چه کسی جنگ جهانی اول را آغاز کرد 

در حالی که کشورها مراسمی برای گرامیداشت صدمین سالگرد شروع جنگ جهانی اول برگزار می‌کنند، بحث میان دانشگاهیان بر سر اینکه کدام کشور مسوول شروع این منازعه بود، همچنان ادامه دارد.

مایکل گوو، وزیر آموزش انگلستان، اخیرا از چگونگی آموزش دلایل و پیامدهای جنگ جهانی اول در مدارس کشور انتقاد کرد. این انتقاد تنها باعث تشدید این بحث‌ها شد.

نظر ۱۰ تاریخ‌دان را در این باره بخوانید.

سر مکس هیستینگز کارشناس تاریخ نظامی

‌آلمان

هیچ کشوری به تنهایی مسوول درگرفتن جنگ نیست، اما به نظر می‌رسد سهم آلمان از همه بیشتر باشد. این کشور در ژوئیه ۱۹۱۴ (تیر و مرداد ۱۲۹۳) به تنهایی قادر بود جلوی وقوع فاجعه را بگیرد. برای این کار کافی بود "چک سفیدی" را که در حمایت از حمله احتمالی اتریش به صربستان در اختیار این کشور قرار داده بود، پس بگیرد. متأسفانه این استدلال را که صربستان کشوری سرکش بود و استحقاق مجازات شدن بدست اتریش را داشت، قبول ندارم. فکر هم نمی‌کنم که روسیه در سال ۱۹۱۴ خواهان جنگ بود. رهبران این کشور می‌دانستند که ظرف دو سال آمادگی به‌مراتب بیشتری برای ورود به جنگ خواهند داشت، چرا که تا آن موقع می‌توانستند ارتش خود را تجهیز کنند. این مسأله که آیا بریتانیا مجبور بود وارد این درگیری شود، بحث تقریبا مجزایی است. ورود بریتانیا به جنگ از اول اوت ۱۹۱۴ اجتناب ناپذیر شده بود. نظر شخصی من این است که بی‌طرف ماندن در این اختلاف گزینه قابل قبولی نبود، چون اگر آلمان در اروپای قاره‌ای پیروز از جنگ بیرون می‌آمد، پس از جنگ بهیچ وجه با بریتانیا راه نمی‌آمد. این در حالی بود که بریتانیا در آن زمان هنوز بر اقیانوس‌ها و نظام مالی جهانی مسلط بود.

سر ریچارد جِی اوانز استاد برجسته تاریخ، دانشگاه کمبریج

صربستان

صربستان مقصر اصلی وقوع جنگ جهانی اول بود. ملی‌گرایی و توسعه‌طلبی صرب‌ها نیروهای بسیار مخربی بودند و حمایت صربستان از سازمان تروریستی دست سیاه (یک انجمن نظامی سری متشکل از ملی‌گرایان صرب) عملی بسیار غیرمسوولانه بود. مسوولیت اتریش- مجارستان هم تنها اندکی کمتر بود. این کشور واکنش بی‌تناسبی به قتل ولیعهد امپراتوری هاپسبورگ نشان داد. فرانسه روسیه را نسبت به اتریش- مجارستان جری کرد و آلمان هم اتریشی‌ها را به اصرار بر خواسته‌هایشان تشویق کرد. بریتانیا مثل آنچه در جریان بحران بالکان کرده بود، در میانجی‌گری میان طرف‌ها کوتاهی کرد، زیرا از بلند پروازی‌های اروپایی و جهانی آلمان بیمناک بود. ترس بریتانیا کاملا منطقی نبود، چرا که این کشور در سال ۱۹۱۰ در مسابقه تسلیحاتی دریایی کاملا تفوق خود را تثبیت کرده بود.

شاید بتوان گفت که گرایش عموما مثبت دولت‌مردان اروپایی، که بر مفاهیمی همچون غرور و شرافت مبتنی بود، انتظار کسب یک پیروزی سریع، و عقاید نشأت گرفته از داروینیسم اجتماعی، مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار در شروع جنگ بودند. بسیار مهم است که اتفاقات منجر به درگرفتن جنگ را در زمان وقوعشان بررسی کنیم، و از تفسیر پسینی تحولات و ربط دادن آنها به اتفاقات ماه‌های ژوئیه و اوت ۱۹۱۴ اجتناب کنیم.

دکتر هدر جونز استادیار تاریخ بین‌المللی در مدرسه اقتصاد لندن

اتریش مجارستان، آلمان و روسیه

شمار معدودی از تصمیم‌گیرندگان سیاسی و نظامی جنگ‌طلب در اتریش- مجارستان، آلمان و روسیه باعث وقوع جنگ جهانی اول شدند. قتل اعضای خاندان سلطنتی پیش از سال ۱۹۱۴ کار نسبتا متداولی بود و معمولا به جنگ منجر نمی‌شد. اما در اتریش- مجارستان نظامیان جنگ‌طلب که مقصران اصلی شروع جنگ بودند، از قتل دوک اعظم فرانتس فردیناند، ولیعهد اتریش، و همسرش بدست صرب‌های بوسنی به‌عنوان دستاویزی برای تسخیر و نابودی صربستان استفاده کردند. صربستان همسایه‌ای بی‌ثبات بود که قصد توسعه قلمرو خود و تصرف برخی سرزمین‌های متعلق به اتریش- مجارستان را داشت. صربستان که دو جنگ بالکان در سال‌های ۱۹۱۲ و ۱۹۱۳ توانش را تحلیل برده بود، در سال ۱۹۱۴ به‌دنبال جنگ نبود. دلیل سرایت جنگ به سراسر اروپا این بود که شخصیت‌های سیاسی و نظامی آلمان متحد خود، اتریش- مجارستان را به حمله به صربستان تحریک کردند. این کار آنها باعث نگرانی روسیه، حامی اصلی صربستان شد. روسیه پیش از آنکه همه راه‌های مسالمت‌آمیز را بیازماید، نیروهای نظامی‌اش را آماده جنگ کرد. این کار باعث ترس آلمان شد و در پی آن، آلمان به روسیه و متحدش، یعنی فرانسه، اعلان جنگ داد و تهاجمی بی‌رحمانه را آغاز کرد. بخشی از نیروهای آلمانی از خاک بلژیک به فرانسه حمله کردند، و به این ترتیب، پای بریتانیا که حافظ بی‌طرفی بلژیک و حامی فرانسه بود هم به جنگ باز شد.

جان رول استاد بازنشسته تاریخ، دانشگاه ساسکس

اتریش- مجارستان و آلمان

دلیل وقوع جنگ جهانی اول یک حادثه یا شکست دیپلماسی نبود. این جنگ به‌خاطر توطئه و همدستی آلمان و اتریش- مجارستان اتفاق افتاد که می‌خواستند جنگی به‌راه بیندازند، و البته امیدوار بودند بریتانیا وارد آن نشود.

قیصر ویلهلم دوم شخصیتی خشمگین، مستبد و علاقمند به امور نظامی داشت. او معتقد بود که همه پادشاهان افرادی روشن‌بین و ژرف‌نگر هستند، به دیپلمات‌ها به دیده تحقیر نگاه می‌کرد، و باور داشت که خدای ژرمن‌ها برای او مقدر کرده که کشورش را به‌سوی عظمت رهنمون سازد. در چنین فضایی حدود ۲۰ نفری که او برای تصمیم‌گیری در مورد سیاست کشور تعیین کرده بود، در سال ۱۹۱۴ جنگ را انتخاب کردند، زیرا معتقد بودند شرایط به نفع آنهاست. فرماندهان نیروی زمینی و دریایی آلمان که بیشترین نفوذ را در دربار داشتند، جنگ‌طلبی سهل‌انگارانه‌ای داشتند و وقوع جنگ را اجتناب ناپذیر می‌دانستند. آنها معتقد بودند زمان رو به اتمام است، و مثل همتایان اتریشی‌شان بر این باور بودند که جنگ از تحمل وضیعت موجود که از دید آنها تحقیرآمیز بود بهتر است. در بهار ۱۹۱۴ این گروه کوچک در برلین تصمیم گرفتند دل به دریا بزنند. آنها می‌دانستند که حمایتشان از حمله اتریش به صربستان چه عواقبی خواهد داشت. اداره جزئیات اوضاع به تئوبالد فون بتمان هولوگ، صدراعظم کشوری، سپرده شد که هدفش ناکام گذاشتن تلاش‌های دیپلماتیک به منظور آغاز جنگ در مطلوب‌ترین شرایط ممکن بود. او علی‌الخصوص می‌خواست مردم کشور خودش را قانع کند که آلمان مورد حمله قرار گرفته، و در عین حال سعی داشت جلوی ورود بریتانیا به درگیری را بگیرد.

گرهارد هیرشفلد استاد تاریخ مدرن و معاصر، دانشگاه اشتوتگارت

اتریش- مجارستان، آلمان، روسیه، فرانسه، بریتانیا و صربستان

نخبگان محافظه‌کار پروس و آلمان از مدت‌ها پیش از آغاز جنگ معتقد بودند که وقوع یک جنگ اروپایی به تحقق اهداف بلند پروازانه آلمان در مورد تبدیل شدن به یک قدرت استعماری، و همچنین دستیابی به پرستیژ نظامی و سیاسی در جهان کمک خواهد کرد.

تصمیم آغاز جنگ بر سر یک بحران بین‌المللی نسبتا کوچک نظیر ماجرای قتل ولیعهد اتریش در سارایوو از ترکیبی از قضاوت‌های اشتباه سیاسی، بیم از دست دادن اعتبار و پایبندی لجوجانه همه طرف‌ها بر یک سیستم پیچیده ائتلاف‌های نظامی و سیاسی میان کشورهای اروپایی ناشی می‌شد. فریتز فیشر (کارشناس تاریخ) معتقد بود اهداف جنگی آلمان به‌خصوص آنچه در جزوه معروف "طرح سپتامبر ۱۹۱۴" آمده در بطن تصمیم دولت آلمان برای ورود به جنگ قرار داشته است. در این طرح مطالبات گسترده اقتصادی و سرزمینی فهرست شده بودند که می‌توانستند در صورت پیروزی آلمان در جنگ مطرح شوند. اما بر خلاف آقای فیشر، امروزه بیشتر کارشناسان تاریخ این برداشت را بسیار کوته‌بینانه می‌دانند. آنها اکثرا اهداف آلمان، و البته همه کشورهای شرکت کننده از ورود به جنگ را در چارچوب رویدادهای نظامی و سیاسی آن برهه زمانی تفسیر می‌کنند.

دکتر آنیکا مومبائر دانشگاه آزاد

اتریش- مجارستان و آلمان

کتاب‌خانه‌های زیادی پر از کتاب‌هاییست که به معمای ۱۹۱۴ پرداخته اند. آیا جنگ جهانی اول یک اتفاق بود یا از پیش طراحی شده و اجتناب ناپذیر بود؟ مسوول وقوع آن خوابگردها بودند یا آتش‌افروزان؟ بنظر من وقوع این جنگ بهیچ وجه تصادفی نبود، و در ژوئیه ۱۹۱۴ می‌شد جلوی آن را گرفت. دولت و رهبران نظامی اتریش خواهان جنگ با صربستان بودند. بلافاصله بعد از قتل فرانتس فردیناند در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴ (۷ تیر ۱۲۹۳) از صربستان خواسته شد تاوان آن را بپردازد، چرا که تصور می‌شد این کشور پشت توطئه قتل ولیعهد اتریش باشد. صربستان از مدت‌ها قبل موقعیت امپراتوری اتریش- مجارستان در منطقه بالکان را تهدید می‌کرد. نکته مهم این بود که کسب یک پیروزی دیپلماتیک برای تصمیم گیرندگان اتریشی بی‌ارزش و ننگین قلمداد می‌شد. در ابتدای ماه ژوئیه آنها جنگ را انتخاب کردند.

اما آنها برای جنگیدن با صربستان به حمایت متحد اصلی‌شان، آلمان، نیاز داشتند. تصمیم آنها مبنی بر جنگ با صربستان بدون کمک آلمان عملی نبود. دولت آلمان "چک سفید" در اختیار متحدش قرار داد، و با دادن قول حمایت بی‌قید و شرط، وین را برای استفاده از این موقعیت طلایی تحت فشار قرار داد. هر دو دولت می‌دانستند که به احتمال قریب به یقین روسیه به کمک صربستان خواهد آمد و در نتیجه، یک جنگ منطقه‌ای کوچک به جنگی اروپایی تبدیل خواهد شد. اما هر دو کشور آمادگی پذیرفتن این خطر را داشتند. تضمین حمایت آلمان به وین امکان پیش بردن طرحش را داد. "نه" شنیدن از آلمان می‌توانست بحران را مهار کند. اتریش با قدری تأخیر در روز ۲۳ ژوئیه (اول مرداد ۱۲۹۳) برای صربستان ضرب‌الاجل تعیین کرد. مفاد این ضرب‌الاجل عمدا طوری تعیین شده بود که قابل پذیرش نباشد. دلیلش این بود که اتریش- مجارستان مصمم به آغاز جنگ بود، و آلمان هم این کشور را تشویق به این کار می‌کرد، زیرا بنظر می‌رسید موقعیت بسیار خوبی فراهم شده است. در آن زمان هنوز امکان پیروزی در جنگ وجود داشت، اما روسیه و فرانسه مشغول تجهیز خود بودند و احتمالا چند سال بعد شکست دادنشان ممکن نبود. تصمیم گیرندگان اتریش- مجارستان و آلمان برای حفظ و توسعه امپراتوری‌هایشان به جنگ روی آوردند. اما این جنگ به سقوطشان منجر شد.

