صنعت آگاهی

هانس ماگنوس انتسنسبرگر*

برگردان: ا. مازیار ظفری

هر باشنده‌ای، حتا وابسته ‌ترین‌شان در ذهن خویش ، خود را استوارتر از دیگران می‌پندارد. از هنگامی که از روان آدمی تنها در پیوند با توبه و روانکاوی سخن می‌گویند، روان واپسین پناهگاه ذهن در گریز از جهان هولناک و آخرین سنگر مقاومت در برابر انسداد زندگی روزمره شده است. حتا در زیر دشوارترین شرایط حکومت مطلقه آدمی نمی‌خواهد بپذیرد که این بارو دیری‌ست فروریخته است.(۱) از هیچ پندار دیگری با این تعصب دفاع نمی‌شود. فلسفه به شکلی گسترده و ژرف بر روی تحقیرکنندگانش اثر می‌گذارد و باعث این خرافه می‌شود که فرد می‌تواند لااقل در ذهن خود بر خویشتن فرمانروا باشد. فلسفه‌ی کهنه‌شده‌ی بورژوازی چون ایده‌آلیسم خام و ناپخته، از دکارت گرفته تا هوسرل، افق دیدگاهش محدود به زندگی شخصی‌ست. 

در برابر آن در کتابی کهن می‌توان این سخن را خواند: آگاهی از آغاز فرآورده‌ای اجتماعی بوده است و تا هنگامی که آدمیان باشند، به همین شیوه نیز خواهد ماند.(۲) راستیِ نهفته‌ در این گفته را نتوان بی بررسی برای هر برهه‌ و دوران بازگفت. راستیِ این عبارت در خود آن نقش بسته است. با آغاز تقسیم کار نمایان‌تر شد که شماری اندک برای بیشینه‌ی باشندگان بیندیشند، داوری کنند و تصمیم بگیرند. تا هنگامی که این انتقال ذهنی برای هر باشنده‌ای به روشنی صورت می‌گرفت، آگاهی منتقل‌شده، چون امری محقق و مسلم پنهان می‌ماند. این پدیده در رابطه‌ی آموزگار و شاگردان، گوینده و شنوندگان، مرشد و مریدان و کشیش و پیروانش آشکار است. آنچه را که شفاف و بلورین است می‌توان دید ولی هنگامی که انتقال آگاهی و القای اجتماعی اندازه‌های صنعتی می‌گیرند، دشواری می‌آفرینند.

صنعت آگاهی در سده‌ی گذشته به دست آمده است و با چنان شتاب و گوناگونی رشد کرده که موجودیت و تمامیتش امروز هنوز دریافتنی و سنجیدنی نیست. گَرچه جهان امروز از پیدایش اش شیفته و ناآرام است، گفتمان امروز توان رویارویی با آن را ندارد زیرا صنعت آگاهی را در کلیتش درنیافته است. هر یک از بخش‌های صنعت آگاهی بررسی و سنجش نوینی می‌طلبند همانگونه که با پیدایش فیلم گویا یا تلویزیون چالشی نو  پدیدار شد. طبیعت رسانه‌ها را نمی‌توان از راه پیش‌شرط‌ها و شرایط فن‌آوری آن دریافت.

به همین اندازه هم واژه‌ی صنعت فرهنگ که تا به حال از آن یاری گرفته‌ایم، ناتوان از بیان این پدیده است. این لفظ را باید به حساب فریب آنی منتقدانش گذاشت زیرا آنان پذیرفته‌اند که جامعه را بخشی از به اصطلاح زندگی فرهنگی بدانند تا بتوانند نقش منتقد فرهنگی را بازی کنند. بدین گونه است که منتقدان فرهنگی مغرور و سرخوشند زیرا بی‌آزاری‌شان تأیید گشته و کارشان بخشی از این صنعت می‌گردد. 

باری، عنوان مبهم صنعت فرهنگ به ریشه‌ی این فرآورده‌ی اجتماعی اشاره می‌کند که همان آگاهی‌ست. آگاهی فرای هر صنعت است. واژه‌ی ناتوان فرهنگ یادآور این مهم است: آگاهی، حتا آگاهی نادرست، می‌تواند به شیوه‌ی صنعتی القا یا بازتولید شود ولی تولید نمی‌شود. پس آگاهی چگونه به وجود می‌آید؟ در گفت‌وگوی میان تک تک مردمان. یکایک آنان به گونه‌ای اجتماعی رفتار می‌کنند. کار آنان را با کار دسته‌جمعی یا گروهی جایگزین نتوان کرد چه رسد به روش‌های صنعتی. این خرده‌راستی ویژگی متناقض صنعت آگاهی و مهم‌ترین دلیل درنیافتن آن است. این صنعت هیولاوار است چرا که هرگز مسئله‌اش تولید نبوده است، تنها خود را به انتقال آگاهی و مشتقات آن بسنده کرده است، اثرات  آنچه تکثیر می‌کند و به مردم می‌رساند. بدین گونه یک ترانه به تصنیف و اندیشه‌ی کارل مارکس به شعاری توخالی تبدیل می‌شود. البته همین جاست که آسیب‌پذیری صنعت آگاهی علیرغم قدرت برترش و مخالفتش نمایان می‌شود. صنعت آگاهی از آفرینش آگاهی نمی‌خواهد بداند. صنعت آگاهی فلسفه، موسیقی، هنر و ادبیات، آنچه در نهایت مایه‌ی حیات اوست را کنار می‌گذارد و در اردوگاه‌های پناهندگی می‌نهد تا تحت مراقبت باشند. عنوان صنعت فرهنگ با کنار گذاشتن مایه‌های تغذیه‌ی صنعت آگاهی پدیدار می‌شود. این عبارت پدیده و نتایج اجتماعی-سیاسی صنعتی شدن انتقال و دگرگونی آگاهی را تیره و تار می‌سازد.

برعکس نقد ایدئولوژی و انتقاد از تبلیغات سیاسی، گستره‌ی صنعت آگاهی را دست کم می‌گیرد چون اثرات آن را بر روی تئوری و عمل سیاسی محدود می‌بیند، انگار تنها شعارهایی به صورت صنعتی منتقل می‌شوند و می‌توان از آگاهی عمومی آگاهی شخصی را تفکیک کرد و انگار از این آگاهی شخصی داوری‌های شخصی به وجود می‌آیند.

در حالیکه ابزار فنی جدید چون صنایع صدا، فیلم، تلویزیون و نوار موسیقی که قدرت‌های تبلیغاتی هستند در آگهی‌ها و در بخش روابط عمومی به طور جداگانه و با زحمت بسیار مورد بحث قرار می‌گیرند، خود صنعت آگاهی در تمامیت اش بررسی نمی‌شود. فی‌المثل از روزنامه‌نگاری که قدیمی‌ترین بخش صنعت آگاهی‌ست در این رابطه نامی برده نمی‌شود زیرا به عنوان یک پدیده‌ی جدید فرهنگی یا یک رویداد هیجان‌انگیز فنی دیگر به حساب نمی‌آید. مُد و دکوراسیون، تعلیمات دینی و جهان‌گردی به عنوان بخش‌هایی از صنعت آگاهی هنوز کاملن شناخته و پژوهیده نشده‌اند. همچنین روش‌هایی که بتوان به یاری آنان آگاهی علمی را به صورت صنعتی در فیزیک نوین، روان‌کاوی، جامعه‌شناسی، همه‌پرسی و رشته‌های دیگر القا کرد، درخور بررسی‌اند. مهم‌تر آنکه هنوز به روشنی نمی‌دانیم آیا شکوفایی صنعت آگاهی در پیش است. صنعت آگاهی به دلیل عدم تسلط بر هسته‌ی بنیانی خود که تربیت و آموزش و پرورش هستند، به شکوفایی کامل دست نیافته است. این روزها صنعتی شدن آموزش درسی آغاز شده است. در حالیکه ما خود را با بحث و جدل درباره‌ی برنامه‌های درسی، ساختارهای تدریس، کمبود معلم و غیره درگیر کرده‌ایم و خود را از کار انداخته‌ایم، وسایل فنی با چنان شتابی راه خود را می‌گشایند که گفت‌وگوهای ما درباره‌ی بهبود و اصلاح مدرسه بزودی به تاریخ واگذار خواهد شد.

صنعت آگاهی ما را در آینده‌ی نزدیک وا می‌دارد که آن را چون جریانی نو و بنیادین که نمی‌توان با اندازه‌ها و معیارهای کهنه سنجید، چون قدرتی شتابنده و افزاینده بپذیریم. صنعت آگاهی به راستی صنعت کلیدی سده‌ی بیستم است. امروزه در هر جای جهان که کشوری صنعتی در بند یا آزاد می‌شود، هر جا کودتا، انقلاب یا دگرگونی‌ای شکل می‌گیرد، رژیم تازه در گام نخست دیگر بر خیابان و مراکز مهم صنعتی دست نمی‌یازد بلکه بر فرستنده‌ها، چاپخانه‌ها و اداره‌های پست و مخابرات چیره می‌شود. در حالیکه مدیران و متخصصان صنایع کلیدی و تولیدات مصرفی و همچنین مدیران سازمان‌های دولتی بر جایگاه‌های خود می‌مانند، عوامل صنعت آگاهی بی‌درنگ جایگزین می‌شوند. در چنین حال و هوایی‌ست که جایگاه کلیدی عوامل صنعت آگاهی نمایان می‌شود.

چهار شرط وجودی عوامل صنعت آگاهی را می‌توان فشرده و کوتاه چنین برشمرد: 

۱) روشنگری به معنای گسترده‌ی آن پیش‌شرط فلسفی صنعت آگاهی‌ست. این روشنگری به انسان بالغ داده می‌شود همزمان که آنان را از بلوغ فکری باز می‌دارد. صنعت آگاهی نمی‌تواند تا زمانی که دین‌سالاری پابرجاست و بشارت الهی را تبلیغ می‌کند، قدرت انحصاری خود را پایه‌ریزی کند. البته این پیش‌شرط فلسفی از زمان نابودی دین‌سالاری تبت در سراسر جهان وجود دارد. 

۲) پیش‌شرط سیاسی صنعت آگاهی اعلام حقوق بشر و‌ نه تحقق آن است، به ویژه دو اصل برابری و آزادی. نمونه‌ی تاریخی آن برای اروپا انقلاب فرانسه، برای کشورهای کمونیستی انقلاب روسیه و برای کشورهای آمریکایی، آسیایی و آفریقایی رهایی از استعمار است. با این پندار که هر باشنده‌ای دارای این حق است تا درباره‌ی امور اجتماعی و فردی تصمیم بگیرد، آگاهی هر باشنده و جامعه از خود به کرداری سیاسی تبدیل می‌شود و القای صنعتی این کردار شرط بنیانی هر حکومتی در آینده می‌گردد.

۳) از نظر اقتصادی تراکم اولیه‌ی ثروت پیش از رشد صنعت آگاهی شکل می‌گیرد. در شرایط سرمایه‌‌داری نخستین و شرایط مشابه آن و تا زمانی که کارگر و دهقان از محصول کارشان تنها خرج معاش زندگی را درمی‌آورند، صنعت آگاهی نمی‌تواند رشد کند و لازم هم نیست که باشد. در این مرحله جبر آشکار اقتصادی تصور این امر را که پرولتاریا می‌تواند درباره‌ی شکل اجتماعی تصمیم بگیرد، ناممکن می‌سازد. برای سرگرمی اقلیت حاکم انتقال آگاهی به صورت دوره‌ی پیش از انقلاب صنعتی بسنده است. صنعت آگاهی هنگامی رشد می‌کند که صنایع مواد خام پایه‌ریزی شده و تولید مواد مصرفی جا افتاده باشد. با ظریف شدن روند تولید نه تنها آموزش بهتر قشر رهبری‌کننده بلکه بالا بردن سطح آگاهی بیشینه‌ی شهروندان نیز لازم می‌شود. افزایش سطح زندگی با کاهش ساعت کار، گسترش آگاهی را ممکن می‌سازد. در چنین حالتی نیروهایی آزاد می‌شوند که برای قشر حاکم خطرآفرین هستند. امروزه می‌توان این جریان را در برخی کشورهای در حال توسعه که تا به حال به گونه‌ای مصنوعی از آن جلوگیری شده بود، مشاهده کرد. در این کشورها می‌توان یک‌شبه پیش‌شرط‌های سیاسی - ولی نه اقتصادی - صنعت آگاهی را به وجود آورد.

۴) جریان اقتصادی صنعتی کردن واپسین پیش‌ شرط‌ها را که فنی هستند و بدون آنان القای آگاهی به شیوه‌ی صنعتی عملی نیست، با خود می‌آورد. پایه‌های فن صدابرداری، فیلم و تلویزیون در پایان سده‌ی نوزدهم، زمانی که صنعت برق در تولید کالاهای مصرفی وارد شده بود، ریخته شد. دینام و موتور برقی پیش از خازن برقی و دوربین فیلم‌برداری اختراع شدند. این دیرکرد تاریخی با رشد اقتصادی همگون بود. برای برقراری پیش‌شرط‌های فنی صنعت آگاهی نباید در هیچ جا از نو‌ مبارزه شود. آنان همه جا و هر زمان هستند.  شرایط سیاسی و اقتصادی صنعت آگاهی تنها در قدرتمندترین مناطق جهان برآورده شده است ولی تحقق آنان را در همه جای جهان در پیش داریم. ما با روندی برگشت‌ناپذیر روبه‌رو هستیم. از این بحث نتیجه می‌گیریم که هر انتقادی که نابودی صنعت آگاهی را بطلبد، درمانده و پوچ است. پیشنهاد برگرداندن شرایط صنعتی به دوران پیش از آن و نابودی‌اش به خودکشی می‌ماند. در اینکه نابودی مدنیت ما از نظر فنی ممکن است، پیشنهاد منتقدان مرتجع آن را به استهزایی تاریخی تبدیل می‌کند. البته منظور این منتقدان نابودی کل مدنیت نبوده است. عصر جدید، انسان-توده و تلویزیون باید نابود می‌شدند ولی خود منتقدان می‌بایست بمانند.

به هر روی اثرات صنعت آگاهی همواره با تند ذهنی تشریح شده است. انتقاد از صنعت آگاهی در کشورهای سرمایه‌داری در رابطه با انتقاد از رسانه‌ها و آگهی‌های تبلیغاتی بوده است. محافظه‌کاران و مارکسیست‌ها با سادگی بیش از حد هم نظر شده‌اند تا تنها از کاراکتر تجاری این مشتقات صنعت آگاهی انتقاد کنند ولی این نقدها اصل قضیه را هدف قرار نداده‌اند. بگذریم از اینکه سودجویی از تکثیر اخبار و سمفونی‌های موسیقی بسیار غیراخلاقی‌تر از سودجویی بر سر لاستیک اتومبیل است. انتقاد از کاراکتر تجاری صنعت آگاهی قضیه‌ای را نادیده می‌گیرد که ویژگی آن است. صنعت آگاهی در بخش‌های پیشرفته‌ی خود دیگر با کالاهایی از شمار کتاب، روزنامه، عکس و نوار که اشکال مادی این صنعت هستند، تجارت نمی‌کند. با افزایش رشد فنی این اشکال مادی بیش از پیش از اهمیت می‌افتند و تنها در چاپ و نشر نقش مهم اقتصادی بازی می‌کنند. رادیو را هم نمی‌توان با کارخانه‌ی کبریت‌سازی مقایسه کرد. محصول رادیو غیرمادی‌ست، آنچه تولید و در میان مردم توزیع می‌شود کالا نیست بلکه نظریه، قضاوت و پیش‌قضاوت است، یعنی محتوای صنعت آگاهی. هر چه بیشتر اشکال مادی صنعت آگاهی کنار گذاشته شوند و هر چه آگاهی خالص‌تر و ذهنی‌تر عرضه گردد، صنعت از فروش آن کمتر سود خواهد برد. گَر چه یک خریدار با خرید یک مجله بخش کوچکی از تولید آن را می‌پردازد ولی با خرید آن برنامه‌های رادیو و تلویزیون به صورت مجانی در اختیار وی گذاشته یا بهتر اینکه به او تحمیل می‌شوند. تازه بگذریم از آگهی‌های تبلیغاتی و تبلیغات سیاسی که به این شیوه‌ی رایگان به خریدار ارائه می‌گردند. این محتوای غیرمادی آگاهی بهایی ندارد و مفهوم تجارتی را نمی‌توان در مورد آن به کار برد. هر انتقادی از صنعت آگاهی که تنها با بخش سرمایه‌ داری آن برخورد کند چون تیری‌ست که درست نشانه‌گیری نشده باشد و به جایی که به ویژگی و عوامل جدید صنعت آگاهی برخورد کند و توان حقیقی آن را دریابد، به تاریکی پرتاب شده است. سامانه‌ی اجتماعی‌ای که صنعت آگاهی را به خدمت گرفته است در درجه‌ی نخست درباره‌ی آن تصمیم نمی‌گیرد. فرق نمی‌کند که این سامانه‌ی اجتماعی، دولتی یا خصوصی باشد. تعهد اجتماعی صنعت آگاهی درباره‌ی آن تصمیم می‌گیرد. امروزه این تعهد اجتماعی در همه جا کمابیش یک چیز است: جاودانه کردن روابط حکومتی موجود. بدین ترتیب صنعت آگاهی باید نخست آگاهی را القا کند تا سپس بتواند آن رااستثمار نماید. حال لفظ استثمار غیرمادی را باید برای یکدیگر روشن کنیم. در مرحله‌ی تراکم اولیه‌ی ثروت، استثمار پرولتاریا در همه جا از بیشترین اهمیت برخوردار است. این امر برای جامعه‌های کمونیستی چون اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری چین نیز صادق است. هنگامی که این مرحله به پایان می‌رسد، آشکار می‌شود که استثمار نه تنها اقتصادی بلکه یک واقعیت ذهنی هم‌ هست. سرور یا بنده بودن را تنها در اختیار داشتن سرمایه، کارخانه و اسلحه مشخص نمی‌کند بلکه با پیشرفت زمان تسلط بر آگاهی دیگران نمودار برجسته‌ی آن است. هنگامی که تولید کالاهای مادی به اندازه‌ی کافی گسترش یابد، خواسته‌های قدیمی بیشینه‌ی جامعه از پس پرده‌ی تیرگی چندین ده‌ساله که دلیلش جبر اقتصادی، بحران و خفقان بوده است، قدرت و توانشان را آشکار می‌سازند. این مطالبات قدیمی را نمی‌توان نفی کرد چون هر حکومتی از هنگامی که این خواست از سوی بیشینه‌ی جامعه بیان شده، در ناامنی به سر می‌برد و خود را وابسته به تأیید زیردستانش می‌داند. هر حکومتی باید در پی جلب نظر آنان باشد و خود را پیوسته توجیه کند، حتا آن جایی هم که وجودش تنها به قدرت نظامی‌ وابسته است.(۳)        

استثمار مادی باید در پناه استثمار غیرمادی پنهان شود و با استفاده از وسایل جدید تأیید حکومت ‌شوندگان را جلب کند. در این برهه تراکم قدرت سیاسی از تراکم ثروت پیشی می‌گیرد. بدین ترتیب دیگر تنها نیروی کار انسانی نیست که به گرو گذاشته می‌شود بلکه توانایی داوری و تصمیم‌ گیری نیز دچار همین سرنوشت می‌شوند. استثمار از میان نمی‌رود بلکه این آگاهی درباره‌ی استثمار است که نابود می‌شود. در این مرحله  انهدام بدیل‌ها در معیار صنعتی آغاز می‌شوند. این کار از سویی با ممنوعیت، سانسور و انحصار دولت بر وسایل تولیدی صنعت آگاهی و از سوی دیگر با مراقبت شدید و فشار اقتصادی انجام می‌گیرد. فقر غیرمادی جایگزین فقر مادی می‌شود و خود را به روشنی در نبود امکانات سیاسی فردی بیان می‌کند. در برابر توده‌ی ندارها که حتا بدون نظر و مشارکت آنها می‌توان تصمیم به خودکشی دسته‌ جمعی گرفت، تعداد هر چه کمتری از قادر متعال‌های سیاسی قرار دارند. امروزه مهم‌ترین توانایی صنعت آگاهی در این است که بیشینه‌ی جامعه این حالت را آزادانه می‌پذیرد و شکیباست. موجودیت صنعت آگاهی را نمی‌توان با اثرات کنونی آن توصیف کرد. همانگونه که نمی‌توان از موجودیت صنایع نساجی یا پولاد به اشتغال کودکان و کار اجباری رسید، همانطور هم نمی‌توان از موجودیت صنعت آگاهی به استثمار غیرمادی عصر کنونی دست یافت. صنعت آگاهی نه تنها آگاهی، داوری و قدرت تصمیم‌گیری را به عنوان حقی ذهنی برای هر باشنده‌ای پیش‌شرط قرار می‌دهد بلکه آنان را به عنوان تضاد درونی خود همواره از نو می‌زاید چرا که تنها می‌تواند نیروهای موجود را استثمار کند. لازمه‌ی به خدمت گرفتن این نیروها در جهت هدف‌های حکومت، بیدار کردن و پروراندن این نیروهاست. نبود امکان گریز از هجوم صنعت آگاهی به عنوان طبیعت تهدید کننده‌ی این صنعت شناخته و تفسیر شده است. اگر چه صنعت آگاهی مشارکت باشندگان را در یک کلیت موجب می‌شود، این مشارکت آحاد جامعه می‌تواند به کسانی ضربه بزند که خود موجد آن هستند. باید دانست که صنعت آگاهی نمی‌تواند حرکت خود را متوقف سازد. لحظه‌هایی ناگزیر در این حرکت پدیدار می‌شوند که با مأموریت صنعت آگاهی که تحکیم روابط حکومتی موجود است، معارضه می‌کند. دلیل عدم کنترل همه‌جانبه‌ی صنعت آگاهی همین ویژگی‌ست. صنعت آگاهی تنها به بهای نابودی به یک سامانه‌ی بسته تبدیل می‌شود، به عبارت دیگر هنگامی که با خشونت آن را بی‌جان کرده و از آثار عمیق‌تر آن صرف نظر می‌کند. امروزه هیچ قدرتی نمی‌تواند از این اثرات صرف نظر کند. هنگامی که روشنفکر را مد نظر قرار دهیم دوگانگی صنعت آگاهی روشن‌تر و شفاف‌تر می‌شود. دوگانگی صنعت آگاهی در این است که نخست به مصرف ‌کننده‌اش امکان چیزی را می‌دهد که پسانتر از او سلب می‌کند. روشنفکران دستگاه صنعتی را در اختیار ندارند بلکه آنها در خدمت این دستگاه قرار گرفته‌اند. البته این رابطه روشن و شفاف نیست. این ایراد پیوسته به صنعت آگاهی گرفته شده است که ارزش‌های فرهنگی را به حراج می‌گذارد. این جریان نشان می‌دهد که تا چه حد این صنعت به شمار اندک تولیدکنندگان آگاهی وابسته است. زمانی که کنش‌های روشنفکران با تعهد سیاسی صنعت آگاهی همآهنگ نباشد، صنعت آگاهی فعالیت‌های آنها را طرد می‌کند، سپس روشنفکران فرصت‌طلب را به خدمت می‌گیرد تا به موضوع‌های کهنه و قدیمی بپردازند که از عهده‌شان هم برنمی‌آیند.(۴)

مدیران صنعت آگاهی، هر که هم باشند، نمی‌توانند نیروهای اولیه‌ی این صنعت را در اختیار آن بگذارند. این نیروها را مدیون اقلیت‌هایی هستند که صنعت آگاهی مأمور جدا کردن آنهاست، بانیانی که از سوی صنعت آگاهی به عنوان چهره‌های جنبی تحقیر و یا به سیمای ستارگان تقدیس می‌شوند و استثمار آنان استثمار مصرف‌کنندگان را امکان‌پذیر می‌سازد. آنچه برای خریداران فرآورده‌های صنعت آگاهی صدق می‌کند برای تولیدکنندگان آن نیز صادق است. تولیدکنندگان صنعت آگاهی هم دوست و هم دشمن این صنعت هستند. صنعت آگاهی در حالیکه با تکثیر آگاهی سرگرم است، تضادهای خود را نیز تکثیر می‌کند و بر اختلاف میان تعهد اجتماعی خود و واقعیت عینی‌اش می‌افزاید.

هر نقدی از صنعت آگاهی که این دوگانگی را نادیده بگیرد بی‌فایده و خطرناک است. اندازه‌ی نادانی از این واقعیت پیداست که اکثر ناظران صنعت آگاهی موقعیت خود را درنمی‌یابند. خود نقد فرهنگی بخشی از کل موضوعی‌ست که مورد انتقاد قرار می‌گیرد. نقد فرهنگی بدون استفاده از صنعت آگاهی نمی‌تواند موضع‌گیری کند، به بیانی دیگر صنعت آگاهی باید نقد فرهنگی را به خدمت بگیرد تا بتواند ابراز نظر کند.(۵)

هر اندیشه‌ی غیردیالکتیکی در اینجا حقانیت خود را باخته است و گردش به عقب هم ممکن نیست. احتراز از دستگاه صنعتی و گوشه‌گیری بی‌فایده است چرا که واپسین کنج‌های عزلت هم از هجوم نمونه‌های صنعتی بی‌نصیب نمانده‌‌اند. اصولن باید میان رشوه‌ناپذیری و شکست‌باوری یکی را برگزید. چالش ما ناتوان‌ تر کردن یا از کار انداختن صنعت آگاهی نیست بلکه شرکت در این بازی خطرناک است. برای این منظور نیازمند به شناختی نوین و هوشیاریِ بایسته هستیم تا برای هر گونه فشاری آمادگی رویارویی داشته باشیم.

