دولت گرائی* و نقش ذهنیت مسدود

فرشید یاسائی

مقدمه : جامعه آکادمیک ، خصوصا تحلیل گران کشور ما از نظر فلسفی و علوم سیاسی متاسفانه  هنوز از مثلث شوم هگل، مارکس و هایدگر نتوانسته اند خود را رها کنند. دلائل متعدد و متفاوتی را میتوان برشمرد. جامعه مطالعه گر و کتابخوان روی خوش به مباحث جدید نمی دهند ، چون تحلیل گران این اجازه را از آنان سلب کرده اند. هنوز مکتب خانه ورشکسته فرانکفورت در تهران باز است و دانشجو می پذیرد! مثلث شوم دیگر: مکتبی است که : فردید ، آل احمد وشریعتی باز کردند، هنوز براه است و متاسفانه روزنامه های صبح کشور بازار این دو مکتب منسوخ  شده را رونق می بخشند و برای تبلیغ هجویات آنان صفحه ویژه اختصاص میدهند.از مهمترین اصولی که این دو مکتب ظاهرا جدا و باطنا یکی ، تبلیغ دولت گرائی بر ذهن خام جامعه کتابخوان است که قبلا با آثار مشمئز کننده و ارتجاعی نویسندگان و مترجمان در بازار آشفته کتابخوانان در سطح تیراژ بالا منتشر شده ( میشود) است.غلبه مبلغان دولت گرائی بر ذهنیت روشنفکران دیروز و امروز ما ... به غول وارگی دولت در کشور کمک کرده است. این غول از صدر حکومت صفوی تا امروز( بیش از پنج قرن ) از شیشه خود رها شده و بر تمامی شئونات سیاسی اجتماعی جامعه ایران تسلط دارد. به ذهنیت دولت گرائی می پردازیم.

آغاز : جامعه ما در تسخیر ذهنیت دولت گرائی است که توسط بخش مهمی از روشنفکران تبلیغ شده و میشود. یکی از اثرات شوم این تفکر که میتوان مهمترین اش باشد، سد معبر و جلوگیری از تفکرات دیگری است که در جهان به رشد خود ادامه داده و مورد بازبینی  و بازنگری و تجزیه و تحلیل متفکران دنیا قرار  دارد. این ذهنیت  بیمار و خودپسند و عقب افتاده ، تمامی نهرهائی  زلالی که به جامعه سرازیر میشوند را سد کرده اند تا تصور دیگری امکان  رشد نیابند. از پرواز خلاقیت و استعداد ها ، ایده ها  و تخیلات جلوگیری و ممانعت به عمل می آورد تا ذهنیت کنجاو و فعال نتواند جامعه را تحت نفوذ خویش درآورد. اثرات این تبلیغات به گونه ای است که : برای نمونه : کتابهای شریعتی هنوز بیشترین فروش را در کشور دارد.... بدون توجه به سوابق هایدگر ( گویا متفکر دیگری وجود خارجی در دنیای ما ندارد و تنها او نجات بخش فلسفه... میباشد!) جشن تولد برای وی گرفته میشود. استالین ( مانند روسیه )  و هیتلرمحبوب ترین اشخاص در ایران  قلمداد میشوند و...غلبه این ذهنیت به دولتها در کشوراجازه داده میشود تا در تمامی شئونات مردم دخل و تصرف داشته باشند... به خانه و زیرزمین های مردم رجوع میشود. در تربیت کودکان دخل و تصرف میشود. کتب درسی مدارس ( دولتی شده ) آغشته به سموم مغزشوئی میشود... خود را با وقاحت کامل وکیل الرعایا ...شاه شاهان ...ولیعصر و ولی فقیه ...می نامند...و در بسط استبداد و حکومت مطلقه کوشا و از مردم بالاجبار توقع اطاعت دارند.

نماد آفت دولت گرائی جلوگیری و اشاعه از ذهنیتی است که میکوشد، دنیای دیگری را نیز کشف کند و با نظرات جدید آشنا شود.در ایران ، فلسفه و دین هر دو از ذهنیت فعال جلوگیری می کنند... هر دو ذهنیتی دولت گرا و متمرکز دارند ( چه چپ و چه راست فلسفی )... هر دو به غول وارگی دولت یاری رسانده اند و هر دو مشترکا از تصدی گری دولت ( گرچه گاها بدان انتقاد میکنند چون در بازی سیاست به بازی گرفته نمیشوند...!) دفاع می کنند!...در نهایت : وجود دولت ( شر موجود ) را حل المسائل مفروضند! و عامدا  به بازسازی ذهنیتی بیمار که امیدی به بهبود ندارد؛ پرداخته میشود.زمانی است که باید به نتایج این ذهنیت توجه و در فکر آفت زدائی بود.

زمانیکه  نسیم عصر روشنگری توسط ذهن مرتجع سد میشود و " روشنفکران"  جهت جلوگیری از تغییرات و مدرنیته هزینه می کنند ... تشویش اذهان عمومی بوجود می آید که همین ذهنیت بیمار را باعث شده است که شاهدیم: روزی حافظ را کمونیست ، روز دیگر حلاج را چه گوارا... فرض می کنند وبا خلق باورهای کاذبی که بوجود آوردند ؛ افکار عمومی - خصوصا خام - را فریب میدهند.حال که در یافته اند: شکست خورده میدان هستند...  بجای قبول شکست و کنجکاوی و واکاوی علل شکست خود؛ اشتباهات خویش را گردن جامعه می اندازند و شاکی هستند که مردم  از خردورزی ( منظور ثبت  و تائید نظرات ارتجاعی آنان ) روی برگردانده اند. با گذشت بیش از چندین دهه ( هشت دهه)  تدریس  جامعه شناسی و فلسفه در دانشگاه های کشور ، گفته میشود : " رابطه کلیسا با معارف یونان، درست برخلاف رابطه ما با آن معارف بود. کلیسا برخلاف الهیات و اصول غیرعقلانی ( "غیر عقلانی " از آن واژه هائی است که دین سالاران مسلمان دائما در مورد دین و فلسفه غیر از خود تکرار می کنند!) خود، از افلاطون به ارسطو بازگشت، در حالی که در جهان اسلام، این جریان وارونه بود، یعنی علمای اسلام برخلاف تکیه و تأکید این دین بر عقل و اندیشه، از ارسطو به افلاطون بازگشتند*!..." * یحیی یثربی : عضو هیئت علمی گروه فلسفه در دانشگاه علامه طباطبایی.

جامعه آکادمیک ( مذهبی و غیر مذهبی ) از آنجا که در واکاوی جامعه و علل واماندگی آن عاجز و شکست خورده است. علل شکست خویش را نخست غرب میداند که از فلسفه و دین ما عبور کرده اند. دوم از مفاهیم " اشعریت و اعتزال 1- * "  در اسلام  شاکی هستند که خود باعث و بانی آن میباشند. گفته شده است : "...عامه‌ مردم‌ كه‌ اهل‌ تعقل‌ و تفكر و تجزيه‌ و تحليل‌ نيستند، همواره‌ تدين‌ را مساوي‌ با تعبد و تسليم‌ فكري‌ به‌ ظواهر آيات‌ و احاديث‌ و مخصوصاً احاديث‌ مي‌دانند*..."  (* مطهري)‌. آنان نمی خواهند و باور ندارند که جامعه خام را به هایدگر ، فردید و شریعتی سپردند... دفترچه راهنمای آنان   به امضای افلاطون و هگل و مارکس...رسید و اکنون که به بن بست رسیده و ذهنیت جامعه را مسدود کردند، بیشرمانه دست به دامان دولتها شدند و از آنا ن تمنای باران دارند. اما بازهم با شعار و شعایرهای منسوخ. از دولت متوقع ذهنیتی بسته و ضد غرب ( اما فلسفه مسدود و ذهنیت دولت گرای غربی مانند افلاطون ، هگل و مارکس ...را تشویق و تائید می کنند!)  دارند. انتظارتصدی گری بیشتر از دولت وقت و ابن الوقت دارند. تمرکزگرائی دولتها را ارج می نهند. در مجوع پیکان تیز حمله و انتقاد آنان تنها متوجه جامعه و مردم است... نه دولت و حاکمیت!

حال از خود می پرسیم : چرا بخش مهمی از روشنفکران آگاهانه و یا نا آگاهانه ذهنیت دولت گرائی را تبلیغ و از آن دفاع می کنند؟ گرچه تعدادی از آنان با دولت حاضر مشکل نیز دارند. اما تبلیغ دولت دیگری می کنند که گویا رفع نقائص خواهد کرد . دلائلی که میشود برای این ذهنیت بیمار ( نه تمامی آن ) برشمارد. عوض شدن جایگاه قانون و حقوق  در جامعه است. تفکرات و ذهنیت روشنفکران ما بعد از جنگ جهانی اول ؛ رشد کرده و در همان جا خشک شده است. طبیعتا روانشناسی آنان نیز ، روانشناسی و روان شناختی قبل از فروید است. این ذهنیت که به مرور فضای آکادمیک را تحت تاثیر خود قراد داد تا امروز ادامه دارد و گویا نمی خواهد در خود تحولی بوجود آورد. با اینکه هشتاد سال از تدریس و رشته جامعه شناسی در ایران میگذرد. بیشتر کتب این رشته دانشگاهی ترجمه های ناقصی است که اذهان دانشجویان را بیشتر به سخره میگیرد. گرچه با سمینارها و بحث های تالاری اعتراضاتی هم میشود...! اما این بحث ها به سطح خیابانهای شهر راه نمی یابند و در همان تالارها مدفون میشوند. 

نتایج و اثرات ذهنیت دولت گرائی و تبلیغ آن در نوع دولت ( جمهوری ؛ سلطنتی ، استبدادی ...) فرق چندانی با یکدیگر نمی کند. این ذهنیت دولت را ویتامینیزه و تقویت می کند و برایش مجوز تصدی گری و دخالت در تمامی امور و شئونات اجتماعی سیاسی صادرمی کند. حال این دولت مطلقه باشد و یا لیبرال! این ذهنیت و اشاعه آن از کوچه و محله شهرهای کوچک و بزرگ نسج نگرفته بلکه در جامعه آکادمیک خصوصا روشنفکران و مترجمان ؛ تولید و بازتولید میشود. مردم ( آدمک ویلهم رایش ) کوچکترین دخل و تصرفی در این ذهنیت نداشته و ندارند. آنان فقط عملی انجام میدهند که تبلیغ آن توسط جامعه شناسان " فرهیخته " ، شده است.

در کشورهائی که مردم جامعه نسبت به میثاقهای اجتماعی سیاسی بی تفاوتند. مانند ایران و اکثر کشورهای با سابقه های بلند و کوتاه مدت استبدادی ( روسیه ، چین ، ایران... در صدر هستند) ؛ جایگاه حقوق و قانون روشن نیست. روشنفکران و دولتها میکوشند مردم را با قوانین آشنا و رعایت به آنان را متوقع هستند.... در صورتی که قضیه برعکس است : مردم را باید نخست با حقوق خود آشنا کرد چون جایگاه قانون با حقوق عوض شده است.تاکید رعایت قوانین  از سوی مسئولین و روشنفکران دولتی ، جایگاه دولتها را به مقام خدائی رسانده و وزرات خانه آنان به مکانهای مقدس تبدیل شده است....کاخهای گوناگون دادگستری و...جای کلیسا و مساجد... را گرفته و روزانه میلیون ها انسان برای گرفتن حوائج خود بدانان رجوع می کنند و این حوائج توسط قانون شماره (!) ، تبصره فلان (!) ... برآورد میشود ... یا نمیشود!

این کاخ ها و ساختمان های عریض و طویل که دستهای مرده دولت آنان را هدایت می کنند... برای رعایت نظم و قانون تعبیه شده است. حال از خود میپرسیم : چه احتیاجی  به این امپراطوری ها بود اگر انسان حقوق خود را میشناخت و به حقوق دیگران احترام و آن را رعایت میکرد و دست به جرم و جنایت نمیزد؟...فکر نمی کنید اگر خلافی انجام نمی گرفت؛ آیا احتیاجی به وکیل ، پاسبان ، زندان ، دادگاه ، قاضی و... ضرورت داشت؟ آیا فکر نمی کنید وجود آنان و ذهنیت دولت مدار با خلاف تعریف میشود؟ اگر خلافی نباشد تمامی افرادی که در این ارگانها مشغولند ، ( قاضی ، وکلا ، پاسبان و...) بیکار شده ومجبورند برای تغییرشغل جدید طبیعتا به اداره کار رجوع کنند!؟ این سئوال هائی هستند که هنوز پاسخی بدانان داده نشده است.

انسان با حقوق رشد و با قانون درخود میمیرد. قوانین با زمان تغییر خواهند کرد. حقوق اما جزلاینفک بشر است.قانون وسیله دفاعی رژیم های سیاسی در مقابل تحولات و جنبش های اجتماعی است. بدون وجود قوانین  ، دولتها قادر به حاکمیت نخواهند بود.با تاکید براین مورد: آیا جامعه آکادمیک کشور که محو افلاطون ، هگل ، مارکس و هایدگر است ، قادرند مردم را با حقوق خود آشنا سازند!؟ ... دولتها را از تصدی گری منع کنند!؟ آیا نباید در فکر نوشتن نسخه برای رژیم غذائی دولت باشند!؟ آیا نیاید مردم را از فربه شدن دولتها و خطرات ناشی از آن آگاه سازند!؟ ستودن بی اندازه " نظم و ترتیب " در ذهنیت روشنفکران کشور ( متاثر از فلسفه وجودی اسپارت و پروس...) از ترس کاذبی است که احتمالا می تواند موقعیت آنان را به خطر اندازد. نظم و ترتیب در یوغ قوانین ، چنان آنان را محو خود کرده است که گویا با وضع و اجرای قوانین ، بهشت گمشده نیز زائیده و رشد خواهد کرد. این شیفتگی به قانون و نظم و ترتیب چنان شدت یافته است که روشنفکران ما با روی گردانی از حقوق ، به قوانین روی آورده اند و...! گویا قانون خوب قادر است مردمی خوب خلق کند!

حق و حقوق با انسان بدنیا می آید....قانون عکس آن است.قوانین قراردادهائی است مصنوع دست بشر که برای مسائل خاصی وضع شده اند. این قوانین که جمع آن در کتابهای تحت عنوان "  قوانین اساسی " معروف است ؛ در مراکز قدرت برای سروری تهیه و تنظیم شده اند که مردم ناچارا مجبور به رعایت آن هستند.حال مضمون آن چه است و چه چیز..! مطمح نظر نیست. این قوانین در هرسرزمینی شکل خود را دارد و طبق آن رابطه خود با دولت مرکزی و ارگان های تحت فرمانش را تنظیم می کند. در هر سرزمینی هم بخاطر خلق و خوی شهروندانش ضعیف و قوی عمل می کند.در کشور ما با بوجود آمدن انقلاب ، قوانین اسلامی با قوانین عرفی مخلوط و نهایتا  به نفع شرعیات... خود را در لابلای قانون اساسی جا کرد. مضافا قوانین جزائی اسلامی و...نیز در جامعه با شدت کامل فعال است.

 حقوق عکس قوانین که مکتوب شده است...در طبیعت بشر نهاده شده است. گرچه حقوق در جامعه شهروندی مکتوب و به رشته تحصیلی درآمده است ...اما هنوز حقوق را نمیشود با ترازوی قانون وزن کرد.قانون عکس تصور آکادمیکرهای کشور، جایگاه حقوق را مشخص نمی کند! حقوق انسانی قبل از بوجود آمدن قوانین مکتوب، وجود داشته و احتیاجی به قانون ندارد. این قوانین هستند که می کوشند در سایه حقوق رنگ گیرند نه برعکس! یک کودک بدون آنکه آموزش خاصی در مورد حقوق بداند...آنرا رعایت می کند و سعی می کند، حقوق دیگر کودکان را پایمال نکند. این در سرشت کودک است، همچنانکه حس تعاون و همکاری در وی بشدت قوی است...بدون بیان آن از حقوق خویش در سطح توان دفاع می کند چون ناخودآگاه آنرا میشناسد.

 اوج تردید ، عدم شناخت حقوق  انسان ، از آن دسته از بیماری های خطرناک اجتماعی است که تنها در جامعه ما شیوع ندارد. اکثر کشورهائی که با پیشرفت و توسعه متاثر از استبداد و ایدئولوژی ؛ مسئله دارند .انسان ها تنها با نقض حقوقی روبرو بوده که نتیجه اش اوج گیری تردید بوده که  در ضمیر خود و ناخودآگاه انسان ها رخنه کرده است. این تردید بیداری ظاهری بوجود می آورد که انسان ها گرچه خود را بیدار فرض می کنند...اما در خواب عمیق ناشی از خلسه تردید هستند. با نیم نگاهی به جامعه فعلی کشور درمی یابیم که چگونه تردید جامعه را فرا گرفته و انسانها را در خواب فرو برده است که این خود سدی است در برابر هوشیاری.

این سئوال مطرح است :  چرا تردید در جامعه فعلی غالب است بر فضای جامعه و خصوصا متفکران؟ چرا انسان ها در جامعه مسخ شده و اذهان عمومی نمی تواند درست از نادرست را تشخیص دهند؟ عدم اطمینان... انسانهای فاقد انتخاب و اختیار نا آگاهانه مغروق اقیانوس بیکران ظن و شک خواهند بود ( پارانویا ). در یک چنین حالتی آدمیان از عقل و ادراک فاصله خواهند گرفت و نسبت به همه امور شکاک خواهند بود. جامعه شناسان ما  با وجود روند اشتباهی که خود مسبب آنند ؛ می پندارند با رجوع به افلاطون و هگل ، فردید و شریعتی ... و وضع قوانین جدید قادرند، جامعه آفت زده را درمان کنند...و نتایجش این فرض را از صدر مشروطیت تا به امروز شاهدیم!

راه چاره چیست؟ جامعه بیش از نظریات و تجزیه تحلیل جامعه شناسان کشور، پیچیده است که تصور میشود .جامعه یک سطح آشکار و هزاران هزار زیر سطح نا آشکار دارد که بنا بر شرایط خاص از پناهگاه خویش بیرون می آید و جامعه را تحت تاثیر قرار میدهد. لذا رسم الخط و یا شابلونی واحد قادر نخواهد بود به تنهائی ، پاسخگوی تمامی معضلات باشد. این یکی از اشتباهات عظیم صاحبان ایدئولوژی است که برای جامعه مورد نظر خویش ؛ " نسخه مطلوب " می نویسند! آنان می اندیشند که با صدور یک مرامنامه ، مانیفست و... قادر به پاسخگوئی به تمامی معضلات جامعه خواهند بود! اما با تصرف قدرت سیاسی تازه در میابند که تئوری های من درآوردی ، پاسخگوی جامعه نیست و بدین منظور برای ماندن در قدرت و حفظ آن به خشونت روی می آورند. نمونه انقلاب ایران و انقلاب اکتبر... تجربیات تلخ و وحشتناکی بودند که در تاریخ جایگاه ویژه دارد.

جامعه شناس قبل از اینکه وارد تجزیه و تحلیل ازجامعه شود. باید نخست انسان یعنی تشکیل دهند جامعه را بشناسد. بعد خاستگاه حقوقی وی را مورد مطالعه قرار دهد. در مقام یک انسان شناس از جامعه حقوقی بخواهد که فعال شوند و مستقیم معضلات ناشی از فقدان و نقض حقوقی انسان را به جامعه گوشزد کند. کودک از سه سالگی شخصیتش شکل میگیرد. از همان سنین کودکی باید حقوق وی مورد توجه قرار گیرد و در اشاعه این امر مهم ، ضرورت دارد ذهنیت جامعه را بیدار نگهداشت.جامعه ای که طبق " قوانین شرعی "  نیمی از شهروندانش تحت تاثیر مستقیم ایدئولوژی حکومتی در فشار و از نظر حقوقی قابل شمارش با مردان نیستند...نسخه درد را نمی توان در قفس استالین و فردید جست...باید بیش از این کنجاو و فعال بود

تبلیغ این ذهنیت بیمار و مسدود که گویا دولت با وضع قوانین اش ... وبا نشات گرفتن  از ذهنیت آل احمد و هایدیگر...قادر به رفع معضلات بوده و از دولت موجود بخواهیم که جامعه را از وضع موجود نجات دهد...راه به جائی نخواهیم برد که نبرده ایم. انسان وقتی حقوق اش را شناخت...حقوق دیگران را نیز خواهد شناخت. جامعه شناسی نباید وارد این گفتمان توهم ساز شود که گویا حق همان قانون است و برعکس.این نظریه نیروهای نظامی -عقیدتی در خدمت ایدئولوژی است. نباید جایگاه و خاستگاه های انسان خدشه دار شود.

جامعه شناس فارغ از هرگونه ایدئولوژی  ( مانند طبیب ) میکوشد رابطه خود را با انسانها تنظیم کند. آنان را به حق و حقوقشان آشنا سازد. نسبت به نقض حقوق آنان ، جامعه را آگاه سازد. با توجه خاص نسبت به قائم بذات بودن انسان ها توجه داشته و نسبت به استقلال رای ، اختیار و احترام متقابل و رعایت حقوق دیگران در هر شرایطی نظریه پردازی کند...در یک چنین حالتی است که جامعه شناس می تواند نقش خویش را خوب ایفا کند.جامعه شناس مستقل نمی تواند رسم الخط برای دولت ها بنویسد و ذهنیت مستقل خویش را به صاحبان قدرت بفروشد و حقوق فطری بشر را با دول معامله کند. جامعه باید حافظ حقوق فطری بشر باشد. نه قوانین موجود که از شرعیات و... ایدئولوژی ها نشات و در دل قوانین جای داده شده است.

معمولا دولتمردان معتقدند : وجود قانون براى پیشبرد و هدایت جامعۀ بشرى امرى است ضرورى...! غیر از آن خیالبافی است! یک چنین توجیه ای رایج است. غالبا  با تاکید بر این نظریه ( ضرورت قانون ) ؛ مشکلاتشان  نه تنها کم نمیشود؛ فزونی نیز دارد و هر آینه در فکر تصحیح و تفسیر و...میباشند. این مهم مورد توجه قرار نمی گیرد که انسان زمان ما ، تحت تاثیر مستقیم تبلیغات دولتها و اتخاذ سیاستهای اشتباه آنان در ساحت شک و تردید  و دو دلی بسر میبرند. درهای کشف حقایق بر روی آنان بسته شده و مشاوران جامعه شناس دولتها  و مطبوعات وابسته و دستوری، آدرس اشتباه به جامعه و مردم میدهند.

 رشد گمان و ظن در آدمی به انسداد فکری منجر میشود ( شده است )... خلق نوآوری رنگ باخته است و این از نتایج ذهنیت دولت گرائی است که توسط مشاوران سیاسی اجتماعی که غالبا آکادمیکر ( فلاسفه و جامعه شناسان) نیز هستند، ترویج و تزریق ذهنیت جامعه میشود. انسان ها از کودکی می آموزند که این تنها دولتها هستند که قادر به رفع حوائج آنان میباشند. ذهن انسان ها در یک چنین حالتی قادر به دریافت نظریات دیگری نخواهد بود. روند گذشت از مجهول به معلوم صورت نمی گیرد. بنابراین انسان ها از تجربه اندوزی گریزان میشوند...در چنین وضع اسفناک ، جامعه شناسان ما نسخه های مچاله شده و ارتجاعی را جهت فرار از بحران ، تحویل جامعه وا مانده میدهند و انتظار دارند چنان شود که خود میخواهند و در جستجوی آنند!