شان مک‌میکین استادیار تاریخ در دانشگاه کچ، استانبول

اتریش- مجارستان، آلمان، روسیه، فرانسه، بریتانیا و صربستان

جستجوی پاسخ‌های ساده و راضی‌کننده در ذات بشر است. به همین دلیل هم نظریه مقصر بودن آلمان در شروع جنگ تا به امروز پابرجاست. بعد از حادثه سارایوو، اتریش- مجارستان با داشتن حمایت و "چک سفید" از جانب برلین موضع سفت و سختی در قبال صربستان اتخاذ کرد. بدون این پشتگرمی جنگ جهانی اول قطعا آغاز نمی‌شد. پس آلمان در شروع جنگ مقصر است. اما در عین باید توجه داشت که اگر توطئه تروریستی طراحی شده در بلگراد (پایتخت صربستان) نبود، آلمانی‌ها و اتریشی‌ها با چنین انتخاب وحشتناکی روبرو نمی‌شدند. در برلین و وین رهبران غیرنظامی سعی کردند درگیری را به منطقه بالکان محدود نگاه دارند. روسیه که به نوبه خود از پاریس "چک سفید" گرفته بود تصمیم گرفت که جنگ اتریش و صربستان را به کل اروپا بکشاند. در ادامه با ورود بریتانیا، جنگی که اروپایی شده بود، به منازعه‌ای جهانی تبدیل شد. روسیه پیش از آلمان فرمان بسیج نیروهایش را صادر کرد. در گرفتن این جنگ که در آن فرانسه و بریتانیا در حمایت از صربستان و روسیه مقابل قدرت‌های مرکزی قرار گرفتند، نتیجه مطلوب روسیه بود، و نه آلمان. هیچیک از قدرت‌ها بی‌تقصیر نبودند. همه پنج قدرت بزرگ درگیر جنگ در کنار صربستان در به‌راه افتادن این جنگ بزرگ مقصر بودند.

پروفسور گری شفیلد استاد مطالعات جنگ، دانشگاه ولورهمپتون

اتریش- مجارستان و آلمان

جنگ را رهبران آلمان و اتریش- مجارستان شروع کردند. وین از فرصتی که قتل ولیعهد در اختیارش قرار داده بود برای نابود کردن رقیب بالکانی‌اش، صربستان، استفاده کرد. اتریشی‌ها به خوبی می‌دانستند که روسیه به‌عنوان مدافع صربستان نظاره‌گر صرف نخواهد بود، و ممکن است جنگی بزرگ اروپا را فرا بگیرد.

آلمان در حالی اعلام حمایت بدون قید و شرط از اتریش کرد که به‌خوبی از عواقب احتمالی این اقدام آگاه بود. آلمان سعی کرد اتحاد فرانسه و روسیه را بشکند و کاملا آماده پذیرفتن خطر ناشی از وقوع یک جنگ بزرگ بود. بعضی از نخبگان آلمانی از دورنمای آغاز جنگی توسعه‌طلبانه استقبال می‌کردند. پاسخ روسیه، فرانسه و بریتانیا دفاعی و در مقام واکنش بود. حداقل چیزی که در مورد عملکرد رهبران آلمان و اتریش در جریان بحران ژوئیه ۱۹۱۴ می‌توان گفت، این است که کاری که آنها با صلح جهانی کردند، خطر کردنی جنایتکارانه بود

دکتر کاتریونا پنل مدرس ارشد تاریخ، دانشگاه اگزتر

اتریش- مجارستان و آلمان

بنظر من مقامات سیاسی و دیپلماتیک در آلمان و اتریش- مجارستان مسوول تبدیل منازعه‌ای محدود به بالکان به جنگی اروپایی، و نهایتا جهانی، بودند. آلمان در خانواده امپراتوری‌های اروپایی از نوعی عقده "فرزند کوچک‌تر" رنج می‌برد، و در سال ۱۹۱۴ تصور می‌کرد موقعیت مناسبی پیدا کرده تا با توسل به یک جنگ تهاجمی، توازن قوا را به‌نغع خود تغییر دهد.

حق نشر عکس BBC World Service Image caption بریتانیا روز ۴ اوت ۱۹۱۴ (۱۳ مرداد ۱۳۹۲) به آلمان اعلان جنگ داد

آلمان روز ۵ ژوئیه ۱۹۱۴ (۱۴ تیر ۱۲۹۳) با اعلام حمایت بی‌قید و شرط از امپراتوری در حال افول اتریش- مجارستان به این کشور "چک سفید" داد. اتریش- مجارستان سعی داشت کنترل خود بر صربستان یاغی را تجدید کند. این در حالی بود که آلمان می‌دانست این کار احتمالا به جنگ با روسیه، متحد فرانسه و بریتانیا، منجر خواهد شد. اما از اقدامات اتریش- مجارستان هم نباید چشم‌پوشی کرد. ضرب‌الاجلی که این کشور در روز ۲۳ ژوئیه برای صربستان تعیین کرد، طوری تهیه شده بود که پذیرفته شدن آن تقریبا محال بود. رد این ضرب‌الاجل از سوی صربستان راه را برای اعلان جنگ از سوی اتریش- مجارستان در روز ۲۸ ژوئیه (۶ مرداد ۱۲۹۳)، و در نتیجه آن آغاز جنگ جهانی اول باز کرد.

دیوید استیونسون استاد تاریخ بین‌الملل، مدرسه اقتصاد لندن

آلمان

بیشترین تقصیر متوجه دولت آلمان است. حاکمان آلمان با تشویق اتریش- مجارستان به حمله به صربستان، امکان درگرفتن جنگ در بالکان را فراهم کردند. آنها به‌خوبی می‌دانستند که این درگیری ممکن است ابعاد بزرگتری پیدا کند. خیلی بعید بود که اتریش- مجارستان بدون حمایت آلمان چنین واکنش شدیدی نشان دهد. علاوه بر این، آلمانی‌ها با دادن ضرب‌الاجل به روسیه و فرانسه، بر شدت خصومت‌ها در سطح اروپا افزودند. بعد از رد این ضرب‌الاجل، آنها همچنین به دروغ اعلام کردند که هواپیماهای فرانسوی شهر نورنبرگ را بمباران کرده اند. نکته آخر اینکه آنها با حمله به لوگزامبورگ و بلژیک، معاهدات بین‌المللی را نقض کردند، آنهم در حالی که می‌دانستند حمله به بلژیک به احتمال قریب به یقین به ورود بریتانیا به جنگ منجر خواهد شد. البته این بدان معنا نیست که عوامل دیگری هم در این میان تأثیرگذار نبوده، یا اینکه آلمان به تنهایی مسوول بروز جنگ بوده اند. رفتار صربستان در قبال اتریش- مجارستان بشدت تحریک‌آمیز بود و بهرحال برای وقوع یک درگیری نظامی به دو طرف نیاز است. قدرت‌های مرکزی شروع کننده ماجرا بودند، اما دولت روسیه با حمایت فرانسه به استقبال درگیری رفت. بریتانیا می‌توانست با روشن کردن پیشاپیش موضعش جلوی بروز درگیری را بگیرد، اما حتی بدون در نظر گرفتن موانعی که در سیاست داخلی برای انتخاب راهی جایگزین وجود داشت، نقش بریتانیا در این زمینه بیشتر منفعلانه بود، و نه فعالانه.بی بی سی

 

جنگ جهانی اول: چگونه افغانستان به داد بریتانیا رسید

بیژن عمرانی کارشناس تاریخ افغانستان

 

سرنوشت جنگ جهانی اول در کجا معلوم شد؟ در میادین جنگ فرانسه؟ در جبهه روسیه؟ یا در سواحل گالیپولی؟

کتاب جدیدی به‌قلم جولز استوارت، کارشناس تاریخ افغانستان، به ماجرای فراموش شده اعزام جاسوسان آلمانی به کابل می‌پردازد و به‌ ما یادآوری می‌کند که یکی از مهم‌ترین عوامل پیروزی متفقین در جنگ، افغانستان بوده است.

این ادعا در وهله اول عجیب بنظر می‌رسد. افغانستان از صحنه‌های اصلی درگیری فاصله زیادی داشت و در تمام طول جنگ اعلام بی‌طرفی کرده بود. اما گوشه‌گیری این کشور به این معنی نبود که نمی‌تواند برای متفقین مشکل ایجاد کند.

افغانستان با هند تحت کنترل بریتانیا حدود ۲۶۰۰ کیلومتر مرز مشترک داشت (خط جنجال برانگیز "دیورند"). در آن موقع هم مثل حالا بسیاری از مناطق در امتداد این خط بی‌ثبات و دستخوش نا آرامی بود. در ۶۰ سال پیش از جنگ جهانی اول، بریتانیا برای برقراری نظم و قانون در این منطقه تقلا می‌کرد. واحدهای بزرگی از ارتش در آنجا مستقر بودند تا از شورش فراگیر قبایل پشتون ساکن این مناطق جلوگیری کنند.

در سال ۱۹۱۴ با آغاز جنگ شمار زیادی از نیروهای بریتانیایی و هندی برای جنگیدن در فرانسه و بین‌النهرین (عراق امروزی) از هند اعزام شدند. شمار نیروهای مستقر در هند به حداقل ممکن رسید، و امکانات دفاعی در ایالت سرحد شمال غربی (خیبر پختونخوای امروزی) در امتداد خط دیورند دیگر توان کنترل اوضاع را نداشت.

برای استراتژیست‌های آلمانی روشن شده بود که ایالت سرحد شمال غربی هند یکی از نقاط ضعف عمده امپراتوری بریتانیا است. آنها متوجه شده بودند که اگر بتوانند قبایل پشتون ساکن نواحی مرزی را به شورش وا دارند، بریتانیایی‌ها مجبور خواهند شد صدها هزار نیرو را برای حفاظت از هند از فرانسه و بین‌النهرین به آنجا اعزام کنند.

دشواری سفر به افغانستان

Image caption کتاب جدیدی به‌قلم جولز استوارت، کارشناس تاریخ افغانستان، به ماجرای فراموش شده اعزام جاسوسان آلمانی به کابل می‌پردازد

چنین اتفاقی می‌توانست تأثیر سرنوشت‌سازی در تعیین پیروز جنگ داشته باشد. دولت آلمان دریافت که بهترین راه انجام این کار تماس مستقیم با پادشاه افغانستان، امیر حبیب‌الله، است که نفوذ زیادی بر قبایل نواحی مرزی داشت. اما انجام این کار فقط در حرف آسان بود. از سال ۱۸۷۹، سیاست خارجی افغانستان رسما تحت کنترل بریتانیایی‌ها بود، و پادشاه افغانستان هر سال کمک مالی قابل توجهی از بریتانیایی‌ها دریافت می‌کرد. در نتیجه، بعید بود که امیر حبیب‌الله علیه حامیان بریتانیایی‌اش اقدام کند.

از آن دشوارتر نفس فرستادن یک هیأت دیپلماتیک آلمانی به کابل بود. آنها نمی‌توانستند از روسیه یا هند تحت حکومت بریتانیا عبور کنند، چرا که آلمان با هردوی این کشورها در حال جنگ بود و بریتانیا از طریق هند مرزهای شمالی و جنوبی افغانستان را کنترل می‌کرد. تنها راه باقی‌مانده پرشیا (ایران امروزی) بود.

اما این هم چالشی بزرگ بود. بعد از آغاز جنگ جهانی، شمال و جنوب ایران بین بریتانیا و روسیه تقسیم شده بود، و کشور پر از جاسوسان و گشت‌های نظامی متفقین بود. تنها راه موجود برای رسیدن به افغانستان، عبور از بیابان صعب‌العبور دشت کویر بود.

در کتاب استوارت بنام هیأت اعزامی قیصر به کابل این داستان نقل می‌شود که چطور یک هیات سری آلمانی در سفری پرمخاطره به افغانستان رفت تا سعی کند امیر حبیب‌الله را با خود همراه کند و ایالت سرحد شمال غرب هند را به آتش بکشد. این حکایت واقعا شبیه داستان‌های جاسوسی پرماجراست، و طرف‌های درگیر در آن همه توان خود را بکار می‌گیرند.

دو افسر اشرافی آلمانی که تجربه سفر به ایران را داشتند، بنام‌های اسکار ریتر فون نیدرمایر و ورنر اوتو فون هنتیگ، از خط مقدم جبهه فراخوانده، و مأمور شدند که رهبری این مأموریت را بدست بگیرند. مأموریت از قسطنطنیه (استانبول امروزی) و با همراهانی از آلمانی‌ها، ترک‌ها و انقلابیون هندی آغاز شد. آنها توانستند با عبور از دشت کویر از رویارویی با جاسوسان متفقین، راهزنان عشایر، مارهای سمی، رتیل‌ها و درجه حرارتی که بعضا به ۶۰ درجه سانتی‌گراد می‌رسید، جان بدر ببرند، و به شهر هرات در غرب افغانستان برسند.

"استقبال آلمانی‌ها مصرف داخلی دارد"

Image caption حبیب الله به‌خوبی از مسائل مربوط به سیاست خارجی مطلع بود، و می‌دانست که رد کردن بلافاصله پیشنهاد آلمانی‌ها کاری احمقانه است، به‌خصوص که ممکن بود ورق جنگ به‌نفع آنها برگردد.

وقتی در آغاز اکتبر سال ۱۹۱۵ به کابل رسیدند، مشکلاتشان تازه شروع شد. آنها به‌خوبی می‌دانستند که جانشان هیچگاه در امان نیست؛ از زمانی که در سال ۱۸۷۹ یک هیأت دیپلماتیک بریتانیایی تحت رهبری سر لوئیس کاوانیاری در کابل بدست جمعیتی خشمگین قتل عام شد، مدت زیادی نگذشته بود. اما مشکل دیگر جلب حمایت امیر حبیب‌الله و موفقیت مأموریت بود.

با گذشت زمان، تمایل امیر حبیب‌الله به رها کردن بریتانیایی‌ها کمتر می‌شد. آنها همان کنار در هند مستقر بودند، در حالی که آلمان بسیار دورتر بود. به‌علاوه، او از نظر مالی به بریتانیا وابسته بود، و نمی‌توانست به‌راحتی آنها را کنار بگذارد. برخی اعضای دیگر خاندان سلطنتی، از جمله برادر او نصرالله و پسرش امان‌الله، بشدت ضد بریتانیایی بودند. آنها از فرستادگان آلمان به کابل به گرمی استقبال کردند، و نسبت به دعوت آنها به جهاد علیه بریتانیا، و امکان استقلال افغانستان و بازپس‌گیری پیشاور و بلوچستان اشتیاق نشان دادند.

این مناطق در قرن نوزدهم از افغانستان جدا، و به هند منضم شده بودند. حبیب‌الله می‌دانست که اگر بلافاصله فرستادگان آلمان را مرخص کند، ممکن است نصرالله و جناح طرفدار جهاد را خشمگین کند، و آنها ممکن است این خشم را بهانه‌ای کنند برای یک کودتای بدون خونریزی.

بی‌دلیل نیست که بعد از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، کنفرانس صلح افغانستان در شهر بُن برگزار شد. خروج امسال نیروهای ناتو از افغانستان با صدمین سالگرد آغاز جنگ جهانی اول مصادف شده است. داستان سفر هیأت آلمانی یادآور آن است که بریتانیا به‌خاطر حمایت‌های افغانستان در جریان آن جنگ به این کشور مدیون است، و همچنین می‌تواند از منظر تشخیص بهترین راه تعامل قدرت‌های خارجی با افغانستان بسیار پند آموز باشد.