رشد شتابنده صنعت آگاهی و فراپویی آن در احراز موقعیت کلیدی‌اش در جامعه‌ی مدرن نقش اجتماعی روشنفکران را دگرگون می‌کند. روشنفکر خود را رو در روی خطرها و امکان‌های تازه می‌یابد. او باید شیوه‌های تازه و ظریف رشوه دادن و زیر فشار گذاشتن را در محاسبات خود منظور دارد. روشنفکر خواه ناخواه، آگاه یا ناآگاه شریک جرم صنعتی می‌شود که سرنوشت و مأموریت امروزشان تابعی از یکدیگر است. تعهد کنونی صنعت آگاهی که تحکیم سامانه‌ی حکومتی موجود است با تعهد روشنفکر موافق نیست. به هر شیوه‌ای هم که روشنفکر رفتار کند، با کردارش تنها شخص خود و آنچه را که متعلق به اوست، به خطر نمی‌اندازد. 

 

*هانس ماگنوس انتسنسبرگر(Hans Magnus Enzensberger) روز یازدهم نوامبر ۱۹۲۹ در منطقه‌ی آلگُوی در ایالت باواریای آلمان زاده شد. انتسنسبرگر یکی از منتقدان نامدار روشنفکری آلمان به شمار است. شماری او را به دلیل نقد جوامع سرمایه‌داری، کمونیست خوانده‌اند در صورتی که انتسنسبرگر هیچگاه تفکری ایدئولوژیک نداشته‌است.

او شاعر و نویسنده‌ی توانایی‌ست که رساله‌، نمایشنامه‌ و رُمان نوشته و در انتشار نشریه‌های فرهنگی کوشیده است. حتا چندی به کارهای رادیویی و ویراستاری پرداخته و در همه‌ی این پهنه‌ها همواره موضوع بحث محافل فرهنگی بوده‌است. آثار او از همان نخستین مجموعه‌ی شعرش دفاع از گرگ‌ها در سال ۱۹۵۷، جنجال‌برانگیز بوده‌اند. مقاله‌ی صنعت آگاهی را انتشارات زوهرکامپ در دفتر ریزگان ۱ در سال ۱۹۶۲ چاپ کرده است. نوشتار دیگری از انتسنسبرگر را مترجم این مقاله با عنوان شعر و سیاست از دفتر ریزگان ۱ در دفتر هنر و ادبیات بیدار در سال ۱۹۹۰ در کُلن منتشر کرده است. Bewusstseins Industrie* صنعت آگاهی

 

پانویس‌ها:

۱) مهاجرت به درون در آلمان دوران فرمانروایی هیتلر برای این خودفریبی نمونه‌هایی ارائه می‌کند. چسواو میُوش در کتاب ذهن اسیر (۱۹۵۳، چاپ کلن) با تیزبینی پدیده‌های همانندی را در نظام کمونیستی نشان داده است.

۲) کارل مارکس، ایدئولوژی آلمانی - بخش نخست (۱۸۴۵/۱۸۴۶)

۳) شکل‌گیری آگاهی، آگاهی توده‌ی مردم و تأثیرگذاری بر آگاهی مردم در هیچ جا جدی‌تر از کشورهای کمونیستی صورت نمی‌گیرد.

۴) نمونه‌وار مقایسه کنید با پاسداری میراث فرهنگ ملی در آلمان شرقی.

۵) نمونه‌هایی از چنین نقد فرهنگیِ نیم‌جویده‌ای را می‌توان در آثار فریدریش گئورگ یونگر، روُمانو گاردینی و ماکس پیکارد یافت.  

 

" علیه دولت و سرمایه "

دیوید گریبر

دیوید گریبر* :  آنارشیست ، انسان‌ شناس و نویسنده کتاب‌های پرفروش درباره بوروکراسی و اقتصاد مانند شغل‌های مزخرف: یک نظریه و بدهی: 5000 سال اول در  59 سالگی درگذشت. سوم سپتامبر (13 شهریور) ‌نیکا دوبروفسکی، هنرمند و نویسنده و همسر گریبر در توییتر اعلام کرد که او دوم سپتامبر در بیمارستانی در ونیز درگذشته است. علت مرگ او هنوز معلوم نیست. گریبر علاوه بر شهرتش به‌خاطر نوشته‌هایی گزنده و نافذ درباره بوروکراسی، سیاست و سرمایه‌داری، یکی از چهره‌های برجسته جنبش اشغال وال‌استریت و استاد انسان‌شناسی در مدرسه اقتصادی لندن (LSE) بود. آخرین کتاب او با عنوان سرآغاز همه‌چیز: تاریخی جدید از بشریت که با دیوید ونگرو نوشت، پاییز 2021 منتشر خواهد شد. روتگر برگمن، مورخ هلندی، گریبر را یکی از بزرگ‌ترین متفکران زمانه ما و نویسنده‌ای خارق‌العاده نامید. اُون جونز، مقاله‌نویس گاردین، او را این‌گونه توصیف کرد: یک غول روشنفکری، مملو از انسانیت، کسی که کارهایش باعث الهام و تشویق و تربیت خیلی‌ها شده است. جان مک‌دانل، نماینده مجلس از حزب کارگر، نوشت: من دیوید را یک دوست و متحد بسیار باارزش می‌دانستم. تحقیقات و نوشته‌های نوآورانه‌اش تفکری بدیع و رویکردهایی خلاقانه در کنش سیاسی به روی ما گشود. همه ما عمیقا دلتنگ او خواهیم بود. تام پن، ویراستار گریبر در انتشارات پنگوئن رندوم هاوس، ‌گفت این نشر از شنیدن خبر مرگ او عمیقا متأثر شده است و گریبر را یک رادیکال واقعی و پیشگام در همه کارهایش نامید. پن گفت: کارهای الهام‌بخش دیوید روش فهم مردم از جهان را تغییر شکل داد. در کتاب‌هایش کنجکاوی مدام و جست‌وجوگرانه‌ و سرباززدن از پذیرش راه‌حل‌های ساده‌انگارانه به چشم می‌خورد و همه اینها در اوج تیزبینی و طنز. از همه اینها گذشته، توانایی منحصر‌به‌فرد او برای تصور دنیایی بهتر که از انسانیت عمیق و ماندگار او برمی‌آمد. ما عمیقا مفتخریم که ناشر او بودیم و همگی دلتنگ او خواهیم بود: مهربانی‌اش، صمیمیتش، خردمندی‌اش و دوستی‌اش. فقدان او بی‌حد‌و‌اندازه اما میراث او عظیم است. آثار او و روحش به حیات خود ادامه خواهد داد.


گریبر در 1961 در نیویورک از پدر و مادری که فعال سیاسی بودند، زاده شد. پدرش در جنگ داخلی اسپانیا همراه بریگادهای بین‌المللی جنگید و مادرش یکی از اعضای اتحادیه زنان کارگر پوشاک بود. گریبر در نوجوانی به ترجمه هیروگلیف مایایی مشغول شد و همین قضیه در ابتدای فعالیت دانشگاهی‌اش جلب توجه می‌کرد. پس از تحصیل انسان‌شناسی در کالج پرچیس در نیویورک و دانشگاه شیکاگو، برنده کمک‌هزینه تحصیلی معتبری شد و دو سال را به کار میدانی انسان‌شناسی در ماداگاسکار گذراند. در سال 2005 یک ‌سال قبل از اینکه عضو هیئت علمی دانشگاه شود، دانشگاه ییل تصمیم گرفت به قرارداد او پایان دهد. گریبر فکر می‌کرد که این موضوع به‌خاطر مواضع سیاسی‌اش است؛ بیش از چهارهزارو 500 همکار و دانشجو دادخواستی را در حمایت از او امضا کردند و در نتیجه دانشگاه ییل به او پیشنهاد یک فرصت مطالعاتی یک‌ساله داد که او قبول کرد و برای کار در دانشگاه گلداسمیت قبل از پیوستن به مدرسه اقتصادی لندن به انگلستان رفت. او در سال 2015 به گاردین گفت: حدس می‌زنم که از دو جهت ضربه خوردم. یکی اینکه ظاهرا از کارم لذت بسیار زیادی می‌برم. به‌علاوه من از طبقه‌ای اشتباه هستم: از خانواده‌ای متعلق به طبقه کارگر می‌آیم. کتاب او با عنوان بدهی: 5000 سال اول که در سال 2011 منتشر شد، او را به شهرت رساند. در این کتاب، گریبر خشونت پنهان در روابط اجتماعی مبتنی بر پول را بررسی کرد و خواهان رفع بدهی‌های دولت‌ها و مصرف‌کنندگان شد. این کتاب به بحث در میان منتقدان موافق و مخالف دامن زد و در‌عین‌حال فروشی بالا داشت و همه از آن تعریف کردند، از توماس پیکتی تا راسل برند.


سپس در سال 2013 کتاب پروژه دموکراسی، یک تاریخ، یک بحران، یک جنبش را منتشر کرد که درباره فعالیتش در جنبش تسخیر وال‌استریت بود و بعد هم در سال 2015، کتاب اتوپیای قواعد: درباره تکنولوژی، حماقت و لذات پنهان بوروکراسی را منتشر ک. در سال 2013 مقاله‌ای نوشت با عنوان درباره پدیده شغل‌های مزخرف که بعدها منجر به شکل‌گیری کتاب شغل‌های مزخرف:‌ یک نظریه در سال 2018 شد، کتابی که در آن استدلال می‌کند بیشتر شغل‌های یقه‌سفید بی‌معنی‌اند و پیشرفت‌های تکنولوژیک باعث شده مردم بیشتر کار کنند نه کمتر. او در سال 2015 به گاردین گفت: بخش‌های عظیمی از مردم، در اروپا و به‌ویژه در آمریکای شمالی، در سراسر زندگی کاری‌شان در حال انجام وظایفی هستند که به نظرشان غیرضروری است. آسیب اخلاقی و روحی ناشی از این وضعیت عمیق است. زخمی بر روح جمعی ماست. عملا هنوز هیچ‌کس درباره آن صحبت نمی‌کند. او حتی اذعان کرد که کار خود او می‌تواند بی‌معنی باشد: هیچ معیار عینی‌ای برای ارزش اجتماعی نداریم.


او در این کتاب‌ بین کارهای بی‌ارزش و کارهای مزخرف تمایز قائل می‌شود: شغل بی‌ارزش (shit jobs) همان شغل بد است، شغلی که هرگز خواستار انجام آن نیستید، کمرشکن و شاق است، نه پول خوبی بابت انجام آن به شما می‌دهند، نه کسی قدردان کار شماست. افرادی که به انجام چنین کاری مبادرت می‌ورزند، چندان احترام نمی‌بینند. نکته اینجاست که در اغلب موارد کارهای بی‌ارزش مزخرف نیستند، به این معنا که نمی‌شود این‌گونه از کارها را بی‌فایده یا بی‌معنا قلمداد کرد، زیرا در‌واقع این دسته از مشاغل مستلزم انجام کاری است که واقعا ضرورت دارد انجام شود، مثل رساندن مردم به مقصدشان، چیزی را ساختن، از کسی مراقبت‌کردن یا کارهای نظافتی شخصی را انجام‌دادن و... . کارهای مزخرف (bullshit jobs) در اغلب موارد حقوق مکفی و مزایای خوب دارند، برخوردشان با شما مثل کسی است که مهم است و واقعا کاری را انجام می‌دهد که باید انجام گیرد؛ اما فی‌الواقع، خودتان هم خوب می‌دانید نه شخص مهمی هستید و نه کارتان ضروری است. در نتیجه بر این اساس این دسته از مشاغل نوعا در نقطه مقابل قرار می‌گیرند. اگر کسی مشغول نظافت، پرستاری، آشپزی یا راندن یک اتوبوس باشد، دقیقا می‌دانید که چه می‌کند و چرا انجام آن مهم است. اما درباره مدیر یک برند خاص یا مشاور اقتصادی هرگز نمی‌شود به این روشنی صحبت کرد. همواره بین فایده یک شکل داده‌شده از کار و اجرت آن کار نوعی رابطه معکوس وجود داشته است. البته این قاعده معدود استثناهای شناخته‌شده‌ای هم دارد نظیر پزشکان و خلبانان، ولی در کل معمولا درست است. آنچه ‌اتفاق افتاده این است که در الگوی مشاغل تغییر چندانی رخ نداده است، ما همچنان با حجم گسترده‌ای از انواع مشاغل بی‌فایده و نسبتا پردرآمد طرفیم. به‌گونه‌ای فریب‌کارانه ما را به ظهور اقتصاد خدماتی حواله می‌دهند، اما اغلب مشاغل خدماتی واقعی بافایده و کم‌درآمدند، منظورم گارسون‌ها، رانندگان اوبِر، آرایشگران و نظیر آن است و تعداد کلی آنان نیز به‌هیچ‌وجه تغییر نکرده است. آنچه ‌واقعا تغییر کرده شمار مشاغل دفتری، اداری و مدیریتی است که به نظر می‌رسد به نسبت تعداد کل کارگران در قرن پیش سه برابر افزایش یافته است. درست اینجاست که پای مشاغل بیهوده و بی‌فایده وسط می‌آید (جهانی بدون شغل‌های مزخرف، گفت‌وگو با دیوید گریبر، ترجمه نیما عیسی‌پور، روزنامه شرق، شماره 3293). از دیدگاه گریبر تقریبا همه این مشاغل مزخرف را می‌توان حذف کرد. افرادی که در مشاغل مزخرف مشغول به کار هستند اغلب در خفا معتقدند اگر شغلشان (یا حتی در مواردی کل صنعت مربوطه) نیست و نابود شود، هیچ اتفاق خاصی رخ نخواهد داد یا شاید حتی بشود گفت، با حذف مثلا بازاریاب‌های تلفنی، لابی‌گرها یا بسیاری از مؤسسه‌های حقوقی، جهان به مکان بهتری برای زندگی بدل خواهد شد. تازه از نظر او این همه ماجرا نیست: همه آنهایی را در نظر بگیرید که سخت کار می‌کنند و در خدمت همین مشاغل مزخرف هستند، ساختمان‌های اداری‌شان را نظافت می‌کنند، حافظ امنیتشان هستند، آنان را از آفات و جانوران موذی دور نگاه می‌دارند یا به مراقبت از افرادی مبادرت می‌ورزند که به علت کار سخت و جان‌فرسا روی هیچ و پوچ به انواع و اقسام آسیب‌های روان‌شناختی و اجتماعی دچار شده‌اند. گریبر تردید ندارد که می‌شود به‌راحتی کاری را که انجام می‌شود نصف کرد و این چیزی است که آثار مثبت عظیمی روی همه‌چیز خواهد داشت؛ از هنر تا فرهنگ و تغییرات آب‌و‌هوا.


گریبر که از نوجوانی آنارشیست بود، حامی جنبش آزادی کردها و تجربه دموکراتیک چشمگیری بود که او توانست در رژاوا، منطقه خودمختار در سوریه ببیند. او در اواخر دهه 1990 به‌شدت درگیر فعالیت سیاسی شد. گریبر شخصیتی محوری در جنبش تسخیر وال‌استریت در سال 2011 بود، هرچند نپذیرفت شعار ما 99 درصد هستیم ابداع او بوده است، شعاری که به‌خاطر آن بارها تحسین شد. او نوشت: من اول پیشنهاد دادم که خودمان را 99 درصد بنامیم. سپس دو نفر از جنبش خشمگینان اسپانیا و یک آنارشیست یونانی کلمه ما را اضافه کردند و بعدتر یکی از فعالان قدیمی ضد جنگ (عضو گروه مستقل غذا و نه بمب) یک هستیم به آن اضافه کرد. آن‌ وقت می‌گویند با کار جمعی نمی‌توان چیزی ارزشمند ایجاد کرد! من نام‌های آنها را ذکر کردم، اما با توجه به اینکه اطلاعات پلیس دنبال سازمان‌دهندگان اولیه جنبش تسخیر وال‌استریت بود، شاید بهتر بود این کار را نمی‌کردم. میراث فلسفی و سیاسی گریبر به‌عنوان یک پژوهشگر، روشنفکر عرصه عمومی و مبارزی مادام‌العمر در راه عدالت اجتماعی که تأثیری عمیق بر فضای فکری چپ معاصر گذاشت، هنوز آن‌چنان که باید و شاید بررسی نشده است. با وجود این، امید به تغییر در وضعیت و ساختار نابرابر جهان یکی از مهم‌ترین میراثی است که او برای آیندگان به‌جا گذاشته است.

 https://www.55online.news/       * David Rolfe Graeberمنبع: گاردین


 

راهکار های پشتیبانی از مبارزات مردم ایران!

فرشید یاسائی

برای یافتن راهکار های پشتیبانی موثر از مبارزات درون کشور که با جذر و مد ویژه خود جریان دارد....ناچاریم کوتاه به وقایع نگاری رسانه ها و اینترنت در ایران... توجه کنیم...اعتراضات اخیر چنانکه میدانیم غیر مترقبه و سهمگین... فضای سیاسی جهان را خیلی سریع بخود جلب کرد... جنبش اعتراضی کشور هیچگاه از اوائل انقلاب  تا امروز اینقدر در سطح جهان پررنگ نبود...!... بخشی از ارباب مطبوعات درون کشوردوست دارند از این اعتراضات گسترده از مفهوم " جنگ روایت ها " نام ببرند تا از حجم گسترده جنبش ضد دیکتاتوری مردم ایران بکاهند!! در همین راستا تعدادی از روشنفکران حکومت اسلامی . از رژیم عربستان سعودی...بیشتر سخن میگویند تا دیگر کشورها... میدانیم دروقایع اخیر دو جبهه رسانه‌ای شکل گرفت. بنا بر روایت حکومتیان عملکرد رسانه‌های خارجی فارسی‌زبان که تحت نام جنگ روایت‌ها عمل کردند... میگویند : اخبار دروغ پخش میکنند که از کمک  های مالی عربستان بهره ببرند... دیگر رسانه های داخلی و ملی...گفته میشود که حقیقت را دیر در اختیار مخاطبان قرار میدهند...و این مورد انتقاد حتی طرفداران حکومت نیز هست...! آنان معتقدند چرا رسانه های ملی تحت تاثیر رسانه های غیر ملی عمل میکنند!

اینکه جنبش  فعلی که سیال عمل میکند... ریشه فرهنگی ، سیاسی و یا مطالباتی دارد.. بین نظریه پردازان درون ایران مورد اختلاف است.... تعداد کمی از این نظریه پردازان از تضاد شیوه زندگی جوانان کشور با هنجارهای جامعه سخن میگویند... حالا چه جریان غالبی وجود دارد...مشخص نیست!... به چند مورد اشاره میکنیم.


افزایش مطالبات نسل جدید :

ظهور تکنولوژی های مدرن ارتباطی، عامل اصلی افزایش و تغییر شکل مطالبات اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی و  حتی اقتصادی شده است. به عبارت دیگر نظام اسلامی امروزه با دو چالش عمیق و اساسی روبه رو است... از یک سو  قادر به شناخت نسل جدید و مطالبات آنرا ندارد . چون مسلح به ایدئولوژی  مچاله شده قرون گذشته است....دوم : افزایش حجم مطالبات نسل جدید از جامعه ای که در آن زندگی و کار میکنند..... . البته این مطالبات و انتظاراتی است که در 43 سال گذشته تلمبار شده است... من وارد عرصه این مطالبات نسل جدید نمیشوم.... من تنها از آنان نام میبرم!

سیستم سیاسی کشور با نسل  جدید نتوانسته رابطه ارگانیک برقرار کند! لذا قادر به پاسخگویی به مطالبات امروز نسل جدید را ندارد... واین معضل از زمانی آغاز شد که نسلهای گذشته چیزی را برای وارث بجای نگذاشتند....! وقتی والدین دهه پنجاه و شصتی فاقد ، رفاه ، آزادی و فرصت رشد و مشارکت در شئونات سیاسی اقتصادی و حتی فرهنگی بودند .....طبیعتا قادر نبودند چیزی به فرزندان خود  انتقال دهند!

نسل جدید از کودکی تکنولوژی مدرن و شبکه های اجتماعی آشنایی دارد. و این آشنایی و اطلاعات از حق مقایسه خود استفاده و با هم نسلان خود در سراسر دنیا آشنا و زندگی آنان را با زندگی خود مقایسه میکند....این مقایسه همان مطالباتی است که نسل جوان کشور از جامعه ، والدین و در نهایت از حکومت میخواهند....!  بهمین دلیل و دلائل عدیده  دیگر که در عرصه جامعه شناسی مطرح است...مطیع و قانع نیست....زیر بار استانداردهای تحمیلی خانواده ، مراکز علمی و حکومت نمیرود و بیش از نسلهای گذشته خود ، سرکش است!

سیستم سیاسی و افرادی  که اکنون در سریر قدرت مطلقه هستند ...پنج یا شش دهه .... با نسل جدید اختلاف سنی دارند و زبان مشترک بین آنان جاری نیست. هر کدام مفاهیم خود را دارند و احتمالا آنان را درست فرض میکنند! حکومتیان دستورالعمل فکری ، گفتاری و رفتاری صادر میکنند گرچه قابل قبول نسل جدید نیست. همان نسلی که در خیابانها و مراکز علمی حضور دارند! تکثر و تنوع  در بین این نسل بسیار زیاد است.....سیستم  و رهبرانش قادر به درک واقعی آنان نیست.... و اجابت خواسته های آنان برای حکومت ایدئلوژیک که خود را بعضا انقلابی هم مینامند...امکان ندارد. لذا به خشونت یا بقول دیگر تنبیه رجوع کرده است...!

چنانکه میدانیم بدنه دولت و بورکراسی بخصوصا بعداز دهه اول انقلاب شدیدا فربه شده است...! و این فربگی بیش از حد به ناکارآمدی آن افزوده است.... نظام اداری شدیدا آلوده به فساد و رانت  و پارتی بازیهای مختلف است که خروجی آنها دائما ذهن جامعه را بخود جلب میکند...و کوچکترین توجهی بر رضایت عمومی نمیشود! حذف نیروهای دلسوز و تفکیک آنان جهت کاهش قابلیت های آنان  در دستور روز قرار گرفته است....اینها و صدها موارد دیگر که باعث تشویش اذهان عمومی شده تنها و تنها در راستای حس بدبینی عمومی در تمامی اقشار جامعه شده است...!

مثلا در همین قضیه حجاب که باعث سرباز شدن زخم  کهنه جامعه شد... سعی میکنم کوتاه بدان برخورد کنم: چندین سازمان ، نهاد و تشکل آشکار و پنهان سالانه میلیارد ها تومان از دولت بودجه  می گیرند تا به قول خویش ،  فرهنگ سازی کنند ....اما درنهایت این پلیس  و نیروی نظامی است که رودرروی مردم قرار می گیرند و به وحشیگیری و اعمال خشونت می پردازند تا اصل قضیه را قلم گیرند.... چون به رهبران قول داده که سریع به اصطلاح خودشان اغتشاش را جمع کنند.... نتیجه آن اعتبار و اعتماد در جامعه مخدوش شده و پلیس عملا به قشون سرکوبگر پیوسته است!

اکنون با کاهش قابلیت های عملکردی سیستم  اداری کشور علاوه بر دامن زدن به بحران اجتماعی که با آن روبرو هستیم....حکومت با میزانی بالا با عدم مشروعیت نیز روبه رو شده است....از نتایج اشتباهات و تکرار آن ... جنبشی است که در برابرما قرار دارد. جنبشی است که اعتماد جامعه و مردم را بخود جلب کرده اما هنوز طبقه متوسط حیران است و نظاره گر ماجراهای آینده است....نداشتن رهبری از خصوصیات مهم و مبرز آن است... جنبش از تمام سازمانها و تشکلها عبور کرده  چون جوان و سرزنده است و قادر است نیروی جوان را بخود جلب و باعث شده که دانشجویان دوباره به صحنه بیآیند....این جنبش فعلا آلترناتیوی ندارد...چون سیال است...!

این جنبش یک نقشه راه است که مسالمت آمیز به جلو آمده.... و خود را در برابر جامعه نمایان کرده است!...میدانیم  معدل سن جامعه بالاتر رفته  و جامعه محافظه کار تر و بزبان دیگر ترسوتر شده که از ریسک وحشت دارد و میکوشد  با رخدادهای پرمخاطره مرزبندی ‌کند....اما نسل جدید این ریسک برای تغییر را بجان خریده است....! جنبشی متولد شده که بخوبی با خطرات آن آشنا است و میکوشد معیارهار را درهم نوردد و بخوبی میداند که جنگ نسلها شروع شده است...!

کوتاه شمه ای از جنبش و علل آن صحبت شد حال می پردازم به راهکار های پشتیبانی از مبارزات مردم ایران :

در فضای خفقانی و سرکوب سیستماتیک در ایران  طبیعی است که نیروی مقاومت در خارج از کشور در راستای جنبش در داخل... میتواند متولد شود .... کاری است سخت چون تجربیات خوشایندی در این زمینه در خارج از کشور نداشتیم....اگر هم وجود دارد چشمگیر نیست...! تشکلها عملا در جمع های کوچک خود قادر به جذب نیرو نیستند . سازماندهی مناسب این کار به افرادی غیر حزبی ...رسیده که در این زمینه موفق تر هستند...برای تدوام آن  اما سئوالات بیشماری منتظر پاسخ هستند....!

