كارگران و مسئله اتحاديه ها
گزارشی از برنامه كارگران آنارشيست در ايالات متحده آمريكا

مترجم: مرتضی مختاری

 

امروزه در بين كارگران نوعي خشم و ناآرامي فراگير به چشم مي خورد، گو اينكه بيشتر كارگران همچنان به ديدگاه هاي معمول آمريكايي چسبيده اند، يعني حمايت از سرمايه داري، قائل بودن به نظام دوحزبي، رگه هايي از نژادپرستي، وطن پرستي و امثال اينها. اين نارضايتي سازمان نيافته تغييراتي در مراتب بالاي اتحاديه ها به وجود آورده و ميدان را به دست گروهي از بوروكرات هاي ليبرال تر و فعال تر داده است. رهبران جديد نگران از دست رفتن اعضاي خود هستند. بوروكرات هايي كه حتي نمي توانند اعضاي خود را حفظ كنند واقعا رقت انگيزند. تلاش كرده اند براي مقابله با كار در بيگاري خانه هاي[1] ايالات متحده و حتي خارج از اين كشور و البته براي گنجاندن مسائل محيط زيستي در برنامه هاي خود با فعالان دانشگاهي مرتبط شوند، خاصه با ثروتمندترين واحدهاي دانشگاهي.

ولي در مقابل اين مقامات اتحاديه ها (نه خود اتحاديه ها) و البته در مقابل سرمايه داران و دولت بايد جنبشي آگاه از كارگران راديكال پا بگيرد. راديكال ترين فعالان مبارز بايد دست به دست هم دهند و هسته مركزي مبارزه اي گسترده تر را شكل دهند. كارگران آنارشيست نبايد رهبران اتحاديه ها را به حال خود رها كنند. مقامات اتحاديه ها، حتي محترم ترين و صادق ترين آنها، لايه اي هستند در درون سازمان هاي كارگري كه منافع طبقه سرمايه دار را نمايندگي مي كنند.

به بيان دقيق تر، كار بوروكراسي اين است كه ميان كارگران و سرمايه داران تعادل برقرار كند: بايد چيزي براي كارگران به دست آورد (وگرنه بساطش جمع مي شود)، ولي به دنبال اين است كه كشمكش طبقاتي را مهار كند. آنارشيست ها بايد مدام از پائين نحوه عمل مقامات اتحاديه را به پرسش بكشند و اقدامات آنها را به ديده انتقاد بنگرند. بايد ضمن اينكه تا حد امكان بر سر مسائل مشخص با ديگران همكاري مي كنند، شفاف بگويند كه برنامه آنها با برنامه ديگران فرق دارد. برنامه آنارشيست ها خودسازمان دهي كامل جامعه است. اگر مبارزان آنارشيست برنامه خود را به وضوح بيان كنند، بعيد است در اتحاديه براي سمتي انتخاب شوند، مگر در پايين ترين مراتب آن يعني به عنوان نماينده كارگران يا عضوي از كميته كارخانه. از آنجا كه كارگران آنارشيست برنامه هايي راديكال براي تغييرات بنيادي طرح مي كنند، فقط هنگامي كه تنش ها بالا بگيرد و اوضاع به هم بريزد مي توانند بالاترين مقامات اتحاديه هاي اصلاح طلب را بركنار كنند، يعني وقتي كه كارگران عادي و عامي هم برنامه كامل آنها را جدي بگيرند.

در اين مختصر نمي شود براي همه اتحاديه ها - اعم از اتحاديه هاي شناخته شده و هنوز ناشناخته - برنامه اي جامع ريخت، ولي مي توان چند اصل اساسي را مطرح كرد، اصولي چون داشتن روحيه مبارزه، دموكراتيك كردن اتحاديه ها و محل كار، و بالاخره همبستگي.