حبیب‌الله همچنین در اواخر سال ۱۹۱۵ می‌دانست که عاقبت جنگ نامشخص است. او به‌خوبی از مسائل مربوط به سیاست خارجی مطلع بود، و می‌دانست که رد کردن بلافاصله پیشنهاد آلمانی‌ها کاری احمقانه است، به‌خصوص که ممکن بود ورق جنگ به‌نفع آنها برگردد. به همین علت، حبیب‌الله که مذاکره کننده‌ای زیرک و ماهر بود، سعی کرد زمان بخرد.

او چند ماه هیأت آلمانی را در کابل نگاه داشت و سعی کرد همه امتیازات ممکن را از حضور آنها بگیرد. او از آنها خواست که در دوران حضورشان در کابل ارتش افغانستان را آموزش دهند. همچنین معاهده‌ای موقتی بین آلمان و افغانستان منعقد کرد که به موجب آن، آلمان سلاح و ۱۰ میلیون پوند کمک مالی در اختیار افغانستان قرار می‌داد. اما در عین حال به بریتانیایی‌ها اطمینان داد که استقبال گرمش از آلمانی‌ها مصرف داخلی دارد، و همچنین بریتانیایی‌ها را وادار کرد که کمک مالی سالیانه‌شان به او را افزایش دهند.

اما در ماه مه سال ۱۹۱۶، با ناکامی آلمانی‌ها در عبور از خطوط دفاعی فرانسوی‌ها در نبرد وردن در فرانسه، معلوم شد که پیروزی آلمان در جنگ بعید است، و حبیب‌الله با آلمانی‌ها متحد نخواهد شد. هنتیگ و نیدرمایر مجبور شدند کابل را ترک کنند. آنها سعی کردند به آلمان بازگردند. هنتیگ در سفری استثنایی به‌دور دنیا از چین، اقیانوس آرام و آمریکا گذشت.

نیدرمایر هم مسیر ایران را انتخاب کرد. حبیب‌الله آرامش را در ایالت سرحد شمال غرب حفظ کرد، و بریتانیایی‌ها هم مجبور نشدند نیروهایی را که در اروپا و بین‌النهرین بشدت به آنها نیاز داشتند، به افغانستان منتقل کنند.

موضع برابر با افغان‌ها

با وجود ناکام ماندن مأموریت آلمانی‌ها، آثار آن تا به امروز پابرجاست. مأموریت هنتیگ و نیدرمایر شاید اولین سفر دیپلماتیک به افغانستان بود که در آن هیأت خارجی از موضع برابر با افغان‌ها رفتار می‌کرد. این با نحوه برخورد قبلی بریتانیایی‌ها و روس‌ها تفاوتی فاحش داشت. فرستادگان آلمانی با وجود تفاوت‌های قومی و مذهبی از بالا به افغان‌ها نگاه نمی‌کردند. آنها هیچ تلاش نکردند این شایعه را که قیصر آلمان مسلمان شده، و در نتیجه از تلاش‌های مسلمانان برای رهایی از سلطه اروپایی‌ها حمایت می‌کند، انکار کنند.

Image caption "امان‌الله (طرف راست) پسر حبیب الله، بشدت ضد بریتانیایی بود."

این طرز رفتار آلمانی‌ها بعد از جنگ هم در یاد افغان‌ها ماند. وقتی افغانستان بعد از سومین جنگ افغان و انگلیس (جنگ تل) توانست کنترل سیاست خارجی خود را بدست بگیرد، آلمان به‌وضوح در افغانستان نقش عامل متوازن کننده را در مقابل منافع بریتانیا و روسیه برعهده گرفت.

حجم سرمایه‌گذاری‌های آلمان در این کشور خیلی زود از حجم سرمایه‌گذاری‌های بریتانیا فراتر رفت. جمع زیادی از مهندسان و تکنیسین‌های آلمانی برای زندگی به کابل رفتند. تدریس زبان آلمانی در کابل رواج پیدا کرد و اولین پرواز میان افغانستان و اروپا بین برلین و کابل برقرار شد.

بی‌دلیل نیست که بعد از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، کنفرانس صلح افغانستان در شهر بُن برگزار شد. خروج امسال نیروهای ناتو از افغانستان با صدمین سالگرد آغاز جنگ جهانی اول مصادف شده است. داستان سفر هیأت آلمانی یادآور آن است که بریتانیا به‌خاطر حمایت‌های افغانستان در جریان آن جنگ به این کشور مدیون است، و همچنین می‌تواند از منظر تشخیص بهترین راه تعامل قدرت‌های خارجی با افغانستان بسیار پند آموز باشد.بی بی سی

ایران و جنگ جهانی اول

داریوش بایندر نویسنده و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران

نوشتاری که می‌خوانید کوششی است برای روشن ساختن گوشه های از تاریخ نه چندان دور ایران که کمتر مورد کنجکاوی و پژوهش واقع شده است. دورنمای صد ساله این پنداره را در ذهن ها به وجود می آورد که آثار و پیامدهای "جنگ بزرگ"، که ایران در آن شرکت مستقیم نداشت، در حال و روز وسرنوشت ما ایرانیان بی‌ اثر بوده است و اگر اصل تسلسل تاریخ را در نظر داشته باشیم وقایع این جنگ تنها از مجرای غرب در تاریخ ما اثر گذارده است.

با این همه گفتنی‌ها درباره ایران کم نیست. بخش زیادی از این ماجراها غم انگیز و گاه ناهنجار ولی‌ گوشه‌های از آن نیز هیجان انگیز و حتی موجد بالندگی است. پاره‌ای از پیامدهای این جنگ مسیر تاریخ ایران را عوض کرده است:

برای مثال کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ که منجر به پادشاهی پنجاه ساله خاندان پهلوی شد از تبعات اصلی‌ این جنگ است و احیای حوزه علمیه قم در دهه بیست که در پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ تاثیر وافر داشت از اثرات غیر مستقیم آن.

از سوی دیگر اگر روایت نویسنده و مورخ معتبر آمریکایی، باربارا تاکمن، را ملاک داوری قرار دهیم به این نتیجه شگرف می‌رسیم که یک رویداد کاملا اتفاقی‌ در بهبهان سرنوشت جنگ در اروپا را تغییر داد و از این رهگذر در سلسله حوادث بعدی در سطح جهانی‌ اثر گذاشت.

اوضاع و احوال ایران در آستانه جنگ

در ۱۹۱۴، زمانی‌ که سلطه طلبی امپراتوران بزرگ اروپا به ویژه در بالکان این قاره را به نقطه انفجار کشاند ایران سالها بود در سراشیبی تندی برای بقای خود دست و پا می‌زد.

شرح علل پیچیده آغاز جنگ جهانی‌ در شروع ماه اوت (مرداد ۱۲۹۳) از هدف این نوشتار دور است؛ کافی‌ است ذکر کنیم که صف بندی های سیاسی بین این قدرت‌ها به منظور حفظ توازن قوا در اروپا دست کم از یک دهه قبل آغاز شده بود و یکی از پیامدهای آن، اتحاد بین دو امپراتوری روس و انگلیس در ۱۹۰۷، به ایران ضربه سختی وارد آورد.

دو قدرت استعماری ایران را به مناطق زیر نفوذ خود تقسیم کردند و رقابت‌هایی که در قرن نوزدهم گاه و بیگاه گُشایشی برای زمامداران ایران فراهم می‌کرد به همگامی تبدیل شد.

انگلیس که برخلاف روسیه به نهضت مشروطه کمک کرده بود یکباره تغییر جهت داد و دست امپراتوری روسیه را در مناطق شمالی‌ باز گذاشت که به تجاوز و جنایت‌های هولناک و در نهایت به اولتیماتوم بدنام ۱۹۱۱ منجر شد. اما گناه لعزش ایران در سراشیبی را نمیتوان تنها به حساب توحش همسایه شمالی و رویکرد انگلیس گذاشت.

ائتلاف بزرگی‌ که روشنفکران سکولار، روحانیون روشن بین، ایلات شمال و جنوب، رزمندگان آزادی در آذربایجان و گیلان و مردم عادی از فرقه و کیش‌های گوناگون را گرد هم آورد و جنبش مشروطه را به ثمر رساند کمی‌ بعد از استقرار نظام مشروطه در سال ۱۲۸۸ (۱۹۰۹) از هم پاشید.

شکاف بین انقلابیون در چند بُعد ظاهر شد. در بُعد سیاسی دو جناح رقیب وارد مبارزات انتخاباتی مجلس دوم شدند: محافظه کاران، شامل سیاستمداران سنتی‌، علمای مشروطه خواه، رزمندگان ایلاتی و شهرستانی به نام "حزب اعتدالیون" شناخته می‌شدند و در مجلس حائز اکثریت شدند.

هواداران سکولار مردم سالاری که همیاری نیروهای چپ‌گرا را داشتند با عنوان "حزب دمکرات" دومین نیروی سیاسی کشور را تشکیل دادند. اما در پشت این نمای دمکراتیک رقابت‌ها به دشمنی گرایید.

محاکمه و اعدام شیخ فضل الله نوری مجتهد "مشروعه خواه" توسط دولت انقلابی‌ خشم روحانیون از همه طیف‌ها را برانگیخت. آیت الله بهبهانی که در جنبش مشروطه نقشی کلیدی ایفا کرده بود بعد از سفری به عتبات با دمکرات‌ها درگیر شد و علیه رهبر آنها حسن تقی زاده حکم ارتداد صادر کرد اما چیزی نگذشت که خود با گلوله افراطیون چپگرا از پای در آمد.

از این پس نیروهای اسلام‌گرا به صف مخالفین مشروطه خواهان پیوستند و برخی‌ از بازگشت نظام استبدادی گذشته حمایت کردند. محمدعلی‌ شاه با یاری تزار در صدد پس گرفتن تاج و تخت برآمد و شاهزادگان دیگری از تبار قاجار به دفعات علیه دولت مرکزی یاغی شدند.

بدتر از این چالشها پاشیده شدن نظم و امنیت عمومی بود. بزهکاران و اوباش خود را در صفوف مجاهدین مسلح جا کردند و به چپاول و هراساندن مردم دست زدند. دولت ناگزیر در صدد خلع سلاح نیروهای مجاهد بر آمد و دراین فرایند با ستارخان و باقرخان، دو نماد اسطوره‌ای مقاومت علیه استبداد، درگیر شد.

حق نشر عکس Getty Images Image caption ورود نیروهای روس به قزوین (۱۹۱۶)

در همین اوان بود که قوای روس وارد استان‌های شمالی ایران شده بود و انگلیس هم به بهانه نبودن امنیت در راه‌های تجاری جنوب، در بندر بوشهر نیرو پیاده کرد. در نوامبر ۱۹۱۱ سفارت روسیه اولتیماتوم خود را که حاوی تهدید ضمنی به سلب استقلال ایران بود تسلیم دولت ایران کرد.

روسیه نه فقط خواهان عزل شوستر، مستشار امریکایی امور مالی‌ دولت بود بلکه آنچه را برای اعزام نیرو به ایران هزینه کرده بود بعنوان غرامت از دولت مطالبه می‌کرد.

مجلس دوم از سر غرور اتمام حجت را با اکثریت قاطعی رد کرد ولی‌ رد اولتیماتوم گسیل نیروهای روس بسوی پایتخت را به دنبال داشت. ناصر الملک نایب السلطنه و صمصام السلطنه نخست وزیر، ناگزیر به مقابله با مجلس شدند و به یپرم خان رئیس نظمیه وقت که خود از مجاهدین بنام و از اقلیت قومی ارامنه بود دستور اخراج وکلا و بستن مجلس را دادند.

نظام نوپای مشروطه آنچه را از غرور انقلابی‌ ایرانیان باقی مانده بود ناگزیر نادیده گرفت و سر افکنده به زورگویی روس‌ها تن داد. برای استمالت از روسیه تنی چند از چهره‌های آزادیخواه مجلس پیشین از تهران تبعید شدند. این اولین‌ مورد درگیری سیاستمداران واقع گرا (پراگماتیک) با ملّیون آرمانگرا در تاریخ معاصر ایران است که در دهه های بعد به کرات تکرار شد.

دوره فطرت سه سال طول کشید و تحت لوای ناصر الملک چهار کابینه دراین فاصله جا به جا شدند ولی‌ اختلافات و سرکشی‌ها ادامه یافت؛ ناامنی، یاغی‌گری و زورگویی، گاه کشتار برخی اقلیت‌های مذهبی‌، از خصوصیت این دوره بود.

در شروع جنگ در اروپا ایران خسته و فرسوده بود و به قول مورخ انگلیسی، سِر پِرسی سایکس، که خود در زمان جنگ در ارتش بریتانیا در ایران خدمت می‌کرد، نه ارتشی در کار بود که بتوان به آن اتکا کرد نه پولی در خزانه و نه حال و رمقی برای جنگیدن؛ اما رویدادهای بعدی نشان داد که با همه خستگی‌، روحیه مقاومت در ایرانیان به کلی ریشه‌کن نشده بود.

واکنش انفعالی دولت ایران که در آن مقطع ریاست آنرا مستوفی الممالک به عهده داشت اعلام بی‌طرفی بود که نادیده گرفته و خیلی‌ زود زیر پا گذاشته شد.

ارتش عثمانی با پشتیبانی مستشاران نظامی آلمان وارد آذربایجان شد و روسیه و بریتانیا هم نیروهای خود را دوباره به ایران گسیل کردند و حضور نظامی خود را در محدوده موافقتنامه ۱۹۰۷ (که مجلس ایران آن را به رسمیت نشناخته بود) گسترش دادند.

هدف انگلیس از این لشکرکشی در درجه اول حفاظت از تأسیسات آسیب پذیر نفت در خوزستان و در درجه دوم نگهداری از جناح شرقی خود در نبرد بصره بود که در همان وقت شکل می‌گرفت.

اما قصد روس با چشمداشت به تنگه های بسفر و داردانل و ایالات ارمنی‌نشین شرق ترکیه، صرفا از پای درآوردن نیروهای عثمانی بود. وقتی‌ یکسال بعد روسیه و انگلیس قرارداد ۱۹۰۷ را مورد تجدید نظر قرار دادند بریتانیا تمامی جنوب ایران را به منطقه نفوذ خود اضافه کرد و در مقابل پذیرفت که دست روسیه را در ترکیه باز بگذرد.

هر دو محور متخاصم سعی‌ در این داشتند که با شیطنت ایران را ترغیب به "بی‌طرفی مثبت" کنند که منظور از آن چرخش پشت پرده به یک سو بدون نقض علنی بی‌طرفی بود.