نخست : اینکه جنبشی که قرار است پشتیبان مبارزات مردم ایران باشد باید نخست بخود باور داشته و بخاطر بودن فضای باز سیاسی در اروپا و آمریکا به تداوم جنبش کمک و بی توجه به جزر و مد سیاسی در کشور ...کار خود را زمین نگذارد.... نا کارآمدی بدلیل تنوع فکر و اندیشه  باید جبران شود... برسمیت شناختن یکدیگر نه بر قبول آئین و تفکر خود است!...باید قبول کنیم نوع حکومت  ( جمهوری . مشروطه سلطنتی  ، فدرالیسم.....) متضمن آزادی و دموکراسی نیست...! تنوع اندیشه را باید قبول کنیم و بدان احترام گذاریم و برسمیت بشناسیم و تمامیت خواهی را از برنامه سیاسی خود نفی کنیم چون با کشوری سروکار داریم که رنگین کمان است و هر گوشه از این سرزمین رنگ  و بوی خاص خود را دارد! راهکار موثر در این است که جنبش بهیچ وجه نباید در خارج از کشور خاموش شود...هر موقع ما در این چهل سال گذشته خاموش بودیم ... شکست و انشعابات و جدائی از یکدیگر را تجربه کردیم!

 دوم :...اینکه هنوز بسیاری از ایرانیان ساکن اروپا و آمریکا با بی اعتمادی و تردید به این جنبش که میرود به زندگی یکساله خود نزدیک شود ؛ می نگرند... از یکطرف طبیعی است و از طرف دیگر همزمان غیر طبیعی ...کارکردی دوگانه دارد. غیرطبیعی است که جنبش غیر قابل پیش بینی شروع شد که به نظر نگارنده قابل درک بود چون در کشورهایی نظیر ما...حوادث گاها تعیین کننده میشود.... تجربه تونس را بخاطر داریم! در کشور ما نیز مرگ دختری جوان با آهنگ جوانی دیگر...دنیا را بخود مشغول کرد...! طبیعی است از آن جهت که با مردمی سروکار داریم که بیش از صد سال است تحربیات ضد دیکتاتوری داشته و دارد و هیچگاه مرید حکومت ها نبوده است و این خود ارزشی است که اکثر کشور ها و مردمانشان  از آن بی بهره بوده و هستند!

 

 سوم : جنبشی میتواند در خارج از کشور رشد کند ضمن اینکه اهداف مهم آن دفاع از جنبش در داخل است... باید  قادر باشد بر وزن خود بیفزاید و در ائتلافی گسترده (( جبهه آزادیبخش )) را شکل دهد...این جبهه وسیع ائتلاف ملی باید قادر باشد تمام نیروهای موجود با هر نظریه سیاسی اجتماعی را در درون خود جای دهد....باید توجه کرد که بدون یاری نیروها و احزاب و سندیکاهای مترقی جهان کاربرد ضعیف تری خواهیم داشت...ما بیاری کشورهای اروپائی و آمریکائی احتیاج داریم.... چه در سیاست و چه در اقتصاد... وحشت را باید کنار بگذاریم ...عصر جنگ سرد پایان یافته و تئوریهای آنهم مچاله شده است! روسیه و چین هرگزدوستان خوبی برای ما نبوده و نخواهند بود...! باید منش و طرز تفکر انعطاف‌پذیر داشته باشیم تا بتوانیم انعطاف لازم برای مواجهه با واقعیت‌ها را داشته باشیم...!

 

چهارم:... ما در چهار دهه گذشته در خارج از کشور عنایت خاصی به فرهنگ و هنرنداشتیم...این گره کوری بوده که قادر نبودیم آنطور که لازم است با هموطنان خود روابط داشته باشیم تا به مبادلات فرهنگی یاری رسانیم.... تقریبا تمام مسائل سیاسی بود....حال می بینیم که چقدر فرهنگ در جامعه بیشتر اثر گذار است....شروین با یک آهنگ زیبا و احساسی جهان را سراسیمه کرد....! چندین میلیون بزبانهای گوناگون شنیده شد و تاثیرات بجای خود را گذاشت و ایران را به صدر اخبار جهان رساند ...ما در این چهار دهه گذشته چنین حادثه ای را نداشتیم.....لذا لازم است که جنبش در خارج از کشور از هنرمندان ایرانی مقیم کشورهای خارجی بخواهند هنر اعتراضی را گسترش دهند...بقدر کافی امکانات و فرصت های مناسب در خارج مهیا است! ایرانیان داخل کشور باید بدانند که پایگاه مهمی سیاسی فرهنگی تمام فعالیت آنان را رصد میکند و در زمان معین بیاری آنها می شتابد و تریبون آنها خواهند بود.... من چون شخصا با جنبش سندیکائی مردم لهستان آشنا بودم که تقریبا که در سالهای نود میلادی باعث تغییرات بزرگی در این کشور شد...نقش هنر را در آن تجربه کردم....! فرهنگ جاری در جامعه ما بسیارمتنوع و متکثر است و زیرچشمی به موزیک مدرن اروپائی آمریکائی دارد که البته واضح است درک آرمانی حکومت از هنر ، مانع و سد بزرگی است در  برابر آنان...حکومت با تمام سختگیریها توفیقی نداشته و توماج صالحی و شروین حاجی پور.... معادلات آنان را بهم زده اند!

 

پنجم : چنانکه میدانیم ارزش ها ، نگرش  وهنجارها ... در جامعه ما تغییر کرده است. تحولات اعتراضی آغاز شده، جامعه متفاوت و متکثر ایرانی شکل گرفته که در آن زنان نقش آفرینی میکنند، جوانان کنشگر فعال هستند، نخبگان و نهادهای مدنی در زمینه های گوناگون موثر و فعال شده اند، اما کوچکترین تغییری در حاکمیت دیده نمیشود...بزبان دیگر دولت و ملت راه خود را از هم جدا کرده اند....حکومت به توده خاص خود میبالد که بسادگی میتوانه اجاره کند و به خیابانها کشاند....مردم هم بی توجه به این اقدامات تهییجی کار خود را میکنند....! اکنون نسلی به میدان آمده که قدرت خود را از شبکه های مجازی میگیرد نه از نهادهای حکومتی... در شبکه های دنیای مجازی یاد گرفتند متفاوت بیندیشند، متفاوت زندگی کنند و سبک متفاوتی در خانواده، مدرسه و دانشگاه و جامعه داشته باشند....! موفقیت ما در خارج از کشور شناخت این نسل و همزبانی با آنان و درک آنان است....باید اطمینان آنان را خرید و بدان بها داد....! راه دیگری غیرقابل تصور است.... جنبش جوان است.... ما هم باید جوان شویم و خود را باز کنیم...! نباید اسیر دیرفهمی شد. دیرفهمی یعنی از دست دادن فرصت های مساعد و مناسب نباید کوشش شود دچار یک نوع برخورد خطرناک مابین نسلها شویم. قبول کنیم نسل جدید ( چه در خارج و چه در داخل )  از دنیای مجازی تغذیه میشود و  زندگی را برای خود در یک انگاره جدید تعریف کرده است. تداوم نابرابر توزیع امتیازات به نفع نسل قدیم، اعتراضات را تشدیده کرده که این مورد مرگبار ؛ مختص ایران بوده  و مشکل جدی در سراسر کشور بوجود آورده است...!

 

یکی از ویژگی خوب این جنبش ها بدون سر بودن  آن است... البته شاید در آینده نزدیک نیاز به آن احساس شود....توصیه و نصیحت کردن در این برهه آن اعتماد لازمه را بوجود نخواهد آورد. جنبش مایل به اداره شدن ندارد و ما نیز نباید کوشش کنیم با تجربه های بدتجربه داده خویش ، آنان را اداره کنیم.... آنها  به سرعت قدرت تغییر محیط و جامعه شان را دارند و از این نظر از ما سریعتر عمل میکنند! و این از قدرت آنهاست! درست فهمیدن خواست آنان از طریق روش های قدیمی قابل تحقق نیست.

  نسل جوان امروز در جست وجوی آن است که این تفاوت و خواسته هایش را به جامعه نشان دهد و در این کار نیز سرعت لازمه را دارد! بهیچ وجه نمی توان آنچه که امروز در جامعه میگذرد و ما شاهد آن هستیم را با تجربه سال سالهای57 ، 88 و حتی اعتراضات سال های 96 و 98 مقایسه کنیم. جنبش اخیر با همه نمونه های قبلی بسیار متفاوت است... نقش برجسته زنان در این جنبش بسیار چشم گیر است... ورود جوانان و نوجوانان به جنبش ضد دیکتاتوری. تبدیل دانشگاه و دانشجویان غیرسیاسی به سیاسی آغازی دوباره پیدا کرده است. در خاتمه دوباره یادآور میشوم که جنبش ضد دیکتاتوری امروز با تمام جنبشهای بعداز انقلاب فرق دارد و برای نزدیک شدن به آنان باید صبور بود و اعتماد آنان را جلب کرد! مارس 23 پایان.

 

آنارشیستها خرابکار نیستند !

گفتگو با مترجمان کتب کروپتکین متفکر آنارشیست روسی

حضور رضا اسکندری، هومن کاسبی و احسان طالبی

اشتباه مارکس این بود که مانند آدام اسمیت پایه اقتصاد سیاسی خود را بر مقوله تولید گذاشت. اگر نقطه شروع اقتصاد سیاسی را مفهوم نیاز بگیریم، وجه انسانی اقتصاد را برجسته کردهایم.

پیتر کروپتکین یکی از جدیترین و اثرگذارترین اندیشمندان و اقتصاددانان اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است و از مهمترین نظریهپردازان آنارشیسم به شمار میرود. تئوریهای اقتصادی او را بسیار انسانیتر از تئوریهای دیگر اقتصاددانان اثرگذار تاریخ معاصر یافتهاند. زندگی و آرا او همیشه بحث برانگیز بوده است، فرارش از روسیه تزاری به انگلستان و تلاش حکومت تزاری برای ترور او در لندن و همچنین پایبندی مادامالعمر او به آرمانهای آزادیخواهانه و برابریخواهانه سوسیالیسم جدا از هر گونه حزب و حکومت، او را بدل به متفکری یکه کرده که متاسفانه با تمام اثرگذاریاش در ایران چندان شناخته شده نیست.

نشر افکار با دبیری رضا نساجی در ذیل مجموعه متون کلاسیک آنارشیسم، ترجمه و انتشار مجموعه آثار کروپتکین را در دستور کار قرار داده که از این مجموعه تاکنون مجلدات اول، سوم و چهارمش به ترتیب با عناوین تسخیر نان، یاری متقابل و مزارع، کارخانهها و کارگاهها منتشر شده است. جلد دوم هنوز در هزارتوی اخذ مجوز از وزارت ارشاد به سر میبرد. کتاب تسخیر نان: رساله در دفاع علمی از اتوپیای آنارشیستی برای نخستین بار سال گذشته (۱۳۹۸) منتشر شد و چندی پیش نیز به چاپ دوم رسید.

به بهانه چاپ دوم این کتاب جلسه معرفی و بررسی آن در خبرگزاری مهر با حضور رضا اسکندری، هومن کاسبی و احسان طالبی (مدیر تولید نشر افکار) برگزار شد. محتوای این جلسه در دو قسمت منتشر میشود. بخش نخست را که بحث و بررسی پیرامون آرا و افکار کروپتکین است، در ادامه خواهید خواند. بخش دوم به نقد عملکرد وزارت ارشاد در زمینه صدور مجوز انتشار متون نظری اختصاص دارد که روزهای آینده منتشر خواهد شد.

پیش از انتشار این مجموعه، منبع درستی برای مطالعه پیرامون آنارشیسم به فارسی وجود نداشت و همین مساله بدفهمیهایی را از آنارشیسم در ایران باعث شده بود. چه بسیار هرج و مرج طلبیهایی که به غلط به آنارشیسم تعبیر شد و که از آن گذر میکنیم. با مطالعه کتاب تسخیر نان تازه متوجه میشویم که آنارشیسم صرفاً امور سلبی نیست و اتفاقاً مباحث ایجابی در آن حرف نخست را میزند. کروپتکین در تسخیر نان، به ترسیم برنامه عمل برای یک انقلاب اجتماعی میپردازد که اینبار، نه برای اشغال قدرت به دست تجسم سیاسی یک طبقه یا یک حزب پیشرو، که برای امحاء اقتدار دولتی سامان مییابد. انقلابی که تأمین نان برای همه نخستین و اصلیترین شعارش است. مدلی از اقتصاد سیاسی در این کتاب ارائه میشود که هرچند قدمت دارد اما برای ما ایرانیان تقریباً تشریح نشده است. اگر موافق باشید با توجه به اینکه هر دوی شما از مترجمان آثار کروپتکین هستید، بحث را با توضیح مختصری پیرامون زندگی و نظام فکری کروپتکین آغاز کنیم.

اسکندری: پیتر کروپتکین از متفکران نسل طلایی آنارشیسم روسی است. او اصالتاً متعلق به یک خاستگاه اشرافی است و اتفاقاً در بحث تاریخنگاری آنارشیسم از کروپتکین و باکونین به عنوان اشراف زادگان روس یاد میشود. کروپتکین شخصیتی کاملاً علمی است. جغرافیدان، طبیعیدان و زیست شناس است. او همچنین مکتشف است و به بسیاری از مناطق برای اکتشافات و نقشه برداری سفر علمی کرده است.

کروپتکین در فرآیند تحول اندیشه خود از یک آزادی خواه با رگههای ملی گرایانه به یک چپگرای روس و بعدها به یک آنارشیست تبدیل میشود. سالهای سال را هم در تبعید لندن زندگی میکند، تا اینکه با وقوع انقلاب ۱۹۱۷ او میتواند به روسیه بازگردد. سرانجام هم پس از گذشت اندک مدتی از انقلاب و روی کار آمدن بلشویکها، کروپتکین در روسیه فوت کرده و به خاک سپرده میشود.

نامهای که کروپتکین به لنین نوشته با این جملات آغاز میشود که: شما دارید از تزار بدتر میشوید. شما دارید میکشید، دارید زندانی میکنید دارید قانون وضع میکنید و بر مبنای آن محاکمه میکنید و اینها هیچ ربطی به آرمانهای انقلاب اکتبر ندارداما کروپتکین از جمله وزنههای اندیشه کلاسیک آنارشیستی است. او علیرغم اینکه در مقاطعی، بویژه به خاطر مواضعش درباره جنگ جهانی، بسیار مورد نقد جریان آنارشیسم قرار گرفت، اما از متفکرانی است که سهم زیادی در صورتبندی نظری آنارشیسم در دوران خود داشته است. او در عین حال شخصیت به شدت عملگرایی هم بود و همیشه در میدان عمل حضور داشت. یعنی او صرفاً یک نظریهپرداز گوشه نشین نبود و فعالیت عملی او را حتی تا آخرین روزهای زندگیاش هم میتوان دید.

کروپتکین در آخرین روزهای زندگیاش است که نامهنگاریهای پرشوری با لنین آغاز کرده و به نقد سیستم حکمرانی او میپردازد و نقادیاش تا به حدی ادامه پیدا میکند که به کاخ کرملین رفته و با لنین ساعتها به گفتوگو و مباحثه میپردازد و طبیعتاً هم این فعالیتش به نتیجهای نمیرسد.

نقد اصلیاش به سیستم حکمرانی لنین چه بود؟

اسکندری: اگر به نامهای که برای لنین نوشته، دقت کنید محورهای نقدش را فهم خواهید کرد. مشخصه اصلی نقد او بحث اقتدار است. موضوع او این بود پس از تحقق انقلاب باید قدرت به شوراهای آزاد در سطح کشور واگذار میشد و اصولاً قرار بود انقلاب مبتنی بر شکل پیگیرانه و جدی از آزادیهای عمومی باشد. همچنین انقلاب قرار بود مبتنی بر شکل تازهای از مناسبات اقتصادی باشد؛ یک اقتصاد غیرپولی، یا اقتصاد که مبتنی بر همان مناسبات تولید پیش از خود نیست. کروپتکین خطاب به لنین نوشت که قرار بود گسستی رخ دهد، اما هیچکدام از این برنامهها محقق نشد.

نامهای که کروپتکین به لنین نوشته با این جملات آغاز میشود که: شما دارید از تزار بدتر میشوید. شما دارید میکشید، دارید زندانی میکنید دارید قانون وضع میکنید و بر مبنای آن محاکمه میکنید و اینها هیچ ربطی به آرمانهای انقلاب اکتبر ندارد. این روند آغاز شکاف بین سوسیالیسم دولتگرا و سوسیالیسم اقتدار ستیز است. سوسیالیسم دولتگرا شامل مارکسیسم کلاسیک آرمانی، مارکسیسم لنینیسم روسی و مارکسیسم لنینیسم چینی میشود که مقابل آن سوسیالیسم اقتدارستیز است که مشخصاً شامل آنارشیسم میشود و لایههایی از سوسیالیسم انقلابی یا اصطلاحاً چپ رادیکال.

رضا اسکندری

اختلاف این نحلهها را باید در مرزبندی آنها با اقتدار دانست؟

اسکندری: اختلاف میان آنها از همین مفهوم اقتدار شروع میشود. کروپتکین در کتاب تسخیر نان به صورت دقیق میگوید که اگر لحظه پیروزی یک انقلاب، نخستین سوالی که به ذهن انقلابیون خطور کند، این باشد که حال چه نوع حکومتی باید جایگزین حکومت قبلی شود، آن انقلاب شکست خورده است. مقابل این دیدگاه سوسیالیسم دولتگراست که میگوید باید دولت اقتدارگرایی پس از انقلاب روی کار بیاید که برنامهها را پیش ببرد و جلوی قدرت گرفتن ضد انقلاب را سد کند. جدالی از همین جنس باعث شکاف در انترناسیونال و عامل جدایی مارکس از باکونین و جیمز گیوم میشود. همین مساله باعث اختلاف کروپتکین و لنین و همچنین باعث اختلاف و جنگ داخلی اسپانیا نیز شده است. این درگیری هنوز که هنوز است ادامه دارد.

این نکته بسیار مهمی است. با این اوصاف بفرمایید که تفاوت اقتصاد سیاسی مارکسیستی با اقتصادی سیاسی آنارشیستی در چیست؟

اسکندری: کروپتکین در همین کتاب تسخیر نان درباره اقتصاد سیاسی صحبت کرده و گزارهای را به عنوان گزارهای جایگزین مقابل اقتصادی سیاسی مارکس مطرح میکند. او معتقد است که مارکس ایدههای بسیار درخشانی را وارد جریان اقتصاد سیاسی کرده اما همان اشتباهی را که اقتصاد سیاسی پیش از مارکس یعنی آدام اسمیت، ریکاردو و مرتکب شدهاند، مارکس هم تکرار کرده است. به باور کروپتکین مارکس هم مانند قبلیها نقطه شروع اقتصاد سیاسی را اشتباه گرفته است.

نقطه شروع اقتصاد سیاسی که کروپتکین پیشنهاد میدهد، نیاز است. به همین دلیل هم مساله کروپتکین نان، سرپناه و مساله در اختیار گرفتن ثروتها و ابزارهای تولید توسط عموم مردم است. اقتصاد سیاسی در معنای کلاسیکش یعنی از آدام اسمیت تا مارکس از نیاز شروع نمیکند. نقطه شروع آنها از تولید و مناسبات تولید است.

این شکاف را به هر حال کروپتکین بین اقتصاد سیاسی آنارشیستی و اقتصاد سیاسی مارکسیستی ایجاد میکند. اما به هر حال از زمان کروپتکین تا به امروز دیدگاههای متفاوتی به مرور شکل گرفته و صورتبندیهای دیگری نیز در اقتصاد سیاسی آنارشیستی ایجاد شده است؛ که از صورتبندیهای محیطی اکوآنارشیستها و صورتبندیهای نزدیکتر به مارکسیسم مثل تئوریهای پرایس یکی از اقتصاددانان آنارشیست را دربر میگیرد. اما همچنان مساله اساسی مسالهای است که کروپتکین در ساخت نظریه اقتصاد سیاسیاش مطرح میکند؛ یعنی اینکه اقتصاد سیاسی باید راه خودش را از کجا شروع کند و بر اساس چه اصولی پیش رود؟ صورتبندی ارائه شده توسط کروپتکین، پایه اقتصاد آنارشیستی است.

تا اینجای کار متوجه شدیم که فهم ما از آنارشیسم در ایران، تفاوتی ماهوی با معنای اصلی آن دارد. عجیب آنکه برخی سیاستمداران جهان از جمله ترامپ نیز در رویدادهای اخیر آمریکا قصد دارد چنین برداشت نابجایی از آنارشیسم را تبلیغ کند. اگر موافق باشید کمی هم درباره ریشههای تاریخی فهم نادرست از آنارشیسم بحث کنیم.

کاسبی: در مورد ریشه تاریخی این فهم در ایران باید به دورهای باز گردیم که هنوز انترناسیونال اول انشعاب نکرده بود و هنوز آنارشیستها و مارکسیستها کنار هم فعالیت داشتند. این هنگام مفهومی در سنت آنارشیستی پدید میآید تحت عنوان پروپاگاندا بوسیله کردار. صورتبندی اولیه این مفهوم چه بود؟ این بود که ما در جهان امروز کنشهایی را به اجرا میگذاریم که اولاً صورت پیشنمایانه از روابطی هستند که ما در آینده تمنایشان را داریم. آن جامعه آرمانی که میخواهیم به آن برسیم، این اعمال باید بازتابی از همان روابط باشد درون مناسبات کنونی؛ و در وهله دوم نیز نقش تبلیغی ایفا میکند برای ترویج ایدههای آنارشیستی میان مردم و تهییج آنها به عمل.

کروپتکین در همین کتاب تسخیر نان درباره اقتصاد سیاسی صحبت کرده و گزارهای را به عنوان گزارهای جایگزین مقابل اقتصادی سیاسی مارکس مطرح میکند. او معتقد است که مارکس ایدههای بسیار درخشانی را وارد جریان اقتصاد سیاسی کرده اما همان اشتباهی را که اقتصاد سیاسی پیش از مارکس یعنی آدام اسمیت، ریکاردو و مرتکب شدهاند، مارکس هم تکرار کرده استمثلاً در همین ماجرای کرونا، ما در استانهای کردنشین شاهد تشکیل کمیتههای محلی بودیم برای توزیع مواد ضروری و کمک به بیماران. اعمالی از این قبیل در قالب اقدام مستقیم که از سوی بسیاری از آنارشیستها تا به امروز دنبال میشوند، تشکیل پروپاگاندا به وسیله کردار میدهند که شامل خشونت و خرابکاری نیز میشود اما به هیچوجه محدود به آن نیست.

این پروپاگاندا به وسیله کردار در دهه ۸۰ تا ۹۰ قرن نوزده عمدتاً صورت تروریستی به خودش میگیرد: ترورهای بسیاری که آن دوران رخ میدهد به عنوان مثال پادشاه اسپانیا، رییس جمهور آمریکا و که اتفاقاً کروپتکین هم دائماً با این ترورها مخالفت میکند. البته ابتدا کروپتکین مدافع این مفهوم بود اما وقتی این حجم از کنشهای تروریستی را دید صریحاً با آن مخالفت کرد. به هر حال همین روند موجب میشود که پیوند عمیقی میان تروریسم و آنارشیسم در آن دوران ایجاد شود. به همین دلیل در فهم مردم عادی و جریانهایی که دائماً روزنامهنگاران و سیاستمداران نیز به آن دامن میزدند، آنارشیسم برابر شد با تروریسم و همچنین با توجه به دلالتهای اسمی که دارد هرج و مرج طلبی.

در این مفهوم همه آنارشیستها هیچ آرمان ایجابی ندارند و صرفاً یکسری خرابکارند که دست به ترور و سوقصد زده و اماکن را تخریب میکنند. تداعی بین این دو واژه تا همین دوران هم ادامه دارد و چیزی که بیش از همه به آن دامن میزند مخصوصاً در ایران، برخوردی است که مارکسیستها و لنینیستها با این مفهوم داشتند. جزوه پرطرفدار کمونیسم چپرو: بیماری کودکانه و دولت و انقلاب به ایران آمده و با سلطهای که که لنینیستها در گفتمان چپ در ایران داشتند، این جزوه بسیار منتشر شده و آنارشیسم از طریق این جزوه شناخته میشود. یعنی دیدی که چپهای ایران به آنارشیسم دارند از آن جزوه نشات میگیرد و خوانش اشتباهی که لنین یا تروتسکی از آنارشیسم به عنوان هرج و مرج طلبی یا اعمال خشونت کورکورانه داشتند.

اسکندری: یکی از قدیمیترین مواردی که در سیاست با کلمه آنارشی روبهرو میشویم، ذیل جنبش لولرز در بریتانیاست. یعنی جنبشی که معتقد بود که سطوح اجتماعی را باید به صورت قهری به هم نزدیک کرد. این یک شکلی از مبارزه طبقاتی است. لولرها از اولین گروههایی بودند که از آنارشی به عنوان یک موقعیت اجتماعی پساانقلابی دفاع کردند و همان زمان هم اولین سنگ بنای پیوند آنارشی و ترور در مطبوعات سیاسی بریتانیا گذاشته شد. دو حزب اصلی آن دوران بریتانیا بر علیه این جنبش متحد شده و جالب اینجاست که در تمامی نشریات نیز از آنارشی با عنوان خرابکاری یاد شد.

