نگاهی به جنبش اخیر ضدسانسور در کوبا

 نادر تیف

در ماه نوامبر ۲۰۲۰  حرکتی در کوبا رخ داد که بیسابقه بود. این جنبش با نام «سان ایسیدرو»، از ۶۰ سال پیش بدین سو روی نداده بود. این جنبش علیه نیم سده سانسور شکل گرفت، هر چند قانون تازهای را برای محدودیت بیشتر آزادی بیان و آفرینش فرهنگی و ادبی بهانه کرد.

پیش از آن که نگاهی به این جنبش بینظیر انداخته شود بد نیست چند نکته تدقیق گردد. مقولات امپریالیسم و ضدامپریالیسم دوگانهای به جا مانده از فرهنگ سیاسی فیدل کاستروست که هم در کوبا و هم در جهان در ارتباط با مسائل این کشور جا انداخته شد. به محض این که اعتراض و مطالبهای در کوبا مطرح میشود، حکومت فوراً به آن انگ ارتباط با امپریالیسم آمریکا میزند تا بهانهای برای سرکوب بتراشد. اما این دوگانه کمکی به فهم مسائل متعدد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که کوبا با آن دست به گریبان است، نمیکند. این دوگانه، امپریالیسم/ضدامپریالیسم، در خارج از کوبا نیز دولتهای اروپایی و آمریکای لاتین را به سکوت واداشته و نتیجهاش به جز این نبوده که دولت ایالات متحده آمریکا با گروههای فشار خود یکهتاز میدان گردد و اتفاقاً دست دولت کوبا را در سرکوب بازتر کند. پرواضح است که نمیتوان با اتکاء به یک راست افراطی چون ترامپ به جنگ اختناق موجود در کوبا رفت.

هیچکس نمیتواند دستاوردها  و پیشرفتهای کوبا را در زمینه آموزش و بهداشت نادیده بگیرد یا آنها را نفی کند. اما مشکل آنجاست که بر بیش از پنج دهه خودکامگی و خفه کردن هر گونه حق مخالفتی که پایهگذارش فیدل کاسترو بود و پس از مرگش نیز ادامه دارد، سرپوش گذاشته میشود. آری کوبا در آمریکای لاتین برای سیستم بهداشت و آموزشی که دارد مثالزدنیست، اما در عین حال جزو آخرین کشورهای همین منطقه است که ابتدائیترین حقوق سیاسی و مدنی را لگدمال میکند. احتمال ایجاد چنین وضعیتی بدون قبضه قدرت به دست یک نفر کم بود. زمانی که فیدل کاسترو سال ۱۹۵۹ قدرت را به دست گرفت عملاً تا سال ۱۹۷۶ با حکم حکومتی فرمانروایی کرد. سپس قانون اساسی جدیدی تصویب شد. فیدل کاسترو شخصاً تدوین این قانون اساسی را زیر نظر گرفت. قدرت سال ۲۰۰۶ به برادرش، رائول واگذار شد. فیدل کاسترو در تمام این سالها سه منصب اصلی حکومت که عبارتند از: رئیس شورای حکومت، رئیس شورای وزیران و دبیر اولی حزب کمونیست را بر عهده داشت. فیدل کاسترو رسماً در فوریه ۲۰۰۸ از ریاست شورای دولت و شورای وزیران استعفاء کرد و تا ۱۹ آوریل ۲۰۱۱ دبیر اول حزب کمونیست باقی ماند.

نکته دیگری که نباید پیش از بحث اصلی فراموش گردد همانا تحریمهای اقتصادیست که ایالات متحده آمریکا از سال ۱۹۶۲ به کوبا تحمیل کرد. واقعیت این است که تا وقتی بلوک شرق و مشخصاً اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت، کوبا میتوانست بیشتر نیازهایش را در مبادلات با آنها تأمین کند. با این حال در طی تمام این سالها این مردم کوبا بودند که فشارهای تحریمهای اقتصادی را تحمل کردند در حالی که دولت با دستمایه قرار دادن همانها همواره به سرکوب و لگدمال کردن ابتدائیترین حقوق مدنی مردم ادامه داد. از سوی دیگر شاهد بودیم که دو دولت کوبا و آمریکا در ژوئیه ۲۰۱۵ روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفتند و سفارتهای خود را بازگشودند و حتا باراک اوباما همان تحریمها را تعدیل نمود، اما وضعیت معیشتی مردم بهبود نیافت و اختناق همچنان ادامه پیدا کرد. وقتی دونالد ترامپ محدودیتها را بازگرداند، وضعیت بدتر شد و عزم حکومت کوبا برای خفه کردن هر انتقادی دوچندان گردید. اکنون با انتخاب بایدن، رئیسجمهور کوبا اظهار امیدواری کرده است که بتوان گفتوگوها را از سر گرفت. اما بر خلاف آن چه میگل دیازکانل گفته است که کوبا بر سر سوسیالیسم مذاکره نمیکند، این دولت با اصلاحات اقتصادی که کرده و اصلاحات دیگری که در دست است، کمر به بازسازی سرمایهداری خصوصی بسته و نیازمند به گستردهترین ارتباطات با جهان و قدرتهای بزرگ سرمایهداری از جمله آمریکاست. سرمایهداری دولتی کوبا چندین دهه است که در بحرانی مزمن و ژرف گرفتار است.

باری، دولت کوبا قانونی را تدوین کرد که نام قانون ۳۴۹ را گرفت. عدهای از هنرمندان، استادان دانشگاه، روزنامهنگاران مستقل و فعالان آنارشیست «کارگاه لیبرتر آلفردو لوپز*» اواخر ماه نوامبر ۲۰۱۸ تشکیل جلسه دادند تا با تظاهرات در خیابانهای هاوانا علیه این قانون اعتراض کنند. آنان گفتند که این قانون میخواهد آزادی بیان را محدودتر کند و حق آفرینش هنری مستقل را لگدمال نماید. این جلسه در سان ایسیدرو که نام محلهای قدیمی در هاواناست، برگزار شد. از سوی دیگر پس از تدوین این قانون کنسرت اعتراضی در همین محله برپا شد، اما پلیس آن را برهم زد. مردم محله یکپارچه از هنرمندان معترض پشتیبانی کردند.

هر چند حکومت کوبا موفق شده بود از زمان استقرار در سال ۱۹۵۹ تاکنون هر گونه صدای فرهنگی غیردولتی را خفه کند، اما قانون ۳۴۹ چنان موجی به وجود آورد که حتا جوانان وابسته به نهادهای فرهنگی رسمی صدایشان بلند شد و با حرکت مستقل هنرمندان به جنبوجوش افتادند. حدود سی نفر از آنان نامهای به وزیر فرهنگ نوشتند و خواستار دیدار با او شدند تا قانون مذکور بازنویسی شود. این در حالی بود که فعالان جنبش سانایسیدرو خواهان لغوش بودند. با این حال این فعالان با جوانان خواستار جلسه ابراز همبستگی کردند و گفتند که مایل هستند اگر دیداری برگزار میشود در آن شرکت کنند. اما وزارتخانه هیچ وقعی به درخواستشان نگذاشت. سرانجام معاون وزیر فرهنگ با نویسندگان نامه دیدار کرد بیآنکه نتیجهای حاصل گردد. دیگر بر همگان مبرهن شد که دولت هیچ فعالیت فرهنگی مستقلی را برنمیتابد. البته پیشتر دولت کوبا همین سیاست را پیش برده بود. برای مثال جشنواره موسیقی هیپ-هاپ، یک برنامه شعرخوانی و جشنواره سینمای جوان را حذف کرد.

جنبش سانایسیدرو میخواست برای نخستین بار روز ۷ دسامبر ۲۰۱۹ مقابل وزارت فرهنگ تجمع کند که مقدور نشد. سپس تجمع به پارکی منتقل شد، اما نه فقط پلیس مانع آن شد بلکه چندین هنرمند برای ساعاتی بازداشت شدند. دولت پس از این ماجرا اجرای قانون ۳۴۹ را اعلام کرد.

نیروهای امنیتی کوبا  از ۹ تا ۱۹ نوامبر ۲۰۲۰ فشارهای خود را به جنبش سانایسیدرو دوچندان کردند، چرا که هنرمندان، شاعران، دگرباشان جنسی، دانشگاهیان و روزنامهنگاران مستقل علیه حبس خواننده رپ به نام دنیس سولیس گونزالز به اعتراض برخاستند. او را ۹ نوامبر دستگیر کردند و فقط دو روز بعد به اتهام «توهین به مقامات» به ۸ ماه زندان محکوم نمودند. سولیس گونزالز که عضو سانایسیدرو هم هست به زندان فوقامنیتی والیهگرانده در حومه هاوانا فرستاده شد.

چندین تن از فعالان جنبش سانایسیدرو تصمیم گرفتند با خواست آزادی دنیس سولیس گونزالز دست به اعتصاب غذا بزنند. اعتصابگران در سومین اطلاعیهاشان از جمله نوشتند:«امروز ساعت ۴ صبح مأموران امنیتی حکومت به محل اعتصاب آمدند و مایعی کدر را که به نظر ما اسید است، از زیر در به درون ریختند...آنان بعداً از پشتبام همان اسید را روی پاسیو پاشیدند. در این مکان منبع آب آشامیدنی ما و همسایه وجود دارد.» آنان در همین اطلاعیه خواسته خود را برای آزادی دنیس سولیس گونزالز تکرار کردند و در ضمن خواستار بستن مغازههایی شدند که اجناسشان را به دلار آمریکا میفروشند. از سوی دیگر اریکا گوارا روساس، مسئول کشورهای قاره آمریکا در عفو بینالملل در باره وخامت وضعیت سلامتی اعتصابگران غذا هشدار داد و خواستار رسیدگی به مطالبات آنان شد. مأموران امنیتی دولت کوبا سرانجام به دفتر جنبش سانایسیدرو حمله و ۱۴ نفری را که در آن بودند به بهانه مبارزه با کرونا بیرون کردند. اعتصابگران صدها پیام با مضمون «ما شما را زنده میخواهیم» برای پایان دادن به اعتصاب خود دریافت کرده بودند.

بیش از ۲۰۰ نفر روز ۲۷ نوامبر ۲۰۲۰ روبهروی وزارت فرهنگ کوبا تجمع کردند تا از آزادی بیان و حق مخالفت دفاع کنند. نیروهای پلیس از پیوستن افراد بیشتر به تجمع جلوگیری کردند و سد راهشان شدند. تجمعکنندگان همچنین به اخراج اعتصابکنندگان غذا از دفتر جنبش سانایسیدرو اعتراض کردند. هر چند وزارت فرهنگ قولهایی داد اما ۵۳۵ روشنفکر اطلاعیهای در حمایت از تجمع تدوین نمودند، کسانی که هنوز امیدوارند بتوان کوبا را به سوی یک سوسیالیسم دمکراتیک برد. در میان امضاکنندگان چند آنارشیست دیده میشوند، اما چندین فعال آنارشیست دیگر از امضای متن به علت نارساییاش برای استقرار گستردهترین آزادیها در کوبا خودداری کردند. متن کامل بیانیه را بخوانیم:

«ما رویدادهای روزهای اخیر و تجمع مقابل وزارت فرهنگ را در هاوانا دنبال کردیم. کسانی که این بیانیه را امضاء میکنند دارای اختلاف عقیده هستند، اما یک نقطه مشترک اخلاقی دارند که مخالفت با هر گونه حرکت خشونتآمیز دولت است. امضاکنندگان حامل نظرات و پیشنهادهای شهروندان هستند که میخواهند گفتوگو کنند، هر چند برخی در کوبا حضور ندارند.

به هر کس که نظری برای کوبای بهتر، حق حاکمیت ملی، استقلال و تمامیت میهن دارد، خوشآمد میگوییم.

ما میخواهیم مرجعی اتیک، سیاسی و انسانی داشته باشیم که در آن عدالت اجتماعی و دمکراسی و دربرگیرندگی جای خود را به هر شکلی از حذف و تبعیض بدهد تا فضایی برای گفتوگو و آشتی در کوبا و هر جایی که کوباییان زندگی میکنند به وجود آید.

ما برای یک جمهوری دمکراتیک، قانونمند، دولتی قانونمدار و حقوق بشر برای همه، برای احترام به کثرتگرایی سیاسی، برای آشتی بین محیطزیست و زندگی، رفاه و صلح انسانها هستیم و خواستاریم که به تعدی علیه تقویم انتخاباتی پایان داده شود و دوازدهمین بند قانون اساسی انتقالی رعایت گردد. قانونیت تمام استانداردهای پایینتر از قانون اساسی باید بررسی شوند تا دولتی قانونمدار و حافظ آزادی شکل بگیرد.

ما بر این باوریم که باید پلهای گفتوگو در جامعه مدنی را چنان ساخت که بتوان حرکت خودجوش و مستقل از وزارت فرهنگ که ما شاهدش بودیم، مستحکم گردد تا سپس بتوانیم برای دیگر مسائل جامعه به اجماع برسیم.

ما گمان میکنیم که ترویج یک فرهنگ مدنی برای حقوق بشر و روابط برادرانه ضروریست تا بتوان از گفتمان سیاسی قطبیکننده گذار کرد و هر شکلی از نابرابری و خشونت را شکست داد.

بسیار مهم است که چنین امری در سطح کشور و فرای مرزهایش به وقوع بپیوندد تا به گوناگونی ایدئولوژیها و باورها احترام گذاشته شود.

ما هرگونه اقدام خشن و سرکوبگرانه را محکوم میکنیم و خواهان حفاظت از فضاهای گفتوگو در چارچوب قانون و قانون اساسی هستیم. راه ما مسالمتآمیز است، علیرغم مخالفت، خواهان گفتوگو هستیم.

حرکت ما از پایین است.»

دولت کوبا به هیچ نشریه و رسانهای که تحت کنترلش نباشد اجازهی انتشار نمیدهد. لاجرم باید به نشریات دولتی رجوع کرد تا طرز برخورد حکومت را دریافت. علیرغم اشکال کاملاً مسالمتآمیز جنبش سانایسیدرو که در اعتصاب غذا، تجمع آرام مقابل وزارت فرهنگ و بیانیه ۵۳۵ نفری تبلور یافت، روزنامهی «گرانما»، ارگان مرکزی حزب کمونیست کوبا در شماره اول دسامبر ۲۰۲۰ خود سرمقالهی تندی چاپ کرد و بدون اشاره به جنبش ضدسانسور و آزادیخواه زندانیان سیاسی نوشت که عدهای قصد دارند با مبارزه مسلحانه «نظم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منطبق با قانون اساسی» را براندازند! همان روز چندین عکس در شبکههای اجتماعی منتشر شدند که نشان میدادند نیروهای ویژه ضدشورش حضور کمسابقهای در پایتخت دارند. دولت کوبا تصمیم گرفته است که پول ملی (پزو) را با پول دومی که خود برای گردشگران خارجی ابداع کرد و کوک نام دارد و برابر با یک دلار است در هم ادغام کند. بسیاری از مردم نگران فقیرتر شدن خود در پی اجرای این تصمیم هستند. برخی از مغازهها مدتیست که نه پزو را میپذیرند و نه کوک را. عدهای میگویند که حضور فزاینده پلیس از ترس حکومت از شورشهای مردمیست، ضمن این که شیشههای یک مغازه در خیابانهای لینهآ  و ۱۲ هاوانا درهم شکسته شد، مغازهای که فقط دلار آمریکا را قبول میکند. دولت ماه ژوئیه گذشته ۷۰ فروشگاه باز کرد که فقط دلار آمریکا را برای فروش اجناسشان میپذیرند. بدیهیست که تودههای وسیع مردم که در فقر مطلق به سر میبرند داری قدرت خرید از این فروشگاهها نیستند و به جز کاست حاکم، طبقهی بورژوای نوپای بخش خصوصی مشتری این مغازهها هستند.

به هر حال در رابطه با جنبش سانایسیدرو نه فقط قولهایی که وزارت فرهنگ داده بود فوراً فراموش شدند، بلکه میگل دیاز کانل، رئیسجمهور کوبا در انظار عمومی ظاهر شد و این جنبش را آخرین تلاش برای سرنگونی انقلاب کوبا نامید. وزیر فرهنگ هم روز ۴ دسامبر ۲۰۲۰ اعلام کرد که هیچ گفتوگویی با هنرمندان، آن گونه که معاونش روز ۲۷ نوامبر قول داده بود، انجام نخواهد شد، زیرا به زعم او:«آنان در تماس مستقیم با دستگاه تبلیغاتی آمریکا هستند و از کارمندانش حمایت مالی دریافت میکنند.»

روزنامه گرانما چندین مطلب در این باره نوشت و بدون ارائه کوچکترین سندی معترضان سانایسیدرو را وابسته به «سیا» نامید که میخواهند از میامی با تحریک «مزدورانشان» در داخل کشور حکومت را با «کودتای نرم» سرنگون کنند. حتا سفارت کوبا در تهران بیانیه داد و نوشت:«در بحبوحه بحران سلامت که جهان به دلیل همهگیری کووید-۱۹ با آن روبهروست، ایالات متحده اقدامات غیرقانونی و غیرانسانی محاصره اقتصادی، تجاری و مالی علیه مردم کوبا را به بالاترین سطح خود در ۶۰ سال گذشته رسانده است. گویی این کافی نبوده و در یک فصل جدید از مداخلات و اغتشاشات آشکار در امور سیاسی و داخلی کوبا و نقض غیرقابل انکار کنوانسیون وین در روابط دیپلماتیک، دولت ایالات متحده از طریق سفارت خود در هاوانا و با مشارکت مزدورانی که در جزیره اقامت دارند، اقداماتی چون نافرمانی مدنی و دیگر اقدامات غیرقانونی علیه نظام را که منجر به بیثباتی خواهد شد، ترتیب دادند.»

پس از فروکش موقت جنبش ضدسانسور، مقاومت در اشکال دیگری ادامه پیدا کرد. اوسمل آدریان روبیو سانتوس را جوانترین معترضی خواندند که برای آزادی خواننده راپ مقابل مقر جنبش سانایسیدرو و جزو تجمعکنندگان وزارت فرهنگ بود. او را به خدمت اجباری فراخواندهاند. اوسمل معتقد است که رفتن به سربازی کمک به «دیکتاتوری حاکم» است. وی در صفحهی فیسبوکش نوشت:«دوستان، میخواهم اقدامی کنم، اما به پشتیبانی و یاری شما نیازمندم. کاری که در نظر دارم به نفع اکثر جوانان کوباییست. شما به من بگویید چگونه میتوان این عمل را انجام داد؟ من باید بتوانم امضاهای بسیاری جمع کنم تا نشان داده شود که جوانان کوبایی مخالف رفتن به خدمت اجباری و گرفتن اسلحه برای رژیم دیکتاتوری هستند.»

هر چند حکومت کوبا چنان پوشالی نیست که با یک اعتصاب غذای چهارده نفر، یک تجمع دویست نفره یا یک بیانیه ۵۳۵ نفره سرنگون شود، اما این حکومت با برخوردی که با این جنبش ضدسانسور بیسابقه کرد نشان داد که مانند هر رژیم خودکامهای از کوچکترین حرکت مستقلی به هراس میافتد و نیروهای پلیسی و امنیتی خود را بسیج میکند. منبع : اخبار روز 

یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹ ــ ۲۰ دسامبر ۲۰۲۰

naderteyf@riseup.net

پینوشت:

*آلفردو لوپز از بینانگذاران آنارکوسندیکالیسم در کوباست. او ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۶ به دستور دیکتاتور وقت، خراردو ماچادو، در ۳۲ سالگی، به قتل رسید.

 

« جهت اطلاع بیشتر»

جنبش بی سابقه هنرمندان در کوبا «مرتجعان اصلاحناپذیر»

 یا معترضان خواهان گفتوگو؟

رزیتا ناظر

 

چند هفته پس از اعتراضات هنرمندان مستقل کوبایی، دولت کمونیستی هاوانا با متهم کردن آنان به ارتباط مالی با آمریکا، مذاکرات با این هنرمندان را متوقف کرد، اما ظاهراً این تازه آغاز ماجراست.

برخی رسانههای جهان این اعتراضات که با دو شعار اصلی پایان گرفتن سرکوب حکومتی و رعایت آزادی بیان در کوبا شکل گرفته است، «بیسابقه و تاریخی» توصیف کردهاند.

این اولین بار نیست که دولت کوبا با هدف بیاعتبار کردن مخالفان خود، آنان را به وابستگی به واشینگتن متهم میکند.

وزارت فرهنگ کوبا روز جمعه ۱۴ آذر با انتشار بیانیهای اعلام کرد: «نمیتوانیم با مزدوران کنار بیاییم. وزارت فرهنگ با کسانی که در تماس مستقیم [با دولت آمریکا] هستند و کمک مالی، حمایت تجهیزاتی و حمایت تبلیغاتی از دولت آمریکا و مقامهای آن دریافت میکنند، ملاقات نخواهد کرد.» وزارت فرهنگ کوبا در ادامه گفته که «فرصتهای گفتوگو باز خواهد بود» اما فقط حاضر است با کسانی مذاکره کند که «با دشمنان ملت سازش نکرده باشند».

بر همین اساس، وزارت فرهنگ کوبا روز شنبه ۱۵ آذر نشستی را با جمعی از هنرمندان نزدیک به حکومت برگزار کرد. رافائل روخاس، معاون وزیر فرهنگ کوبا، نیز طی یک کنفرانس خبری گفت که این وزارتخانه علاقهمند گفتوگو «درباره هر موضوعی» با «اکثریت کسانی است که مقابل وزارت فرهنگ تجمع کردند»، اما نه با کسانی که «مرتجعان اصلاحناپذیر» هستند.

«مرتجعان اصلاحناپذیر» اصطلاحی است که نخستین بار فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا، آن را در یک سخنرانی در سال ۱۹۶۱ به کار برد.

اعتراضات هنرمندان کوبایی چگونه شکل گرفت؟

همهچیز از «جنبش سان ایزیدرو» آغاز شد که تا پیش از اعتراضات اخیر یک جنبش نسبتا گمنام بود.

در روز شانزدهم نوامبر، ۱۴ عضو یا هوادار این گروه به مدت ده روز در یک خانه در محله قدیمی هاوانا در مرکز این شهر تحصن کردند و برخی از آنان نیز اعتصاب غذا کردند.

آنان خواستار آزادی دنیس سولیس، یک خواننده موسیقی رپ کوبا، بودند که روز نهم نوامبر بازداشت و سپس به اتهام «توهین» به دولت به هشت ماه زندان محکوم شد.

اما در نهایت، گروه انبوهی از نیروهای پلیس، به بهانه خطر شیوع ویروس کرونا، روز پنجشنبه ۲۶ نوامبر بهطور خشونتآمیز وارد محل تحصن هنرمندان شدند و آنان را بازداشت کردند.

این اقدام پلیس کوبا نه تنها محکومیت کشورهایی مثل آمریکا، چک و هلند و همچنین سازمانهایی چون عفو بینالملل را به دنبال داشت بلکه واکنش چهار تشکل اپوزیسیون داخل کوبا را نیز برانگیخت.

بخش عمدهای از بازداشتشدگان پس از مدتی آزاد شدند، اما بازداشت آنان جرقهای برای برگزاری تجمع هنرمندان مقابل ساختمان وزارت فرهنگ شد. در این تجمع، حدود ۳۰۰ هنرمند کوبایی به مدت حدود پانزده ساعت حضور داشتند و به خواندن اشعار و همچنین سرودهای کوبایی پرداختند؛ اتفاقی که واقعاً در کوبای کمونیستیِ امروز بسیار کم پیش میآید.

معمولاً در کوبا مجوز برگزاری تظاهرات و تجمع بهندرت صادر میشود و هر زمانی که منتقدان و معترضان خواستار برگزاری تجمع میشوند، حضور شدید نیروهای امنیتی و پلیس کوبا راه را بر هرگونه بیان آزادانه انتقادها و اعتراضها میبندد.

اما در تجمع اخیر هنرمندان کوبایی، این هنرمندان بهصورت خودجوش و بهلطف فراخوانهای پیدرپی که در شبکههای اجتماعی منتشر میشد، توانستند گرد هم آیند.

این تجمع همچنین در حالی برگزار شد که در ماههای گذشته تنشهای زیادی میان هنرمندان و دولت کوبا بر سر صدور یک دستور حکومتی به وجود آمده که بر اساس آن، هنرمندان کوبایی ملزم میشوند مشخصات خود را در یک نهاد رسمی ثبت کنند.

سرانجام وزارت فرهنگ این کشور در شامگاه جمعه ۲۷ نوامبر نمایندگان این هنرمندان معترض را پذیرفت و یک گروه سی نفره از هنرمندان معترض، بهنمایندگی از همه هنرمندان، مطالبات خود را، بهویژه در زمینه آزادی بیان و خلاقیت، در نشستی با حضور فرناندو روخاس، معاون وزیر فرهنگ، مطرح کردند.

با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده بود، اما همین توافق نصفهونیمهٔ دولت کوبا با هنرمندان معترض هم اتفاقی کمسابقه بود.

خوان پین ویلار، فیلمساز ۵۸ ساله و یکی از نمایندگان هنرمندان، اعلام کرد همین که «وزارت فرهنگ یک کشور تکحزبی یک گروه از جوانان مخالف را پذیرفت، یک لحظه تاریخی است». او ادامه داد که در جمع کسانی که در وزارت فرهنگ حاضر شدند، «مخالفان واقعی» هم حضور داشتند و همین اتفاق نشان میدهد که «چگونه میتوان یک کشور را ساخت».

«حق ابزار نظر مخالف» و «پایان دادن به سرکوب دولتی» علیه هنرمندان مستقل، از دیگر مطالبات این گروه از دولت کوبا بود.

در این جلسه که پنج ساعت به درازا کشید، معاون وزیر فرهنگ تعهد داد که مذاکرات با هنرمندان را به سرانجام برساند. همچنین مقرر شد که نشستی با حضور آلپیدیو آلونسو، وزیر فرهنگ، در این زمینه برگزار شود.