در طول سال‌های جنگ تصمیمات و جهت‌گیری‌های سیاسی در تهران برحسب تلاطم‌های جنگ، چه در اروپا چه در حوزه شرق، شکل می‌گرفت، هر چند که نفوذ روس و انگلیس در دربار ریشه‌دار بود و در همه حال وزنه‌ای در محاسبات به شمار می‌‌آمد.

رؤسای دولت‌ها با همین ملاحظه و اینکه چه رویکردی نسبت به متخاصمان داشتند منصوب یا برکنار می‌شدند. مجلس سوم کمی‌ بعد از تاجگذاری احمد شاه که در تیر ماه همان سال به سن قانونی رسیده بود تشکیل شد. مستوفی الممالک و مشیر الدوله که هردو مورد احترام بودند با فشار روس و انگلیس مجبور به کناره گیری شدند. این دو قدرت متمایل به زمامداری سعدالدوله بودند که در زمان نهضت مشروطه با محمدعلی‌ شاه کنار آمده بود و آزادیخواهان او را مرتد می‌دانستند.

برای اجتناب از این گزینه جناح‌های سیاسی در مجلس به نخست وزیری عین الدوله رضایت دادند که هرچند خود از مباشران استبداد بود ولی‌ در شکست، کرداری شایسته از خود نشان داده بود.

این انتصاب توازن را به نفع روس و انگلیس تغییر داد ولی‌ ملی‌‌گرایان مجلس که پشتیبان آلمان و عثمانی بودند به خصوص از اقدامات وزیر کشور عبدالحسین فرمانفرما در جانبداری از روس و انگلیس ناراضی‌ بودند.

اینان موفق شدند مستوفی الممالک را به حکومت بازگردانند که دولت او به روایتی گفتگوهای محرمانه‌ای را برای پیوستن مشروط ایران به محور "مرکزی" یعنی‌ آلمان و متحدانش آغاز کرده بود که طبعا از چشم انگلیس و روس دور نمی‌ماند و این خود دور بدسگالی را که از چند سال قبل در ایران آغاز شده بود تشدید کرد؛ به این معنا که ارتش روسیه با تهدید به اشغال تهران تا قزوین پیشروی کرد.

این واقعه منشا مهاجرت نمایندگان ملی‌گرا شد و مجلس سوم را از اکثریت انداخت که دوران فطرت آن شش سال به طول انجامید. در این فاصله عزل و نصب وزرا به عهده شاه بود؛ نخست وزیران بر حسب مقتضیات وقت و مهارت در برقراری توازن بین قدرت‌های متخاصم و این که تا چه حد موفق به دریافت کمک برای پر کردن خزانه خالی‌ دولت باشند تعیین می‌شدند. در طول جنگ دولت هشت بار تغییر کرد.

مقاومت و طغیان

مقاومت مردمی علیه انگلیس و روسیه در ایران از پیامدهای شکست عثمانی در نبرد بصره و واکنشی به پیاده شدن نیروهای بریتانیا در بوشهر و فارس بود و نطفه آن در فتوای جهاد علمای شیعه در عتبات بسته شد که در همان سال اول جنگ صادر شد.

عتبات در آن زمان جزیی‌ از امپراتوری عثمانی بود و فتوای علما که بر اتحاد ملل اسلامی تکیه داشت و وجوب حمایت همه مسلمانان را از دولت عثمانی گوشزد می‌کرد بی شک به اشاره مقامات یا فرماندهان نظامی ترک صادر شده بود.

آلمان و عثمانی، و به یقین سایر متخاصمان، به اهمیت مذهب به عنوان ابزاری برای ایجاد تحرک در میان توده‌ها برای رسیدن اهداف خود بخوبی آگاهی‌ داشتند و از آن سود می‌بردند.

پیش از آن مفتی‌های اهل سنت در عراق نیز فتوای جهاد علیه روس و انگلیس صادر کرده بودند و در همین روال سلیمان عسگری بیک فرمانده نیروهای عثمانی در عراق در نامه‌ای به شیوخ عرب در جنوب عراق از آنها خواست که نیروهای خود را علیه انگلیس بسیج کنند.

وقتی‌ در فروردین ماه ۱۲۹۴ (مارس ۱۹۱۵) مجتهد اعظم تهران شیخ العراقین متن فتوا را تسلیم احمد شاه کرد، در ظاهر واکنشی از سوی شاه بروز نکرد چرا که مفاد فتوا با بی‌طرفی ایران مغایر بود. چند ماهی‌ طول کشید که مقاومت، آمیخته‌ای از عرق ملی‌ و مذهبی، در دو رده مجزا یعنی نخبگان سیاسی از یک سو و ایلات و مردم از سوی دیگر شکل بگیرد.

همان طور که اشاره رفت حرکت با شتاب نیروهای روس به سمت تهران در پاییز ۱۹۱۵ که تا کرج هم پیشروی کردند، مردم شهر را وحشت زده کرد تا حدی که حتی دربار قصد انتقال پایتخت را به اصفهان را داشت اما سفرای انگلیس و روس با وعده و وعید شاه را از این خیال منصرف کردند.

نخبگان ملی گرا که به محور آلمان و عثمانی تمایل داشتند و خود در ایجاد جو نامساعد برای انگلیس و روس در تهران نقش داشتند با تائید یا تحریک مستوفی نخست وزیر، پایتخت را به قصد مهاجرت ترک کردند.

در آبان ماه آن سال چهل و یک نماینده ملی‌گرای مجلس از هردو حزب به همراهی گروهی از فعالان سیاسی، چند ژاندارم و چند دیپلمات و نظامی آلمانی، تهران را ابتدا به سمت قم و اصفهان ترک کردند و از آنجا راهی‌ کرمانشاه شدند.

در قم به ابتکار سلیمان میرزا اسکندری از سران دمکرات که ۲۵ سال بعد در کهولت اولین دبیر کل حزب توده ایران شد کمیته دفاع ملی‌ تشکیل گردید و علمای قم هم به پیروی از عتبات فتوای جهاد دادند.

اما چهره های سیاسی از طیف‌های دیگر وارد عمل شدند و حسن مدرس با نگاهی ملی‌-مذهبی در شکل‌گیری یک رهبری جمعی‌ نقش داشت. مدرس که فقط چند ماه قبل در مجلس سوم اعتبار نامه ملک الشعرای بهار را به این عذر که بهار با سواد آموزی دختران موافق است معلق نگاه داشته بود اینک در صف آزادیخواهان فعال مایشاء بود.

گروه‌های مهاجر در نهایت در کرمانشاه مستقر شدند. تهران با روی کار آمدن فرمانفرما دوباره در حوزه نفوذ انگلیس و روس قرار گرفته بود از این رو آلمان در صدد بود که از این جناح مهاجر در مقابل دولت بدیلی بوجود آورد و این کار نیازبه رهبری و قوای نظامی داشت.

حق نشر عکس UIG.Getty Images Image caption نیروهای روس در اصفهان، طرحی که در نشریه لوپتی فرانسه در ۱۹۱۶ منتشر شد

به این منظور آلمان به توافقی با رضا قلی خان نظام السلطنه مافی، حکمران منطقه لرستان و جنوب غربی رسید و وی در کرمانشاه با سپاهیانش به مهاجرین پیوست، ریاست دولت در تبعید را عهده دار شد و به انگلیس و روسیه اعلام جنگ داد.

بی‌شک تغییر موقعیت نظامی عثمانی در جبهه عراق بعد از نبرد لوت، ناکامی انگلیس در نبرد مشهور داردانل با ترکیه و پیشرفت‌های آلمان و اتریش در جبهه اروپا در این تصمیمات مؤثر بود؛ جمع بندی نخبگان ملی‌‌گرای ایران در آن برهه این بود که پیروزی نهائی از آن آلمان و متحدانش خواهد بود.

ژاندارمری در لوای افسران سوئدی، برعکس لشگر قزاق که تحت فرمان افسران روسی بود، به طرفداری از آلمان شهرت داشت. پادگان ژاندارمری همدان به فرماندهی محمد تقی پسیان که شورشش در خراسان علیه دولت قوام السلطنه و به هواداری سید ضیا در ۱۳۰۰ (۱۹۲۱.۲۲) از او اسطوره ای ساخت در مصاف با نیروهای قزاق آنها را عقب راند و همدان به دولت موقت در تبعید کرمانشاه پیوست.

با اینهمه عمر این دولت و ماجرای مهاجرت ملی‌گرایان چندان به طول نیانجامید. اختلافات داخلی‌ که شرحش مفصل است و پیشروی های قوای روس به سمت کرمانشاه، دولت در تبعید را در خرداد ۱۲۹۵ (مه ۱۹۱۶) از هم پاشاند.

به موازات رویدادهای غرب کشور، افسران ژاندارمری شیراز شورش بدفرجام دیگری در فارس به راه انداختند که در آن هم دست آلمانها درک ار بود. بر حسب اتفاق فرمانده و معاونش هر دو از همان خانواده پسیان بودند.

شورش وقتی‌ شکل گرفت که نخست وزیر بر اثر فشار و اصرار چارلز مارلینگ وزیر مختار انگلیس، مخبر السلطنه هدایت، حکمران فارس را معزول و به تهران خواست. مخبر السلطنه تحصیل کرده آلمان بود و وزیر مختار انگلیس او را به همکاری با ویلهلم واسموس جاسوس افسانه‌ای آلمان،که در آن وقت کنسول آلمان در شیراز بود، متهم می‌کرد.

حبیب الله قوام الملک شیرازی که موقتاً جای مخبر السلطنه را اشغال کرد رئیس ایلات خَمسه بود که به نزدیکی‌ به انگلیس شهرت داشت. برای وطن دوستان ایرانی‌ نزدیکی‌ با قدرت استعماری انگلیس حکم خیانت داشت و تمایل ملی‌گرایان به آلمان هم برهمین پایه بود.

بنابراین افسران ژاندارم شیراز انتصاب قوام الملک را هر چند موقت بر نمی‌تابیدند. در یک کودتای محلی سرگرد علیقلی پسیان کنترل شیراز را به دست گرفت، کنسول انگلس بنام و.ف‌‌. اُکانر را بازداشت کرد و او را برای مبادله اسیران جنگی به تنگستانی ها تحویل داد.

امّا شورش فارس نیز زیاد دوام نیاورد. ابراهیم قوام شیرازی که بعد از فوت پدرش ایلخان خمسه و ایلات متحد آن شده بود با کمک نظامی انگلیس، قشون بزرگی‌ را برای خواباندن شورش فارس تجهیز کرد و در برخوردی نابرابر، در ماه آوریل ۱۹۱۶، قوای ژاندارمری را در هم شکست.

سرگرد علیقلی و سروان غلامرضا پسیان (که برخی‌ آنان را برادر و گاه پسر عمو خوانده‌اند) شجاعت کم نظیری از خود نشان دادند و در مصاف نهایی برای اجتناب از اسیر شدن هر دو با گلوله به زندگی‌ خود خاتمه دادند.

نخبگان حزب دمکرات که در تهران مانده بودند اینک می‌بایست با واقعیت این دو شکست کنار بیایند ولی‌ رویکرد همه آنان نسبت به بازسازی حزب یکسان نبود. در سال سوم جنگ، حزب به دو جناح تقسیم شده بود.

گروهی جانب اعتدال و میانه روی را گرفتند، به این معنا که وضع جبهه‌ها را بسنجند و تا روشن شدن سرنوشت جنگ دست به عصا راه روند. چهره‌هایی مثل وثوق الدوله، مخبر السلطنه و ملک الشعرای بهار از رهبران دمکرات، از تندرو ها فاصله گرفتند و بر این باور بودند که بی‌‌درنگ حزب را بازسازی کنند؛ این گروه به تشکیلی معروف شد.

جناح رادیکال حزب بر عکس معتقد بود که تا زمانی که رهبران مهاجر به تهران مراجعت نکرده‌اند هیچ تصمیمی در خصوص آینده حزب نباید گرفت و با تشکیل مجدد آن مخالف بودند و از این رو به غیرتشکیلی شهرت یافتند. دکتر مصدق در خاطراتش نقل کرده است که او جزو غیر تشکیلی‌ها بوده است و وثوق الدوله را که در ردای تشکیلی به نخست وزیری رسید و با استعمار انگلیس ساخت مرتد و خیانتکار دانسته است.

مبارزه قهر آمیز منحصر به بازیگران سیاسی یا نظامیان نبود. آلمانی‌ها از همان ابتدای جنگ کوشش کردند از اعتبارشان در افکار عمومی‌، با تبلیغات و عملیات مخفی‌ بهره بگیرند که یکی از ویژگی‌‌های آن ارتباط با ایلات جنوب بود.

یک شبکه اطلاعاتی گسترده مأمور اجرا این برنامه بود. شاخص‌ترین این مأموران اِرلیش زُوگمایر، زِیلر، پِگین و از همه آشناتر ویلهلم واسموس بود که از او گاه، مترادف با لورنس عربستان، "واسموس پرشیا" یاد شده است. یک مضمون ساختگی در شهرت بخشیدن به آلمانی‌ها پراکندن این شایعه بود که ملت آلمان و شخص امپراطور ویلهلم دوم به اسلام گرویده‌اند و از قیصر آلمان گاهی به نام حاجی ویلهلم یاد می‌شد.

از اوان سال ۱۲۹۴ (مارس ۱۹۱۵) مقاومت های پراکنده به ویژه در نواحی جنوبی ایران توسط تنگستانی ها با همیاری ایلات دشتی و دشتستانی در منطقه بوشهر آغاز گردید و در تابستان همان سال شعله کشید.

ایل قشقایی هم به سهم خود به تناوب بین سالهای ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۸ در فارس با نیروهای بریتانیا درگیری داشت. هرچند دراین مبارزه جویی ایمان مذهبی سهم مهمی‌ داشت ولی‌ چالش مردمی به همان اندازه آغشته با رنگ ملی‌ گرایی بود؛ شاهد این مدعی نامه سرکشانه‌ای است که رهبر تنگستانی‌ها، محمد حسین خان در فروردین ۱۲۹۴ به کنسول بریتانیا در بوشهر نوشت. کنسول خواسته بود تنگستانی‌ها را تشویق به پیوستن به محور انگلیس و روس کند اما با اعتراض و انتقادهای او مواجه شد.

قیام تنگستانی‌ها علیه نیروهای انگلیس اندکی‌ بعد در حول و حوش بوشهر آغاز شد. فرماندهان بریتانیایی ناچار جوخه کوچکی از سربازان هندی را که برای حفاظت از مأموران و تأسیسات ارتباطی‌ مستقر در بوشهر وجود داشت تقویت کردند.