همین رویکرد و همین نگاه تقریباً در تمامی رویدادهایی که آنارشیستها در آن حضور داشتند به طرق مختلفی تکرار شد. به عنوان مثال اتفاقی که از کمون پاریس بعدها بسیار نقل و روی آن بحث شد، مساله ستون وندوم بود که به دستور کمون و به پیشنهاد گوستاو کوربه نقاش، مجسمه ناپلئون بناپارت را پایین کشیدند. مشابه همین رخداد نیز چندی پیش در آمریکا روی داد و در جنبشی که پس از کشته شدن آن سیاهپوست توسط پلیس شکل گرفت، مجسمه یک آدم جنگ طلب و قاتل را پایین آوردند.

از زمان رخ دادن اتفاق ستون وندوم در فرانسه جنبشهای نزدیک به جنبش آنارشیستی یعنی جنبشهایی که خصلت کمونار داشتند همواره با این برچسب روبهرو شدند که شما مخالف تمدن و فرهنگ هستید و این شما ستون وندوم را پایین کشیدید. به هر حال آن ستون فقط مجسمه بود و بر اساس اصول انقلاب کبیر فرانسه اصولاً چنین چیزی نباید ساخته نمیشد و حالا که ساخته شده طبیعی است که پایین کشیده شود. مشابه این اتفاق بارها و بارها تکرار شده است. ترورها در مقطعی از زمان کمک به تثبیت این چهره بسیار کمک کرد. در مقابل شکافی که از آغاز بین مارکس و باکونین و مکتب ساعت سازان یورا، در انترناسیونال اتفاق افتاد و جدایی آنها که به شدت نظری و سازمانی بود در عصر استالین تبدیل شد به یک جدایی سیاسیِ به شدت سرکوبگر.

درباره اقتصاد سیاسی آنارشیستی باید بگویم که آنها دقیقاً از نیاز از مردم و ارضای نیاز مردم شروع میکنند. اقتصاد سیاسی مارکسیستی در تضاد با آنهاست و دقیقاً از تولید شروع میشود. پیامدی که اندیشه آنارشیستی دارد اجتناب از آن اقتصادگرایی و توسعه گرایی خاص مارکسیسم است که نمونههایش را در چین و شوروی دیدهایمدر جنگ داخلی اسپانیا، نیروهایی که در جبههها علیه کودتای فرانکو جنگیدند و دفاع سلحشورانهای از جمهوری کردند، سازمانهای آنارشیستی و کارگری بودند. مشخصاً در ناحیههایی مانند جبهه آراگون و آنارشیستها دست بالا را داشتند و با تمام توان به نبرد مشغول بودند. با این اوصاف اما اینجا مقطعی از زمان است که آن درگیری قدیمی نظری به قیمت خون هزاران آدم و به قیمت از دست رفتن جمهوری اسپانیا و متعاقب آن وقوع جنگ جهانی دوم به واسطه قدرت گیری فاشیسم، تمام شد. مهم اینجاست که دولت کرملین حمایت خود از جمهوری خواهان اسپانیا در جنگ داخلی را منوط به خلع سلاح آنارشیستها و سرنگونی دولت سوسیالیستیمیکند که مورد پذیرش آنارشیستها بود. با این کمک باید احزاب سوسیالیست تعطیل شده و صرفاً حزب کمونیست در اسپانیا حاکم میشد.

به دلیل آنکه در جنگ داخلی اسپانیا حجم قابل توجهی از نویسندگان و روزنامه نگاران از سراسر دنیا به آنجا رفته و مشغول مشارکت در جنگ شدند و اتفاقات را گزارش میکردند، دستگاه تبلیغاتی استالینیستی هم بیکار ننشسته بود و پاتکهای جدی میزد. آن دوران در ایران یکسری از فعل و انفعالات جدی سیاسی رخ داده بود و رسانههای مختلف از نشریات حزب توده گرفته تا مطبوعات حزب دموکرات هرکدام گزارشاتی از جنگ داخلی اسپانیا کار کرده و در آن از خیانتهای آنارشیستها و تروتسکیستها حرف میزدند.

به موجب همین رخدادها این باور در جریانهای چپ ایران به شدت جا افتاد که آنارشیستها جملگی خشونت طلب، تروریست و خائنمسلکاند که باید به هر طریق ممکنی مهارشان کرد. از آن طرف داشتههای متنی فارسی درباره آنارشیسم هم بسیار کم بوده و هست. صرفاً در هفت هشت سال گذشته است که ما شاهد کار شدن جدی متون آنارشیستی هستیم. با انتشار دوره آثار کروپتکین میتوان گفت که از میان متفکران و نظریهپردازان اصلی آنارشیسم، آثاری از سه شخصیت به فارسی وجود دارد: کروپتکین، چامسکی و یک جزوه کوچک هم درباره باکونین.

آثار پرودون هنوز ترجمه نشدهاند؟ به گمانم ترجمهای از کتاب مشهور فلسفه فقر وجود داشته باشد؟ اگر نداشته باشد که بازهم میتوان کتاب و اندیشه دیگری را در ایران مثال زد که دربارهاش بسیار صحبت میشود اما ترجمهای از آن به فارسی وجود ندارد.

اسکندری: فلسفه فقر هیچگاه به فارسی ترجمه نشده است، اما کتاب فقر فلسفه که پاسخ و جوابیه مارکس به پرودون است بارها در ایران ترجمه و منتشر شده است. مقابل چند ترجمهای که از فقر فلسفه وجود دارد، کتاب اصلی که این کتاب در جواب به آن نوشته شده هیچگاه به فارسی درنیامده است. خود من مشغول ترجمه آن هستم.

این نادیده گرفته شدن آثار آنارشیستی در جریانهای فکری ایران معاصر عجیب است. در صورتی است که پیش کشیده شدن مفهوم نیاز در اقتصاد سیاسی آنارشیستی نشان میدهد که آنها تئوریهای ایجابی برای بهبود اوضاع دارند و این نکته بسیار مهمی است.

کاسبی: اتفاقاً اشاره شما به این موضوع جالب است چون کروپتکین در مقاله آنارشیسم، فلسفه و آرمان که کتابش فعلاً چاپ نشده، دقیقاً مبحث را اینگونه آغاز میکند که: عنوان مقاله ممکن است برای شما عجیب به نظر برسد که آنارشیسم هم، فلسفه و آرمانی دارد. مگر صرفاً آنارشیسم یک چیز نیهیلستی و خرابکار با مفاهیم سلبی نیست! من این مقاله را نوشتم تا نشان دهم آنارشیسم بیش از اینکه سویه سلبی داشته باشد سویه ایجابی درباره اقتصاد سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و دارد.

روی دیگر این سکه، اتهام اتوپیایی بودن و رویاپرداز بودن آنارشیستهاست که به واقعیت بیاعتنا هستند و در ابرها سیر میکنند. اما حقیقت این است که اگر ادبیات نظری آنارشیستها را مرور کنید (که البته در دسترس خوانندگان فارسیزبان نیست) بیش از آنکه به ترسیم نقشه آینده یا خیالپردازی درباره جامعه آتی پرداخته باشند، شاهد استراتژیهای عملی هستیم درباره اینکه اکنون چه باید کرد و بهترین کنشها یا تاکتیکها برای به زیر کشیدن سلطه و حرکت به سوی آرمان آنارشیستی کداماند. همانطور که در این مجموعه آثار کروپتکین نیز میتوان دید.

درباره اقتصاد سیاسی آنارشیستی باید بگویم که آنها دقیقاً از نیاز از مردم و ارضای نیاز مردم شروع میکنند. اقتصاد سیاسی مارکسیستی در تضاد با آنهاست و دقیقاً از تولید شروع میشود. پیامدی که اندیشه آنارشیستی دارد اجتناب از آن اقتصادگرایی و توسعه گرایی خاص مارکسیسم است که نمونههایش را در چین و شوروی دیدهایم. این ایده که تولید محور روابط است و ما اگر در شوروی انقلاب کمونیستی میکنیم باید منجر به توسعه هرچه بیشتر اقتصادی شود، توسط مارکسیستها مطرح شد. در این وجه ایده محوری اقتصاد سیاسی در این خلاصه میشود که تضاد بین مناسبات تولید و نیروهای مولد باید برطرف شده تا نیروی مولد و تولید کالا هرچه بیشتر توسعه یابند.

سوال مهم این است که مارکسیسم سرمایهداری را بر چه مبنایی نقد میکند؟ نقد آنها بر این مبناست که مناسبات تولید بر پایه مالکیت خصوصی مانع از رشد بیشتر نیروهای مولد و مانع از تولید بیشتر کالا میشود. به همین دلیل هم ما پس از انقلاب جامعهای انسانیتر و رفاه بیشتر برای کارگران را نمیبینیم. صرفاً استثمار بیشتر در اثر تولید بیشتر است. در مقابل اما کروپتکین صریحاً میگوید که ما با روزی سه ساعت کار هم میتوانیم تمامی کالاهای مورد نیازمان را تولید کنیم، به حدی که رفاه در اختیار همگان باشد و آسایشی که مورد نیاز خانوادههایی در سطح متوسط است، تامین شود.

بنابراین در اقتصاد سیاسی آنارشیستی تمرکز بر تولید کالاهایی مازاد بر آنچه نیاز داریم، نیست. کما اینکه والتر بنیامین هم بعدها این ایده تولیدگرایی و شتابگرایی را با این ادبیات نقد کرد که همگان به دنبال تسریع تاریخ و رشد بیشتر هستند، اما چیزی که به آن نیاز داریم کشیدن ترمز اضطراری است. هیچ لزومی وجود ندارد که اقتصاد از این بیشتر رشد پیدا کند و تولید مدام بیشتر شود. یکی از بحثهای اساسی امروز هم تخریب محیط زیست به دلیل تولید بیش از حد است.

برای مثال، جان بلامی فاستر در یکی از مقالات به اسطوره رشد بیپایان میپردازد که گویا میتوان با پیشرفت نکنولوژی و علم، رشد اقتصادی و افزایش تولید کالا را تا همیشه داد که ابداً این طور نیست و صرفاً موجب نابودی زیست سیارهای با تمام موجودات ساکن بر آن میشود.

تولید بیشتر از نیاز در ساختار اقتصادی هم معضلی به نام دلالی را پیش میآورد.

اسکندری: در مورد داستان تولید و این تلقی از اقتصاد سیاسی در بین معاصرترها یک نظریه پرداز بسیار جدی به نام دیوید گربر ظهور کرده است. یکی از کتابهایش این نظریهپرداز را به همراه آقای کاسبی و یکی دیگر از دوستان سالها پیش ترجمه و منتشر کردیم.

پس از انقلاب اکتبر در شوروی جامعهای انسانیتر و رفاه بیشتر برای کارگران را نمیبینیم. صرفاً استثمار بیشتر در اثر تولید بیشتر است. در مقابل اما کروپتکین صریحاً میگوید که ما با روزی سه ساعت کار هم میتوانیم تمامی کالاهای مورد نیازمان را تولید کنیم، به حدی که رفاه در اختیار همگان باشدگربر نظریه مهمی ارائه داده به نام شغلهای مزخرف. در حقیقت ایده او بحث iww است که یک سازمان کارگری رادیکال است. میگوید که اگر ما مشاغل بی حاصل را که تامین کننده هیچکدام از نیازهای بشری نیستند، حذف کنیم و نیروی آزادشده از این مشاغل را در کنار افرادی قرار دهیم که مشغول تولید نیازهای واقعی انسانی هستند، آنگاه است که ما با هفتهای چهار روز کار با هر روز کاریای چهار ساعت، قادر خواهیم بود تمام نیازهای جان را برآورده کنیم. گربر این را به صورت کاملاً روشن و اقتصادی اثبات کرده است و هیچ چیز عجیبی در روند اثبات او نیست.

کاسبی: کروپتکین هم در کتاب تسخیر نان به این نکته اشاره کرده که بخش کوچکی از مردم واقعاً چیزی را تولید میکنند و بقیه شغلهای کاذبی است که نیروهای کار را به هرز میبرد.

اسکندری: اینکه پایه اقتصاد سیاسی بر تولید گذاشته شود یا نیاز، تفاوت کوچکی به نظر میآید، اما همین تفاوت کوچک در بروندادها و در برنامه عمل سیاسی، تفاوت بسیار عظیمی را ایجاد میکند. اینکه شما مساله و دغدغهتان پرداختن به نیاز است رویکردتان بسیار متفاوت از دغدغه تولید خواهد بود. یعنی شما دیگر نیاز به دولت مرکزی مقتدر ندارید. در حالی که وقتی صورتبندی اصلی این باشد که چطور میتوان کارگران را بیشتر به کار گرفت تا بهرهوری بالاتر رود و چطور میتوان توسعه را بیشتر کرد، با این حالت دیگر نمیتوان اداره امور را به سازمانهای آزادِ مردمنهاد واگذار کرد. این وضعیت نیاز به کسی دارد تا در صدر نشسته و به همه بگوید که چه کار کنند و چه نکنند؟ او باید الگوهای مدیریتی عجیب و غریب بیاورد تا همه به هدف توسعه بیشتر برسند.

کاسبی: یکی از رسواترین مسائل شوروی هم بحث مدیریت علمی کارخانهها بود. آنها در پی پیدا کردن بهترین شرایط بدنی برای کارگر بودند تا بتواند در آن شرایط بیشترین کالا را تولید کرده و کمتر مریض شود. در این حالت کارگر به قول مارکس تبدیل میشود به زائدهای از ماشین و حرکات او هم به صورت ماشینی تنظیم میشوند تا بیشترین بازده داشته باشند.

اما وقتی بر نیاز تمرکز کنیم اقتصاد انسانیتری خواهیم داشت که حتی با سطح تولید کمتر از اکنون هم میتوان به نیازها پرداخت. هماکنون حجم عمده نیرو برای تولید کالاهای پرتی مصرف میشود که کارکرد اصلیشان ارضای خوی تجملاتی ثروتمندان است. بنابراین با سطح تولید کمتر هم میتوان همه نیازها را برآورده کرد و نیازی به سازماندهی سفت و سخت و جنون تولید نیست.

جنبشهای جدید و نظریهپردازانی چون یانیس واروفاکیس که بر حضور و رای مردم در مسائل مهم اقتصادی تاکید دارد و وولف با کتاب اقتصاد را تسخیر کنید تا چه حد از کروپتکین تاثیر گرفتهاند؟

اسکندری: اشنایدر عنوان خوبی به این جریانها میدهد. او ایدهای را به نام جریانهای کنجکاو به آنارشیسم، مطرح کرده است. به باور او همانقدر که بدنه نظریات آنارشیستی در طول تمام این سالها وامدار کروپتکین بوده، تمام جنبشهای کنجکاو آنارشیسم هم وامدار اندیشههای کروپتکین هستند. مساله مهم این است که کروپتکین علیرغم وزن و جایگاه بالایی که برای آنارشیسم دارد بخشی از جنبش انارشیستی است؛ و یکی از ارکان هر جنبش آنارشیستیای این است که شما نمیتوانید به واسطه جایگاهی که یک آدم پیدا کرد به او اقتدا کنید. جریان آنارشیستی بارها و بارها و بارها در مواضع مختلف چه در زمان زندگی و چه در زمان مرگ کروپتکین از نظریات او عبور کرده است.

با این اوصاف اما اگر امروزه ما اقتصاد کاربردیای با مبنای محاسبات و نه نظریات انتزاعی داریم که از امکان پذیری و حتی الزام یک نظام اقتصادی سیاسیِ انسانی دفاع میکند، به واسطه مسیری است که کروپتکین شروع کرده. او از نخستین نظریهپردازانی است که برای اقتصاد سیاسی فرمولبندیهای اساسی آورده است. در کتاب یاری متقابل که هومن کاسبی ترجمهاش کرده، کروپتکین از زیست شناسی و تکامل کمک میگیرد تا به بیان قرن نوزدهمی خودش علمی، بتواند اماکن پذیری این اقتصاد انسانی خود را اثبات کند. بسیاری از نهادهایی که امروزه مواضع آنارشیستی و شبه آنارشیستی دارند به واسطه امتداد پیدا کردن همین دیدگاهها و نظریات است که میتوانند روی موضع خودشان بایستند.

کاسبی: در واقع اکثر جریانهای آنارشیستی و شبه آنارشیستی چه آگاهانه و چه ناآگاهانه یعنی ممکن است کروپتکین را نخوانده باشند و ذکری هم از نامش نکنند ایدههایشان وامدار کروپتکین است. پدیدهای که به تازگی در سیاتل آمریکا با آن مواجه شدهایم یعنی گروههای همبستگی، مدیون آرای کروپتکین بویژه نظریات درج شده در کتاب یاری متقابل هستند اما نمیتوان با اطمینان گفت که کروپتکین خواندهاند، حتی ضروری هم نیست که خودشان کروپتکین را خوانده باشند.

برای مثال در مه ۶۸ پاریس، سازمانهای آنارشیست رسمی در ضعیفترین وضعیت خود تا آن زمان بودند و هیچ نقش فعالی در آن رخدادها نداشتند. تقریباً اشارهای به آنارشیسم وجود ندارد و هیچکدام از کنشگران و سازمانهای دخیل، بر خودشان برچسب آنارشیست نمیزنند، حتی موقعیتگرایان (سیتواسیونیستها که قرابت بسیاری با آن ایدهها داشتند.) اما ما با نگاه عقب متوجه روحیه آنارشیستی در تاکتیکها و اقدامات آن دوره میشویم که به نوعی احیای سیاست اقتدارستیز پس از شکست انقلاب اسپانیا است، برای مثال کمیتههای اقدام. البته باید از این دام نیز پرهیز کرد که بیش از حد در برچسبزنی مشتاقانه عمل کنیم و دیدگاه خاص خودمان را تحمیل کنیم یا ایدهها و اعمالی را آنارشیستی بنامیم که در واقع چنین نیستند. اما مشخص است که بخش اعظم آنچه میتوان در جنبشهای کنونی، حقیقتاً ضدسرمایهداری و برابریخواه تلقی کرد، چه در زمینه اقتصادی به طور اخص، مانند خودمدیریتی کارخانهها، و چه در زمینه کمونیسم به طور اعم، بیشتر مرهون کروپتکین هستند تا مثلاً مارکس.

جنبش تسخیر چطور؟

اسکندری: درباره جنبش تسخیر بحث زیاد است. این جنبش از بزنگاههایی است که آنارشیسم بینالمللی را به دو قسمت تقسیم کرد: کسانی که موافق بودند این جریان هرچند نقدهایی به آن وجود دارد، آنارشیستی و یا شبه آنارشیستی است و گروههایی که معتقد بودند این جریان نه تنها آنارشیستی نیست که نمیتوان آن را یک جریان برابری خواه هم به شمار آورد.

مساله مهم این است که ما از چه ابزار و رویکردی برای تحلیل استفاده میکنیم؟ معتقدم که بهترین راه برای درنیفتادن به این بحث راه حل اشنایدر است که به همه این گروهها میگوییم کنجکاو به آنارشیسم و از آن عبور میکنیم. مگر جایی که به ضرورت باید خود آن جنبش را تحلیل کنیم.

همیشه صحبت بر این بوده که سیاه، بجز سیاه بودن خودش، دیگر چیزی برای گفتن به ما ندارد و صرفاً Noise است و ما در مقام نماینده و در مقام حزب باید Noiseهای این را به Voice ترجمه کنیم. در نهایت مهمترین نکتهای که اکنون در عرصه سیاست باید در نظر گرفت همین نفی نمایندگی استاما مسالهای که برای من روشنتر از جنبش تسخیر است، اتفاقاتی است که این چند ماه اخیر در آمریکا رخ داده. شما میبینید که یک گروه غیر اقتداری بینالمللی مبتنی بر همبستگی مثل آنتیفا به مرحلهای میرسد که رییس جمهور آمریکا برای تروریستی اعلام کردنش به هر دری میزند. آنتیفا مشخصاً یک گروه آنارشیستی است که اثرگذاری سیاسی و اجتماعی عجیبی در آمریکا پیدا کرده و تفکر این گروه را دارد طیف مهمی را در جامعه آمریکایی نمایندگی میکند.

آنتیفا از زمان شکل گیریاش در انتخاب نمادها، شعارها و در انتخاب نحوه عمل و شیوه سازماندهی خود، یک گروه مشخصاً آنارشیستی است. خیلی بیشتر از اتفاق جنبش تسخیر میشود درباره این گروه و عملکردش صحبت کرد.

کاملاً هم آمریکا را به چالش کشید هرچند که تمامی رسانهها سعی در تخریب این گروه داشتند. اما سوال مهمی که اینجا پیش میآید تفاوت میان آنارشیستهای فردگرا با آنارشیستهای سندیکایی است و اینکه چه جنبشهایی در این دو طیف قرار میگیرند؟

اسکندری: آنارشیسم حداقل از نظر نامگذاری طیف بزرگی از ایدهها را دربر میگیرد. بسیاری از ایدهها خودشان را شکلی از آنارشیسم میدانند. در این طیف آنارکوکاپیتالیستها یا جنبش سیاه و زردها هم هستند، جالب اینجاست که یکی از شعارهای جنبش آنتیفا این است که اگر فاشیستی دیدی با او دست به یقه شو اما اگر یک نفر از گروه سیاه و زرد دیدی فرار کن. یعنی اعضای این گروه را یک پله از فاشیستها بدتر میدانند و واقعاً هم ترسناکتر از فاشیستها هستند.

چامسکی به صراحت اعلام کرده که هر آنارشیستی، سوسیالیست است. اگر به این تعریف که بر مبنای یکسری از مقدمات نظری ارائه شده، قائل باشیم، ذیل این تعریف طیفهای مختلفی از آنارشیسم قرار میگیرند. از آنارشیسم فردگرای سوسیالیستی مثل جریانهای مهاجران ایتالیایی در آمریکا گرفته تا آنارشیسم سندیکایی، آنارشیسم کمونیستی، اکوآنارشیسم، آنارشیسم کالکتیویستی و تمامی این گروهها ذیل آنارشیسم تعریف میشوند. مساله مهم میزان اهمیتی است که هرکدام از اینها به مقولههایی چون سازماندهی، فرآیندهای زیست محیطی و شاخصهای دیگری چون جنسیت میدهند. میزان این اهمیت، این گروههای مختلف را از همدیگر جدا میکند. آنارشیسم فردگرا البته آن قسمتش که خصلت سوسیالیستی دارد نه ورژن آمریکایی هنری دیوید ثورو مخالفتی با مفهوم سازماندهی دارد. شاید یکی از کلیدیترین مسائلی که این دو اندیشه با هم دارند مفهوم سازماندهی است. آنارشیسم جمع گرا معتقد است به امکان سازماندهی فاقد اقتدار. آنارشیسم فردگرا معتقد است که هر شکلی از سازماندهی به همراه خود صورتی از اقتدار را میآورد. این درگیری باعث شکاف بین اینها شد. ماجرای تیراندازی به اریکو مالاتستا در آمریکا در زمانی که برای مصاحبه رفته بود، یکی از بارقههای این جدایی است. ولی همچنان نزدیکیهایی بین آنارشیسم فردگرا با آنارشیسم جمع گرا، بسیار زیاد است، یعنی شکاف آشتی ناپذیری وجود ندارد.

کاسبی: لزوماً آنارشیستهای فردگرا با هر شکلی از سازمان مخالف نبودند و نمیتوان آنها را مخالف صرف سازمان نامید.

اسکندری: اگر بخواهیم ساده سازی کنیم یکی از مهمترین محورهای اختلاف همین بحث سازمان است.

کاسبی: بحث بر سر شکلی از آن سازمان ثابت سندیکایی است. آنها بیشتر به دنبال سازمانی سیالتر و غیرساختارمندتر میگشتند که آزادی فردی را سرکوب نکند. افراطیترین صورت آن را در اتحادیه اگوئیستهای اشتیرنر میتوان دید.

یعنی تأکید بر این است که هیچ شکلی از قهر پذیرفته نیست، چه از سوی دولت، چه از سوی مراتب سازمان. اما یکی از مناقشهبرانگیزترین اختلافات میان فردگرایان و سندیکالیستها، علاوه بر بحث آزادی فردی و در پیوند با آن، بحث مالکیت ابزار تولید است که به صورت جمعی باشد یا مالکیت خصوصی بر ابزار و محصولات هر فرد باقی بماند. یعنی فردگرایان به هیچ وجه این ایده را نمیپذیرفتند که ابزار تولید در میان اعضای سندیکا مشترک باشد تا هر کس در جایگاه خود با آنها کار کند و محصولات نیز به این طریق توزیع شوند. بلکه معتقد بودند که هر کس بر زمین یا دستگاهی که با آن کار میکند حق مالکیت دارد و محصولات خود را نیز میتواند آزادانه در بازار مبادله کند که بنابراین بیشتر به نوعی سوسیالیسم بازار نزدیک میشود.