داشتن روحيه مبارزه يعني داشتن شوق و اراده براي نافرماني مدني (نقض قوانين) در مواقع لزوم. بي جهت نيست كه بسياري از موثرترين تاكتيك هاي مبارزه را يا قانون منع كرده يا دادگاه رد مي كند. حتي يك اعتصاب ساده تقريبا براي همه كاركنان دولتي غيرقانوني است و براي بسياري از كارگران ديگر هم مكررا با حكم دادگاه منع مي شود. اگر به اعتصاب مجوز دهند، شايد ورودي بندان[2] براي اطلاع رساني هم مجاز باشد، ولي كشاندن پاي مردم به حمايت از اعتصاب[3] براي ممانعت از ورود كارگران جايگزين يا به اصطلاح اعتصاب شكن ها غيرقانوني است. يك اتحاديه مبارز شايد بتواند تقاضا كند محصولات توليدي كارفرما تحريم شود، ولي سازماندهي كارگران ديگر براي امتناع از معامله يا حمل و نقل محصولات يا امتناع از واردكردن كالاهاي ضروري براي توليد كاري غيرقانوني است. اين ها اعتصاب هاي اعلام همبستگي يا به اصطلاح همدلانه است و به روساي ديگر صدمه مي زند (انگار كه خود سرمايه داران در زمان اعتصاب به يكديگر كمك نمي كنند). در حين مذاكره هاي قرارداد، شكايت هاي داخلي يك بخش خاص بايد از طريق تقاضاي حل اختلاف رفع و رجوع شود نه از طريق اعتصاب هاي كوچك يا اعتصاب بدون مجوز. اعتصاب كنندگان مي توانند ورودي كارخانه را بند آورند، ولي حق ندارند كارگاه را اشغال كنند، چون اين كار يعني نقض حق مالكيت خصوصي مالكان. انگار نه انگار اتحاديه هاي بزرگ صنعتي در دهه 1980 با اين قبيل اعتصاب ها در محل كار شكل گرفت!

اشغال محل كار حركتي است بسيار موثر چون مانع از آن مي شود كه كارگران اعتصاب شكن (scabs) وارد كار شوند، مانع از آن مي شود كه كسي از ماشين آلات يا دفاتر اداري استفاده كند يا آنها را از محل كار خارج كند، و البته موجب محدودشدن خشونت هم مي شود چون به هر حال سرمايه داران اكراه دارند از اين كه به ماشين آلات خود صدمه بزنند.

بنا به اين دلايل، اقتدارستيزان بايد تاكتيك هايي مثل اعتصاب كارگران دولتي، دعوت عموم به حمايت از اعتصاب، اعتصاب هاي حمايتي يا اعلام همبستگي[4] و علي الخصوص اشغال كارخانه ها را تشويق كنند. البته هيچ يك از اين حركت ها را نبايد سرسري صورت داد. قبل از اقدام بايد كاملا آماده اين بود كه دولت و روسا با حداكثر قوا مقابله كنند.

بحث در مورد اعتصاب هاي حمايتي مسئله همبستگي را پيش مي كشد. بزرگ ترين نقطه قوت طبقه كارگر شور و اراده آنها براي حركت جمعي است، حركت جمعي همه كارگران كارخانه، يا يك صنعت يا يك شهر. اين شور پادزهري است براي نقطه ضعف اصلي طبقه كارگر يعني چندپارگي آن بر حسب شكاف هاي نژادي، جنسيتي و شغلي و غيره. كارگران بايد اين شعار را سرلوحه خود قرار دهند كه درد يك نفر يعني درد همه [يا بني آدم اعضاي يكديگرند]. كارگران همچنين بايد به حمايت از مبارزات همه مردم سركوب شده برخيزند و جماعت هاي ديگر را هم به حمايت برانگيزند. مبارزه با تمام روال هاي نژادپرستانه در محل كار و مبارزه با تمام روال هاي نژادپرستانه بيرون از محل كار نيز از اهداف كارگران است. اتحاديه ها بايد براي مقابله با شركت هاي چندمليتي خود را به نحو بين المللي سازماندهي كنند و آماده اعتصاب هاي بين المللي هم باشند.