خلف وعده زودهنگام دولت کوبا

توافق اولیه وزارت فرهنگ کوبا و هنرمندان معترض یک روز بیشتر دوام نیاورد و لحن دولت خیلی زود تغییر کرد.

روز شنبه ۲۸ نوامبر، وزارت امورخارجه کوبا تیموتی زونیگا-براون، کاردار آمریکا در هاوانا، را احضار و دولت واشینگتن را به «مداخله آشکار و تحریکآمیز» در امور داخلی کوبا متهم کرد.

روز یکشنبه ۲۹ نوامبر، تجمعی با حضور صدها جوان هوادار حکومت و مدافع انقلاب کمونیستی کوبا و با حضور میگل دایاز-کانل، رئیسجمهور این کشور، در پارکی در هاوانا برگزار شد. رئیسجمهور کوبا هشدار داد که اگر گفتوگویی وجود داشته باشد، فقط درباره «آن چیزهایی است که به سوسیالیسم مربوط میشود».

او که تیشرتی به رنگ پرچم کوبا پوشیده بود، گفت: «شما میدانید که آنان [هنرمندان معترض] تلاش کردند ما را فریب دهند. آنان سیرک رسانهای به راه انداختند.»

رئیسجمهور کوبا مدعی شد که تجمع هنرمندان «آخرین تلاش» دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و همچنین «مافیای ضدکوبا در میامی» (اشاره به تبعیدیان مخالف حکومت کوبا در ایالت فلوریدای آمریکا) برای «سرنگونی انقلاب کوبا»ست.

رئیسجمهور کوبا ادامه داد: «آنان پیشبینی کرده بودند که تا پایان سال، انقلاب کوبا باید سرنگون شود، نیکاراگوئه باید سرنگون شود، ونزوئلا باید سرنگون شود و آنان به آرزوی خود برسند، اما موفق نشدند.»

رسانههای دولتی نیز تبلیغات علیه هنرمندان معترض را افزایش دادند. این رسانهها «جنبش سان ایزیدرو» را «مضحکه سان ایزیدرو» خواندند و از «خرابکاریهایی» مثل «از ریل خارج کردن یک قطار باربری در سال گذشته» گزارش دادند که به ادعای این رسانهها «با هزینه آمریکا» صورت گرفته بود.

حدود دو سال است که نسل سوم شبکه تلفن همراه به کوبا راه یافته و اینترنت در این کشور تحت سانسور دولتی قرار دارد، اما همین اینترنت محدود نیز در رساندن صداهای معترض نقشی مهم ایفا کرده است.

به همین دلیل، دولت کوبا در روزهای اخیر دسترسی به شبکههای اجتماعی مثل فیسبوک و توئیتر و همچنین پیامرسانهایی مثل واتس‌‌اپ را شدیداً محدود کرد.

آمریکا همواره از دموکراسی و آزادی بیان در کوبا حمایت کرده، اما همانطور که برخی تحلیلگران ازجمله مایکل بوستامانت، استاد دانشگاه بینالمللی فلوریدا، تأکید میکنند، «اینکه فردی بهمحض طرح خواستههای مرتبط با جامعه مدنی، به ارتباط با آمریکا متهم شود، بسیار سادهانگارانه است».

ولی دولت کوبا اصرار داشت که هنرمندان معترض را همچنان متهم کند و از مذاکره با آنان سر باز زند.

وزارت فرهنگ کوبا روز پنجشنبه سوم دسامبر از دریافت «نامهای توهینآمیز» خبر داد و اعلام کرد که «در این نامه، گروهی که خود را سخنگوی همه مطالبات تحمیلی میخوانند، یکجانبه تعیین میکنند که آنان باید در مذاکرات شرکت کنند و با چه کسانی و درباره چه چیزی حاضر به گفتوگو هستند.»

روخاس، معاون وزیر فرهنگ کوبا، تأکید کرد که «این یک ضربالاجل پوچ و غیرقابلقبول است». با این اعلام، قطعی شد که وزارت فرهنگ کوبا قصد دارد تعهد مذاکره با هنرمندان معترض را نادیده بگیرد.

اما در واقع، در آن نامهای که نمایندگان هنرمندان برای وزارت فرهنگ کوبا فرستاده بودند، آمده بود که در نشست مذاکرات باید رئیسجمهور کوبا که علیه هنرمندان موضع گرفته بود و نمایندگانی از وزارت دادگستری و کشور نیز حضور داشته باشند.

در مقابل، در میان فهرست هنرمندانی که قرار بود در مذاکرات با دولت شرکت کنند، نام لوئیس مانوئل اوترو آلکانتارا، هنرمند معروف پرفورمنس آرت و رهبر «جنبش سان ایزیدرو»، نیز به چشم میخورد.

پایان گفتوگو با دولت، آغاز «بیداری وجدانها»

اگر مذاکرات هنرمندان با دولت صورت میگرفت، یک اقدام بینظیر در تاریخ دهههای اخیر کوبا به شمار میرفت.

این گروه از هنرمندان معترض که برخی روشنفکران و روزنامهنگاران کوبایی نیز به آنان پیوستند، نام گروه «۲۷ن» به معنی ۲۷ نوامبر، روز برگزاری تجمع مقابل ساختمان وزارت فرهنگ، را برای خود انتخاب کردند.

در واکنش به اعلام خبر توقف مذاکرات از سوی دولت، این هنرمندان روز جمعه چهارم دسامبر بار دیگر خواستار برگزاری «گفتوگوهای آشتی» شدند تا به آنان اجازه بدهد «از اختلافات خود عبور کنیم».

هنرمندان معترض با انتشار بیانیهای در فیسبوک اضافه کردند: «ما خواستار حق داشتن حق هستیم. ما دشمن نیستیم، بلکه کوباییهایی هستیم که بهشیوهای متفاوت فکر میکنیم و رؤیای به ارث گذاشتن کوبایی بهتر برای فرزندانمان را در سر میپرورانیم؛ با همه و به نفع همه.»

آنان همچنین خواستار «حق آزادی سیاسی» شدند و طوماری را در این زمینه به صورت آنلاین برای جمعآوری امضا منتشر کردند.

خوان پین ویلار نیز در حساب فیسبوک خود، عمل نکردن دولت به وعده خود برای انجام مذاکرات را تأسفبرانگیز خواند و با رد اتهامهایی که از سوی دولت علیه هنرمندان مطرح میشود، نوشت: «صدها نفری که مقابل وزارت فرهنگ بودند، هیچ برنامه سیاسی را تحسین نکردند.»

همزمان، تعدادی از نمایندگان هنرمندان معترض اعلام کردند که نیروهای پلیس با حضور فشرده مقابل خانههایشان، مانع خروج آنان از خانه شدند و حتی تماسهای تهدیدآمیز تلفنی دریافت کردند.

اکنون بسیاری دیگر نیز به این هنرمندان معترض پیوستهاند، از جمله خورخه پروگوریا، بازیگر و کارگردان کوبایی که در فیلم معروف «توتفرنگی و شکلات» (۱۹۹۳) که برنده جایزه ویژه هیئت داوران چهل و چهارمین جشنواره بینالمللی فیلم برلین و همچنین نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم خارجیزبان شد.

فرناندو پرز، کارگردان کوبایی، و لئونی تورس و سیمافانک، از خوانندگان کوبا، نیز به این جمع پیوستند.

کامیلا لوبون، یک هنرمند جوان کوبایی، در این زمینه گفت: «آنچه پیش آمده، یک اتفاق بیسابقه است. همه جامعه هنرمندان، حتی کسانی که نزدیک به نهادهای حکومتی هستند، متحد شدهاند. این یکجور بیداری وجدانهاست.»

او ادامه داد: «آنچه واقعاً موجب این اعتراضات شد، درخواست این جامعه برای توقف کامل آزار و اذیت علیه هنرمندان، روشنفکران، روزنامهنگاران و بهطور کلی همه شهروندانی است که با سیاست دولت کوبا موافق نیستند؛ یعنی درخواست برای احترام و به رسمیت شناختن آزادی بیان.» رادیو فردا

 

جهان در رویارویی با کرونا در گفت و گو با

یووال نوح هراری، مورخ و آینده پژوه .

خطر بزرگ ویروس نیست، نفرت انسان ها از یکدیگر است

این یک جنگ نیست

گفتگو: فاطمه فلاح

 

از زمانی که بیماری کرونا جهانیان را درگیر خود کرده، متفکران و اندیشمندان در اقصی نقاط دنیا دست به کار شده اند و درباره این به تامل و تفکر می پردازند که چه شد که انسان ها در آستانه قرن بیست و یکم به این بلا دچار شدند؟ آن هم در زمانه ای که بوق و کرنای پیشرفت های تکنولوژیک و علمی گوش عالم را کر کرده است. پرسش مهم تر اینکه رویارویی انسان ها با این بیماری چگونه بوده است و چطور باید باشد؟ و در نهایت اینکه پس از این چه خواهد شد؟ آیا می توان از جهان پساکرونا صحبت کرد؟ آیا کرونا تاریخ بشر را به پیش و پس از خود تقسیم خواهد کرد؟ آیا سبب خواهد شد که انسان ها در رویکردشان به طبیعت و هستی تغییری جدی حاصل کنند؟ اگر چنین نکنند، چه سرنوشتی منتظر ایشان است. یووال نوح هراری، تاریخ دان و مدرس تاریخ جهان و صاحب کتاب های پرفروشی چون انسان خردمند یکی از چهره هایی است که این روزها زیاد در رسانه های مختلف جهان ظاهر می شود و درباره وضعیت روزگار کرونایی ما و جهان پیش و پس از آن صحبت می کند. آنچه می خوانید، گفت وگوی او با یکی از شبکه های هندی زبان در مورد جهان در مواجهه با کرونا و جهان پساکرونا است. دکتر هراری در این گفت وگو تاکید می کند که راه حل درست در مقابله با کرونا، نه انزواطلبی ملت ها و نه افزایش بی رویه فشارها و کنترل دولت ها بر ملت ها که مشارکت و همدلی جوامع با یکدیگر از یکسو و توانمند کردن شهروندان برای مواجهه با بیماری از سوی دیگر است.

ویروس کرونا چطور قادر است تفکر امروزی و معاصر را در مورد بسیاری از مسائل اصلی زمانه ما تغییر بدهد و مقایسه آن با همه گیری های دیگری که بشر در گذشته با آن مواجه بوده است چگونه است؟

در مقایسه با هر همه گیری که در گذشته بشر با آن روبه رو بوده است، ما در موقعیت بسیار بهتری قرار داریم. نسبت به همه گیری مرگ سیاه در قرون وسطی، ویروس کرونا به واقع ضعیف تر است و نرخ مرگ ومیر در آن بسیار بسیار پایین تر است. نکته حایز اهمیت این است که بشر اکنون از دانش علمی و ابزار تکنیکی لازم برای متوقف کردن این همه گیری برخوردار است حال آنکه در مرگ سیاه هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است، چرا مردم این گونه یکی پس از دیگری می میرند و چطور می توانند مانع آن شوند. در نهایت تنها پاسخ برای چرایی این واقعه آن بود که آن را مجازاتی از جانب آسمان تصور کنند و متوقف کردن آن را ورای توان و قدرت خود بدانند. اما امروزما درمواجهه با این بحران تنها دو هفته برای شناسایی ویروس، توالی ژنوم آن و تهیه تست های قابل اعتماد زمان صرف کردیم. این نشان از قدرت و توانایی ما در مدیریت این بحران است.اما سوال اصلی این است که آیا ما دانایی و خرد لازم برای استفاده صحیح از این قدرت را داریم، که تاکنون متاسفانه پاسخ ما به آن مطلوب نبوده است.فقدان اتحاد جهانی در مقابله با همه گیری از سویی و تبعات نگران کننده اقتصادی آن از سوی دیگر گواه این مدعا است. البته هنوز خیلی برای برپایی این اتحاد جهانی دیرنشده است. برتری ما نسبت به ویروس کرونا دراین است که ما توانایی همیاری و کار کردن با هم را داریم، حال آنکه برای مثال یک ویروس کرونا در چین نمی تواند توصیه یا کمکی به ویروس دیگر در امریکا بکند. چین می تواند به امریکا مشاوره بدهد، کشورها می توانند ابزار مورد نیاز پزشکی را برای یکدیگر ارسال کنند و... .اما اگر ما از این توانایی انسانی خود بهره نبریم به نوعی از توانایی ما در مدیریت این بحران کاسته خواهد شد. جهان در ابتلا به ویروس ابولا در ۲۰۱۴ و در بحران اقتصادی در ۲۰۰۸ بسیار قابل قبول عمل کرد و امریکا در این میان هدایت جهانی را عهده دار بود. اما دولت امریکا با شعار «اول امریکا» بسیار صریح به دنیا اعلام داشته است که دیگر اهمیتی برای بشریت خارج از مرزهای خود قائل نیست. بله امروز امریکا اول است. اول در تعداد بیماران کووید ۱۹ و اول در تعداد مرگ ومیر ناشی از آن. نبود اتحاد جهانی می تواند بسیار مخرب باشد. ابتدا اینکه برای تولید واکسن نیاز داریم که کشورها اطلاعات شان را درکنار یکدیگر قرار دهند و البته باید بتوان به این اطلاعات اطمینان کرد. در بحران اقتصادی حتی وجود این همکاری و اتحاد حیاتی تر جلوه می کند.دولت امریکا توان این را دارد که بسته حمایتی برابر با ۲ تریلیون دلار را برای شهروندانش درنظر بگیرد اما بسیاری از کشورها این شکل از منابع و ظرفیت ها را دراختیار ندارند و اگر ما یک نقشه اقتصادی جهانی برای رفع این معضل نداشته باشیم به بحران اقتصادی خواهیم رسید که البته منجر به بی ثباتی جهانی خواهد شد.

با وجود شعار بی رحمانه «اول امریکا» از جانب رییس جمهور امریکا و از طرفی موفق عمل کردن چین در مواجهه با این بحران، زمزمه هایی شنیده می شود که ممکن است کشوری چون چین هدایت جهانی را عهده دار شود. نظر شما در این مورد چیست؟

من بسیار خوشحالم که می بینم چین در به اشتراک گذاشتن اطلاعات و فرستادن ابزارهای پزشکی مورد نیاز به کشورهای دیگر پیش قدم است، اما بسیاری نقدها به برخورد اولیه چین در بروز این ویروس وارد است که شاید اگر این رفتار محافظه کارانه نمی بود ما می توانستیم مانع این همه گیری شویم. اما به نظر من دست آورد ایده آل تغییر جایگاه یک کشور قدرتمند با دیگری نیست بلکه موقعیت ایده آل آن است که درک کنیم نباید تنها به یک کشور اتکا کرد و نیاز به مجموعه ای از هدایت کننده ها در کشورهای مختلف داریم که هر کدام نقشی ایفا کنند، ما نیاز به ترویج همبستگی داریم. از دید من خطرناک ترین واقعه ای که در حال رخ دادن است ویروس نیست که البته ما قادر به توقف آن هستیم. بلکه نگرانی اصلی اهریمن های درونی ما انسان هاست که موجب بالا رفتن نفرت در گوشه وکنار جهان شده است. از جمله نفرت در مقابل اقلیت ها و کشورهای دیگر.ما این روزها شاهد هستیم که کشورهای مختلف در حال سرزنش کردن یکدیگر برای شیوع این ویروس هستند. اگر اجازه بدهیم این نوع از نفرت و خشونت گسترش پیدا کند باعث ایجاد موانع بسیار برای مواجهه با ویروس و بحران های حاصل از آن خواهد شد.

با شیوع ویروس و تعطیلی های اضطراری، اقداماتی برای مهار و کنترل آن صورت گرفته است که تا یکی دو ماه پیش شاید حتی قابل تصور نبود.نظر شما در مورد این نظارت ها چیست؟

یکی از نگران کننده ترین این اقدامات آینده این شکل از تحت نظر قرار دادن مردم برای مهار و توقف همه گیری است. تا به حال سیستم های نظارتی جمعی را چون دوربین ها حتی در کشورهای دموکراتیک هم داشته ایم، اما تغییری که در شکل و ماهیت نظارت شاهدیم تحول آن را از شکل بیرونی به شکل زیرپوستی و درونی نشان می دهد .حالا سوال رایج این است: دمای بدن ما چیست؟ فشار خون ما چند است؟ موقعیت پزشکی ما چگونه است؟ البته این شکل از نظارت برای بحران موجود ضروری و لازم الاجراست. اما اگر این شکل از نظارت به صورت درازمدت ادامه داشته باشد خطر بنا نهادن رژیم های جدید تمامیت خواه را درپی خواهد داشت. زیرا آنها به طور مداوم اطلاعات زیستی مردم را جمع آوری می کنند و اینکه چه اتفاقی در درون آنها رخ می دهد و چه احساساتی دارند. برای مثال ۱۰ سال بعد از این تاریخ را در کشور کره شمالی متصور شوید. همه ملزم به بستن دستبندهای زیستی هستند که اطلاعات را لحظه به لحظه در اختیار حکومت قرار می دهد. رهبر بزرگ سخنرانی مهمی پیش رو دارد و شهروندان هرجایی که هستند باید شاهد آن باشند. آنها ممکن است لبخند بر لب داشته باشند و حتی تشویق کنند اما احساسات درونی شان خلاف این باشد و به یاد داشته باشیم دستبندی بر دست دارند که ضربان قلب و فشار خون آنها را چک می کند و احساسات واقعی آنها را بروز می دهد. تصور زندگی در چنین شرایطی دهشت آور است. مشکل اصلی با وجود اقدامات ضروری و نظارت ها در این است که تمایل دارند برای همیشه بمانند.به این دلیل ساده که همیشه یک موقعیت ضروری پیش رو است. ممکن است گفته شود که این نظارت موقتی است اما سخن از موج دوم شیوع و سپس ویروس دیگر و... به دوام آن بینجامد. در حقیقت مردم نباید بین سلامت و زندگی خصوصی و خلوت خود مجبور به انتخاب شوند. باید هردو را داشته باشند. ما نیاز به یک سیستم جدید مراقبت های درمانی داریم که این نظارت ها را پوشش دهد و کاملا مجزا از پلیس، پلیس مخفی و ارتش باشد. به راستی این وظایف در راستای مسوولیت آنها نیست.این روزها بسیار از سیاستمداران شنیده ایم که این یک جنگ است. پاسخ من این است: این یک جنگ نیست و ما نیاز به سرباز و اسلحه نداریم. این یک بحران در مراقبت های بهداشتی- درمانی است و ما دکترها و پرستارها و متخصصین درمانی را در صف مقدم داریم.

 

در سیاست امروز، متاثراز همه گیری، انحرافی مشاهده می شود که تمایل به ناسیونالیسم و انزواطلبی را دربعضی کشورها نشان می دهد.از دید شما این سیاست چه نتایجی به دنبال خواهد داشت؟

این سیاست فقر و تیره روزی و سلامت ما را در سطح جهانی تشدید خواهد کرد. باز هم به این دلیل ساده که رویارویی با این همه گیری با بستن مرزها و متوقف کردن پروازها ممکن نخواهد بود. به خاطر داشته باشیم که در قرون وسطی هیچ هواپیما یا کشتی مسافربری وجود نداشت، با این وجود همه گیری چون مرگ سیاه سلطه خود را بر بشر از چین تا به هند و از خاورمیانه تا اروپا در طی۱۰ سال به رخ کشید.پادزهر همه گیری نه انزواطلبی بلکه همکاری و همیاری میان کشورهاست.اگر ارتباطات بین کشورها تحت تاثیر این انحراف قرار بگیرد نه تنها توقف این همه گیری را مشکل خواهد کرد بلکه مقابله با همه گیری های دیگررا در آینده بسیاردشوارتر خواهد بود.

در اظهارنظری از استفان وال پروفسور روابط بین الملل در دانشگاه هاروارد داشته ایم که همه گیری ویروس کرونا، انتقال قدرت و تاثیرپذیری را از غرب به شرق سرعت می بخشد. آیا شما آینده را اینگونه می بینید؟

بله این انتقال مسلما می تواند روی دهد.کافی است نگاهی بیندازیم که چه کشورهایی با عملکردشان مردم را تحت تاثیر قرار داده اند.کشورهایی در شرق آسیا، نه تنها چین، بلکه کره جنوبی، ژاپن و سنگاپور در مواجهه با ویروس و همه گیری بسیار موفق و اثرگذار عمل کرده اند .حال آنکه کشورهای اروپای غربی و امریکا تصویر اسفباری از خود به نمایش گذاشته اند. در چند سال گذشته دنیا اعتمادش را به رهبری امریکا از دست داده است و حالا در سایه شیوع ویروس کرونا شایستگی امریکا هم زیر سوال رفته است. وقتی عملکرد آنها را در مواجهه و کنترل بیماری در کشور خودشان می بینیم، به خود یادآور می شویم که جای خوشحالی دارد که آنها دیگر رهبری جهان را عهده دار نیستند.

با شیوع و همه گیری این ویروس ما شاهد بالاتر رفتن استفاده مردم از شبکه های مجازی و بالطبع در معرض خبرهای غیرواقعی و نامعتبر قرار گرفتن آنها در این زمینه هستیم.آیا فکر می کنید که مردم به مصرف همیشگی این شکل از اخبار جعلی به جای اخبار موثق روی خواهند آورد؟ پیشنهاد شما به مردم برای تشخیص سره از ناسره چیست؟

به نظر من این یک انتخاب است و مردم انتخاب های بسیاری اینجا دارند. امیدوارم که مردم خطر عظیم منابع نامعتبر را در بحرانی که ما درگیرش هستیم درک کنند و اما در مورد تمیز دادن منابع معتبر از نامعتبر راهبردی را پیش روی تان قرار می دهم. اگر کسی با تعدادی تئوری دسیسه در مورد ویروس کرونا نزد شما آمد، اینکه چطور شروع شده است و چطور شیوع یافته است، فقط از او یک سوال ساده بپرسید. از او بخواهید که توضیح دهد که ویروس چیست و چطور موجب بیماری می شود. اگر آن شخص کوچک ترین اطلاعی از این موضوعات نداشت، هیچ کدام از گفته های دیگرش را باور نکنید. از دید من به واقع اینجا اهمیت آموزش علمی به مردم آشکار می شود. من صحبت ازدکترای زیست شناسی نمی کنم، بلکه از آموزش پایه ای علمی در مدارس می گویم.ما نیاز داریم به کودکان مان در مورد مسائل این چنینی آموزش بدهیم، اینکه ویروس چیست، چطور جهش می یابد و به همه گیری منجر می شود و این نیازمند آموزش نظریه تکامل است.در صورتی که ما به این نظریه باور نداشته باشیم، نمی توانیم این همه گیری را درک کنیم. به این دلیل که طریقی که ویروس های جدید پدیدار می شوند و تغییر می کنند و همه گیری شروع می شود همه به واسطه نظریه تکامل قابل درک می باشند و این اهمیت آموزش نظریه تکامل را در مدارس پررنگ می کند.

از دید شما ما چه درسی می توانیم از این همه گیری بگیریم و برای اینکه شاهد موقعیت های این چنینی مشابه در آینده نشویم چه می توانیم انجام دهیم؟

پادزهر اصلی و اساسی این همه گیری همکاری و همیاری است، همچون به اشتراک گذاشتن اطلاعات علمی، کار کردن با یکدیگر برای تهیه واکسن مورد نیازو هشدار دادن به کشورهای دیگر اگر موضوعی در حال رخ دادن در کشور شماست. اینها از جمله درس های پایه ای و اساسی است. اگر از آن درس بگیریم نه تنها قادر خواهیم بود به سرعت و به طور کارآمدی با همه گیری های دیگر در آینده برخورد کنیم، بلکه توانایی حل بحران های دیگر، چون تغییرات آب و هوایی را نیز خواهیم داشت. قبلا هم گفته ام خطر بزرگ امروزه ویروس نیست، بلکه اهریمن های درونی ما انسان هاست. نفرت انسان ها از یکدیگر و این موج عظیم تمایل به سرزنش کردن دیگران و آز و طمع بعضی از ما، که تمام تلاش خود را می کنند که از تیره روزی گروهی دیگر در این شرایط بالاترین بهره را ببرند. اما اگر به جای رواج کینه توزی و نفرت به رواج همدردی و شفقت روی بیاوریم، به جای رواج آز به رواج همبستگی بپردازیم و به جای باور به تئوری دسیسه، باور به علم داشته باشیم، در این صورت ما از این بحران بسیار بسیار قوی تر از گذشته بیرون خواهیم آمد.

پادزهر اصلی و اساسی این همه گیری همکاری و همیاری است، همچون به اشتراک گذاشتن اطلاعات علمی، کار کردن با یکدیگر برای تهیه واکسن مورد نیازو هشدار دادن به کشورهای دیگر اگر موضوعی در حال رخ دادن در کشور شماست. اینها از جمله درس های پایه ای و اساسی است. اگر از آن درس بگیریم نه تنها قادر خواهیم بود به سرعت و به طور کارآمدی با همه گیری های دیگر در آینده برخورد کنیم، بلکه توانایی حل بحران های دیگر، چون تغییرات آب و هوایی را نیز خواهیم داشت. قبلا هم گفته ام خطر بزرگ امروزه ویروس نیست، بلکه اهریمن های درونی ما انسان هاست.اعتماد

 

« زبان تنها برای  برقراری ارتباط ساخته نشده است!»

...به چه چیزی شک دارید؟

نوآم چامسکی-مترجم : مانی

هر انسانى  بى نهايت را در خودش حمل ميكند و اين به لطف قواعد زبان است كه ما روزانه با آن سر و كار داريم. براى زبان شناسى مثل نوآم چامسكى اين توانايى نه فقط يك اساس براى خلاقيت و آزادى است، بلكه پايه يك چشم انداز سياست جهانى است.