جامعه شناسان امروزی در کشور ( که خود در زمان حال و یا گذشته به یکی از  این دو طیف سیاسی اسلامیستها یا مارکسیستها وابستگی ذهنی داشته و دارند) نمی خواهند باور کنند که اسلامیستها و مارکسیستها مشترکا قبل از جنگ جهانی دوم تخم نفرت و کینه  نسبت به غرب ( تحت تاثیر سیاست خارجی همسایه شمالی...) را در جامعه بی تجربه ایران کاشتند و اکنون با انقلاب اسلامی به کشت این بذر مشغولند. این نفرت و کینه باعث شد که تنها به محصولاتی که خود تشخیص می دهند، اجازه عبور داده شود. محصولات غلط انداز فکری همسایه شمالی...نقشه تشکیل حکومت اسلامی و ادبیات ویژه آن... ذهن خام جامعه را با مشکل روبرو ساخت.از نتایج مخرب آن : 1-پرستش خشونت و تشکیل تشکل های تروریستی .2 - ستایش خشونت در ابعاد گسترده در فیلمهای... ایرانی.3- رخنه در ادبیات کشور و بی ریخت کردن آن توسط ذهنیت انقلابی گری... که متاثر از همان اشاعه ذهنیت مسموم و مسدود بود.  آقای تقی آزاد ‌ارمکی استاد جامعه ‌شناسی دانشگاه تهران می گوید : جامعه‌شناسی ایران این ضعف را دارد و این به خاطر محوری شدن حوزه روشنفکری به جای جامعه‌شناسی یا مشتبه شدن روشنفکر به جامعه‌شناس یا جامعه‌ شناس به مثابه روشنفکر است. این بحث ایشان درست است اما باید بدین نظر توجه داشت که در صدر انقلاب این بحث به حاشیه رفت و جامعه شناسی که طبیعتا میباید راهگشای جامعه بلا زده باشد؛ مورد سوظن قرار گرفت و ( تعداد زیادی ) جامعه شناسان در سپهر تفکرات فردید و هایدگر ها...قرار گرفته و زره جلال آل احمد و شریعتی را بتن کردند!

"...تفکری که جهان را تنها به " دارا و ندار"  تقسیم می کند و اقشار ، طبقات و لایه های گوناگون اجتماعی را نمی خواهد مشاهده کند . از کنار فرهنگ ، روانشناسی و هنر... به سادگی  و بی توجه عبور میکند و بدتر از آن صدها فیلسوف و متفکر دست در دست هم داده و در تائید این تفکر کاملا غلط  و ضد اجتماعی، قلمفرسائی می کنند و به توجیه آن می پردازند....ضرورت یک تغییر بنیادی در اندیشه و ذهنیت مسدود لازمه پیشرفت و توسعه جامعه است..."

به نتایج میرسیم باز ما را با پرسش های بیشماری روبرو می کند که به مضمون مقاله مربوط میشود و ناچاریم از پاسخ بعضی از آنها به علت حوصله مقاله ، عبور کرده و در زمان دیگری بدانان بپردازیم . بدون شک به ما خواهند گفت : یک دولت و یا حاکمیت چه ذهنیتی را می باید مورد اعتنا قرار دهد که لااقل از بخشی مشکلات جامعه بکاهد؟ طبیعی است : هر جامعه بنا بر داده و شئونات اجتماعی خویش قادر است راه توسعه و تحول را بپیماید... می تواند کمبودها را با بهره گیری از تجربیات جوامع دیگر جبران کند...بر علم خود بیفزاید...به تعامل با دهکده جهانی برسد...به مبادلات اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی بپردازد.... این وظایف را امروز در حوزه وظایف دولتها گذاشته اند و دولتمردان با یاری و مشورت " مطلعین " می کوشند آنان را مدیریت و اجرائی کنند.این اشتباهی است که جوامع بشری را به بیراه کشانده و دولت خدائی را رشد داده است!. پرسش اینجاست: آیا این کار در ایران و نظیر کشور ما  که مشاورین ( روشنفکران و آکادمیکرهای دانشگاه ها...) ایدئولوژی زده اند  و از ذهنیت آزاد جلوگیری و آن را تحویل مدیران اجرائی دولتها میدهند! و با کاشتن تخم نفرت و کینه  - جهت حفظ منافع و موقعیت خویش- نفس جامعه را حبس کرده اند! چگونه میشود به توسعه و پیشرفت در تمامی ابعاد یاری رساند!؟

روی سخن مقاله با دولتها و نقش مخرب آنان نیست... در این مورد بسیار نوشته و گوشزد شده است که بازنده اصلی در این بازی بی سرانجام، مردم هستند که اسیر ذهنیت غلطی میباشند که ترویج یافته و بدان باور خوی گرفته و همچنان دست نیاز به سوی دولتها دراز می کنند. بحث مقاله و روی سخن دقیقا با جماعتی است که کرسی ها و جایگاه ها علمی - اجتماعی جامعه را تصاحب کرده اند. سرنخ فرهنگ در دست آنان است و اجرای نقش آنان بهیچ وجه متناسب با جامعه و پیشرفت و توسعه کشور ندارد. در مجموع راهنمای خوبی برای جامعه نیستند. توقعات اجرای اوامر را از مردم دارند. به دولتها نقشه راه میدهند که در سرکوب و تفتیش عقاید و جلوگیری از آزادی مردم ، فعال باشند.... با اشاعه نفرت و کینه ( معمولا هم ضدغرب ) میکوشند ، جامعه فرهنگی را مسموم کنند ( که کرده اند...)...گرچه در مواردی منتقد دولتهای روز هستند...اما در نهایت از دولتها ...توقع " اقتدار " دارند .

سئوال مطرح است: چرا در برابر چنین ذهنیت مخربی که از صدر مشروطیت شدت گرفته به اندیشه نوین محتاجیم؟ نتایج روی گردانی از آن چه سود و زیانی خواهد داشت؟ تا کی میخواهیم اسیر این ذهنیت ( که توسط جامعه آکادمیک اشاعه یافته و می یابد) غلط شویم و مسئولیت عدم توسعه و پیشرفت را به گردن دیگران ( خصوصا بیگانه ها ) اندازیم...؟  جلوگیری و پرهیز از اندیشه نوین و بی توجه بودن به پیام آن...سدی است در برابر پرسش های گوناگون که در جستجوی پاسخ هستند. کوشش میشود از جویندگی و پویندگی که به حیات زنده و فعال جامعه مربوط میشود با تئوری های مچاله شده جلوگیری شود... و در اعمال این سیاست به موازات رژیم های سیاسی پیش میروند.جامعه آکادمیک با این عمل موانع سختی در برابر تفکر انتقادی و پویا ساخته که نیاز مبرم جامعه امروز ما است.

تا زمانی که نتوانیم تمامی شئونات و داده های اجتماعی سیاسی خود را نقد کنیم...بهتر زیستن و نتایج مفید آن  در فراموشخانه ها محو میشود و ذهنیت ارتجاعی و عقب افتاده، بازتولید میشود و این موردی است که جامعه آکادمیک ما میخواهند. نمی توان زندگی در ابهام و تردید داشت. با وسوسه و اضطراب نمی توان راه گشای زندگی بود. این اندیشه نوین و پویا است که نافع زندگی خواهد بود. شرط بدست آوردن این سودمندی  پرهیز از نگرش  و جهان بینی علمای دین و فلسفه... و بهره برداری از تفکرات مدرن است که جوامع دیگر تجربه کرده و به نتایج مثبتی هم ( نه صددرصد) رسیده اند. بدانیم فلسفه ، جامعه شناسی ، هنر ، روانشناسی... سالیان متمادی است از چنگال افلاطون ، هگل و نیچه و مارکس. ، آدلر ، هایدگر ... در آمده اند. باید قبول کنیم که ریشه بسیاری از مشکلات و معضلات عینی ما وارد نشدن به ساحت اندیشه و تفکرپویا و مدرن است. نتیجه این ذهنیت ( تحت تاثیر مستقیم جامعه آکادمیک) میدان دادن به قلمرو شک و تردید و اشاعه بیگانه هراسی است که مانع سختی در برابر رشد و پیشرفت در جامعه ما شده است...

انسان با یاری اندیشه نوین مسیر زندگی را بهتر تشخیص خواهد داد. انسان موجود تک ساحتی نیست که ایدئولوژی ها فرض می کنند! انسان متاثر از اندیشه آزادیخواهی و نوین در مسیر کمال قرار میگیرد. در این مسیر به تجربه و تخصص دیگرانی که این روند را طی کرده اند ، محتاج است. توسعه و پیشرفت ایجاب می کند که با دیگران به تعامل برسیم و در مبارزه جهت استیفای آزادی ، پیشرفت و توسعه که از ارکان تفکیک ناپذیرند، وارد اقدامات  و مبادلات اطلاعاتی - تکنیکی  و فرهنگی مشترک و تعاونی شویم. ناگزیر از زندگی جمعی و تعاون نیازمند روابط و میثاقهای محقق شدنی با یکدیگر هستیم که رعایت  و احترام متقابل به حقوق ، آزادی ، اختیار و استقلال انسان؛ سرلوحه عمل مشترک ما خواهد بود.

زمانی که ما تنوع اجتماعات و فرهنگها را به رسمیت میشماریم . با شناخت و آگاهی بیشترراه زندگی، کار و فعالیت با دیگران سهلتر خواهد شد.شان انسان ها در تفکر و تفاهم با دیگران به تعالی می رسد. خرافات مادر جهل و تعصب است که انسان ها را از آمیزش با همنوعان خویش دور میسازد.... حال که جامعه  تحت تاثیر مستقیم اندیشه کج  اساتید و علمای  روحانی و غیر روحانی از هر نظر به بن بست رسیده است...آیا ادامه راه همانی است که از صدر مشروطیت تا به امروز به جامعه حقنه شده است!؟ مطمئنا خیر! نسل جوان برای عبور از این مهلکه ناچار است به افکار مدرن مسلح شود. جامعه شناسی و روانشناسی ...جدید را فرا گیرد و خود را از ذهنیت مسدود آزاد سازد.

تفکری که جهان را تنها به " دارا و ندار"  تقسیم می کند و اقشار ، طبقات و لایه های گوناگون اجتماعی را نمی خواهد مشاهده کند . از کنار فرهنگ ، روانشناسی و هنر... به سادگی  و بی توجه عبور میکند و بدتر از آن صدها فیلسوف و متفکر دست در دست هم داده و در تائید این تفکر کاملا غلط  و ضد اجتماعی، قلمفرسائی می کنند و به توجیه آن می پردازند....ضرورت یک تغییر بنیادی در اندیشه و ذهنیت مسدود لازمه پیشرفت و توسعه جامعه است. هرگاه نیروی جوان و فعال جامعه که مسلح به اندیشه نوین است ، توانست با تعاون و اتحاد عمل روح جمعی را دوباره به جامعه برگرداند و میراث  و تعالیم شوم گذشتگان را پشت سرگذاشته و از آنان عبور کنند. قادر خواهند بود شاخص های زندگی اجتماعی را بهبود بخشند و به رشد و توسعه و پیشرفت نایل آیند. توسعه و کمال ، مفاهیم جغرافیائی نیست ( خلاف نظر رایج در جامعه آکادمیک ایران که صلاح می بینند توسعه و پیشرفت را شرقی و غربی کنند تا به مقاصد پلید خود برسند!) بلکه انسانی است. رسیدن به کمال انسانی حاصل این فرایند است...برای زندگی در جامعه آزاد و انسانی، لازم نیست همه ما تبدیل به فرشته شویم!

زندگی در جوامع انسانی نخست با آگاهی و اقدام و احترام متقابل . دوم  با رعایت آزادی و حقوق دیگران ، سامان می یابد. اگر خدشه ای به یکی از این خصلت ها وارد شود، جامعه بسته و حاکمیت دیکتاتوری بر آن استوار است. لذا تشخیص خوب از بد ، جایگاه خود را از دست ( مانند جوامعی مانند ایران امروز ما ) داده و امورات جامعه و واقعیت های زندگی ملموس نیست. در یک چنین حالتی حواس جامعه ، عطف به بی حاصلی است. جامعه از اندیشه و تفکر دور میشود و به دنیای احساسات پرحادثه کشانده میشود که جایگاه ها ، قابل تشخیص نیست. همه میدانند و هم زمان نمی دانند! به تمرکز حواس توجه خاصی نمیشود.  جامعه نیز مانند آدمیان تشکیل دهنده اش دچار یاس و حرمان و حیرانی است که مدتهای طولانی زمان میبرد تا جامعه به حالت طبیعی خویش بازگردد. این بحث را ادامه خواهیم داد .  پایان . سپتامبر 2016

Statism*

* 2- اشعریت و اعتزال  ( معتزله ) : گفته میشود : اشعریت گویا هرگونه‌ عقلانيت‌ را در متون‌ دين اسلام محكوم‌ مي‌كند، با مدرنيته‌ مشکل دارد ... اعتقاد به قشري‌گرائی‌ اسلام  اوليه‌ دارد...! ..." روح اشعریت ...در جهان اسلام حاکم است و ما نتوانسته ایم به طور کلی از فضای اشعریت بیرون بیاییم..." (غلامحسین ابراهیمی دینانی متفکر اسلامی و استاد فلسفه بازنشسته دانشگاه تهران....) . اعتزال در لغتنامه های فارسی آمده است " ... ماخوذ از تازی . گوشه گیری و کناره جویی . خلوت نشینی و جدایی از مردمان . گوشه نشینی کناره گیری . تنهایی . یا وا پس کشیدگی از کار و شغل عزلت گزیدگی . استعفای از کار ...در ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد آمده است " ... معتزله از جریان‌های اصلی کلامی در میان اهل سنت است. ایشان بر خلاف اهل حدیث که انبوه حدیث‌های اصیل و جعلی پیامبر و صحابه را مورد توجه خود قرار داده بودند، عقل و خرد را به تنهایی برای پیروی از اسلام راستین کافی می دانستند. و گاهی نظرات فلاسفه را با دین مخلوط می ساختند. بعدها اشاعره برخاستند و جانشین اهل حدیث شدند.اشاعره را می توان جمع میان معتزله و اهل حدیث دانست ولی آن‌ها نیز عقاید معتزله را مردود می دانستند. تاکید معتزله بر روی عقل آنچنان جدی بود که بر خلاف بسیاری از فقها که حدیث را مطلق می دانستند آنان اعتقاد داشتند که در تعارض حدیث با عقل، عقل مقدم است. به علاوه و باز بر خلاف نظر بسیاری از علما، اعمال و احادیث صحابه را مطلق و لازم‌الاجرا نمی‌دانستند.[۱] اما اساسی ترین و در عین حال بحث انگیز ترین موضع گیری معتزله در بحث پیچیده مخلوق یا غیر مخلوق بودن قرآن پیش‌آمد.[۲]...برای اطلاع بیشتر رجوع شئد به دانشنامه آزاد . ویکی پدیا.

دولت گرائی و نقش ذهنیت مسدود(2)

فرشید یاسائی

" جامعه و مردم با هنر لطیف و با ایدئولوژی ، خشن خواهند شد "

مقدمه: در قسمت اول سعی شد  با هشدار به جامعه  تحت تاثیر " عالمان " دین و فلسفه و...نشان دهیم که تنها با عبور از تفکرات ارتجاعی آنان ، جامعه قادر است نفس عمیق بکشد و به آینده خویش امیدوار شود. مردم در جامعه باید لمس کنند که " ایدئولوژی " مذهبی و غیر مذهبی ، سمی است که قلب جامعه را از طپش می اندازد و این تنها آزادی ( * آدرنالین ) است که میتواند آن  را زنده و پایدار نگه دارد. بخش مهمی از  " عالمان و فلاسفه " ....ما بعد از جنگ (1918-1914) جهانی اول ، تحت تاثیر مستقیم تعدادی از  فلاسفه  خشونت طلب غربی متاثر از انقلاب فرانسه . همزمان با بعضی از مبلغان دینی متاثر از فقه سیاسی و... بذر نفرت و خشونت را در جامعه مستعد کاشتند و جامعه را به مرور از نفس انداختند. این بذر شیطانی که اکنون به درختی تنومند تبدیل شده ، نه به توسعه و پیشرفت و نه  به مدرنیته در ایران یاری رساند. معجونی  است از سنت و مدرنیته ناقص و من درآوردی  که ثمره اش افراط و تفریط ، تزویر و ریا ، اخلاق دوگانه و...که سخت گریبانگیر جامعه ما گردیده است. البته " عالمان " ما این نتایج را حاصل کار و اندیشه و تعالیم خود ندانسته و روند غلط جامعه امروز را درعدم توجه مردم نسبت به هشدارهای آنان مفروضد! حالا در این دور و تسلسل ؛ دولت و" عالمان" و یا مردم  ؛ کدام مقصر و یا مقصرترند... !؟ بحث را ادامه میدهیم.

این موضوع را  لااقل باید جامعه فرهنگی کشور بداند که : فرهنگها متفاوت ( اگر نبود، مشکل بود!) است و از برخورد با یکدیگر اندیشه جدید زائیده و رشد می کند که آینده ساز است. اصرار زندگی در چنبره سنت و زیر پوشش ذهنیت بسته ... کدامین جامعه بشری را بسوی ترقی و توسعه راهنما  و مثمر ثمر بوده است!؟ زمانیکه جامعه آکادمیک و فرهیختگان کشور که خود محبوس حلقه های شوم از افلاطون تا هایدگر بسر میبرند! چگونه و با چه جراتی از جامعه کتابخوان توقع خواندن و خرید کتابها و ترجمه های ناقص و اشنباهی را دارند که در بازار آشفته ادبی کشور توسط خودشان (" فرهیختگان ")  ترجمه و یا نوشته شده است!؟...

آغاز :علم جامعه شناسی در ایران با سابقه ای هشتاد ساله هنوز دچار مشکل است. چرائی آن را نمی توان با  تاکید برچند مورد پاسخ داد.بخشی از این مشکلات را میتوان چنان حدس زد که این علم از روانشناسی گریزان است. چون علم روانشناسی و توضیحات اجتماعی آن را در شان مقام خود نمی بیند. کتابها و ترجمه های علم جامعه شناسی  در ایران که عموما از ادبیاتی که در خود اروپا نسخ شده ؛  بهره میبرد. هنوز زبان وجامعه شناسی ما زبان قرن بیست مابین جنگهای اول و دوم شناور است که نه پایه علمی دارد ( بعضی از این اندیشه ها "مانند مارکسیسم" که خود را علمی می داند : رویائی شاعرانه است) و نه تجربه که پرسش های نوین جامعه اروپای بعد خصوصا - از جنگ  جهانی دوم  را پاسخ دهد! لذا جامعه شناسی امروز محتاج خانه تکانی است. باید کتب و ادبیات امروز اروپا وآمریکا یعنی کشورهائی که بیشتر در این علم تبحر یافته اند ، ترجمه ( دقیق ) و در اختیار دانشجویان قرار گیرد.  روی گردانی از این مورد ادامه همین مشکلی است که شاهدیم: بحران عدم گفتگوی سالم و مفید مابین استادان و دانشجویان ، کل جامعه  فرهنگی را دچار سردرگمی کرده است. غیبت تخصص گرائی در کلیه امور و خصوصا جامعه آکادمیک محسوس است. افت فرهنگی از صدر انقلاب تا کنون ، جامعه و مردم را دچار مشکلی کرده است که نامرئی است. نمی خواهیم این افت و سقوط را مشاهده و درموردش صحبت کنیم. دور از شان خود و جامعه می دانیم و از ابراز آن ابا داریم. این بحث در خانواده ها و دوستان و نزدیکان در جریان است اما در سطح عمومی توسط مطبوعات وابسته و مسئولین ( بی مسئولیت )  و ارگان های حکومتی ، سانسور میشود و کوشش میشود واقعیت را قلب کنند و در سایه آن آرامش ( نداشته ) خود را حفظ کنند!

علیرغم آشفتگی و نکبت فرهنگی که جامعه شناسان و " متفکرین " ایدئولوژی زده به جان جامعه خام و بی اراده انداختند؛ نباید دست روی دست گذاشت. باید تکلیف شبانه " متفکرین " بی تفکر و بدون اراده را دوباره یادشان آورد . باید بیآموزند که : جامعه شناسی و جامعه شناسان موظفند هر مورد مطرح در جامعه را در جای خود بررسی و مطالعه و با مخاطبان در میان گذارند.جایگاه موضوعات گوناگون باید طبقه بندی و معین و مشخص شود تا مخاطبان گمراه و اسیر مفهوم شیطانی و شوم قیاس مع الفارق* نشوند. این مفهوم شیطانی متاسفانه تحت تاثیر " فرهنگ آخوندی " به جامعه حقنه شده و به اعتیاد عمومی تبدیل شده است!. طبیعی است که جامعه شناسی را نباید با نگاه ریاضیات و فیزیک دید و ارزیابی کرد.اما این مورد از توضیحات و دیدن زوایای گوناگون جامعه و تبیین آنان کم نمی کند. جامعه شناسان  تنها با شناخت جامعه قادرند ، حواص جامعه را به هدف مندی معطوف دارند. اگر جامعه شناس رنج جامعه را با نسخه های مچاله شده قبل از جنگ جهانی دوم ارزیابی کند، زوایای رنج ها کم رنگ و نسخه درد مفقود میشود.

گرچه کشورما از جنبه پیشرفت تکنولوژی و صنعت حرفی برای گفتن در سطح بین الملل ندارد. اما شهروند ایرانی - خصوصا نسل جدید و جوان - تحت تاثیر دنیای مجازی روشن تر از چند دهه - قبل از انقلاب - است و نسبت به تکوین جامعه و اندیشه های مترقی ، کنجکاوی بیشتری از خود نشان میدهند و  اعتنائی به اکثر موضوعات مورد پسند " فرهیختگان " ایدئولوژی زده کشور ندارند...اما دقت کنیم که هنوز اول کار هستیم!

گفته میشود جامعه فعلی ما منفعل شده است! جامعه خود بخود منعفل نمی ماند. این ذهنییت مسدود است که  تحت تاثیر ایدئولوژی ( چه مذهبی و غیر مذهبی ) آن را در حالت منفعل نگه میدارد. زمانیکه جماعت آکادمیکر خصوصا در رشته جامعه شناسی جامعه و ذهنیت آن را دعوت  به تفکر ، تعقل و تحقیق نمی کنند و تنها از آنان اطاعت را می طلبند!. نباید انتظاری از جامعه منفعل کرد! روی سخن جامعه شناسان ما مستقیما به دولتهای سیاسی است. آنان میکوشند دولتها را به خاستگاه های خویش نزدیک کنند. لذا با دهن کجی به ذهنیت جامعه ، توجه ای به احساس ، سطح عقلانیت ...ذهنیت تشکیل دهنده جامعه ( مردم ) را به بازی نمی گیرند و به زبان دیگر به حساب نمی آورند. این طبیعی است که ذهنیت جامعه ای که تحت تاثیر مسئولین سیاسی و جماعت آکادمیک مسدود شده است... قدمی در بالندگی  و پویائی بر نمی دارد و تنها و تنها به داده هایئ توجه دارد که تبلیغش میشود و تنها حس تقلید را بالا نگه داشته است.

در مبحث گذشته توضیح آن رفت که : ابهام و ایهام در زندگی فرد ، نتیجه اش وسوسه و اضطراب است که می تواند به اندیشه و عقل صدمه جدی وارد سازد. باید قبول کنیم شکل زندگی آدمیان با سایر موجودات درطبیعت تفاوت پیدا کرده است. زندگی و ذهنیت انسان به یاری اندیشه مدرن  و تکنولوژی ارتقا یافته است. مسیر خاصی در برابر انسان قرار گرفته است که قابل مقایسه با سده های پیش نیست وتفاوت های ماهوی دارد. انسان  دیگر موجود تک ساحتی ( خلاف نظر ایدئولوژی زده ها ) نیست. رشد و تعالی وی با داشتن امکانات متفاوت ( در جوامع مختلف ) ادامه و شکوفا خواهد شد.