اگر موافق باشید درباره زبان ترجمه هم صحبت کنیم. یکی از منتقدان اشاره کرده که مخاطب فارسی با این ترجمه بسیار آسانتر و بهتر کروپتکین و اندیشههایش را به نسبت مخاطبان در زبان اصلی متوجه میشود و این سخن گزافی نیست. واقعاً ترجمه روان است. قلم کروپتکین هم به این روانی است؟

اسکندری: نسخهای از تسخیر نان که منتشر شد و در سطح جهانی دیده میشود نسخهای است که خود کروپتکین به انگلیسی نوشته است. کروپتکین یک شخصیت علمی و آکادمیک جدی است و همین ویژگی به همراه غیرانگلیسی زبان بودنش در متن به شدت مشخص است. به این معنا که در انتخاب واژه در متن انگلیسی کاملاً مشخص است که کلماتی که کروپتکین به استخدام خود درآورده، بسیار متمایز از واژگانی است که ما در متنهای معمول انگلیسی میبینیم. او بجای واژگان معمولتر و در دسترستر، کلماتی را به استخدام خود میگیرد که دقیقاً نشان دهنده کسی است که انگلیسی را در محیط آکادمیک فرا گرفته است. به همین خاطر متن انگلیسی در مواردی اذیت کننده است؛ جملات طولانی و کلمات کمیاب. اما گذشته از این ویژگی، کسانی که متون بنیادین آنارشیسم را که قرار است به عنوان برنامه عمل به آنها رجوع شود، نوشتهاند، عمدتاً سعیشان این بوده که متن زبان خوشخوانی داشته باشد. در کروپتکین هم این خوشخوانی البته برای یک آکادمیسین غیرانگلیسیزبانی است که دارد به انگلیسی مینویسد.

کاسبی: چون انگلیسی زبان نخست کروپتکین نیست، در برخی موارد بجز کلمات، ساختارهای جملات عجیبند. در روند ترجمه کتاب یاری متقابل برخی قسمتها را ناچار میشدم به ترجمه فرانسه این متن رجوع کنم تا متوجه شوم که کروپتکین دارد به انگلیسی چه میگوید؟

نکته پایانی؟

اسکندری: این چند سال درگیر شدن با متون، نظریات و شخصیتهای آنارشیسم یک چیز را برای من روشن کرده است و آن هم این است که هیچ اتفاق خوبی در هیچ حوزهای بدون همکاری، همراهی و همبستگی آزادانه و برابر انسانها امکان پذیر نیست. در وضعیت هولناک جهان امروز، وضعیتی که هر روز صبح انسانها با هراس به تلفنهای همراه خود نگاه میکنند، فکر میکنم رجوع کردن به آن چیزی که اندیشه آنارشیسم داعیهدارش بوده و هست، دیگر یک سرگرمی ذهنی نیست، ضرورتی برای زنده بودن است. امیدوارم که تمرینمان در این کار بیشتر شود و بتوانیم این ایده را نزدیک به زندگی واقعی کنیم.

کاسبی: میخواهم بحث را با اشاره به اتفاقات اخیر آمریکا تمام کنم. در رویدادهایی که اکنون در آمریکا در حال رخ دادن است، غیر از هیاهوی رسانهای به دلیل کشته شدن جرج فلوید یا ضدیت با نژادپرستی، شاید مهمترین بحث این باشد که سیاهان بر حق خودشان و برابری با سایر مردمان تاکید میکنند. ابراز خودشان در مقام یک انسان برابر با دیگران. بر همین اساس مباحثی که بوجود آمد این بود که سیاهان صدایی برای خودشان ندارند. شرایط اینگونه بود که چند سیاهپوست مشهور و اکثراً سفیدپوستان کلام اینها را به حوزههای عمومی و سیاست، ترجمه و نمایندگی کنند. در واقع جنبش آنارشیستی یکی از مهمترین عناصرش همواره نقد نمایندگی بوده است. شعار انترناسیونال هم رهایی طبقه کارگر به دست خودش بوده است. در نتیجه در اتفاقات اخیر اگر سیاهان را به جای طبقه کارگر بگذاریم، باید تحلیل کنیم که سیاهان در آن سیستم سیاسی رسمی نیاز به نماینده ندارند، بحث سر این است که خودشان حرفی برای گفتن دارند و جایگاهی برابر با تمام انسانهای دیگر.

بحثی که رانسیر در این موضوع دارد با فرق گذاشتن میان Voice و Noise جالب توجه است. سیاهان، بومیها، طبقه کارگر و تمامی به حاشیه رانده شدگان همواره Noise تلقی شدهاند. همیشه صحبت بر این بوده که سیاه، بجز سیاه بودن خودش، دیگر چیزی برای گفتن به ما ندارد و صرفاً Noise است و ما در مقام نماینده و در مقام حزب باید Noiseهای این را به Voice ترجمه کنیم. در نهایت مهمترین نکتهای که اکنون در عرصه سیاست باید در نظر گرفت همین نفی نمایندگی است. این است که ما نیاز به یک عامل انقلابی و حزبی که مارکسیسم روی آن تاکید میکند، نداریم یا حزبی که بخواهیم برای دفاع از حقوقمان به پارلمان بفرستیم. ما در مقام موجوداتی برابر از صدا و سخن خودمان برخورداریم و به دنبال این هستیم که به آزادی برابر و حق تعیین سرنوشت خودمان برسیم. خبرگزاری مهر

 

دسته بندی آنارشیستها

برایان کاپلان*


مترجم: مجید رویین پرویزی

توضیح : این نوع دسته بندی ها را که  اغلب غیر آنارشیستها برای آنارشیسم و آنارشیستها کرده و در موردش نوشته اند. گاها خوانده را دچار سردرگمی میکند...البته این گرایشها معمولا از زمانی شروع شد که آنارشیسم به قاره جدید رسید....در اروپا ما بیشتر با مفاهیم آنارشو کمونیسم و آنارشو سندیکالیسم  برخورد داریم که تاریخ مشخصی دارد.....از آنجا که آنارشیسم ایده بزرگی است که با ایدئولوژی های مختلف تفاوت ماهوی دارد.... ضمن احترام به مولفه های مختلف آنارشسیسم که ترجیح میدهند خود را با پسوند و پیشوند های گوناگون - آنچرا که خود می پسندند - بنامند....ما آنارشیسم را بدون پیشوند و پسوند مینامیم و بدان اعتقاد داریم.... نویسنده این متن که خود اقتصاد دان است به پیچیدگی  مفهوم آنارشیسم بیشتر کمک کرده است. اما با این حال از نحله های فکری آنارشیسمی صحبت میکند که شاید برای خوانندگان جالب و خود را در این مفاهیم بیابند...سردبیر 

چنانچه احتمالا خواننده از پیش میداند، دو جریان فکری تقریبا واگرا در میان آنارشیستها وجود دارد. اولی را به طور کلی به نام آنارشیسم چپ میشناسند و شامل سوسیال آنارشیستها، سندیکا آنارشیستها و کمونیست آنارشیستها میشود. اینها معتقدند که در یک جامعه آنارشیست مردم مایلند، یا آنکه باید حقوق مالکیت خصوصی را طرد کرده و بسیار آن را محدود کنند. نظام اقتصادی در قالب تعاونیها، بنگاههای کارگری و یا کمونها سازمان داده میشود. ارزش کلیدی برای این جریان تفکر آنارشیست مساوات طلبی است و معتقدند نابرابری، به ویژه در پول و قدرت، ناخوشایند، غیر اخلاقی و از نظر اجتماعی محکوم است.

دسته دوم به طورکلی به نام آنارکوکاپیتالیسم شناخته میشوند. اینها معتقدند که در یک جامعه آنارشیست مردم مایلند، یا آنکه باید، نه تنها مالکیت خصوصی را حفظ کنند، بلکه حتی آن را تا در بر گرفتن کل قلمرو جامعه نیز گسترش دهند. هیچ آنارکوکاپیتالیستی تا به حال منکر حق مردم برای اشتراک گذاشتن داوطلبانه داراییهایشان در قالب تعاونی، بنگاه کارگری یا کمون نشده است؛ اما آنها همچنین معتقدند که سازمانهای چندمالکی، نظیر شرکتها، نه تنها کاملا مشروعاند، بلکه احتمالا فرم غالب سازمان اقتصادی تحت آنارشیسم خواهند بود. برعکس آنارشیستهای چپ، آنارکوکاپیتالیستها تقریبا هیچ ارزشی برای برابری قائل نیستند و معتقدند انواع نابرابری - از جمله نابرابری در درآمد و ثروت - مادامی که از راههای صحیح به دست آمده باشند نه تنها کاملا مشروعند، بلکه حتی نتیجه طبیعی آزادی انسانند. بخش بزرگی از آنارشیستهای چپ شدیدا نسبت به اعتبار آرای آنارکوکاپیتالیستها بدبینند و معتقدند که گفتمان آنارشیسم به طور تاریخی چپ گرا بوده است. به عقیده من برای حفظ صحت چنین ادعایی باید بخش بزرگی از تاریخ را بازنویسی کرد. کارل لندوئر که از مورخان بزرگ سوسیالیست است، در کتاب سوسیالیسم اروپایی: تاریخچهای از اندیشهها و جنبشها (۱۹۵۹) مینویسد: مطمئنا بین آنارشیسم فردگرا و آنارشیسم جمعگرا یا کمونیستی تفاوتی هست؛ باکونین خود را یک آنارشیست کمونیست میدانست، اما آنارشیستهای کمونیست هم اعمال زور جامعه بر فرد را تصدیق نمیکنند. تفاوت آنها با فردگرایان در این است که معتقدند بشر، اگر از بند زور و اجبار رها شود، به روابط داوطلبانه از نوع کمونیستیاش روی خواهد آورد، در صورتی که طرف دیگر معتقد است انسان آزاد درجه بالایی از انزوا را ترجیح خواهد داد. آنارشیستهای کمونیست حق مالکیت خصوصی را که توسط قدرت دولت برپاست رد میکنند. آنارشیستهای فردگرا متمایل به حفظ مالکیت خصوصی به عنوان شرط ضروری استقلال فردی هستند بی آنکه روشن پاسخ دهند درغیاب پلیس و دادگاه چطور میتوان مالکیت را حفظ کرد. در حقیقت تاکر و اسپونر پیش تر درباره توانایی بازار آزاد در ارائه خدمات مختلف محافظتی و قانونی نوشته بودند، از اینرو سخن لندوئر حتی در ۱۹۵۹ هم دقیق نبوده است، اما نکته جالب اینجا است که حتی پیش از پیدایش آنارشوکاپیتالیسم مدرن لندوئر ضرورت تمایز میان دوگونه آنارشیسم را احساس کرده که به زعم خودش تنها یکی از آنها میتواند در حلقه سنتی سوسیالیسم جای بگیرد.

آیا آنارشیسم همان لیبرتارینیسم است؟

پاسخ به این سوال دشوار است، زیرا درواقع خود لیبرتارینیسم هم دومعنای متفاوت دارد. در اروپای قرن ۱۹، لیبرتارینیسم اصطلاحی تلطیف شده برای اشاره به آنارشیسم چپ بود. هرچند اینگونه به ایالات متحده راه نیافت. پس از جنگ جهانی دوم، بسیاری از روشنفکران آمریکایی مدافع بازار آزاد که مخالف محافظهکاری سنتی بودند به دنبال عنوانی برای توصیف جهتگیری خود سرانجام لیبرتارینیسم را برگزیدند. (لیبرالیسم کلاسیک و لیبرالیسم بازار عناوین دیگر همین جهتگیری هستند.) نتیجه آن شد که در دو فرهنگ سیاسی متفاوت که به ندرت ارتباطی با یکدیگر داشتند، اصطلاح لیبرتارین دو معنای متفاوت یافت. در حال حاضر تعبیر آمریکایی این اصطلاح کاملا محافل آکادمیک تئوری سیاسی را تسخیر کرده (به لطف تاثیر نوزیک)، اما تعبیر اروپایی آن نیز میان آنارشیستهای چپ چه در اروپا و چه آمریکا همچنان محبوب است. این سردرگمی معنایی وقتی عمیقتر شد که لیبرتارینهای اولیه پس از جنگ اعلام کردند که پیامد منطقی دیدگاه آنها، در واقع گونهای از آنارشیسم است. آنها اصطلاح آنارکوکاپیتالیسم را برداشتند تا خود را از لیبرتارینهای میانه روتر جدا کنند، اما همچنان از اعلام همبستگی خود با جریان کلی تر لیبرتارینیسم طرفدار بازار آزاد خشنود بودند.

آیا سوسیالیسم همان آنارشیسم است؟

اگر یک تعریف سنتی از سوسیالیسم را بپذیریم - به معنای حمایت از مالکیت دولتی بر ابزار تولید - به نظر میرسد که آنارشیستها طبق تعریف سوسیالیست نیستند، اما اگر منظورمان از سوسیالیسم تعریفی که شمول بیشتری دارد باشد - یعنی حمایت از محدودیت شدید یا لغو مالکیت خصوصی - سوال پیچیدهتر میشود. طبق تعریف دوم، برخی آنارشیستها سوسیالیستاند و برخی خیر. بیرون از فرهنگ سیاسی انگلیسی-آمریکایی، رابطه تاریخی نزدیک و طولانیای میان سوسیالیستهای ارتدوکس که خواهان دولت سوسیالیست هستند و سوسیالیستهای آنارشیست که به دنبال نوعی سوسیالیسم غیرمتمرکز و داوطلبانهاند، وجود داشته است. هر دوی این گروهها خواهان محدودیت شدید یا لغو مالکیت خصوصیاند و از این رو هر دو در تعریف دوم میگنجند، اما آنارشیستها علاقهای به مالکیت دولتی بر ابزار تولید ندارند، چرا که اساسا مخالف وجود دولت هستند.

چالش آنارشیستها با سوسیالیستهای سنتی - که تجلی آن را به بهترین شکل در منازعات تلخ کارل مارکس و میخاییل باکونین برای سلطه بر جنبش کارگری اروپای قرن ۱۹ میتوان دید - اغلب به عنوان اختلاف بر سر وسیله توصیف شده است. طبق این تفسیر، هردوی اینها توافق دارند که مطلوبشان یک جامعه کمونی و مساوات طلب است، اما یکدیگر را به ناکارآمدی ابزارهای پیشنهادی متهم میکنند، اما این به نوعی کم رنگ جلوه دادن تعارضی است که در واقع بر سر ارزشهای بنیانی تری به وجود آمده: سوسیالیستهای آنارشیست بر ضرورت خودمختاری و پلیدی استبداد تاکید میکنند، درحالی که سوسیالیستهای سنتی چنین نگرانیهایی را بورژوایی میدانند. وقتی به فرهنگ سیاسی انگلیسی-آمریکایی میرسیم با داستان کاملا متفاوتی روبهرو میشویم. روحیه ضد آنارشیسم سوسیال در آنجا بسیار قویتر است و از اوایل قرن ۱۹ نیز چنین بوده. بریتانیای کبیر منزلگاه بسیاری متفکران شبه آنارشیست و ضدسوسیالیست بوده است، از جمله اوبرون هربرت و هربرت اسپنسر. آمریکا برای آنارشیسم فردگرا حتی زمین پربارتری نیز بوده: طی قرن نوزده، چهرههایی چون جاشوا وارن، لیسندر اسپونر و بنجامین تاکر با آرای آنارشیستی شان که بر آزادی قرارداد و مالکیت خصوصی پایه داشت به شهرت رسیدند و درقرن بیستم متفکران ساکن ایالات متحده منبع اصلی توسعه و صادرات تئوری آنارکوکاپیتالیسم بودهاند.

با این وجود تقسیمبندی جغرافیایی نباید بیش از حد برجسته گردد. آنارشیست فرانسوی پرودون و همین طور ماکس استرنر آلمانی هر دو گونههای تعدیل شده فردگرایی را پذیرفتهاند؛ شماری از آنارشیستهای چپ(اغلب مهاجران اروپایی) در آمریکا به اهمیت دست یافتهاند؛ مثلا چامسکی و موری بوکچین که دو تن از تاثیرگذارترین تئوریسینهای آنارشیسم چپ مدرن هستند.

مهمترین متفکران آنارشیست کدامند؟

مشهورترین آنارشیستهای چپ احتمالا میخاییل باکونین و پیتر کروپتکین بودهاند. از پیر پرودون هم اغلب نام برده میشود هرچند اندیشههایش مبنی بر پذیرش نوع تعدیل شده مالکیت خصوصی منجر به کنارگذاشتن او توسط برخی چپها شده است. از چپهای متاخر میتوان اما گلدمن، موری بوکچین و نوام چامسکی را نام برد.

آنارکوکاپیتالیسم عمده شکلگیریاش را در نیمه دوم قرن ۲۰ شاهد بوده. دوتن از مشهورترین مدافعان آنارشوکاپیتالیسم موری روتبارد و دیوید فریدمن هستند، البته چند پیشرو مقدم بر اینها هم بودهاند، ازجمله اقتصاددان بلژیکی گوستاو دومولیناری. دو آنارشیست قرن نوزدهمی هم که با برخی اغماضها توسط آنارکوکاپیتالیستهای مدرن پذیرفته شدهاند عبارتند از؛ بنجامین تاکر و لیسندر اسپونر. دنیای اقتصاد.

Bryan Caplan *  

پيير ژوزف پرودن کنار گذاشته شده ؟

ادوارد کاستلون *

دويست سال پس از تولد پيير ژوزف پرودن، در ١٥ ژانويه ٢٠٠٩، در باره اوچه مي دانيم ؟ جمله اي معروف مالکيت دزدي است !، همين و بس. کسي را که شارل اوگوستين سنت بو، بزرگترين نويسنده عصر خويش مي دانست و ژرژ سورل برجسته ترين فيلسوف قرن نوزدهم مي گماشت، درپستوي کتابخانه هاي آزاديخواهان و فرهيختگاني چند پناه جسته است. بر خلاف ديگر متفکرين و نويسندگان هم عصرش ـ کارل مارکس، اگوست کنت، ژول ميشله و ويکتورهوگو يا آلکسي دو توکويل ـ موسسات انتشاراتي بزرگ اعتنايي به او ندارند.

ليکن سالگرد صد سالگي وي در سال ١٩٠٩، در فراموشي سپري نشد. رئيس جمهور وقت، ارمان فلير، به شهر بوزانسون، زادگاه وي سفر کرد تا از مجسمه برنزي به يادبود پدر آنارشيسم پرده برداري کند. در آن زمان، جامعه شناسان هوادار دورخيم (١)، حقوقدانان و وکلاي جمهوري خواه طرفدار لائيسيته، نظريه پردازان سنديکاليسم انقلابي و حتي سلطنت طلبان مخالف مجلس به پرودن توجه داشتند.

اما موج سنديکايي ـ آنارشيستي آن سال ها به سرعت مسير عوض کرد. روشنفکران و کارگران که قبل از جنگ اول جهاني پرودن را قبول داشتند، پس از انقلاب اکتبر سعي کردند وي را مظهر ضديت با مارکس جلوه دهند. صلح طلبان که هوادار تشکيل جامعه جهاني بودند، نظرات فدراليست او را مطرح کردند و طرفداران ويشي برخي جنبه هاي صنف گرايانه تفکر او را برگزيدند تا به رژيم خود مشروعيت بخشند. اين امر به نجات مجسمه پرودن ياري نرساند و در دوران اشغال فرانسه توسط نازي ها مجسمه اش را آب کردند، اما در عين حال اعتبار اين متفکر نزد افراد مترقي نيز تا مدت ها خدشه دار ماند.

چرا که دوران پس از جنگ در فرانسه همراه با سلطه روشنفکران مارکسيست چپ بود و همه ديگر تفکرات قرن نوزدهم، هر چند غني، به عقب رانده شد. از جمله نظرات پرودن، که راهي مياني بين مالکيت خصوصي (در تملک گرفتن انحصاري دارايي ها به صورت فردي) و کمونيسم (در تملک گرفتن و پخش دارايي هاي افراد به صورت مساوي توسط دولت) پيدا کند.

اين پيش قراول آنارشيسم راه سومي، از کجا آمده بود ؟ پدرش توليد کننده آبجو و مادرش آشپز بود. پرودن در زمينه ادبيات کلاسيک استعداد زيادي داشت اما به دليل وضع مالي خانواده ترک تحصيل کرد و در چاپخانه اي مشغول به کار شد. با تشويق برخي از بزرگان زادگاهش، فرانش کنته، پرودن توانست بورس سه ساله اي بگيرد و براي ادامه تحصيل در رشته زبان، منطق و فلسفه به آکادمي شهر بزانسن برود. در آن جا پرودن به اختلافات طبقاتي و تجربي که وي را از ديگر اعضاي انستيتو که راهنماي پژوهش هايش بودند، جدا مي کرد پي برد. در ضمن حد و مرزهاي تلاش هاي ليبرال هاي دوران پس از استقرار مجدد سلطنت ژوئيه را نيز بازشناخت، تلاش هايي که بر ظرفيت هاي والاي صاحبان ثروت متکي بود.

آن زمان دوران راي گيري بر اساس ماليات بود (يعني تنها افرادي که از حد معيني بيشتر ماليات پرداخت مي کردند حق راي داشتند ـ م) : آن که مال دارد به فردي که از او هم ثروتمند تر باشد راي مي دهد. در مقابل حق خدشه ناپذير مالکيت، واقعيت فقر و بي بضاعتي، اميد ليبرال ها که در همان زمان خيال داشتند نظم اجتماعي را در جامه حقوق مدني فردي مسقر سازند، کتمان مي کرد.

بعد از روز هاي ژوئن ١٨٤٨، او به يکي ازمورد حمله قرار گرفته ترين چهره ها ي دوران خود بدل شد

پرودن که معتقد بود تقسيم ثروت در جامعه مهم تر از شکل نمايندگي سياسي مردم مي باشد، راه حل رفع نابرابري هاي جامعه را در گسترش حق راي به بخش وسيعتري از مردم، که از سوي جمهوري خواهان پيشنهاد مي شد، نمي ديد. اين ارزيابي وي را به اقتصاد سياسي رهنمون ساخت.

او معتقد بود که ارزش هر شي مي بايست بر اساس کارآيي آن محاسبه شود، يعني به نسبت تاثيرات اجتماعي واقعي و مادي آن شي. اقتصاد دانان هم عصر وي که گردش ثروت از طريق مبادله برايشان اهميت داشت، ارزش اشيا را مستقل از نياز هاي توليدکنندگان براي ادامه کار تعريف مي کردند. ژان باپتيست سي (١٧٦٧ ـ ١٨٣٢) طرح مي کرد که کالا ها با کالاهاي ديگر مبادله مي شوند. اين بدان معناست که فروش يک کالا با رونق گرفتن تجارت کالاهاي ديگر بالا مي رود و در وهله آخر، ارزش کالا بر اساس هزينه تامين آن ارزيابي مي شود، از اين رو به اين دليل که ارزش کالا بر اساس قرار داد ها مشخص مي شود، داراي مبناي ثابتي نمي باشد. مطابق نظر پرودن، به اين ترتيب ارزش کالا خارج از کارايي آن تعيين مي شود. درست است که تعادل بين توليد و مصرف مد نظر مي باشد، اما براي نيل به اين منظور، کالاي به فروش رسيده و ميزان کاري که براي توليد آن انجام گرفته مي بايست پيوسته در تعادل باشند. اما تعريف حقوقي مالکيت سد راه مبادله برابرانه است چراکه ثروت در دست مشتي مالک، بهره خوار و سرمايه دار انباشت شده است. لازم است که از قانون راه کارهاي ژان پابتيست سي قرائتي انقلابي تر صورت پذيرد ( قانوني مبتني بر اين اصل که عرضه آفريننده تقاضاست).

جالب است که اين نظرات، اقتصاد دانان معاصر پرودن مثل آدلف بلانکي، برادر لويي اوگوست انقلابي را به خود جذب کرد. به نظر مي رسيد مشخصه نا متداول اين نظريات بتواند بين تفکرات انتقادي سوسياليست ها (که پرودن نوشته هاي پيچيده و نومسيحي آن ها را که به نظر او احساسات آبکي و خيرانه اي مثل برادري را مطرح مي کردند، مورد انتقاد قرار مي داد) و نظرات اقتصاد دانان ، حقوق دانان و فيلسوفان هوادار نظم موجود، پلي برقرار کند.

در اين چارچوب، مارکس، نظريه ارزش اضافه پرودن که در مالکيت چيست ؟ (١٨٤٠) طرح شده بود را مورد تمجيد قرار داد : گفته مي شود که سرمايه داري ، دستمزد روزانه کارگران را پرداخته است ؛ براي اينکه دقيق تر گفته باشيم، سرمايه داري به تعداد کارگران اجرت روزانه پرداخته است. معناي اين دوجمله دقيقا مترادف نيست، چرا که سرمايه داري مزد نيروي عظيم ناشي از اتحاد و هماهنگي کارگران، آنچه از همگرايي و همزماني تلاششان توليد شده است را نپرداخته است. دويست سرباز هنگ پياده در عرض چند ساعت ستون ابليسک لوکسر را بر پايه اش استوار کردند(اين ستون در ميدان کنکورد پاريس نسب شده ـ م.). آيا يک نفر به تنهايي در عرض دويست روز از پس اين کار بر مي آمد ؟ اما بنا به محاسبات سرمايه دراي، مجموع حقوق آن دويست نفر معادل دويست روز دستمزد يک نفر است. کاشتن بذر در زميني باير، ساختن يک خانه، به راه انداختن يک کارگاه، همه اين ها مثل ستون ابليسک مي بايد برپا شود. کوهي که بايد جابه جا کرد. کوچکترين ثروتي که بوجود مي آيد، محقر ترين کارگاه ها و به راه اندازي خرده پاترين صنايع مستلزم هم نوايي استعداد هاي مختلف است که از توان يک فرد تنها خارج مي باشد.

بدون شک مارکس نيز با انتقادات پرودن به آنچه در نوشته هاي سال ١٨٤٤ اش کمونيسم سطحي مي ناميد موافق بود. گسست بين اين دو نفر که در پاريس با يکديگر معاشرت داشتند در سال ١٨٤٦ پيش آمد. مارکس نيش قلم خود را متوجه نويسنده اي کرد که همانطور که در نامه گسست خطاب به او نوشت در نظر داشت مالکيت را آرام آرام روي شعله کم از بين برد. او خواست پرودن مبني بر آشتي پرولتاريا با طبقه متوسط براي بر اندازي سرمايه داري را به مثابه تمايلي خرده بورژوايي مي دانست که دائما بين سرمايه و کار در نوسان است، بين اقتصاد سياسي و کمونيسم.