يكي از تاكتيك هاي بسيار موثر اعتصاب سراسري است. اگر اكثر كارگران يك شهر (يا منطقه) همزمان با هم دست به اعتصاب بزنند، سرمايه داران به شدت ضعيف خواهند شد. در اين شرايط، كارگران خودشان مي توانند تصميم بگيرند كدام كارها هنوز داير باشد، مثلا آتش نشاني، واحدهاي تغذيه گرمخانه ها يا اورژانس بيمارستان ها. و البته پليس نه، چون پليس با اينكه از كاركنان دولتي است در زمره كارگران نيست و عليه كارگران به خدمت گرفته مي شود. جاي پليس را بايد كارگران و واحدهاي گشت محلي بگيرند. در چنين شرايطي اجراي احكام دادگاه يا قوانين منع اعتصاب، اگر نگوييم محال، بسيار دشوار خواهد بود. كارمندان طبقه متوسط هم با كارگران سازمان يافته همراه خواهد شد وقتي ببينند كه حمل ونقل عمومي متوقف شده، پل ها بسته شده، خطوط تلفن قطع است و كاميون ها هم باري جابجا نمي كنند. كامپيوترها هم اگر كسي پشت كيبورد ننشيند از كار مي افتند. برق را هم مي شود قطع كرد.

تاكتيك هايي مثل اشغال محل كار و اعتصاب سراسري، كه حكايت از روحيه مبارزه و اتحاد كارگران دارند، بالقوه انقلابي اند. اين قبيل اقدامات اين امكان را به چشم مي آورند كه كارگران نه فقط مي توانند كار توليد را متوقف كنند، بلكه مي توانند توليد را تحت كنترل خودشان دوباره به راه بيندازند. كارگران يك كارخانه تسخيرشده مي توانند تصميم بگيرند كار توليد را از سر بگيرند و مايحتاج مردم را توليد كنند - اما اول بايد براي تامين مصالح مورد نياز كارخانه خود با كارخانه هاي ديگر هماهنگ شوند. در يك اعتصاب سراسري كه كارخانه ها به تسخير كارگران درآمده، كارگران مي توانند تصميم بگيرند كه كل شهر يا منطقه را به چه ترتيب اداره كنند، هم از لحاظ اقتصادي و هم از لحاظ سياسي.

بنا به همه اين دلايل، دولت و طبقه سرمايه دار به راحتي و بدون خشونت حركاتي مثل كشاندن پاي مردم به حمايت از اعتصاب، اشغال كارخانه يا اعتصاب سراسري را تاب نخواهند آورد و با كمك نيروي پليس، گارد ملي و نيروهاي مزدور به كارگران حمله خواهند كرد. همه اينها را به كرات در تاريخ ايالات متحده ديده ايم. كارگران بايد به نحوي سازمان يافته آماده دفاع از خود باشند و اين يعني سرآغاز شكل گيري نيروي مردمي.

همه اينها مسئله سازمان دهي دموكراتيك را پيش مي كشد. اعتصاب هاي سراسري و اعتصاب هاي بين المللي مستلزم متحدترشدن اتحاديه هاست و اين هم بايد با دموكراتيك شدن محلي همراه شود. بدون برنامه ريزي و سازمان دهي دقيق هيچ اعتصابي نبايد صورت گيرد (به استثناي اعتصاب بدون مجوز كه در مواقع اضطرار ضروري است). وقتي پاي تسخير كارخانه ها و شهرها در ميان است، بايد حواس مان به جزئيات سازمان دهي باشد.