گفتگو مارتين لگروس (Martin Legros) با نوآم چامسكى (Noam Chamsky)

ترجمه و اقتباس از ماهنامه فلسفه* ( به زبان آلمانی )  آوریل / مى سال ١٩١٧

نوآم چامسكى فقط يك زبانشناس عادى نيست، بلكه متفكری است كه تئوري هاى او در مورد  دستور زبان زايشى * (      generative Grammatik) كل زبانشناسى را بطور عميق و اساسى بازنگرى كرده است. همچنين او يك پرفسور بازنشسته و استاد دانشگاه كمبريج (MIT) در بوستون و يك فعال آنارشيست است  و در سطح بين الملل يك روشنگر آشنا و معروف در زمينه نقطه نظرات انتقادى به جهانى شدن سرمايه دارى است.در يك بعد از ظهر زمستان در پاريس با كمال تعجب و حيرت  با چه روشنائى و آرامش درونى اين مرد نود ساله تزهاى مربوط به فطرت انسانى، آزادى و شرايط جهانى را تشريح و بيان ميكند. او بطور قابل ملاحظه اى تواضع و تندروى را با يكديگر ربط ميدهد. اين براى آثار فلسفى او هم صدق ميكند. او در اينها پايه هاى آزادى انسانها را فرا از هر فرهـنگ و تمدن مى بيند.  

ماهنامه فلسفه: شما يكى از روشنفكران امريكائى  هستید كه آثارتان از همه بيشتر مطالعه ميشود. اما قبل از هر چيز در سطح جهان يك زبانشناس با نفوذ در قرن گذشته هستيد. شما در سال ١٩٢٨ در فيلادلفيا متولد و والدين شما چند سال قبل تر از روسيه گريخته بودند. علت اين فرار چه بود؟

نوآم چامسكى: پدرم اهل يك دهكده كوچك در اوكرائين بود . او در جوانى در سال ١٩٢٠ از روسيه گريخت تا از اين طريق از خدمت نظام سر باز زند. مادرم متولد يك شهر كوچك در روسيه سفيد و در دوران كودكى به امريكا آمد. خانواده ام به علت يهود ستيزى از آنجا فرار كردند.

ماهنامه فلسفه: در كودكى به مدرسه اى ممتاز كه تحت تاثير ايده هاى تربيتى - فلسفى جان دیوى( John Dewy ) بود؛ رفتيد و همزمان در محيطى از مهاجران يهودى رشد كرديد. چه جوی در آن حاكم بود؟ 

نوآم چامسكى: زبان مادرى والدین من يديش* ( Jiddisch ) بود ولى من در خانه حتى يك كلمه یديش نشنيدم. در ميان مهاجران يهودى تضادی بين هواداران زبان يديش و عبرى مدرن حاكم بود. والدين من طرفدار عبرى بودند. پدرم در كالج تدريس ميكرد و من خودم از او به هنگامى كه انجيل و ادبيات عبرى ميخواندم؛ آموزش گرفتم. پدرم علاقمند به روشهاى جديد تعليم و تربيت بود. بدين سبب من به مدرسه اى رفتم كه تحت روش تعليم و تربيت جان دوى تدريس ميشد.ماهنامه فلسفه: از چه جهت اين مدرسه ممتاز است؟

نوآم چامسكى: فعال كردن هوش و ذهن از طريق آزمايشات، تفكر انتقادى ، خلاقيت و ابتكار بين دانش آموزان. در این مدرسه هيچ رقابت و نمره اى وجود نداشت. براى اولين بار در سن دوازده سالگى كه به مدرسه عادى رفتم متوجه شدم كه يك شاگرد ممتاز هستم . قبل از آن من هيچوقت  امتحان نداده و نمره اى هم  نگرفته بودم. اما عوض كردن به يك مدرسه با سيستم كلاسيك با رقابتهاى داخلى ، خيلى ناخوشايند بود. اما جو محل زندگى ما متلاطم بود. ما تنها خانواده يهودى در بين كاتوليكهاى ايرلندى و آلمانيهاى نازى بوديم، اما در خانه صحبت نمى كرديم. آنوقتها ما بچه ها ، درمورد چيزهاى كه در بيرون اتفاق مى افتاد، حرفى نمى زديم. جالب آنكه بچه هائى كه از طريق معلمان يسوعى *(Jesuiten) خود ، آنتی سمیتیسم ( یهود ستیزی )  تعليم و تربيت ميشدند، در آخر هفته كه ما همگى براى بازى بيس بال دور هم جمع ميشدبم همه چيز را فراموش ميكرديم. 

ماهنامه فلسفه: شما خيلى زود به سياست علاقمند و اولين مقاله را درسن ١١ سالگى قلم زديد.نوآم چامسكى: درسال 1939 به هـنگام اشغال شهر بارسلون توسط نيروهاى فرانكو بود.  اين مقاله به توسعه فاشيسم در اروپا اشاره ميكرد. بعدها جنگ داخلى اسپانيا  را با شور و شعف خاصی دنبال کردم كه نشان داد : چطور كمونيستها،آنارشيستها را خرد و نابود كردند، قبل از آنكه فاشيستها قدرت خود را تثبيت كنند. من مطبوعات چپ را مطالعه ميكردم و متوجه شدم كه قدرتهاى غربى و در ميان آنان ايالات متحد امريكا بطور مخفيانه به فرانكو كمك ميكردند. از سن ١٢ سالگى ساعتهاى زيادى را در محافل و ملاقاتهاى آنارشيسى ميگذراندم. در كتابفروشها جائيكه خيلى از مهاجران رفت و آمد ميكردند و همزمان در بحث هاى خانوادگى و آشنايان شركت ميكردم كه اغلب آنان متعلق به طبقه كارگرى راديكال يهوديان بودند. عموى من يك كيوسك روزنامه فروشی داشت. 

ماهنامه فلسفه : و اگر اينطورى بگويم اين كيوسك  روزنامه فروشی اولين دانشگاه شما بود؟  

نوآم چامسكى: بله، اين مكان اولين آموزش سياسى من بود. در سال ١٩٣٠ جو کاملا ديگرى - نسبت به امروز- در جامعه حاكم بود، جو خيلى بدتر و فقر و بيچارگى بيداد ميكرد، اما از لحاظ روحى و روانى سرشار از اميد و آرزو بود. تمامى نگاه ها به آينده خيره شده بود، رفاه اجتماعى خيلى گسترده نبود، اما دولت رفاه کمتر توسعه یافته بود و دولت با خواستهاى عادى مردم - بخاطر رفاه - روبرو بود و مجبور به كنار آمدن با خواستهاى آنان بود.و جو غالب نا امید کننده و همراه خشم بود. بر خلاف جو غالب امروزى در میان جوانان که با احساس ناتوانی همراه است.

ماهنامه فلسفه: چگونه زبان مهمترين موضوع زندگى شما شد، بخاطر اينكه در مکانی چند زبانى بزرگ شديد؟

نوآم چامسكى: از يك دليل خيلى مهم كه زود براى من روشن شد و از آنزمان تا حال بدان سرگرم و مشغول هستم. يكى از علائم مشخصه زبان كه ساليان زيادى بدان توجه نشده، گر چه آشكار و نمايان است. هنگاميكه انسان به پديده زبان بپردازد، هر ناطقى ، شما و من يك سيستم محدود از قواعد كه با آنها جملات را ميسازيم در درون خود هضم كردایم ، اما با اين سيستم محدود ميتوانيم يك رقم نامحدود از معنا و مفهوم را بيان كنيم. اين هسته زبان است و اين زبان است كه به انسان ويژگى خاص و بينظير ميدهد. اينجا سرچشمه تمام ابتكارات و خلاقيت بشر است كه با آن ميتواند موجوديت انسانى خود را بيان كند. اواسط قرن بيستم انقلاب داده شناسى   (Informatik – علم کامپیوتر)  ابزارهاى هوشمند جديدى پديد آورد كه با اين ابزاره ها تركيب نامحدود يك رقم محدود از اصول را ميتوان درك كرد. سعى من در اين بود كه افكار محاسبات تركيبى را به روى مسئله اصلى زبان ومفهوم آن سوق دهم.  

ماهنامه فلسفه : شما مدعى هستيد كه ساختار زبان جامع است و اين ساختار از طريق طبيعت به انسان داده شده است كه عملكرد  آن فقط ارتباط  با یکدیگرنيست ، بلكه بيان افكار است. ميتوانيد اين تز را توضيح دهيد؟ 

نوآم چامسكى: از كجا ما تشخيص ميدهيم يك رديف از لغات يك جمله ؛ صحيح است؟ هنگاميكه من  خودم را سرگرم و مشغول اين سئوال كردم، يك جمله موقعى صحيح بود كه مفهوم داشت. اما اين كاملاً غلط است. ما بعنوان مثال دو جمله را در نظر ميگيريم.

١) ايده هاى سبز بى رنگ ، خشمگین ( نا آرام ) ميخوابند. 

٢) ايده هاى [ خشمگین ) ناآرام سبز بى رنگ ميخوابند.

هر كس تصديق خواهد كرد كه جمله اول صحيح است، اگرچه مفهوم آن در ابهام مى ماند. جمله دوم نه فقط مفهوم ندارد بلكه بطور كامل غلط و غير مجاز است. چه چيزى مشخص كننده بعنوان يك جمله جايز است، اگر مفهومى ندارد؟ جواب من ، قدر مسلم اينست كه ساختار جمله كاملاً  با اصول و قواعد در ساختار جمله سازى تطبیق کند.

ماهنامه فلسفه : چگونه آدم از  دستور زبانش به اين تصور فكرى مى رسد كه زبان ساختار جهانى است  كه بطور طبيعى  در ذهن انسان ها نقش بسته  است؟ 

نوآم چامسكى: اگر من بگويم: " جان عقيده دارد كه - او- خيلى باهوش است " اين ميتواند كه به خود جان يا به كس ديگرى برگردد. من خلاف آن میگویم: جان او را يك فرد با هوش قلمداد ميكند، بايد آن فرد كسى به غير از جان باشد. يك كودك پنج ساله خيلى سريع اين را درك ميكند. كودكان درك ميكنند كه قواعد زبان بطور ساختاری به همديگر وابسته هستند و آنرا رعايت ميكنند،بدون آنكه ما سريحآ به آنها ياد داده باشيم. اين بايد - بطور ژنيتكى - در وجود ما باشد كه ما بدین طريق در شرايطى هستيم اين قواعد را درك و برداشت كنيم.

ماهنامه فلسفه : شما اينرا دستور زبان جهانى* (Universalgrammatik) نامگذارى مي كنيد. چطور اينرا تعريف مي كنيد؟

نوآم چامسكى : بطور كلى پرنسيپ هاى غير قابل تغيير هوش و خردمان اين امكان را به ما ميدهد كه به يك زبان صحبت كنيم و آنرا ياد بگيريم. بطور مشخص دستور زبان جهانى بعنوان انواع زبان وجود دارد، در اين زبانها  هر كدام گزينه هاى خاص در هسته اين دستور جهانى نشان ميدهد.

ماهنامه فلسفه: اين تفكر، كه زبان اول يك پديده درونى است، منجر به اين نظريه شده كه زبان  تنها در خدمت ارتباط نيست و اگر هم هست نا کافی است.

نوآم چامسکی : ما دائماً از زبان براى ارتباط استفاده ميكنيم، اما زبان اصلاً براى اين ارتباط پديد نيامده است. ساختار زبان طورى طراحى شده است كه الزامات آن يك تركيب موثر را در بر ميگيرد. يك دستور معنادار از اصول، اما آن الزامات يك ارتباط موثر را در نظر نمي گيرد. مثالهاى زيادى در تداخل بين اين دو عملكرد موجود است که يك فكر را بيان و با آن  ارتباط برقرار كنيم و هر بار- اختلاف عملکرد ها- دومى قربانى ميشود. اين بدين خاطر است كه زبان يك سيستم از قواعد است كه عقل از آن بطور آزادانه استفاده ميكند. يك سئوال خيلى ساده را در نظر ميگيريم. " شما چه ميخوانيد؟ "بطور عادى - آدم مخاطب – انسان سريع متوجه ميشود كه منظور چيست. " كدام كتاب را ميخوانى ؟ " اما اين لازم است كه عقل شما جاى خالى بين شما چه و "ميخوانى " را پُر كند. زيرا آنچه كه عقل در واقع دریافت ميكند، يك جاى خالى است. اگر چنين جاى خالى درست فهميده نشود، ميتواند اين ارتباط را مختل كند، اما همين خود دلايلى دارد كه زبان ذاتى است. سيستم تركيبى داخلى من، ساخت يك جمله را براى من امكان پذير ميكند اما همزمان آنرا براى مخاطب من مبهم ميسازد.

ماهنامه فلسفه : اگر زبان يك سيستم تركيبى است، آيا روزى كامپيوترها قادر به صحبت کردن؛خواهند شد

نوآم چامسكى : كامپيوتر به معناى واقعى كلمه قادر به انجام كارى نيست، كاري كه انجام ميدهد، فقط يك برنامه و تئورى كارگذارى شده در آن است. اين مثل هر تئورى ديگر بايد با تئوری دیگری قضاوت شود.اما به تنهائى چيزى انجام نميدهد.

ماهنامه فلسفه: ...اما اینطور نیست که برنامه هوشمند مصنوعی ، روزی بتواند صحبت کردن انسان با ماشین را واقعیت بخشد؟

 نوآم چامسکی : در مورد اين سئوال سر در گمى قابل توجهى وجود دارد. ما براى مقايسه ارتباط بين زنبوران را كه رقص زبان*(Tanzsprache)  معروف است، در نظر ميگيريم. آدم ميتواند ميليونها فيلم ويدئوئی از زنبوران در حال پرواز را آناليز كند و سعى در آن نمايد كه بر اساس آمار رفتار آنها را پيشگوئى كند، اما راهى به نفوذ در زبان آنها پيدا نخواهيم كرد. كار علم اين نيست كه  بر پايه آمار به پديده ها نزديك شود. اينطورنيست كه بگويم : ما به فيزيك احتياجى نداريم و ميتوانيم از طريق مشاهده ميليونها فيلم ويدئويى سقوط و پرتاب اجسام را آناليز كرده و حركات اجسام را از قبل پيشگوئى كنيم... مترجم گوگل ميتواند يك ابزار مفيد باشد اما مقدار کمی درك زبانى پديد مى آورد. مانند ارتباط زنبور ها.

ماهنامه فلسفه : شما همچنين مدعى هستيد كه زبان شئی نيست، بلكه معنا را مشخص ميكند. بنابرين زبان اصلاً بر اشیای خارج از جهان دلالت نميكند

نوآم چامسكى: تنها زباني كه مستقيماً و بطور اعجاب انگيزى به اشيا اشاره دارد، زبان حيوانات است. حيوانات راه به علائم و نشانه ها دارند واز اين علائم بصورت ( امواج ) سيگنال استفاده ميكنند. مثلاً فرياد خاص يك ميمون همراه با حركات ويژه اى ميباشد و اين علائم براى همنوعان خودش بعنوان يك علامت خطر درك شده و همه پا به فرار ميگذارند. اين علائم عملاً به يك تجربه واقعى اشاره ميكنند. احتياجى به درك آن نيست كه در سر آنها چه ميگذرد تا بفهميم كه آن چطور عمل ميكند. زبان آدمى چنين ويژگى را ندارد و از پايه غيرقابل توضیح است.

ماهنامه فلسفه: به نظر شما زبان يك توليد فكرى است، اما با اين وجود اين نظر را رد مي كنيد كه زبانها بسته به واژگانشان از جهان برداشتهاى گوناگون و مختلف دارند. چطور اين تفاوت بين زبانها را در نظر مى گيريد كه يكى بين قرمز و صورتى فرق ميگذارد و ديگرى فرقى در آندو نمى بيند؟

نوآم چامسكى: با ديدى نزديكتر تفاوت بين زبانها اغلب سطحى است و آدم همه جا ساختار  مشترك در هـسته آن پيدا ميكند. در زبان هائي كه لغت خاص براى رنگ قرمز ندارند، براى مثال يك تعبير وجود دارد " رنگ خون "  لغت " رود " در زبان ژاپونى و سواحلى* يك طيف وسيعى را در بر ميگيرد. اما بر خلاف زبان انگليسى ، بين " رود " " نهر " و " جريان " فرق است. اما در هسته مفهوم " رود " در تمام زبانها به همان معنا آمده و بايستى كه همينطورى هم باشد و آن بخاطر يك دليل ساده، كودكان هيچ احتياجى به يادگيرى انواع و تفاوتها " رودخانه ها " در زبان ندارند، چون كه آنها بطور سريع به اين معنا دسترسى پيدا كرده اند. اين به طبيعت كودكان  مربوط است و از اين جهت در تمام فرهـنگها يافت ميشود. ماهنامه فلسفه : آيا آگاه هـستيد شما يكى از آخرين فيلسوفانى هـستيد كه معتقد به طبيعت انسانى است ؟

نوآم چامسكى : بدون شك، طبيعت انسانى وجود دارد، ما نه ميمون، نه گربه و نه صندلى هـستيم، بهمين جهت ما طبيعتى داريم كه ما را از آنها جدا ميسازد. اگر فطرت انسانى وجود نداشت، فرقى هـم بين من و يك صندلى نبود... يكى از عناصر پايه اى انسان قدرت تكلم و اين در دوران تكامل كسب شده است. اين يك ويژگى جنسى است و تقريباً هـمه به يك اندازه بدان دسترسى دارند. ما هـيچ گروه انسانى را نمى شناسيم كه قدرت تكلم آن غالب گروه هاى ديگر باشد. تغييرات فردى در نوبه خود کناری ( حاشیه) هـستند. اگر شما يك كودك از قبايل آمازون را كه ٢٠٠٠٠ سال با انسانهاى ديگر هـيچ ارتباطى نداشته و او را ساكن پاريس كنيد، خيلى سريع ميتوانيم او را تشويق به فراگيرى زبان فرانسه بكنيد. قدرت تكلم هـيچ رده بندى را نمى شناسد. تمام تحقيقات در زمينه ديرين مردمشناسى* (Paläoanthropologie) وعلم * اعصاب (Neurowisenschaften) امروزه اين را تائيد ميكنند.  

ماهنامه فلسفه : شما بطور ضد و نقيض ساختارهاى زبان مادرى را يك استدلال به نفع آزادى مي بينيد. 

نوآم چامسكى : اين ضروری است! هـيچ خلاقيتى بدون يك سيستم وجود ندارد. شما ميتوانيد خلاق باشيد . در زمانی که يك تابلو قرون وسطى را كه تحت تاثیر كنواسيونهاى مذهبى است ؛ نقاشى كنيد و یا يك غزل *( sonnet) بنویسید، اما اينها همه خواهان يك چار چوب هـستند.  ماهنامه فلسفه : شما نه فقط يك فيلسوف زبان هـستيد، بلكه هـمچنين يك روشنفكر انتقادى : چرا بر اين باورهـستيد كه بخشى از مردم امريكا خود رابا ترامپ شناسايى ( تعیین هویت ) ميكنند؟ دليلى هـست، آنرا توضيح دهـيد؟ 

نوآم چامسكى : چندين دهـه سياست نئو ليبرالى براى بيشتر كارگران ركود شديد اقتصادى و كاهش استانداردهاى زندگى را بوجود آورد، هنگاميكه بخش عظيمى از ثروت در دست بخش كوچكى تمركز پيدا كرد. در سراسر جهان كارگران به رقابت با هم ديگر شورانده شدند و خشم آنها از وضعيت موجود به سمت انسانهاى ضعيف تر كشانده شد و آنها رامسئول وضع بد موجود ميدانند. آنها اين احساس را دارند كه به اندازه كافى در صف ايستاده و از ارزشهاى امريكا دفاع كرده اند. از اينكه در اين وضع جديد اقتصادى عده اى كمى هستند كه بالاى آنها قرار دارند، ناراضى نيستند، چونكه اين متعلق به روياى امريكايى است. اما تازه واردان كه پشت سر آنها درصف قرار دارند و كمك دولت را دريافت ميكنند و بعضى اوقات حتى از آنها سبقت ميگيرند، باعث نارضايتى آنها ميشود. 

ماهنامه فلسفه : آيا در حال حاضر سياست امريكا بر پايه دروغ بنا شده است؟

نوآم چامسكى : اينطورى بگويم كه شامل خيلى دروغ ميشود و بندرت انتقاد هاى فردى ميتواند شكاف در درون دروغهاى جمعى باز كند. فكر كنيم به عصر روشنگرى : چه كسى بايد از جام شوكران بنوشد؟ سقراط : مردي كه به خاطر از راه بدر بردن جوانان آتن محكوم شد، او سئوالات بیشماری طرح ميكرد. اما خيلى چيزها ميتواند تغيير كند. اين بستگى به ما دارد. ما بايد به مشكلات اساسى تمركز كنيم نه به اخبار ترامپ در توئيتر. اين بستگى به بحثهاى روشنگرانه دارد و آدم ميتواند آنان را تغییر دهد. امروزه همه چيز روشن است و بايستى يك سياست بر پايه آگاهى عمومى بوجود آوريم. پایان

گرامر يا دستور زبان جهانى: نظريه اى در زبانشناسى است كه پايه گذار آن نوآم چامسكى ميباشد. در اين نظريه مغز آدمى براى فراگيرى از زبان، از پيش برنامه ريزى شده است. بر طبق اين نظريه، دانش زبانى انسان بدون آموزش شكل گيرى و از طرف ديگر همه زبانهاى طبيعى ويژكيهاى مشتركى دارند.

زبان رقص: يك ابزار ارتباطى بين زنبوران است.

زبان سواحلى: عضوى از زبانهاى بانتو است و در شرق و تا حدود مركز افريقا بكار ميرود. زبانهاى بانتو متشكل از ٥٠٠٠ زبان است كه در گستره وسيعى از افريقا استفاده ميشود.

ديرين مردمشناسى: آميخته ٢ رشته علمى تشكيل شده از ديرين شناسى و انسان شناسى فيزيكى است كه خاستگاه انسان را مطالعه ميكند و سر وكار زيادى با فسيلهاى انسان تباران دارد.

Philosophie Magazin Nr. 03/2017 April/Mai*

·         * زبان زایشی: دستور زایشی یکی از رویکردهای بررسی نحو زبان است که توسط نوام چامسکی تبیین شده‌است. تدوین این دستور با نگارش کتاب ( ساخت‌های نحوی ۱۹۵۷) توسط چامسکی آغاز شد...

·         https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DB%8C

·         * Jiddisch  شاخه ای از زبان عبری است .برای اطلاع بیشتر رجوع شود به لینک ذیل:

·         https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C

·         یسوعی‌ها و هم‌ چنین ژزوئیت‌ها نیز خوانده میشوند. به لینک  ذیل توجه فرمائید.

 

·         https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86_%D8%B9%DB%8C%D8%B3%DB%8C

 

·         دستور زبان ( گرامر)  جهانی...به لینک ذیل توجه فرمائید: (Universalgrammatik)

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C

 

برای اطلاع بیشتر در این مفهوم رجوع شود به صفحات ذیل:

·         زبان رقص . به زبان آلمانی Tanzsprache به انگلیس Dance Language of the Honey Bee

 

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B1%D9%82%D8%B5

https://en.wikipedia.org/wiki/Waggle_dance

·         زبان سواحلی :

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C

 

https://en.wikipedia.org/wiki/Swahili_language

 

·         دیرین ( دیرینه ) شناسی:

http://soranboy.blogfa.com/cat-13.aspx

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%E2%80%8C%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C

 

https://en.wikipedia.org/wiki/Paleoanthropology

·         علم ( علوم ) اعصاب

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85_%D8%A7%D8%B9%D8%

B5%D8%A7%D8%A8

https://en.wikipedia.org/wiki/Neuroscience

* سونت : شعر و یا غزل

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AA

https://de.wikipedia.org/wiki/Sonett

https://it.wikipedia.org/wiki/Sonetto

خوانش آنارشیسم 

از نوام چامسکی، نظریه‌پرداز آمریکایی، بیشتر با عنوان «پدر زبان‌شناسی مدرن» و «فیلسوف آنارشیست» یاد می‌کنند. او نظریات مهمی درباره آنارشیسم دارد که برخی از آنها را می‌توان در کتاب تقریبا جدید او «در باب آنارشیسم» (2013) جست که به‌تازگی ترجمه فارسی‌ آن منتشر شده است. چامسکی در کتاب حاضر معانی آنارشیسم و بنیادهای اندیشه‌ای آنارشیستی را بررسی می‌کند و می‌کوشد با نفی مفهوم‌پردازی آنارشیسم در مقام اندیشه‌ای صلب و با به‌بحث ‌گذاشتن خطوط تداخل و خلط میان آنارشیسم و سوسیالیسم، خواننده را با چالش روبه‌رو کند. در نظر او «آنارشیست‌ها از صاحبان قدرت می‌خواهند تا سندی در تأیید داعیه‌هایشان درباره مشروعیت‌شان ارائه کنند».
او آنارشیسم را چنین تعریف می‌کند: «آنارشیسم بیشتر آن گوشه‌ای است که افراد بدان رانده شده‌اند تا اینکه انتخابی آگاهانه باشد؛ آخرین پناهگاه، و البته پناهگاهی زایا و ثمربخش. آنارشیسم به ما اجازه می‌دهد خارج از قیود سرخ و آبی آنچه عموما در ایالات متحده «سیاست» نامیده می‌شود سیاست‌ورزی کنیم، بی‌آنکه تقدیرمان خیانت‌های ناگزیر یکی از دو حزب اصلی باشد. در آنارشیسم می‌توانیم ارزش‌هایی را تصدیق کنیم که از سازوکارهای اینترنت آموخته‌ایم: شفافیت و بسیج توده‌ای منابع. در آنارشیسم می‌توانیم خودمان باشیم. آنارشی لوحه‌ سپید آغاز سده‌ بیست‌ ویکم است. نام مختصر فرصتی برای بازآغازی زمان. این مسئله را در هیچ‌ کجا به‌روشنی جامعه اشتراکی بر خط انانیموس نمی‌توان دید؛ جامعه‌ای که تنها شرط عضویت در آن، کنارگذاشتن هویت، تاریخ، خاستگاه و مسئولیت‌های فردی است. این فراموشی آنارشیستی که بر سیاست‌ ورزی رادیکال در ایالات متحده سایه افکنده، بازتابی است از فراموش ‌کاری عمومی در سیاست ایالات متحده. صرف‌نظر از چند استثنای اسطوره‌شناختی درباب آباء برده‌دارمان و جنایتکارانه ‌ترین جنگ‌هایمان، در سایر موارد ترجیح می‌دهیم فکر کنیم هرچه می‌کنیم برای نخستین‌بار است که روی می‌دهد. چنین فراموشکاری‌ای می‌تواند ثمربخش باشد، زیرا به ما حسی از پیشروبودن می‌دهد؛ حسی که در نگاه ما به دنیا، این‌گونه که انگار جهان سنگین‌بار از تاریخ به ما حسادت می‌کند، ضروری است. این در نهایت به معنای فراموش‌کردن و ازدست‌دادن آن چیزی است که آنارشیسم را قابل‌توجه می‌سازد: چشم‌اندازی از آموختن چگونگی ساختن جامعه‌ای آزاد و به‌سامان از خاکستر؛ آموزشی که در طول نسل‌ها روی می‌دهد». او ادامه می‌دهد که باید به یاد داشت «یکی از رئیس‌جمهوری‌های آمریکا را یک آنارشیست ترور کرد و ترور دیگری که یک آنارشیست انجام داد به جنگ نخست جهانی انجامید. هنوز خراشیدگی‌های نامعلومی از بمب‌های آنارشیست‌ها بر چهره‌ ساختمان‌های وال‌استریت باقی مانده. به‌همین‌دلیل است که ما تردستی‌های لیبرال‌ها را می‌فهمیم؛ شعبده‌ای که به مدد آن، انقلاب خلقی آنارشیست‌ها که در طول جنگ‌های داخلی اسپانیا در حال وقوع بود، ماهرانه از تاریخ حذف شد».شرق

کتاب «در باب آنارشیسم» نوشته نوام چامسکی توسط نشر نقد افکار منتشر شده است.