به دنبال انقلاب ١٨٤٨ و استقرار جمهوري دوم، پرودن به عنوان نماينده مجلس انتخاب شد و در کميسيون مالي آن شرکت کرد. او در اين کميسيون تقاضاي تاسيس بانک ملي با سيستم مالي متمرکز را کرد ؛ پيشنهاد کرد که پشتوانه پول، توليد و تنها داراي ارزشي اسمي باشد (در آن زمان پشتوان پول طلا بود). او همچنين کاهش نرخ بهره و تعرفه مدت دار، اجاره و کرايه زمين را نيز تقاضا کرد. بعد از آن روز هاي ماه ژوئن (٢) همين پيشنهادات باعث شد که او مورد استهزاء و بيش از همه مردان سياسي آن دوران مورد حمله روزنامه هاي بورژوازي قرار گيرد.

برنامه هاي اصلاحي پرودن با شکست مواجه شد، او به تعمق درباره دشواري هاي نمايندگي سياسي نشست. به نظر او تجربه جمهوري دوم اليگارشي منتخبيني را بوجود آورد که نمايندگان در راس آن نقش نماينده واقعي را ندارند و ابراز نظر شهروندان در مورد قوانين تنها به صورت غير مستقيم آن هم در هنگام انتخابات قانونگذاري انجام مي شود.

از اين رو در اکثر موارد مردم در مقابل نمايندگانشان ناتوان اند و تنها با عدم انتخاب مجدد آن ها مي توانند نارضايتي خود را ابراز کنند. در عمل گسست بين انتخاب کننده و منتخب خيلي زود صورت مي گيرد. پرودن مي گويد: بايد در اين محيط بسته که نامش مجلس ملي است زندگي کرد تا بتوان درک نمود که چگونه افرادي که اکثرا کاملا از وضعيت کشور ناآگاهند، آن را نمايندگي مي کنند. (اعترافات يک انقلابي ١٨٤٩).

پرولتاريا بايد انجمن هايي مبتني بر اصل تعاوني را ايجاد کند

تحليل او از يک مشاهده ساده فراتر مي رفت : او معتقد بود که قانون اساسي سال ١٨٤٨ قدرت اجرايي زيادي به رئيس جمهور داده و تحول به سوي يک ديکتاتوري اجتناب ناپذير گشته است. او به دليل بيان اين امر که مجلس تضعيف شده و به خاطر افشاي رفتار هاي لويي ناپلئون بناپارت (٣) زنداني شد. برخورد چاکرمآبانه بورژوازي در مقابل کودتاي ٢ دسامبر١٨٥١ و محبوبيت رژيم امپراتوري در بين اقشار مردمي وي را بسيار مايوس کرد. او با تلخي از کنج زندان ، استقرار امپراطوري دوم را نظاره مي کرد (در همين شماره به گوشه اي از نوشته هاي چاپ نشده وي در اين دوران توجه کنيد).

پس از رهايي از زندان در سال ١٨٥٢ بر عليه انباشت ثروت در دست مشتي سرمايه دار ـ که به دنبال واگذار کردن راه آهن و دسايس سوداگران بورسي رشد کرده بودند ـ قد علم کرد. در سال ١٨٥٨ مجبور به جلاي وطن شد و به بلژيک پناه برد تا پس از چاپ کتاب ضد روحانيتش عدالت در انقلاب و در کليسا مجددا زنداني نشود. در پايان زندگي اش به پاريس بازگشت و از هر زمان بيشتر نسبت به دموکراتيک بودن انتخابات عمومي بدبين بود.

در آخرين نوشته هاي قبل از مرگش، روز ١٩ ژانويه ١٨٦٥، حتي بيهوده بودن وجود کانديداهاي کارگري را به ميان کشيد. پرولتاريا بايد خود را از نهاد هاي بورژوازي رها کرده انجمن هايي بر مبناي اصل تعاوني ايجاد کند و روابط دوجانبه را نهادين سازد. خلاصه کلام، بايد دموکراسي کارگري برپاسازد.

اگر برخي جنبه هاي نظرات پرودن را کنار نهيم (زن ستيز، مرد سالار و تا حدي ضد يهود) مشخصاتي که متاسفانه نزد سوسياليست هاي قرن نوزدهم ديده مي شد، بقيه افکار وي هنوز مطرح است. بويژه آنچه به بدبيني نسبت به عملکرد سيستم دموکراتيک در کشور هاي پيشرفته سرمايه داري بر مي گردد. چرا که هنوز هم اين اطمينان وجود ندارد که منافع طبقات مردمي و کارگران، امروز بهتر از زمان پرودن توسط احزاب سياسي نمايندگي شود.

در مجموعه تلاش هاي کنوني براي مدرنيزه کردن سوسياليسم، جايي نيز براي ايدئولوژي اي که گسست طبقاتي مسالمت آميزرا مطرح مي کرد وجود دارد که سازماندهي جامعه را بر اساس تقسيم کاري مبتني بر تعاوني مطرح و اختلاف کمتري بين درآمد ها را طلب مي کرد؛ عدالت خواه بود ضمن اينکه اقتصاد را نيز مد نظر داشت، نمايندگي بر اساس موقعيت اجتماعي ـ حرفه اي را بر انتخابات عمومي ترجيح مي داد، چرا که اين نوع انتخاب به زعم او مي توانست هر لحظه به سوي سزاريسم منحرف شود ؛ به سوداگران و سرمايه داران بزرگ اعلام جنگ مي کرد، هوادار فدراليسم غير متمرکز و نه مبادله آزاد بود ؟ و يا پرودن بيشتر به درد افراد حاشيه اي و خارج رسانه ها مي خورد که محيط هاي کاملا بسته آزادگراي (ليبرتر) خود را بر صفحه تلويزيون تر جيح مي دهند ؟

بدون آنکه در انتظار واهي سفر رئيس جمهور روز ١٥ ژانويه به بزانسون براي بزرگداشت دويست سالگي تولد پرودن باشيم، دست کم مي توان اميد داشت که اين متفکر و مبارز گوشه اي از شهرت صد سال پيش خود را باز يابد.  لوموند دیپلماتیک

١ - اميل دورخيم (١٨٥٨ ـ ١٩١٧) با توسعه علم بررسي داده هاي اجتماعي، رشته نويني را بنيان نهاد : جامعه شناسي.

٢ - مجلس ملي که بعد از انتخابات ٢٣ آوريل ١٨٤٨ در دست اکثريت محافظه کاربود، کارگاه هاي ملي را بست ـ نهادي که براي بيکاران پاريس شغل آفريني مي کرد ـ اين تصميم شورش خشونت باري را در پايتخت بر انگيخت. بين ٢٢ و ٢٦ ژوئن ١٨٤٨ بيش از ٤ هزار شورشي کشته شدند و همين تعداد به الجزاير تبعيد گرديدند.

٣- که فاتحانه در دسامبر ١٨٤٨ به رياست جمهوري انتخاب شده بود.

 Edward CASTLETON*

    Pierre-Joseph Proudhon*

 

نگاهی به جنبش اخیر ضدسانسور در کوبا

 نادر تیف

در ماه نوامبر ۲۰۲۰  حرکتی در کوبا رخ داد که بیسابقه بود. این جنبش با نام سان ایسیدرو، از ۶۰ سال پیش بدین سو روی نداده بود. این جنبش علیه نیم سده سانسور شکل گرفت، هر چند قانون تازهای را برای محدودیت بیشتر آزادی بیان و آفرینش فرهنگی و ادبی بهانه کرد.

پیش از آن که نگاهی به این جنبش بینظیر انداخته شود بد نیست چند نکته تدقیق گردد. مقولات امپریالیسم و ضدامپریالیسم دوگانهای به جا مانده از فرهنگ سیاسی فیدل کاستروست که هم در کوبا و هم در جهان در ارتباط با مسائل این کشور جا انداخته شد. به محض این که اعتراض و مطالبهای در کوبا مطرح میشود، حکومت فوراً به آن انگ ارتباط با امپریالیسم آمریکا میزند تا بهانهای برای سرکوب بتراشد. اما این دوگانه کمکی به فهم مسائل متعدد اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی که کوبا با آن دست به گریبان است، نمیکند. این دوگانه، امپریالیسم/ضدامپریالیسم، در خارج از کوبا نیز دولتهای اروپایی و آمریکای لاتین را به سکوت واداشته و نتیجهاش به جز این نبوده که دولت ایالات متحده آمریکا با گروههای فشار خود یکهتاز میدان گردد و اتفاقاً دست دولت کوبا را در سرکوب بازتر کند. پرواضح است که نمیتوان با اتکاء به یک راست افراطی چون ترامپ به جنگ اختناق موجود در کوبا رفت.

هیچکس نمیتواند دستاوردها  و پیشرفتهای کوبا را در زمینه آموزش و بهداشت نادیده بگیرد یا آنها را نفی کند. اما مشکل آنجاست که بر بیش از پنج دهه خودکامگی و خفه کردن هر گونه حق مخالفتی که پایهگذارش فیدل کاسترو بود و پس از مرگش نیز ادامه دارد، سرپوش گذاشته میشود. آری کوبا در آمریکای لاتین برای سیستم بهداشت و آموزشی که دارد مثالزدنیست، اما در عین حال جزو آخرین کشورهای همین منطقه است که ابتدائیترین حقوق سیاسی و مدنی را لگدمال میکند. احتمال ایجاد چنین وضعیتی بدون قبضه قدرت به دست یک نفر کم بود. زمانی که فیدل کاسترو سال ۱۹۵۹ قدرت را به دست گرفت عملاً تا سال ۱۹۷۶ با حکم حکومتی فرمانروایی کرد. سپس قانون اساسی جدیدی تصویب شد. فیدل کاسترو شخصاً تدوین این قانون اساسی را زیر نظر گرفت. قدرت سال ۲۰۰۶ به برادرش، رائول واگذار شد. فیدل کاسترو در تمام این سالها سه منصب اصلی حکومت که عبارتند از: رئیس شورای حکومت، رئیس شورای وزیران و دبیر اولی حزب کمونیست را بر عهده داشت. فیدل کاسترو رسماً در فوریه ۲۰۰۸ از ریاست شورای دولت و شورای وزیران استعفاء کرد و تا ۱۹ آوریل ۲۰۱۱ دبیر اول حزب کمونیست باقی ماند.

نکته دیگری که نباید پیش از بحث اصلی فراموش گردد همانا تحریمهای اقتصادیست که ایالات متحده آمریکا از سال ۱۹۶۲ به کوبا تحمیل کرد. واقعیت این است که تا وقتی بلوک شرق و مشخصاً اتحاد جماهیر شوروی وجود داشت، کوبا میتوانست بیشتر نیازهایش را در مبادلات با آنها تأمین کند. با این حال در طی تمام این سالها این مردم کوبا بودند که فشارهای تحریمهای اقتصادی را تحمل کردند در حالی که دولت با دستمایه قرار دادن همانها همواره به سرکوب و لگدمال کردن ابتدائیترین حقوق مدنی مردم ادامه داد. از سوی دیگر شاهد بودیم که دو دولت کوبا و آمریکا در ژوئیه ۲۰۱۵ روابط دیپلماتیک خود را از سر گرفتند و سفارتهای خود را بازگشودند و حتا باراک اوباما همان تحریمها را تعدیل نمود، اما وضعیت معیشتی مردم بهبود نیافت و اختناق همچنان ادامه پیدا کرد. وقتی دونالد ترامپ محدودیتها را بازگرداند، وضعیت بدتر شد و عزم حکومت کوبا برای خفه کردن هر انتقادی دوچندان گردید. اکنون با انتخاب بایدن، رئیسجمهور کوبا اظهار امیدواری کرده است که بتوان گفتوگوها را از سر گرفت. اما بر خلاف آن چه میگل دیازکانل گفته است که کوبا بر سر سوسیالیسم مذاکره نمیکند، این دولت با اصلاحات اقتصادی که کرده و اصلاحات دیگری که در دست است، کمر به بازسازی سرمایهداری خصوصی بسته و نیازمند به گستردهترین ارتباطات با جهان و قدرتهای بزرگ سرمایهداری از جمله آمریکاست. سرمایهداری دولتی کوبا چندین دهه است که در بحرانی مزمن و ژرف گرفتار است.

باری، دولت کوبا قانونی را تدوین کرد که نام قانون ۳۴۹ را گرفت. عدهای از هنرمندان، استادان دانشگاه، روزنامهنگاران مستقل و فعالان آنارشیست کارگاه لیبرتر آلفردو لوپز* اواخر ماه نوامبر ۲۰۱۸ تشکیل جلسه دادند تا با تظاهرات در خیابانهای هاوانا علیه این قانون اعتراض کنند. آنان گفتند که این قانون میخواهد آزادی بیان را محدودتر کند و حق آفرینش هنری مستقل را لگدمال نماید. این جلسه در سان ایسیدرو که نام محلهای قدیمی در هاواناست، برگزار شد. از سوی دیگر پس از تدوین این قانون کنسرت اعتراضی در همین محله برپا شد، اما پلیس آن را برهم زد. مردم محله یکپارچه از هنرمندان معترض پشتیبانی کردند.

هر چند حکومت کوبا موفق شده بود از زمان استقرار در سال ۱۹۵۹ تاکنون هر گونه صدای فرهنگی غیردولتی را خفه کند، اما قانون ۳۴۹ چنان موجی به وجود آورد که حتا جوانان وابسته به نهادهای فرهنگی رسمی صدایشان بلند شد و با حرکت مستقل هنرمندان به جنبوجوش افتادند. حدود سی نفر از آنان نامهای به وزیر فرهنگ نوشتند و خواستار دیدار با او شدند تا قانون مذکور بازنویسی شود. این در حالی بود که فعالان جنبش سانایسیدرو خواهان لغوش بودند. با این حال این فعالان با جوانان خواستار جلسه ابراز همبستگی کردند و گفتند که مایل هستند اگر دیداری برگزار میشود در آن شرکت کنند. اما وزارتخانه هیچ وقعی به درخواستشان نگذاشت. سرانجام معاون وزیر فرهنگ با نویسندگان نامه دیدار کرد بیآنکه نتیجهای حاصل گردد. دیگر بر همگان مبرهن شد که دولت هیچ فعالیت فرهنگی مستقلی را برنمیتابد. البته پیشتر دولت کوبا همین سیاست را پیش برده بود. برای مثال جشنواره موسیقی هیپ-هاپ، یک برنامه شعرخوانی و جشنواره سینمای جوان را حذف کرد.

جنبش سانایسیدرو میخواست برای نخستین بار روز ۷ دسامبر ۲۰۱۹ مقابل وزارت فرهنگ تجمع کند که مقدور نشد. سپس تجمع به پارکی منتقل شد، اما نه فقط پلیس مانع آن شد بلکه چندین هنرمند برای ساعاتی بازداشت شدند. دولت پس از این ماجرا اجرای قانون ۳۴۹ را اعلام کرد.

نیروهای امنیتی کوبا  از ۹ تا ۱۹ نوامبر ۲۰۲۰ فشارهای خود را به جنبش سانایسیدرو دوچندان کردند، چرا که هنرمندان، شاعران، دگرباشان جنسی، دانشگاهیان و روزنامهنگاران مستقل علیه حبس خواننده رپ به نام دنیس سولیس گونزالز به اعتراض برخاستند. او را ۹ نوامبر دستگیر کردند و فقط دو روز بعد به اتهام توهین به مقامات به ۸ ماه زندان محکوم نمودند. سولیس گونزالز که عضو سانایسیدرو هم هست به زندان فوقامنیتی والیهگرانده در حومه هاوانا فرستاده شد.

چندین تن از فعالان جنبش سانایسیدرو تصمیم گرفتند با خواست آزادی دنیس سولیس گونزالز دست به اعتصاب غذا بزنند. اعتصابگران در سومین اطلاعیهاشان از جمله نوشتند:امروز ساعت ۴ صبح مأموران امنیتی حکومت به محل اعتصاب آمدند و مایعی کدر را که به نظر ما اسید است، از زیر در به درون ریختند...آنان بعداً از پشتبام همان اسید را روی پاسیو پاشیدند. در این مکان منبع آب آشامیدنی ما و همسایه وجود دارد. آنان در همین اطلاعیه خواسته خود را برای آزادی دنیس سولیس گونزالز تکرار کردند و در ضمن خواستار بستن مغازههایی شدند که اجناسشان را به دلار آمریکا میفروشند. از سوی دیگر اریکا گوارا روساس، مسئول کشورهای قاره آمریکا در عفو بینالملل در باره وخامت وضعیت سلامتی اعتصابگران غذا هشدار داد و خواستار رسیدگی به مطالبات آنان شد. مأموران امنیتی دولت کوبا سرانجام به دفتر جنبش سانایسیدرو حمله و ۱۴ نفری را که در آن بودند به بهانه مبارزه با کرونا بیرون کردند. اعتصابگران صدها پیام با مضمون ما شما را زنده میخواهیم برای پایان دادن به اعتصاب خود دریافت کرده بودند.

بیش از ۲۰۰ نفر روز ۲۷ نوامبر ۲۰۲۰ روبهروی وزارت فرهنگ کوبا تجمع کردند تا از آزادی بیان و حق مخالفت دفاع کنند. نیروهای پلیس از پیوستن افراد بیشتر به تجمع جلوگیری کردند و سد راهشان شدند. تجمعکنندگان همچنین به اخراج اعتصابکنندگان غذا از دفتر جنبش سانایسیدرو اعتراض کردند. هر چند وزارت فرهنگ قولهایی داد اما ۵۳۵ روشنفکر اطلاعیهای در حمایت از تجمع تدوین نمودند، کسانی که هنوز امیدوارند بتوان کوبا را به سوی یک سوسیالیسم دمکراتیک برد. در میان امضاکنندگان چند آنارشیست دیده میشوند، اما چندین فعال آنارشیست دیگر از امضای متن به علت نارساییاش برای استقرار گستردهترین آزادیها در کوبا خودداری کردند. متن کامل بیانیه را بخوانیم:

ما رویدادهای روزهای اخیر و تجمع مقابل وزارت فرهنگ را در هاوانا دنبال کردیم. کسانی که این بیانیه را امضاء میکنند دارای اختلاف عقیده هستند، اما یک نقطه مشترک اخلاقی دارند که مخالفت با هر گونه حرکت خشونتآمیز دولت است. امضاکنندگان حامل نظرات و پیشنهادهای شهروندان هستند که میخواهند گفتوگو کنند، هر چند برخی در کوبا حضور ندارند.

به هر کس که نظری برای کوبای بهتر، حق حاکمیت ملی، استقلال و تمامیت میهن دارد، خوشآمد میگوییم.

ما میخواهیم مرجعی اتیک، سیاسی و انسانی داشته باشیم که در آن عدالت اجتماعی و دمکراسی و دربرگیرندگی جای خود را به هر شکلی از حذف و تبعیض بدهد تا فضایی برای گفتوگو و آشتی در کوبا و هر جایی که کوباییان زندگی میکنند به وجود آید.

ما برای یک جمهوری دمکراتیک، قانونمند، دولتی قانونمدار و حقوق بشر برای همه، برای احترام به کثرتگرایی سیاسی، برای آشتی بین محیطزیست و زندگی، رفاه و صلح انسانها هستیم و خواستاریم که به تعدی علیه تقویم انتخاباتی پایان داده شود و دوازدهمین بند قانون اساسی انتقالی رعایت گردد. قانونیت تمام استانداردهای پایینتر از قانون اساسی باید بررسی شوند تا دولتی قانونمدار و حافظ آزادی شکل بگیرد.

ما بر این باوریم که باید پلهای گفتوگو در جامعه مدنی را چنان ساخت که بتوان حرکت خودجوش و مستقل از وزارت فرهنگ که ما شاهدش بودیم، مستحکم گردد تا سپس بتوانیم برای دیگر مسائل جامعه به اجماع برسیم.

ما گمان میکنیم که ترویج یک فرهنگ مدنی برای حقوق بشر و روابط برادرانه ضروریست تا بتوان از گفتمان سیاسی قطبیکننده گذار کرد و هر شکلی از نابرابری و خشونت را شکست داد.

بسیار مهم است که چنین امری در سطح کشور و فرای مرزهایش به وقوع بپیوندد تا به گوناگونی ایدئولوژیها و باورها احترام گذاشته شود.

ما هرگونه اقدام خشن و سرکوبگرانه را محکوم میکنیم و خواهان حفاظت از فضاهای گفتوگو در چارچوب قانون و قانون اساسی هستیم. راه ما مسالمتآمیز است، علیرغم مخالفت، خواهان گفتوگو هستیم.

حرکت ما از پایین است.

دولت کوبا به هیچ نشریه و رسانهای که تحت کنترلش نباشد اجازهی انتشار نمیدهد. لاجرم باید به نشریات دولتی رجوع کرد تا طرز برخورد حکومت را دریافت. علیرغم اشکال کاملاً مسالمتآمیز جنبش سانایسیدرو که در اعتصاب غذا، تجمع آرام مقابل وزارت فرهنگ و بیانیه ۵۳۵ نفری تبلور یافت، روزنامهی گرانما، ارگان مرکزی حزب کمونیست کوبا در شماره اول دسامبر ۲۰۲۰ خود سرمقالهی تندی چاپ کرد و بدون اشاره به جنبش ضدسانسور و آزادیخواه زندانیان سیاسی نوشت که عدهای قصد دارند با مبارزه مسلحانه نظم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی منطبق با قانون اساسی را براندازند! همان روز چندین عکس در شبکههای اجتماعی منتشر شدند که نشان میدادند نیروهای ویژه ضدشورش حضور کمسابقهای در پایتخت دارند. دولت کوبا تصمیم گرفته است که پول ملی (پزو) را با پول دومی که خود برای گردشگران خارجی ابداع کرد و کوک نام دارد و برابر با یک دلار است در هم ادغام کند. بسیاری از مردم نگران فقیرتر شدن خود در پی اجرای این تصمیم هستند. برخی از مغازهها مدتیست که نه پزو را میپذیرند و نه کوک را. عدهای میگویند که حضور فزاینده پلیس از ترس حکومت از شورشهای مردمیست، ضمن این که شیشههای یک مغازه در خیابانهای لینهآ  و ۱۲ هاوانا درهم شکسته شد، مغازهای که فقط دلار آمریکا را قبول میکند. دولت ماه ژوئیه گذشته ۷۰ فروشگاه باز کرد که فقط دلار آمریکا را برای فروش اجناسشان میپذیرند. بدیهیست که تودههای وسیع مردم که در فقر مطلق به سر میبرند داری قدرت خرید از این فروشگاهها نیستند و به جز کاست حاکم، طبقهی بورژوای نوپای بخش خصوصی مشتری این مغازهها هستند.

به هر حال در رابطه با جنبش سانایسیدرو نه فقط قولهایی که وزارت فرهنگ داده بود فوراً فراموش شدند، بلکه میگل دیاز کانل، رئیسجمهور کوبا در انظار عمومی ظاهر شد و این جنبش را آخرین تلاش برای سرنگونی انقلاب کوبا نامید. وزیر فرهنگ هم روز ۴ دسامبر ۲۰۲۰ اعلام کرد که هیچ گفتوگویی با هنرمندان، آن گونه که معاونش روز ۲۷ نوامبر قول داده بود، انجام نخواهد شد، زیرا به زعم او:آنان در تماس مستقیم با دستگاه تبلیغاتی آمریکا هستند و از کارمندانش حمایت مالی دریافت میکنند.

روزنامه گرانما چندین مطلب در این باره نوشت و بدون ارائه کوچکترین سندی معترضان سانایسیدرو را وابسته به سیا نامید که میخواهند از میامی با تحریک مزدورانشان در داخل کشور حکومت را با کودتای نرم سرنگون کنند. حتا سفارت کوبا در تهران بیانیه داد و نوشت:در بحبوحه بحران سلامت که جهان به دلیل همهگیری کووید-۱۹ با آن روبهروست، ایالات متحده اقدامات غیرقانونی و غیرانسانی محاصره اقتصادی، تجاری و مالی علیه مردم کوبا را به بالاترین سطح خود در ۶۰ سال گذشته رسانده است. گویی این کافی نبوده و در یک فصل جدید از مداخلات و اغتشاشات آشکار در امور سیاسی و داخلی کوبا و نقض غیرقابل انکار کنوانسیون وین در روابط دیپلماتیک، دولت ایالات متحده از طریق سفارت خود در هاوانا و با مشارکت مزدورانی که در جزیره اقامت دارند، اقداماتی چون نافرمانی مدنی و دیگر اقدامات غیرقانونی علیه نظام را که منجر به بیثباتی خواهد شد، ترتیب دادند.

پس از فروکش موقت جنبش ضدسانسور، مقاومت در اشکال دیگری ادامه پیدا کرد. اوسمل آدریان روبیو سانتوس را جوانترین معترضی خواندند که برای آزادی خواننده راپ مقابل مقر جنبش سانایسیدرو و جزو تجمعکنندگان وزارت فرهنگ بود. او را به خدمت اجباری فراخواندهاند. اوسمل معتقد است که رفتن به سربازی کمک به دیکتاتوری حاکم است. وی در صفحهی فیسبوکش نوشت:دوستان، میخواهم اقدامی کنم، اما به پشتیبانی و یاری شما نیازمندم. کاری که در نظر دارم به نفع اکثر جوانان کوباییست. شما به من بگویید چگونه میتوان این عمل را انجام داد؟ من باید بتوانم امضاهای بسیاری جمع کنم تا نشان داده شود که جوانان کوبایی مخالف رفتن به خدمت اجباری و گرفتن اسلحه برای رژیم دیکتاتوری هستند.