 آنارشيست ها هم بايد خواهان دموكراتيك شدن اتحاديه ها باشند هم دموكراتيك شدن صنايع. آنارشيست ها بايد خواهان كنترل دموكراتيك اتحاديه هاي محلي و ملي (يا بين المللي) باشند و رويه انتخاب مستقيم مقامات را به جاي رويه انتصاب از بالا بنشانند. آنارشيست ها بايد خواهان پايان دادن به سيستم تك حزبي باشند، سيستمي كه به موجب آن مخالفت با اتحاديه ها، در بهترين حالت، حيات سياسي مخالفان را به نشريات داخلي اتحاديه ها محدود مي كند، و در بدترين حالت، به سركوب خشونت آميز ختم مي شود. بايد خواهان الگويي چرخشي براي رياست اتحاديه باشند، مثلا دوره مسئوليت يك ساله- از آن نوع كه معمولا در سازمان هاي حرفه اي مثل پزشكان يا روانشناسان مرسوم است. در طول اعتصاب و حتي مذاكرات، آنارشيست ها بايد از انتخاب شوراهاي كارگري در هر محل كار و در ضمن از مراجع تصميم گيري محلي و رابط هايي ميان اين شوراها حمايت كنند. تمام قراردادها بايد به انتخاب اعضا باشد. اگر بوروكراسي اتحاديه چنين ايده هاي دموكراتيكي را نپذيرد، كارگران بايد كار خود را پيش ببرند و شوراهاي محلي تشكيل دهند، از حقوق مخالفان دفاع كنند، مقامات محلي انتخاب كنند و غيره.

كارفرماها و بوروكرات هاي اتحاديه معمولا براي قراردادهاي طولاني چندساله با سلب حق اعتصاب به مذاكره مي نشينند. به اين ترتيب، اتحاديه در خدمت اين است كه شرايط كاري محيط كار را به كارگران تحميل كند. اشتباه است اگر كار اتحاديه جهاني كارگران صنعتي[5] را تكرار و با هر گونه قرارداد مخالفت كنيم؛ ممكن است در قراردادها مزايايي هم براي كارگران مندرج باشد. به جاي مطالبه حذف قرارداد، مبارزان بايد بر قرارداد يك ساله همراه با حق اعتصاب عليه شرايط محل كار اصرار ورزند. وقتي كارفرمايان بعد از انقضاي قرارداد مذاكره را كش مي دهند، كارگران راديكال بايد شعار بدون قرارداد، كار بي كار سر دهند. مذاكره قرارداد را نبايد مثل كارهاي معمول سرسري گرفت، بايد آن را كارزاري دانست براي بسيج كارگران.

مسائل خاصي كه اتحاديه ها حول آنها سازمان دهي مي شوند يا اعتصاب ها بر اساس آنها شكل مي گيرند بستگي دارد به شرايط خاص هر محل كار و هر صنعت. هيچ فرمول جادويي (مثل برنامه انتقال تروتسكيستي يا خط توده مائوئيستي) وجود ندارد كه ما را از نيازهاي بنيادي مردم عادي مستقيما به مطالبات انقلابي برساند. ما فقط بايد در اين مسير كار كنيم.