کتاب «در باب آنارشیسم» نوشته نوام چامسکی با ترجمه رضا اسکندری توسط نشر نقد افکار منتشر شده است.

کتاب «در باب آنارشیسم» درواقع ترجمه‌ای کتاب «On anarchism، c۲۰۱۳» است که موضوع اصلی آن، علوم سیاسی است.

چامسکی در این کتاب، مروری دارد بر معانی آنارشیسم و بنیادهای اندیشه‌ای آنارشیستی و سعی دارد با نفی مفهوم‌پردازی آنارشیسم در مقام اندیشه‌ای صلب و با به بحث گذاشتن خطوط تداخل و خلط میان آنارشیسم و سوسیالیسم، ذهن خواننده را به چالش بکشد.

فصل‌های کتاب «در باب آنارشیسم» نیز عبارتند از: «درباب آنارشیسم»، «گزیده‌هایی از درک قدرت»، «فصل دوم از کتاب عینیت و اندیشه‌ لیبرال»، «مصاحبه با هری کرایسلر» و «زبان و آزادی».

چامسکی در این کتاب می‌گوید: آنارشیست‌ها از صاحبان قدرت می‌خواهند تا سندی در تایید داعیه‌هایشان درباره مشروعیت اقتدارشان ارائه کنند. آنها بر این عقیده‌اند اگر صاحبان قدرت قادر به توجیه نظام سلطه خود نباشند، باید آن نظام را سرنگون کرد و چیزی آزادتر و عادلانه‌تر به جایش نشاند.

کتاب «در باب آنارشیسم» با ترجمه رضا اسکندری در ۱۹۲ صفحه و به قیمت ۱۷ هزار و ۵۰۰ تومان توسط نشر نقد افکار منتشر شده است.ایلنا

دولت گرائی* و نقش ذهنیت مسدود

فرشید یاسائی

مقدمه : جامعه آکادمیک ، خصوصا تحلیل گران کشور ما از نظر فلسفی و علوم سیاسی متاسفانه  هنوز از مثلث شوم هگل، مارکس و هایدگر نتوانسته اند خود را رها کنند. دلائل متعدد و متفاوتی را میتوان برشمرد. جامعه مطالعه گر و کتابخوان روی خوش به مباحث جدید نمی دهند ، چون تحلیل گران این اجازه را از آنان سلب کرده اند. هنوز مکتب خانه ورشکسته فرانکفورت در تهران باز است و دانشجو می پذیرد! مثلث شوم دیگر: مکتبی است که : فردید ، آل احمد وشریعتی باز کردند، هنوز براه است و متاسفانه روزنامه های صبح کشور بازار این دو مکتب منسوخ  شده را رونق می بخشند و برای تبلیغ هجویات آنان صفحه ویژه اختصاص میدهند.از مهمترین اصولی که این دو مکتب ظاهرا جدا و باطنا یکی ، تبلیغ دولت گرائی بر ذهن خام جامعه کتابخوان است که قبلا با آثار مشمئز کننده و ارتجاعی نویسندگان و مترجمان در بازار آشفته کتابخوانان در سطح تیراژ بالا منتشر شده ( میشود) است.غلبه مبلغان دولت گرائی بر ذهنیت روشنفکران دیروز و امروز ما ... به غول وارگی دولت در کشور کمک کرده است. این غول از صدر حکومت صفوی تا امروز( بیش از پنج قرن ) از شیشه خود رها شده و بر تمامی شئونات سیاسی – اجتماعی جامعه ایران تسلط دارد. به ذهنیت دولت گرائی می پردازیم.

آغاز : جامعه ما در تسخیر ذهنیت دولت گرائی است که توسط بخش مهمی از روشنفکران تبلیغ شده و میشود. یکی از اثرات شوم این تفکر که میتوان مهمترین اش باشد، سد معبر و جلوگیری از تفکرات دیگری است که در جهان به رشد خود ادامه داده و مورد بازبینی  و بازنگری و تجزیه و تحلیل متفکران دنیا قرار  دارد. این ذهنیت  بیمار و خودپسند و عقب افتاده ، تمامی نهرهائی  زلالی که به جامعه سرازیر میشوند را سد کرده اند تا تصور دیگری امکان  رشد نیابند. از پرواز خلاقیت و استعداد ها ، ایده ها  و تخیلات جلوگیری و ممانعت به عمل می آورد تا ذهنیت کنجاو و فعال نتواند جامعه را تحت نفوذ خویش درآورد. اثرات این تبلیغات به گونه ای است که : برای نمونه : کتابهای شریعتی هنوز بیشترین فروش را در کشور دارد.... بدون توجه به سوابق هایدگر ( گویا متفکر دیگری وجود خارجی در دنیای ما ندارد و تنها او نجات بخش فلسفه... میباشد!) جشن تولد برای وی گرفته میشود. استالین ( مانند روسیه )  و هیتلرمحبوب ترین اشخاص در ایران  قلمداد میشوند و...غلبه این ذهنیت به دولتها در کشوراجازه داده میشود تا در تمامی شئونات مردم دخل و تصرف داشته باشند... به خانه و زیرزمین های مردم رجوع میشود. در تربیت کودکان دخل و تصرف میشود. کتب درسی مدارس ( دولتی شده ) آغشته به سموم مغزشوئی میشود... خود را با وقاحت کامل وکیل الرعایا ...شاه شاهان ...ولیعصر و ولی فقیه ...می نامند...و در بسط استبداد و حکومت مطلقه کوشا و از مردم بالاجبار توقع اطاعت دارند.

نماد آفت دولت گرائی جلوگیری و اشاعه از ذهنیتی است که میکوشد، دنیای دیگری را نیز کشف کند و با نظرات جدید آشنا شود.در ایران ، فلسفه و دین هر دو از ذهنیت فعال جلوگیری می کنند... هر دو ذهنیتی دولت گرا و متمرکز دارند ( چه چپ و چه راست فلسفی )... هر دو به غول وارگی دولت یاری رسانده اند و هر دو مشترکا از تصدی گری دولت ( گرچه گاها بدان انتقاد میکنند چون در بازی سیاست به بازی گرفته نمیشوند...!) دفاع می کنند!...در نهایت : وجود دولت ( شر موجود ) را حل المسائل مفروضند! و عامدا  به بازسازی ذهنیتی بیمار که امیدی به بهبود ندارد؛ پرداخته میشود.زمانی است که باید به نتایج این ذهنیت توجه و در فکر آفت زدائی بود.

زمانیکه  نسیم عصر روشنگری توسط ذهن مرتجع سد میشود و " روشنفکران"  جهت جلوگیری از تغییرات و مدرنیته هزینه می کنند ... تشویش اذهان عمومی بوجود می آید که همین ذهنیت بیمار را باعث شده است که شاهدیم: روزی حافظ را کمونیست ، روز دیگر حلاج را چه گوارا... فرض می کنند وبا خلق باورهای کاذبی که بوجود آوردند ؛ افکار عمومی - خصوصا خام - را فریب میدهند.حال که در یافته اند: شکست خورده میدان هستند...  بجای قبول شکست و کنجکاوی و واکاوی علل شکست خود؛ اشتباهات خویش را گردن جامعه می اندازند و شاکی هستند که مردم  از خردورزی ( منظور ثبت  و تائید نظرات ارتجاعی آنان ) روی برگردانده اند. با گذشت بیش از چندین دهه ( هشت دهه)  تدریس  جامعه شناسی و فلسفه در دانشگاه های کشور ، گفته میشود : " رابطه کلیسا با معارف یونان، درست برخلاف رابطه ما با آن معارف بود. کلیسا برخلاف الهیات و اصول غیرعقلانی ( "غیر عقلانی " از آن واژه هائی است که دین سالاران مسلمان دائما در مورد دین و فلسفه غیر از خود تکرار می کنند!) خود، از افلاطون به ارسطو بازگشت، در حالی که در جهان اسلام، این جریان وارونه بود، یعنی علمای اسلام برخلاف تکیه و تأکید این دین بر عقل و اندیشه، از ارسطو به افلاطون بازگشتند*!..." * یحیی یثربی : عضو هیئت علمی گروه فلسفه در دانشگاه علامه طباطبایی.

جامعه آکادمیک ( مذهبی و غیر مذهبی ) از آنجا که در واکاوی جامعه و علل واماندگی آن عاجز و شکست خورده است. علل شکست خویش را نخست غرب میداند که از فلسفه و دین ما عبور کرده اند. دوم از مفاهیم " اشعریت و اعتزال 1- * "  در اسلام  شاکی هستند که خود باعث و بانی آن میباشند. گفته شده است : "...عامه‌ مردم‌ كه‌ اهل‌ تعقل‌ و تفكر و تجزيه‌ و تحليل‌ نيستند، همواره‌ تدين‌ را مساوي‌ با تعبد و تسليم‌ فكري‌ به‌ ظواهر آيات‌ و احاديث‌ و مخصوصاً احاديث‌ مي‌دانند*..."  (* مطهري)‌. آنان نمی خواهند و باور ندارند که جامعه خام را به هایدگر ، فردید و شریعتی سپردند... دفترچه راهنمای آنان   به امضای افلاطون و هگل و مارکس...رسید و اکنون که به بن بست رسیده و ذهنیت جامعه را مسدود کردند، بیشرمانه دست به دامان دولتها شدند و از آنا ن تمنای باران دارند. اما بازهم با شعار و شعایرهای منسوخ. از دولت متوقع ذهنیتی بسته و ضد غرب ( اما فلسفه مسدود و ذهنیت دولت گرای غربی مانند افلاطون ، هگل و مارکس ...را تشویق و تائید می کنند!)  دارند. انتظارتصدی گری بیشتر از دولت وقت و ابن الوقت دارند. تمرکزگرائی دولتها را ارج می نهند. در مجوع پیکان تیز حمله و انتقاد آنان تنها متوجه جامعه و مردم است... نه دولت و حاکمیت!

حال از خود می پرسیم : چرا بخش مهمی از روشنفکران آگاهانه و یا نا آگاهانه ذهنیت دولت گرائی را تبلیغ و از آن دفاع می کنند؟ گرچه تعدادی از آنان با دولت حاضر مشکل نیز دارند. اما تبلیغ دولت دیگری می کنند که گویا رفع نقائص خواهد کرد . دلائلی که میشود برای این ذهنیت بیمار ( نه تمامی آن ) برشمارد. عوض شدن جایگاه قانون و حقوق  در جامعه است. تفکرات و ذهنیت روشنفکران ما بعد از جنگ جهانی اول ؛ رشد کرده و در همان جا خشک شده است. طبیعتا روانشناسی آنان نیز ، روانشناسی و روان شناختی قبل از فروید است. این ذهنیت که به مرور فضای آکادمیک را تحت تاثیر خود قراد داد تا امروز ادامه دارد و گویا نمی خواهد در خود تحولی بوجود آورد. با اینکه هشتاد سال از تدریس و رشته جامعه شناسی در ایران میگذرد. بیشتر کتب این رشته دانشگاهی ترجمه های ناقصی است که اذهان دانشجویان را بیشتر به سخره میگیرد. گرچه با سمینارها و بحث های تالاری اعتراضاتی هم میشود...! اما این بحث ها به سطح خیابانهای شهر راه نمی یابند و در همان تالارها مدفون میشوند. 

نتایج و اثرات ذهنیت دولت گرائی و تبلیغ آن در نوع دولت ( جمهوری ؛ سلطنتی ، استبدادی ...) فرق چندانی با یکدیگر نمی کند. این ذهنیت دولت را ویتامینیزه و تقویت می کند و برایش مجوز تصدی گری و دخالت در تمامی امور و شئونات اجتماعی – سیاسی صادرمی کند. حال این دولت مطلقه باشد و یا لیبرال! این ذهنیت و اشاعه آن از کوچه و محله شهرهای کوچک و بزرگ نسج نگرفته بلکه در جامعه آکادمیک خصوصا روشنفکران و مترجمان ؛ تولید و بازتولید میشود. مردم ( آدمک ویلهم رایش ) کوچکترین دخل و تصرفی در این ذهنیت نداشته و ندارند. آنان فقط عملی انجام میدهند که تبلیغ آن توسط جامعه شناسان " فرهیخته " ، شده است.

در کشورهائی که مردم جامعه نسبت به میثاقهای اجتماعی – سیاسی بی تفاوتند. مانند ایران و اکثر کشورهای با سابقه های بلند و کوتاه مدت استبدادی ( روسیه ، چین ، ایران... در صدر هستند) ؛ جایگاه حقوق و قانون روشن نیست. روشنفکران و دولتها میکوشند مردم را با قوانین آشنا و رعایت به آنان را متوقع هستند.... در صورتی که قضیه برعکس است : مردم را باید نخست با حقوق خود آشنا کرد چون جایگاه قانون با حقوق عوض شده است.تاکید رعایت قوانین  از سوی مسئولین و روشنفکران دولتی ، جایگاه دولتها را به مقام خدائی رسانده و وزرات خانه آنان به مکانهای مقدس تبدیل شده است....کاخهای گوناگون دادگستری و...جای کلیسا و مساجد... را گرفته و روزانه میلیون ها انسان برای گرفتن حوائج خود بدانان رجوع می کنند و این حوائج توسط قانون شماره (!) ، تبصره فلان (!) ... برآورد میشود ... یا نمیشود!

این کاخ ها و ساختمان های عریض و طویل که دستهای مرده دولت آنان را هدایت می کنند... برای رعایت نظم و قانون تعبیه شده است. حال از خود میپرسیم : چه احتیاجی  به این امپراطوری ها بود اگر انسان حقوق خود را میشناخت و به حقوق دیگران احترام و آن را رعایت میکرد و دست به جرم و جنایت نمیزد؟...فکر نمی کنید اگر خلافی انجام نمی گرفت؛ آیا احتیاجی به وکیل ، پاسبان ، زندان ، دادگاه ، قاضی و... ضرورت داشت؟ آیا فکر نمی کنید وجود آنان و ذهنیت دولت مدار با خلاف تعریف میشود؟ اگر خلافی نباشد تمامی افرادی که در این ارگانها مشغولند ، ( قاضی ، وکلا ، پاسبان و...) بیکار شده ومجبورند برای تغییرشغل جدید طبیعتا به اداره کار رجوع کنند!؟ این سئوال هائی هستند که هنوز پاسخی بدانان داده نشده است.

انسان با حقوق رشد و با قانون درخود میمیرد. قوانین با زمان تغییر خواهند کرد. حقوق اما جزلاینفک بشر است.قانون وسیله دفاعی رژیم های سیاسی در مقابل تحولات و جنبش های اجتماعی است. بدون وجود قوانین  ، دولتها قادر به حاکمیت نخواهند بود.با تاکید براین مورد: آیا جامعه آکادمیک کشور که محو افلاطون ، هگل ، مارکس و هایدگر است ، قادرند مردم را با حقوق خود آشنا سازند!؟ ... دولتها را از تصدی گری منع کنند!؟ آیا نباید در فکر نوشتن نسخه برای رژیم غذائی دولت باشند!؟ آیا نیاید مردم را از فربه شدن دولتها و خطرات ناشی از آن آگاه سازند!؟ ستودن بی اندازه " نظم و ترتیب " در ذهنیت روشنفکران کشور ( متاثر از فلسفه وجودی اسپارت و پروس...) از ترس کاذبی است که احتمالا می تواند موقعیت آنان را به خطر اندازد. نظم و ترتیب در یوغ قوانین ، چنان آنان را محو خود کرده است که گویا با وضع و اجرای قوانین ، بهشت گمشده نیز زائیده و رشد خواهد کرد. این شیفتگی به قانون و نظم و ترتیب چنان شدت یافته است که روشنفکران ما با روی گردانی از حقوق ، به قوانین روی آورده اند و...! گویا قانون خوب قادر است مردمی خوب خلق کند!

حق و حقوق با انسان بدنیا می آید....قانون عکس آن است.قوانین قراردادهائی است مصنوع دست بشر که برای مسائل خاصی وضع شده اند. این قوانین که جمع آن در کتابهای تحت عنوان "  قوانین اساسی " معروف است ؛ در مراکز قدرت برای سروری تهیه و تنظیم شده اند که مردم ناچارا مجبور به رعایت آن هستند.حال مضمون آن چه است و چه چیز..! مطمح نظر نیست. این قوانین در هرسرزمینی شکل خود را دارد و طبق آن رابطه خود با دولت مرکزی و ارگان های تحت فرمانش را تنظیم می کند. در هر سرزمینی هم بخاطر خلق و خوی شهروندانش ضعیف و قوی عمل می کند.در کشور ما با بوجود آمدن انقلاب ، قوانین اسلامی با قوانین عرفی مخلوط و نهایتا  به نفع شرعیات... خود را در لابلای قانون اساسی جا کرد. مضافا قوانین جزائی اسلامی و...نیز در جامعه با شدت کامل فعال است.

 حقوق عکس قوانین که مکتوب شده است...در طبیعت بشر نهاده شده است. گرچه حقوق در جامعه شهروندی مکتوب و به رشته تحصیلی درآمده است ...اما هنوز حقوق را نمیشود با ترازوی قانون وزن کرد.قانون عکس تصور آکادمیکرهای کشور، جایگاه حقوق را مشخص نمی کند! حقوق انسانی قبل از بوجود آمدن قوانین مکتوب، وجود داشته و احتیاجی به قانون ندارد. این قوانین هستند که می کوشند در سایه حقوق رنگ گیرند نه برعکس! یک کودک بدون آنکه آموزش خاصی در مورد حقوق بداند...آنرا رعایت می کند و سعی می کند، حقوق دیگر کودکان را پایمال نکند. این در سرشت کودک است، همچنانکه حس تعاون و همکاری در وی بشدت قوی است...بدون بیان آن از حقوق خویش در سطح توان دفاع می کند چون ناخودآگاه آنرا میشناسد.

 اوج تردید ، عدم شناخت حقوق  انسان ، از آن دسته از بیماری های خطرناک اجتماعی است که تنها در جامعه ما شیوع ندارد. اکثر کشورهائی که با پیشرفت و توسعه متاثر از استبداد و ایدئولوژی ؛ مسئله دارند .انسان ها تنها با نقض حقوقی روبرو بوده که نتیجه اش اوج گیری تردید بوده که  در ضمیر خود و ناخودآگاه انسان ها رخنه کرده است. این تردید بیداری ظاهری بوجود می آورد که انسان ها گرچه خود را بیدار فرض می کنند...اما در خواب عمیق ناشی از خلسه تردید هستند. با نیم نگاهی به جامعه فعلی کشور درمی یابیم که چگونه تردید جامعه را فرا گرفته و انسانها را در خواب فرو برده است که این خود سدی است در برابر هوشیاری.

این سئوال مطرح است :  چرا تردید در جامعه فعلی غالب است بر فضای جامعه و خصوصا متفکران؟ چرا انسان ها در جامعه مسخ شده و اذهان عمومی نمی تواند درست از نادرست را تشخیص دهند؟ عدم اطمینان... انسانهای فاقد انتخاب و اختیار نا آگاهانه مغروق اقیانوس بیکران ظن و شک خواهند بود ( پارانویا ). در یک چنین حالتی آدمیان از عقل و ادراک فاصله خواهند گرفت و نسبت به همه امور شکاک خواهند بود. جامعه شناسان ما  با وجود روند اشتباهی که خود مسبب آنند ؛ می پندارند با رجوع به افلاطون و هگل ، فردید و شریعتی ... و وضع قوانین جدید قادرند، جامعه آفت زده را درمان کنند...و نتایجش این فرض را از صدر مشروطیت تا به امروز شاهدیم!

راه چاره چیست؟ جامعه بیش از نظریات و تجزیه تحلیل جامعه شناسان کشور، پیچیده است که تصور میشود .جامعه یک سطح آشکار و هزاران هزار زیر سطح نا آشکار دارد که بنا بر شرایط خاص از پناهگاه خویش بیرون می آید و جامعه را تحت تاثیر قرار میدهد. لذا رسم الخط و یا شابلونی واحد قادر نخواهد بود به تنهائی ، پاسخگوی تمامی معضلات باشد. این یکی از اشتباهات عظیم صاحبان ایدئولوژی است که برای جامعه مورد نظر خویش ؛ " نسخه مطلوب " می نویسند! آنان می اندیشند که با صدور یک مرامنامه ، مانیفست و... قادر به پاسخگوئی به تمامی معضلات جامعه خواهند بود! اما با تصرف قدرت سیاسی تازه در میابند که تئوری های من درآوردی ، پاسخگوی جامعه نیست و بدین منظور برای ماندن در قدرت و حفظ آن به خشونت روی می آورند. نمونه انقلاب ایران و انقلاب اکتبر... تجربیات تلخ و وحشتناکی بودند که در تاریخ جایگاه ویژه دارد.

جامعه شناس قبل از اینکه وارد تجزیه و تحلیل ازجامعه شود. باید نخست انسان یعنی تشکیل دهند جامعه را بشناسد. بعد خاستگاه حقوقی وی را مورد مطالعه قرار دهد. در مقام یک انسان شناس از جامعه حقوقی بخواهد که فعال شوند و مستقیم معضلات ناشی از فقدان و نقض حقوقی انسان را به جامعه گوشزد کند. کودک از سه سالگی شخصیتش شکل میگیرد. از همان سنین کودکی باید حقوق وی مورد توجه قرار گیرد و در اشاعه این امر مهم ، ضرورت دارد ذهنیت جامعه را بیدار نگهداشت.جامعه ای که طبق " قوانین شرعی "  نیمی از شهروندانش تحت تاثیر مستقیم ایدئولوژی حکومتی در فشار و از نظر حقوقی قابل شمارش با مردان نیستند...نسخه درد را نمی توان در قفس استالین و فردید جست...باید بیش از این کنجاو و فعال بود

تبلیغ این ذهنیت بیمار و مسدود که گویا دولت با وضع قوانین اش ... وبا نشات گرفتن  از ذهنیت آل احمد و هایدیگر...قادر به رفع معضلات بوده و از دولت موجود بخواهیم که جامعه را از وضع موجود نجات دهد...راه به جائی نخواهیم برد که نبرده ایم. انسان وقتی حقوق اش را شناخت...حقوق دیگران را نیز خواهد شناخت. جامعه شناسی نباید وارد این گفتمان توهم ساز شود که گویا حق همان قانون است و برعکس.این نظریه نیروهای نظامی -عقیدتی در خدمت ایدئولوژی است. نباید جایگاه و خاستگاه های انسان خدشه دار شود.

جامعه شناس فارغ از هرگونه ایدئولوژی  ( مانند طبیب ) میکوشد رابطه خود را با انسانها تنظیم کند. آنان را به حق و حقوقشان آشنا سازد. نسبت به نقض حقوق آنان ، جامعه را آگاه سازد. با توجه خاص نسبت به « قائم بذات » بودن انسان ها توجه داشته و نسبت به استقلال رای ، اختیار و احترام متقابل و رعایت حقوق دیگران در هر شرایطی نظریه پردازی کند...در یک چنین حالتی است که جامعه شناس می تواند نقش خویش را خوب ایفا کند.جامعه شناس مستقل نمی تواند رسم الخط برای دولت ها بنویسد و ذهنیت مستقل خویش را به صاحبان قدرت بفروشد و حقوق فطری بشر را با دول معامله کند. جامعه باید حافظ حقوق فطری بشر باشد. نه قوانین موجود که از شرعیات و... ایدئولوژی ها نشات و در دل قوانین جای داده شده است.

معمولا دولتمردان معتقدند : وجود قانون براى پیشبرد و هدایت جامعۀ بشرى امرى است ضرورى...! غیر از آن خیالبافی است! یک چنین توجیه ای رایج است. غالبا  با تاکید بر این نظریه ( ضرورت قانون ) ؛ مشکلاتشان  نه تنها کم نمیشود؛ فزونی نیز دارد و هر آینه در فکر تصحیح و تفسیر و...میباشند. این مهم مورد توجه قرار نمی گیرد که انسان زمان ما ، تحت تاثیر مستقیم تبلیغات دولتها و اتخاذ سیاستهای اشتباه آنان در ساحت شک و تردید  و دو دلی بسر میبرند. درهای کشف حقایق بر روی آنان بسته شده و مشاوران جامعه شناس دولتها  و مطبوعات وابسته و دستوری، آدرس اشتباه به جامعه و مردم میدهند.