در یورشی به بندر بوشهر در تیرماه ۱۲۹۴ (ژوئیه ۱۹۱۵) رزمندگان تنگستانی به فرماندهی رئیسعلی‌ دُلواری موفق به بازپس گرفتن (هرچند موقتی) بوشهر شدند، تلفات مهمی‌ به واحد نظامی هندی مستقر در این شهر وارد ساختند که در طی آن دو افسر انگلیسی‌ کشته شدند.

دُلواری دو ماه بعد در نبرد دیگری با ایلاتی‌های طرفدار انگلیس در سی‌ و سه سالگی کشته شد ولی‌ تنگستانی‌ها از مبارزه دست نکشیدند و از جمله، به گفته سایکس، در یورشی به بندر لنگه، یک شهروند انگلیسی و چندین ساپی هندی را به قتل رساندند.

رویداد سرنوشت ساز در بهبهان

بسیج ایلات جنوب و عملیات ایذا و هراسان سازی مأموران و نیروهای بریتانیایی در ایران بیشتر به واسموس نسبت داده شده است. واسموس قبل از جنگ به عنوان نایب کنسول در بوشهر خدمت کرده بود.

بعد از جنگ او به ایران فرستاده شد و در زمان شورش ژاندارم ها در شیراز کنسول بود. به طور کلی مأموریت کارگزاران دولتی آلمان از آن جمله واسموس این بود که ایران را به سوی محور "مرکزی" بکشانند.

علاوه بر این صحبت از ارتباط با افغانستان برای دسترسی به هند هم می‌شد.

معروف است که واسموس با مهارت، به قول معروف سر کیسه را شل می‌کرده و از این راه در سالهای ۱۹۱۵-۱۹۱۶ دست آوردهای شایانی داشته است.

اما به موجب روایتی از مورخ و روزنامه نگار نامی‌ امریکابی باربارا تاکمن موفقیت‌های واسموس برای انگلیس و متحدانش نتیجه‌ای معجزه آسا و کاملا اتفاقی به همراه داشت.

ماجرا از این قرار بود که واسموس در ۱۹۱۵ در سفری به بهبهان به دام یکی‌ از خان‌های محلی افتاد که به انگلیس نزدیک بود و قصد داشت او را در قبال دستمزد متناسبی تحویل انگلیسی‌ها دهد. اما پیش از این که مأموران این کشور به بهبهان برسند واسموس موفق به فرار شد.

بازداشت چند ساعته واسموس در بهبهان هر چند در آن وقت کوچکترین بازتابی نداشت ولی‌ پیامدهای آن شگرف توصیف شده است. کیف دستی‌ و لوازم شخصی‌ واسموس در موقع فرار به جا مانده بود و با مدتی‌ تاخیر به لندن رسید.

در بین این لوازم، کلید رمز شماره ۱۳۰۴۰ وزارت امور خارجه آلمان وجود داشت. به این ترتیب انگلیس به سیستم کُدگزاری آلمان دست یافت و قادر شد با اطلاع از ماهیت سیستم، تغییرات زمان بندی شده رمزها را هم بدون دشواری زیاد کشف کند.

به روایت تاکمن، آدمیرال ویلیام هال رئیس بخش رمز وزارت دریاداری بریتانیا با استفاده از این کلید رمز، توانست تگرام‌های کنت بِرنسترُف، سفیر آلمان در واشنگتن را با آرتور زِیمرمان وزیر خارجه آلمان را ردگیری کند؛ تا آنکه در ۱۶ ژانویه ۱۹۱۷ تلگرام مشهور زیمرمان که حاکی‌ از قصد آلمان به اتحاد با مکزیک و کشاندن آن کشور به محور قدرت‌های "مرکزی" بود کشف شد.

فاش شدن این موضوع رئیس جمهور امریکا وودرو ویلسن را به ورود به جنگ در کنار محور انگلیس فرانسه و روسیه متقاعد کرد و سرنوشت جنگ جهانی‌ را تغییر داد.

برگی از مقاومت‌های مردمی نیز در شمال کشور رقم خورد. در آن زمان عثمانی به سهم خود کوشش می‌کرد از دکترین اتحاد اسلامی ــ که زمانی‌ سید جمال الدین اسدآبادی از مُبشران آن بود ــ به عنوان ابزاری برای پیشبرد مقاصد جنگی خود بهره گیرد.

در شروع جنگ محمد رضا مساوات یک سازمان شبه ماسونی به نام "اتحاد اسلامی" در تهران تاسیس کرد که برخی از ملی‌گرایان از جمله میرزا کوچک خان از اعضای مؤسس آن بودند.

کمی بعد کوچک خان در گیلان نهضت جنگل را پایه گزاری کرد که هدف آن عملیات ایذایی علیه قوای روس بود ولی‌ در سالهای بعد از جنگ و انقلاب بلشویکی ماهیت نهضت تغییر کرد و با گرایش‌های سوسیال دمکرات، ملی‌ ـ مذهبی و ضد استعماری با شوروی پیمان بست و با دولت مرکزی درگیر شد.

آدمیرال ویلیام هال رئیس بخش رمز وزارت دریاداری بریتانیا با استفاده از کلید رمزی که در وسایل واسموس به دست آمده بود، توانست تگرام‌های کنت بِرنسترُف، سفیر آلمان در واشنگتن را با آرتور زِیمرمان وزیر خارجه آلمان را ردگیری کند؛ تا آنکه در ۱۶ ژانویه ۱۹۱۷ تلگرام مشهور زیمرمان که حاکی‌ از قصد آلمان به اتحاد با مکزیک و کشاندن آن کشور به محور قدرت‌های "مرکزی" بود کشف شد.

بریتانیا برای سرکوب این مقاومت‌ها و امنیت راه‌های بازرگانی، در ۱۹۱۶ یک ارتش محلی تحت فرماندهی و آموزش افسران انگلسی‌ ایجاد کرد که به پلیس جنوب معروف و سِر پِرسی سایکس به فرماندهی آن منصوب شد.

با این حال ایل قشقایی چالش‌های قهر آمیز خود را به سرکردگی صولت الدوله به تناوب بین سالهای ۱۹۱۶ و ۱۹۱۸ ادامه داد. آخرین برخوردها در خرداد ۱۸۹۷ (مه ۱۹۱۸) صورت گرفت بی‌ آنکه نتیجه محسوسی از آن حاصل شود. در اروپا بخت از آلمان و متحدانش رو گردانده بود و با وقوع قحطی بزرگ و همه‌گیری آنفلوانزا در پی آن، مقاومت‌ها تا پایان سال در همه جا فروکش کرد.

با نگاه به مقاومت‌های ایلاتی، تشکیل دولت در تبعید توسط مهاجران ملی‌گرا ، شورش ژاندارم‌ها در شیراز و بالاخره نهضت مردمی جنگل، گزافه نیست گفته شود که در طی جنگ، ایرانیان گام‌های ارزنده‌ای در زنده نگهداشتن غرور ملی‌ خود برداشتند.

اینکه تحریک آلمان و عثمانی هم وجود داشته در این واقعیت تغییری ایجاد نمی‌کند که ایرانیان بر پایه گرایش‌های ملی‌ و مذهبی خود دست به کار مبارزه شده بودند؛ البته کسانی هم بودند که چه در پایتخت و چه در بین ایلات جنوب منافع خود یا کشور را در همسویی با بریتانیا می‌دیدند و در آن جهت قدم برمی‌داشتند.

در سال‌های پایانی جنگ، ایران به آخر خط و به حال احتضار رسیده بود. در ۱۹۱۶ سپهدار تنکابنی، نخست وزیر خود را ناگزیر دید که با پیش‌نویس قراردادی که در مقابل دویست هزار تومان در ماه اداره خزانه‌داری و ارتش را به ‌بریتانیا واگذار می‌کرد موافقت کند. هر چند این موافقت نامه به دلایلی امضا نشد ولی‌ مشابه آن سه سال بعد توسط دولت وثوق الدوله در غیاب مجلس به امضا رسید.

در یک جمع بندی دلتنگ کننده یحیی‌ دولت آبادی در خاطرات خود نوشت: " در اینحال حکومت مرکزی تهران صورتی بود بی‌‌معنی و جیره‌خوار بیگانگان که جز فرمانبرداری از آنها چاره‌ای نداشت و دلخوش بود که عنوان سلطنت از او سلب نشده و خشنود بود که ماهی‌ سیصد هرار تومان [کذا] بی‌زحمت به او می‌رسد بی‌ آنکه فکری بعاقبت کار خود بنماید."

قحطی بزرگ

به این آشفته بازار در تابستان ۱۲۹۶ (۱۹۱۷) مصیبت بنیان‌کنی به شکل یک قحطی سراسری افزوده شد که از خود تلفات وحشتناکی به جای گذاشت. گواهی شاهدان عینی تصویری خیالی از آخر زمان را به ذهن می آورد. مورخین در بیان حجم تلفات نه از ارقام بلکه از درصد جمعیت سخن گفته‌اند. یحیی‌ دولت آبادی بعنوان شاهد عینی در خاطراتش نوشت: "تهران یک چهارم جمعیتش را از دست داد؛ نداران مردند و داراها فقیر شدند."

در بازگشت از اروپا در راه تبریز او روستاهایی را دیده بود بدون سکنه و اجساد پوسیده مردگان طعمه حیوانات شده بودند. ایرانشناس آمریکایی نیکی کِدی تخمین زده است که تا یک چهارم از جمعیت استان‌های شمالی‌ ایران نابود شدند.

شک نیست شمال سخت ترین ضربه را خورده بود ولی‌ نقاط دیگر کشور مصون نماندند. سِر پرسی سایکس که درآن وقت فرمانده پلیس جنوب بود نأیید کرده است که قحطی سراسری بوده است.

امیر تیمورکلالی، از رجال و ایلخان‌های خراسان در خاطرات شفاهی‌ خود نقل می‌کند: "در خراسان هیچ چیز نمی‌شد پیدا کرد حتی نان نبود، هیچ هیچ، [...] نه سبزیجات نه علوف برای احشام، هیچ."

کتاب جنجال برانگیزی تحت عنوان "قحطی بررگ و نسل کُشی‌ در ایران، ۱۹۱۷ـ۱۹۱۹" به قلم محمدقلی مجد در ۲۰۰۳ در امریکا به چاپ رسید که نویسنده در آن گفته است بین ۹ تا ۱۱ میلیون ایرانی به علت گرسنگی و بیماری در سالهای ۱۹۱۷ تا ۱۹۱۹ جان دادند؛ نویسنده این مصیبت را عمدتا ناشی‌ از روش‌های جنگی فرماندهان انگلیسی‌ دانسته است.

پژوهشی علمی تر بر پایه اسناد بایگانی‌های راکدِ ایران در همان سال در تهران منتشر شد با عنوان "سال دَمپُختک." در این پژوهش تائید شده که قحطی در درجه اول از عوامل طبیعی مثل خشک‌سالی، کمبود محصول و شیوع پی در پی بیماری‌ها ناشی‌ شده بود که به آن عوارض جنگ افزوده شد و سودجویی بعضی از زعمای قوم، بازاریان و ملاها هم وضع را وخیم‌ترکرد.

آثار خشکسالی از ابتدای سال مشهود بود؛ آگاهی‌ از این موضوع سبب شد که از یک سو فرماندهان نظامی بیگانه به پیش خرید و انبار کردن محصول دست بزنند و از سوی دیگر سودجویان به احتکار غله بپردازند. این سبب کاستی در عرضه غلات و علوفه و صعود ناگهانی قیمت‌ها شد که طبقه کم درآمد را در منگنه گذاشت؛ با شروع سرما تلفات به شکل ترسناکی بالا رفت.

انقلاب روسیه در فوریه ۱۹۱۷ به فروپاشی نظم و انضباط در میان سربازان روسیه منجر شده بود. به موجب قرارداد برست لیتوفسک که در مارس ۱۹۱۸ بین آلمان و دولت انقلابی بلشویک امضا شد، نیروهای روس می‌بایست خاک ایران و قلمرو عثمانی را تخلیه کنند ولی سولدات های روسی پیش از موعد مهمات و تجهیزات خود را به نیروهای عثمانی فروختند و پیاده راه بازگشت در پیش گرفتند شدند و در مسیر بازگشت برای تامین غذا و سوخت به غارت و راهزنی و کشتار دست زدند.

محمد علی‌ جمالزاده آمیزه بیماری‌ها با جنگ و قحطی را به "چهار سوارکار آخرت" تشبیه و در این استعاره بداقبالی ملت ما را خلاصه کرد.

ارتش با انضباط انگلیس به چنین اعمالی دست نمی‌زد ولی‌ بهای پر کردن انبارهای سیلوی ارتش انگلیس را ایرانیان می‌پرداختند. افزون بر این تخلفات و زیاده‌روی‌های فرماندهان محلی انگلیس به ظن قوی چنان که باید و شاید گزارش نمی‌شده است.

یک مورد از این تخلفات گرارشی است که به موجب آن یک فرمانده انگلیسی هنگام عقب نشینی دستور نابودی انبارهای غله را صادر کرد تا مواد غذائی به دست نیروهای عثمانی نیفتد.

اما دیگر عامل مهم، خودی‌ها بودند. ارباب کیخسرو، نماینده زرتشتیان که از فعالان کمک‌رسانی در تهران بود در مصاحبه ای در تهران با صراحت از شیوه برخی زمین‌داران و بازاریان در احتکار غلّه انتقاد کرد.

با این حال فساد رایج مانع از این نشد که افراد صالح‌تری در حکومت وقت برنامه‌های کمک رسانی را با همیاری جامعه مدنی به راه اندازند، برنامه‌هایی که نقطه ثقل آن مراکز پخش دَمپُختک در نقاط مختلف شهر بود و بی‌ شک جان بسیاری مستمندان را نجات داد.

در اسناد به جامانده از کمک های سفارت آمریکا و مبلغان مسیحی‌ نیز یاد شده است. پخش غذای پخته تا خرداد سال آخر جنگ ادامه داشت ولی‌ کمی‌ بعد آنفلونزا به جان مردم افتاد. این بار جنوب ایران بود که بیشتر ضربه خورد.

در شیراز که اینک تحت تسلط کامل ارتش بریتانیا قرار داشت قریب یک پنجم جمعیت شهر از میان رفتند. تلاش فرماندهان انگلیسی برای نجات افراد خود فرصتی برای امداد و کمک رسانی به مردم محلی نمی‌داد. حصبه و وبا هم کمی‌ بعد چهره مخوف خود را نشان دادند.