البته آنارشيست ها بايد به دنبال دستمزد بالاتر، مزاياي بهتر و ساعات كار كمتر باشند. در اصل، آن ها خواهان تغيير مقياس دستمزد و ساعت كارند. به اين ترتيب كه با افزايش تورم دستمزد هم خودبه خود بالا برود. علاوه بر اين، با افزايش بيكاري، ساعات كاري هم كاهش يابد، آن هم بدون كاهش دستمزد. اين اساس يك اقتصاد سوسياليستي است: تقسيم مقدار كار مورد نياز بر اساس تعداد كارگران موجود. مطالبه كار در بخش خدمات عمومي براي بيكاران مطالبه اي است از همه جامعه، ازجمله دولت.اما اقتدارستيزان بايد مطالبه هاي ديگري هم مطرح كنند كه متضمن مديريت محل كار توسط خود كارگران است: مطالبه هايي در خصوص شرايط كاري بهتر و كيفيت زندگي بهتر. اين خواسته ها حق مديران را براي تصميم گيري در مورد زندگي كاري كاركنان خود زير سوال مي برد. اين قبيل مطالبه ها اين سوال را پيش مي كشد كه در وضع حاضر مردم تحت چه شرايطي مجبور به كارند و اگر به خودشان بود چگونه به نحوي ديگر يعني به نحوي انساني تر كار مي كردند. از جمله در اموري مثل سرعت خط مونتاژ، بهداشت و ايمني كارگاه، زمان استراحت، تعداد ناظران مستقيم و حتي تقاضا براي محصولات بهتر (ايمن تر، بادوام تر، ناآلاينده تر و بالاخره ارزان تر). جنبش صلح پيشنهاد كرده با توليدكنندگان اسلحه و اتحاديه هاي آنها همكاري كند تا به همراه هم براي گذار به توليد صلح آميز برنامه ريزي كنند. اين رويه را مي توان تعميم داد، يعني اتحاديه هاي كارگري مي توانند با گروه هاي مردمي همكاري كنند تا براي گذار به اقتصاد دوره صلح، اقتصاد پساصنعتي و ناآلاينده با هم برنامه ريزي كنند.اتحاديه هاي متخصصان (معلمان، پرستاران، و كتابداران) در خصوص دستمزد و شرايط كار برعكس بسياري از كارگران اند. كارگران مشكلي در اين نمي بينند كه بر سر دستمزد مذاكره كنند، اما معمولا با اين موضوع كه شرايط كاري را مديران تعيين كنند كنار مي آيند. ولي متخصصان غالبا براي مطالبه دستمزد بالاتر حالتي معذب دارند، در عوض احساس مي كنند بايد كنترل بيشتري بر شرايط كاري داشته باشند. مثلا اينكه عده شاگردان كلاس شان كمتر باشد، خودشان تصميم بگيرند چه كتابي تدريس كنند، يا نسبتي بهتر بين پرستار و بيمار برقرار باشد و مانند اينها. شعار فدراسيون معلمان آمريكا را ببينيد: معلمان همان چيزي را مي خواهند كه دانش آموزان نياز دارند. چرا كارگران فولاد همان چيزي را نخواهند كه اجتماع نياز دارد؟ اينكه صنعت در كنترل كارگران باشد به معناي تاييد رويكردهاي مطلوب مديران يعني حلقه برابري و كار تيمي نيست، هدف اين روش هاي اخير آن است كه كارگران با مديران همكاري كنند. چنين روش هايي منكر اين است كه اساسا ميان كارگران و كارفرمايان تعارض منافع وجود دارد. فعالان بايد در اين به اصطلاح تيم ها شركت كنند تا به كارگران ديگر نشان دهند كه اين قبيل رويه ها چيزي نيست مگر تدابيري براي استثمار بيشتر.عوض اين كار، مي توانيم از قرارداد جمعي حمايت كنيم. به اين ترتيب، سرمايه داران به جاي استخدام جداگانه افراد، يك گروه يا دار و دسته را استخدام مي كنند، مثلا از طريق دايره استخدام گروهي اتحاديه. در اين شيوه كار، كارفرمايان سرمايه، ماشين آلات و مواد خام و مانند اينها را تامين و اهداف را تعيين مي كنند. كارگران هم وظايف را ميان خود تقسيم و برنامه كاري خود را تنظيم مي كنند. ممكن است اين گروه خودشان متخصصان فني داشته باشند يا ممكن است متخصصان (و نه كارفرمايان) را مديريت انتخاب كند. به هر حال، كارگران خودشان ناظران (هماهنگ كنندگان) را تعيين مي كنند و نحوه كار را هم خودشان معلوم مي كنند. برخلاف رويكرد تيمي در كارگاه هيچ ناظري از جانب مديريت وجود ندارد. سرمايه داران مبلغ قرارداد را به گروه پرداخت مي كنند و كارگران هم اين مبلغ را با هر ملاكي كه خودشان مي دانند ميان خودشان تقسيم مي كنند. راست اينكه گهگاه از چنين روش هايي استفاده شده (مثلا در مورد كارگران خودروسازي در كونتري انگلستان)، يا بعضي عناصر اين روال كاري در ايالات متحده استفاده شده، مثلا در دايره استخدام گروهي