انسان موجودی است اجتماعی ، لذا نیازمند جامعه است که خاستگاه اجتماعی خود را با همنوعان خویش در میان گذارد و با مساعدت و تعاون به حیات خویش ادامه دهد. انسان  با رجوع به تفکر و تعقل در می بابد که به تعامل و تعاون  با دیگران جهت بهره از تجربه و تخصص آنان محتاج است لذا  ضرورت ایجاب می کند دست همکاری به سوی دیگران دراز کند و با کمک آنان بار مشکلات را کمتر کند. اینرا بخوبی میدانیم که تحت تاثیر مستقیم " فرهیختگان " جامعه ، خصوصا مارکسیستها و اسلامیستها با اشاعه تفکر آنتی سمیتیسم ( یهودستیزی ) و آنتی آمریکانیسم ( آمریکا ستیزی ) ... چه خسارات جبران ناپذیری به جامعه و سرنوشتش زده و میزنند. ادبیات کشور را به بیراهه بردند. با حمایت بیدریغ دولت اسلامی از این تزهای انحرافی... جامعه خام را آلوده به سموم خود کرده و به سرابی موهوم و بی نتیجه تا سرحد حماقت جلو بردند وگویا پایانی بر این حماقت نیست.

اگر واقع بینانه به مصادیق و موارد مشخص در زندگی امروز در ایران توجه کنیم ، تدبیر و تعامل نقش شایانی در روند اجتماعی ندارد. احساسات و بالطبع تبعیت از آن،  بیشتر نقش بازی می کند. تدبیر که قرار است با زندگی روزمره ما پیوند بخورد و استقرار یابد...چنان از استحکام ویژه ای برخوردار نیست. تدبیر و احساس شانه به شانه یکدیگر در حرکتند و گویا نمیخواهئد در نقطه ای مشخص بهم رسند و انسان را به اهدافش نزدیک سازند.  معلمان و جامعه شناسان درست زمانی قادرند نقش مهم خویش را خوب ایفا کنند که جایگاه های احساسات ، تدبیر و خرد را  تشخیص و  در  زمان مشخص به انسان ها یادآوری نمایند. علیرغم این که دولتهای سیاسی برای انبساط و انقباض جامعه چه اهدافی را در سر میپروراند...وظایف جامعه شناس چیز دیگر وفرای خاستگاه های رژیمهای سیاسی قرار دارد.

جامعه شناس و جامعه شناسی وظایفی دارند که از عهده سیاستمداران خارج است. یک انسان در مقام جامعه شناس نخست میباید ضرورت مطالبه گری اجتماعی را به مردم گوشزد کند. دوم : پیگیر مطالباتی باشد که در جامعه امروز عموما مورد غفلت سیاستمداران قرار میگیرد. وی باید نسبت به امورات سیاسی - اجتماعی مردم با انگشت گذاشتن بر روی پیگیر بودن مطالبات مردم نسبت به حقوقشان ، ضریب حساسیت ها را بالا برده و در تصریح شئونات اجتماعی تاکید ورزد.برشمردن آسیب های اجتماعی ، ضعف مشارکت عمومی و... کافی نیست. جامعه شناس مستقل و آزاد به خوبی میداند که مطالبات اجتماعی در حوزه های گوناگون بیش از آنکه وظایف دولتهای سیاسی باشد، مستقیما مربوط میشود به مردم و نهاده های مستقل آنان که مطالبات را پیگیری می کنند. دولتهای سیاسی در مجموع دوران کهولت خود را سیر می کنند و از عهده تامین اجتماعی برنخواهند آمد. گرچه در مواردی دولتمردان از حضور ومشارکت مردم خشنودند و لذت میبرند که توده به فعلگی خویش اذعان داشته باشند.

جامعه شناسی عموما نباید خود را وارد دنیای سیاست روز کند و تکلیف مشخصی برای دولتمردان تعیین کند و بدانان مشورت دهد. جامعه شناسی و جامعه شناس میباید طرح جامعه بدون اقتدار و دولت را تا سرحد خود کفائی در تمامی شئونات اقتصادی و اجتماعی مردم را تشویق کنند . خواستار نظارت شهروندان بر تمامی امور با تاکید بر حضور و مشارکت عمومی از طریق نهاد ها ( سمن ها ) و سندیکاهای گوناگون باشند. دولتها را به رژیم غذائی مجبور کنند تا دولتها به مرور درخود بمیرند.اینکه فکر کنیم دولتمردان خود را موظف به رفع آسیبهای اجتماعی ... میکنند؛ کابوسی است که مردم شبانه روز با آن روبرو هستند. شهوت وصف ناپذیر قدرت  و مال پرستی  دولتمردان و مشاورین آنان ، جائی برای رسیدگی به امور مردم نمی گذارد. مردم باید یاد بگیرند که چگونه خود به رفع حوائج خویش می پردازند و جامعه شناسان مستقل و آزاد میتوانند نقشه راه را در اختیارشان قرار دهند. طبیعتا نقشه راهی که از فردید و ... هایدیگر.. گذشته است! 

 برای باز کردن ذهنیت مسدود طبیعتا به راهکارها باید توجه کنیم. این از وظایف جامعه شناسی مدرن است که با بهره گیری از علم روانشناسی مردم را نسبت به حقوق و وظایف خویش در قبال جامعه آگاه میسازد. اینکه درمان هر دردی  ما را بطور خودکار به داروخانه های دولتی روان سازد... در موردش صحبت نشده و همین مورد به ذهنیت مسدود یاری رسانده است. مردم توسط " فرهیختگان " دولتی و غیر دولتی ؛ دولت را پدری متمول و دست - دل باز مفروضند که باید بدان دخیل بست و رفع حوائج کرد. زمانیکه مردم حقوق و  وظایف اجتماعی خویش را از یاد میبرند و مسخ قوانینی میشوند که عملا خودکفائی ، استقلال ، حقوق واختیار آنان را به دولتمردان میفروشند... نقش جامعه شناس مستقل و آزاد برجسته خواهد شد که با توجه به مطالبات مردم ، نقشه پیگیری حقوق ازدست رفته را به مردم گوشزد کند.

برای بازی شطرنج به تمام مهره ها احتیاج است. برای پیگیری مطالبات سیاسی اجتماعی  نیز به مشارکت عمومی لازم است. گسترش آسیب های اجتماعی از سرمایه های جامعه میکاهد و به جرایم اضافه میشود که در نهایت به نفع دولتهای سیاسی و مشاورین آنان که کاست* خود را تشکیل داده اند، تمام خواهد شد. طبیعی است برای پیگیری مطالبات به سازماندهی محتاج است که توسط ساختار و نهاد ها ی مردمی مدیریت میشوند. هرچه بیشتر در تشکیل این نهاد های مردمی اقدام شود.نقش دولت و اقتدارش  در جامعه کمرنگ تر خواهد شد. لذا چشمداشت مردم نیز از دولت به مراتب کمتر خواهد شد. جامعه شناسی که نیتش مشارکت در قدرت سیاسی نیست و دغدغه مردم و حقوق تضییع شده آنان را دارد و نسبت به ذهنیت مسدود از خود واکنش نشان میدهد، با ارائه طرح و برنامه مشخص در تمامی ابعاد مردم را یاری میرساند. 

بار ها تاکید کردیم که سندیکا و نهاد های مردمی ( سمن ) غیر انتفاعی ، مستقل و آزاد ، نماد وجدان بیدار و چشمان تیزبین مردم هستند که اگر خوب برنامه ریزی و مدیریت شوند، قادرند آینده جامعه را دگرگون و اشکال سیاسی کهن را به تاریخ سپارند. این نهاد ها نخست با رصد کردن آسیب ها و مطالبات اجتماعی راه های برون رفت را توسط متخصصین و صاحبنظران پیدا خواهند کرد. ارائه راهکارهای جدید و تجربه شده در جوامع دیگر می تواند موجب ارتقای فرهنگ تعاون و سطح آگاهی شود. اینکه فکر کنیم دولتها و " فرهیختگان " دولتی و نیمه دولتی روی خوش به این نهاد ها نشان نمی دهند ، کاملا روشن است. نخست : آنان حضور این ساختار ها را در عرصه های گوناگون جامعه ؛ رقیبی متخاصم  برای خود ارزیابی می کنند. دوم : با تشکیل و خلق نهادهای مستقل و آزاد ؛ اقتدار خود را در خطر می بینند.

بر میگردیم به مفهوم دولت گرائی که به موازات آن ، ذهنیت مسدود را  نیز موجب شده است. ذهنیت مسدود  از آن دسته از آسیب های اجتماعی است که از خانواده کوچک شکل میگردد و در امتداد رشد خویش ، جامعه را در تسخیر خویش در می آورد. رویا و تخیل های بشر را شدیدا تحت تاثیر قرار میدهد. تحت عنوان " واقعیت " غیر واقعیت ها را تزریق جامعه مستعد می کند. شهروندان باید با این " فرهنگ "  بزرگ و آموزش ببینند که وجود دولت  " طبیعی  و مقدس" و واجب است ! تنها دولت است که حوائج شهروندان را  برطرف می کند. این تئوری توسط " فرهیختگان " جامعه آکادمیک نوشته شده و دولتهای سیاسی آنرا مدیریت و اجرائی می کنند! چنانکه میدانیم با رشد سطح آگاهی مردم ، مسئله پیشرفت و توسعه به میان می آید.در راستای روند توسعه ، آسیب های اجتماعی نمایان خواهد شد و مطالبات مردمی از ذهنیت مسدود ، خارج میشود و پیگیری مطالبات و رفع آسیب های اجتماعی مورد توجه قرار میگیرد. یعنی موردی که با ذهنیت دولت گرائی و مسدود سازگار نیست!

زمانیکه ذهنیت مسدود که دولتها و و فرهیختگانشان آنرا نمایندگی می کنند ، تحت تاثیر مستقیم فرهنگ مطالبه گر قرار گیرند  که خشونت طلب نیست و در تمامی حوزه ها نقش خویش را خوب فرا گرفته است . رفع آسیبهای اجتماعی را تنها در ید قدرت شهروندان و نهاد های مستقل و آزاد میدانند؛ دولتها ناچارند واکنش از خود نشان دهند. یا به خشونت متوصل میشوند ( اکثر کشورهای استبدادی راه نخست را انتخاب کرده ، اعمال خشونت و وحشیگری را نسخه مطلوب فرض می کنند!) یا تجدیدنظر کرده و حاضر  به عقب نشینی خواهند شد. لذا بی تفاوتی و نا امیدی جایز نیست و باید در سازماندهی نهادهای مستقل و آزاد ، فعال شد تا بدینوسیله  روحیه کار جمعی و تعاون ارتقا یابد.

اگر امروز شاهدیم که نوعی بی تفاوتی و نا امیدی در میان مردم ( تخت عوامل مختلف ) رخنه کرده است و انگیزه مناسبی برای فعالیتهای اجتماعی نیست. چون روحیه کار دسته جمعی و تعاون صدمه خورده است. دلائل و مسببانش را  فرهیختگان دولتی  باید دانست که ذهنیت جامعه را با دفاع و ترویج ادبیات عقب افتاده ، ارتجاعی و سنتی ، مسدود کردند. جامعه را نسبت به افکار مدرن و امروزی بیزار کردند. با بزرگنمائی افکار و افراد مورد نظر خویش ، عملا  به غول وارگی دولت یاری رساندند. حال زمانی است که باید پرده دری کرد و نقش شوم آنان را بیادشان انداخت!

عدم شناخت و آگاهی و تجربه کافی نهاد (NGO - سمن ها ) ها ی مستقل و آزاد برای جلب افکار عمومی و تشویق شهروندان به فعالیت های دستجمعی و متشکل در نهاد ها... خود مسئله ای است که دوباره باید بدان پرداخت. طرح ها و روشها را دوباره باید نقد کرد تا ضریب اشتباهات کاهش یابد . فرهنگ کار دستجعی ، تعاون و غیر متمرکز مناسبات ویژه خود را دارد که باید فرا گیریم و از تجربه دیگران بهره مند شویم. و در این راه نیاز است که جامعه شناسان مستقل و آزاد شاخص های فرهنگی را ایجاد کنند و نهاد ها را از دولتی شدن ، منع کنند.

بارها این پرسش تکرار شده و میشود که چرا درمانی برای دردها یافت نمیشود؟... چرا فقط به ذکر مصیبت می پردازید و از نسخه مطلوب طفره میروید!؟ آنانی که در جستجوی حل معما و نسخه مطلوب برای رفع آسیبهای اجتماعی هستند... باید بدین مورد مهم  توجه داشته باشند که جامعه شناسی با فرمولهای ریاضی و فیزیک سروکاری ندارد.  در مورد مصائب اجتماعی و اقتصادی با انبوهی از داده ها طرف هستیم که نخست باید آنالیز شوند و پاسخ کلی بدانان داد. جامعه شناس ریاضی دان نیست که بتواند فرمولهای ریاضی را حل کند. جامعه شناس با کلیتی روبرو است که راه حل هائی را ارائه میدهد که میتواند در مواردی ، مثمر ثمر باشد ( میتواند هم نباشد). اتفاقا بحث اصلی ما نیز در این محور است و انتقاد ما به فرهیختگان دولتی و ایدئولوژی زده در این است که جامعه انسانی را نباید مانند اجسام  بی روح بررسی کرد و برای آنان مانیفست و شابلونهای... خاص درست کرد. انسان ها خمیری نیستند که بشود در فرم های خاص تبدیل به بندگانی مطیع در آیند و برای پخت به آجرپزی ها فرستاد.این از اعمال صاحبان ایدئولوژی است!

اصولا وظیفه جامعه شناسان مستقل و آزاد توضیح تمام مشکلات نیست. کسانی که بدنبال آنند، با رجوع به آیات عظام میتوانند پاسخ خویش را دریافت دارند. جامعه شناس با مشاهده آسیب های اجتماعی صورت مسئله را ترسیم و با شهروندان درمیان میگذارد. این وظیفه خود مردم هست که بدنبال راه حل بروند و با تشکیل  نهاد و سندیکا ها... سعی در رفع آسیبهای گوناگون کرده  و یا در حد توان آفت زدائی کنند. کسانی که در پی نقشه راهی مشخص و دقیق هستند که مستقیما بشود آسیب های سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی را رفع کرد و بحران های مختلف را درمان بخشید.باید در جستجوی پیامبران دروغین باشند ( که بقدر کافی در تاریج بشریت داشته ایم!)، نه جامعه شناسان مستقل و آزاد.

اگر در جهان امروز با پیشرفت و توسعه های شگفت انگیز برخورد داریم، نتیجه ذهنیت آزادی است که آنان را آفریده اند. بدون وجود چنین مردان و زنانی که هوش و استعداد خویش را جهت پیشرفت جهانی( در تمامی زمینه ها)  گذاشته اند؛ انسان هنوز در عصر بیخبری بسرمیبرد. جدی گرفتن آموزش بجای تزریق ایدئولوژی ، تبلیغ فراگیری علمی و فرهنگی. کسب تجربه علوم جدید در رابطه با نظام آموزشی در جهان . ایجاد انگیزه مثبت در دانشجویان کشور جهت ارتقای فرهنگی و تخصصی ...انتقال ایده و توانائی ها که به کل جامعه اثر گذارد. باید این ذهنیت شیوع پیدا کند که ما محتاج دقت هستیم. قوام و دوام جامعه با دقت سامان میابد. نیاز جامعه آزاد ، بالا بودن دقت و توجه شهروندان نسبت به اموری که پیرامونشان در گردش است.  این نیازی است حیاتی برای جامعه و درست  نقطعه مقابل و دشمن دقت ، بی تفاوتی است که کل جامعه را با خطرهای گوناگون روبرو میسازد.

در مطلب گذشته با تاکید بر این موضوع که در دانشگاه های ایران بیش از هشت دهه است ، جامعه شناسی تدریس میشود. با این وجود خود جامعه شناسان راه خویش را پیدا نکرده اند.میکوشند مفاهیم  بقول خودشان " غربی "( اصرار بی موردشان قابل فهم نیست)  را بومی کنند ، اما ناموفق.در ادامه نقل قول هائی از این اساتید در مورد جامعه شناسی جالب است! .  آقای غلامعباس توسلی، بنیانگذار انجمن جامعه‌شناسی ایران در مورد جامعه شناسی میگوید : "... من ۴۰ سال درگیر مقدمه هستم و نمی‌دانم چه زمانی از مقدمه جلوتر می‌رویم. از طرف دیگر مقدمه مهم است؛ چون مثل الفبا است. اکثر کتاب‌های جامعه‌شناسی ما یک پیشوند مقدمه دارد. عده‌ای هم اصرار دارند که کتاب خودشان را تدریس کنند و آخر مشخص نشد که مبانی جامعه‌شناسی چیست؟..." .در ادامه آقای سعید معیدفر، عضو بازنشسته هیات علمی دانشگاه تهران میگوید :  " ... با تاکید بر اینکه در ایران جامعه‌شناسی وجود ندارد، تصریح کرد: یکی از بسترهای اساسی جامعه‌شناسی این است که واقعیت اجتماعی بتواند تعین پیدا کند؛ نه اینکه در فیلتر قرار بگیرد و در نهایت ایده‌ها بیان نشود..." ( در جلسه رونمایی - پیش‌ازظهر دوشنبه ۵ مهر۹۵ - از کتاب مبانی جامعه‌شناسی ترجمه مهرداد هوشمند و غلامرضا رشیدی)

با این تفاسیر که از جامعه آکادمیک خصوصا جامعه شناسی میشنویم ، درمیابیم که نخست : سطح آگاهی و فرهنگی جامعه شناسی ما در مقایسه با جهان خارج چقدر عقب افتاده ، درمانده و دارای سطح نازل و بی ارزش علمی است که تنها دانشجویان و دانش پژوهان این رشته مهم اجتماعی را به بیراه هدایت میکند! دوم : سطح دانش نازل " فرهیختگان " جامعه شناسان را نشان میدهد که هنوز بعد از هشتاد سال تدریس علم جامعه شناسی ( البته سایر رشته های دانشگاهی وضع چندان بهتری از آن ندارد!)  گم کرده راه ،  پای در گل مانده و بین امام جعفر صادق و هایدگر در مانده اند.

در یک چنین فضای آشفته جامعه شناسی امروز در کشور که علوم‌انسانی و علوم اجتماعی را نیز در بر می‌گیرد،  بجای رجوع به علم جدید جامعه شناسی و روانشناسی در جهان . بحث میشود که آقای شریعتی جامعه شناس و یا روشنفکر بوده است؟ در جائی که اصولا  تفکر آقای شریعتی نه به علم جامعه شناسی مربوط  میشود و نه در حیطه روشنفکری مدرن است. ایشان متفکری است با تفکری التقاطی و عقب افتاده  و مروج استبداد دینی که میشود در حاشیه تفکرات عقب افتاده  فردید و جلال احمد...گنجایند.وارد کردن وی به دنیای جامعه شناسی  ، مشروعیت بخشیدن به تفکر او است.

برای باز کردن گره جامعه شناسی ما که بیشتر تحت تاثیر مارکسیسم و خصوصا مکتبخانه فرانکفورت است ، ضرورت دارد نخست : به جنبش دانشجوئی کشور اشاره ای کوچک شود که متاثر از این فلسفه سیاسی ( مانند جنبش دانشجوئی اروپا ) به ترور و تشکیل سازمان های تروریستی دست زد. دوم اشاره ای میشود به   به منشا  و روند این جنبش یعنی اروپا .  اواخرسالهای (60-70) جنبش دانشجوئی  اروپا و ایران تحت تاثیر مکتبخانه تعطیل شده فرانکفورت ... بحث توهم زا  " جامعه شناسی مارکسیستی" به بازار آشفته آن زمان  - بیشتر هم تحت تاثیر مستقیم هربرت مارکوزه* آخرین متفکر این مکتبخانه - وارد شد . مارکسیستها ( آن دوره ) اصرار بیمورد داشتند که " علم جدیدی " ابداع کرده اند که خوشبختانه با دماغ بر زمین خوردند و جامعه روشنفکری خیلی زود از این توهم خارج شد. مارکس ، دورکیم ، وبر ... نه جامعه شناس ( آنان مفسرین اجتماعی بودند) بودند و نه فیلسوف. این را باید دقیقا آشکار ساخت که جنبشهای دانشجوئی اروپا در بخش فرهنگی ، موزیک و هنر وجنبشهای اعتراضی صلح و هیپیگری تحت تاثیر مستقیم آنارشیسم بود. بخش تروریسم آن از مارکسیسم ( تشکیل سازمان های تروریستی مانند ارتش سرخ و...) نشات گرفت . این اشتباهی است که تعمدا مارکسیستها شایع کردند که جنبش های انقلابی  دانشجوئی دهه 60 - موزیک ، هنر و تعلیم و تربیت... - در اروپای مرکزی تنها متاثراز مارکسیسم و مکتبخانه فرانکفورت بود! در جائی که این بخش از جنبش مستقیم تحت تاثیر آنارشیسم بوجود آمد.

بدفهمی مفرط مفاهیم و اصطلاحات در ایران که بیشتر توسط کهنه کمونیستها و خصوصا مارکسیستها و اسلامیستها شیوع ( یا تلفیقی از این دو نظریه فرسوده ) دارد . معضلی است که به نادانی و جهل یاری رسانده است. این معضل در جامعه شناسی و تبعا در علوم انسانی و اجتماهی نیز مستتر شده و جایگاه مفاهیم را مخدوش کرده است.لذا توهمات ، اغراق ... قادر شده دریافت معنای واقعی را تحت تاثیر قرار دهد که به رشد بدفهمی و کج فهمی دامن زده که بیشتر از سوی " فرهیختگان و روشنفکران " آکادمیک (مارکسیستها و اسلامیستها ...) سرازیر جامعه خام شده است.توجیحات بدفهمی و کج فهمی مطلق ناشی از تفکرات توتالیتاریسم چنان اثر منفی درجامعه گذاشته است که اثرات شومش را میتوان در خانواده کوچک اقتدارمنش یافت.باید بدانیم عصر پرسشگری را آغاز کرده ایم و برای پرسش هائی که ما را به نحوی احاطه کرده اند؛ ناچاریم پاسخ روشن و واضح یابیم. اگر با زمان پیش نرویم  و به فرایند توسعه و پیشرفت پشت کنیم. ناچاریم عقب ماندگی و عقب افتادگی از دهکده جهانی را به جان و دل بخریم.

توضیح آن رفت که وضع جامعه شناسی و " فرهیخته گانش " چنان آشفته و بهم ریخته است که این بیریختی و آشوب را به دانشجویان این رشته نیز منتقل کرده اند. کار بجائی رسیده که شک دارند که آیا ما بالاخره " جامعه شناسی ایرانی " داریم یا خیر! با وجود اینکه این آقایان میدانند که جامعه بلازده ایدئولوژیک رهسپار سفر گذر از سنت به مدرنیته است ، معهذا جامعه شناسی جدید را دور میزند و پشتوانه فلسفی آنرا اخلاقی کرده و به افلاطون و در نهایت به هایدگر می چسبانند که آنقدر دم از اخلاق ( خوب و بد ) زد که نازی ها را به وجد درآورد و مقدمش را به جرگه خویش خوش آمد گفتند. ناگفته نماند این جناب ( هایدگر ) با " دست و فکر مبارک"  با حساسیت مفرط و دیوانه کننده خویش به " اخلاق " که بیشتر کلیسائی است ؛ معنای بنیادین اخلاق را ویران کرد و در تهران برایش کف زدند و جشن تولد گرفتند و  برای نظرات جامعه شناسی و فلسفه ارتجاعی  او سینه چاک دادند و حالا که بن بست رسیدند، دست به دامان دولت شده و برای آن ، نسخه های " اخلاقی " صادر می کنند.