هر چند حکومت کوبا چنان پوشالی نیست که با یک اعتصاب غذای چهارده نفر، یک تجمع دویست نفره یا یک بیانیه ۵۳۵ نفره سرنگون شود، اما این حکومت با برخوردی که با این جنبش ضدسانسور بیسابقه کرد نشان داد که مانند هر رژیم خودکامهای از کوچکترین حرکت مستقلی به هراس میافتد و نیروهای پلیسی و امنیتی خود را بسیج میکند. منبع : اخبار روز 

یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹ ــ ۲۰ دسامبر ۲۰۲۰

naderteyf@riseup.net

پینوشت:

*آلفردو لوپز از بینانگذاران آنارکوسندیکالیسم در کوباست. او ۲۰ ژوئیه ۱۹۲۶ به دستور دیکتاتور وقت، خراردو ماچادو، در ۳۲ سالگی، به قتل رسید.

 

جهت اطلاع بیشتر

جنبش بی سابقه هنرمندان در کوبا مرتجعان اصلاحناپذیر

 یا معترضان خواهان گفتوگو؟

رزیتا ناظر

 

چند هفته پس از اعتراضات هنرمندان مستقل کوبایی، دولت کمونیستی هاوانا با متهم کردن آنان به ارتباط مالی با آمریکا، مذاکرات با این هنرمندان را متوقف کرد، اما ظاهراً این تازه آغاز ماجراست.

برخی رسانههای جهان این اعتراضات که با دو شعار اصلی پایان گرفتن سرکوب حکومتی و رعایت آزادی بیان در کوبا شکل گرفته است، بیسابقه و تاریخی توصیف کردهاند.

این اولین بار نیست که دولت کوبا با هدف بیاعتبار کردن مخالفان خود، آنان را به وابستگی به واشینگتن متهم میکند.

وزارت فرهنگ کوبا روز جمعه ۱۴ آذر با انتشار بیانیهای اعلام کرد: نمیتوانیم با مزدوران کنار بیاییم. وزارت فرهنگ با کسانی که در تماس مستقیم [با دولت آمریکا] هستند و کمک مالی، حمایت تجهیزاتی و حمایت تبلیغاتی از دولت آمریکا و مقامهای آن دریافت میکنند، ملاقات نخواهد کرد. وزارت فرهنگ کوبا در ادامه گفته که فرصتهای گفتوگو باز خواهد بود اما فقط حاضر است با کسانی مذاکره کند که با دشمنان ملت سازش نکرده باشند.

بر همین اساس، وزارت فرهنگ کوبا روز شنبه ۱۵ آذر نشستی را با جمعی از هنرمندان نزدیک به حکومت برگزار کرد. رافائل روخاس، معاون وزیر فرهنگ کوبا، نیز طی یک کنفرانس خبری گفت که این وزارتخانه علاقهمند گفتوگو درباره هر موضوعی با اکثریت کسانی است که مقابل وزارت فرهنگ تجمع کردند، اما نه با کسانی که مرتجعان اصلاحناپذیر هستند.

مرتجعان اصلاحناپذیر اصطلاحی است که نخستین بار فیدل کاسترو، رهبر انقلاب کوبا، آن را در یک سخنرانی در سال ۱۹۶۱ به کار برد.

اعتراضات هنرمندان کوبایی چگونه شکل گرفت؟

همهچیز از جنبش سان ایزیدرو آغاز شد که تا پیش از اعتراضات اخیر یک جنبش نسبتا گمنام بود.

در روز شانزدهم نوامبر، ۱۴ عضو یا هوادار این گروه به مدت ده روز در یک خانه در محله قدیمی هاوانا در مرکز این شهر تحصن کردند و برخی از آنان نیز اعتصاب غذا کردند.

آنان خواستار آزادی دنیس سولیس، یک خواننده موسیقی رپ کوبا، بودند که روز نهم نوامبر بازداشت و سپس به اتهام توهین به دولت به هشت ماه زندان محکوم شد.

اما در نهایت، گروه انبوهی از نیروهای پلیس، به بهانه خطر شیوع ویروس کرونا، روز پنجشنبه ۲۶ نوامبر بهطور خشونتآمیز وارد محل تحصن هنرمندان شدند و آنان را بازداشت کردند.

این اقدام پلیس کوبا نه تنها محکومیت کشورهایی مثل آمریکا، چک و هلند و همچنین سازمانهایی چون عفو بینالملل را به دنبال داشت بلکه واکنش چهار تشکل اپوزیسیون داخل کوبا را نیز برانگیخت.

بخش عمدهای از بازداشتشدگان پس از مدتی آزاد شدند، اما بازداشت آنان جرقهای برای برگزاری تجمع هنرمندان مقابل ساختمان وزارت فرهنگ شد. در این تجمع، حدود ۳۰۰ هنرمند کوبایی به مدت حدود پانزده ساعت حضور داشتند و به خواندن اشعار و همچنین سرودهای کوبایی پرداختند؛ اتفاقی که واقعاً در کوبای کمونیستیِ امروز بسیار کم پیش میآید.

معمولاً در کوبا مجوز برگزاری تظاهرات و تجمع بهندرت صادر میشود و هر زمانی که منتقدان و معترضان خواستار برگزاری تجمع میشوند، حضور شدید نیروهای امنیتی و پلیس کوبا راه را بر هرگونه بیان آزادانه انتقادها و اعتراضها میبندد.

اما در تجمع اخیر هنرمندان کوبایی، این هنرمندان بهصورت خودجوش و بهلطف فراخوانهای پیدرپی که در شبکههای اجتماعی منتشر میشد، توانستند گرد هم آیند.

این تجمع همچنین در حالی برگزار شد که در ماههای گذشته تنشهای زیادی میان هنرمندان و دولت کوبا بر سر صدور یک دستور حکومتی به وجود آمده که بر اساس آن، هنرمندان کوبایی ملزم میشوند مشخصات خود را در یک نهاد رسمی ثبت کنند.

سرانجام وزارت فرهنگ این کشور در شامگاه جمعه ۲۷ نوامبر نمایندگان این هنرمندان معترض را پذیرفت و یک گروه سی نفره از هنرمندان معترض، بهنمایندگی از همه هنرمندان، مطالبات خود را، بهویژه در زمینه آزادی بیان و خلاقیت، در نشستی با حضور فرناندو روخاس، معاون وزیر فرهنگ، مطرح کردند.

با اینکه اتفاق خاصی نیفتاده بود، اما همین توافق نصفهونیمهٔ دولت کوبا با هنرمندان معترض هم اتفاقی کمسابقه بود.

خوان پین ویلار، فیلمساز ۵۸ ساله و یکی از نمایندگان هنرمندان، اعلام کرد همین که وزارت فرهنگ یک کشور تکحزبی یک گروه از جوانان مخالف را پذیرفت، یک لحظه تاریخی است. او ادامه داد که در جمع کسانی که در وزارت فرهنگ حاضر شدند، مخالفان واقعی هم حضور داشتند و همین اتفاق نشان میدهد که چگونه میتوان یک کشور را ساخت.

حق ابزار نظر مخالف و پایان دادن به سرکوب دولتی علیه هنرمندان مستقل، از دیگر مطالبات این گروه از دولت کوبا بود.

در این جلسه که پنج ساعت به درازا کشید، معاون وزیر فرهنگ تعهد داد که مذاکرات با هنرمندان را به سرانجام برساند. همچنین مقرر شد که نشستی با حضور آلپیدیو آلونسو، وزیر فرهنگ، در این زمینه برگزار شود.

خلف وعده زودهنگام دولت کوبا

توافق اولیه وزارت فرهنگ کوبا و هنرمندان معترض یک روز بیشتر دوام نیاورد و لحن دولت خیلی زود تغییر کرد.

روز شنبه ۲۸ نوامبر، وزارت امورخارجه کوبا تیموتی زونیگا-براون، کاردار آمریکا در هاوانا، را احضار و دولت واشینگتن را به مداخله آشکار و تحریکآمیز در امور داخلی کوبا متهم کرد.

روز یکشنبه ۲۹ نوامبر، تجمعی با حضور صدها جوان هوادار حکومت و مدافع انقلاب کمونیستی کوبا و با حضور میگل دایاز-کانل، رئیسجمهور این کشور، در پارکی در هاوانا برگزار شد. رئیسجمهور کوبا هشدار داد که اگر گفتوگویی وجود داشته باشد، فقط درباره آن چیزهایی است که به سوسیالیسم مربوط میشود.

او که تیشرتی به رنگ پرچم کوبا پوشیده بود، گفت: شما میدانید که آنان [هنرمندان معترض] تلاش کردند ما را فریب دهند. آنان سیرک رسانهای به راه انداختند.

رئیسجمهور کوبا مدعی شد که تجمع هنرمندان آخرین تلاش دولت دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، و همچنین مافیای ضدکوبا در میامی (اشاره به تبعیدیان مخالف حکومت کوبا در ایالت فلوریدای آمریکا) برای سرنگونی انقلاب کوباست.

رئیسجمهور کوبا ادامه داد: آنان پیشبینی کرده بودند که تا پایان سال، انقلاب کوبا باید سرنگون شود، نیکاراگوئه باید سرنگون شود، ونزوئلا باید سرنگون شود و آنان به آرزوی خود برسند، اما موفق نشدند.

رسانههای دولتی نیز تبلیغات علیه هنرمندان معترض را افزایش دادند. این رسانهها جنبش سان ایزیدرو را مضحکه سان ایزیدرو خواندند و از خرابکاریهایی مثل از ریل خارج کردن یک قطار باربری در سال گذشته گزارش دادند که به ادعای این رسانهها با هزینه آمریکا صورت گرفته بود.

حدود دو سال است که نسل سوم شبکه تلفن همراه به کوبا راه یافته و اینترنت در این کشور تحت سانسور دولتی قرار دارد، اما همین اینترنت محدود نیز در رساندن صداهای معترض نقشی مهم ایفا کرده است.

به همین دلیل، دولت کوبا در روزهای اخیر دسترسی به شبکههای اجتماعی مثل فیسبوک و توئیتر و همچنین پیامرسانهایی مثل واتس‌‌اپ را شدیداً محدود کرد.

آمریکا همواره از دموکراسی و آزادی بیان در کوبا حمایت کرده، اما همانطور که برخی تحلیلگران ازجمله مایکل بوستامانت، استاد دانشگاه بینالمللی فلوریدا، تأکید میکنند، اینکه فردی بهمحض طرح خواستههای مرتبط با جامعه مدنی، به ارتباط با آمریکا متهم شود، بسیار سادهانگارانه است.

ولی دولت کوبا اصرار داشت که هنرمندان معترض را همچنان متهم کند و از مذاکره با آنان سر باز زند.

وزارت فرهنگ کوبا روز پنجشنبه سوم دسامبر از دریافت نامهای توهینآمیز خبر داد و اعلام کرد که در این نامه، گروهی که خود را سخنگوی همه مطالبات تحمیلی میخوانند، یکجانبه تعیین میکنند که آنان باید در مذاکرات شرکت کنند و با چه کسانی و درباره چه چیزی حاضر به گفتوگو هستند.

روخاس، معاون وزیر فرهنگ کوبا، تأکید کرد که این یک ضربالاجل پوچ و غیرقابلقبول است. با این اعلام، قطعی شد که وزارت فرهنگ کوبا قصد دارد تعهد مذاکره با هنرمندان معترض را نادیده بگیرد.

اما در واقع، در آن نامهای که نمایندگان هنرمندان برای وزارت فرهنگ کوبا فرستاده بودند، آمده بود که در نشست مذاکرات باید رئیسجمهور کوبا که علیه هنرمندان موضع گرفته بود و نمایندگانی از وزارت دادگستری و کشور نیز حضور داشته باشند.

در مقابل، در میان فهرست هنرمندانی که قرار بود در مذاکرات با دولت شرکت کنند، نام لوئیس مانوئل اوترو آلکانتارا، هنرمند معروف پرفورمنس آرت و رهبر جنبش سان ایزیدرو، نیز به چشم میخورد.

پایان گفتوگو با دولت، آغاز بیداری وجدانها

اگر مذاکرات هنرمندان با دولت صورت میگرفت، یک اقدام بینظیر در تاریخ دهههای اخیر کوبا به شمار میرفت.

این گروه از هنرمندان معترض که برخی روشنفکران و روزنامهنگاران کوبایی نیز به آنان پیوستند، نام گروه ۲۷ن به معنی ۲۷ نوامبر، روز برگزاری تجمع مقابل ساختمان وزارت فرهنگ، را برای خود انتخاب کردند.

در واکنش به اعلام خبر توقف مذاکرات از سوی دولت، این هنرمندان روز جمعه چهارم دسامبر بار دیگر خواستار برگزاری گفتوگوهای آشتی شدند تا به آنان اجازه بدهد از اختلافات خود عبور کنیم.

هنرمندان معترض با انتشار بیانیهای در فیسبوک اضافه کردند: ما خواستار حق داشتن حق هستیم. ما دشمن نیستیم، بلکه کوباییهایی هستیم که بهشیوهای متفاوت فکر میکنیم و رؤیای به ارث گذاشتن کوبایی بهتر برای فرزندانمان را در سر میپرورانیم؛ با همه و به نفع همه.

آنان همچنین خواستار حق آزادی سیاسی شدند و طوماری را در این زمینه به صورت آنلاین برای جمعآوری امضا منتشر کردند.

خوان پین ویلار نیز در حساب فیسبوک خود، عمل نکردن دولت به وعده خود برای انجام مذاکرات را تأسفبرانگیز خواند و با رد اتهامهایی که از سوی دولت علیه هنرمندان مطرح میشود، نوشت: صدها نفری که مقابل وزارت فرهنگ بودند، هیچ برنامه سیاسی را تحسین نکردند.

همزمان، تعدادی از نمایندگان هنرمندان معترض اعلام کردند که نیروهای پلیس با حضور فشرده مقابل خانههایشان، مانع خروج آنان از خانه شدند و حتی تماسهای تهدیدآمیز تلفنی دریافت کردند.

اکنون بسیاری دیگر نیز به این هنرمندان معترض پیوستهاند، از جمله خورخه پروگوریا، بازیگر و کارگردان کوبایی که در فیلم معروف توتفرنگی و شکلات (۱۹۹۳) که برنده جایزه ویژه هیئت داوران چهل و چهارمین جشنواره بینالمللی فیلم برلین و همچنین نامزد جایزه اسکار بهترین فیلم خارجیزبان شد.

فرناندو پرز، کارگردان کوبایی، و لئونی تورس و سیمافانک، از خوانندگان کوبا، نیز به این جمع پیوستند.

کامیلا لوبون، یک هنرمند جوان کوبایی، در این زمینه گفت: آنچه پیش آمده، یک اتفاق بیسابقه است. همه جامعه هنرمندان، حتی کسانی که نزدیک به نهادهای حکومتی هستند، متحد شدهاند. این یکجور بیداری وجدانهاست.

او ادامه داد: آنچه واقعاً موجب این اعتراضات شد، درخواست این جامعه برای توقف کامل آزار و اذیت علیه هنرمندان، روشنفکران، روزنامهنگاران و بهطور کلی همه شهروندانی است که با سیاست دولت کوبا موافق نیستند؛ یعنی درخواست برای احترام و به رسمیت شناختن آزادی بیان. رادیو فردا

 

جهان در رویارویی با کرونا در گفت و گو با

یووال نوح هراری، مورخ و آینده پژوه .

خطر بزرگ ویروس نیست، نفرت انسان ها از یکدیگر است

این یک جنگ نیست

گفتگو: فاطمه فلاح

 

از زمانی که بیماری کرونا جهانیان را درگیر خود کرده، متفکران و اندیشمندان در اقصی نقاط دنیا دست به کار شده اند و درباره این به تامل و تفکر می پردازند که چه شد که انسان ها در آستانه قرن بیست و یکم به این بلا دچار شدند؟ آن هم در زمانه ای که بوق و کرنای پیشرفت های تکنولوژیک و علمی گوش عالم را کر کرده است. پرسش مهم تر اینکه رویارویی انسان ها با این بیماری چگونه بوده است و چطور باید باشد؟ و در نهایت اینکه پس از این چه خواهد شد؟ آیا می توان از جهان پساکرونا صحبت کرد؟ آیا کرونا تاریخ بشر را به پیش و پس از خود تقسیم خواهد کرد؟ آیا سبب خواهد شد که انسان ها در رویکردشان به طبیعت و هستی تغییری جدی حاصل کنند؟ اگر چنین نکنند، چه سرنوشتی منتظر ایشان است. یووال نوح هراری، تاریخ دان و مدرس تاریخ جهان و صاحب کتاب های پرفروشی چون انسان خردمند یکی از چهره هایی است که این روزها زیاد در رسانه های مختلف جهان ظاهر می شود و درباره وضعیت روزگار کرونایی ما و جهان پیش و پس از آن صحبت می کند. آنچه می خوانید، گفت وگوی او با یکی از شبکه های هندی زبان در مورد جهان در مواجهه با کرونا و جهان پساکرونا است. دکتر هراری در این گفت وگو تاکید می کند که راه حل درست در مقابله با کرونا، نه انزواطلبی ملت ها و نه افزایش بی رویه فشارها و کنترل دولت ها بر ملت ها که مشارکت و همدلی جوامع با یکدیگر از یکسو و توانمند کردن شهروندان برای مواجهه با بیماری از سوی دیگر است.

ویروس کرونا چطور قادر است تفکر امروزی و معاصر را در مورد بسیاری از مسائل اصلی زمانه ما تغییر بدهد و مقایسه آن با همه گیری های دیگری که بشر در گذشته با آن مواجه بوده است چگونه است؟

در مقایسه با هر همه گیری که در گذشته بشر با آن روبه رو بوده است، ما در موقعیت بسیار بهتری قرار داریم. نسبت به همه گیری مرگ سیاه در قرون وسطی، ویروس کرونا به واقع ضعیف تر است و نرخ مرگ ومیر در آن بسیار بسیار پایین تر است. نکته حایز اهمیت این است که بشر اکنون از دانش علمی و ابزار تکنیکی لازم برای متوقف کردن این همه گیری برخوردار است حال آنکه در مرگ سیاه هیچ کس نمی دانست چه اتفاقی در حال رخ دادن است، چرا مردم این گونه یکی پس از دیگری می میرند و چطور می توانند مانع آن شوند. در نهایت تنها پاسخ برای چرایی این واقعه آن بود که آن را مجازاتی از جانب آسمان تصور کنند و متوقف کردن آن را ورای توان و قدرت خود بدانند. اما امروزما درمواجهه با این بحران تنها دو هفته برای شناسایی ویروس، توالی ژنوم آن و تهیه تست های قابل اعتماد زمان صرف کردیم. این نشان از قدرت و توانایی ما در مدیریت این بحران است.اما سوال اصلی این است که آیا ما دانایی و خرد لازم برای استفاده صحیح از این قدرت را داریم، که تاکنون متاسفانه پاسخ ما به آن مطلوب نبوده است.فقدان اتحاد جهانی در مقابله با همه گیری از سویی و تبعات نگران کننده اقتصادی آن از سوی دیگر گواه این مدعا است. البته هنوز خیلی برای برپایی این اتحاد جهانی دیرنشده است. برتری ما نسبت به ویروس کرونا دراین است که ما توانایی همیاری و کار کردن با هم را داریم، حال آنکه برای مثال یک ویروس کرونا در چین نمی تواند توصیه یا کمکی به ویروس دیگر در امریکا بکند. چین می تواند به امریکا مشاوره بدهد، کشورها می توانند ابزار مورد نیاز پزشکی را برای یکدیگر ارسال کنند و... .اما اگر ما از این توانایی انسانی خود بهره نبریم به نوعی از توانایی ما در مدیریت این بحران کاسته خواهد شد. جهان در ابتلا به ویروس ابولا در ۲۰۱۴ و در بحران اقتصادی در ۲۰۰۸ بسیار قابل قبول عمل کرد و امریکا در این میان هدایت جهانی را عهده دار بود. اما دولت امریکا با شعار اول امریکا بسیار صریح به دنیا اعلام داشته است که دیگر اهمیتی برای بشریت خارج از مرزهای خود قائل نیست. بله امروز امریکا اول است. اول در تعداد بیماران کووید ۱۹ و اول در تعداد مرگ ومیر ناشی از آن. نبود اتحاد جهانی می تواند بسیار مخرب باشد. ابتدا اینکه برای تولید واکسن نیاز داریم که کشورها اطلاعات شان را درکنار یکدیگر قرار دهند و البته باید بتوان به این اطلاعات اطمینان کرد. در بحران اقتصادی حتی وجود این همکاری و اتحاد حیاتی تر جلوه می کند.دولت امریکا توان این را دارد که بسته حمایتی برابر با ۲ تریلیون دلار را برای شهروندانش درنظر بگیرد اما بسیاری از کشورها این شکل از منابع و ظرفیت ها را دراختیار ندارند و اگر ما یک نقشه اقتصادی جهانی برای رفع این معضل نداشته باشیم به بحران اقتصادی خواهیم رسید که البته منجر به بی ثباتی جهانی خواهد شد.

با وجود شعار بی رحمانه اول امریکا از جانب رییس جمهور امریکا و از طرفی موفق عمل کردن چین در مواجهه با این بحران، زمزمه هایی شنیده می شود که ممکن است کشوری چون چین هدایت جهانی را عهده دار شود. نظر شما در این مورد چیست؟

من بسیار خوشحالم که می بینم چین در به اشتراک گذاشتن اطلاعات و فرستادن ابزارهای پزشکی مورد نیاز به کشورهای دیگر پیش قدم است، اما بسیاری نقدها به برخورد اولیه چین در بروز این ویروس وارد است که شاید اگر این رفتار محافظه کارانه نمی بود ما می توانستیم مانع این همه گیری شویم. اما به نظر من دست آورد ایده آل تغییر جایگاه یک کشور قدرتمند با دیگری نیست بلکه موقعیت ایده آل آن است که درک کنیم نباید تنها به یک کشور اتکا کرد و نیاز به مجموعه ای از هدایت کننده ها در کشورهای مختلف داریم که هر کدام نقشی ایفا کنند، ما نیاز به ترویج همبستگی داریم. از دید من خطرناک ترین واقعه ای که در حال رخ دادن است ویروس نیست که البته ما قادر به توقف آن هستیم. بلکه نگرانی اصلی اهریمن های درونی ما انسان هاست که موجب بالا رفتن نفرت در گوشه وکنار جهان شده است. از جمله نفرت در مقابل اقلیت ها و کشورهای دیگر.ما این روزها شاهد هستیم که کشورهای مختلف در حال سرزنش کردن یکدیگر برای شیوع این ویروس هستند. اگر اجازه بدهیم این نوع از نفرت و خشونت گسترش پیدا کند باعث ایجاد موانع بسیار برای مواجهه با ویروس و بحران های حاصل از آن خواهد شد.

با شیوع ویروس و تعطیلی های اضطراری، اقداماتی برای مهار و کنترل آن صورت گرفته است که تا یکی دو ماه پیش شاید حتی قابل تصور نبود.نظر شما در مورد این نظارت ها چیست؟

یکی از نگران کننده ترین این اقدامات آینده این شکل از تحت نظر قرار دادن مردم برای مهار و توقف همه گیری است. تا به حال سیستم های نظارتی جمعی را چون دوربین ها حتی در کشورهای دموکراتیک هم داشته ایم، اما تغییری که در شکل و ماهیت نظارت شاهدیم تحول آن را از شکل بیرونی به شکل زیرپوستی و درونی نشان می دهد .حالا سوال رایج این است: دمای بدن ما چیست؟ فشار خون ما چند است؟ موقعیت پزشکی ما چگونه است؟ البته این شکل از نظارت برای بحران موجود ضروری و لازم الاجراست. اما اگر این شکل از نظارت به صورت درازمدت ادامه داشته باشد خطر بنا نهادن رژیم های جدید تمامیت خواه را درپی خواهد داشت. زیرا آنها به طور مداوم اطلاعات زیستی مردم را جمع آوری می کنند و اینکه چه اتفاقی در درون آنها رخ می دهد و چه احساساتی دارند. برای مثال ۱۰ سال بعد از این تاریخ را در کشور کره شمالی متصور شوید. همه ملزم به بستن دستبندهای زیستی هستند که اطلاعات را لحظه به لحظه در اختیار حکومت قرار می دهد. رهبر بزرگ سخنرانی مهمی پیش رو دارد و شهروندان هرجایی که هستند باید شاهد آن باشند. آنها ممکن است لبخند بر لب داشته باشند و حتی تشویق کنند اما احساسات درونی شان خلاف این باشد و به یاد داشته باشیم دستبندی بر دست دارند که ضربان قلب و فشار خون آنها را چک می کند و احساسات واقعی آنها را بروز می دهد. تصور زندگی در چنین شرایطی دهشت آور است. مشکل اصلی با وجود اقدامات ضروری و نظارت ها در این است که تمایل دارند برای همیشه بمانند.به این دلیل ساده که همیشه یک موقعیت ضروری پیش رو است. ممکن است گفته شود که این نظارت موقتی است اما سخن از موج دوم شیوع و سپس ویروس دیگر و... به دوام آن بینجامد. در حقیقت مردم نباید بین سلامت و زندگی خصوصی و خلوت خود مجبور به انتخاب شوند. باید هردو را داشته باشند. ما نیاز به یک سیستم جدید مراقبت های درمانی داریم که این نظارت ها را پوشش دهد و کاملا مجزا از پلیس، پلیس مخفی و ارتش باشد. به راستی این وظایف در راستای مسوولیت آنها نیست.این روزها بسیار از سیاستمداران شنیده ایم که این یک جنگ است. پاسخ من این است: این یک جنگ نیست و ما نیاز به سرباز و اسلحه نداریم. این یک بحران در مراقبت های بهداشتی- درمانی است و ما دکترها و پرستارها و متخصصین درمانی را در صف مقدم داریم.