 رشد گمان و ظن در آدمی به انسداد فکری منجر میشود ( شده است )... خلق نوآوری رنگ باخته است و این از نتایج ذهنیت دولت گرائی است که توسط مشاوران سیاسی – اجتماعی که غالبا آکادمیکر ( فلاسفه و جامعه شناسان) نیز هستند، ترویج و تزریق ذهنیت جامعه میشود. انسان ها از کودکی می آموزند که این تنها دولتها هستند که قادر به رفع حوائج آنان میباشند. ذهن انسان ها در یک چنین حالتی قادر به دریافت نظریات دیگری نخواهد بود. روند گذشت از مجهول به معلوم صورت نمی گیرد. بنابراین انسان ها از تجربه اندوزی گریزان میشوند...در چنین وضع اسفناک ، جامعه شناسان ما نسخه های مچاله شده و ارتجاعی را جهت فرار از بحران ، تحویل جامعه وا مانده میدهند و انتظار دارند چنان شود که خود میخواهند و در جستجوی آنند!

جامعه شناسان امروزی در کشور ( که خود در زمان حال و یا گذشته به یکی از  این دو طیف سیاسی «اسلامیستها یا مارکسیستها» وابستگی ذهنی داشته و دارند) نمی خواهند باور کنند که اسلامیستها و مارکسیستها مشترکا قبل از جنگ جهانی دوم تخم نفرت و کینه  نسبت به غرب ( تحت تاثیر سیاست خارجی همسایه شمالی...) را در جامعه بی تجربه ایران کاشتند و اکنون با انقلاب اسلامی به کشت این بذر مشغولند. این نفرت و کینه باعث شد که تنها به محصولاتی که خود تشخیص می دهند، اجازه عبور داده شود. محصولات غلط انداز فکری همسایه شمالی...نقشه تشکیل حکومت اسلامی و ادبیات ویژه آن... ذهن خام جامعه را با مشکل روبرو ساخت.از نتایج مخرب آن : 1-پرستش خشونت و تشکیل تشکل های تروریستی .2 - ستایش خشونت در ابعاد گسترده در فیلمهای... ایرانی.3- رخنه در ادبیات کشور و بی ریخت کردن آن توسط ذهنیت انقلابی گری... که متاثر از همان اشاعه ذهنیت مسموم و مسدود بود.  آقای تقی آزاد ‌ارمکی استاد جامعه ‌شناسی دانشگاه تهران می گوید : «جامعه‌شناسی ایران این ضعف را دارد و این به خاطر محوری شدن حوزه روشنفکری به جای جامعه‌شناسی یا مشتبه شدن روشنفکر به جامعه‌شناس یا جامعه‌ شناس به مثابه روشنفکر است.» این بحث ایشان درست است اما باید بدین نظر توجه داشت که در صدر انقلاب این بحث به حاشیه رفت و جامعه شناسی که طبیعتا میباید راهگشای جامعه بلا زده باشد؛ مورد سوظن قرار گرفت و ( تعداد زیادی ) جامعه شناسان در سپهر تفکرات فردید و هایدگر ها...قرار گرفته و زره جلال آل احمد و شریعتی را بتن کردند!

"...تفکری که جهان را تنها به " دارا و ندار"  تقسیم می کند و اقشار ، طبقات و لایه های گوناگون اجتماعی را نمی خواهد مشاهده کند . از کنار فرهنگ ، روانشناسی و هنر... به سادگی  و بی توجه عبور میکند و بدتر از آن صدها فیلسوف و متفکر دست در دست هم داده و در تائید این تفکر کاملا غلط  و ضد اجتماعی، قلمفرسائی می کنند و به توجیه آن می پردازند....ضرورت یک تغییر بنیادی در اندیشه و ذهنیت مسدود لازمه پیشرفت و توسعه جامعه است..."

به نتایج میرسیم باز ما را با پرسش های بیشماری روبرو می کند که به مضمون مقاله مربوط میشود و ناچاریم از پاسخ بعضی از آنها به علت حوصله مقاله ، عبور کرده و در زمان دیگری بدانان بپردازیم . بدون شک به ما خواهند گفت : یک دولت و یا حاکمیت چه ذهنیتی را می باید مورد اعتنا قرار دهد که لااقل از بخشی مشکلات جامعه بکاهد؟ طبیعی است : هر جامعه بنا بر داده و شئونات اجتماعی خویش قادر است راه توسعه و تحول را بپیماید... می تواند کمبودها را با بهره گیری از تجربیات جوامع دیگر جبران کند...بر علم خود بیفزاید...به تعامل با دهکده جهانی برسد...به مبادلات اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی بپردازد.... این وظایف را امروز در حوزه وظایف دولتها گذاشته اند و دولتمردان با یاری و مشورت " مطلعین " می کوشند آنان را مدیریت و اجرائی کنند.این اشتباهی است که جوامع بشری را به بیراه کشانده و دولت خدائی را رشد داده است!. پرسش اینجاست: آیا این کار در ایران و نظیر کشور ما  که مشاورین ( روشنفکران و آکادمیکرهای دانشگاه ها...) ایدئولوژی زده اند  و از ذهنیت آزاد جلوگیری و آن را تحویل مدیران اجرائی دولتها میدهند! و با کاشتن تخم نفرت و کینه  - جهت حفظ منافع و موقعیت خویش- نفس جامعه را حبس کرده اند! چگونه میشود به توسعه و پیشرفت در تمامی ابعاد یاری رساند!؟

روی سخن مقاله با دولتها و نقش مخرب آنان نیست... در این مورد بسیار نوشته و گوشزد شده است که بازنده اصلی در این بازی بی سرانجام، مردم هستند که اسیر ذهنیت غلطی میباشند که ترویج یافته و بدان باور خوی گرفته و همچنان دست نیاز به سوی دولتها دراز می کنند. بحث مقاله و روی سخن دقیقا با جماعتی است که کرسی ها و جایگاه ها علمی - اجتماعی جامعه را تصاحب کرده اند. سرنخ فرهنگ در دست آنان است و اجرای نقش آنان بهیچ وجه متناسب با جامعه و پیشرفت و توسعه کشور ندارد. در مجموع راهنمای خوبی برای جامعه نیستند. توقعات اجرای اوامر را از مردم دارند. به دولتها نقشه راه میدهند که در سرکوب و تفتیش عقاید و جلوگیری از آزادی مردم ، فعال باشند.... با اشاعه نفرت و کینه ( معمولا هم ضدغرب ) میکوشند ، جامعه فرهنگی را مسموم کنند ( که کرده اند...)...گرچه در مواردی منتقد دولتهای روز هستند...اما در نهایت از دولتها ...توقع " اقتدار " دارند .

سئوال مطرح است: چرا در برابر چنین ذهنیت مخربی که از صدر مشروطیت شدت گرفته به اندیشه نوین محتاجیم؟ نتایج روی گردانی از آن چه سود و زیانی خواهد داشت؟ تا کی میخواهیم اسیر این ذهنیت ( که توسط جامعه آکادمیک اشاعه یافته و می یابد) غلط شویم و مسئولیت عدم توسعه و پیشرفت را به گردن دیگران ( خصوصا بیگانه ها ) اندازیم...؟  جلوگیری و پرهیز از اندیشه نوین و بی توجه بودن به پیام آن...سدی است در برابر پرسش های گوناگون که در جستجوی پاسخ هستند. کوشش میشود از جویندگی و پویندگی که به حیات زنده و فعال جامعه مربوط میشود با تئوری های مچاله شده جلوگیری شود... و در اعمال این سیاست به موازات رژیم های سیاسی پیش میروند.جامعه آکادمیک با این عمل موانع سختی در برابر تفکر انتقادی و پویا ساخته که نیاز مبرم جامعه امروز ما است.

تا زمانی که نتوانیم تمامی شئونات و داده های اجتماعی – سیاسی خود را نقد کنیم...بهتر زیستن و نتایج مفید آن  در فراموشخانه ها محو میشود و ذهنیت ارتجاعی و عقب افتاده، بازتولید میشود و این موردی است که جامعه آکادمیک ما میخواهند. نمی توان زندگی در ابهام و تردید داشت. با وسوسه و اضطراب نمی توان راه گشای زندگی بود. این اندیشه نوین و پویا است که نافع زندگی خواهد بود. شرط بدست آوردن این سودمندی  پرهیز از نگرش  و جهان بینی علمای دین و فلسفه... و بهره برداری از تفکرات مدرن است که جوامع دیگر تجربه کرده و به نتایج مثبتی هم ( نه صددرصد) رسیده اند. بدانیم فلسفه ، جامعه شناسی ، هنر ، روانشناسی... سالیان متمادی است از چنگال افلاطون ، هگل و نیچه و مارکس. ، آدلر ، هایدگر ... در آمده اند. باید قبول کنیم که ریشه بسیاری از مشکلات و معضلات عینی ما وارد نشدن به ساحت اندیشه و تفکرپویا و مدرن است. نتیجه این ذهنیت ( تحت تاثیر مستقیم جامعه آکادمیک) میدان دادن به قلمرو شک و تردید و اشاعه بیگانه هراسی است که مانع سختی در برابر رشد و پیشرفت در جامعه ما شده است...

انسان با یاری اندیشه نوین مسیر زندگی را بهتر تشخیص خواهد داد. انسان موجود تک ساحتی نیست که ایدئولوژی ها فرض می کنند! انسان متاثر از اندیشه آزادیخواهی و نوین در مسیر کمال قرار میگیرد. در این مسیر به تجربه و تخصص دیگرانی که این روند را طی کرده اند ، محتاج است. توسعه و پیشرفت ایجاب می کند که با دیگران به تعامل برسیم و در مبارزه جهت استیفای آزادی ، پیشرفت و توسعه که از ارکان تفکیک ناپذیرند، وارد اقدامات  و مبادلات اطلاعاتی - تکنیکی  و فرهنگی مشترک و تعاونی شویم. ناگزیر از زندگی جمعی و تعاون نیازمند روابط و میثاقهای محقق شدنی با یکدیگر هستیم که رعایت  و احترام متقابل به حقوق ، آزادی ، اختیار و استقلال انسان؛ سرلوحه عمل مشترک ما خواهد بود.

زمانی که ما تنوع اجتماعات و فرهنگها را به رسمیت میشماریم . با شناخت و آگاهی بیشترراه زندگی، کار و فعالیت با دیگران سهلتر خواهد شد.شان انسان ها در تفکر و تفاهم با دیگران به تعالی می رسد. خرافات مادر جهل و تعصب است که انسان ها را از آمیزش با همنوعان خویش دور میسازد.... حال که جامعه  تحت تاثیر مستقیم اندیشه کج  اساتید و علمای  روحانی و غیر روحانی از هر نظر به بن بست رسیده است...آیا ادامه راه همانی است که از صدر مشروطیت تا به امروز به جامعه حقنه شده است!؟ مطمئنا خیر! نسل جوان برای عبور از این مهلکه ناچار است به افکار مدرن مسلح شود. جامعه شناسی و روانشناسی ...جدید را فرا گیرد و خود را از ذهنیت مسدود آزاد سازد.

تفکری که جهان را تنها به " دارا و ندار"  تقسیم می کند و اقشار ، طبقات و لایه های گوناگون اجتماعی را نمی خواهد مشاهده کند . از کنار فرهنگ ، روانشناسی و هنر... به سادگی  و بی توجه عبور میکند و بدتر از آن صدها فیلسوف و متفکر دست در دست هم داده و در تائید این تفکر کاملا غلط  و ضد اجتماعی، قلمفرسائی می کنند و به توجیه آن می پردازند....ضرورت یک تغییر بنیادی در اندیشه و ذهنیت مسدود لازمه پیشرفت و توسعه جامعه است. هرگاه نیروی جوان و فعال جامعه که مسلح به اندیشه نوین است ، توانست با تعاون و اتحاد عمل روح جمعی را دوباره به جامعه برگرداند و میراث  و تعالیم شوم گذشتگان را پشت سرگذاشته و از آنان عبور کنند. قادر خواهند بود شاخص های زندگی اجتماعی را بهبود بخشند و به رشد و توسعه و پیشرفت نایل آیند. توسعه و کمال ، مفاهیم جغرافیائی نیست ( خلاف نظر رایج در جامعه آکادمیک ایران که صلاح می بینند توسعه و پیشرفت را شرقی و غربی کنند تا به مقاصد پلید خود برسند!) بلکه انسانی است. رسیدن به کمال انسانی حاصل این فرایند است...برای زندگی در جامعه آزاد و انسانی، لازم نیست همه ما تبدیل به فرشته شویم!

زندگی در جوامع انسانی نخست با آگاهی و اقدام و احترام متقابل . دوم  با رعایت آزادی و حقوق دیگران ، سامان می یابد. اگر خدشه ای به یکی از این خصلت ها وارد شود، جامعه بسته و حاکمیت دیکتاتوری بر آن استوار است. لذا تشخیص خوب از بد ، جایگاه خود را از دست ( مانند جوامعی مانند ایران امروز ما ) داده و امورات جامعه و واقعیت های زندگی ملموس نیست. در یک چنین حالتی حواس جامعه ، عطف به بی حاصلی است. جامعه از اندیشه و تفکر دور میشود و به دنیای احساسات پرحادثه کشانده میشود که جایگاه ها ، قابل تشخیص نیست. همه میدانند و هم زمان نمی دانند! به تمرکز حواس توجه خاصی نمیشود.  جامعه نیز مانند آدمیان تشکیل دهنده اش دچار یاس و حرمان و حیرانی است که مدتهای طولانی زمان میبرد تا جامعه به حالت طبیعی خویش بازگردد. این بحث را ادامه خواهیم داد .  پایان . سپتامبر 2016

Statism*

* 2- اشعریت و اعتزال  ( معتزله ) : گفته میشود : اشعریت گویا هرگونه‌ عقلانيت‌ را در متون‌ دين اسلام محكوم‌ مي‌كند، با مدرنيته‌ مشکل دارد ... اعتقاد به قشري‌گرائی‌ اسلام  اوليه‌ دارد...! ..." روح اشعریت ...در جهان اسلام حاکم است و ما نتوانسته ایم به طور کلی از فضای اشعریت بیرون بیاییم..." (غلامحسین ابراهیمی دینانی متفکر اسلامی و استاد فلسفه بازنشسته دانشگاه تهران....) . اعتزال در لغتنامه های فارسی آمده است " ... ماخوذ از تازی . گوشه گیری و کناره جویی . خلوت نشینی و جدایی از مردمان . گوشه نشینی کناره گیری . تنهایی . یا وا پس کشیدگی از کار و شغل عزلت گزیدگی . استعفای از کار ...در ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد آمده است " ... معتزله از جریان‌های اصلی کلامی در میان اهل سنت است. ایشان بر خلاف اهل حدیث که انبوه حدیث‌های اصیل و جعلی پیامبر و صحابه را مورد توجه خود قرار داده بودند، عقل و خرد را به تنهایی برای پیروی از اسلام راستین کافی می دانستند. و گاهی نظرات فلاسفه را با دین مخلوط می ساختند. بعدها اشاعره برخاستند و جانشین اهل حدیث شدند.اشاعره را می توان جمع میان معتزله و اهل حدیث دانست ولی آن‌ها نیز عقاید معتزله را مردود می دانستند. تاکید معتزله بر روی عقل آنچنان جدی بود که بر خلاف بسیاری از فقها که حدیث را مطلق می دانستند آنان اعتقاد داشتند که در تعارض حدیث با عقل، عقل مقدم است. به علاوه و باز بر خلاف نظر بسیاری از علما، اعمال و احادیث صحابه را مطلق و لازم‌الاجرا نمی‌دانستند.[۱] اما اساسی ترین و در عین حال بحث انگیز ترین موضع گیری معتزله در بحث پیچیده مخلوق یا غیر مخلوق بودن قرآن پیش‌آمد.[۲]...برای اطلاع بیشتر رجوع شئد به دانشنامه آزاد . ویکی پدیا.

دولت گرائی و نقش ذهنیت مسدود(2)

فرشید یاسائی

" جامعه و مردم با هنر لطیف و با ایدئولوژی ، خشن خواهند شد "

مقدمه: در قسمت اول سعی شد  با هشدار به جامعه  تحت تاثیر " عالمان " دین و فلسفه و...نشان دهیم که تنها با عبور از تفکرات ارتجاعی آنان ، جامعه قادر است نفس عمیق بکشد و به آینده خویش امیدوار شود. مردم در جامعه باید لمس کنند که " ایدئولوژی " مذهبی و غیر مذهبی ، سمی است که قلب جامعه را از طپش می اندازد و این تنها آزادی ( * آدرنالین ) است که میتواند آن  را زنده و پایدار نگه دارد. بخش مهمی از  " عالمان و فلاسفه " ....ما بعد از جنگ (1918-1914) جهانی اول ، تحت تاثیر مستقیم تعدادی از  فلاسفه  خشونت طلب غربی متاثر از انقلاب فرانسه . همزمان با بعضی از مبلغان دینی متاثر از فقه سیاسی و... بذر نفرت و خشونت را در جامعه مستعد کاشتند و جامعه را به مرور از نفس انداختند. این بذر شیطانی که اکنون به درختی تنومند تبدیل شده ، نه به توسعه و پیشرفت و نه  به مدرنیته در ایران یاری رساند. معجونی  است از سنت و مدرنیته ناقص و من درآوردی  که ثمره اش افراط و تفریط ، تزویر و ریا ، اخلاق دوگانه و...که سخت گریبانگیر جامعه ما گردیده است. البته " عالمان " ما این نتایج را حاصل کار و اندیشه و تعالیم خود ندانسته و روند غلط جامعه امروز را درعدم توجه مردم نسبت به هشدارهای آنان مفروضد! حالا در این دور و تسلسل ؛ دولت و" عالمان" و یا مردم  ؛ کدام مقصر و یا مقصرترند... !؟ بحث را ادامه میدهیم.

این موضوع را  لااقل باید جامعه فرهنگی کشور بداند که : فرهنگها متفاوت ( اگر نبود، مشکل بود!) است و از برخورد با یکدیگر اندیشه جدید زائیده و رشد می کند که آینده ساز است. اصرار زندگی در چنبره سنت و زیر پوشش ذهنیت بسته ... کدامین جامعه بشری را بسوی ترقی و توسعه راهنما  و مثمر ثمر بوده است!؟ زمانیکه جامعه آکادمیک و فرهیختگان کشور که خود محبوس حلقه های شوم از افلاطون تا هایدگر بسر میبرند! چگونه و با چه جراتی از جامعه کتابخوان توقع خواندن و خرید کتابها و ترجمه های ناقص و اشنباهی را دارند که در بازار آشفته ادبی کشور توسط خودشان (" فرهیختگان ")  ترجمه و یا نوشته شده است!؟...

آغاز :علم جامعه شناسی در ایران با سابقه ای هشتاد ساله هنوز دچار مشکل است. چرائی آن را نمی توان با  تاکید برچند مورد پاسخ داد.بخشی از این مشکلات را میتوان چنان حدس زد که این علم از روانشناسی گریزان است. چون علم روانشناسی و توضیحات اجتماعی آن را در شان مقام خود نمی بیند. کتابها و ترجمه های علم جامعه شناسی  در ایران که عموما از ادبیاتی که در خود اروپا نسخ شده ؛  بهره میبرد. هنوز زبان وجامعه شناسی ما زبان قرن بیست مابین جنگهای اول و دوم شناور است که نه پایه علمی دارد ( بعضی از این اندیشه ها "مانند مارکسیسم" که خود را علمی می داند : رویائی شاعرانه است) و نه تجربه که پرسش های نوین جامعه اروپای بعد – خصوصا - از جنگ  جهانی دوم  را پاسخ دهد! لذا جامعه شناسی امروز محتاج خانه تکانی است. باید کتب و ادبیات امروز اروپا وآمریکا یعنی کشورهائی که بیشتر در این علم تبحر یافته اند ، ترجمه ( دقیق ) و در اختیار دانشجویان قرار گیرد.  روی گردانی از این مورد ادامه همین مشکلی است که شاهدیم: بحران عدم گفتگوی سالم و مفید مابین استادان و دانشجویان ، کل جامعه  فرهنگی را دچار سردرگمی کرده است. غیبت تخصص گرائی در کلیه امور و خصوصا جامعه آکادمیک محسوس است. افت فرهنگی از صدر انقلاب تا کنون ، جامعه و مردم را دچار مشکلی کرده است که نامرئی است. نمی خواهیم این افت و سقوط را مشاهده و درموردش صحبت کنیم. دور از شان خود و جامعه می دانیم و از ابراز آن ابا داریم. این بحث در خانواده ها و دوستان و نزدیکان در جریان است اما در سطح عمومی توسط مطبوعات وابسته و مسئولین ( بی مسئولیت )  و ارگان های حکومتی ، سانسور میشود و کوشش میشود واقعیت را قلب کنند و در سایه آن آرامش ( نداشته ) خود را حفظ کنند!

علیرغم آشفتگی و نکبت فرهنگی که جامعه شناسان و " متفکرین " ایدئولوژی زده به جان جامعه خام و بی اراده انداختند؛ نباید دست روی دست گذاشت. باید تکلیف شبانه " متفکرین " بی تفکر و بدون اراده را دوباره یادشان آورد . باید بیآموزند که : جامعه شناسی و جامعه شناسان موظفند هر مورد مطرح در جامعه را در جای خود بررسی و مطالعه و با مخاطبان در میان گذارند.جایگاه موضوعات گوناگون باید طبقه بندی و معین و مشخص شود تا مخاطبان گمراه و اسیر مفهوم شیطانی و شوم « قیاس مع الفارق*» نشوند. این مفهوم شیطانی متاسفانه تحت تاثیر " فرهنگ آخوندی " به جامعه حقنه شده و به اعتیاد عمومی تبدیل شده است!. طبیعی است که جامعه شناسی را نباید با نگاه ریاضیات و فیزیک دید و ارزیابی کرد.اما این مورد از توضیحات و دیدن زوایای گوناگون جامعه و تبیین آنان کم نمی کند. جامعه شناسان  تنها با شناخت جامعه قادرند ، حواص جامعه را به هدف مندی معطوف دارند. اگر جامعه شناس رنج جامعه را با نسخه های مچاله شده قبل از جنگ جهانی دوم ارزیابی کند، زوایای رنج ها کم رنگ و نسخه درد مفقود میشود.

گرچه کشورما از جنبه پیشرفت تکنولوژی و صنعت حرفی برای گفتن در سطح بین الملل ندارد. اما شهروند ایرانی - خصوصا نسل جدید و جوان - تحت تاثیر دنیای مجازی روشن تر از چند دهه - قبل از انقلاب - است و نسبت به تکوین جامعه و اندیشه های مترقی ، کنجکاوی بیشتری از خود نشان میدهند و  اعتنائی به اکثر موضوعات مورد پسند " فرهیختگان " ایدئولوژی زده کشور ندارند...اما دقت کنیم که هنوز اول کار هستیم!

گفته میشود جامعه فعلی ما منفعل شده است! جامعه خود بخود منعفل نمی ماند. این ذهنییت مسدود است که  تحت تاثیر ایدئولوژی ( چه مذهبی و غیر مذهبی ) آن را در حالت منفعل نگه میدارد. زمانیکه جماعت آکادمیکر خصوصا در رشته جامعه شناسی جامعه و ذهنیت آن را دعوت  به تفکر ، تعقل و تحقیق نمی کنند و تنها از آنان اطاعت را می طلبند!. نباید انتظاری از جامعه منفعل کرد! روی سخن جامعه شناسان ما مستقیما به دولتهای سیاسی است. آنان میکوشند دولتها را به خاستگاه های خویش نزدیک کنند. لذا با دهن کجی به ذهنیت جامعه ، توجه ای به احساس ، سطح عقلانیت ...ذهنیت تشکیل دهنده جامعه ( مردم ) را به بازی نمی گیرند و به زبان دیگر به حساب نمی آورند. این طبیعی است که ذهنیت جامعه ای که تحت تاثیر مسئولین سیاسی و جماعت آکادمیک مسدود شده است... قدمی در بالندگی  و پویائی بر نمی دارد و تنها و تنها به داده هایئ توجه دارد که تبلیغش میشود و تنها حس تقلید را بالا نگه داشته است.

در مبحث گذشته توضیح آن رفت که : ابهام و ایهام در زندگی فرد ، نتیجه اش وسوسه و اضطراب است که می تواند به اندیشه و عقل صدمه جدی وارد سازد. باید قبول کنیم شکل زندگی آدمیان با سایر موجودات درطبیعت تفاوت پیدا کرده است. زندگی و ذهنیت انسان به یاری اندیشه مدرن  و تکنولوژی ارتقا یافته است. مسیر خاصی در برابر انسان قرار گرفته است که قابل مقایسه با سده های پیش نیست وتفاوت های ماهوی دارد. انسان  دیگر موجود تک ساحتی ( خلاف نظر ایدئولوژی زده ها ) نیست. رشد و تعالی وی با داشتن امکانات متفاوت ( در جوامع مختلف ) ادامه و شکوفا خواهد شد.

انسان موجودی است اجتماعی ، لذا نیازمند جامعه است که خاستگاه اجتماعی خود را با همنوعان خویش در میان گذارد و با مساعدت و تعاون به حیات خویش ادامه دهد. انسان  با رجوع به تفکر و تعقل در می بابد که به تعامل و تعاون  با دیگران جهت بهره از تجربه و تخصص آنان محتاج است لذا  ضرورت ایجاب می کند دست همکاری به سوی دیگران دراز کند و با کمک آنان بار مشکلات را کمتر کند. اینرا بخوبی میدانیم که تحت تاثیر مستقیم " فرهیختگان " جامعه ، خصوصا مارکسیستها و اسلامیستها با اشاعه تفکر آنتی سمیتیسم ( یهودستیزی ) و آنتی آمریکانیسم ( آمریکا ستیزی ) ... چه خسارات جبران ناپذیری به جامعه و سرنوشتش زده و میزنند. ادبیات کشور را به بیراهه بردند. با حمایت بیدریغ دولت اسلامی از این تزهای انحرافی... جامعه خام را آلوده به سموم خود کرده و به سرابی موهوم و بی نتیجه تا سرحد حماقت جلو بردند وگویا پایانی بر این حماقت نیست.