در مطلب گذشته در راستای بررسی ذهنیت مسدود به جایگاه حقوق و قانون که در کشورما جایگاه خویش را بهم سپرده اند؛کوتاه پرداختیم . در ادامه بحث بیشتر وارد این مفاهیم خواهیم شد. مفهوم قانون ( گویا  فرهیختگان دولتی کشور ما علاقه خاصی بدان میورزند و هرجا کم می آورند ، فریاد بی قانونی و " آنارشی " را سر میدهند!) بند نافش به وجود دولت سیاسی است که ضمانت اجرائی آنرا برعهده دارد و تنها دولت است که قادر ( این حق را برای خود قائل است!) به اجرای آن  میباشد که " طبیعتا " شهروندان  بالاجبار تابع اوامر و مطیع قوانین خواهند بود. حقوق عکس قانون قبل از تشکیل دولتهای سیاسی وجود داشته و مردم بدان احترام و رعایت آنرا لازمه قوام جامعه کوچک و بزرگ خود ، میدانستند. اینکه تصور کنیم که وجود و تاسیس دولت ( شر مطلق ) برای دفاع  از حقوق طبیعی انسان ها بوجود آمده است، رویائی است من درآوردی که  ( حامیان دولت گرا ) می کوشند مقام دولت را بالا برده و جایگاه طبیعی بودن دولت را به کرسی بنشانند. در جائی که دولت طبیعی وجود نداشته و ندارد و ساخت ذهنیت افرادی است که مایل به شراکت در قدرت متمرکز میباشند. بنابراین تشکیل دولت برای ممانعت از تجاوز به حقوق طبیعی انسان ها  درست نشده بلکه برعکس. وجود دولت  نشان از پاسداری از اقتدار و حفظ منافع افراد ( افرادی ) خاصی از جامعه بوده که تنها از طریق نیروی نظامی و تشکیل پلیس و ارتش... اعمال میشده و میشود. ساختار دولت ها ( حتی دولتهای مدرن ) با گذشت چندین قرن  هنوز دست نخورده باقی مانده است.

در خاتمه که به جمع کردن نظرات خویش میرسیم . این پرسش دقیق و وارد را ناچاریم پاسخ دهیم یا لاقل شرح دهیم که بالاخره باید چکار کرد و چه راه و روشی را انتخاب کرد که بتواند ( در صورت توان ...) جامعه را از این وضعیت اسفناکی که " فرهیختگان "  و " روحانیون " مشترکا با آن روبرو ساخته اند ؛ نجات داد! میدانیم اندیشیدن اگر با تمام وجود نسبت به محیط خویش ، کار ، زندگی ، رفاه ، محیط زیست ...حساس و دقیق باشد. به گشایش چشم اندازهای جدیدی خواهیم رسید که ما را به راهی که انتخاب کردیم؛ یاری میرساند. در جامعه ای زندگی میکنیم که استبداد با تمام ابعادش انسان ایرانی را با مشکل روبرو ساخته. روشنفکران و فرهیختگان ، هنرمندان ( نه همه آنان ) به جامعه  و مردم پشت کرده و دستگاه حاکمیت و دولت را بخدائی رسانده اند. پس شایسته و معقول است در مقابل این تهاجم دوگانه با قوت ایستاد و این مهم اجرائی نخواهد بود جز با اندیشه پویا، خشونت پرهیزی و تعاون.

اندیشه پویا با خصائصی  ویژه خود سد معبری برای ذهنیت و اندیشه مسدود  است که در ایران امروز تبلیغ میشود. توجه به هنر ، ادبیات ... آزاد و مستقل و تبلیغ فرهنگ عاری از خشونت از اوصافی است که در مقابل اندیشه کج  و ایستا و ارتجاعی ما را عبور خواهد داد. حفظ وضع موجود و توقف در حاله سنت، خشک کردن نهر های جدید و زلال است .هنر ما باید این باشد از این عدم زایش ، عصر نوزائی را بیآموزیم و تجربه کنیم.  تعهد به تحول داشته باشیم... برای این امر طبیعی است به جامعه شناسی  و روانشناسی مدرن محتاجیم که قادر است ما را از این دور و تسلسل باطل و شوم دور سازد. مقوله زندگی در جامعه ای آزاد را دوباره باید نوشت و تعریف کرد.

توسعه و نوزائی ، به تحرک و تعاون محتاج است. رشد خلاقیت ، استعداد و شکوفائی فرهنگ و هنر... ریشه در اندیشه پویا دارند که تضمینی است برای جامعه آزاد. لذا کوشش ما باید بر این محور باشد که از تجربیات تاریخی بشریت در جهان درس بگیریم. خود را شریک توسعه و پیشرفت جهانیان کنیم. برای فراگیری از تجربیات موفقیت آمیز آنان رقابت کنیم و با توجه و اهمیت  دادن به استقلال رای و اختیار؛ خود را آماده پذیرش کمبود ها و جبران خسارت های ناشی از ذهنیت مسدود که ده ها سال است ما را از گردونه جهانی پیشرفت و مدرنیته دور ساخته، نمائیم. بدون انتقاد و دیدن کمبودهای خود، نمیتوانیم به آینده روشن خوشبین بود. باید با تمام وجود قدرت فراگیری خود را تقویت کنیم و از ندانستن هراسی نداشته باشیم.

حرکت در برابر سکون باید شعار محوری ما باشد. باید خود را برای تغییر مدام آماده سازیم. زیبائی زندگی در رفع کمبودها و پذیرش اشتباهات و تصحیح آنان است. بدان واقف باشیم که روند جاری و فرایندی را که طی میکنیم ، راهی نیست که ما را به مقصد خویش نزدیک کند. لذا ضرورت دارد از آن عبور کنیم و به وسعت فکر خویش بیفزائیم و قوای خفته درون خود را بیدار کنیم و این را بدانیم با داده های متاثر از فرهنگ رایج در مملکت رشد و نمو نخواهیم داشت و تکرار مجدد اشتباهات است. آینده به شجاعان  تعلق دارد. بنابراین اثر وجودی دگرگونی حرکت مستمر است. بذر بالندگی در مزرعه مناسب که همان اندیشه پویا است ، رشد می کند. پایان. abgun.net

* آدرنالین : Epinephrine, also known as adrenalin or adrenaline

قیاس مع الفارق* : 1-  قیاس چیزی با چیزی دیگر بدون علت و مناسبت و اشتراک 2- مقایسه اشتباه دو چیز با هم ـ مقایسه دو چیز کاملا متفاوت و بی شباهت ( فرهنگ دهخدا )

کاست* ( Caste ) برای اطلاع بیشتر از این نظم اجتماعیhttps://en.wikipedia.org/wiki/Caste ؛ رجوع شود به ویکپدیا .در اروپا بعد از جنگ  دوم سیستم کاست ، در جوامع دموکراسی شکل گرفت. کاست پزشکان ؛ وکلای حقوقی و جزائی . واسطه هائی که در تولید کوچکترین دخالتی ندارند. بورس بازان و بیمه های گوناگون...

*هربرت مارکوزه  (Herbert Marcuse)

آنارشيسم در انقلاب روسيه

دانیل گرن*

ترجمه از متن فرانسوی : ناصر شبآهنگ

...باز هم به گفته ولين، گرايشات بيش از پيش آنارشيستى توده ها، لنين را وادار كرده بودند براى مدتى راه قديمى خود را ترك گويد: ادعا ميشود كه او دولت، قدرتمدارى و ديكتاتورى را فقط براى مدتى كوتاه حفظ خواهد كرد و سپس به يكباره آنارشيسم برقرار خواهد گرديد! " اما، خداى من، نميتوانيد ببینید كه (...) حرفهاى شهروند لنين فقط تا زمانى صادق خواهد بود كه قدرت حاكم كنونى هنوز ناچار باشد براى استحكام حود به مطالبات توده ها گوش فرا دهد" و سپس لنين بار ديگر به جاده ى قديمى خود باز خواهد گشت و " دولت ماركسيستى" را به كاملترين شكلش بنا خواهد كرد؟

پايه و اساس چندانى نخواهد داشت كه بگوئيم لنين و گروه  او آگاهانه براى توده ها دام گسترده بودند. در واقع، بلشويكها پيش از آنكه دوروئى پيشه كرده باشند مبتلا به بيمارى دوگانگى عقيدتى بودند. تضاد ميان دو قطب فكرى آنها به حدى بود كه ظهور سريع آن ناگزيز مى نمود. تنها دو حالت امكان داشت: يا فشار گرايش آنارشيستى توده ها سرانجام بلشويكها را وا ميداشت كه جنبه قدرتمدارانه نظريات خويش را به فراموشى سپرند، و يا بالعكس، استحكام قدرت آنها، در كنار خاموشى انقلاب مردمى سبب ميشد كه آنها بوالهوسى هاى " آنارشيستى " خود را به خاك سپارند.

اوضاع و احوال هولناك جنگ داخلى و دخالت نظامى كشورهاى بيگانه، آشفتگى ارتباطات و ترابرى در كشور و كمبود وافر تكنيسين، عناصر جديدى بودند كه داده هاى مسئله را دچار تحول و واژگونى كردند.موقعيت تازه، بلشويكها را به انجام اقدامات استثنائى و به سوى ديكتاتورى، تمركز و به كار گرفتن " مشت آهنين " كشاند. اما آنارشيستها اين مشكلات را تنها ناشى از دلائل " عينى " و خارج از روند درونى انقلاب نمى دانستند. به عقيده آنها، چنين معظلاتى تا حدودى نيز ناشى از منطق درونى درك قدرتمدارانه بلشويكها از انقلاب و خودكامگى هاى قدرت به غايت ديوانسالار و تمركز يافته آنها بود. بقول وُلين، عدم قابليت دولت و ادعاى بى پايه ى آن مبنى بر توانائى به كنترل همه ى امور، آنرا چنان در تجديد سازمان حيات اقتصادى كشور ناتوان كرده بود كه به فروپاشى واقعى اركان كشور انجاميد. نشانه ى اين فروپاشى و ويرانى، فلج شدن فعاليتهاى صنعتى، تخريب كشاورزى و نابودى تمام پيوندهاى موجود ميان شاخه هاى اقتصادى مختلف بود.

وُلين در اين زمينه مثالى هم مى آورد: كارگران كارخانه سابق نفت نوبل (١٩) در پتروگراد (٢٠)، كه رقمشان به ٤٠٠٠ نفر ميرسيد، چون سرمايه داران كارخانه را بحال خود رها كرده بودند، ابتدا تماسى با دولت بلشويك گرفتند كه بى حاصل بود و سپس مصمم شدند خود با وسايلى كه در دست داشتند توليد را براه اندازند. براى اين منظور، گروههائى تشكيل دادند و بدنبال تهيه سوخت، مواد اوليه، بازار و وسائل حمل و نقل رفتند. در مورد اخير آنها با رفقاى كارگرشان در راه آهن مذاكراتى را آغاز كرده بودند. در اين حال، دولت بلشويك كه خود را صاحب اختيار كليه امور كشور ميدانست به خشم آمد، چرا كه نمى توانست بپذيرد هر كارخانه اى راساً وارد عمل شود. با اين وجود، شوراى كارخانه مزبور سرسختى نشان داد و مجمعى عمومى از كارگران گرد هم آورد. كميسر خلقى كار ، شخصاً در گير قضيه شد و رويه ى " آنارشيستى و خودخواهانه " كارگران را به سختى مورد انتقاد قرار داد و آنها را تهديد به اخراج بدون پرداخت خسارت كرد. كارگران پاسخ دادند كه خواستار هيچ امتيازى نيستند و تنها آرزويشان آن است كه دولت كارگران و دهقانان را در سراسر كشور آزاد گذارند تا به شيوه اى كه خود مايلند عمل كنند. اما اين حرفها بى تاثير ماندند، دولت بر موضع خود پاى فشرد و كارخانه تعطيل شد.

اظهارات آلكساندر راكولونتاى (٢١)، كمونيست روس، نيز گفته هاى وُلين را تاَىيد ميكنند. كولونتاى در ١٩٢١ از ابتكارات بيشمار كارگرى، بعلت كاغذ بازى ها پوچ ادارى، نابود ميشدند، لب به شكوه گشود و نوشت: "براى كارگران چه تلخ است (...) كه مى بينند و ميدانند كه اگر به آنها حق و امكان عمل داده ميشد ميتوانستند خود زمام كارها را در دست گيرند (...) [به اين علت است كه] روحيه ى ابتكار و ميل به عمل [در آنها] از بين ميرود".

قدرت شوراها، در عمل چند ماهى بيش از اكتبر ١٩١٧ تا بهار ١٩١٨، پايدار نماند. شوراهاى كارخانه اى بزودى حقوق خود را از كف دادند. مقامات دولت براى اين عمل بهانه مى آوردند كه گويا خودگردانى نمى تواند با نيازهاى "عقلانى" اقتصادى هماهنگى داشته باشد، سبب رُشد خودخواهى اعضاى هر كارخانه نسبت به ديگران شده، به رقابت ميان آنها و به منازعه بر سر منابع كوچك دامن زده و موجب آنست كه هر كارخانه اى تلاش كند به هر قيمتى شده به حيات خود ادامه دهد، حتى در حالتي كه كارخانه هاى ديگر"براى دولت" مهمتر و به وسايل بيشترى مجهز باشند. در يك كلام و بزبان پانكراتووآ، كار به تكه تكه شدن اقتصاد به شكل " فدراسيونهاى مستقل توليد كنندگان كه آنارشيستها خوابش را ميديدند"مى انجاميد. شكى نيست كه خودگردانى  نو خاسته كارگرى عارى از عيب نبود. خودگردانى با قدمهاى آهسته و محتاط خود بر آن بود كه نوعى از توليد را بدعت گذارد كه تا آن هنگام بعيد نبود؛ اين بهائى بود كه كارگران در دوران نوآموزى مزبور ناچار به پرداختش بودند. بقول كولونتاى ، كمونيسم "جز در روندى از كند وكاو عملى و احتمالاً با لغزشهائى چند، بوسيله نيروهاى خلاق خود طبقه كارگر نمى تواند بوجود آيد".

اما رهبران حزبى نظرى ديگرداشتند. آنها اختياراتى را كه پيشتر و به ناچار به كميته هاى كارخانه اى سپرده بودند، اينك با رضايت خاطر باز ميستادند و آنها را بخود اختصاص ميدادند لنين در ١٩١٨ اعلام كرد كه "اراده واحد" را به [اراده جمعى] در اداره ى كارخانه ها ترجيح ميدهد. كارگران وادار شدند "بدون قيد و شرط" ار خواست روساى روند توليد اطاعت كنند. به عقيده كولونتاى هيچيك از رهبران بلشويك " اعتمادى به خلاقيت سازمانهاى كارگرى " نداشتند. بعلاوه، مديريت كارخانجات هنوز در تسلط عده زيادى عناصر خُرده بورژوا بود كه از بقاياى سرمايه دارى سابق بحساب مى آمدند.

اين عناصر توانسته بودند سريع خود را با نهادهاى جديد روسيه تطبيق داده و با كسب سمتهاى مسئول در كميسارياهاى مختلف تلاش ميكردند پيوند ميان مديريت اقتصادى كشور را با سازمانهاى كارگرى قطع كرده و آنرا بخود اختصاص دهند. از اين تاريخ به بعد شاهد دخالتهاى فزاينده ى ديوانسالارى دولتى در امور اقتصادى كشور هستيم. از ٥ دسامبر ١٩١٧ صنايع شوروى رسماً تحت انقياد نهادى جديد بنام " شوراى عالى اقتصادى " قرار گرفتند كه به شيوه اى قدرتمندارانه امور كليه ارگانهاى توليد را هماهنگ ميساخت. كنگره شوراهاى اقتصادى كه از  ٢٦ مه تا ٤ ژوئن ١٩١٨ برگذار گرديد، تصميم گرفت انتخاب دوسوم اعضاى هيت مديره كارخانه ها را به شوراهاى كارگران بسپارد. حكم دولتى ٢٨ ماه مى ١٩١٨ ، اشتراكى كردن (٢٢) صنايع را به سطح كل كشور تعميم داد؛ همين حكم عملاً كارخانه هائى را كه در ماههاى اول انقلاب بصورت خودانگيخته اجتماعى شده بودند، دولتى كرد(٢٣) . مسئوليت سازماندهى ادارى اين قبيل كارخانجات بر عهده ى شوراى عالى اقتصادى گذاشته شد. مديران و كادرهاى فنى سابق در مشاغل خود حفظ شدند با اين تفاوت كه اكنون حقوق بگير دولت بودند. در دومين كنگره شوراى عالى اقتصادى در اواخر ١٩١٨ ، گزارشگر كنگره حملات شديد خود را متوجه كميته هاى كارخانه اى كرد و آنها را متهم ساخت كه بجاى هيئت مديره، خود راساً كارخانه ها را اداره ميكنند.

درست است كه انتخاب كميته هاى كارخانه اى، براى حفظ ظاهر، همچون سابق ادامه يافت، اما كار عملاً باين شكل بود كه در محل انتخابات يكى از اعضاى سلول كمونيستى كارخانه، در حضور "گارد كمونيست" مسلح آن كارخانه، فهرست نامزدها را از قبل تعيين شده بود، ميخواند و سپس كارگران با بالا بردن دست رأى خود را اعلام ميكردند. بالطبع هر كس به مخالفت با نامزدهاى پيشنهادى رأى ميداد، خود را در معرض مجازاتهاى اقتصادى از قبيل نزول رتبه و حقوق قرار داده بود. بقول آرشينُف، ديگر فقط يك ارباب باقى بود، اربابى همه جا حاضر كه دولت نام داشت. رفته رفته روابط میان کارگران و این ارباب تازه ، به صورت همان روابطی در آمد که پیش از آن میان کار و سرمایه وجود داشت.كار مزدگیرانه احيأ شد تنها با اين تفاوت كه از اين پس، كار به شكل وظيفه اى در قبال دولت در آمد.

شورا ها از اين پس عملكردى ظاهری داشتند و تبديل به نهادهاى قدرت حاكم شدند. لنين در ٢٧ ژوئن  ١٩١٨ در كنگره شوراهاى كارخانجات اعلام كرد:" شما بايد بدل به سلولهاى پايه اى دولت شويد". به گفته وُلين، شوراها به سطح " ارگانهائى كاملاً ادارى  و اجرائى تنزل كردند كه وظيفه اى جز رسيدگى به امور پيش پا افتاده ى محلى نداشتند. شوراها تماماً تحت انقياد "دستورالعمل هاى" قدرت مركزى ، يعنى ارگانهاى رهبرى حزب قرار گرفتند " و  ديگر حتى" "سايه اى از قدرت" هم در دست نداشتند. لوزوسكى (٢٤) گزارشگر  كنگره ى سوم سنديكاها (آوريل ١٩٢٠) اذعان كرد:" ما شيوه ى كهنه ى كنترل كارگرى [بر امور كارخانه را كنار گذاشته ايم و فقط اصل دولت را حفظ كرده ايم". از اين به بعد، "كنترل" بوسيله دستگاهى دولتى تحت عنوان"بازرسى كارگرى و دهقانى"(٢٥) اعمال ميشد.

از سوى ديگر، بلشويكها از فدراسيونهاى صنعتى، كه ساختار مركزيت  يافته اى داشتند، استفاده كردند تا كميته هاى كارخانه ها را، كه بالعكس از ماهيتى فدراليست و آزادمنش برخوردار بودند، مهار كرده و به زير سلطه خود كشند. از اول آوريل ١٩١٨ ، پيوند ميان  اين دو نوع سازمان، عملى انجام شده بحساب مى آمد. از اين پس ، سنديكاها كه خود تحت مراقبت حزب بودند، وظيفه حفظ نظم را برعهده گرفتند. براى نمونه سنديكاى فولادكاران پتروگراد " ابتكارهاى ضد سازمانى" در كميته هاى كارخانه ها را ممنوع اعلام كرد و گرايش " فوق العاده خطرناك" آنها را به انتقال قدرت در اين يا آن كارخانه به كارگران محكوم نمود. رهبران سنديكا ها مدعى بودند كه گويا گرايشات مزبور جز بدترين شكل تقليد از تعاونيهاى توليدى نيست كه تازه بقول آنها " فكر اينگونه تعاونيهاى از مدتى پيش به ورشكستگى كشيده" و اگر هم به انجام برسد"عاقبتى جز تبديل كارخانه ها به موسسات سرمايه دارى" نخواهد داشت. " تمام كارخانه هائى كه صاحبانشان آنها را به حال خود رها كرده، يا در آنها خرابكارى كرده اند، بايد تحت اداره ى دولت در آيند". در دست گرفتن مديريت كارخانه ها از سوى كارگران، آنهم بدون رضايت دستگاهى سنديكائى، عملى تلقى ميشد " غير قابل پذيرش".

بعد از آنكه اقدامات فوق به اجرا در آمد و ميدان عمل كارگران تا اندازه اى محدود شد، مرحله ى ديگر آغاز شد كه اينبار خود سنديكاها را هدف گرفت. سنديكاها مهار شده و استقلال خود را از دست ميدادند،" پاكسازى ميشدند، كنگره هايشان به تعويق مى افتاد و اعضايشان دستگير ميشدند، سازمانهايشان از ميان برداشته ميشدند و يا در واحدهاى بزرگتر ادغام ميگرديدند. هنگاميكه روند اخير به پايان رسيد، كليه گرايشات آنارشوسنديكاليستى نابود شده بودند و جنبش سنديكائى مستقيماً به يوغ دولت و حزب واحد كشيده شده بودند.

تعاونيهاى مصرف هم به همين درد دچار شدند. در ابتداى انقلاب، اينگونه تعاونيها همه جا شكوفا شده بودند، هر روز بر شما آنها افزوده ميشد و با يك ديگر پيوند ميخوردند. اما خطاى آنها در نظر رهبران دولتى، آن بود كه از كنترل حزب خارج شده و تعدادى سوسيال دموكرات ( منشويك) در آنها نفوذ كرده بودند. دولت نخست، مغازه هاى محلى را از آذوقه و وسائل حمل و نقل، باين بهانه كه گويا دست به " تجارت خصوصى " يا " سوداگرى" ميزنند و گاه حتى بدون عنوان كردن هيچ دليلى ، محروم كرد. سپس با يك ضربه ى نهائى كليه تعاونيهاى آزاد تعطيل شدند و بجاى آنها ، به شيوه اى ديوانسالارانه، تعاونيهاى مصرفى در كميسارياى آذوقه رسانى و تعاونيهاى ويژه ى توليد صنعتى در شوراى  عالى اقتصادى، بوجود آمدند. تعداد زيادى از اعضاى تعاونيهاى سابق نيز دستگير و روانه ى زندانها شدند.

طبقه كارگر نتوانست با سرعت و دقت عمل لازم عمل كند. اين طبقه، در  كشورى وسيع و عقب افتاده كه اكثريت جمعيتش را روستائيان تشكيل ميدادند، پراكنده و مُنفرد افتاده بود و محروميتها و مبارزات انقلابی طويل المدت آنانرا فرسوده  کرده بود. از همه اينها گذشته، بهترين عناصر طبقه كارگر يا به جبهه هاى جنگ داخلى فرستاده شده بودند  يا در دستگاه حزبى و دولتى جذب گشته بودند. با اين وجود، بسيارى از كارگران، محروميت از دستآوردهاى انقلاب، بزير يوغ رفتن و حقارت خويش را همگى ناشى از نخوت و خودكامگى اربابان جديد بود؛ احساس ميكردند و به ماهييت واقعى "دولت پرولتاريائى" ادعايى پى برده بودند.