اتحاديه. به لحاظ نظري اين روال با سرمايه داري ناسازگار نيست و موجب افزايش بهره وري مي شود، اما دشوار بتوان تصور كرد سرمايه داري اين شيوه را به طور گسترده به كار بندد. هر چه باشد، قرارداد جمعي نقش غيرضروري مديريت سرمايه دارانه برملا مي كند و معلوم مي شود كه كسي به مديريت سرمايه داران نياز ندارد. درست به همين دليل، كارگران آنارشيست بايد اين ايده را ترويج كنند و در اين جهت گام بردارند (گام هايي مثل انتخاب سركارگر يا تشكيل كميته ايمني كارگران ساده، تعيين محل كارخانه، تصميم گيري براي بازكردن يا بستن كارخانه، تعيين نوع يا قيمت محصولات).اين سوال پيش مي آيد كه آنارشيست ها بايد مدافع مطالبه از دولت باشند يا نه. آنارشيست ها باور ندارند كه راه حل مشكلات سرمايه داري اين است كه دولت سرمايه دار اقتصاد را به دست بگيرد - تاريخ هم مويد اين باور است. اما چه ايرادي دارد كه اتحاديه ها براي استخدام بيكاران در بخش عمومي يا براي مالكيت عمومي برخي صنايع تلاش كنند؟ در سال هاي اخير نبردي مداوم بر سر خصوصي سازي جريان داشته است. جناح راست از فروش يا واگذاري خدماتي كه توسط دولت ارائه مي شود حمايت كرده است، خدماتي عمومي مانند مدارس، حمل و نقل، بهداشت، راهداري، خدمات پست و غيره. معمولا خصوصي سازي را به عنوان راهي براي بازدهي بيشتر معرفي مي كنند. از آنجا كه هيچ راهكار جادويي براي آموزش مدرسه يا تميزكردن خيابان ها وجود ندارد، تنها راه بنگاه هاي خصوصي براي بازدهي بيشتر اين است كه از دستمزد كارگران كم كنند و بر بار كاري آنها بيفزايند.آنارشيست ها بايد با خصوصي سازي مخالفت كنند و همچنان به مطالبه از دولت ادامه دهند. دولت ادعا مي كند نماينده مردم است و مردم بايد بخواهند دولت ادعاي خود را ثابت كند. از آنجا كه دولت نمي تواند به وعده خود عمل كند چهره واقعي اش رو مي شود: دولت عامل اداري- نظامي اقليتي سركوب گر، يعني طبقه سرمايه دار و مابقي سركوب گران است. آنارشيست ها بايد بگويند كه كارگران نبايد به دولت اعتماد كنند و در ضمن بگويند به چه دليل، اما در عين حال بايد از جنبش عليه خصوصي سازي به عنوان مبارزه اي در دفاع از جامعه و حقوق كارگران حمايت كنند.اكثر كارگران ايالات متحده از طرح هايي كه مي گويد صنايع جديد را بايد دولت در دست بگيرد حمايت نمي كنند، حتي در آن مناطقي كه ممكن است اين كار وجهي داشته باشد. اينكه مالكيت دولتي ناكارآمد است، در ميان كارگران ايالات متحده موضوعي است كاملا جاافتاده. اما ممكن است اين كارگران از ايده گرفتن صنايع از ثروتمندان و متنفذان (يعني مصادره) هم استقبال كنند و بخواهند اين صنايع تحت مديريت خود كارگران و اهالي اجتماع محلي با موازين دموكراتيك اداره شود. مواردي بوده كه اتحاديه ها يا كارمندان محلي يا اهالي اجتماع محلي، صنايع ناموفق منطقه را به دست گرفتند يا كوشيدند به دست بگيرند. اين تلاش ها اغلب مواقع برخلاف درخواست ملي شدن صنايع با حمايت عمومي بسيار روبرو شدند.هر جا كه شد آنارشيست ها بايد برنامه هاي غيردولتي را پيش ببرند. به عنوان مثال، پشتيباني از برنامه هاي بيمه سلامت همگاني (single-payer healthcare) كار درستي است، برنامه هايي كه معمولا با عنوان طرح بهداشت و سلامت دولت خوانده مي شود (خدمات درماني همگاني). ولي آنارشيست ها خودشان هم مي توانند خواهان اداره كردن بخش خدمات درماني باشند، به مدد يك فدراسيون ملي تعاوني بهداشت و درمان (شايد با كمك يارانه هاي دولتي). مراكز بهداشتي محلي را بيماران و كاركنان بخش خدمات درماني مي توانند به نحو دموكراتيك اداره كنند.مسئله دولت در بحث دموكراسي اتحاديه هم مطرح است. مخالفان ليبرال در مواجهه با بوروكراسي ريشه دوانده در اتحاديه غالبا به دادگاه ها يا مراجع دولتي متوسل شده اند تا حقوق دموكراتيك را به مدد آنها اجرا كنند. روي هم رفته، اين قبيل تلاش ها راه به جايي نبرده است. دولت مايل نيست در كار مقامات رسمي اتحاديه ها مداخله كند، و وقتي هم كه مداخله مي كند، چنان با تبعيض وارد عمل مي شود و چنان كند پيش مي رود كه چيزي عايد نمي شود.