اگر واقع بینانه به مصادیق و موارد مشخص در زندگی امروز در ایران توجه کنیم ، تدبیر و تعامل نقش شایانی در روند اجتماعی ندارد. احساسات و بالطبع تبعیت از آن،  بیشتر نقش بازی می کند. تدبیر که قرار است با زندگی روزمره ما پیوند بخورد و استقرار یابد...چنان از استحکام ویژه ای برخوردار نیست. تدبیر و احساس شانه به شانه یکدیگر در حرکتند و گویا نمیخواهئد در نقطه ای مشخص بهم رسند و انسان را به اهدافش نزدیک سازند.  معلمان و جامعه شناسان درست زمانی قادرند نقش مهم خویش را خوب ایفا کنند که جایگاه های احساسات ، تدبیر و خرد را  تشخیص و  در  زمان مشخص به انسان ها یادآوری نمایند. علیرغم این که دولتهای سیاسی برای انبساط و انقباض جامعه چه اهدافی را در سر میپروراند...وظایف جامعه شناس چیز دیگر وفرای خاستگاه های رژیمهای سیاسی قرار دارد.

جامعه شناس و جامعه شناسی وظایفی دارند که از عهده سیاستمداران خارج است. یک انسان در مقام جامعه شناس نخست میباید ضرورت مطالبه گری اجتماعی را به مردم گوشزد کند. دوم : پیگیر مطالباتی باشد که در جامعه امروز عموما مورد غفلت سیاستمداران قرار میگیرد. وی باید نسبت به امورات سیاسی - اجتماعی مردم با انگشت گذاشتن بر روی پیگیر بودن مطالبات مردم نسبت به حقوقشان ، ضریب حساسیت ها را بالا برده و در تصریح شئونات اجتماعی تاکید ورزد.برشمردن آسیب های اجتماعی ، ضعف مشارکت عمومی و... کافی نیست. جامعه شناس مستقل و آزاد به خوبی میداند که مطالبات اجتماعی در حوزه های گوناگون بیش از آنکه وظایف دولتهای سیاسی باشد، مستقیما مربوط میشود به مردم و نهاده های مستقل آنان که مطالبات را پیگیری می کنند. دولتهای سیاسی در مجموع دوران کهولت خود را سیر می کنند و از عهده تامین اجتماعی برنخواهند آمد. گرچه در مواردی دولتمردان از حضور ومشارکت مردم خشنودند و لذت میبرند که توده به فعلگی خویش اذعان داشته باشند.

جامعه شناسی عموما نباید خود را وارد دنیای سیاست روز کند و تکلیف مشخصی برای دولتمردان تعیین کند و بدانان مشورت دهد. جامعه شناسی و جامعه شناس میباید طرح جامعه بدون اقتدار و دولت را تا سرحد خود کفائی در تمامی شئونات اقتصادی و اجتماعی مردم را تشویق کنند . خواستار نظارت شهروندان بر تمامی امور با تاکید بر حضور و مشارکت عمومی از طریق نهاد ها ( سمن ها ) و سندیکاهای گوناگون باشند. دولتها را به رژیم غذائی مجبور کنند تا دولتها به مرور درخود بمیرند.اینکه فکر کنیم دولتمردان خود را موظف به رفع آسیبهای اجتماعی ... میکنند؛ کابوسی است که مردم شبانه روز با آن روبرو هستند. شهوت وصف ناپذیر قدرت  و مال پرستی  دولتمردان و مشاورین آنان ، جائی برای رسیدگی به امور مردم نمی گذارد. مردم باید یاد بگیرند که چگونه خود به رفع حوائج خویش می پردازند و جامعه شناسان مستقل و آزاد میتوانند نقشه راه را در اختیارشان قرار دهند. طبیعتا نقشه راهی که از فردید و ... هایدیگر.. گذشته است! 

 برای باز کردن ذهنیت مسدود طبیعتا به راهکارها باید توجه کنیم. این از وظایف جامعه شناسی مدرن است که با بهره گیری از علم روانشناسی مردم را نسبت به حقوق و وظایف خویش در قبال جامعه آگاه میسازد. اینکه درمان هر دردی  ما را بطور خودکار به داروخانه های دولتی روان سازد... در موردش صحبت نشده و همین مورد به ذهنیت مسدود یاری رسانده است. مردم توسط " فرهیختگان " دولتی و غیر دولتی ؛ دولت را پدری متمول و دست - دل باز مفروضند که باید بدان دخیل بست و رفع حوائج کرد. زمانیکه مردم حقوق و  وظایف اجتماعی خویش را از یاد میبرند و مسخ قوانینی میشوند که عملا خودکفائی ، استقلال ، حقوق واختیار آنان را به دولتمردان میفروشند... نقش جامعه شناس مستقل و آزاد برجسته خواهد شد که با توجه به مطالبات مردم ، نقشه پیگیری حقوق ازدست رفته را به مردم گوشزد کند.

برای بازی شطرنج به تمام مهره ها احتیاج است. برای پیگیری مطالبات سیاسی – اجتماعی  نیز به مشارکت عمومی لازم است. گسترش آسیب های اجتماعی از سرمایه های جامعه میکاهد و به جرایم اضافه میشود که در نهایت به نفع دولتهای سیاسی و مشاورین آنان که « کاست* » خود را تشکیل داده اند، تمام خواهد شد. طبیعی است برای پیگیری مطالبات به سازماندهی محتاج است که توسط ساختار و نهاد ها ی مردمی مدیریت میشوند. هرچه بیشتر در تشکیل این نهاد های مردمی اقدام شود.نقش دولت و اقتدارش  در جامعه کمرنگ تر خواهد شد. لذا چشمداشت مردم نیز از دولت به مراتب کمتر خواهد شد. جامعه شناسی که نیتش مشارکت در قدرت سیاسی نیست و دغدغه مردم و حقوق تضییع شده آنان را دارد و نسبت به ذهنیت مسدود از خود واکنش نشان میدهد، با ارائه طرح و برنامه مشخص در تمامی ابعاد مردم را یاری میرساند. 

بار ها تاکید کردیم که سندیکا و نهاد های مردمی ( سمن ) غیر انتفاعی ، مستقل و آزاد ، نماد وجدان بیدار و چشمان تیزبین مردم هستند که اگر خوب برنامه ریزی و مدیریت شوند، قادرند آینده جامعه را دگرگون و اشکال سیاسی کهن را به تاریخ سپارند. این نهاد ها نخست با رصد کردن آسیب ها و مطالبات اجتماعی راه های برون رفت را توسط متخصصین و صاحبنظران پیدا خواهند کرد. ارائه راهکارهای جدید و تجربه شده در جوامع دیگر می تواند موجب ارتقای فرهنگ تعاون و سطح آگاهی شود. اینکه فکر کنیم دولتها و " فرهیختگان " دولتی و نیمه دولتی روی خوش به این نهاد ها نشان نمی دهند ، کاملا روشن است. نخست : آنان حضور این ساختار ها را در عرصه های گوناگون جامعه ؛ رقیبی متخاصم  برای خود ارزیابی می کنند. دوم : با تشکیل و خلق نهادهای مستقل و آزاد ؛ اقتدار خود را در خطر می بینند.

بر میگردیم به مفهوم دولت گرائی که به موازات آن ، ذهنیت مسدود را  نیز موجب شده است. ذهنیت مسدود  از آن دسته از آسیب های اجتماعی است که از خانواده کوچک شکل میگردد و در امتداد رشد خویش ، جامعه را در تسخیر خویش در می آورد. رویا و تخیل های بشر را شدیدا تحت تاثیر قرار میدهد. تحت عنوان " واقعیت " غیر واقعیت ها را تزریق جامعه مستعد می کند. شهروندان باید با این " فرهنگ "  بزرگ و آموزش ببینند که وجود دولت  " طبیعی  و مقدس" و واجب است ! تنها دولت است که حوائج شهروندان را  برطرف می کند. این تئوری توسط " فرهیختگان " جامعه آکادمیک نوشته شده و دولتهای سیاسی آنرا مدیریت و اجرائی می کنند! چنانکه میدانیم با رشد سطح آگاهی مردم ، مسئله پیشرفت و توسعه به میان می آید.در راستای روند توسعه ، آسیب های اجتماعی نمایان خواهد شد و مطالبات مردمی از ذهنیت مسدود ، خارج میشود و پیگیری مطالبات و رفع آسیب های اجتماعی مورد توجه قرار میگیرد. یعنی موردی که با ذهنیت دولت گرائی و مسدود سازگار نیست!

زمانیکه ذهنیت مسدود که دولتها و و فرهیختگانشان آنرا نمایندگی می کنند ، تحت تاثیر مستقیم فرهنگ مطالبه گر قرار گیرند  که خشونت طلب نیست و در تمامی حوزه ها نقش خویش را خوب فرا گرفته است . رفع آسیبهای اجتماعی را تنها در ید قدرت شهروندان و نهاد های مستقل و آزاد میدانند؛ دولتها ناچارند واکنش از خود نشان دهند. یا به خشونت متوصل میشوند ( اکثر کشورهای استبدادی راه نخست را انتخاب کرده ، اعمال خشونت و وحشیگری را نسخه مطلوب فرض می کنند!) یا تجدیدنظر کرده و حاضر  به عقب نشینی خواهند شد. لذا بی تفاوتی و نا امیدی جایز نیست و باید در سازماندهی نهادهای مستقل و آزاد ، فعال شد تا بدینوسیله  روحیه کار جمعی و تعاون ارتقا یابد.

اگر امروز شاهدیم که نوعی بی تفاوتی و نا امیدی در میان مردم ( تخت عوامل مختلف ) رخنه کرده است و انگیزه مناسبی برای فعالیتهای اجتماعی نیست. چون روحیه کار دسته جمعی و تعاون صدمه خورده است. دلائل و مسببانش را  فرهیختگان دولتی  باید دانست که ذهنیت جامعه را با دفاع و ترویج ادبیات عقب افتاده ، ارتجاعی و سنتی ، مسدود کردند. جامعه را نسبت به افکار مدرن و امروزی بیزار کردند. با بزرگنمائی افکار و افراد مورد نظر خویش ، عملا  به غول وارگی دولت یاری رساندند. حال زمانی است که باید پرده دری کرد و نقش شوم آنان را بیادشان انداخت!

عدم شناخت و آگاهی و تجربه کافی نهاد (NGO - سمن ها ) ها ی مستقل و آزاد برای جلب افکار عمومی و تشویق شهروندان به فعالیت های دستجمعی و متشکل در نهاد ها... خود مسئله ای است که دوباره باید بدان پرداخت. طرح ها و روشها را دوباره باید نقد کرد تا ضریب اشتباهات کاهش یابد . فرهنگ کار دستجعی ، تعاون و غیر متمرکز مناسبات ویژه خود را دارد که باید فرا گیریم و از تجربه دیگران بهره مند شویم. و در این راه نیاز است که جامعه شناسان مستقل و آزاد شاخص های فرهنگی را ایجاد کنند و نهاد ها را از دولتی شدن ، منع کنند.

بارها این پرسش تکرار شده و میشود که چرا درمانی برای دردها یافت نمیشود؟... چرا فقط به ذکر مصیبت می پردازید و از نسخه مطلوب طفره میروید!؟ آنانی که در جستجوی حل معما و نسخه مطلوب برای رفع آسیبهای اجتماعی هستند... باید بدین مورد مهم  توجه داشته باشند که جامعه شناسی با فرمولهای ریاضی و فیزیک سروکاری ندارد.  در مورد مصائب اجتماعی و اقتصادی با انبوهی از داده ها طرف هستیم که نخست باید آنالیز شوند و پاسخ کلی بدانان داد. جامعه شناس ریاضی دان نیست که بتواند فرمولهای ریاضی را حل کند. جامعه شناس با کلیتی روبرو است که راه حل هائی را ارائه میدهد که میتواند در مواردی ، مثمر ثمر باشد ( میتواند هم نباشد). اتفاقا بحث اصلی ما نیز در این محور است و انتقاد ما به فرهیختگان دولتی و ایدئولوژی زده در این است که جامعه انسانی را نباید مانند اجسام  بی روح بررسی کرد و برای آنان مانیفست و شابلونهای... خاص درست کرد. انسان ها خمیری نیستند که بشود در فرم های خاص تبدیل به بندگانی مطیع در آیند و برای پخت به آجرپزی ها فرستاد.این از اعمال صاحبان ایدئولوژی است!

اصولا وظیفه جامعه شناسان مستقل و آزاد توضیح تمام مشکلات نیست. کسانی که بدنبال آنند، با رجوع به آیات عظام میتوانند پاسخ خویش را دریافت دارند. جامعه شناس با مشاهده آسیب های اجتماعی صورت مسئله را ترسیم و با شهروندان درمیان میگذارد. این وظیفه خود مردم هست که بدنبال راه حل بروند و با تشکیل  نهاد و سندیکا ها... سعی در رفع آسیبهای گوناگون کرده  و یا در حد توان آفت زدائی کنند. کسانی که در پی نقشه راهی مشخص و دقیق هستند که مستقیما بشود آسیب های سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی را رفع کرد و بحران های مختلف را درمان بخشید.باید در جستجوی پیامبران دروغین باشند ( که بقدر کافی در تاریج بشریت داشته ایم!)، نه جامعه شناسان مستقل و آزاد.

اگر در جهان امروز با پیشرفت و توسعه های شگفت انگیز برخورد داریم، نتیجه ذهنیت آزادی است که آنان را آفریده اند. بدون وجود چنین مردان و زنانی که هوش و استعداد خویش را جهت پیشرفت جهانی( در تمامی زمینه ها)  گذاشته اند؛ انسان هنوز در عصر بیخبری بسرمیبرد. جدی گرفتن آموزش بجای تزریق ایدئولوژی ، تبلیغ فراگیری علمی و فرهنگی. کسب تجربه علوم جدید در رابطه با نظام آموزشی در جهان . ایجاد انگیزه مثبت در دانشجویان کشور جهت ارتقای فرهنگی و تخصصی ...انتقال ایده و توانائی ها که به کل جامعه اثر گذارد. باید این ذهنیت شیوع پیدا کند که ما محتاج دقت هستیم. قوام و دوام جامعه با دقت سامان میابد. نیاز جامعه آزاد ، بالا بودن دقت و توجه شهروندان نسبت به اموری که پیرامونشان در گردش است.  این نیازی است حیاتی برای جامعه و درست  نقطعه مقابل و دشمن دقت ، بی تفاوتی است که کل جامعه را با خطرهای گوناگون روبرو میسازد.

در مطلب گذشته با تاکید بر این موضوع که در دانشگاه های ایران بیش از هشت دهه است ، جامعه شناسی تدریس میشود. با این وجود خود جامعه شناسان راه خویش را پیدا نکرده اند.میکوشند مفاهیم  بقول خودشان " غربی "( اصرار بی موردشان قابل فهم نیست)  را بومی کنند ، اما ناموفق.در ادامه نقل قول هائی از این اساتید در مورد جامعه شناسی جالب است! .  آقای غلامعباس توسلی، بنیانگذار انجمن جامعه‌شناسی ایران در مورد جامعه شناسی میگوید : "... من ۴۰ سال درگیر مقدمه هستم و نمی‌دانم چه زمانی از مقدمه جلوتر می‌رویم. از طرف دیگر مقدمه مهم است؛ چون مثل الفبا است. اکثر کتاب‌های جامعه‌شناسی ما یک پیشوند مقدمه دارد. عده‌ای هم اصرار دارند که کتاب خودشان را تدریس کنند و آخر مشخص نشد که مبانی جامعه‌شناسی چیست؟..." .در ادامه آقای سعید معیدفر، عضو بازنشسته هیات علمی دانشگاه تهران میگوید :  " ... با تاکید بر اینکه در ایران جامعه‌شناسی وجود ندارد، تصریح کرد: یکی از بسترهای اساسی جامعه‌شناسی این است که واقعیت اجتماعی بتواند تعین پیدا کند؛ نه اینکه در فیلتر قرار بگیرد و در نهایت ایده‌ها بیان نشود..." ( در جلسه رونمایی - پیش‌ازظهر دوشنبه ۵ مهر۹۵ - از کتاب «مبانی جامعه‌شناسی» ترجمه مهرداد هوشمند و غلامرضا رشیدی)

با این تفاسیر که از جامعه آکادمیک خصوصا جامعه شناسی میشنویم ، درمیابیم که نخست : سطح آگاهی و فرهنگی جامعه شناسی ما در مقایسه با جهان خارج چقدر عقب افتاده ، درمانده و دارای سطح نازل و بی ارزش علمی است که تنها دانشجویان و دانش پژوهان این رشته مهم اجتماعی را به بیراه هدایت میکند! دوم : سطح دانش نازل " فرهیختگان " جامعه شناسان را نشان میدهد که هنوز بعد از هشتاد سال تدریس علم جامعه شناسی ( البته سایر رشته های دانشگاهی وضع چندان بهتری از آن ندارد!)  گم کرده راه ،  پای در گل مانده و بین امام جعفر صادق و هایدگر در مانده اند.

در یک چنین فضای آشفته جامعه شناسی امروز در کشور که علوم‌انسانی و علوم اجتماعی را نیز در بر می‌گیرد،  بجای رجوع به علم جدید جامعه شناسی و روانشناسی در جهان . بحث میشود که آقای شریعتی جامعه شناس و یا روشنفکر بوده است؟ در جائی که اصولا  تفکر آقای شریعتی نه به علم جامعه شناسی مربوط  میشود و نه در حیطه روشنفکری مدرن است. ایشان متفکری است با تفکری التقاطی و عقب افتاده  و مروج استبداد دینی که میشود در حاشیه تفکرات عقب افتاده  فردید و جلال احمد...گنجایند.وارد کردن وی به دنیای جامعه شناسی  ، مشروعیت بخشیدن به تفکر او است.

برای باز کردن گره جامعه شناسی ما که بیشتر تحت تاثیر مارکسیسم و خصوصا مکتبخانه فرانکفورت است ، ضرورت دارد نخست : به جنبش دانشجوئی کشور اشاره ای کوچک شود که متاثر از این فلسفه سیاسی ( مانند جنبش دانشجوئی اروپا ) به ترور و تشکیل سازمان های تروریستی دست زد. دوم اشاره ای میشود به   به منشا  و روند این جنبش یعنی اروپا .  اواخرسالهای (60-70) جنبش دانشجوئی  اروپا و ایران تحت تاثیر مکتبخانه تعطیل شده فرانکفورت ... بحث توهم زا  " جامعه شناسی مارکسیستی" به بازار آشفته آن زمان  - بیشتر هم تحت تاثیر مستقیم هربرت مارکوزه* آخرین متفکر این مکتبخانه - وارد شد . مارکسیستها ( آن دوره ) اصرار بیمورد داشتند که " علم جدیدی " ابداع کرده اند که خوشبختانه با دماغ بر زمین خوردند و جامعه روشنفکری خیلی زود از این توهم خارج شد. مارکس ، دورکیم ، وبر ... نه جامعه شناس ( آنان مفسرین اجتماعی بودند) بودند و نه فیلسوف. این را باید دقیقا آشکار ساخت که جنبشهای دانشجوئی اروپا در بخش فرهنگی ، موزیک و هنر وجنبشهای اعتراضی صلح و هیپیگری تحت تاثیر مستقیم آنارشیسم بود. بخش تروریسم آن از مارکسیسم ( تشکیل سازمان های تروریستی مانند ارتش سرخ و...) نشات گرفت . این اشتباهی است که تعمدا مارکسیستها شایع کردند که جنبش های انقلابی  دانشجوئی دهه 60 - موزیک ، هنر و تعلیم و تربیت... - در اروپای مرکزی تنها متاثراز مارکسیسم و مکتبخانه فرانکفورت بود! در جائی که این بخش از جنبش مستقیم تحت تاثیر آنارشیسم بوجود آمد.

بدفهمی مفرط مفاهیم و اصطلاحات در ایران که بیشتر توسط کهنه کمونیستها و خصوصا مارکسیستها و اسلامیستها شیوع ( یا تلفیقی از این دو نظریه فرسوده ) دارد . معضلی است که به نادانی و جهل یاری رسانده است. این معضل در جامعه شناسی و تبعا در علوم انسانی و اجتماهی نیز مستتر شده و جایگاه مفاهیم را مخدوش کرده است.لذا توهمات ، اغراق ... قادر شده دریافت معنای واقعی را تحت تاثیر قرار دهد که به رشد بدفهمی و کج فهمی دامن زده که بیشتر از سوی " فرهیختگان و روشنفکران " آکادمیک (مارکسیستها و اسلامیستها ...) سرازیر جامعه خام شده است.توجیحات بدفهمی و کج فهمی مطلق ناشی از تفکرات توتالیتاریسم چنان اثر منفی درجامعه گذاشته است که اثرات شومش را میتوان در خانواده کوچک اقتدارمنش یافت.باید بدانیم عصر پرسشگری را آغاز کرده ایم و برای پرسش هائی که ما را به نحوی احاطه کرده اند؛ ناچاریم پاسخ روشن و واضح یابیم. اگر با زمان پیش نرویم  و به فرایند توسعه و پیشرفت پشت کنیم. ناچاریم عقب ماندگی و عقب افتادگی از دهکده جهانی را به جان و دل بخریم.

توضیح آن رفت که وضع جامعه شناسی و " فرهیخته گانش " چنان آشفته و بهم ریخته است که این بیریختی و آشوب را به دانشجویان این رشته نیز منتقل کرده اند. کار بجائی رسیده که شک دارند که آیا ما بالاخره " جامعه شناسی ایرانی " داریم یا خیر! با وجود اینکه این آقایان میدانند که جامعه بلازده ایدئولوژیک رهسپار سفر گذر از سنت به مدرنیته است ، معهذا جامعه شناسی جدید را دور میزند و پشتوانه فلسفی آنرا اخلاقی کرده و به افلاطون و در نهایت به هایدگر می چسبانند که آنقدر دم از اخلاق ( خوب و بد ) زد که نازی ها را به وجد درآورد و مقدمش را به جرگه خویش خوش آمد گفتند. ناگفته نماند این جناب ( هایدگر ) با " دست و فکر مبارک"  با حساسیت مفرط و دیوانه کننده خویش به " اخلاق " که بیشتر کلیسائی است ؛ معنای بنیادین اخلاق را ویران کرد و در تهران برایش کف زدند و جشن تولد گرفتند و  برای نظرات جامعه شناسی و فلسفه ارتجاعی  او سینه چاک دادند و حالا که بن بست رسیدند، دست به دامان دولت شده و برای آن ، نسخه های " اخلاقی " صادر می کنند.

در مطلب گذشته در راستای بررسی ذهنیت مسدود به جایگاه حقوق و قانون که در کشورما جایگاه خویش را بهم سپرده اند؛کوتاه پرداختیم . در ادامه بحث بیشتر وارد این مفاهیم خواهیم شد. مفهوم قانون ( گویا  فرهیختگان دولتی کشور ما علاقه خاصی بدان میورزند و هرجا کم می آورند ، فریاد بی قانونی و " آنارشی " را سر میدهند!) بند نافش به وجود دولت سیاسی است که ضمانت اجرائی آنرا برعهده دارد و تنها دولت است که قادر ( این حق را برای خود قائل است!) به اجرای آن  میباشد که " طبیعتا " شهروندان  بالاجبار تابع اوامر و مطیع قوانین خواهند بود. حقوق عکس قانون قبل از تشکیل دولتهای سیاسی وجود داشته و مردم بدان احترام و رعایت آنرا لازمه قوام جامعه کوچک و بزرگ خود ، میدانستند. اینکه تصور کنیم که وجود و تاسیس دولت ( شر مطلق ) برای دفاع  از حقوق طبیعی انسان ها بوجود آمده است، رویائی است من درآوردی که  ( حامیان دولت گرا ) می کوشند مقام دولت را بالا برده و جایگاه طبیعی بودن دولت را به کرسی بنشانند. در جائی که دولت طبیعی وجود نداشته و ندارد و ساخت ذهنیت افرادی است که مایل به شراکت در قدرت متمرکز میباشند. بنابراین تشکیل دولت برای ممانعت از تجاوز به حقوق طبیعی انسان ها  درست نشده بلکه برعکس. وجود دولت  نشان از پاسداری از اقتدار و حفظ منافع افراد ( افرادی ) خاصی از جامعه بوده که تنها از طریق نیروی نظامی و تشکیل پلیس و ارتش... اعمال میشده و میشود. ساختار دولت ها ( حتی دولتهای مدرن ) با گذشت چندین قرن  هنوز دست نخورده باقی مانده است.

در خاتمه که به جمع کردن نظرات خویش میرسیم . این پرسش دقیق و وارد را ناچاریم پاسخ دهیم یا لاقل شرح دهیم که بالاخره باید چکار کرد و چه راه و روشی را انتخاب کرد که بتواند ( در صورت توان ...) جامعه را از این وضعیت اسفناکی که " فرهیختگان "  و " روحانیون " مشترکا با آن روبرو ساخته اند ؛ نجات داد! میدانیم اندیشیدن اگر با تمام وجود نسبت به محیط خویش ، کار ، زندگی ، رفاه ، محیط زیست ...حساس و دقیق باشد. به گشایش چشم اندازهای جدیدی خواهیم رسید که ما را به راهی که انتخاب کردیم؛ یاری میرساند. در جامعه ای زندگی میکنیم که استبداد با تمام ابعادش انسان ایرانی را با مشکل روبرو ساخته. روشنفکران و فرهیختگان ، هنرمندان ( نه همه آنان ) به جامعه  و مردم پشت کرده و دستگاه حاکمیت و دولت را بخدائی رسانده اند. پس شایسته و معقول است در مقابل این تهاجم دوگانه با قوت ایستاد و این مهم اجرائی نخواهد بود جز با اندیشه پویا، خشونت پرهیزی و تعاون.