براى نمونه در تابستان ١٩١٨  كارگران ناراضى در كارخانجات مسكو و پتروگراد دست به انتخاب نمايندگى از ميان خود زدند تا با تشكيل " شوراهاى نمايندگان (٢٦) خود، آنها را به مقابله با " شوراهاى كارخانه "(٢٧) كه در تصرف قدرت مركزى بودند، بفرستند. بقول كولونتاى، كارگر احساس ميكرد، ميديد و درك ميكرد كه به كنارگذاشته شده است؛ وى ميتوانست شيوه زندگى كارمندان را با زندگى خود كه " ديكتاتورى پرولتاريا " لااقل در حرف به اسم او بر قرار بود مقايسه كند.

كارگران سرانجام هنگامى كاملاً متوجه ى قضايا شدند كه ديگر كار از كار گذاشته بود. قدرت حاكم فرصت كافى پيدا كرده بود كه خود را با استحكام تمام سازمان دهد و چنان نيروى سركوبى مهيا كند كه قادر باشد هر تلاشى از سوى توده ها در جهت مبارزه مستقل را به نابودى كشد. به گفته وُلين نبردى سخت و نا برابر ( كه خارج از روسيه تقريباً ناشناخته ماند) تا سه سال ميان پيشقراولان طبفه ى كارگر از يك سو و دستگاه دولتى ، كه لجوجانه جدائى خود را از توده ها انكار ميكرد، از سوى ديگر، بطول كشيد. از سال ١٩١٩ تا سال١٩٢٠ اعتصابات كارگرى  در مراكز بزرگ صنعتى همچون پتروگراد و بويژه در مسكو رو به فزونى گذاشتند و همانطور كه خواهيم ديد بشدت سركوب شدند.

درون خود حزب حاكم نيز يك " اپوزيسيون كارگرى" سر بر آورد و خواستار باز گشت به اصول دموكراسى شورائى و خودگردانى شد. در همين كنگره حزب، در مارس ١٩٢١، يكى ار سخنگويان اين اپوزيسيون، آلكساندر كولونتاى دست به پخش جزوه اى در ميان نمايندگان زد. در اين جزوه آزادى براى سنديكاها و انتخاب يك ارگان مركزى مديريت اقتصاد ملى از سوى " كنگره اى از توليد كنندگان" ، خواسته شده بود. اما جزوه مزبور بلافاصله جمع آورى و ممنوع اعلام شد. لنين توانست تقريباً  به اتفاق آرا  قطعنامه اى در محكوم ساختن نظريات اپوزيسيون كارگرى ، كه " انحرافات خُرده بورژوائى و آنارشيستى " توصيف شدند، به تصويب رساند. گرايش " سنديكاليستى" و نيمه آنارشيستى" اعضاى اپرزيسيون كارگرى، در نظر وى " خطر مستقيمى" بود كه انحصار قدرت بوسيله حزب و بنام پرولتاريا را تهديد ميكرد.

مبارزه سپس به رهبرى مركزى سنديكاها كشانده شد. تومسكى (٢٨) و ريازانُف (٢٩) به جرم حمايت شان از استقلال سنديكاها در برابر حزب، از شركت در هيئت رئيسه محروم و تبعيد شدند. رهبر اصلى اپوزيسيون كارگرى شليپنيكوف (٣٠) و بعد از او مياسنيكوف (٣١) رهبر يكى دیگر از گروه هاى اپوزيسيون، نيز به همان سرنوشت دچار شدند. مياسنيكوف، كارگرى واقعى بود كه در ١٩١٧، دوك بزرگ ميشل (٣٢) را به سزاى اعمالش رسانيده بود. وى كسى بود كه پيش از انقلاب، ١٥ سال سابقه ى مبارزه ى حزبى داشت، ٧ سال زندانى كشيده بود و ٧٥ روز اعتصاب غذا كرده بود. "جرم " او تنها آن بود كه در نوامبر ١٩٢١ به خود جرأت داد جزوه اى منتشر كند كه در آن عنوان نمايد كه كارگران اعتماد خود را نسبت به كمونيستها از دست داده اند چرا كه حزب ديگر زبان مشتركى با پايه مردمى نداشته و سركوب كه در سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢٠ عليه بورژواها بكار ميرفت، اكنون عليه طبقه ى كارگر اعمال ميشود. ..

ا19) Nobel   20) Petrograde. 21) Alexandra kolontai  22) Collectivisation. 23) Nationalisation. 24) Losovsky  25) Inspection Ouvriere Et Paysanne  26) Conseils des Delegues  27) Soviets D Entreprise. 28) Tomsky. 29) Riazanov. 30) Chlipnnikov  31) G.I. Miasnikov. 32)

نقش آنارشيستها

اما ببينيم در اين فاجعه، يعنى در استحاله انقلاب آزادمنش به عكس خودش؛ نقش آنارشيستها چه بود. در كشور روسيه تقريباً هيچگونه سنت مبارزه آنارشيستى وجود نداشت. باكونين و كروپوتكين، آنارشيستهاى روس، در خارج از روسيه بدين مكتب پيوسته بودند و هرگز در زادگاه خود فعاليت انارشيستى نداشتند، آثار آنها، لااقل پيش از انقلاب ١٩١٧ ، همواره در كشورهاى بيگانه و به زبانهاى خارجى منتشر ميشدند و تنها بخشهاى كوچكى از آنها، با محدوديت و مشكلات بيشمار و در خفا به روسيه راه مى يافتند. در آموزش اجتماعى، سوسياليستى و انقلابى روسها، كوچكترين نشانه اى از آنارشيسم پيدا نبود. بالعكس، بقول وُلين: " جوانان فهميده روس، كتابهايى مى خوانند كه در آنها سوسياليسم در قالبى دولتى عرضه ميشود". نظريات دولت گرايانه در انديشه ها خانه كرده بود؛ سوسيال دموكراسى آلمان افكار را آلوده ساخته بود.

در اين ميان، آنارشيستها جز " گروهى قليل از آدمهايى فاقد نفوذ " نبودند. شمار آنها به زحمت به چند هزار ميرسيد. باز هم به گفته وُلين جنبش آنارشيستى  " ضعيفتر از آن بود كه بتواند تاثيرى بلافصل و محسوس بر سير حوادث داشته باشد". از اين هم كه بگذريم، آنارشيستها غالباً روشنفكرانى فردگرا بودند كه به ندرت با جنبشى كارگرى در هم مى آميختند. وُلين و نستور ماخنو (٣٣) از جمله موارد استثنايى [ يعنى پيوند ميان آنارشيستها و توده هاى مردمى ] بودند. ماخنو در زادبومش اوكرائين (٣٤) در قلب توده ها پرورش يافته بود؛ همو در خاطراتش، آنارشيسم روس را به باد انتقاد بيرحمانه گرفته و آنرا "  گاه عقب مانده از كاروان حوادث، و گاه به كل خارج از آنها ..." ؛ توصيف ميكرد.

اما چنين قضاوتى را بايد بدور از انصاف دانست. نقش آنارشيستها در فاصله ى دو انقلاب فوريه و اكتبر، بهيچ  روى قابل انكار نيست. تروتسكى در كتاب خود موسوم به " تاريخ انقلاب روس" (٣٥) بكرات به نقش آنها اشاره كرده. آنارشيستها افرادى " جسور" و " رزمنده " بودند كه به رغم تعداد اندك شان، در آنهنگام كه بلشويكها هنوز ضد پارلمان گرا نشده بودند، با اصل مجلس موسسان مخالفت ميورزيدند؛ هم آنها بودند كه پش از لنين، شعار " تمام قدرت بدست شوراها " را بر پرچم خود نقش زده بودند؛ هم آنها بودند كه بر خلاف خواست بلشويكها، به جنبش خودانگيخته اجتماعى كردن مساكن دامن ميزدنند. مبارزان آنارشوسنديكاليست، حتى پيش از انقلاب اكتبر، در پاره اى مناطق كارگران را به اشغال كارخانه ها تشويق ميكردند.

در روزهاى انقلابى كه به زندگانى جمهورى بورژوازى كرنسكى (٣٦) پايان دادند، آنارشيستها در صف اول نبرد نظامى قرار داشتند. هنگ دوينسك (٣٧) تحت فرماندهى آزادمنشانه پر سابقه ای چون گراچوف (٣٨) و فدوتوف (٣٩) بود كه توانست كادت هاى (٤٠) ضد انقلابى را از ميان بر دارد. آناتول ژلزينياكوف (٤١) بود كه توانست به كمك گروه نظامى خود مجلس موسسان را تعطيل كند و بلشويكها كارى جز تائيد عمل انجام شده نكردند. گروه هاى پارتيزانى بسيارى نيز نظير گروه موكرووسوف (٤٢) گروه چرنياك (٤٣) و غيره، كه بوسيله آنارشيستها يا تحت رهبرى آنها تشكيل شده بودند، در فاصله ى سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢٠ بدون وقفه عليه ارتش سفيد مى جنگيدند.

بعلاوه، كمتر شهر پر اهميتى در روسيه يافت ميشد كه گروهى از آنارشيستها يا آنارشوسنديكاليستها در آن فعاليت انتشاراتى قابل ملاحظه اى نداشته باشند. انتشار روزنامه، گاهنامه، اعلاميه، بروشور و كتاب از جمله اين فعاليتها بودند. دو مجله هفتگى در پتروگراد (٤٤) و يك روزنامه در مسكو، هر كدام با تيراژ بیست و پنج هزارنسخه منتشر ميشدند. با تعميق انقلاب و اوج گيرى اش از پايه توده ها، رقم مخاطبين آنارشيستها نيز فزونى گرفت.

 روز ٦ آوريل ١٩١٨، سرهنگ فرانسوى ژاك سادول (٤٥)، كه براى ماموريتى به روسيه آمده بود، در گزارشى نوشت:" در ميان گروه هاى مخالف، آنارشيستها، فعالترين، مبارزه ترين و احتمالاً مردمى ترين گروه مخالف است (...) بلشويكها [ از اين مساله ] نگرانند". وُلين در پايان سال ١٩١٨ ميگويد: "... نفوذ آنارشيستها به جاى رسيده بود كه بلشويكها، كه نه انتقادى را مى پذيرفتند و نه، از آنهم كمتر، حاضر به قبول هيچگونه اختلاف نظرى نبودند، بصورت جدى و روزافزون نگران شده بودند" . باز به گفته وٰلين: براى مقامات بلشويك " تحمل تبليغات آنارشيستى برابر(...) با خودكشى بود. اين مقامات با تمام قدرت خود تلاش ميكردند كه از تبليغات مذبور جلوگيرى كنند؛ سپس آنها را ممنوع كردند و سرانجام با نيروى سهمگين خود هر گونه تظاهر نظريه آزادمنش را در هم كوفتند ".

 دولت بلشويك " كار را با بستن وحشيانه ى مراكز آزادمنش و با اعلام ممنوعيت هر گونه تبليغ و فعاليت آنارشيستى آغاز كرد". شب ١٢ آوريل ١٩١٨ در مسكو، نيروهاى گارد سرخ كه تا به دندان مسلح بودند، با يورشى غافلگير كننده ٢٥ خانه ى  اشغالى از سوى آنارشيستها را " پاكسازى" كردند؛ آنارشيستها كه تصور ميكردند كه حمله از طرف گارد سفيد است، دست به مقابله زدند. وٰلين ميگويد؛ دولت به سرعت روش هاى جديد و خشونت آميز اختيار كرد. زندان، سلب حقوق قانونى و اعدام از جمله اين روشها بودند."در فاصله چهار سال، دولت بلشويك تا اندازه اى پيش رفت كه توانست جريان آزادمنشانه ى مسلح را در اواخر ١٩٢١ از ميان بر دارد".

د ر اين ميان، انشعاب در صفوف آنارشيستها به دو گرايش، يكى آنها كه معتقد به سازش با رژيم بودند و ديگر آنها كه از قبول چنين سازشى سر مى پيچيدند، نابودى آنها را تسهيل کرد. گروه نخست براى توجيه عمل خود، دم از" ضرورت تاريخى" وفادارى به رژيم ميزدند و اعمال ديكتاتور مآبانه آنرا، لااقل در ديد كوتاه تأئيد ميكردند. براى اين گروه، پيروزى در جنگ داخلى و در هم شكستن ضد انقلاب در درجه ى اول اولويت قرار داشتند.

اما در نظر آنارشيستها سازش ناپذير، تاكتيك فوق نوعى كوته بينى سياسى بود، چرا كه ناتوانى هاى دستگاه ديوانسالار دولتى و در نتيجه نااميدى و نارضايتى مردمى بود كه حركتهاى ضد انقلاب را تغذيه ميكرد. از اين گذشته، دولت بلشويك نيز، ديگر تمايزى  مابين مبارزه جناح پيشرو انقلاب آزادمنش ، در اعتراض به ابزارهاى سلطه او  و اعمال جنايتكارانه رقباى دست راستى اش، قائل نبود. در نتيجه، صحه گذاشتن و پذيرش ديكتاتورى و ترور براى آنارشيستها كه خود قربانى اين روشها بودند، معادل سياست خودكشى بود. سرانجام سازش بخشى از آنارشيستها،موسوم به " شورايى ها " (٤٦) سركوب بخش ديگر را سهولت بخشيد. قربانيان كسانى بودند كه دولت از آنها با عناوينى چون " آنارشيستهاى دروغين" ، " خيال پردازان غير مسئول كه سر در آسمانها دارند"، " ابلهان سر در گم" ، " تفرقه افكن "، مجنونين خطرناك" يا " راهزن و ضد انقلابى" نام مى برد.

از جمله آنارشيستهاى سازش كار، ويكتور سرژ از ديگران با هوشتر بود و سخنش از ديگران  نفوذ بيشترى داشت. سرژ كه خود را به رژيم فروخته بود، جزوه اى به چاپ رساند و در آن تلاش كرد تا در مقابل انتقادات آنارشيستها از دولت دفاع كند. كتابى كه او بعد ها منتشر ساخت، يعنى " سال اول انقلاب روس " (٤٧) تا اندازه ى زيادى هدف نابودى شوراها بوسيله بلشويسم را تعقيب ميكرد و در آن حزب در واقع نخبگان رهبرى آن بمثابه ى مغز طبقه كارگر معرفى شده بود. پرولتاريا تنها قادر و موظف به انجام چيزى است كه بايد از سوى رهبران منتخب از ميان نيروى پيشتاز طبقه، تعيین شود. بدون چنين رهبرانى توده هاى سازمان يافته در شوراها جز " مشتى از آدمهايى با تمايلات مغشوش كه گاه جرقه هايى از آگاهى در نزد آنها ديده ميشود" نيستنند.

البته ويكتور سرژ تيز هوشتر از آن بود كه در باره ى ماهيت واقعى دولت شوروى دچار توهم شود. اما اين دولت هنوز در هاله اى از اعتبار و حيثيت نخستين انقلاب پيروزمند پرولتاريايى قرار داشت، هنوز ضد انقلاب جهانى دست از حمله و تهديد عليه اين دولت بر نداشته بود، و همين موارد، دليل معتبرى براى ويكتور سرژ، و بسيارى از انقلابيون ديگر به حساب مى آمد كه آنها را به نحوى از انحاء به سكوت در مقابل اعمال اين رژيم وا مى داشت.

در تابستان ١٩٢١، ويكتور سرژ در گفتگويى خصوصى با گاستون لووال (٤٨)، آنارشيستى كه با هئيت نمايندگى اسپانيا براى شركت در كنگره ى سوم انترناسيونال كمونيستى به مسكو آمده بود، چنين گفت: " حزب كمونيست ديگر نه ديكتاتورى پرولتاريا، بلكه ديكتاتورى بر پرولتاريا را اعمال ميكنند". لووال در بازگشت به فرانسه، مقالاتى در روزنامه " آزادمنش" (٤٩) به انتشار رساند و با تكيه بر وقايع مشخص، و با مقايسه حرفهاى خصوصى سرژ و سخنان رسمى او، وى را متهم به " دروغ گوئى تعمدى " کرد. اِما گلدمن (٥٠) آنارشيست امريكايى كه او نيز در مسكو، ويكتور سرژ را ديده بود، در كتاب خود تحت عنوان " زندگانى من " (٥١) نظر چندان خوشايندى نسبت به وى ندارد.

ماخنوچينا

از ميان برداشتن آنارشيستهاى شهرى كه هسته هايى كوچك و بدون قدرت بودند، كارى نسبتاً ساده بود. اما در جنوب اوکرائین وضع به گونه ای دیگر بود. نستور ماخنو فرزند يك دهقان فقير اوكرائينى كه در ١٩١٩ سى سال بيش نداشت، در اين منطقه دهقانان آنارشيست را گرد هم آورده و سازمانى اقتصادى - نظامى بر پا ساخته بود. نستور در دوره جوانى در انقلاب ١٩٠٥ شركت كرده و به مكتب آنارشيسم پيوسته بود. دولت تزارى او را محكوم به مرگ كرده و سپس با تخفيف مجازات روانه زندانش كرده بود. ماخنو هشت سال تمام را - تقريباً هميشه در زنجير- در زندان بوتيركى (٥٢) گذرانده بود. هشت سالى كه تنها مكتب او شمرده ميشدند. پير آرشينوف (٥٣) از جمله هم بندان ماخنو، تا اندازه اى نقصان وى در تحصيلاتش را، جبران كرد.

از فرداى انقلاب اكتبر، ماخنو ابتكار سازماندهى مستقل توده هاى دهقانى را در منطقه اى پُر جمعيت و گسترده به دست گرفت. اين منطقه كه هفت ميليون سكنه داشت و سرزمينى به درازاى ٢٨٠ و به پهناى ٢٥٠ كيلومتر را در بر ميگرفت در منتهى اليه جنوبى خود به درياى آزف (٥٤) و بندر برديناسك (٥٥) مى رسيد. مركز منطقه، گوليا پولى يه (٥٦) شهرك بزرگى بود با ٢٠ تا ٣٠ هزار تن جمعيت. اين منطقه كه از زمانهاى دور ياغى و سر كش بود در سال ١٩٠٥ صحنه ى شورشهاى قهرآميز شده بود.

 ماجرا هنگامى آغاز شد كه بدنبال انعقاد عهدنامه برست - ليتوفسك ( فوريه _ مارس ١٩١٨) نيروهاى اشغالگر آلملن و اطريش، اوكرائين را اشغال و حكومتى دست راستى را در آنجا به قدرت رساندند. حكومت اخير شروع به بازگرداندن زمينها به اربابان سابق كرد، زمينهايى كه دهقانان انقلابى به تازه گى از دست زمينداران خارج كرده بودند. زحمتكشان ( دهقانان )  به دفاع مسلحانه از دست آوردهاى انقلابى خود برخاستند. مقاومت و نبرد آنها در دو جبهه انجام ميگرفت، از يك سوى عليه نيروهاى ارتجاعى و از سوى ديگر عليه دخالتهاى بيجاى كميته هاى بلشويك و مصادرات اموالشان بوسيله آنها. ماخنو در رأس اين جنبش عظيم دهقانی قرار گرفت. وى نقش دادگسترى را داشت كه ميتوان او را به رابين هودی آنارشيست تشبيه كرد. دهقانان به وى لقب " پدر ماخنو " داده بودند. نخستين عمل مسلحانه ماخنو، تسخير شهر گوليا پولى يه ، در اواسط سپتامبر ١٩١٨ بود. اعلام صلح در ١١ نوامبر همين سال، موجب عقب نشينى نيروهاى اشغالگر آلمانى - اطريشى شد و در همان حال موقعيتى بينظير به ماخنو عرضه كرد تا بتواند به ذخيره تسليحات و آذوقه دست يازد.

اصول كمونيسم آزادمنش، براى اولين بار در تاريخ، در اوكرائين آزاد، به اجرا گذاشته شد و تا حدى كه شرايط جنگ داخلى اجازه ميداد، خودگردانى نيز به عمل در آمد. زمينهائى كه از چنگ ملاكان سابق خارج شده بودند، بصورت اشتراكى بوسيله دهقانانى كه در " كمونها " يا " شوراهاى كار آزاد " ، گرد هم مى آمدند، به زير كشت ميرفتند و اصول برادرى و برابرى در آنها رعايت ميشد. هر مرد، زن و كودكى ميبايستى به اندازه توانش كار ميكرد. اعضايى كه براى انجام كارهاى ادارى بطور موقت انتخاب ميشدند، بعد از خاتمه مدت نمايندگى بار ديگر به كار عادى خود در كنار اعضاى ديگر كمون باز مى گشتند. هر يك از شوراها تنها مجرى خواستهاى دهقانان محلى بود كه وى را انتخاب كرده بودند. واحدهاى توليدى ابتدا در سطح منطقه ها ساخته ميشدند. شوراها در  يك نظام اقتصاد عمومى  متحد شده بودند كه بر اصل برابرى اجتماعى استوار بود و نسبت به احزاب سياسى مختلف استقلال داشت. هيچ سياستمدارى حق نداشت خواستهاى خود را تحت پوشش قدرت شوروى به آنها ديكته كند. اعضا ى شوراها ميبايستى زحمتكشانى واقعى بوده که منحصرا در خدمت منافع توده هاى ستم كش قرار داشتند.

هرگاه ماخنويستها به محلى وارد ميشدند، آفيش هايى بر ديوارها نصب ميكردند كه بر آنها چنين نوشته بود:" آزادى دهقانان و كارگران تنها بخود آنها تعلق دارد و هيچ محدوديتى نمى پذيرد. فقط خود كارگران و دهقانان حق دارند بصورتى كه خود مايلند و با درك خويش از قضايا وارد عمل شوند، خود را متشكل سازند و در تمام زمينه هاى زندگى با يكديگر به تفاهم دست يابند(...) ماخنويستها حقى به جز كمك كردن به آنها، مطلع ساختن و توصيه به آنها در اين يا آن مورد ندارند. ماخنويستها نه ميتوانند نه ميخواهند که بر كارگران و دهقانان حكومت كنند.

بعدها در هنگاميكه در پائيز ١٩٢٠، طرافداران ماخنو ناچار شدند براى انعقاد پيمان كوتاه مدتى با دولت بلشويك به پاى ميز مذاكره نشينند، بر اضافه نمودن جملات زير در عهدنامه تاكيد كردند: " در منطقه تحت نفوذ ارتش ماخنويست، كارگران و دهقانان نهادهاى آزاد خويش را براى اداره ى اقتصادى - سياسى خود  بوجود خواهند آورد. اين نهادها مستقل بوده و بصورت فدراتيو، از طريق عقد پيمان با ارگانهاى حكومتى جمهورى شوروى  پيوند خواهند خورد". نمايندگان بلشويك در مذاكره، از شنيدن اين جملات دچار شگفتى شدند، اين بخش را از ساير نكات عهدنامه جدا كردند تا پس از مراجعه به مسكو نظر خود را اعلام كنند، و بديهى بود که در مسكو چنين خواستهايى" مطلقاً غير قابل پذيرش " ارزيابى شدند.

 يكى از ضعفهاى نسبى جنبش ماخنو،كمبود روشنفكران آزادمنش در آن بود. البته در اين زمينه، كمكهايى هر چند نامتداوم از خارج بدان میشد. شهرهائی نظیر خارکوف (٥٧) و كورسك (٥٨) بوسيله آنارشيستهايى كه از اواخر ١٩١٨ در جمعيتى بنام نابات ( ناقوس ) (٥٩ گرد هم آمده بودند و ولين در راس آنها قرار داشت. اين گروه از آنارشيستها در آوريل ١٩١٩، كنگره اى تشكيل دادند و در آن " بصورت قاطع و نهايى، هر گونه شركت سوويت ها را كه تبديل به سازمانهاى كاملاً سياسى بر پايه قدرتمدارى، مركزيت و دولت" شده بودند را رد كردند. اين بيانيه از سوى دولت بلشويك به منزله اعلام جنگ تلقى شد و نابات وادار گرديد كه كليه فعاليتهاى خود را متوقف سازد. بدنبال اين جريان ولين موفق شد در ژوئيه همان سال به مركز فرماندهى ماخنو بپيوندند و در كنار پير آرشينوف، عهده دار شاخه ى فرهنگى و آموزشى جنبش شود. وی رياست يكى از كنگره هاى جنبش را كه در ماه اكتبر در آلكساندروسك (٦٠) برگزار شد؛ بر عهده داشت  . در اين كنگره تزهايى عمومى در جهت تدقيق خط مشى " شوراهاى آزاد " به تصويب رسيدند.