با اين حال، بوده مواردي كه فقدان دموكراسي چنان استثنايي و جو سياسي هم چنان مناسب باشد كه دولت براي دموكراتيك تر كردن فضا در مبارزات اتحاديه دخالت كند. يك مورد مشهور مربوط است به سال 1972 كه دولت در انتخابات اتحاديه كارگران متحد معادن[آمريكا] مداخله كرد. متصدي وقت اتحاديه توني بويل بود كه درست پس از انتخابات 1969 رقيب خود و برخي اعضاي خانواده وي را به قتل رساند. نتيجه نظارت دولت بر انتخابات اتحاديه اين بود كه آرنولد ميلر، رهبر گروه اصلاح طلب، يعني گروه معدن چيان مدافع دموكراسي، به رياست برگزيده شد. به همين ترتيب، در دهه 1990، دولت مقامات اتحاديه تيمسترز[6] را به شيادي متهم كرد و تصميم گرفت بر انتخابات نظارت كند. يك اصلاح طلب مقبول، رون كري، انتخاب شد، با حمايت گروه اصلاح طلبان.مددگرفتن از دولت براي مداخله در كار اتحاديه ها اشتباه است. به رغم محاسن ظاهري، اين كار يعني اينكه اجازه دهيم نماينده طبقه حاكم درباره مسائل داخلي سازمان هاي كارگري تصميم بگيرد. بوروكراسي اتحاديه نماينده طبقه سرمايه داري و دولت است، اما اتحاديه يكي از آن معدود سازمان هايي است كه هنوز مال كارگران است. هدف اتحاديه ها بايد اين باشد كه از شر بوروكراسي خلاص شوند، نه اينكه مداخله دولت را بيشتر كنند. كار سازمان هاي نماينده كارگران بايد مبارزه با بوروكراسي باشد، نه تكيه كردن بر وكلاي اصلاح طلب.اگر دولت مداخله كند، آنارشيست ها بايد تكليف شان را با اصلاح طلبان اتحاديه روشن كنند. تمايل اصلاح طلبان به مداخله دولت يك موضوع است، ولي موضوعات ديگري هم در ميان است (چون به هرحال بوروكراسي فعلي نماينده سرمايه داران هم هست). گاهي ما آنارشيست ها مي توانيم از مخالفان حمايت كنيم تا فضاي اتحاديه براي مبارزه جويي و دموكراسي بازتر شود. اما بايد نسبت به محدوديت هاي برنامه اصلاح طلبان هم هشيار باشيم (از جمله حمايت برنامه آنها از دولت و البته محدوديت هاي ديگر).خطر تكيه بر دولت در اتحاديه تيمسترز معلوم شد. پس از كمك به انتخاب شدن كري، ناظر دولتي انتخابات او را از شركت در انتخابات بعدي منع كرد - با وجود اينكه احتمالا محبوب ترين نامزد بود! - به اين بهانه كه او برخي ترفندهاي مالي به كار بسته تا مجددا انتخاب شود. كار بدي است، ولي خب در اتحاديه ها چيز عجيبي نيست. با اين رد صلاحيت، انتخاب شدن جيمز هوفاي پسر - يعني نامزد بوروكراسي محافظه كار - تضمين شد. دولت با اين دست مي دهد، با آن دست پس مي گيرد.نتيجه اينكه از آغاز تا به حال اتحاديه ها دو كاركرد بالقوه داشته اند. يكي ادغام كردن اقليتي از طبقه كارگر در درون نظام سرمايه داري. اين كار يعني ساختن يك لايه بوروكراسي كه بر نيروي مبارزات كارگران سوار مي شود و با طبقه حاكم براي حفظ ثبات اجتماعي همكاري مي كند. در عوض، قدري جايگاه، قدري امنيت شغلي بهتر و قدري كيفيت زندگي بهتر به دست مي آورد، ولو در محدوده هاي يك جامعه سركوب گر. مع الوصف، كارفرماها اتحاديه هاي كارگري را در بهترين حالت به چشم شري ضروري مي نگرند كه بايد به هنگام سختي آنها را در هم شكست. دستاوردهاي كارگران را هر وقت بشود پس مي گيرند. حالا كه اتحاديه ها هم پشت سر هم شكست مي خورند، از اين قبيل حملات زياد مي بينيم.  از طرف ديگر، اتحاديه ها را مي توان نمونه اي از خودسازماندهي طبقه كارگر دانست. اتحاديه بالقوه سلاح پرقدرت كارگران است. حتي براي كارگراني كه يك كلمه هم از آنارشيسم يا ماركسيسم نمي دانند، اتحاديه ها نتايج سياسي مهمي در بر دارند. تشكيل اتحاديه ها به اين معني است كه منافع سرمايه داران و كارگران متفاوت و متعارض است. نفس وجود آنها يعني اينكه افراد نمي توانند كار خود را به تنهايي پيش ببرند و شخصا با روساي خود به توافق برسند، بلكه بايد همكاري كنند و با يكديگر همبستگي داشته باشند. اتحاديه ها به هيچ وجه تنها شكل مقاومت مردمي نيستند. ضرورتا هم انقلابي نيستند. اما نقش مهمي در انقلاب آمريكاي شمالي ايفا خواهند كرد. و اگر نكنند، هيچ انقلابي در كار نخواهد بود. روزنامه شرق