آمیزه این بیماری‌ها با جنگ و قحطی نویسنده نامی‌ ایران محمد علی‌ جمالزاده را به یاد "چهار سوارکار آخرت" انداخت که در مکاشفات یوحنا مُعرِف همین نمادها است و در این استعاره بداقبالی ملت ما را خلاصه کرد.بی بی سی

نقش تبليغات در جنگ جهانی اول

خسرو ناقد نويسنده و پژوهشگر

از دوران باستان تا به امروز تبلیغات همواره در تأثیرگذاری بر افکار عمومی و بسیج مردم برای حضور در جنگ کاربُردی تعیین‌کننده داشته است. مُبلغان جنگ در گذشته‌های دور با خطابه و سخنرانی‌های تحریک‌کننده و سرودهای تهییج‌کننده می‌کوشیدند تا مردم را برای شرکت در جنگ بسیج کنند. بعدها روزنامه و رادیو و فیلم در خدمت تبلیغات جنگ قرار گرفتند. امروز با فراگیر شدن رسانه‌های مدرنی چون تلویزیون و ماهواره و اینترنت، نقش و تأثیر تبلیغات، مهم‌تر و گسترده‌تر شده است؛ آنگونه که در مدت‌زمانی بسیار کوتاه می‌توان به مخاطبان بی‌شماری دست یافت.

برای نخستین‌بار در جنگ جهانی اول بود که تبلیغات جای خود را در استراتژی نظامی و مدیریت جنگ باز کرد و به‌تدریج به‌گونه‌ای گسترده و هدفمند بکار گرفته شد. این تبلیغات را هم متحدین (دُوَل مرکزی) شامل آلمان، پادشاهی اتریش- مجارستان، بلغارستان و امپراتوری عثمانی و هم نیروهای اصلی متفقین، شامل امپراتوری بریتانیا و کشورهای فرانسه، بلژیک، روسیه و ایتالیا بکار می‌بستند. با پیوستن ایالات متحده آمریکا در ششم ماه آوریل سال ١٩١٧ میلادی به نیرو‌های متفقین، تبلیغات جنگ در این کشور نیز گسترش یافت.

جنگ جهانی اول، عرصۀ کارزار تبلیغاتی

جنگ جهانی اول تنها میدان زورآزمایی جنگ‌افزارهایِ مرگبارِ جدید چون گازهای سمی و تانکِ زره‌پوش و سلاح‌های آتش‌زا نبود، بلکه دولت‌های متخاصم در کارزار تبلیغاتی گسترده‌ای روبروی هم قرار گرفته بودند. کشورهای درگیر، با شروع جنگ، تصوری روشن از نقش تبلیغات در بسیج توده‌ها نداشتند، اما به‌تدریج به اهمیت و تأثیر تبلیغات پی‌بردند. با این همه، در آغاز کار کم‌تر از تفاوت برنامه‌ریزی‌های تبلیغاتی داخلی و خارجی و آنچه می‌تواند باعث تضعیف روحیه دشمن شود، آگاهی داشتند.

چاپ و پخش اعلامیه و عکس و کارت‌پستال و نصب و پلاکارد یکی از راه‌های رایج تبلیغات در دوران چهارسالۀ جنگ بود. از رسانۀ فیلم نیز تا اندازه‌ای استفاده می‌شد، اما از آنجا که این رسانه در سال ١٨٩٥ تازه اختراع شده بود، بهره‌گیری از آن محدود بود. در تمام دوران جنگ جهانی اول، در بریتانیا تنها ١٤١ فیلم و گزارش درباره جنگ تولید شد. در آلمان شمار بسیار کم‌تری فیلم تبلیغی تولید و پخش شد.

تمرکز اصلی تبلیغات در آلمان بر نشان دادن همبستگی ملی و دادن روحیه مقاومت و اعتماد به‌نفس به سربازان و ایجاد امید به پیروزی در میان مردم بود. برای این منظور، و برعکس آمریکا و بریتانیا و فرانسه، کم‌تر تصویری خشن و خونخوار از دشمن ارائه می‌شد، بلکه بیش‌تر سعی در کوچک نشان دادن قدرت نظامی دشمن بود.

دامنه تبلیغات جنگ به چاپ عکس‌های تبلیغاتی بر روی ظروف خانگی و انتشار کتاب‌های ویژۀ کودکان و نوجوانان نیز کشیده شد. در مجله‌ها و کتاب‌هایی که اغلب به‌صورت مصور منتشر می‌شدند، با به بازی گرفتن احساسات کودکان و نوجوانان، رشادت و شهادت در جنگ را فضیلت و نشانه وطن‌پرستی معرفی می‌کردند. بازار کاریکاتوریست‌ها گرم بود و مبلغان جنگ این هنر را برای تحقیر و تمسخر و خوار و خفیف نشان دادن دشمن در خدمت گرفته بودند.

تقریباً در همۀ کشورهای اصلی درگیر جنگ، تشکیلاتی دولتی و نهادهایی به‌منظور سانسور و نظارت بر همۀ رسانه‌ها و مدیریت تبلیغات جنگ و بسیج توده‌ها برپا شده بود. با این‌همه، در آغاز کار هیچ‌یک از دولت‌ها برنامۀ تبلیغاتی منسجم و هدفمندی نداشتند.

تبلیغاتِ جنگ در امپراتوری آلمان

در آلمان با شروع جنگ، مرکز و نهاد مستقلی برای هماهنگی تبلیغات وجود نداشت و مسئولیت تبلیغات و نظارت بر مطبوعات و اعمال سانسور به فرماندهی ستاد کل ارتش (OHL) محول شد. هر یک از وزارتخانه‌های جنگ، کشور، امور خارجه و همچنین ستاد نیروهای مسلح، ادارۀ تبلیغات مستقلی تشکیل داده بودند و برنامه‌ریزی‌هایشان هماهنگ نبود. این نقیضه اما به‌تدریج برطرف شد. اما نزاع میان احزاب چپ و راست و محافظه‌کار در رایشستاگ (پارلمان آلمان) میان موافقان و مخالفان جنگ همچنان ادامه داشت. رُزا لوکزِمبورگ و کارل لیبکِنشت دو تن از مخالفان جنگ بودند که در صدد سازماندهی "اعتصاب عمومی برای صلح" برآمدند.

با آگاهی از اهمیت فیلم به‌عنوان تأثیرگذارترین رسانۀ تبلیغاتی، آلمان‌ها در سال ۱۹۱۷ میلادی نهادی دولتی با عنوان "ادارۀ تصویر و فیلم" (BUFA) تأسیس کردند. این اداره در ابتدا با تشکیل هفت تیم از گزارشگران و عکاسان و فیلمبرداران و اعزام آنها به جبهه‌های جنگ کار خود را آغاز کرد. کارمندان "ادارۀ تصویر و فیلم" موظف به سانسور و نظارت بر گزارش‌ها، عکس‌ها و فیلم‌ها بودند تا متون و تصاویری که در روزنامه‌ها و در پلاکاردها منتشر می‌شوند، بازتاب رنج و آلام سربازان آلمانی نباشند، بلکه تصویری شجاعانه از نبرد و همبستگی نیروهای نظامی آلمان و متحدانش به‌دست دهند. از سوی دیگر، تصاویر و کاریکاتورها و متن‌هایی در اختیار روزنامه‌ها و ناشران قرار می‌گرفت که ضعف و زبونی "اتحاد سه‌گانه" (بریتانیا، فرانسه و روسیه) را نشان می‌داد.

تمرکز اصلی تبلیغات در آلمان بر نشان دادن همبستگی ملی و دادن روحیه مقاومت و اعتماد به‌نفس به سربازان و ایجاد امید به پیروزی در میان مردم بود. برای این منظور، و برعکس آمریکا و بریتانیا و فرانسه، کم‌تر تصویری خشن و خونخوار از دشمن ارائه می‌شد، بلکه بیش‌تر سعی در کوچک نشان دادن قدرت نظامی دشمن بود.

تبلیغاتِ جنگ در بریتانیا

دولت بریتانیا از همان آغاز جنگ ادارۀ کوچکی به نام "دفتر تبلیغات جنگ" (War Propaganda Bureau) تشکیل داد که وجودش محرمانه بود. اطلاعاتی و گزارش‌هایی که دولت بریتانیا از رویدادهای جبهه‌های جنگ در اختیار افکار عمومی قرار می‌داد، بسیار اندک بودند. این دفتر در سال ۱۹۱۸ به وزارت اطلاعات تبدیل شد.

مهم‌ترین موضوع در تبلیغات داخلی، فراخوان عمومی برای ثبتِ نام داوطلبانه بود. این تبلیغات تا سال ۱۹۱۶ که خدمت نظام‌وظیفه در این کشور اجباری شد، ادامه داشت. از دیگر فعالیت‌های تبلیغاتی دولت، مبارزه با گرایش‌های صلح‌طلبانۀ مخالفان جنگ و تقویت پشت جبهه و کمک‌های داوطلبانۀ مردم بود. برای این منظور، به‌طور منظم جزوه‌ها و اعلامیه‌ها و پلاکاردهایی منتشر می‌شد. برگزاری متینگ‌ها و سخنرانی‌های تبلیغاتی نیز از جمله فعالیت‌های دولت برای جلب حمایت مردم از ادامه جنگ بود.

استفادۀ هدفمند از رسانه‌های جدید مانند فیلم و تصویر در جهت بسیج مردم به‌تدریج افزایش یافت. دولت تعدادی محدود از عکاسان را برای تهیه گزارش به جبهه‌ها گسیل داشت. اما تنها گزیده‌ای از تصاویری که از سوی شانزده عکاس اعزامی تهیه می‌شد، در اختیار مطبوعات قرار می‌گرفت. عکس‌ها و فیلم‌هایی از صافی سانسور می‌گذشتند و مجوز انتشار می‌گرفتند که نشاندهندۀ صحنه‌های فجیع و دردناک جنگ نبودند، بلکه شجاعت و استقامت سربازان متفقین را به‌نمایش می‌گذاشتند. موضوع و مضمون فیلم‌هایی نیز که در سینماها به‌نمایش گذاشته می‌شدند، یا میهن‌پرستانه و میلیتاریستی بودند و یا ماجرای جاسوسان آلمانی که به چنگ افسران ضد اطلاعات بریتانیا می‌افتادند.

تنها استثنا در این مورد فیلم مستندی به نام "نبرد در کرانۀ رود سُم" (The battle of the Somme) در سال ۱۹۱۶ میلادی بود. این فیلم مستند با صحنه‌های واقعی دهشتناک از نبرد نیروهای انگلیسی و فرانسوی با نظامیان آلمانی، بخاطر صحنه‌های فجیع کشته و زخمی شدن هزاران سرباز، موجب برآشفته شدن افکار عمومی گردید. در دو سال پایانی جنگ، عکس‌ها و فیلم‌های رسمی که از جبهه‌ها به‌نمایش گذاشته می‌شدند، عاری از صحنه‌های کشت و کشتار بودند.

تمرکز تبلیغات رسمی دولت بریتانیا بر نشان دادن تصویری خشن و خونخوار از دشمن آلمانی بود. برای این منظور از تصاویر "هون‌ها" به‌عنوان نُماد وحشیگری و نظامیگری آلمان‌ها استفاده می‌شد. وقایعی چون اشغال نظامی بلژیک، غرق کردن کشتی مسافربری لوسیتانیا و کشته شدن چند صد نفر غیرنظامی و همچنین اعدام پرستار انگلیسی، ادیت کاول در بروکسل، به جرم کمک به فرار سربازان متفقین، توجیه‌گر تبلیغات ضد آلمانی در بریتانیا بود.

تبلیغات جنگ در آمریکا

در ششم آوریل سال ۱۹۱۷، دو هفته پس از پیوستن آمریکا به نیروهای متفقین، توماس وودرو ویلسون، رئیس جمهوری وقت ایالات متحده آمریکا، دستور ایجاد کمیته‌ای برای تبلیغات جنگ (Committee on Public Information) را صادر کرد. وظیفه این کمیته پیش از هر چیز متقاعد کردن افکار عمومی در آمریکا بر ضرورت مداخله نیروهای نظامی آمریکا در جنگ بود. با آن‌که اغلب مردم آمریکا، طبعاً با مردم انگلیس همدلی نشان می‌دادند، ولی افکار عمومی در آمریکا تا پائیز سال ۱۹۱۶ مخالف حضور نیروهای آمریکایی در اروپا بود. از این‌رو، تمرکز تبلیغاتی دولت در درجه نخست بر افکار عمومی آمریکا و نشان دادن تصویری خشن و خونخوار از آلمان‌ها بود. در این راه می‌توانستند از تجربیات انگلیس‌ها سود بجویند.

هدف از تمام این تبلیغات، "محور شرارت" نشان دادن آلمان و "مهد دمکراسی" خواندن آمریکا بود. شعار محوری این‌گونه تبلیغات بر اساس جمله‌ای از سخنرانی معروف وودرو ویلسون، رئیس جمهوری در کنگره آمریکا به تاریخ دوم آوریل سال ۱۹۱۷ میلادی بود: "جهان برای برقراری دمکراسی باید امن باشد".

سانسور و نظارت بر گزارش‌های مطبوعات دربارۀ جنگ و تدوین و پخش بیش از شش‌هزاراعلامیه مطبوعاتی از دیگر فعالیت‌های این کمیته بود. افزون بر این با انتشار چند روزنامه دولتی با تیراژهای میلیونی و انتشار متن سخنرانی‌های رئیس جمهوری آمریکا و اعلامیه‌های رسمی و چاپ فهرست اسرای جنگ و درج مقاله‌های ضد آلمانی به قلم اساتید دانشگاه‌ها و روزنامه‌نگاران در آنها، تأثیر تبلیغات بر افکار عمومی را افزایش می‌داد. هدف از تمام این تبلیغات، "محور شرارت" نشان دادن آلمان و "مهد دمکراسی" خواندن آمریکا بود. شعار محوری این‌گونه تبلیغات بر اساس جمله‌ای از سخنرانی معروف وودرو ویلسون، رئیس جمهوری در کنگره آمریکا به تاریخ دوم آوریل سال ۱۹۱۷ میلادی بود: "جهان برای برقراری دمکراسی باید امن باشد".