اندیشه پویا با خصائصی  ویژه خود سد معبری برای ذهنیت و اندیشه مسدود  است که در ایران امروز تبلیغ میشود. توجه به هنر ، ادبیات ... آزاد و مستقل و تبلیغ فرهنگ عاری از خشونت از اوصافی است که در مقابل اندیشه کج  و ایستا و ارتجاعی ما را عبور خواهد داد. حفظ وضع موجود و توقف در حاله سنت، خشک کردن نهر های جدید و زلال است .هنر ما باید این باشد از این عدم زایش ، عصر نوزائی را بیآموزیم و تجربه کنیم.  تعهد به تحول داشته باشیم... برای این امر طبیعی است به جامعه شناسی  و روانشناسی مدرن محتاجیم که قادر است ما را از این دور و تسلسل باطل و شوم دور سازد. مقوله زندگی در جامعه ای آزاد را دوباره باید نوشت و تعریف کرد.

توسعه و نوزائی ، به تحرک و تعاون محتاج است. رشد خلاقیت ، استعداد و شکوفائی فرهنگ و هنر... ریشه در اندیشه پویا دارند که تضمینی است برای جامعه آزاد. لذا کوشش ما باید بر این محور باشد که از تجربیات تاریخی بشریت در جهان درس بگیریم. خود را شریک توسعه و پیشرفت جهانیان کنیم. برای فراگیری از تجربیات موفقیت آمیز آنان رقابت کنیم و با توجه و اهمیت  دادن به استقلال رای و اختیار؛ خود را آماده پذیرش کمبود ها و جبران خسارت های ناشی از ذهنیت مسدود که ده ها سال است ما را از گردونه جهانی پیشرفت و مدرنیته دور ساخته، نمائیم. بدون انتقاد و دیدن کمبودهای خود، نمیتوانیم به آینده روشن خوشبین بود. باید با تمام وجود قدرت فراگیری خود را تقویت کنیم و از ندانستن هراسی نداشته باشیم.

حرکت در برابر سکون باید شعار محوری ما باشد. باید خود را برای تغییر مدام آماده سازیم. زیبائی زندگی در رفع کمبودها و پذیرش اشتباهات و تصحیح آنان است. بدان واقف باشیم که روند جاری و فرایندی را که طی میکنیم ، راهی نیست که ما را به مقصد خویش نزدیک کند. لذا ضرورت دارد از آن عبور کنیم و به وسعت فکر خویش بیفزائیم و قوای خفته درون خود را بیدار کنیم و این را بدانیم با داده های متاثر از فرهنگ رایج در مملکت رشد و نمو نخواهیم داشت و تکرار مجدد اشتباهات است. آینده به شجاعان  تعلق دارد. بنابراین اثر وجودی دگرگونی حرکت مستمر است. بذر بالندگی در مزرعه مناسب که همان اندیشه پویا است ، رشد می کند. پایان. abgun.net

* آدرنالین : Epinephrine, also known as adrenalin or adrenaline

« قیاس مع الفارق*» : 1-  قیاس چیزی با چیزی دیگر بدون علت و مناسبت و اشتراک 2- مقایسه اشتباه دو چیز با هم ـ مقایسه دو چیز کاملا متفاوت و بی شباهت ( فرهنگ دهخدا )

کاست* ( Caste ) برای اطلاع بیشتر از این نظم اجتماعیhttps://en.wikipedia.org/wiki/Caste ؛ رجوع شود به ویکپدیا .در اروپا بعد از جنگ  دوم سیستم کاست ، در جوامع دموکراسی شکل گرفت. کاست پزشکان ؛ وکلای حقوقی و جزائی . واسطه هائی که در تولید کوچکترین دخالتی ندارند. بورس بازان و بیمه های گوناگون...

*هربرت مارکوزه  (Herbert Marcuse)

آنارشيسم در انقلاب روسيه

دانیل گرن*

ترجمه از متن فرانسوی : ناصر شبآهنگ

...باز هم به گفته ولين، گرايشات بيش از پيش آنارشيستى توده ها، لنين را وادار كرده بودند براى مدتى راه قديمى خود را ترك گويد: ادعا ميشود كه او دولت، قدرتمدارى و ديكتاتورى را فقط براى مدتى كوتاه حفظ خواهد كرد و سپس به يكباره آنارشيسم برقرار خواهد گرديد! " اما، خداى من، نميتوانيد ببینید كه (...) حرفهاى شهروند لنين فقط تا زمانى صادق خواهد بود كه قدرت حاكم كنونى هنوز ناچار باشد براى استحكام حود به مطالبات توده ها گوش فرا دهد" و سپس لنين بار ديگر به جاده ى قديمى خود باز خواهد گشت و " دولت ماركسيستى" را به كاملترين شكلش بنا خواهد كرد؟

پايه و اساس چندانى نخواهد داشت كه بگوئيم لنين و گروه  او آگاهانه براى توده ها دام گسترده بودند. در واقع، بلشويكها پيش از آنكه دوروئى پيشه كرده باشند مبتلا به بيمارى دوگانگى عقيدتى بودند. تضاد ميان دو قطب فكرى آنها به حدى بود كه ظهور سريع آن ناگزيز مى نمود. تنها دو حالت امكان داشت: يا فشار گرايش آنارشيستى توده ها سرانجام بلشويكها را وا ميداشت كه جنبه قدرتمدارانه نظريات خويش را به فراموشى سپرند، و يا بالعكس، استحكام قدرت آنها، در كنار خاموشى انقلاب مردمى سبب ميشد كه آنها بوالهوسى هاى " آنارشيستى " خود را به خاك سپارند.

اوضاع و احوال هولناك جنگ داخلى و دخالت نظامى كشورهاى بيگانه، آشفتگى ارتباطات و ترابرى در كشور و كمبود وافر تكنيسين، عناصر جديدى بودند كه داده هاى مسئله را دچار تحول و واژگونى كردند.موقعيت تازه، بلشويكها را به انجام اقدامات استثنائى و به سوى ديكتاتورى، تمركز و به كار گرفتن " مشت آهنين " كشاند. اما آنارشيستها اين مشكلات را تنها ناشى از دلائل " عينى " و خارج از روند درونى انقلاب نمى دانستند. به عقيده آنها، چنين معظلاتى تا حدودى نيز ناشى از منطق درونى درك قدرتمدارانه بلشويكها از انقلاب و خودكامگى هاى قدرت به غايت ديوانسالار و تمركز يافته آنها بود. بقول وُلين، عدم قابليت دولت و ادعاى بى پايه ى آن مبنى بر توانائى به كنترل همه ى امور، آنرا چنان در تجديد سازمان حيات اقتصادى كشور ناتوان كرده بود كه به فروپاشى واقعى اركان كشور انجاميد. نشانه ى اين فروپاشى و ويرانى، فلج شدن فعاليتهاى صنعتى، تخريب كشاورزى و نابودى تمام پيوندهاى موجود ميان شاخه هاى اقتصادى مختلف بود.

وُلين در اين زمينه مثالى هم مى آورد: كارگران كارخانه سابق نفت نوبل (١٩) در پتروگراد (٢٠)، كه رقمشان به ٤٠٠٠ نفر ميرسيد، چون سرمايه داران كارخانه را بحال خود رها كرده بودند، ابتدا تماسى با دولت بلشويك گرفتند كه بى حاصل بود و سپس مصمم شدند خود با وسايلى كه در دست داشتند توليد را براه اندازند. براى اين منظور، گروههائى تشكيل دادند و بدنبال تهيه سوخت، مواد اوليه، بازار و وسائل حمل و نقل رفتند. در مورد اخير آنها با رفقاى كارگرشان در راه آهن مذاكراتى را آغاز كرده بودند. در اين حال، دولت بلشويك كه خود را صاحب اختيار كليه امور كشور ميدانست به خشم آمد، چرا كه نمى توانست بپذيرد هر كارخانه اى راساً وارد عمل شود. با اين وجود، شوراى كارخانه مزبور سرسختى نشان داد و مجمعى عمومى از كارگران گرد هم آورد. كميسر خلقى كار ، شخصاً در گير قضيه شد و رويه ى " آنارشيستى و خودخواهانه " كارگران را به سختى مورد انتقاد قرار داد و آنها را تهديد به اخراج بدون پرداخت خسارت كرد. كارگران پاسخ دادند كه خواستار هيچ امتيازى نيستند و تنها آرزويشان آن است كه دولت كارگران و دهقانان را در سراسر كشور آزاد گذارند تا به شيوه اى كه خود مايلند عمل كنند. اما اين حرفها بى تاثير ماندند، دولت بر موضع خود پاى فشرد و كارخانه تعطيل شد.

اظهارات آلكساندر راكولونتاى (٢١)، كمونيست روس، نيز گفته هاى وُلين را تاَىيد ميكنند. كولونتاى در ١٩٢١ از ابتكارات بيشمار كارگرى، بعلت كاغذ بازى ها پوچ ادارى، نابود ميشدند، لب به شكوه گشود و نوشت: "براى كارگران چه تلخ است (...) كه مى بينند و ميدانند كه اگر به آنها حق و امكان عمل داده ميشد ميتوانستند خود زمام كارها را در دست گيرند (...) [به اين علت است كه] روحيه ى ابتكار و ميل به عمل [در آنها] از بين ميرود".

قدرت شوراها، در عمل چند ماهى بيش از اكتبر ١٩١٧ تا بهار ١٩١٨، پايدار نماند. شوراهاى كارخانه اى بزودى حقوق خود را از كف دادند. مقامات دولت براى اين عمل بهانه مى آوردند كه گويا خودگردانى نمى تواند با نيازهاى "عقلانى" اقتصادى هماهنگى داشته باشد، سبب رُشد خودخواهى اعضاى هر كارخانه نسبت به ديگران شده، به رقابت ميان آنها و به منازعه بر سر منابع كوچك دامن زده و موجب آنست كه هر كارخانه اى تلاش كند به هر قيمتى شده به حيات خود ادامه دهد، حتى در حالتي كه كارخانه هاى ديگر"براى دولت" مهمتر و به وسايل بيشترى مجهز باشند. در يك كلام و بزبان پانكراتووآ، كار به تكه تكه شدن اقتصاد به شكل " فدراسيونهاى مستقل توليد كنندگان كه آنارشيستها خوابش را ميديدند"مى انجاميد. شكى نيست كه خودگردانى  نو خاسته كارگرى عارى از عيب نبود. خودگردانى با قدمهاى آهسته و محتاط خود بر آن بود كه نوعى از توليد را بدعت گذارد كه تا آن هنگام بعيد نبود؛ اين بهائى بود كه كارگران در دوران نوآموزى مزبور ناچار به پرداختش بودند. بقول كولونتاى ، كمونيسم "جز در روندى از كند وكاو عملى و احتمالاً با لغزشهائى چند، بوسيله نيروهاى خلاق خود طبقه كارگر نمى تواند بوجود آيد".

اما رهبران حزبى نظرى ديگرداشتند. آنها اختياراتى را كه پيشتر و به ناچار به كميته هاى كارخانه اى سپرده بودند، اينك با رضايت خاطر باز ميستادند و آنها را بخود اختصاص ميدادند لنين در ١٩١٨ اعلام كرد كه "اراده واحد" را به [اراده جمعى] در اداره ى كارخانه ها ترجيح ميدهد. كارگران وادار شدند "بدون قيد و شرط" ار خواست روساى روند توليد اطاعت كنند. به عقيده كولونتاى هيچيك از رهبران بلشويك " اعتمادى به خلاقيت سازمانهاى كارگرى " نداشتند. بعلاوه، مديريت كارخانجات هنوز در تسلط عده زيادى عناصر خُرده بورژوا بود كه از بقاياى سرمايه دارى سابق بحساب مى آمدند.

اين عناصر توانسته بودند سريع خود را با نهادهاى جديد روسيه تطبيق داده و با كسب سمتهاى مسئول در كميسارياهاى مختلف تلاش ميكردند پيوند ميان مديريت اقتصادى كشور را با سازمانهاى كارگرى قطع كرده و آنرا بخود اختصاص دهند. از اين تاريخ به بعد شاهد دخالتهاى فزاينده ى ديوانسالارى دولتى در امور اقتصادى كشور هستيم. از ٥ دسامبر ١٩١٧ صنايع شوروى رسماً تحت انقياد نهادى جديد بنام " شوراى عالى اقتصادى " قرار گرفتند كه به شيوه اى قدرتمندارانه امور كليه ارگانهاى توليد را هماهنگ ميساخت. كنگره شوراهاى اقتصادى كه از  ٢٦ مه تا ٤ ژوئن ١٩١٨ برگذار گرديد، تصميم گرفت انتخاب دوسوم اعضاى هيت مديره كارخانه ها را به شوراهاى كارگران بسپارد. حكم دولتى ٢٨ ماه مى ١٩١٨ ، اشتراكى كردن (٢٢) صنايع را به سطح كل كشور تعميم داد؛ همين حكم عملاً كارخانه هائى را كه در ماههاى اول انقلاب بصورت خودانگيخته اجتماعى شده بودند، دولتى كرد(٢٣) . مسئوليت سازماندهى ادارى اين قبيل كارخانجات بر عهده ى شوراى عالى اقتصادى گذاشته شد. مديران و كادرهاى فنى سابق در مشاغل خود حفظ شدند با اين تفاوت كه اكنون حقوق بگير دولت بودند. در دومين كنگره شوراى عالى اقتصادى در اواخر ١٩١٨ ، گزارشگر كنگره حملات شديد خود را متوجه كميته هاى كارخانه اى كرد و آنها را متهم ساخت كه بجاى هيئت مديره، خود راساً كارخانه ها را اداره ميكنند.

درست است كه انتخاب كميته هاى كارخانه اى، براى حفظ ظاهر، همچون سابق ادامه يافت، اما كار عملاً باين شكل بود كه در محل انتخابات يكى از اعضاى سلول كمونيستى كارخانه، در حضور "گارد كمونيست" مسلح آن كارخانه، فهرست نامزدها را از قبل تعيين شده بود، ميخواند و سپس كارگران با بالا بردن دست رأى خود را اعلام ميكردند. بالطبع هر كس به مخالفت با نامزدهاى پيشنهادى رأى ميداد، خود را در معرض مجازاتهاى اقتصادى از قبيل نزول رتبه و حقوق قرار داده بود. بقول آرشينُف، ديگر فقط يك ارباب باقى بود، اربابى همه جا حاضر كه دولت نام داشت. رفته رفته روابط میان کارگران و این ارباب تازه ، به صورت همان روابطی در آمد که پیش از آن میان کار و سرمایه وجود داشت.كار مزدگیرانه احيأ شد تنها با اين تفاوت كه از اين پس، كار به شكل وظيفه اى در قبال دولت در آمد.

شورا ها از اين پس عملكردى ظاهری داشتند و تبديل به نهادهاى قدرت حاكم شدند. لنين در ٢٧ ژوئن  ١٩١٨ در كنگره شوراهاى كارخانجات اعلام كرد:" شما بايد بدل به سلولهاى پايه اى دولت شويد". به گفته وُلين، شوراها به سطح " ارگانهائى كاملاً ادارى  و اجرائى تنزل كردند كه وظيفه اى جز رسيدگى به امور پيش پا افتاده ى محلى نداشتند. شوراها تماماً تحت انقياد "دستورالعمل هاى" قدرت مركزى ، يعنى ارگانهاى رهبرى حزب قرار گرفتند " و  ديگر حتى" "سايه اى از قدرت" هم در دست نداشتند. لوزوسكى (٢٤) گزارشگر  كنگره ى سوم سنديكاها (آوريل ١٩٢٠) اذعان كرد:" ما شيوه ى كهنه ى كنترل كارگرى [بر امور كارخانه را كنار گذاشته ايم و فقط اصل دولت را حفظ كرده ايم". از اين به بعد، "كنترل" بوسيله دستگاهى دولتى تحت عنوان"بازرسى كارگرى و دهقانى"(٢٥) اعمال ميشد.

از سوى ديگر، بلشويكها از فدراسيونهاى صنعتى، كه ساختار مركزيت  يافته اى داشتند، استفاده كردند تا كميته هاى كارخانه ها را، كه بالعكس از ماهيتى فدراليست و آزادمنش برخوردار بودند، مهار كرده و به زير سلطه خود كشند. از اول آوريل ١٩١٨ ، پيوند ميان  اين دو نوع سازمان، عملى انجام شده بحساب مى آمد. از اين پس ، سنديكاها كه خود تحت مراقبت حزب بودند، وظيفه حفظ نظم را برعهده گرفتند. براى نمونه سنديكاى فولادكاران پتروگراد " ابتكارهاى ضد سازمانى" در كميته هاى كارخانه ها را ممنوع اعلام كرد و گرايش " فوق العاده خطرناك" آنها را به انتقال قدرت در اين يا آن كارخانه به كارگران محكوم نمود. رهبران سنديكا ها مدعى بودند كه گويا گرايشات مزبور جز بدترين شكل تقليد از تعاونيهاى توليدى نيست كه تازه بقول آنها " فكر اينگونه تعاونيهاى از مدتى پيش به ورشكستگى كشيده" و اگر هم به انجام برسد"عاقبتى جز تبديل كارخانه ها به موسسات سرمايه دارى" نخواهد داشت. " تمام كارخانه هائى كه صاحبانشان آنها را به حال خود رها كرده، يا در آنها خرابكارى كرده اند، بايد تحت اداره ى دولت در آيند". در دست گرفتن مديريت كارخانه ها از سوى كارگران، آنهم بدون رضايت دستگاهى سنديكائى، عملى تلقى ميشد " غير قابل پذيرش".

بعد از آنكه اقدامات فوق به اجرا در آمد و ميدان عمل كارگران تا اندازه اى محدود شد، مرحله ى ديگر آغاز شد كه اينبار خود سنديكاها را هدف گرفت. سنديكاها مهار شده و استقلال خود را از دست ميدادند،" پاكسازى ميشدند، كنگره هايشان به تعويق مى افتاد و اعضايشان دستگير ميشدند، سازمانهايشان از ميان برداشته ميشدند و يا در واحدهاى بزرگتر ادغام ميگرديدند. هنگاميكه روند اخير به پايان رسيد، كليه گرايشات آنارشوسنديكاليستى نابود شده بودند و جنبش سنديكائى مستقيماً به يوغ دولت و حزب واحد كشيده شده بودند.

تعاونيهاى مصرف هم به همين درد دچار شدند. در ابتداى انقلاب، اينگونه تعاونيها همه جا شكوفا شده بودند، هر روز بر شما آنها افزوده ميشد و با يك ديگر پيوند ميخوردند. اما خطاى آنها در نظر رهبران دولتى، آن بود كه از كنترل حزب خارج شده و تعدادى سوسيال دموكرات ( منشويك) در آنها نفوذ كرده بودند. دولت نخست، مغازه هاى محلى را از آذوقه و وسائل حمل و نقل، باين بهانه كه گويا دست به " تجارت خصوصى " يا " سوداگرى" ميزنند و گاه حتى بدون عنوان كردن هيچ دليلى ، محروم كرد. سپس با يك ضربه ى نهائى كليه تعاونيهاى آزاد تعطيل شدند و بجاى آنها ، به شيوه اى ديوانسالارانه، تعاونيهاى مصرفى در كميسارياى آذوقه رسانى و تعاونيهاى ويژه ى توليد صنعتى در شوراى  عالى اقتصادى، بوجود آمدند. تعداد زيادى از اعضاى تعاونيهاى سابق نيز دستگير و روانه ى زندانها شدند.

طبقه كارگر نتوانست با سرعت و دقت عمل لازم عمل كند. اين طبقه، در  كشورى وسيع و عقب افتاده كه اكثريت جمعيتش را روستائيان تشكيل ميدادند، پراكنده و مُنفرد افتاده بود و محروميتها و مبارزات انقلابی طويل المدت آنانرا فرسوده  کرده بود. از همه اينها گذشته، بهترين عناصر طبقه كارگر يا به جبهه هاى جنگ داخلى فرستاده شده بودند  يا در دستگاه حزبى و دولتى جذب گشته بودند. با اين وجود، بسيارى از كارگران، محروميت از دستآوردهاى انقلاب، بزير يوغ رفتن و حقارت خويش را همگى ناشى از نخوت و خودكامگى اربابان جديد بود؛ احساس ميكردند و به ماهييت واقعى "دولت پرولتاريائى" ادعايى پى برده بودند.

براى نمونه در تابستان ١٩١٨  كارگران ناراضى در كارخانجات مسكو و پتروگراد دست به انتخاب نمايندگى از ميان خود زدند تا با تشكيل " شوراهاى نمايندگان (٢٦) خود، آنها را به مقابله با " شوراهاى كارخانه "(٢٧) كه در تصرف قدرت مركزى بودند، بفرستند. بقول كولونتاى، كارگر احساس ميكرد، ميديد و درك ميكرد كه به كنارگذاشته شده است؛ وى ميتوانست شيوه زندگى كارمندان را با زندگى خود كه " ديكتاتورى پرولتاريا " لااقل در حرف به اسم او بر قرار بود مقايسه كند.

كارگران سرانجام هنگامى كاملاً متوجه ى قضايا شدند كه ديگر كار از كار گذاشته بود. قدرت حاكم فرصت كافى پيدا كرده بود كه خود را با استحكام تمام سازمان دهد و چنان نيروى سركوبى مهيا كند كه قادر باشد هر تلاشى از سوى توده ها در جهت مبارزه مستقل را به نابودى كشد. به گفته وُلين نبردى سخت و نا برابر ( كه خارج از روسيه تقريباً ناشناخته ماند) تا سه سال ميان پيشقراولان طبفه ى كارگر از يك سو و دستگاه دولتى ، كه لجوجانه جدائى خود را از توده ها انكار ميكرد، از سوى ديگر، بطول كشيد. از سال ١٩١٩ تا سال١٩٢٠ اعتصابات كارگرى  در مراكز بزرگ صنعتى همچون پتروگراد و بويژه در مسكو رو به فزونى گذاشتند و همانطور كه خواهيم ديد بشدت سركوب شدند.

درون خود حزب حاكم نيز يك " اپوزيسيون كارگرى" سر بر آورد و خواستار باز گشت به اصول دموكراسى شورائى و خودگردانى شد. در همين كنگره حزب، در مارس ١٩٢١، يكى ار سخنگويان اين اپوزيسيون، آلكساندر كولونتاى دست به پخش جزوه اى در ميان نمايندگان زد. در اين جزوه آزادى براى سنديكاها و انتخاب يك ارگان مركزى مديريت اقتصاد ملى از سوى " كنگره اى از توليد كنندگان" ، خواسته شده بود. اما جزوه مزبور بلافاصله جمع آورى و ممنوع اعلام شد. لنين توانست تقريباً  به اتفاق آرا  قطعنامه اى در محكوم ساختن نظريات اپوزيسيون كارگرى ، كه " انحرافات خُرده بورژوائى و آنارشيستى " توصيف شدند، به تصويب رساند. گرايش " سنديكاليستى" و نيمه آنارشيستى" اعضاى اپرزيسيون كارگرى، در نظر وى " خطر مستقيمى" بود كه انحصار قدرت بوسيله حزب و بنام پرولتاريا را تهديد ميكرد.

مبارزه سپس به رهبرى مركزى سنديكاها كشانده شد. تومسكى (٢٨) و ريازانُف (٢٩) به جرم حمايت شان از استقلال سنديكاها در برابر حزب، از شركت در هيئت رئيسه محروم و تبعيد شدند. رهبر اصلى اپوزيسيون كارگرى شليپنيكوف (٣٠) و بعد از او مياسنيكوف (٣١) رهبر يكى دیگر از گروه هاى اپوزيسيون، نيز به همان سرنوشت دچار شدند. مياسنيكوف، كارگرى واقعى بود كه در ١٩١٧، دوك بزرگ ميشل (٣٢) را به سزاى اعمالش رسانيده بود. وى كسى بود كه پيش از انقلاب، ١٥ سال سابقه ى مبارزه ى حزبى داشت، ٧ سال زندانى كشيده بود و ٧٥ روز اعتصاب غذا كرده بود. "جرم " او تنها آن بود كه در نوامبر ١٩٢١ به خود جرأت داد جزوه اى منتشر كند كه در آن عنوان نمايد كه كارگران اعتماد خود را نسبت به كمونيستها از دست داده اند چرا كه حزب ديگر زبان مشتركى با پايه مردمى نداشته و سركوب كه در سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢٠ عليه بورژواها بكار ميرفت، اكنون عليه طبقه ى كارگر اعمال ميشود. ..

ا19) Nobel   20) Petrograde. 21) Alexandra kolontai  22) Collectivisation. 23) Nationalisation. 24) Losovsky  25) Inspection Ouvriere Et Paysanne  26) Conseils des Delegues  27) Soviets D Entreprise. 28) Tomsky. 29) Riazanov. 30) Chlipnnikov  31) G.I. Miasnikov. 32)

نقش آنارشيستها

اما ببينيم در اين فاجعه، يعنى در استحاله انقلاب آزادمنش به عكس خودش؛ نقش آنارشيستها چه بود. در كشور روسيه تقريباً هيچگونه سنت مبارزه آنارشيستى وجود نداشت. باكونين و كروپوتكين، آنارشيستهاى روس، در خارج از روسيه بدين مكتب پيوسته بودند و هرگز در زادگاه خود فعاليت انارشيستى نداشتند، آثار آنها، لااقل پيش از انقلاب ١٩١٧ ، همواره در كشورهاى بيگانه و به زبانهاى خارجى منتشر ميشدند و تنها بخشهاى كوچكى از آنها، با محدوديت و مشكلات بيشمار و در خفا به روسيه راه مى يافتند. در آموزش اجتماعى، سوسياليستى و انقلابى روسها، كوچكترين نشانه اى از آنارشيسم پيدا نبود. بالعكس، بقول وُلين: " جوانان فهميده روس، كتابهايى مى خوانند كه در آنها سوسياليسم در قالبى دولتى عرضه ميشود". نظريات دولت گرايانه در انديشه ها خانه كرده بود؛ سوسيال دموكراسى آلمان افكار را آلوده ساخته بود.