پي نوشت ها: 

[1] بيگاري خانه (sweatshop) به كارگاه هايي گفته مي شود كه در آنها كارگران يا دستمزد بسيار ناچيز و ساعت كار طولاني در شرايط بسيار بد كار مي كنند. شرايط كار در كارگاه هاي به اصطلاح sweatshop را با دوران برده داري قياس مي كنند.

[2] ورودي بندان ( Picketing ) نوعي اعتراض است كه در آن عده اي بيرون از محل كار تجمع و مسير رفت وآمد را مسدود مي كنند. معترضان در ورودي بندان مي كوشند همكاران خود را از كار منصرف و توجه مردم را به خود جلب كنند.

[3] عبارت Mass Picketing اشاره دارد به زماني كه اعتصاب كنندگان مي كوشند اعتصاب خود را گسترش دهند و عموم مردم را نيز به حمايت از اعتصاب يا ورودي بندان دعوت مي كنند.

[4] (sympathy strikes) اعتصاب هايي كه در ابراز همدردي با ديگر كارگران اعتصابي صورت مي گيرد.

[5] اتحاديه جهاني كارگران صنعتي ( IWW ) اتحاديه اي است كه كارگران صنعتي در سال 1905 تشكيل دادند و خيلي زود رقيب ديگر سازمان هاي كارگري آمريكا شد. اعضاي آن بر اين باور بودند كه نيروي كار هميشه در نزاع با كارفرماست و چيزي از مذاكره عايد كارگران نمي شود. از اين رو، اين اتحاديه قصد داشت بساط سرمايه داري را برچيند و چيزي جايگزين آن كند كه كارگران طراحي و اداره مي كنند.

[6] اتحاديه تيمسترز ( Teamsters ) اتحاديه اي كارگري در ايالات متحده و كاناداست. اين اتحاديه در سال 1903 با ادغام اتحاديه بين المللي رانندگان، كاميون داران و اتحاديه ملي تيمسترز تشكيل شد. تيمسترز براي جنبش كارگري آمريكا بسيار مهم بود، چندان كه اگر اعتصابي با تيمسترز هماهنگ مي شد مي توانست مانع از ورود كالايي به يك شهر شود.