چند فیلم نیز در بخش فیلمِ کمیته تبلیغاتی ساخته شد؛ از آنجمله فیلمی مستند در سال ۱۹۱۸ به نام "جنگجویان صلیبی پرشینگ" درباره نیروهایی نظامی آمریکا و ژنرال جان پرشینگ، فرمانده این نیروها در فرانسه که در مقایسه با تعداد فیلم‌های سینمایی که استودیوهای فیلم‌سازی هالیود تولید و نمایش می‌دادند، ناچیز بود. در اغلب فیلم‌های هالیودی، ویلهلم دوم، قیصر آلمان به عنوان مظهر شرارت در مرکز داستان فیلم قرار داشت. "قیصر گورت را گم کن!"، "قیصر، درنده‌خوی برلین" و "سقوط قیصر" در شمار فیلم‌های هالیودی سال‌های جنگ جهانی اول بودند که تماشاگران را به سالن‌های سینما می‌کشاندند.

تبلیغات جنگ در فرانسه

چند روز از شروع جنگ جهانی اول نگذشته بود که دولت فرانسه برنامه‌ریزی برای تشکیل مرکز تبلیغات جنگ(Maison de la Presse) را در دستور کار خود قرار داد. این مرکز سرانجام در فوریه سال ١٩١٦ میلادی در وزارت جنگ فرانسه تشکیل و کار خود را آغاز کرد. همۀ مطبوعات رسمی و شاخه‌های تبلیغاتی در داخل و خارج از کشور زیر نظر این مرکز قرار داشتند. افزون بر این انجمن‌ها و سازمان‌های نیمه‌رسمی و خصوصی، نظیر "آلیانس فرانسه" و "انجمن میهن‌پرستان فرانسه" نیز با نشر و پخش اعلامیه و نوشته‌های تبلیغاتی به دولت یاری می‌رساندند.

تمام فعالیت‌های تبلیغاتی دربارۀ جنگ، تحت نظارت و سانسور مرکز تبلیغات جنگ قرار داشت. مطبوعات فرانسه فقط مجاز به بازتاب اطلاعات و تصاویری بودند که دولت در اختیار آنها قرار می‌داد. انتشار تصاویر یا گزارش‌های غیررسمی از جبهه‌ها اکیداً ممنوع بود. تیم‌های فیلم‌برداری اعزامی به جبهه‌ها دست‌چین می‌شدند و تحت نظر افسران، تنها مجاز به فیلم‌برداری از مکان‌ها مشخصی بودند.

آنچه که در تبلیغات دولت فرانسه از دشمن به تصویر کشیده می‌شد، نظیر تبلیغاتی بود که در دوران جنگ در آمریکا و بریتانیا رواج داشت. در روزنامه‌ها و اعلامیه‌ها و پلاکاردها، آلمان‌ها را فطرتاً "نژادی وحشی و خشن و زمخت و میلیتاریست" معرفی می‌کردند. در مقابل، فرانسه را "مدافع فرهنگ و تمدن" می‌خوانند که اکنون در مقابل "هون‌های وحشی" (سربازان آلمانی) ایستاده است.بی بی سی

ناگفته‌هایی در باره بحران مالی جنگ جهانی اول

هیو پیم خبرنگار ارشد اقتصادی بی‌بی‌سی

صف‌های طولانی در منطقه تجاری و مالی لندن، بانک‌هایی که با عجله از دولت پول می‌گرفتند و تقلای مردم برای گرفتن طلا. آیا شما را یاد سپتامبر و اکتبر سال ۲۰۰۸ نمی‌اندازد؟

نه، این صحنه‌ها به اواخر ژوئیه و اوایل اوت ۱۹۱۴ (اوایل مرداد ۱۲۹۳) مربوط می‌شود. پیش از اینکه حتی یک سرباز بریتانیایی گلوله‌ای شلیک کند، بازارها به شدت نگران پیامدهای جنگ بودند. در ۱۰۰ سالی که از شروع جنگ جهانی اول می‌گذرد، هنوز این داستان بطور گسترده بازگو نشده است. مروین کینگ، رئیس سابق بانک مرکزی انگلستان، در اوج بحران بانکی ۲۰۰۸ گفت که این بحران از اوت ۱۹۱۴ تا آن زمان بی‌سابقه بوده است. لرد کینگ که کارشناس تاریخ اقتصاد است، مایل بود اشاره کند که بحران مالی دهه ۱۹۳۰ به هیچ وجه قابل مقایسه با این موارد نبود. این در حالی است که از دید بسیاری، فروپاشی مالی که با سقوط بانک لمان برادرز آغاز شد، شباهت‌های آشکاری به اتفاقات دهه ۱۹۳۰ داشت.

بیداری بازارها

این جدی‌ترین بحران مالی ساختاری بود که بریتانیا و حتی کل جهان با آن مواجه شده بودپروفسور ریچارد رابرتز، کینگز کالج لندن

آقای کینگ معتقد بود که شباهت‌های آشکاری میان سال‌های ۲۰۰۸ و ۱۹۱۴ وجود دارد؛ هجوم به دارایی‌های مطمئن، خشک شدن جریان نقدینگی و افزایش شدید نرخ بهره در بازارها. در روزهای پایانی ژوئیه ۱۹۱۴ بازارهای مالی با واقعیت نگران‌کننده غیرقابل اجتناب بودن وقوع جنگ در اروپا مواجه شدند. صف‌های درازی مقابل بانک ملی انگلستان تشکیل شد و سرمایه‌گذاران برای تبدیل پول‌های کاغذی‌شان به طلا دست و پا می‌زدند. در آن زمان طلا پشتوانه لیره استرلینگ بود و بانک مرکزی مجبور بود پول رایج را با طلا مبادله کند. البته پس از آن دولت فورا تصمیم گرفت امکان تبدیل پول به طلا را معلق کند.

بانک‌های تجاری برای نقد کردن اوراق قرضه و حواله‌ها، و یا استفاده از آنها به‌عنوان پشتوانه وام‌هایشان هجوم آوردند. نرخ رسمی بهره بانک مرکزی انگلستان برای عملیات‌های استقراضی ظرف چند روز از ۳ درصد به ۱۰ درصد رسید. روز جمعه ۳۱ ژوئیه بورس سهام تعطیل شد و بانک‌های تجاری به‌مدت یک هفته تعطیل شدند. با وجود وخامت اوضاع در جریان بحران سال ۲۰۰۸، هیچگاه بانک‌ها تعطیل نشدند. روز ۴ اوت ۱۹۱۴ اعلان جنگ شد، اما تا آن روز مرکز مالی و تجاری لندن عملا تعطیل بود.

سقوط بورس و هجوم به بانک‌ها

پروفسور ریچارد رابرتز، استاد کینگز کالج لندن و نویسنده "کتاب نجات سیتی بحران مالی عظیم سال ۱۹۱۴"، معتقد است که اتفاقات ژوئیه و اوت آن سال بدترین چیزی است که سیتی (مرکز مالی و تجاری لندن) تابحال به‌خود دیده است. او می‌گوید: "در هفته‌ای که بریتانیا وارد جنگ شد، همه بازارهای مالی لندن فروپاشیدند. این جدی‌ترین بحران مالی ساختاری بود که بریتانیا و حتی کل جهان با آن مواجه شده بود. در حدود ۵۰ کشور بازار سهام با سقوط آزاد مواجه شد و مردم به بانک‌ها هجوم بردند."

پاسخ مقامات مسوول به این اتفاقات شبیه واکنش شدید ۹۴ سال بعدشان بود، و طناب نجات بی‌سابقه‌ای به‌سوی بازارها پرتاب شد. طبق برآورد پروفسور رابرتز، مجموع حمایت‌های انجام شده از نظام مالی در سال ۱۹۱۴ به نسبت درآمد ملی در آن زمان از آنچه در سال ۲۰۰۸ انجام شد، بیشتر بود. بانک مرکزی انگلستان برای تزریق نقدینگی به همه سیتی کلیه شیرها را باز کرد. بانک مرکزی آن دسته از دارایی‌های بانک‌های دیگر را که ارزششان به‌خاطر نگرانی‌ها از ناتوانی موسسات و نهادهای فرانسوی، آلمانی و ایتالیایی در بازپرداخت بدهی‌ها بشدت سقوط کرده بود را خریداری کرد. دولت پذیرفت که به مالیات‌دهندگان در قبال هرگونه ضرری به‌خاطر بانک‌ها متحمل شوند، ضمانت بدهد.

'مُشتی ترسو'

بحث‌های مطرح شده در پارلمان و سیتی در سال ۱۹۱۴ شباعت عجیبی با بحث‌هایی دارند که پس از کمک‌های مالی عظیم دولت به بانک‌های آر بی اس (RBS) و لویدز/اچ‌باس (Lloyds/HBOS) درگرفت. در سال ۱۹۱۴ نگرانی‌هایی در مورد ننگ و خفت مراجعه بانک‌ها به بانک مرکزی برای دریافت اعتبار اضطراری وجود داشت. اتهاماتی هم در مورد خودداری بانک‌های دریافت‌کننده کمک از وام دادن به دیگر بخش‌های اقتصاد مطرح می‌شد.

حق نشر عکس BBC World Service Image caption بانک مرکزی انگلستان آرشیوهای مربوط با جنگ جهانی اول را در دسترس عموم قرار داده است

دیوید کیناستون در کتابش با عنوان "تاریخ سیتی لندن" به ناخشنودی دولت از بانک‌داران اشاره می‌کند. هربرت ازکیت، نخست وزیر وقت، سران سیتی را "مشتی ترسو" خواند که "مثل پیرزن‌ها با فنجانی چای در دست در کلیسای جامع شهر وراجی می‌کنند". وقتی گوردون براون و آلیستر دارلینگ (نخست وزیر و وزیر دارایی وقت) در سال ۲۰۰۸ نظر نهایی‌شان را به روسای بانک‌ها اعلام کردند، کلماتی که از آنها استفاده کردند فرق چندانی با اینها نداشت. با گذشت صد سال از آن موقع، بانک مرکزی انگلستان آرشیوهای مربوط به سال ۱۹۱۴ را در دسترس عموم قرار داده است. بخشی جذاب از تاریخ اقتصادی بریتانیا در دفترهایی که زیر این طاق‌ها قرار دارند، شرح داده شده است.

در حالی که بریتانیا وارد جنگ می‌شد، دخالت وسیع مقامات مسوول سیستم مالی را تقویت کرد و آن را سرپا نگاه داشت. بیش از ۹ دهه بعد از آن، تاریخ اقتصادی دوباره تکرار شد، اما این بار بدون خونریزی‌های مرتبه قبل. شاید مروین کینگ و همکارانش برای اینکه ببینند اسلافشان چطور با بحران بانکی سال ۱۹۱۴ برخورد کردند، به سراغ آرشیوهای سال آن سال رفته باشند.بی بی سی

تاریخچه جنگ جهانی اول
ریشه منازعات قدرت‌های اروپایی
مهران اکبری قاضی چاکی

مقدمه: در جهان این تاریخ بوده که همیشه خود را بر ابنای بشر تحمیل کرده، اما نه به همه آنها. افرادی هم بوده و هستند که به‌خاطر بزرگی کارهایشان، مسیر تاریخ را تغییر و در واقع به تاریخ شکلی نو داده‌اند و تاریخ متاثر و متغیر از آنها بوده. این افراد چه بد چه خوب، موجب دیگرگونه زیستن نسل‌های بعد از خود شده‌اند.
در مورد جنگ جهانی اول ابتدا باید گفت که هر چند یک جنگ بین‌المللی بود، ولی در میان کشورهایی رخ داد که حاکمان آن همگی از اقوام نزدیک هم بودند. چون در آن سال‌ها اکثر امپراتورها، ولیعهدها و صدراعظم‌های اروپایی همه از نوادگان ملکه ویکتوریا و از نژاد انگلیسی بودند، لذا این نبرد ویرانگر ناخواسته بین نوادگان امپراتوری عظیم بریتانیای کبیر رخ داد. ملکه ویکتوریا 9 فرزند داشت که همه با شاهزادگان سایر کشورها ازدواج کرده بودند.(به همین دلیل معروف بود خورشید در امپراتوری بریتانیای کبیر غروب نمی‌کند) به او لقب مادر اروپا داده بودند، چون امپراتور آلمان، تزار و ملکه روسیه، ملکه نروژ، ملکه اسپانیا و ولیعهد سوئد همه از نوه‌های او بودند و باز بیشتر حاکمان اروپا به‌واسطه او از اقوام هم بودند. مثلا امپراتور آلمان، بریتانیا و روسیه هر سه پسرعموی هم بودند و جالب اینکه بین تزار روس و پادشاه انگلیس یعنی نیکلای دوم و جرج پنجم از لحاظ قیافه شباهت بسیار زیاد وجود داشت تا جایی که آنها را نه پسرعمو که برادران دوقلوی هم می‌خواندند و عکس‌هایشان در آرشیوهای تاریخی اکثرا با هم به اشتباه گرفته می‌شد یا اینکه ملکه روسیه الکساندرا همسر تزار نیکلای دوم و خواهر ویلهلم دوم امپراتور آلمان و ویلهلم هم حکم پدرخواندگی ولیعهد روسیه که خواهرزاده خودش بود، را داشت.