 

در سیاست امروز، متاثراز همه گیری، انحرافی مشاهده می شود که تمایل به ناسیونالیسم و انزواطلبی را دربعضی کشورها نشان می دهد.از دید شما این سیاست چه نتایجی به دنبال خواهد داشت؟

این سیاست فقر و تیره روزی و سلامت ما را در سطح جهانی تشدید خواهد کرد. باز هم به این دلیل ساده که رویارویی با این همه گیری با بستن مرزها و متوقف کردن پروازها ممکن نخواهد بود. به خاطر داشته باشیم که در قرون وسطی هیچ هواپیما یا کشتی مسافربری وجود نداشت، با این وجود همه گیری چون مرگ سیاه سلطه خود را بر بشر از چین تا به هند و از خاورمیانه تا اروپا در طی۱۰ سال به رخ کشید.پادزهر همه گیری نه انزواطلبی بلکه همکاری و همیاری میان کشورهاست.اگر ارتباطات بین کشورها تحت تاثیر این انحراف قرار بگیرد نه تنها توقف این همه گیری را مشکل خواهد کرد بلکه مقابله با همه گیری های دیگررا در آینده بسیاردشوارتر خواهد بود.

در اظهارنظری از استفان وال پروفسور روابط بین الملل در دانشگاه هاروارد داشته ایم که همه گیری ویروس کرونا، انتقال قدرت و تاثیرپذیری را از غرب به شرق سرعت می بخشد. آیا شما آینده را اینگونه می بینید؟

بله این انتقال مسلما می تواند روی دهد.کافی است نگاهی بیندازیم که چه کشورهایی با عملکردشان مردم را تحت تاثیر قرار داده اند.کشورهایی در شرق آسیا، نه تنها چین، بلکه کره جنوبی، ژاپن و سنگاپور در مواجهه با ویروس و همه گیری بسیار موفق و اثرگذار عمل کرده اند .حال آنکه کشورهای اروپای غربی و امریکا تصویر اسفباری از خود به نمایش گذاشته اند. در چند سال گذشته دنیا اعتمادش را به رهبری امریکا از دست داده است و حالا در سایه شیوع ویروس کرونا شایستگی امریکا هم زیر سوال رفته است. وقتی عملکرد آنها را در مواجهه و کنترل بیماری در کشور خودشان می بینیم، به خود یادآور می شویم که جای خوشحالی دارد که آنها دیگر رهبری جهان را عهده دار نیستند.

با شیوع و همه گیری این ویروس ما شاهد بالاتر رفتن استفاده مردم از شبکه های مجازی و بالطبع در معرض خبرهای غیرواقعی و نامعتبر قرار گرفتن آنها در این زمینه هستیم.آیا فکر می کنید که مردم به مصرف همیشگی این شکل از اخبار جعلی به جای اخبار موثق روی خواهند آورد؟ پیشنهاد شما به مردم برای تشخیص سره از ناسره چیست؟

به نظر من این یک انتخاب است و مردم انتخاب های بسیاری اینجا دارند. امیدوارم که مردم خطر عظیم منابع نامعتبر را در بحرانی که ما درگیرش هستیم درک کنند و اما در مورد تمیز دادن منابع معتبر از نامعتبر راهبردی را پیش روی تان قرار می دهم. اگر کسی با تعدادی تئوری دسیسه در مورد ویروس کرونا نزد شما آمد، اینکه چطور شروع شده است و چطور شیوع یافته است، فقط از او یک سوال ساده بپرسید. از او بخواهید که توضیح دهد که ویروس چیست و چطور موجب بیماری می شود. اگر آن شخص کوچک ترین اطلاعی از این موضوعات نداشت، هیچ کدام از گفته های دیگرش را باور نکنید. از دید من به واقع اینجا اهمیت آموزش علمی به مردم آشکار می شود. من صحبت ازدکترای زیست شناسی نمی کنم، بلکه از آموزش پایه ای علمی در مدارس می گویم.ما نیاز داریم به کودکان مان در مورد مسائل این چنینی آموزش بدهیم، اینکه ویروس چیست، چطور جهش می یابد و به همه گیری منجر می شود و این نیازمند آموزش نظریه تکامل است.در صورتی که ما به این نظریه باور نداشته باشیم، نمی توانیم این همه گیری را درک کنیم. به این دلیل که طریقی که ویروس های جدید پدیدار می شوند و تغییر می کنند و همه گیری شروع می شود همه به واسطه نظریه تکامل قابل درک می باشند و این اهمیت آموزش نظریه تکامل را در مدارس پررنگ می کند.

از دید شما ما چه درسی می توانیم از این همه گیری بگیریم و برای اینکه شاهد موقعیت های این چنینی مشابه در آینده نشویم چه می توانیم انجام دهیم؟

پادزهر اصلی و اساسی این همه گیری همکاری و همیاری است، همچون به اشتراک گذاشتن اطلاعات علمی، کار کردن با یکدیگر برای تهیه واکسن مورد نیازو هشدار دادن به کشورهای دیگر اگر موضوعی در حال رخ دادن در کشور شماست. اینها از جمله درس های پایه ای و اساسی است. اگر از آن درس بگیریم نه تنها قادر خواهیم بود به سرعت و به طور کارآمدی با همه گیری های دیگر در آینده برخورد کنیم، بلکه توانایی حل بحران های دیگر، چون تغییرات آب و هوایی را نیز خواهیم داشت. قبلا هم گفته ام خطر بزرگ امروزه ویروس نیست، بلکه اهریمن های درونی ما انسان هاست. نفرت انسان ها از یکدیگر و این موج عظیم تمایل به سرزنش کردن دیگران و آز و طمع بعضی از ما، که تمام تلاش خود را می کنند که از تیره روزی گروهی دیگر در این شرایط بالاترین بهره را ببرند. اما اگر به جای رواج کینه توزی و نفرت به رواج همدردی و شفقت روی بیاوریم، به جای رواج آز به رواج همبستگی بپردازیم و به جای باور به تئوری دسیسه، باور به علم داشته باشیم، در این صورت ما از این بحران بسیار بسیار قوی تر از گذشته بیرون خواهیم آمد.

پادزهر اصلی و اساسی این همه گیری همکاری و همیاری است، همچون به اشتراک گذاشتن اطلاعات علمی، کار کردن با یکدیگر برای تهیه واکسن مورد نیازو هشدار دادن به کشورهای دیگر اگر موضوعی در حال رخ دادن در کشور شماست. اینها از جمله درس های پایه ای و اساسی است. اگر از آن درس بگیریم نه تنها قادر خواهیم بود به سرعت و به طور کارآمدی با همه گیری های دیگر در آینده برخورد کنیم، بلکه توانایی حل بحران های دیگر، چون تغییرات آب و هوایی را نیز خواهیم داشت. قبلا هم گفته ام خطر بزرگ امروزه ویروس نیست، بلکه اهریمن های درونی ما انسان هاست.اعتماد

 

زبان تنها برای  برقراری ارتباط ساخته نشده است!

...به چه چیزی شک دارید؟

نوآم چامسکی-مترجم : مانی

هر انسانى  بى نهايت را در خودش حمل ميكند و اين به لطف قواعد زبان است كه ما روزانه با آن سر و كار داريم. براى زبان شناسى مثل نوآم چامسكى اين توانايى نه فقط يك اساس براى خلاقيت و آزادى است، بلكه پايه يك چشم انداز سياست جهانى است.

گفتگو مارتين لگروس (Martin Legros) با نوآم چامسكى (Noam Chamsky)

ترجمه و اقتباس از ماهنامه فلسفه* ( به زبان آلمانی )  آوریل / مى سال ١٩١٧

نوآم چامسكى فقط يك زبانشناس عادى نيست، بلكه متفكری است كه تئوري هاى او در مورد  دستور زبان زايشى * (      generative Grammatik) كل زبانشناسى را بطور عميق و اساسى بازنگرى كرده است. همچنين او يك پرفسور بازنشسته و استاد دانشگاه كمبريج (MIT) در بوستون و يك فعال آنارشيست است  و در سطح بين الملل يك روشنگر آشنا و معروف در زمينه نقطه نظرات انتقادى به جهانى شدن سرمايه دارى است.در يك بعد از ظهر زمستان در پاريس با كمال تعجب و حيرت  با چه روشنائى و آرامش درونى اين مرد نود ساله تزهاى مربوط به فطرت انسانى، آزادى و شرايط جهانى را تشريح و بيان ميكند. او بطور قابل ملاحظه اى تواضع و تندروى را با يكديگر ربط ميدهد. اين براى آثار فلسفى او هم صدق ميكند. او در اينها پايه هاى آزادى انسانها را فرا از هر فرهـنگ و تمدن مى بيند.  

ماهنامه فلسفه: شما يكى از روشنفكران امريكائى  هستید كه آثارتان از همه بيشتر مطالعه ميشود. اما قبل از هر چيز در سطح جهان يك زبانشناس با نفوذ در قرن گذشته هستيد. شما در سال ١٩٢٨ در فيلادلفيا متولد و والدين شما چند سال قبل تر از روسيه گريخته بودند. علت اين فرار چه بود؟

نوآم چامسكى: پدرم اهل يك دهكده كوچك در اوكرائين بود . او در جوانى در سال ١٩٢٠ از روسيه گريخت تا از اين طريق از خدمت نظام سر باز زند. مادرم متولد يك شهر كوچك در روسيه سفيد و در دوران كودكى به امريكا آمد. خانواده ام به علت يهود ستيزى از آنجا فرار كردند.

ماهنامه فلسفه: در كودكى به مدرسه اى ممتاز كه تحت تاثير ايده هاى تربيتى - فلسفى جان دیوى( John Dewy ) بود؛ رفتيد و همزمان در محيطى از مهاجران يهودى رشد كرديد. چه جوی در آن حاكم بود؟ 

نوآم چامسكى: زبان مادرى والدین من يديش* ( Jiddisch ) بود ولى من در خانه حتى يك كلمه یديش نشنيدم. در ميان مهاجران يهودى تضادی بين هواداران زبان يديش و عبرى مدرن حاكم بود. والدين من طرفدار عبرى بودند. پدرم در كالج تدريس ميكرد و من خودم از او به هنگامى كه انجيل و ادبيات عبرى ميخواندم؛ آموزش گرفتم. پدرم علاقمند به روشهاى جديد تعليم و تربيت بود. بدين سبب من به مدرسه اى رفتم كه تحت روش تعليم و تربيت جان دوى تدريس ميشد.ماهنامه فلسفه: از چه جهت اين مدرسه ممتاز است؟

نوآم چامسكى: فعال كردن هوش و ذهن از طريق آزمايشات، تفكر انتقادى ، خلاقيت و ابتكار بين دانش آموزان. در این مدرسه هيچ رقابت و نمره اى وجود نداشت. براى اولين بار در سن دوازده سالگى كه به مدرسه عادى رفتم متوجه شدم كه يك شاگرد ممتاز هستم . قبل از آن من هيچوقت  امتحان نداده و نمره اى هم  نگرفته بودم. اما عوض كردن به يك مدرسه با سيستم كلاسيك با رقابتهاى داخلى ، خيلى ناخوشايند بود. اما جو محل زندگى ما متلاطم بود. ما تنها خانواده يهودى در بين كاتوليكهاى ايرلندى و آلمانيهاى نازى بوديم، اما در خانه صحبت نمى كرديم. آنوقتها ما بچه ها ، درمورد چيزهاى كه در بيرون اتفاق مى افتاد، حرفى نمى زديم. جالب آنكه بچه هائى كه از طريق معلمان يسوعى *(Jesuiten) خود ، آنتی سمیتیسم ( یهود ستیزی )  تعليم و تربيت ميشدند، در آخر هفته كه ما همگى براى بازى بيس بال دور هم جمع ميشدبم همه چيز را فراموش ميكرديم. 

ماهنامه فلسفه: شما خيلى زود به سياست علاقمند و اولين مقاله را درسن ١١ سالگى قلم زديد.نوآم چامسكى: درسال 1939 به هـنگام اشغال شهر بارسلون توسط نيروهاى فرانكو بود.  اين مقاله به توسعه فاشيسم در اروپا اشاره ميكرد. بعدها جنگ داخلى اسپانيا  را با شور و شعف خاصی دنبال کردم كه نشان داد : چطور كمونيستها،آنارشيستها را خرد و نابود كردند، قبل از آنكه فاشيستها قدرت خود را تثبيت كنند. من مطبوعات چپ را مطالعه ميكردم و متوجه شدم كه قدرتهاى غربى و در ميان آنان ايالات متحد امريكا بطور مخفيانه به فرانكو كمك ميكردند. از سن ١٢ سالگى ساعتهاى زيادى را در محافل و ملاقاتهاى آنارشيسى ميگذراندم. در كتابفروشها جائيكه خيلى از مهاجران رفت و آمد ميكردند و همزمان در بحث هاى خانوادگى و آشنايان شركت ميكردم كه اغلب آنان متعلق به طبقه كارگرى راديكال يهوديان بودند. عموى من يك كيوسك روزنامه فروشی داشت. 

ماهنامه فلسفه : و اگر اينطورى بگويم اين كيوسك  روزنامه فروشی اولين دانشگاه شما بود؟  

نوآم چامسكى: بله، اين مكان اولين آموزش سياسى من بود. در سال ١٩٣٠ جو کاملا ديگرى - نسبت به امروز- در جامعه حاكم بود، جو خيلى بدتر و فقر و بيچارگى بيداد ميكرد، اما از لحاظ روحى و روانى سرشار از اميد و آرزو بود. تمامى نگاه ها به آينده خيره شده بود، رفاه اجتماعى خيلى گسترده نبود، اما دولت رفاه کمتر توسعه یافته بود و دولت با خواستهاى عادى مردم - بخاطر رفاه - روبرو بود و مجبور به كنار آمدن با خواستهاى آنان بود.و جو غالب نا امید کننده و همراه خشم بود. بر خلاف جو غالب امروزى در میان جوانان که با احساس ناتوانی همراه است.

ماهنامه فلسفه: چگونه زبان مهمترين موضوع زندگى شما شد، بخاطر اينكه در مکانی چند زبانى بزرگ شديد؟

نوآم چامسكى: از يك دليل خيلى مهم كه زود براى من روشن شد و از آنزمان تا حال بدان سرگرم و مشغول هستم. يكى از علائم مشخصه زبان كه ساليان زيادى بدان توجه نشده، گر چه آشكار و نمايان است. هنگاميكه انسان به پديده زبان بپردازد، هر ناطقى ، شما و من يك سيستم محدود از قواعد كه با آنها جملات را ميسازيم در درون خود هضم كردایم ، اما با اين سيستم محدود ميتوانيم يك رقم نامحدود از معنا و مفهوم را بيان كنيم. اين هسته زبان است و اين زبان است كه به انسان ويژگى خاص و بينظير ميدهد. اينجا سرچشمه تمام ابتكارات و خلاقيت بشر است كه با آن ميتواند موجوديت انسانى خود را بيان كند. اواسط قرن بيستم انقلاب داده شناسى   (Informatik علم کامپیوتر)  ابزارهاى هوشمند جديدى پديد آورد كه با اين ابزاره ها تركيب نامحدود يك رقم محدود از اصول را ميتوان درك كرد. سعى من در اين بود كه افكار محاسبات تركيبى را به روى مسئله اصلى زبان ومفهوم آن سوق دهم.  

ماهنامه فلسفه : شما مدعى هستيد كه ساختار زبان جامع است و اين ساختار از طريق طبيعت به انسان داده شده است كه عملكرد  آن فقط ارتباط  با یکدیگرنيست ، بلكه بيان افكار است. ميتوانيد اين تز را توضيح دهيد؟ 

نوآم چامسكى: از كجا ما تشخيص ميدهيم يك رديف از لغات يك جمله ؛ صحيح است؟ هنگاميكه من  خودم را سرگرم و مشغول اين سئوال كردم، يك جمله موقعى صحيح بود كه مفهوم داشت. اما اين كاملاً غلط است. ما بعنوان مثال دو جمله را در نظر ميگيريم.

١) ايده هاى سبز بى رنگ ، خشمگین ( نا آرام ) ميخوابند. 

٢) ايده هاى [ خشمگین ) ناآرام سبز بى رنگ ميخوابند.

هر كس تصديق خواهد كرد كه جمله اول صحيح است، اگرچه مفهوم آن در ابهام مى ماند. جمله دوم نه فقط مفهوم ندارد بلكه بطور كامل غلط و غير مجاز است. چه چيزى مشخص كننده بعنوان يك جمله جايز است، اگر مفهومى ندارد؟ جواب من ، قدر مسلم اينست كه ساختار جمله كاملاً  با اصول و قواعد در ساختار جمله سازى تطبیق کند.

ماهنامه فلسفه : چگونه آدم از  دستور زبانش به اين تصور فكرى مى رسد كه زبان ساختار جهانى است  كه بطور طبيعى  در ذهن انسان ها نقش بسته  است؟ 

نوآم چامسكى: اگر من بگويم: " جان عقيده دارد كه - او- خيلى باهوش است " اين ميتواند كه به خود جان يا به كس ديگرى برگردد. من خلاف آن میگویم: جان او را يك فرد با هوش قلمداد ميكند، بايد آن فرد كسى به غير از جان باشد. يك كودك پنج ساله خيلى سريع اين را درك ميكند. كودكان درك ميكنند كه قواعد زبان بطور ساختاری به همديگر وابسته هستند و آنرا رعايت ميكنند،بدون آنكه ما سريحآ به آنها ياد داده باشيم. اين بايد - بطور ژنيتكى - در وجود ما باشد كه ما بدین طريق در شرايطى هستيم اين قواعد را درك و برداشت كنيم.

ماهنامه فلسفه : شما اينرا دستور زبان جهانى* (Universalgrammatik) نامگذارى مي كنيد. چطور اينرا تعريف مي كنيد؟

نوآم چامسكى : بطور كلى پرنسيپ هاى غير قابل تغيير هوش و خردمان اين امكان را به ما ميدهد كه به يك زبان صحبت كنيم و آنرا ياد بگيريم. بطور مشخص دستور زبان جهانى بعنوان انواع زبان وجود دارد، در اين زبانها  هر كدام گزينه هاى خاص در هسته اين دستور جهانى نشان ميدهد.

ماهنامه فلسفه: اين تفكر، كه زبان اول يك پديده درونى است، منجر به اين نظريه شده كه زبان  تنها در خدمت ارتباط نيست و اگر هم هست نا کافی است.

نوآم چامسکی : ما دائماً از زبان براى ارتباط استفاده ميكنيم، اما زبان اصلاً براى اين ارتباط پديد نيامده است. ساختار زبان طورى طراحى شده است كه الزامات آن يك تركيب موثر را در بر ميگيرد. يك دستور معنادار از اصول، اما آن الزامات يك ارتباط موثر را در نظر نمي گيرد. مثالهاى زيادى در تداخل بين اين دو عملكرد موجود است که يك فكر را بيان و با آن  ارتباط برقرار كنيم و هر بار- اختلاف عملکرد ها- دومى قربانى ميشود. اين بدين خاطر است كه زبان يك سيستم از قواعد است كه عقل از آن بطور آزادانه استفاده ميكند. يك سئوال خيلى ساده را در نظر ميگيريم. " شما چه ميخوانيد؟ "بطور عادى - آدم مخاطب انسان سريع متوجه ميشود كه منظور چيست. " كدام كتاب را ميخوانى ؟ " اما اين لازم است كه عقل شما جاى خالى بين شما چه و "ميخوانى " را پُر كند. زيرا آنچه كه عقل در واقع دریافت ميكند، يك جاى خالى است. اگر چنين جاى خالى درست فهميده نشود، ميتواند اين ارتباط را مختل كند، اما همين خود دلايلى دارد كه زبان ذاتى است. سيستم تركيبى داخلى من، ساخت يك جمله را براى من امكان پذير ميكند اما همزمان آنرا براى مخاطب من مبهم ميسازد.

ماهنامه فلسفه : اگر زبان يك سيستم تركيبى است، آيا روزى كامپيوترها قادر به صحبت کردن؛خواهند شد

نوآم چامسكى : كامپيوتر به معناى واقعى كلمه قادر به انجام كارى نيست، كاري كه انجام ميدهد، فقط يك برنامه و تئورى كارگذارى شده در آن است. اين مثل هر تئورى ديگر بايد با تئوری دیگری قضاوت شود.اما به تنهائى چيزى انجام نميدهد.

ماهنامه فلسفه: ...اما اینطور نیست که برنامه هوشمند مصنوعی ، روزی بتواند صحبت کردن انسان با ماشین را واقعیت بخشد؟

 نوآم چامسکی : در مورد اين سئوال سر در گمى قابل توجهى وجود دارد. ما براى مقايسه ارتباط بين زنبوران را كه رقص زبان*(Tanzsprache)  معروف است، در نظر ميگيريم. آدم ميتواند ميليونها فيلم ويدئوئی از زنبوران در حال پرواز را آناليز كند و سعى در آن نمايد كه بر اساس آمار رفتار آنها را پيشگوئى كند، اما راهى به نفوذ در زبان آنها پيدا نخواهيم كرد. كار علم اين نيست كه  بر پايه آمار به پديده ها نزديك شود. اينطورنيست كه بگويم : ما به فيزيك احتياجى نداريم و ميتوانيم از طريق مشاهده ميليونها فيلم ويدئويى سقوط و پرتاب اجسام را آناليز كرده و حركات اجسام را از قبل پيشگوئى كنيم... مترجم گوگل ميتواند يك ابزار مفيد باشد اما مقدار کمی درك زبانى پديد مى آورد. مانند ارتباط زنبور ها.

ماهنامه فلسفه : شما همچنين مدعى هستيد كه زبان شئی نيست، بلكه معنا را مشخص ميكند. بنابرين زبان اصلاً بر اشیای خارج از جهان دلالت نميكند

نوآم چامسكى: تنها زباني كه مستقيماً و بطور اعجاب انگيزى به اشيا اشاره دارد، زبان حيوانات است. حيوانات راه به علائم و نشانه ها دارند واز اين علائم بصورت ( امواج ) سيگنال استفاده ميكنند. مثلاً فرياد خاص يك ميمون همراه با حركات ويژه اى ميباشد و اين علائم براى همنوعان خودش بعنوان يك علامت خطر درك شده و همه پا به فرار ميگذارند. اين علائم عملاً به يك تجربه واقعى اشاره ميكنند. احتياجى به درك آن نيست كه در سر آنها چه ميگذرد تا بفهميم كه آن چطور عمل ميكند. زبان آدمى چنين ويژگى را ندارد و از پايه غيرقابل توضیح است.

ماهنامه فلسفه: به نظر شما زبان يك توليد فكرى است، اما با اين وجود اين نظر را رد مي كنيد كه زبانها بسته به واژگانشان از جهان برداشتهاى گوناگون و مختلف دارند. چطور اين تفاوت بين زبانها را در نظر مى گيريد كه يكى بين قرمز و صورتى فرق ميگذارد و ديگرى فرقى در آندو نمى بيند؟

نوآم چامسكى: با ديدى نزديكتر تفاوت بين زبانها اغلب سطحى است و آدم همه جا ساختار  مشترك در هـسته آن پيدا ميكند. در زبان هائي كه لغت خاص براى رنگ قرمز ندارند، براى مثال يك تعبير وجود دارد " رنگ خون "  لغت " رود " در زبان ژاپونى و سواحلى* يك طيف وسيعى را در بر ميگيرد. اما بر خلاف زبان انگليسى ، بين " رود " " نهر " و " جريان " فرق است. اما در هسته مفهوم " رود " در تمام زبانها به همان معنا آمده و بايستى كه همينطورى هم باشد و آن بخاطر يك دليل ساده، كودكان هيچ احتياجى به يادگيرى انواع و تفاوتها " رودخانه ها " در زبان ندارند، چون كه آنها بطور سريع به اين معنا دسترسى پيدا كرده اند. اين به طبيعت كودكان  مربوط است و از اين جهت در تمام فرهـنگها يافت ميشود. ماهنامه فلسفه : آيا آگاه هـستيد شما يكى از آخرين فيلسوفانى هـستيد كه معتقد به طبيعت انسانى است ؟

نوآم چامسكى : بدون شك، طبيعت انسانى وجود دارد، ما نه ميمون، نه گربه و نه صندلى هـستيم، بهمين جهت ما طبيعتى داريم كه ما را از آنها جدا ميسازد. اگر فطرت انسانى وجود نداشت، فرقى هـم بين من و يك صندلى نبود... يكى از عناصر پايه اى انسان قدرت تكلم و اين در دوران تكامل كسب شده است. اين يك ويژگى جنسى است و تقريباً هـمه به يك اندازه بدان دسترسى دارند. ما هـيچ گروه انسانى را نمى شناسيم كه قدرت تكلم آن غالب گروه هاى ديگر با