نمايندگان دهقانان و پارتيزانها در كنگره ها گرد هم مي آمدند. اما اين سازمان غير نظامى در واقع، دنباله اى از ارتش شورشگر دهقانى بود. اين ارتش كه با تاكتيك چريكى عمل ميكرد، فوق العاده پر تحرك بود و قادر بود كه به كمك سواره نظام، و پياده نظام خود، كه با ارابه هاى چند اسبه به سرعت جابجا ميشدند، تا روزى ١٠٠ كيلومتر پيشروى كند. ارتش دهقانى بر پايه هايى كاملاً آزادمنش استوار بود: اصل داوطلبانه بودن عضويت و اصل انتخابى بودن كليه درجات نظامى بوسيله كميسيونهاى پارتيزانى تدوين شده وپس از تصويب آنها در مجامع عمومى، دقيقاً از سوى كليه افراد رعايت ميشدند.

نيروهاى ماخنو، ارتش سفيد اشغالگر را با مشكلات زيادى روبرو ساخته بودند، و اين در حالى بود كه واحدهاى گارد سرخ بلشويك عمل چندان موثرى در اين زمينه نداشتند. اين واحدها تنها در حاشيه راه هاى آهن و بدون دور شدن از قطارهاى زره پوش خود، جنگ ميكردند و با نخستين شكستها چنان با شتاب عقب مى نشستند كه غالباً حق فرصت سوار كردن نيروهاى خود را نيز پيدا نمى كردند. به همين دليل، دهقانانى كه بدون در دست داشتن سلاح در روستاهاى خود به انزوا در آمده بودند و در معرض تهديد ضد انقلابيون قرار داشتند، اعتماد چندانى به بلشويكها نميكردند. آرشينوف مورخ جنبش ماخنويست مى نويسد: " افتخار نابود ساختن ضد انقلاب دنيكين (٦١) در پائيز ١٩١٩، عمدتاً به شورشيان آنارشيست تعلق دارد".

بعد از ادغام واحدهاى گارد سرخ در ارتش سرخ ماخنو از قبول انقياد ارتش خود تحت فرماندهى عالى تروتسكى، فرمانده ارتش سرخ، سر باز زد. به همين دليل بود كه تروتسكى، اين " انقلابى بزرگ " گمان برد كه وظيفه دارد عليه قيام ماخنويست وارد عمل گردد. روز ٤ ژرئن ١٩١٩، وى فرمانى صادر كرد كه در آن ماخنويستها به صف آرايى در مقابل قدرت شوراها  در اوكرائين متهم شده، و هر گونه شركت در كنگره بعدى آنها ممنوع اعلام شده و " خيانتى بزرگ " قلمداد گرديد. در همين فرمان، دستور دستگيرى نمايندگان كنگره مذبور صادر شد. در همين حال، تروتسكى عملكردى را بدعت گذاشت كه ١٨ سال بعد، استالينيستها در اسپانيا دست به تقليد از آن زدند؛ وى از تحويل سلاحهاى لازم به طرفداران ماخنو خوددارى كرد و از وظيفه خود در كمك به آنها شانه خالى كرد تا سپس بتواند آنها را متهم به " خيانت " كرده و به حال خود رهايشان سازد تا بدست نيروهاى ارتش سفيد قلع و قمع گردند.

 با اين همه، ارتش سرخ و ارتش ماخنو، دوبار هنگاميكه وخامت حملات اشغالگران، لزوم عمل مشترك را ايجاب ميكرد، به موافقت با يكديگر دست يافتند. يكبار در مارس ١٩١٩ عليه دنيكين و ديگربار در تابستان و پائيز ١٩٢٠، عليه تهديد قواى سفيد رانگل (٦٢) كه سر انجام بوسيله ماخنو از ميان رفتند. اما به محض اينكه خطرات حاد دور ميشدند، ارتش سرخ عمليات نظامى خود عليه پاراتيزانها را از سر ميگرفت، و گروه اخير بصورت لاينقطع به حملات آنها پاسخ ميداد.

 در اواخر نوامبر ١٩٢٠، دولت بلشويك دامى بر سر راه ماخنويستها گسترد. افسران ارتش ماخنويست در كريمه (٦٣) از سوى بلشويكها به شركت در شورائى نظامى دعوت شدند، اما در محل با سرعت تمام بوسيله پليس سياسى ( چكا ) دستگير و تيرباران و پارتيزانهاى همراهشان خلع سلاح گرديدند. در همين حين، يورش سازمان يافته اى عليه گولياپولى يه آغاز شد. نبرد نابرابر ميان آزادمنشان و " قدرتمداران " ٩ ماه بطول انجاميد، و سرانجام ماخنو از نيروهاى پر شمار و مجهز بلشويك شكست خورد. وى در ماه اوت ١٩٢١ ابتدا به رومانى پناهند شد و سپس عازم پاريس گرديد، چندى بعد در همين شهر بود كه ماخنو در فقر و بيمارى در گذشت. بدين ترتيب حماسه ماخنوچينا، كه به گفته آرشينوف نمونه اى بر جسته از جنبش مستقل توده هاى رنجبر بود، به پايان رسيد، اما به مثابه ى منبع و سر چشمه اى الهام بخش براى آينده ى زحمتكشان جهان، همچنان به حيات خود ادامه داد.

*****

33) Nestor Makhno 34) Ukraine 35) Historie De Revolution Russe 36) Krensky 37) Dovinsk 38) Gratchoff 39) Fedotoff 40) Cadets 41) Anatol Jelezniakoff 42) Mokrooussoff 43) Tcherniak 44) Petrograd 45) Jacques 46) Sovietiques 47) L AN I D DE LA Revolution Russe 48) Gaston Leval 49) Le Libertaire 50) Emma Goldman 51) Living My Life 52) Boutirki 53) Pierr Archinoff 54) Azof55) Berdiansk 56) Gulyai-Polye 57) Khrkov 58) Koursk 59) Nabat 60) Alexandrovsk 61) Dinikine 62) Wrangel 63) Crimee .

كرونشتاد

آرزوها و مطالبات دهقانان انقلابى ماخنويست شباهت بسيارى به تمايلات كارگران و ملوانان دژ دريائى كرونشتاد (٦٤) ، كه در فوريه و مارس ١٩٢١ سر به قيام گذاشتند ، داشت. كارگران شهرها فقط از موقعيت مادى تحمل ناپذير ناشى از كمبود مواد غذائى، سوخت، وسايل ترابرى و غيره در رنج بودند، بلكه ناچار بودند رژيم بيش از پيش ديكتاتورمنش و فراگير ( توتاليتر ) حكم را نيز كه كوچكترين تظاهرات نارضائى را در هم مى شكست، تحمل كنند. در اواخر ماه فوريه چندين اعتصاب در پتروگراد، مسكو و تعدادى از مراكز صنعتى  ديگر براه افتادند. كارگران از كارخانه اى به كارخانه ديگر ميرفتند و آنها را يكى پس از ديگرى به تعطيل ميكشادندند. گروه هاى تازه اى از كارگران هر روز بر گرد شعار نان و آزادى به صفوف قبلى مى پيوستند. پاسخ دستگاه حاكم، تيراندازى بسوى كارگران بود و جواب كارگران بدين تجاوز، گردهمائى اعتراضى بزرگى كه با شركت بيش از ١٠٠٠٠ تن برگزار گرديد. 

كرونشتاد، پادگنى دريائى در جزيره اى بود در ٣٠ كيلومترى شهر پتروگراد. جزيره در خليج فنلاند قرار داشت كه زمستانها سراسر يخ مى بست. جمعيت كرونشتاد از ملوانان و هزاران كارگرى تشكيل ميشد كه در زرادخانه هاى نيروى دريائى مشغول بكار بودند. در تغيير و تحولات انقلابى ١٩١٧ ، ملوانان كورنشتاد نقش پيشتازى ايفا كرده و تروتسكى آنها را " غرور و افتخار انقلاب روس" لقب داده بود. ساكنان غير نظامى كرونشتاد نيز به نوبه ى خود كمون آزادى تشكيل داده و از قدرت حاكم نسبتاً مستقل بودند. در مركز شهر، ميدان عظيمى وجود داشت كه از همچون تالارى مردمى استفاده ميكردند. اين ميدان گنجايش بيش از ٣٠٠٠٠ جمعيت را داشت. درست است كه در ١٩٢٢، ملوانان كورنشتاد فاقد قابليت و تركيب انقلابى ١٩١٧ بودند و ريشه هاى    دهقانى در آنها بسيار قوى تر از پيشينيانيشان بود، اما آنها هنوز روحيه ى مبارزه جوى خود را حفظ كرده و به بركت تجربه هاى گذشته هنوز حق شركت در جلسات كارگران پتروگراد را براى خود نگاه داشته بودند. بهمين دليل، همزمان با اعتصاب كارگران پتروگراد آنها نيز نمايندگانى براى اعلام پشتيبانى خود به آن شهر اعزام كردند كه از ميان راه بوسيله نيروهاى نظامى مجبور به بازگشت شدند. با اين همه در طى دو گرد همائى از خواسته هاى كارگران حمايت كردند. در گرد همائى دوم كه روز اول ماه مارس با شركت بيش از ١٦٠٠٠ ملوان، كارگر و سرباز برگزار شد، برغم حضور كالينين (٦٥) ، رئيس كميته اجرائى مركزى، قطعنامه اى  به تصويب رسيد كه در آن خواسته شده بود در مهلتى ١٠ روزه كنفرانسى ار كارگران و سربازان سرخ و ملوانان شهر و استان پتروگراد و كرونشتاد، خارج از حيطه ى احزاب سياسى تشكيل گردد. در همين قطعنامه انحلال "افسران سياسى" گروه هاى ضربتى كمونيستى و "گارد كمونيست" كارخانه ها نيز خواسته شده بود. به عقيده اهالى كرونشتاد هيچ حزب سياسى حق برترى بر ديگران نداشت. هدف دقيقاً قدرت انحصارى حزب حاكم بود. شورشيان كرونشتاد ابائى نداشتند كه اين انحصار را "غاصبانه" قلمداد كنند. روزنامه رسمى كمون جديد، ايزوستياى كرونشتاد گواه اين امر است كه در آن از زبان ملوانان خشمگين چنين مى خوانيم: تنها نگرانى حزب كمونيست بعد از تسخير قدرت ، حفظ آن براى خود با توسل به همه وسائل ممكن بوده، حزب خود را از توده ى مردم جدا ساخته و از بيرون كشيدن كشور از حالت ويرانى عمومى ناتوان بود. اعتماد كارگران را از كف داده و ديوانسالار شده بود.  شوراها اختيارات خود را از دست داده و جنبه ى ساختگى و وابسته پيدا كرده بودند. سنديكاها دولتى شده بودند. دستگاه پليسى همجا حاضر، مردم را تحت فشار قرار ميداد و قوانين خود را به ضرب اعدام و ارعاب بدآنها تحمل ميكرد. در زمينه اقتصاد، بجاى سوسياليسم ادعائى كه پايه آن قاعدتاً ميبايستى كار آزاد ميبود، سرمايه دارى خشن دولتى استقرار يافته بود. كارگران همچون گذشته استثمار ميشدند و جز مُزدوران ساده اين تراست گسترده ى ملى به حساب نمى آمدند. توهين كرونشتاد به "مقدسات" هيئت حاكم تا به جائى پيش رفت كه در "خطاناپذيرى" رهبران و رئوساى عالى انقلاب نيز شك كرد. كرونشتاتى ها با گستاخى تمام ، تروتسكى و حتى لنين را به باد تكسخر گرفتند. و سر انجام ، آنها در فراسوى خواسته هاى بلافصل نظير استقرار آزادى ها، انتخابات آزاد در تمام ارگانهاى دموكراسى شورائى والخ، خواستى بلند پروازانه تر نيز داشتند؛ خواستى با محتوائى كاملاً  آنارشيستى: خواست"انقلاب سوم" . 

شورشيان در واقع بر آن بودند كه در جبهه ى انقلابى ها باقى بمانند و از دستاوردهاى انقلاب اجتماعى پاسدارى نمايند اهالى كرونشتاد تأئيد ميكردند كه هيچ مجه مشتركى با كسانيكه خواهان " احياى تازيانه تزاريسم " هستند، نداشته و اگر تمايل خود به سرنگونى قدرت " كمونيستها " را مخفى نميكنند، اين نه از آنروست كه خواهان " بازگشت كارگران و دهقانان به زندگى برده وار:" باشند. از سوى ديگر، كرونشتاتيها همه پلهاى ميان خود و رژيم را خراب نميكردند و هنوز اميد داشتند بتوانند با " رژيم زبان مشتركى بيابند". و بالاخره، اگر آنان خواستار آزادى عقيده بودند، اين ازادى را نه براى همه بلكه براى طرافداران صادق انقلاب، يعنى آنارشيستها و " سوسياليستهاى چپ " ميخواستند. ( عبارت " سوسياليستهاى چپ " براى جدا كردن سوسيال دموكراتهاى يا منشويك از جمع سوسياليستها بكار ميرفت ). بهرحال گستاخى كرونشتاد تا به جائى پيش رفته بود كه براى  امثال لنين و تروتسكى قابل تحمل نبود. رهبران بلشويك قاطعانه انقلاب را با حزب كمونيست يكسان پنداشتند و هر كس كه بر خلاف لين اسطوره ى حزبى حركت ميكرد را جز " ضد انقلاب " ميدانستند. در مقابل چشمان آنها، تنها جزمهاى ماركسيستى-لنينيستى در خطر اضمحلال بود. و كرونشتاد بويژه از آنرو آنها را بوحشت مى انداخت كه جنبشى بود كه آگاهانه پرولتاريائى كه به اعتراض عليه اين مدعيان ديكتاتورى پرولتاريا بر خاسته برد. از اين گذشته، لنين برهانه ساده لوحانه اى در اين مورد عنوان ميكرد و آن اينكه در مقابل ديكتاتورى حزب وى ، تنها روش ممكن ديگر ابقاى تزاريسم است و بس. در واقع دولتمردان كرملين در ١٩٢١ بهمان صورتى قضايا را تحليل ميكردند كه بعدها، سردمداران پائيز ١٩٥٦ كردن: كرونشتاد طلايه اى بود از بوداپست. 

مسئوليت سركوب كرونشتاد را تورتسكى شخصاً به عهده گرفت. وى در آن هنگام از شركت كنندگان در كنگره ى دهم حزب در مسكو بود. لنين وى را به پتروگراد فرستاد و او همان چند ساعتى كه در اين شهر حاضر بود اتمام حجت خطاب به ياغيها صادر كرد. در اين اتمام حجت، ملوانان كرونشتاد متهم به وابستگى به " گارد سفيد "، همدستى با قدرتهاى غربى اشغالگر و " بورس پاريس" شدند و اعلام شده بود كه با توسل به قهر آنها را وادار به تسليم خواهند كرد. تلاش اما گلدمن و آلكساندر بركمن (٦٦) آنارشيستهاى آمريكائى كه از كشور خود اخراج و به موطن كارگران پناه آورده  بودند نيز در اين مورد بى حاصل ماند. آنها در نامه اى تاثيرانگيز خطاب به زينويوف، به كار گرفتن خشونت در اين قضيه را محاسبه اى خطاكارانه قلمداد كرده وا از " رفقاى بلشويك" تقاضا نمودند كه كار را با مذكرات برادرانه فيصله دهند. كارگران پتروگراد نيز كه به ضرب و زور حكومت نظامى ، مرعوب و مطيع شده بودند، نتوانستند براى نجات كرونشتاد قدمى بردارند. توخاچفسكى (٦٧) از جمله افسران تزاريست سابق، كه بعدها به درجه ى سپهبدى رسيده بود، مسئول فرماندهى نيروهاى اعزامى براى سركوب كرونشتاد شد. اين افراد را به حكم قرعه انتخاب كرده بودند چرا كه اكثر سربازان سرخ از اسلحه كشيدن بر روى برادران طبقاتى خود اعلام انزجار ميكردند. از روز ٧ مارس، بمباران دژ كرونشتاد آغاز شد. محاصر شدگان واپسين فراخوان خود را با عنوان " تا دنيا بداند." صادر كردند: " خون بيگناهان، بر سر كمونيسم، اين ديوانگان سر مست از قدرت، خواهند ريخت، زنده باد شوراها! ". نيروهاى دولتى با پيشروى بر يخهاى فنلاند سر انجام توانشتند" طغيان " كرونشتاد را در جنشواره اى از خون و كشتار به نابودى كشانند. 

آنارشيستها نقش چندانى در جنبش كرونشتاد نداشتند. با اين وجود نبايد فراموش كرد كه كميته انقلابى كورنشتاد از دو تن از آنها دعوت كرد كه به جنبش بپيوندند: نخست يارچوك (٦٨) ( موسس شوراى كرونشتاد در ١٩١٧ ) و ديگرى وُلين. اما چنين دعوتى بى نتيجه ماند چرا كه هر دوى اين افراد در آن زمان در چنگ بلشويكها بودند. بقول ايد اِمت (٦٩) مورخ و نگارنده كتاب " قيام كرونشتاد" (٧٠) ، نفرذ آنارشيستها بر كرونشتاد را تنها " از آن نظر ميتوان عنوان كرد كه آنارشيسم نيز مبلغ نظريه ى دموكراسى كارگرى بود". بهررو ، هر چند آنارشيستها مستقيماً دخالتى در قيام نداشتند، آن را از آن خود دانستند. وُلين بعدها نوشت :" كونشتاد نخستين تلاش كاملاً مستقل مردمى براى رهائى از قيد هر گونه قدرت و برپائى انقلاب اجتماعى بود؛ اين تلاش  بدست خود توده هاى زحمتكش، مستقيماً بودن دستيازى به " شبانهاى سياسى ". " رهبران " و " قيم ها "  بانجام رسيد". آلكساندر بركمن نيز ميگفت : ،ًكرونشتاد، افسانه ى دولت پرولتاريايى را نقش بر آب كرد و ثابت نمود كه ميان ديكتاتورى حزب كمونيست و انقلاب جاى هيچ سازشى نيست ". 

آنارشيسم، مرگ و زندگى

بزعم عدم دخالت مستقيم آنارشيستها در قيام كورنشتاد، سركوب اين قيام بهانه اى مناسب به دست دستگاه حاكم داد تا كار را با ايدئولوژى آنارشيسم، كه هنوز او را بوحشت مى انداخت، يكسره كند. چند هفته پيش از آغاز شورش ، يعنى ٨ فوريه ١٩٢١ ، كورپتكين پير ، در خاك روسيه درگذشت. تشيع جنازه او مراسم پر شكوهى را بهمراه داشت. جمعيتى كه شمار آن لااقل به ١٠٠ هزار نفر ميرسيد، كالبد او را تشيع ميكرد. پرچمهاى سرخ با پرچمهاى سياه گروههاى آنارشيستى در هم آميختند. بر سياهى درفش، با خطوط سرخ اين جمله به چشم ميخورد: "آنجا كه قدرت هست، جاى آزادى خالى است". نويسندگانى كه شرح حال كروپتكين را قلم زده اند، از اين تظاهرات بعنوان" آخرين نمايش بزرگ عليه استبداد بلشويكها" ياد ميكنند. شركت كنندگان در آن "نه فقط براى بزرگداشت كورپتكين، بلكه همچنين با خواست برقرارى آزادى به آن وارد شده بودند". بعد از سركوب كورنشتاد، صدها آنارشيست دستگير شدند. چند ماه قبل تر، آزادمنشى بنام فانى بارون(٧١) و هشت تن ديگر از دوستانش در سياهچالهاى زندان چكا در مسكو تيرباران شدند. تير خلاص بر مغز آنارشيسم مبارز شليك شد. در همين حال، در خارج از روسيه، آنارشيستهائى كه تجربه ى روسيه را از سر گذرانده بودند دست بكار گسترده ى انتقاد و بازبينى عقايد خود زدند تا انديشه ى آزادمنش را بيش از پيش تدفيق نمايند. در اوايل سپتامبر ١٩٢٠،كنگره ى اتحاديه ى آنارشيستهاى اوكرائين، نابات (٧٢) ، صريحاً عبارت "ديكتاتورى پرولتاريا" (كه در حزب متمركز شده) ، كارمندان و مشتى از رهبران، بر توده ميكشاند، رد كرده بود. كروپتكين نيز كمى بيش از مرگ، نگرانى خود را از رشد " ديوانسالارى تمام و كمالى" در كشور بيان كرده بود: " به عقيده من ، تلاش در راه بر پا ساختن جمهورى كمونيستى بر پايه هائى دولتى و سخت مركزيت گرا، و در زير فشار آهنين ديكتاتورى تك حزبى به شكستى كامل منجر شده است. روسيه به ما نشان داد كه چرا نمى بايست كمونيسم را تحميل كرد". روزنامه فرانسوى" آزادمنش" در شماره ٧ خود در ١٤ ژانويه ١٩٢١، فراخوان پر شورى از سوى آناركوسنديكاليستهاى روس خطاب به پرولتارياى جهان منتشر كرد: " رفقا، همچون ما به حاكميت بورژوازى در كشورهايتان پايان دهيد. اما هشيار باشيد، اشتباه هاى ما را تكرار نكنيد. نگذاريد كمونيسم دولتى بر ميهنتان حاكم گردد". 

آنارشيست آلمانى، رودلف روكر (٧٤) نيز در ١٩٢٠ كتابى تحت عنوان " ورشكستگى كمونيسم دولتى " تاليف و آنرا در ٩٢١ به انتشار رساند. اين نخستين تجزيه و تحليل سياسى از مسخ انقلاب روس بود. بنظر روكر " ديكتاتورى پرولتاريائى" كذائى نه بيان خواست طبقه اى اجتماعى بلكه ديكتاتورى حزبى بود كه دعوى نمايندگى طبقه كارگر را داشت حال آنكه تنها تكيه گاهش قدرت سر نيزه هايش بود. " زير پوشش ديتاتورى پرولتاريا، طبقه جديدى رشد و نمو كرد است: طبقه ى كميسارها يا كميسر سالارى؛ امروز توده هاى وسيع مردمى اختناق اين طبقه را بهمان اندازه اى حس كه ديروز اختناق رژيم سابق را احساس ميكردند". آنگاه كه تمام عناصر زندگى اجتماعى را بزور و كاملاً بزير فرمان حكومتى تام الااختيار بكشيم نتيجه " چيزى جز سلسله مراتب كارمندى نخواهد بود و اين سرنوشت ناگذير انقلاب روس بوده است". بلشويكها نه فقط دستگاه دولتى حاكم در جامعه ى پيشين را بعاريت گرفتند بلكه چنان قدرتى بدان دادند كه هيچ حكومت ديگرى را اباى آن نبود". 