در اين ميان، آنارشيستها جز " گروهى قليل از آدمهايى فاقد نفوذ " نبودند. شمار آنها به زحمت به چند هزار ميرسيد. باز هم به گفته وُلين جنبش آنارشيستى  " ضعيفتر از آن بود كه بتواند تاثيرى بلافصل و محسوس بر سير حوادث داشته باشد". از اين هم كه بگذريم، آنارشيستها غالباً روشنفكرانى فردگرا بودند كه به ندرت با جنبشى كارگرى در هم مى آميختند. وُلين و نستور ماخنو (٣٣) از جمله موارد استثنايى [ يعنى پيوند ميان آنارشيستها و توده هاى مردمى ] بودند. ماخنو در زادبومش اوكرائين (٣٤) در قلب توده ها پرورش يافته بود؛ همو در خاطراتش، آنارشيسم روس را به باد انتقاد بيرحمانه گرفته و آنرا "  گاه عقب مانده از كاروان حوادث، و گاه به كل خارج از آنها ..." ؛ توصيف ميكرد.

اما چنين قضاوتى را بايد بدور از انصاف دانست. نقش آنارشيستها در فاصله ى دو انقلاب فوريه و اكتبر، بهيچ  روى قابل انكار نيست. تروتسكى در كتاب خود موسوم به " تاريخ انقلاب روس" (٣٥) بكرات به نقش آنها اشاره كرده. آنارشيستها افرادى " جسور" و " رزمنده " بودند كه به رغم تعداد اندك شان، در آنهنگام كه بلشويكها هنوز ضد پارلمان گرا نشده بودند، با اصل مجلس موسسان مخالفت ميورزيدند؛ هم آنها بودند كه پش از لنين، شعار " تمام قدرت بدست شوراها " را بر پرچم خود نقش زده بودند؛ هم آنها بودند كه بر خلاف خواست بلشويكها، به جنبش خودانگيخته اجتماعى كردن مساكن دامن ميزدنند. مبارزان آنارشوسنديكاليست، حتى پيش از انقلاب اكتبر، در پاره اى مناطق كارگران را به اشغال كارخانه ها تشويق ميكردند.

در روزهاى انقلابى كه به زندگانى جمهورى بورژوازى كرنسكى (٣٦) پايان دادند، آنارشيستها در صف اول نبرد نظامى قرار داشتند. هنگ دوينسك (٣٧) تحت فرماندهى آزادمنشانه پر سابقه ای چون گراچوف (٣٨) و فدوتوف (٣٩) بود كه توانست كادت هاى (٤٠) ضد انقلابى را از ميان بر دارد. آناتول ژلزينياكوف (٤١) بود كه توانست به كمك گروه نظامى خود مجلس موسسان را تعطيل كند و بلشويكها كارى جز تائيد عمل انجام شده نكردند. گروه هاى پارتيزانى بسيارى نيز نظير گروه موكرووسوف (٤٢) گروه چرنياك (٤٣) و غيره، كه بوسيله آنارشيستها يا تحت رهبرى آنها تشكيل شده بودند، در فاصله ى سالهاى ١٩١٨ تا ١٩٢٠ بدون وقفه عليه ارتش سفيد مى جنگيدند.

بعلاوه، كمتر شهر پر اهميتى در روسيه يافت ميشد كه گروهى از آنارشيستها يا آنارشوسنديكاليستها در آن فعاليت انتشاراتى قابل ملاحظه اى نداشته باشند. انتشار روزنامه، گاهنامه، اعلاميه، بروشور و كتاب از جمله اين فعاليتها بودند. دو مجله هفتگى در پتروگراد (٤٤) و يك روزنامه در مسكو، هر كدام با تيراژ بیست و پنج هزارنسخه منتشر ميشدند. با تعميق انقلاب و اوج گيرى اش از پايه توده ها، رقم مخاطبين آنارشيستها نيز فزونى گرفت.

 روز ٦ آوريل ١٩١٨، سرهنگ فرانسوى ژاك سادول (٤٥)، كه براى ماموريتى به روسيه آمده بود، در گزارشى نوشت:" در ميان گروه هاى مخالف، آنارشيستها، فعالترين، مبارزه ترين و احتمالاً مردمى ترين گروه مخالف است (...) بلشويكها [ از اين مساله ] نگرانند". وُلين در پايان سال ١٩١٨ ميگويد: "... نفوذ آنارشيستها به جاى رسيده بود كه بلشويكها، كه نه انتقادى را مى پذيرفتند و نه، از آنهم كمتر، حاضر به قبول هيچگونه اختلاف نظرى نبودند، بصورت جدى و روزافزون نگران شده بودند" . باز به گفته وٰلين: براى مقامات بلشويك " تحمل تبليغات آنارشيستى برابر(...) با خودكشى بود. اين مقامات با تمام قدرت خود تلاش ميكردند كه از تبليغات مذبور جلوگيرى كنند؛ سپس آنها را ممنوع كردند و سرانجام با نيروى سهمگين خود هر گونه تظاهر نظريه آزادمنش را در هم كوفتند ".

 دولت بلشويك " كار را با بستن وحشيانه ى مراكز آزادمنش و با اعلام ممنوعيت هر گونه تبليغ و فعاليت آنارشيستى آغاز كرد". شب ١٢ آوريل ١٩١٨ در مسكو، نيروهاى گارد سرخ كه تا به دندان مسلح بودند، با يورشى غافلگير كننده ٢٥ خانه ى  اشغالى از سوى آنارشيستها را " پاكسازى" كردند؛ آنارشيستها كه تصور ميكردند كه حمله از طرف گارد سفيد است، دست به مقابله زدند. وٰلين ميگويد؛ دولت به سرعت روش هاى جديد و خشونت آميز اختيار كرد. زندان، سلب حقوق قانونى و اعدام از جمله اين روشها بودند."در فاصله چهار سال، دولت بلشويك تا اندازه اى پيش رفت كه توانست جريان آزادمنشانه ى مسلح را در اواخر ١٩٢١ از ميان بر دارد".

د ر اين ميان، انشعاب در صفوف آنارشيستها به دو گرايش، يكى آنها كه معتقد به سازش با رژيم بودند و ديگر آنها كه از قبول چنين سازشى سر مى پيچيدند، نابودى آنها را تسهيل کرد. گروه نخست براى توجيه عمل خود، دم از" ضرورت تاريخى" وفادارى به رژيم ميزدند و اعمال ديكتاتور مآبانه آنرا، لااقل در ديد كوتاه تأئيد ميكردند. براى اين گروه، پيروزى در جنگ داخلى و در هم شكستن ضد انقلاب در درجه ى اول اولويت قرار داشتند.

اما در نظر آنارشيستها سازش ناپذير، تاكتيك فوق نوعى كوته بينى سياسى بود، چرا كه ناتوانى هاى دستگاه ديوانسالار دولتى و در نتيجه نااميدى و نارضايتى مردمى بود كه حركتهاى ضد انقلاب را تغذيه ميكرد. از اين گذشته، دولت بلشويك نيز، ديگر تمايزى  مابين مبارزه جناح پيشرو انقلاب آزادمنش ، در اعتراض به ابزارهاى سلطه او  و اعمال جنايتكارانه رقباى دست راستى اش، قائل نبود. در نتيجه، صحه گذاشتن و پذيرش ديكتاتورى و ترور براى آنارشيستها كه خود قربانى اين روشها بودند، معادل سياست خودكشى بود. سرانجام سازش بخشى از آنارشيستها،موسوم به " شورايى ها " (٤٦) سركوب بخش ديگر را سهولت بخشيد. قربانيان كسانى بودند كه دولت از آنها با عناوينى چون " آنارشيستهاى دروغين" ، " خيال پردازان غير مسئول كه سر در آسمانها دارند"، " ابلهان سر در گم" ، " تفرقه افكن "، مجنونين خطرناك" يا " راهزن و ضد انقلابى" نام مى برد.

از جمله آنارشيستهاى سازش كار، ويكتور سرژ از ديگران با هوشتر بود و سخنش از ديگران  نفوذ بيشترى داشت. سرژ كه خود را به رژيم فروخته بود، جزوه اى به چاپ رساند و در آن تلاش كرد تا در مقابل انتقادات آنارشيستها از دولت دفاع كند. كتابى كه او بعد ها منتشر ساخت، يعنى " سال اول انقلاب روس " (٤٧) تا اندازه ى زيادى هدف نابودى شوراها بوسيله بلشويسم را تعقيب ميكرد و در آن حزب در واقع نخبگان رهبرى آن بمثابه ى مغز طبقه كارگر معرفى شده بود. پرولتاريا تنها قادر و موظف به انجام چيزى است كه بايد از سوى رهبران منتخب از ميان نيروى پيشتاز طبقه، تعيین شود. بدون چنين رهبرانى توده هاى سازمان يافته در شوراها جز " مشتى از آدمهايى با تمايلات مغشوش كه گاه جرقه هايى از آگاهى در نزد آنها ديده ميشود" نيستنند.

البته ويكتور سرژ تيز هوشتر از آن بود كه در باره ى ماهيت واقعى دولت شوروى دچار توهم شود. اما اين دولت هنوز در هاله اى از اعتبار و حيثيت نخستين انقلاب پيروزمند پرولتاريايى قرار داشت، هنوز ضد انقلاب جهانى دست از حمله و تهديد عليه اين دولت بر نداشته بود، و همين موارد، دليل معتبرى براى ويكتور سرژ، و بسيارى از انقلابيون ديگر به حساب مى آمد كه آنها را به نحوى از انحاء به سكوت در مقابل اعمال اين رژيم وا مى داشت.

در تابستان ١٩٢١، ويكتور سرژ در گفتگويى خصوصى با گاستون لووال (٤٨)، آنارشيستى كه با هئيت نمايندگى اسپانيا براى شركت در كنگره ى سوم انترناسيونال كمونيستى به مسكو آمده بود، چنين گفت: " حزب كمونيست ديگر نه ديكتاتورى پرولتاريا، بلكه ديكتاتورى بر پرولتاريا را اعمال ميكنند". لووال در بازگشت به فرانسه، مقالاتى در روزنامه " آزادمنش" (٤٩) به انتشار رساند و با تكيه بر وقايع مشخص، و با مقايسه حرفهاى خصوصى سرژ و سخنان رسمى او، وى را متهم به " دروغ گوئى تعمدى " کرد. اِما گلدمن (٥٠) آنارشيست امريكايى كه او نيز در مسكو، ويكتور سرژ را ديده بود، در كتاب خود تحت عنوان " زندگانى من " (٥١) نظر چندان خوشايندى نسبت به وى ندارد.

ماخنوچينا

از ميان برداشتن آنارشيستهاى شهرى كه هسته هايى كوچك و بدون قدرت بودند، كارى نسبتاً ساده بود. اما در جنوب اوکرائین وضع به گونه ای دیگر بود. نستور ماخنو فرزند يك دهقان فقير اوكرائينى كه در ١٩١٩ سى سال بيش نداشت، در اين منطقه دهقانان آنارشيست را گرد هم آورده و سازمانى اقتصادى - نظامى بر پا ساخته بود. نستور در دوره جوانى در انقلاب ١٩٠٥ شركت كرده و به مكتب آنارشيسم پيوسته بود. دولت تزارى او را محكوم به مرگ كرده و سپس با تخفيف مجازات روانه زندانش كرده بود. ماخنو هشت سال تمام را - تقريباً هميشه در زنجير- در زندان بوتيركى (٥٢) گذرانده بود. هشت سالى كه تنها مكتب او شمرده ميشدند. پير آرشينوف (٥٣) از جمله هم بندان ماخنو، تا اندازه اى نقصان وى در تحصيلاتش را، جبران كرد.

از فرداى انقلاب اكتبر، ماخنو ابتكار سازماندهى مستقل توده هاى دهقانى را در منطقه اى پُر جمعيت و گسترده به دست گرفت. اين منطقه كه هفت ميليون سكنه داشت و سرزمينى به درازاى ٢٨٠ و به پهناى ٢٥٠ كيلومتر را در بر ميگرفت در منتهى اليه جنوبى خود به درياى آزف (٥٤) و بندر برديناسك (٥٥) مى رسيد. مركز منطقه، گوليا پولى يه (٥٦) شهرك بزرگى بود با ٢٠ تا ٣٠ هزار تن جمعيت. اين منطقه كه از زمانهاى دور ياغى و سر كش بود در سال ١٩٠٥ صحنه ى شورشهاى قهرآميز شده بود.

 ماجرا هنگامى آغاز شد كه بدنبال انعقاد عهدنامه برست - ليتوفسك ( فوريه _ مارس ١٩١٨) نيروهاى اشغالگر آلملن و اطريش، اوكرائين را اشغال و حكومتى دست راستى را در آنجا به قدرت رساندند. حكومت اخير شروع به بازگرداندن زمينها به اربابان سابق كرد، زمينهايى كه دهقانان انقلابى به تازه گى از دست زمينداران خارج كرده بودند. زحمتكشان ( دهقانان )  به دفاع مسلحانه از دست آوردهاى انقلابى خود برخاستند. مقاومت و نبرد آنها در دو جبهه انجام ميگرفت، از يك سوى عليه نيروهاى ارتجاعى و از سوى ديگر عليه دخالتهاى بيجاى كميته هاى بلشويك و مصادرات اموالشان بوسيله آنها. ماخنو در رأس اين جنبش عظيم دهقانی قرار گرفت. وى نقش دادگسترى را داشت كه ميتوان او را به رابين هودی آنارشيست تشبيه كرد. دهقانان به وى لقب " پدر ماخنو " داده بودند. نخستين عمل مسلحانه ماخنو، تسخير شهر گوليا پولى يه ، در اواسط سپتامبر ١٩١٨ بود. اعلام صلح در ١١ نوامبر همين سال، موجب عقب نشينى نيروهاى اشغالگر آلمانى - اطريشى شد و در همان حال موقعيتى بينظير به ماخنو عرضه كرد تا بتواند به ذخيره تسليحات و آذوقه دست يازد.

اصول كمونيسم آزادمنش، براى اولين بار در تاريخ، در اوكرائين آزاد، به اجرا گذاشته شد و تا حدى كه شرايط جنگ داخلى اجازه ميداد، خودگردانى نيز به عمل در آمد. زمينهائى كه از چنگ ملاكان سابق خارج شده بودند، بصورت اشتراكى بوسيله دهقانانى كه در " كمونها " يا " شوراهاى كار آزاد " ، گرد هم مى آمدند، به زير كشت ميرفتند و اصول برادرى و برابرى در آنها رعايت ميشد. هر مرد، زن و كودكى ميبايستى به اندازه توانش كار ميكرد. اعضايى كه براى انجام كارهاى ادارى بطور موقت انتخاب ميشدند، بعد از خاتمه مدت نمايندگى بار ديگر به كار عادى خود در كنار اعضاى ديگر كمون باز مى گشتند. هر يك از شوراها تنها مجرى خواستهاى دهقانان محلى بود كه وى را انتخاب كرده بودند. واحدهاى توليدى ابتدا در سطح منطقه ها ساخته ميشدند. شوراها در  يك نظام اقتصاد عمومى  متحد شده بودند كه بر اصل برابرى اجتماعى استوار بود و نسبت به احزاب سياسى مختلف استقلال داشت. هيچ سياستمدارى حق نداشت خواستهاى خود را تحت پوشش قدرت شوروى به آنها ديكته كند. اعضا ى شوراها ميبايستى زحمتكشانى واقعى بوده که منحصرا در خدمت منافع توده هاى ستم كش قرار داشتند.

هرگاه ماخنويستها به محلى وارد ميشدند، آفيش هايى بر ديوارها نصب ميكردند كه بر آنها چنين نوشته بود:" آزادى دهقانان و كارگران تنها بخود آنها تعلق دارد و هيچ محدوديتى نمى پذيرد. فقط خود كارگران و دهقانان حق دارند بصورتى كه خود مايلند و با درك خويش از قضايا وارد عمل شوند، خود را متشكل سازند و در تمام زمينه هاى زندگى با يكديگر به تفاهم دست يابند(...) ماخنويستها حقى به جز كمك كردن به آنها، مطلع ساختن و توصيه به آنها در اين يا آن مورد ندارند. ماخنويستها نه ميتوانند نه ميخواهند که بر كارگران و دهقانان حكومت كنند.

بعدها در هنگاميكه در پائيز ١٩٢٠، طرافداران ماخنو ناچار شدند براى انعقاد پيمان كوتاه مدتى با دولت بلشويك به پاى ميز مذاكره نشينند، بر اضافه نمودن جملات زير در عهدنامه تاكيد كردند: " در منطقه تحت نفوذ ارتش ماخنويست، كارگران و دهقانان نهادهاى آزاد خويش را براى اداره ى اقتصادى - سياسى خود  بوجود خواهند آورد. اين نهادها مستقل بوده و بصورت فدراتيو، از طريق عقد پيمان با ارگانهاى حكومتى جمهورى شوروى  پيوند خواهند خورد". نمايندگان بلشويك در مذاكره، از شنيدن اين جملات دچار شگفتى شدند، اين بخش را از ساير نكات عهدنامه جدا كردند تا پس از مراجعه به مسكو نظر خود را اعلام كنند، و بديهى بود که در مسكو چنين خواستهايى" مطلقاً غير قابل پذيرش " ارزيابى شدند.

 يكى از ضعفهاى نسبى جنبش ماخنو،كمبود روشنفكران آزادمنش در آن بود. البته در اين زمينه، كمكهايى هر چند نامتداوم از خارج بدان میشد. شهرهائی نظیر خارکوف (٥٧) و كورسك (٥٨) بوسيله آنارشيستهايى كه از اواخر ١٩١٨ در جمعيتى بنام نابات ( ناقوس ) (٥٩ گرد هم آمده بودند و ولين در راس آنها قرار داشت. اين گروه از آنارشيستها در آوريل ١٩١٩، كنگره اى تشكيل دادند و در آن " بصورت قاطع و نهايى، هر گونه شركت سوويت ها را كه تبديل به سازمانهاى كاملاً سياسى بر پايه قدرتمدارى، مركزيت و دولت" شده بودند را رد كردند. اين بيانيه از سوى دولت بلشويك به منزله اعلام جنگ تلقى شد و نابات وادار گرديد كه كليه فعاليتهاى خود را متوقف سازد. بدنبال اين جريان ولين موفق شد در ژوئيه همان سال به مركز فرماندهى ماخنو بپيوندند و در كنار پير آرشينوف، عهده دار شاخه ى فرهنگى و آموزشى جنبش شود. وی رياست يكى از كنگره هاى جنبش را كه در ماه اكتبر در آلكساندروسك (٦٠) برگزار شد؛ بر عهده داشت  . در اين كنگره تزهايى عمومى در جهت تدقيق خط مشى " شوراهاى آزاد " به تصويب رسيدند.

نمايندگان دهقانان و پارتيزانها در كنگره ها گرد هم مي آمدند. اما اين سازمان غير نظامى در واقع، دنباله اى از ارتش شورشگر دهقانى بود. اين ارتش كه با تاكتيك چريكى عمل ميكرد، فوق العاده پر تحرك بود و قادر بود كه به كمك سواره نظام، و پياده نظام خود، كه با ارابه هاى چند اسبه به سرعت جابجا ميشدند، تا روزى ١٠٠ كيلومتر پيشروى كند. ارتش دهقانى بر پايه هايى كاملاً آزادمنش استوار بود: اصل داوطلبانه بودن عضويت و اصل انتخابى بودن كليه درجات نظامى بوسيله كميسيونهاى پارتيزانى تدوين شده وپس از تصويب آنها در مجامع عمومى، دقيقاً از سوى كليه افراد رعايت ميشدند.

نيروهاى ماخنو، ارتش سفيد اشغالگر را با مشكلات زيادى روبرو ساخته بودند، و اين در حالى بود كه واحدهاى گارد سرخ بلشويك عمل چندان موثرى در اين زمينه نداشتند. اين واحدها تنها در حاشيه راه هاى آهن و بدون دور شدن از قطارهاى زره پوش خود، جنگ ميكردند و با نخستين شكستها چنان با شتاب عقب مى نشستند كه غالباً حق فرصت سوار كردن نيروهاى خود را نيز پيدا نمى كردند. به همين دليل، دهقانانى كه بدون در دست داشتن سلاح در روستاهاى خود به انزوا در آمده بودند و در معرض تهديد ضد انقلابيون قرار داشتند، اعتماد چندانى به بلشويكها نميكردند. آرشينوف مورخ جنبش ماخنويست مى نويسد: " افتخار نابود ساختن ضد انقلاب دنيكين (٦١) در پائيز ١٩١٩، عمدتاً به شورشيان آنارشيست تعلق دارد".

بعد از ادغام واحدهاى گارد سرخ در ارتش سرخ ماخنو از قبول انقياد ارتش خود تحت فرماندهى عالى تروتسكى، فرمانده ارتش سرخ، سر باز زد. به همين دليل بود كه تروتسكى، اين " انقلابى بزرگ " گمان برد كه وظيفه دارد عليه قيام ماخنويست وارد عمل گردد. روز ٤ ژرئن ١٩١٩، وى فرمانى صادر كرد كه در آن ماخنويستها به صف آرايى در مقابل قدرت شوراها  در اوكرائين متهم شده، و هر گونه شركت در كنگره بعدى آنها ممنوع اعلام شده و " خيانتى بزرگ " قلمداد گرديد. در همين فرمان، دستور دستگيرى نمايندگان كنگره مذبور صادر شد. در همين حال، تروتسكى عملكردى را بدعت گذاشت كه ١٨ سال بعد، استالينيستها در اسپانيا دست به تقليد از آن زدند؛ وى از تحويل سلاحهاى لازم به طرفداران ماخنو خوددارى كرد و از وظيفه خود در كمك به آنها شانه خالى كرد تا سپس بتواند آنها را متهم به " خيانت " كرده و به حال خود رهايشان سازد تا بدست نيروهاى ارتش سفيد قلع و قمع گردند.

 با اين همه، ارتش سرخ و ارتش ماخنو، دوبار هنگاميكه وخامت حملات اشغالگران، لزوم عمل مشترك را ايجاب ميكرد، به موافقت با يكديگر دست يافتند. يكبار در مارس ١٩١٩ عليه دنيكين و ديگربار در تابستان و پائيز ١٩٢٠، عليه تهديد قواى سفيد رانگل (٦٢) كه سر انجام بوسيله ماخنو از ميان رفتند. اما به محض اينكه خطرات حاد دور ميشدند، ارتش سرخ عمليات نظامى خود عليه پاراتيزانها را از سر ميگرفت، و گروه اخير بصورت لاينقطع به حملات آنها پاسخ ميداد.

 در اواخر نوامبر ١٩٢٠، دولت بلشويك دامى بر سر راه ماخنويستها گسترد. افسران ارتش ماخنويست در كريمه (٦٣) از سوى بلشويكها به شركت در شورائى نظامى دعوت شدند، اما در محل با سرعت تمام بوسيله پليس سياسى ( چكا ) دستگير و تيرباران و پارتيزانهاى همراهشان خلع سلاح گرديدند. در همين حين، يورش سازمان يافته اى عليه گولياپولى يه آغاز شد. نبرد نابرابر ميان آزادمنشان و " قدرتمداران " ٩ ماه بطول انجاميد، و سرانجام ماخنو از نيروهاى پر شمار و مجهز بلشويك شكست خورد. وى در ماه اوت ١٩٢١ ابتدا به رومانى پناهند شد و سپس عازم پاريس گرديد، چندى بعد در همين شهر بود كه ماخنو در فقر و بيمارى در گذشت. بدين ترتيب حماسه ماخنوچينا، كه به گفته آرشينوف نمونه اى بر جسته از جنبش مستقل توده هاى رنجبر بود، به پايان رسيد، اما به مثابه ى منبع و سر چشمه اى الهام بخش براى آينده ى زحمتكشان جهان، همچنان به حيات خود ادامه داد.

*****

33) Nestor Makhno 34) Ukraine 35) Historie De Revolution Russe 36) Krensky 37) Dovinsk 38) Gratchoff 39) Fedotoff 40) Cadets 41) Anatol Jelezniakoff 42) Mokrooussoff 43) Tcherniak 44) Petrograd 45) Jacques 46) Sovietiques 47) L AN I D DE LA Revolution Russe 48) Gaston Leval 49) Le Libertaire 50) Emma Goldman 51) Living My Life 52) Boutirki 53) Pierr Archinoff 54) Azof55) Berdiansk 56) Gulyai-Polye 57) Khrkov 58) Koursk 59) Nabat 60) Alexandrovsk 61) Dinikine 62) Wrangel 63) Crimee .

كرونشتاد

آرزوها و مطالبات دهقانان انقلابى ماخنويست شباهت بسيارى به تمايلات كارگران و ملوانان دژ دريائى كرونشتاد (٦٤) ، كه در فوريه و مارس ١٩٢١ سر به قيام گذاشتند ، داشت. كارگران شهرها فقط از موقعيت مادى تحمل ناپذير ناشى از كمبود مواد غذائى، سوخت، وسايل ترابرى و غيره در رنج بودند، بلكه ناچار بودند رژيم بيش از پيش ديكتاتورمنش و فراگير ( توتاليتر ) حكم را نيز كه كوچكترين تظاهرات نارضائى را در هم مى شكست، تحمل كنند. در اواخر ماه فوريه چندين اعتصاب در پتروگراد، مسكو و تعدادى از مراكز صنعتى  ديگر براه افتادند. كارگران از كارخانه اى به كارخانه ديگر ميرفتند و آنها را يكى پس از ديگرى به تعطيل ميكشادندند. گروه هاى تازه اى از كارگران هر روز بر گرد شعار نان و آزادى به صفوف قبلى مى پيوستند. پاسخ دستگاه حاكم، تيراندازى بسوى كارگران بود و جواب كارگران بدين تجاوز، گردهمائى اعتراضى بزرگى كه با شركت بيش از ١٠٠٠٠ تن برگزار گرديد.