در ماه ژوئن  ١٩٢٢ ، گروهى از آنارشيستهاى پناهنده در آلمان كتابى كوچك و افشاگرانه بنام " سركوب آنارشيسى روسيه ى شورائى" منتشر كرند كه بقلم آ. گورى ليك (٧٥) ، آ. كوموف(٧٦) و ولين نوشته شده بود. ولين خود در ١٩٢٣ كتاب مذبور را بزبان فرانسه برگرداند. در همين كتاب فهرستى از نام آنارشيستهاى شهيد به ترتيب حروف الفبائى آمده بود. آلكساندر بركمن در ١٩٢٠ و ١٩٢٢ ، و اماگلدمن در ١٩٢٢ و. ١٩٢٣ جزوات متعددى در مورد حوادث ناگوارى كه در روسيه شاهد آنها بودند، به انتشار رساندند. ماخنويستهائى هم كه جان سالم بدر برده و به غرب پناه آورده بودند، نظير پير آرشينوف و خود نستور ماخنو، به نوبه ى خويش مشاهدات خود را منتشر كردند. بسيار بعد، در جريان جنگ دوم جهانى، دو اثر بزرگ و اساسى آزادمنشان در باره ى " انقلاب روسيه" كه به قلم ژ. ب. ماكسيموف (٧٧) و ولين نوشته بودند، بچاپ رسيدند. اين در اثر خود گواهى بودند بر گذشت ساليان دراز و پختگى انديشه ها در نزد آنارشيستها. ماكسيموف، كه گواهى خود را بزبان انگليسى به انتشار رساند، عقيده داشت كه درسهاى گذشته ضامن آينده اى بهتر هستند. طبقه حاكم جديد در شوروى نميتواند و نبايد براى هميشه به حيات خويش ادامه دهد و سر انجام روزى سوسياليسم آزادمنش بر آن توفيق خواهد يافت. شرائط عينى ، چنين تحولى را ناگزير خواهد ساخت: " آيا قابل قبول است (...) كه كارگران خواهان بازگشت سرمايه داران به كارخانه ها باشند ؟ هرگز ! چرا كه دقيقاً بر عليه استثمار  دولت و ديوانسالاران آنست كه آنها سر به شورش برداشته تند. " آنچه كه كارگران ميخواهند اينست كه بجاى سيستم اداره ى قدرتمندارانه توليد، سازمان شوراهاى كارخانه اى خود را كه در فدراسيونى گسترده متحد خواهند شد، بنشانند. آنچه كارگران ميخواهند، خودگردانى كارگرى است. بهمين ترتيب دهقانان نيز بخوبى آگاهند كه امروز مساله بازگشت به اقتصاد فردى اصولاً مطرح نيست وتنها راه حل كشاورزى جمعى و همكارى جمعيتهاى روستائى با شوراهاى  كارخانه اى و سنديكاها و در يك كلام وسعت بخشيدن به برنامه ى انقلاب اكتبر در آزادى ميباشد". به نظر ولين هر كوششى كه با الهام از الگوى روس صورت گيرد ثمرى جز " سرمايه دارى دولتى بر اساس استثمار نفرت انگيز توده ها" ندارد. و اين " بدترين نوع سرمايه دارى است و هيچ ربطى با حركت انسانيت بسوى جامعه سوسياليستى " ندارد. چنين الگوبرداريهائى نمى تواند جز به " ديكتاتورى تك حزبى  كه نتيجه محتوم آن از ميان رفتن هر گونه آزادى بيان، مطبوعات، سازمان و عمل حتى براى جريانهاى انقلابى و حفظ اين امتيازات تنها براى حزب حاكم "، جز به " تفتيش عقايد اجتماعى " و " خاموش ساختن طوفان انقلاب " بيانجامد. ولين معتقد است كه استالين " از آسمان فرو نيفتاده بود " ، استالين و استالينيسم نتيجه منطقى نظام قدرتمدارى هستند كه در سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢١ پايه گذارى و استقرار يافت. " اين است درس جهانى تجربه ى عظيم و تعيين كننده ى بلشويسم، درسى كه در پرتو وقايع آينده، بزودى براى تمام آنها كه رنج ميكشند و ستم ميبينند، تمام آنها كه مى انديشند و مبارزه ميكنند، آشكار خواهد شد.پایان

64 -Cronstadt 65-Kalinine 66- Alexandere Berkman 67- Toukhatchevsky 68-Yartchouk 69-Ida Mett 70- La Revolte De cronstadt 71-Fanny Baron 72- Nabat 73- Le Liberataire 74-Rudolf Rocker 75- A. Gorielik 76- A. Komoff 77- G.P. Maximoff

 

 

زایش نازیسم از بطن گوبینیسم

سیری در زندگی دوگوبینو و ترجمه آثارش

مریم مرادخانی

سیزده اکتبر، مصادف با سالمرگ، ژوزف آرتور دوگوبینو است. به این بهانه، نگاهی کوتاه به زندگی، اندیشه سیاسی و فهرست آثار ترجمهشده او داریم.

ژوزف آرتور دوگوبینو نویسنده، اندیشمند سیاسی، خاورشناس، مورخ و دیپلمات فرانسوی است که در زمان حیاتش، جز نزد معدودی از روشنفکران و هنرمندان مانند ریشارد واگنر ـ موسیقیدان آلمانی ـ که دوست او بود، شناخته نشد ولی پس از مرگش، اندیشههای وی طرفدارانی یافت و اصول و عقایدش درباره عدمتساوی نژادها، مخصوصاً در آلمان بسیار موردتوجه قرار گرفت.

به همین بهانه در خلال این گزارش، نگاهی کوتاه به زندگی دوگوبینو خواهیم افکند و پس از سیری اجمالی در اندیشه
های او، فهرستی از کتابهایش را که در ایران، ترجمهشده
اند، پیش رویتان قرار خواهیم داد.

زندگی
نگار


ژوزف آرتور دو گوبینو * در سال
۱۸۱۶ میلادی در شهر ویلداوری فرانسه، در خانوادهای اشرافی، پا به دنیا گذاشت. او در کودکی به مدرسه بیین رفت و در آنجا، مقدمات زبانهای شرقی را فراگرفت. بعد از مدتی به علت اخراج پدرش از ارتش فرانسه، روانه شهر لوریان شد و در آنجا به تاریخ و ادبیات علاقه پیدا کرد و از همان دوران، مسحور زیباییهای مشرق زمین شد.

گوبینو، در نوزده
سالگی به پاریس رفت و به کارهای اداری و روزنامهنگاری مشغول شد. در سال ۱۸۴۹ توکویل وزیر امور خارجه فرانسه او را رئیس دفتر خود کرد و راه را برای سفرهای گوبینو به مشرق زمین هموار ساخت. وی در سال ۱۸۵۵ به همراه همسر و دخترش از طریق بندر بوشهر به ایران آمد و از طرف دربار، مورد استقبال باشکوهی قرار گرفت. او در طول اقامت خود در ایران به زبان فارسی مسلط و به کارهایی از قبیل سکهشناسی، مطالعه تاریخ و فلسفه و ترجمه متون فارسی به فرانسه مشغول شد.

همچنین او پس از مراجعت به فرانسه، در سال
۱۸۵۸ عازم آمریکا شد و پس از مدتی، بار دیگر به ایران سفر کرد و تا سال ۱۸۶۳ در تهران اقامت داشت. سالهای آخر عمر او در سفر به سرزمینهای اروپایی، مخصوصاً آلمان و ایتالیا سپری شد و در اواخر عمر هم در پاریس زیست. گوبینو، سرانجام در سال ۱۸۸۲
در شهر تورین درگذشت.

نازیسم، مولود اندیشه نژاد برتر


ریشه نظریات نژادگرایانه در عصر جدید را به گوبینو نسبت می
دهند. هرچند در زمان حیات او، اندیشههایش شناخته نشد اما پس از مرگ وی، تفکرات او طرفدارانی پیدا کرد و نظریهاش مبنی بر عدمتساوی نژادها در آلمان موردتوجه قرار گرفت و سببساز شهرت جهانی او شد.

تفکرات نژادگرایانه گوبینو و مکتب فلسفی
اش که به گوبینیسم معروف است، مورد انتقادات بیشماری قرار گرفت اما باوجوداین، اندیشههای او در قرن بیست منشأ تحولات زیادی در اروپا شد. گوبینو در آرای خود، نژاد سفید را بهعنوان نژاد برتر معرفی میکند و نقش آن را بیشتر از سایر نژادها در شکلدهی به تمدن بشر، مؤثر میداند. از این رهگذر، در نگاه گوبینو، نژادگرایی و آمیزش نژادی میان نژادهای سیاه، زرد و سفید باعث شده که درباره کشورگشاییهای فرانسه نتوان خوشبین بود؛ چراکه اشغال سرزمینهای دیگر، منجر به آمیزش نژادها میشود و سودهای آنی زودگذر را به زیانهای جبرانناپذیر درازمدت مبدل میسازد.

اندیشه
های او هرچند در شکلدهی به نازیسم هیلتری مؤثر بوده است اما گوبینو برخلاف مانیفست نازیسم، مطلقاً یهودستیز نبود و به یهودیان بهعنوان نژادی آزاد، قوی و هوشمند مینگریست؛ همین مسئله سبب شد تا نازی
ها، یهودستیزی خود را نه با آرای او بلکه با اندیشه نیچه توجیه کنند.

سه سال در ایران چه گذشت؟


گوبینو پس از سفر به ایران سفرنامه
ای با عنوان سه سال در ایران نوشت. وی در این سفرنامه به موضوعات مهمی چون آداب و سنت عامه مردم، وضعیت فکری، اعتقادی و روابط اجتماعی آنان پرداخت و میان رفتار و آداب مردم ایران و مردم اروپا، بهویژه فرانسه، دست به مقایسه زد. ادیان در ایران و وضعیت آنان، بخش مهمی از کتاب او را تشکیل میدهد. او در این بخش به فرقههای مذهبی ایران ازجمله شیخیه، بهاییت، زرتشتی، اهل الحق، علی اللهی و امثال آن و نیز تبیین چگونگی و چرایی پیدایش این مذاهب اشارهکرده و همچنین، نگرش پارهای از این مذاهب، درباره منجی گرایی را بیان کرده است. از بررسی گزارشها و سخنان گوبینو درباره فرقههای مذکور، استنباط میشود که غالب فرقههای مذهبی در عصر قاجار، دارای گرایش و رویکرد باطنی و تأویلی بودهاند که حاصل اوضاع فرهنگی، مذهبی و سیاسی ایران در آن دوره است.

*
Joseph Arthur de Gobineau)

آنارشیسم

آرتور لنینگ*

آزادی بدون سوسیالیسم، تبعیض و بیدادگری و

سوسیالیسم بدون آزادی، بردگی و درنده خویی است. باکونین

1- اصول کلی

آنارشیسم فلسفهای اجتماعی و آموزهای سیاسی است که مبتنی بر ارج گذاری به آزادی فـرد بـوده و بـا عقاید آزادی خواهانه و متراقیانه پیوستگی دارد.در اندیشهء آنارشیسم، نفی هر گونه اقتدار زورمندانهای که انسانها بر یکدیگر اعـمال میکنند،ضروری است.واژهء یونانی an-archy به معنای عدم اقتدار یا حکومت است.لویی آرمان دولاهونتن در کتاب سفرهای نو در آمـریکای شمالی(1) نخستین بار واژه anarchy  را کـه نـشانگر جامعهای بیحکومت است،به کار برد.این کتاب به توصیف سرخپوستانی میپردازد که در جامعهای بدون دولت و قانون و زندان و پیشوای مذهبی و مالکیت خصوصی و کوتاه سخن، anarch  (بیحکومتی) زندگی میکنند.به هر روی در زبان محاوره anarch (بیحکومتی)با اغتشاش و بینظمی مترادف شده است.

صور گـوناگون اندیشههای آنارشیسم را طی اعصار گذشته در آثار فلاسفه و اندیشه مندان مذهبی و نویسندگان و شعرا میتوان یافت،برای مثال در آثار دیدرو،آنجا که میگوید:من نه مایلم که قانون وضع کنم و نه مطیع آن باشم. قضیهای کامل و کوتاه از عقیدهء آنارشیسم در دست داریم.زنون،بنیانگذار مـکتب رواقـی،برخلافکمونیسم دولتی افلاطون،از جامعهای بدون حکومت دفاع میکند زیرا از آنجا که فضیلت و اخلاق تنها در آزادی به دست میآید، قلم نسخ بر دفتر قوانین باید کشید.

آنارشیسم به عنوان یک اصل کلی، مدافع جامعهای است که عناصر جابرانه از آن رخت بر بـستهاند.لیبرالیسم نـیز همچون آنارشیسم ناشی از تمایل به آزادی و حفظ فعالیتها و عملکردهای حکومت در حداقل است.باری،آنارشیسم معتقد است که لغو انحصار اقتصادی و نهادهای جابر و دارای قدرت سیاسی از اصول مسلم لیبرالی است،زیرا در حالی برابری بدون آزادی کاملا امکانپذیر است،آزادی بدون بـرابری اقتصادی و اجـتماعی ممکن نیست،آزادی بدون سوسیالیسم،تبعیض و بیدادگری و سوسیالیسم بدون آزادی، بردگی و درنده خویی است.(با کونین)2.

ویلهم فون هومبلدت (3) در مقالهای تحت عنواناندیشههایی در یک تجربه حدود کارایی دولت در تصمیمگیری(4)که در 1792نوشته و در 1851 منتشر شده است،کاهش قدرت دولت و جایگزینی آن با گروههای فدرالیستی آزاد را بـرای نخستین بـار تـشریح کرد. جان استوارت میل، در نگارش کـتاب دربارهء آزادی (1851) تحت تـأثیر این اثر قرار داشت. این دو اثر با به کارگیری اصولی که بسیار به آموزهء آنارشیستی نزدیک بود،خطرخودکامگی اکثریترا در دموکراسی نشان میدادند.

آنارشیسم معتقد است که هـیچگونه کـشمکش و نـاسازگاری بین حقوق فرد و جامعه وجود ندارد.از نظر جامعهشناسی،آنارشیسم مـبتنی بـر تمایز بین دولت و جامعه است.انسانها گرد هم آمدهاند تا برای اهدافی به کار دسته جمعی بپردازند و اگر همبستگی یاتعاونرا اصل راهنمای خود قـرار دهـند،اهداف آنـان به صورت مؤثرتری به دست خواهد آمد.فرد،تنها یک موجود منفرد نـیست بلکه به همراه هستی او یک رابطهء جمعی نیز از پیش فرض میشود.از اصول مسلم آنارشیستی این است که قوهء ابتکار و فـردیت و خـودانگیختگی و تـوانایی انسانها،که در یک جامعهء اقتدار طلب و در شبکهای از نهادهای دیوان سالارانه پنهانی به سـر بردهاند،میتوانند در جـامعهای نهاد زدا بروز کنند. فرایندهایی که باعث ارج نهادن به جامعه میشوند با گذر از سلطهء دولت که چونان غـدهای سـرطانی بـر پیکرهء اجتماع سیاسی نقش بسته است،آزاد خواهند شد.دولت یعنی اقتدار برتر،با دستگاه حکومتی خـود کـه قـدرتی بیش از آنچه برای ادارهء کشور لازم است در اختیار میگیرد،و به آنمازاد سیاسیمیگویند،باید ملغا شود.

در آموزههای آنارشیستی،آموزش و پرورش همیشه نقش مـهمی را ایـفا کـرده است.روانشناسی و تعلیم و تربیت جدید از آن جهت که اصول کودک مدارانهء خودآموزی خودسامان گری را به کار مـیگیرد،دارای فـحواها آنارشیستی گوناگونی میباشد.دورههای اخیر مکاتب جدید جرمشناسی(بویژه در ایالات متحده و تا اندازهای در انگلستان و هلند)از تغییر نـگرش در قـضاوت نـسبت با بزهکاران حمایت کرده و در بعضی رفتارهای انحرافی به آنان حق دادهاند و ترجیح دادهاند که آنها را بـا دیـگران برابر شمارند و با زور وادار به سازگاری با الگویی ثابت نکنند . الغای مجازات در دادگستری و انحلال زندانها بـه مـثل انجمنهای رذیـلت کهخروج انسان از آن بدتر از هنگام ورود او بدانجاست(ویلیام گادوین5)،در حال قوت گرفتن است.

ذات هنرمند به عنوان یک فرد اخلاق برای عـینیت بخشیدن بـه اهداف زیبا شناختی و اندیشه آنارشیستی خود حتی اگر از بنیان نظریه خویش آگاه نـباشد،آزادی مـطلق میطلبد.در روزگـار ما نیاز به آزادی در هنر بدون ترک هنجارهای زیباشناسی سنتی هر لحظه آشکارتر میگردد آنارشیسم مسلم میدارد کـه هـر کـسی بدون به کارگیری زور مقررات خشک خارجی امکانات بیشتری برای رشد شخصیت بالقوه و خـلاق خـویشتن خواهد داشت.

2- گرایشهای گوناگون

اگر چه گرایشهای گوناگون اشتراکی و فردگرایی جمعگرایی و تعاونگرایی آنارشیسم،تمایزاتی با یکدیگر دارند با این حال تمام مکاتب آنـارشیستی در اصـول بنیادین خود یعنی آزادی فرد و نفی حکومت و دولت و کلیهء نهادها جابر،دارای وجه اشتراکی هستند.از میان انـواع گـوناگون آنارشیسم اینها بهترین روشهایی هستند که برای دسـتیابی بـه آزادی و هـمبستگی در حیات اقتصادی مورد توجه میباشند . روشهایی که بـه عـدالت و آزادی توزیع ابزار تولید و محصولات کار نزدیکترند.این جست و جوی مداوم برای تأمین آزادی عامل مشترکی در مـیان آنـارشیستهاست،حتی هنگامی که با مکاتب گوناگون تـقسیم مـیشوند.میزان دستیابی بـا فردگرایی نـسبت مـستقیمی با میزان دستیابی به کمونیسم دارد،یعنی حـداکثر هـمبستگی به منظور برخورداری حداکثر آزادی(مالاتستا)6

آنارشیسم باکونینیستی - مورد توجه باکونین - را در اواخر دههء 1860، جمعگراییمینامیدند.آنارشیسم کمونیستی،به عنوان یکی از مکاتب جمعگرا، با رد آنـارشیسم فـردگرا،بر توضیح اشتراکی و همکاری محلی و ناحیهای تـأکید میورزید.این شکل محلی را کروپوتکین(7) از پایـان دهـهء هفتاد توسعه دارد در دهههای بعد اغـلب آنـارشیستها بدان گرویدند. آنارشیستهای کمونیست که اتحادیههای تجاری را اغلب عنوان ابزاری در تلاش برای بهسازی اجتماعی و اقـتصادی طبقهء کـارگر در چارچوب جامعهء موجود و به عـنوان وسـیله برای انـقلاب و بازسازی اجتماعی در نـظر مـیگرفتند،خود را آنارشوسندیکالیست نامیدند.آنارشیسم سندیکالیستی نوع جـمعگرای خـود وحدت عقیده دارد،و هدف نهایی آن این است که با همکاری کارگران فکری و دستی صنایع مختلف تودههای را جـهت دسـتیابی به یک مدیریت مستقل برای تـولید توزیع بـه قیام دعـوت کند.

نه خـشونت جـزء ضرورت آنارشیسم است و نه وحـشت آفرینی. به علت تهاجمات و بیحرمتی های نامعمولی که اصولا در فرانسه صورت میگرفت (94-1891) و با اسامی راواشل(8)،آگوست وایان(9)،امیل هنری(10)و سانتو کاسریو (11)عجین شده اسـت و پس از آن بمب گذاریهای تعدادی- سندیکالیست باعث شد که در اذهـان عـموم،تروریسم و آنـارشیسم بـا یـکدیگر پیوند یابد.اعمال آنان مـعمولا در حـکم انتقام بود،تا از طرز حکومت مورد آزار و اذیت قرار نگیرند.آنها به سازمان اجتماعی طبقهء کارگر یا تبلیغات اعتقاد نداشتند و عـمل آنـرا شورشی در بـرابر جامعه بود.به هر حال اعمال شورشگرانه آنان امـری بـود عـلی حـده و تـعداد آنـارشیستهایی که در آن شرکت میکردند بسیار کم بود.اغلب تروریستهای زمان معاصرهم آنارشیست نبودند.

بعضی گرایشهای آنارشیستی مانند آنارشیسم تولستوی - مسیحی منکر هر گونه خشونت هستند.آنارشیسم مذهبی لئوتولستوی که از کتاب مقدس نشأت گرفته است،مبتنی نفی دولت و هـر گونه اقتداری است که انسانها بر یکدیگر اعمال میکنند،نفی مالکیت و نیاز به یک انقلاب اخلاقی به کمک اصول و عقاید دینی و تجارب به دست آمده از زندگی اشتراکی میباشد.انسانها باید با عدم همکاری با دولت و تـشکیل سازمانهای اجـتماعی و الگوهای رفتاری جدید دولت را نابود کنند.یکی از اصول ضروری تعالیم تولستوی امتناع از اطاعت است که گاندی در اصل عدم همکاری بدون ‌‌خشونت خود، تحت تأثیر آن قرار داشت.گاندی از رسالهء هنری دیوید تورو(12)به نام "دربارهءوظیفهء عـدم اطـاعت از قوانین کشوری31(1849) نیز تأثیر پذیرفته است.این عقاید را که در باب مقاومت فردی گفته شده میتوان در این کلمات اتین دولابوتی (14)خلاصه کرد: " دیگر تصمیم به خدمت مگیر آنگاه آزاد خواهی بود". آنسلم بلگاریک (15) می نویسد (1850): " هیچ خودکامه ای وجود ندارد بلکه تنها بردگان وجود دارند". عدم همکاری با دولت و عدم انتقامجوئی و مقاومت بدون خشونت و ایستادگی در برابر جنگها و تحریم و عملکرد مستقیم ، کاربست هائی هستند که همگی از این اصول ناشی میشوند.

3- آموزه سیاسی

اندیشه آنارشیستی ، نفوذ اصلی خود را به مثابه یک آموزه سیاسی اعمال کرد. زیرا بخشی از تاریخ تفکر سوسیالیستی را که نماینده گرایش های آزادیخواهانه و ضد ژاکوبنی (16) است؛ تشکیل میدهد. آنارشیسم نیز همچون سوسیالیسم محصول انقلاب های سیاسی و صنعتی است. در واقع تاریخ اندیشه و نهضت آنارشیستی با تاریخ جنبش های کارگری از اواسط قرن نوزدهم با یکدیگرپیوند می یابند.آنارشیسم در باب مبارزه طبقاتی و تاکید بر آزادی اقتصادی طبقه کارگرقویا زیر نفوذ عقاید مارکسیستی قرار دارد و به عنوان ابزاری برای رسـیدن بـه اهداف خود منکر فشار از طـریق دسـتگاه احزاب پارلمانی و دیکتاتوری در دوران انقلاب است.

مارکس و انگلس بیحکومتی را آخرین مرحلهء سوسیالیسم میدانند،یعنی جامعهای بیطبقه و بیدولت. باری آنارشیسم اجتنابناپذیری فرایند اقتصادی تاریخی مارکسیسم را،که منجر به غلبه بر قدرت و پس از آن از میان متن دولت میشود،مغالطه و دیالکتیکی خیالی میداند. آنارشیسم تنها درگیریهای منطقهای را میپذیرد و در هـمبستگی بـا دیگر انجمنها طالب این است که هر گروه حق تبیین سرنوشت خود را داشته باشد.آنارشیسم به جای سازمان دولتی موجود،اتحادیهای از اجتماعات آزاد را پیشنهاد میکند که با منافع اجتماعی و مشترک با یکدیگر پیوند داشته و با تـوافقهای مـتقابل و قراردادهای آزاد بـه امور خود رسیدگی کنند.

4- نظریه آفرینان

نخستین نمود نظام یافتهء نظریهء آنارشیسم در رسالهء سیاسی ویلیام گادوین با نام تحقیق دربارهء عدالت سیاسی تأثیر آن بـر فضیلت و سعادت عمومی17(1793) وجود دارد.عنوان،خود خلاصهء خوبی از محتواست.ادعای اصلی گادوین به عنوان بنیانگذار آنـارشیسم جـدید ایـن است که نهادهای سیاسی مسبب همهء پلیدیهای اخلاقیاند. گادوین که یکی از پیروان فلسفهء خردگرایی قرن هجدهم بود به کمالپذیری انسان،یعنی پیـشرفت مـداوم او به سوی حد عقلای خردمندی اعتقاد داشت،بر این باور بود که نهادهای قراردادی جامعه،انسانها را از خـرد روی گـردان مـیکند.به همین دلیل رفتار آنان خردمندانه نیست.شخصیت انسان به همین دلیل رفتار آنان خردمندانه نیست.شخصیت انسان به اوضاع و احـوال خارجی وابسته است و چون حکومت منشأ عنایت و شرارت و بیدادگری است،پس باید آن را ملغا و از هر گـونه زیان اجتماعی جلوگیری کـرد.گادوین در حـالی که همکاری روشنگرانه آزادی از اجتماعات کوچک را در آینده، در ذهن خود میپروراند،اشکال گوناگون حکومت و اعمال قدرت را مورد مؤاخذه قرار داد.

اهمیتی که گادوین برای تعلیم و تربیت،یعنی رشد استقلال کودک قائل بود مورد قبول اغلب مکاتب آنارشیستی است.رابرت اوون(18) بر تـأثیر محیط در شکلگیری شخصیت و رفتار انسانی،که بعدها جزء لازم سوسیالیسم اوونی شد، تأکید میورزید.آنارشیسم گادوین مبتنی بر ستایش مطلق از وجدان فردی است که پرتو عقل بر آینده تابیده و مدعی بیاعتباری هرگونه انقیاد مگر در بـرابر خـواستههای عقل میباشد.شلی(19) ،که فلسفهء گادوین را پذیرفته بود به او نوشت:شما ناظم و سازندهء ذهن من هستید و از طریق او بود که آنارشیسم جزو مضامین ادبیات جهانی در آمد.

شارل فوریه(20)،بر الگوی جمعیتهای کوچک(21)و اجتماعات کشاورزی داوطلب و آزاد که هیچگونه اجبار و اقـتداری بـر آنان حاکم نبوده و همچنین بر اشکال گوناگون کار مناسب برای حال آنها که با خواستههای طبیعی انسانی مطابق بوده باشد تأکید میورزید،در حالی که گادوین در تمام این موارد تنها در متقاعد کـردن دیـگران کوشش میکرد. او شرایط روانی کار را تحلیل میکرد و معتقد بود که قانونجذبیعنی کمکی همیشگی به مشکل کار و انگیزههای آن و روابط آنها با یکدیگر را کشف کرده است. تجربههای آزاد از بخشهای ضروری سوسیالیسم ضد اقتدار طلب است.

ویلیام تامپسون(22) که تـحت تـأثیر گـادوین و بنتام و اوون قرار داشت،از عملکرد مـستقیم تـولید کـنندگان حمایت میکرد و معتقد بود که برای آزادسازی آنها بدون استمداد از دولت باید از اتحادیههای تجاری استفاده کرد.او با پیشنهاد طرح سازندهای برای آزادسازی کار،یعنی تـأسیس انـجمنهای تعاونی تـولید طرحی نو در انداخت.سیستم صنعت تعاونی، این مقصود را نه بـا جـست و جوی بیهوده به دنبال بازارهای خارجی در سراسر جهان که رقابتهای بیامان تولید کنندگان سختکوش،به محض تأسیس شدن،آن را انباشته از کالا میکنند،انجام میدهد بـلکه بـا اتـحاد داوطلبانهء طبقات تولید کننده و کوشا به مقداری که بتواند با کـار دسته جمعی و عرضهء متقابل ضروریترین خواستههایشان یعنی خوراک و پوشاک و مسکن و اثاث منزل بازاری ایجاد کنند،این مقصود به انجام خـواهد رسید(تامپسون)

آنارشیسم قـرن نـوزدهم شکل و محتوای خود را نخست از،پی یر ژوزف پرودون ( 23 ) به دست آورد.کاربرد واژههای  anarchist,anarchy  در قرن نوزدهم بـه پرودون باز میگردد.وی‌ anarchy را به معنای عدم حاکمیت به کار برد.(24)بعدها در کتاب حل مشکلات اجتماعی(25) از جمهوری آرمانی با عنوانعدم حاکمیت اثـباتییاد کـرد. آزادی نـه تابع نظم است،چنانکه در سلطنت مشروطه میبینیم و نه ارائه کنندهء آن.آزادی برای همگان است و مـحدود نـیست.آزادی نـه فرزند،بلکه مادر نظم است.پرودون از سه جهت بر اندیشهء آنارشیستی پس از خود تأثیر گذاشته است:1- مخالفت با اصـل ژاکـوبنی و نـکوهش از دولت و نفی دموکراسی از طریق انتخاب نمایندگان.2- پیشنهاد برای جایگزینی گروهی از افراد که برای اهداف تولیدی متحد شدهاند به جـای دولت.3- نظریهء فدرالیسم. طبق گفتهء پرودون: بهرهکشی اقتصادی و اجتماعی با تعدی سیاسی مربوط است.مادامی که دیو قدرت در دست دولت مـتمرکز است،ابتکار و عـملکردهای مـستقل افراد و اجتماعات عملی نیست.

پرودون،شرکتهای دولتی را که لویی بلان(26) مدافع آن بود نپذیرفت.گر چه بلان فعالیت اقتصادی کم حـجمی را در نـظر داشت ولی پرودون آرزوی صنعت و کشاورزی توسعه یافته از راه مشارکت را برای آینده در سر میپروراند. پرودون جهت تأمین ابزار کار بـرای هـر یـک از تولید کنندگان یا سازمانهای کارگری و برای اینکه حداکثر محصول کار تولید کنندگان تضمین شود از یک بانک مـرکزی اعـتبارات به عنوان نهادی مستقل و جدای از دولت که با شاخههای فرعی خود مساعدات بدون بـهرهای بـپردازد،دفاع مـیکرد.محصولات با چکهای کارگری که مبتنی بر نظریهء ارزشکار- زمان منسوب به رابرت اوون و سوسیالیستهای ریکاردویی است به ارزش تمام شـده مـبادله خـواهند شد.

ماکس اشتیرنر(27) و بنجامین تاکر(28) دو نمایندهء برجستهء فردگرایی آنارشیستی هستند.اشتیرنر که فیلسوف و اندیشهمند سیاسی و اجـتماعی بـود،در کتاب فرد و مالکیت او(29) این نظریه را که قانون و دولت،فرد را از بیهمتایی خود محروم میکنند،توسعه داد .تمام اشکال حکومت از این اصل برمیخیزد کـه کـلیهء حقوق و اقتدارات،متعلق به جمع است، حال فرقی نمیکند چه کسی این اقتدار را اعـمال کـند،زیرا جمع همیشه بر فرد مسلط است.دولت در حالی کـه مـدعی تقدس قـوانیناش است با خشونت عمل میکند و اگر کـسی بـه آنها اهانت کند مجرم شناخته میشود.خیر هر انسانی در این است که زندگی اجتماعی مـبتنی بـر رفاه فردی جای دولت را بگیرد.به واسـطهء خـدمت ارادی مردم اسـت کـه دولت وجـود دارد.قوانین چه میتوانند بکنند،اگر کسی از آنها اطـاعت نکند؟اگر کـسی نظم را رعایت نکند،از دست انتظامات چه کاری ساخته است؟بدون وجود حکام و بدون خـدمت مـردم، دولت قابل تصور نیست،زیرا ارادهء دولت بر ایـن قرار گرفته تا بر کـسانی کـه زیر بال و پر او هستند آقایی کـند و ایـن راارادهء دولتمینامند.عظیمترین قدرتها در دست کارگران است و اگر روزی از آن آگاه شوند و آن را به کار گیرند هـیچ چـیز توان ایستادگی در برابر آنها را نخواهد داشـت.هستی دولتـی در ‌‌گـروی بردگی کارگر اسـت و اگـر کاگر آزاد شود دولت از میان خـواهد رفت...

بنجامین تـاکر،حل هر گونه معضل اجتماعی را از راههای کمونیستی به سبب ناسازگاری باحاکمیت فردکه از طرف نخستین شـارحان آمـریکایی آنارشیسم فردگرا مانند جوسیاوارن03و استفنپرل اندروز13به عـنوان اصـلی مسلم پذیرفته شـده رد کـرد.رشد فـکری آنها زیر نفوذ آزادیـخواهان اروپایی و اندیشههای رادیکالی قرار نگرفت ولی در اصول آزادیخوهانهء اعلامیهء استقلال ریشه دوایند.آنارشیسم فلسفیآمریکایی در نیمهء اول قرن نوزدهم محصول شرایط اجتماعی کـشور بـود.بعضی هم به کارآیی تجارب علمی اعتقاد داشـته و عـقاید اقـتصادی و اجـتماعی آنـها مبتنی بر حـق حداکثر مـحصول کار یک فرد و معاملهای منصفانه براساس قیمت تمام شدهء کالا بود یعنی مشابه آنچه پرودون از عقاید تعاون گرایانهءخود در نـظر داشت.

میشاییل بـاکونین کـه نویسندهای پر کار ولی بینظم بود از سال 1864 به بـعد شـروع بـه پراکـندن عـقاید آنـارشیستی خود کرد.عقاید فلسفی باکونین از هگل آغاز شد و با اومانیسم لودویگ فویر باخ شکل گرفت.بیخدایی یکی از بخشهای ضروری آموزهء او گشت،زیرا اعتقاد به خدا را با آزادی انسان،عمیقا ناسازگار میدانست.اندیشهء آنارشیستی با باکونین بـه سازمانهای آنارشیستی و جنبشهای کارگری پیوند یافت و جزو نهضتهای سیاسی به حساب آمد.آموزهء او الهامبخش جنبشهای سوسیالیستی در فرانسه و ایتالیا و سوئیس بود و همچنین در اسپانیا که نفوذ آن مدت بیشتری طول کشید.باکونین نیز مانند پرودون به مفهوم دولتـ متمرکز،حتی اگـر هم مردم نمایندگان خود را از طریق دموکراسی انتخاب میکردند میتاخت.او رؤیای انقلابی را در سر میپروراند که زمین و سرمایه را به دست گیرد ولی نه از طریق دولت تا رسالت سیاسی و اقتصادی خود را با آن به انجام رساند(آنگونه کـه سـوسیالیستهای دولتی مدافع آن هستند)زیرا در این صورت ضرورتا بزرگ جدید و نفوذ رو به رشد انحصار اقتصادی که بزرگترین خطر برای آیندهء اروپاست،بهرهکشی وسیعتری را هم پیشبینی میکرد.

عقاید آنارشیستی باکونین،اغلب در طـرحها و بـرنامههایی که برای انجمنهای مخفی مـینوشت و او سـعی در سازماندهی آنها داشت،کاملا بیان شده است.وی معتقد بود که تنها تعداد کمی از افراد که مشترکا با تودهها همکاری میکنند،میتوانند برروند رویدادهای تاریخی تأثیر بگذارند. نظریهء اجتماعی بـا کـونین کار بست انتقادی آنـارشیستم اسـت، با این هدف که نظام اجتماعی و سیاسی را تغییر دهد.وی تعاونگرایی پرودون را به عنوان راهحلی برای مشکلات اجتماع و همچنین اعتقاد به امکان محو و سرمایهداری با وسایل صلحآمیز را رد کرد.باری،عقاید فدرالیستی و ضد ژاکوبنی پرودون بر او تأثیر گذاشت،با این حـال هـر نوع سوسیالیسم دولتی را نفی کرد:کمونیسم نفی آزادی است و من بدون آزادی هیچ امر انسانیای را نمیتوانم تصور کنم به همین دلیل از آن متنفرم.من کمونیست نیستم زیرا هدف آن جذب تمام قدرتهای جامعه و از ریشه برانداختن اصل اقتدار و قـیمومت دولتـی است کـه به بهانهء متمدن و اخلاقی کردن انسانها،آنها را به بردگی کشانده و به آنها ستم کرده و از آنها بهره کشیده و تباهشان ساخته اسـت[همه برای این است که خود،این قدرت را به دست گیرد].وی از سازماندهی جامعهای که بـراساس مـالکیت جـمعی و اجتماعی و از راه مشارکت آزاد که به صورت صعودی مرتب شده باشد،دفاع میکرد.

باکونین که بزرگترین ستیزه گر مارکس در انترناسیونال اول(4981) بود،نه تنها بـه نـظریهء دولت و دیکتاتوری اعتراض کرد بلکه تعبیر مارکس از دیالکتیک هگل را که براساس آن،سوسیالیسم نـتیجهء یـک فـرایند اجتنابناپذیر و در مسیر جبر تاریخ است،مغالطهای بیش نمیدانست.وی به این پیشبینی که علم امور انسانی و اجتماعی را تـنظیم خواهد کرد،بسیار انتقاد میکرد و معتقد بود کهسلطهء عقل علمی استبدادی بدتر و اخلاق زداتر از استبدادهای پیـشین است و نتیجهء آن طبقهای جـدید یـا سلسله مراتبی از دانشمندان واقعی و خیالی است و جهان میان اکثریتی بسیار نادان و اقلیتی دانشمند تقسیم خواهد شد.

شاید کسی که بیش از دیگران به توسعه و ترویج آنارشیسم کمک کرد،دانشمند و مورخ و مصلح اجتماعی،پیتر کروپوتکین باشد.وی در اثر کلاسیک و ضد دارویـنی و جامعهشناسانهء خود با عنوان کمک متقابل:یک عامل انقلاب23(2091)نشان داد که کمک متقابل در طبیعت و جامعه به اندازهء تنازع بقا دارای اهمیت است.اهمیت اصل کمک متقابل،در حوزهء اخلاق نیز آشکار است. کنرادلورنتس33نوشته است که کمک متقابل تنها مـکانیسم سازگار شـدهء فیلوژنتیک رفتار است.کروپوتکین با آمیختن اندیشههای علمی و آرزوهای اجتماعیاش سعی در یافتن اساس علمی برای آنارشیسم داشت ولی هیچگاه نتوانست اساسی متقاعد کننده بیابد.

شالودهء اعتقاد او را میتواندر میل به تعاون که طبیعتا به تساوی در انسانها وجود دارد،دانست.فرایند تـفرید یـا تفردکه روانشناسان معاصر آن را،خود نمودی مینامند، انسان را نه به انزوا بلکه به یک همبستگی جمعی قویتری میکشاند.کروپوتکین به هماهنگی صنعت و کشاورزی و همچنین به اجتماعات کوچکی که بر ابزار تولید کنترل داشته و خـنثی کـنندهء گرایش به تولید انبوه متمرکز باشند معتقد بود و همیشه بر اهمیت نهادهایی که کارگران،خود به عنوان انجمنهای تعاونی و اتحادیههای تجاری ساختهاند،تأکید میورزید.وی پس از انقلاب روسیه گفت(9191):مادامی که یک دیکتاتوری حزبی بر کشور حـاکم اسـت،شوراهای روستایی و کـارگری اهمیت خود را از دست میدهند.

اریکومالاتستا،که با تـبلیغات آنـارشیستی در اروپا و آمـریکا زندگی خود را پیوسته مصروف فعالیتهای انقلابی کرده بود مانند کروپوتکین بر اهمیت مشارکت آزاد تکیه داشت،مالاتستا بر نقش اقلیت آگاه و عملکردهای انقلابی تأکید میورزید. مالاتستا مـشی آنـارشیستی خـود را در دههء 0781 به عنوان یکی از پیروان باکونین و مارکس آغاز کـرد،اما در سـالهای پس از آن فرصتی یافت تا دربارهء نگرش اقتصادی و تاریخی باکونین و مارکس بیندیشد.اگر چه مخالف سند کالیسم نبود ولی با این بیان آنـارشیستهای سـندیکالیستی کـه:ایجاد جنبشی مردمی از طریق اتحادیههای تجاری،عنصری ضروری و سازنده در انقلاب است هم عـقیده نبود.نظریهء سندیکالیستی اعتصاب عمومی را تا آنجا که در حد یک قیام و خلع ید یعنی در واقع وسیلهای مؤثر برای تغییر جـتماعیود مـیپذیرفت و بـه خوشباوری کروپوتکین و تفسیر علمی او از آنارشیسم معتقد نبود.

وی آنارشیستی عملگرا و بر این باور بود کـه هـم و غم آنارشیستها باید مصروف ایجاد انقلاب یا کمک بدان شود. همیشه با تشکیل هر گونه حکومتی مخالفت مـیکرد و نـقش او (بـه تصویر صفحه مراجعه شود)دنیس دیدرو به همان اندزه که مخرب بود به هـمان انـدازه هـم در پیشبرد انقلاب سازنده بود.همچنین معتقد بود که الغای قدرت سیاسی بدون تخریب همزمان امتیازات اقتصادی مـمکن نیست.بدون تـخریب هـمزمان امتیازات اقتصادی ممکن نیست.وی در تمام این نظریات با باکونین هم عقیده بود. البته ترور را باید از ایـن مـیان خارج کرد.در انقلاب برای جلوگیری از هلاک مردم و تشویق واکنشهای اجتنابناپذیری که باعث کشتار انسانها مـیشود بـاید نـهادها را مورد تهاجم قرار داد.مالاتستا میگوید:ترور همیشه ابزار استبداد بوده است.

انقلاب روسیه،ابتدا در خط باکونینیستی توسعه یافت،دولت و نهادهای آن مـنهدم شـد وشوراهای کارگران و روستاییان که زمینها و کارخانهها را تصرف کرده بودند جایگزین آن گردید.این شوراها که عـناصر سـازندهء انـقلاب در آنها تجسم یافته بود بعد از اینکه بلشویکها در تأسیس یکدولت انقلابیو دیکتاتوری حزبی توفیق یافتند،پراکنده گشتند ارتش سرخ(در مـارس 1291)بـا برچیدن کمون کرونشتات که حامی شعارقدرت ‌‌برای شوراها نه برای حزببود به کار شـوراهای مـستقل پایـان داد.43

مهمترین نمونهء تاریخی که عملا،اصول آنارشیستی در آن مشاهده میشود،تجمعاتصنعتی و کشاورزی است که طی ماههای اولیهء جنگهای داخـلی اسـپانیا بـه وجود آمد.در نوزدهم ژوئیهء سال 6391 بعد از چهل و هشت سال قیام، حیات اجتماعی و اقتصادی کـاتولونیا و بـسیاری از بخشهای اسپانیا در تصرف سندیکاها درآمد.کارخانهها و راهآهنها و (به تصویر صفحه مراجعه شود)لوئیس مامفورد تمام مراکز خدماتی اجتماعی در دست شـوراهای کـارگری اداره میشد.تداوم مبارزهء مسلحانه و کنترل حکومتی بر تولید و داراییها و سیاست ضد انقلابی کـمونیستها پس از مـداخلهء استالین و سازشهایی که تحت نامپیروزی بر فرانکوصورت میگرفت،مثلا شـرکت رهـبران آنـارشیستها در حکومت،همگی عواملی هستند که این بازسازی اجتماعی را تـحلیل بردند.

برای تـوصیف نقشی که آنارشیسم در پرتو تجربهء به دست آمده از جامعهای به سرعت متغیر بازی کـرده اسـت،دو گرایش مختلف را میتوان مورد توجه قـرار داد.پس از شـکست جنبش قدرتمند آنـارشیستی در جـنگ داخـلی اسپانیا جنبشهای آنارشیستی در جاهای دیگر سقوط کـرده،نیروی خـود را از دست دادند.ولی عقاید آنارشیستی بیش از حامیانش عمر کرده است و شاید هنوز به عـنوان آمـوزهای برای بازسازی اجتماعی دارای ارزش باشد.دولت نقش خود را تـغییر داده است.دولت مدافع تجارت آزاد در قـرن نـوزدهم به دیوان سالاری افزایندهای توسعه یـافته اسـت.در یک جریان رو بهرشد نهادهای قدرتمند سیاسی و انحصارات صنعتی در یک ساختار شدیدا،متمرکز چنان درهـم مـیآمیزند که هیچ اندیشهمند آنارشیستی تصور آن را هـم نـمیتواند بکند.

با ایـن رشد کنونی،بسیار بـعید مـینماید که انتقاد آنارشیسم از دولت و اقتدار بـیاعتبار گـردد و شاید حتی مناسبت آن بیش از زمان تکوین نظریه باشد.این مطلب،تمایل رو به رشد به عقاید آنارشیستی را در دهـهء 0691 تـوجیه میکند.آرمان،کروپوتکین از یک اقتصاد تمرکز زدای ناحیهای امری تخیلی اسـت و بـا گرایش سـیاسی و اقـتصادی جـامعه ناسازگار است،ولی توسعهء جدید در عـصر تکنولوژی سیبرنتیک بالقوه نامحدود،میتواند به سادگی خواستههای جامعه را برای زندگی در جهانی از فراوانیها برآورده کند. کاربرد منابع جدید قـدرت ضـرورت وجود واحدهعای غولآسای اقتصادی امروزی را کاهش مـیدهد و در زمـینههای اجـتماعی و سـیاسی بـه توزیع وسیع صـنعت و کـشاورزی و فرهنگ میپردازد.اگر چه ارتباطات و تکنیکهای کامپیوتری جدید میتوانند به توسعهء اقتدار کمک کنند،لکن این امر خود بخود اقتداری ضـعیف را تـضمین نـمیکند.به عبارت دیگر گرایش تمرکززدایی در صورتی فعلیت مییابد کـه مـبتنی بـر یـک فدراسیون درون مـنطقهایباشد و هـمانگونه که لویس مامفورد53توصیف کرده است،آن منطقه دارای پیکربندی بنیادین در حیان انسانی و حوزهای دائمی جهت نفوذ فرهنگی و مرکزی برای فعالیتهای اقتصادی باشد.پایان

یادداشتها:

(1).این کتاب در سال (1703) نگارش یافته و نام کامل نویسنده و اثر این قرار است: ‌ Bron‌ Louis Armand de iomd d'Arce de Lahontan alogues Curieux entre Iauteur et‌ un‌ Sauvage‌ de bon Sens qui a vogage et memories de I,Amerique septentrionale,Baltimore,Johns Hopkins‌ University‌ Press 1938

(2). (1814-1876)Mikhail Aleksandrovich Bakunin  نـویسنده و آنارشیست روسی،از خانوادهای اشرافی روسیه به دنیا آمد.سرسختترین مخالف مارکس در بینالملل اول بود.از پاریس رانده شد.در آلمان و اتریش محکوم به مرگ گردید ولی روسیه او را مطالبه کرد چون از تزار تقاضای عفو کرد اسکوربوت شد و تـمام دنـدانهایش ریخت.از زندان فرار کرد و طریق ژاپن و ایالات متحده به اروپا رفت و دوباره شروع به فعالیت کرد.وی چه در تفکر و چه در عمل آشوبگر بود.تمام عمر خود را صرف مبارزه در راه آزادی کرد.مارکسیستها،وی را به جهت تقاضای عفو از تزار خـیانتکار مـیدانند و میگویند در آنجا خود گناهکار توبه کردهای معرفی کرده است.برای تفصیل بیشتر مورد عقاید باکونین میتوان به کتاب زیرا مراجعه کرد: آیزیا برلین،متفکران روس،ترجمهء نجف دریا بندری خوارزمی،1631.

(3). (1767-1835)Karl Wilhelm Von Humboldt فـیلسوف زبانشناس و نـظریهپرداز سیاسی آلمانی است که بـا تـوجیه کا تاریخ اجتماعی سعی در گسترش عقاید خود داشت.وی