ترور ولیعهد اتریش، بارزترین بهانه جنگ
در 28 ژوئن 1900 میلادی آرشدوک فرانتس فردینالد، ولیعهد امپراتوری سلسله هاسبورگ اتریش- مجارستان با کنتس سوفی شوتک که از لحاظ درجه اشرافی تنها یک کنتس از یک خانواده معمولی بود، با جنجال و حواشی زیاد ازدواج کرد، چون این ازدواج برای خیلی‌ها به‌خاطر اختلاف طبقاتی زوجین، قابل قبول نبود.
بوسنی و هرزگوین از 1908 به اتریش الحاق و این سبب نارضایتی مردم این شهر که از نژاد صرب بودند، شده بود، لذا سرانجام یک انجمن مخفی صرب، تصمیم به ترور آرشدوک در بازدید از بوسنی گرفت. در 28ژوئن 1914 سالروز ازدواج آرشدوک، یکی از اعضای این گروهک تروریستی، به‌نام گاوریلو پرینسیپ توانست با اسلحه، ولیعهد و همسرش را در سارایوو ترور کند. او آن زمان بی‌خبر از آن بود که با کشتن این دو نفر، میلیون‌ها انسان دیگر را به کام مرگ خواهد فرستاد. البته در مورد اینکه آیا این حادثه عامل اصلی شروع جنگ جهانی اول بوده یا تنها بهانه‌ای برای آن بین کشورهایی که روابط بسیار پرتنشی در آن موقع داشتند، نظرات مختلف است.
در آن زمان بر آلمان، قیصر ویلهلم دوم از سلسله هوهن تسولرن حکم می‌راند که یک شاهزاده نظامی تندمزاج و متنفر از خون آنگلاساکسونی‌اش (چون از نوادگان ملکه ویکتوریا بود) و به‌خاطر معلولیت کمی که در دست چپش داشت و اعتقاد به اینکه در میان زمامداران جهان، کسی برایش احترامی قائل نیست، دچار عقده حقارت شده و می‌خواست این عقده حقارت را با دیکتاتوری و فرامین مستبدانه، افکار امپریالیستی و کشورگشایی پوشش بدهد و مداوا و مرتفع کند. بعد از این حادثه آلمان ابرقدرت بر برخورد شدید اتریش- مجارستان با صرب‌ها تاکید کرد، چون اتریشی‌ها را هم نژاد خود دانسته و این بی‌حرمتی نژادی را تاب نمی‌آورد، ولی صرب‌ها تحت‌الحمایه ابرقدرت دیگر به‌نام روسیه بودند و مدرکی هم به‌دست نیامد که این ترور با حمایت دولت کشور صربستان بوده، بلکه تنها حقیقت موجود این بود که تروریست‌ها از نژاد صرب بودند، اما با تهییج آلمان، در 25 ژوئیه 1914 اتریش- مجارستان به صربستان اعلان جنگ داد. روسیه از ترس تسلط آلمان و اتریش-مجارستان بر بالکان، همچنین به‌علت معاهده اتحاد با صربستان فرمان بسیج عمومی صادر کرد. آلمان خواستار لغو این فرمان شد، ولی روسیه سر باز زد، لذا ویلهلم دوم امپراتور آلمان در اول اوت 1914 به پسرعمویشنیکلای دوم تزار روسیه اعلان جنگ داد و در 3 اوت با حمله لوگزامبورگ، به فرانسه که متحد روسیه و مجاور آلمان بود اعلان جنگ داد. چون اگر روسیه به سوی خاک آلمان می‌آمد، فرانسه هم می‌توانست از پشت‌سر بیاید و آلمان طبعا در محاصره می‌افتاد. (خطری که هیتلر هم در آستانه جنگ دوم جهانی آن را حس کرد و به همین دلیل با شوروی قبل از حمله پیمان صلح بست.)
در همان روز تقاضای آلمان از بلژیک برای عبور از خاکش (به‌خاطر محاصره فرانسه) از سوی بلژیک رد شد و آلمان به خاک بلژیک تعرض کرد و این موجب شد انگلیس به‌خاطر اتحاد با بلژیک، نخستین کشوری باشد که در جنگ جهانی اول به آلمان در 4 اوت اعلان جنگ بدهد (این مقام را بعدها در جنگ جهانی دوم نیز دارا شد.)
به تحریک آلمان، امپراتوری اتریش- مجارستان به روسیه اعلان جنگ داد و سپس به صربستان حمله‌ور شد. البته صرب‌ها با شجاعت طی مدت چند ماه توانستند دشمن را از خاک خود بیرون و خود به مجارستان حمله‌ور شوند. در 11 اوت 1914 فرانسه و انگلیس به اتریش-مجارستان اعلان جنگ دادند و بدین ترتیب جنگ جهانی اول، با شرکت 6 میلیون نفر رسما آغاز شد.

دلایل وقوع جنگ جهانی اول
کلا هر زمان در جهان چرخش قدرت از سیاسیون به سمت نظامی‌ها باشد، احتمال وقوع جنگ‌های فراگیر بسیار زیاد است. جنگ اول و دوم جهانی هم از این قائده مستثنی نبودند.
به‌جز حادثه سارایوو عوامل دیگر نیز موجب پدید آمدن جنگ جهانی اول شدند. بعضی دلایل مربوط به زمان حال بوده و بعضی هم در گذشته دور و نزدیک ریشه داشتند. از وقایع قبل که تاثیرش تا حال هم ادامه داشت، می‌توان به تبعات شکست فرانسه ناپلئونی از آلمان به سال 1871 که موجب تنفر فرانسویان از آلمانی‌ها (دقیقا عکس همین تنفر باز زمینه‌ساز جنگ دوم شد)، همچنین تغییراتی در سیستم‌های حکومتی اروپا پدید آورده بود، اشاره کرد. دلیل بعدی ظهور انقلاب صنعتی و رشد امیال امپریالیستی بود که به رقابت‌های استعماری انجامید و کشوری مثل آلمان که در این ماراتُن استعماری نتوانسته بودند مسیر زیادی را بپیمایند، برای تامین منابع، داشتن مستعمرات بیشتر برایش به‌عنوان یک دغدغه ضرورت یافت. (این ضرورت تا 1911 به مدت 6 سال در بحران استعماری مراکش بین آلمان و فرانسه به‌خوبی هویدا بود.) کمی مستعمرات آلمان نسبت به انگلیس و فرانسه موجب شد او دنبال فرصت برای جبران این کمبود باشد که رفع آن تنها با تصرف سرزمین‌های جدید میسر بود و حال آنکه این تصرفات بدون جنگ امکانپذیر نبود. ضمنا چون فرانسه و انگلیس در تصرف مستعمرات پیشتاز بودند، برای آلمان تنها اروپا باقی می‌ماند و آسیا (به همین دلیل هم بیشترین تراکم درگیری‌ها در هر دو جنگ جهانی در این دو قاره بود.) نداشتن مستعمره کافی آلمان، یکی از قوی‌ترین دلایل شروع هر دو جنگ جهانی شد. مسئله کمبود فضای حیاتی بود که هیتلر بعدها می‌گفت، دقیقا همین موضوع بود. ضمنا افکار امپریالیستی ویلهلم دوم و بعدها هیتلر که رنگ و بوی پان ژرمنیسمی داشت و نوعا نژادپرستانه بود، موجب رفتن هرچه بیشتر آلمان به سوی یک ماجراجویی هولناک جهانی در دو برهه مختلف شد.(به عقیده این رهبران،کشور هرچه بزرگتر، حفظ کردنش آسان‌تر و خطر حمله به آن کمتر.)
اتحاد روسیه ـ فرانسه و ترس آلمان از خطر محاصره‌شدن یکی از عوامل دیگر شروع جنگ شد. عامل دیگر ترس انگلیس و فرانسه بود از سیادت آلمان بر اروپا (که از چندی پیش با گذاشتن کورس کشتی‌سازی با انگلیس در حال قوی‌کردن بنیه نیروی دریایی خود بود) که موجب شد این دو کشور در هر دو جنگ جهانی در زمره دشمنان درجه یک آلمان قرار بگیرند و همین ترس و عداوت یکی از عوامل شروع هر دو جنگ جهانی شد. کلا بیشتر کشورهای اروپایی در نقطه انفجار تنش قرار داشتند و حادثه سارایوو تنها یک جرقه بود.
عوامل دیگر کاملا احساسی و روانی بودند. عواملی مثل افراط در ناسیونالیسم (وطن‌پرستی و ملی‌گرایی)، میلیتاریسم (نظامی‌گری) و امپریالیسم (سلطه سرمایه‌داری) که موجب می‌شد کشورها سر هر چیز کوچکی بخواهند با اهرم زور به آن فیصله بدهند و پیشنهاد به صلح هم به‌علت ناسیونالیست افراطی، نوعی خیانت تلقی می‌شد. همین احساسات ناسیونالیستی شدید مردم روسیه یکی از موجبات ورود تزار به جنگ شد، اما از لحاظ روانی عوامل دیگری نیز دخیل بود. یکی از این عوامل‌، رخوت مردم اروپا و میل به تغییر و زنده‌کردن روح سلحشوری و ایجاد هیجان اجتماعی از طریق نبرد بود، چون آخرین نبرد بزرگ در اروپا از زمان ناپلئون بود و این نسل‌هایی که الان در اروپا بودند به‌علت ندیدن آن دوران و نداشتن شناخت واقعی از جنگ و عدم‌اطلاع از شرایط و تبعات وخیم آن، با شروع درگیری‌ها ابتدا خیلی با شوق و ذوق وارد جبهه‌های جنگ جهانی اول شدند و اکثرا فکر می‌کردند بیشتر یک شوخی، یک تفریح یا حداکثر یک رقابت ساده باشد. حتی واقع‌نگرترین‌شان طول مدت آن را زیاد تصور می‌کردند تا جایی که خود ویلهلم دوم، قیصر آلمان حداکثر 2 هفته را برای جنگ اول متصور بود، اما با گذشت سال اول جنگ، تمام آن شوق‌ها به یاس و ندامت بدل شد، ولی دیگر سودی نداشت چون ماشین جنگ به حرکت درآمده بود و خدایان تشنه خون بودند.
لذا باز به همین تغییر تمایل بود که در جنگ دوم جهانی، تنها مردم آلمان آن‌هم به‌خاطر حس انتقام دارای انگیزه کافی برای جنگ بودند و بقیه مردم جهان از جنگ منزجر و خسته بودند، چون مصائب یک جنگ بین‌المللی را چندی پیش دیده بودند و به همین علت سران انگلیس و فرانسه ابتدا اینقدر با هیتلر مدارا کردند.

سطح دانش نظامی و تجهیزات در جنگ اول
همه کشورها با اسب به میدان کارزار آمدند و تعداد خودرو بسیار کم و انتقال نفرات با کشتی و قطار هم به‌علت نبود امکانات بسیار اندک بود، لذا سرعت پیشروی کلا کُند و دفاع اهمیت بیشتری از حمله داشت. برای پیام‌رسانی هم علاوه بر افراد، از کبوترنامه‌بر استفاده می‌شد.
از لحاظ دانش نظامی هم جنگ جز در اواخر، از سطح پایینی برخوردار بود. مثلا خیلی از دستورات نظامی اشتباه یا لااقل نحوه اجرایشان غلط بود. یکی از عمده‌ترین دلایلش هم بی‌خبری فرماندهان از شرایط دقیق جغرافیایی و لجستیک سایر کشورها بود. به‌علت عدم پیشرفت وسایل ارتباط‌جمعی، خیلی مواقع مسیرهای انتخابی برای رسیدن به نقطه موردنظر عملا غیرقابل عبور یا صعب‌العبور بود، چون در جنگ اول پیشروی‌ها اکثرا زمینی و کلا جنگ بیشتر زمینی بود، این مشکلات بیشتر نمود پیدا کرد. ولی در جنگ دوم جهانی هم مسئله شناخت جغرافیایی مناطق دشمن، با پیشرفت علم و تکنولوژی تا حد زیادی مرتفع شد و هم جنگ از نبرد زمینی به هوایی و دریایی گسترش یافت و هم تجربه جنگ اول به کمک خیلی از شرکت‌کنندگان در جنگ دوم آمد.
زنان هم با طولانی‌شدن جنگ به کمک مردان آمدند. ابتدا زنان فرانسوی در کارخانجات مهمات‌سازی، به تولید تسلیحات، ادوات، یونیفرم و کلاه سربازان پرداختند و بعدها این کار در بقیه کشورها تسری یافت و کلا موجب شد بعد از اتمام جنگ دیگر زن‌های اروپایی در خانه نمانند و مثل مردان در بیرون کار کنند.

روند ابتدایی جنگ
در ابتدا پیروزی آلمان‌ها بیشتر از سایرین بود. آنها با تجاوز به خاک بلژیک، وارد فرانسه شدند، چون هدف اول آلمان در غرب، از پا درآوردن نزدیک‌ترین دشمن بزرگ یعنی فرانسه بود. مجلس و دولت فرانسه، از پاریس به بُردو گریختند. آلمان‌ها در نبرد مارِن از فرانسه شکست خورده و مجبور به عقب‌نشینی شد و بدین وسیله دامنه جنگ به شمال و غرب تا دریای مانش گسترده شد.
کم‌کم بلژیک و تمام مناطق صنعتی فرانسه در سال 1914 با رهبری جنگی ژنرال هیندنبورگ (رئیس‌جهمور بعد از جنگ تا صدارت هیتلر) و ژنرال لودندورف به دست آلمان‌ها افتاد.
روس‌ها از شرق با دو جبهه بر پروس‌شرقی، اتریش و مجارستان تاختند، ولی تنها توانستند تا حدی در اتریش پیشروی کنند. در جنگ‌های آبی هم بریتانیا مثل همیشه پیشتاز بود و تا آخر هم پیشتاز ماند.
کم‌کم استرالیا، هند، مصر، کانادا و بسیاری کشورها هم به ناچار پایشان به جنگ باز شد و ژاپن هم به‌خاطر اتحاد با انگلیس، مجبور به جنگ با آلمان و عثمانی به‌علت اتحاد با آلمان با متفقین جنگید. (در همین نبردها با امپراتوری عثمانی، چرچیل در یک عملیات‌ها از انورپاشا و آتاتورک شکست خورد و از مقامش برکنار شد) چون کشورهای اصلی حاضر در جنگ مثل انگلیس، فرانسه، اتریش-مجارستان، آلمان و... هریک به نسبت دارای مستعمرات و کشورهای تحت‌الحمایه زیادی بودند، لذا با شروع جنگ کشورهای مستعمره هر کشور، مجبور به شرکت در جنگ و حمایت از کشور مطبوع خود شد. (در اندک زمانی اینها سبب از دست رفتن مستعمرات آلمان در آفریقا شد.) لذا بعد از مدتی تقریبا بیشتر جهان درگیر جنگ شدند به‌جز آمریکا که در ‌ای دیگر از دنیا فعلا ناظر بود.
ویلسون رئیس‌جمهور آمریکا که مردی مصلح بود، از همان سال 1914 قصد میانجیگری و فرونشاندن آتش جنگ را داشت، ولی گوش کسی به حرف‌های او بدهکار نبود. ایرلند به تحریک آلمان قصد جدایی از انگلیس را داشت که به‌شدت سرکوب شد. ایتالیا هم در 1915 به‌علت اتحاد با متفقین و همچنین ادعا بر سر مناطق ایتالیایی‌زبان اتریش، با متحدان(آلمان، اتریش-مجارستان، عثمانی) وارد مخاصمه شد. هرچند ایتالیا به‌علت عدم توانایی در هر دو جنگ جهانی، هرگز تاثیر چندانی در جنگ نداشت و بیشتر بار خاطر بود تا یار شاطر. البته بار اول به‌عنوان متفق، بار دوم به‌عنوان متحد. در هر دو حالت موجب زحمت بود.
یک سرمایه‌دار بزرگ یهودی به‌ نام والتر راتنو کنترل اقتصاد آلمان را در جنگ عهده‌دار شد و به آن سامان داد. آلمان پیروزی‌هایش در جنگ اول را مدیون کارهای اقتصادی او بود.
انگلیس در هر دو جنگ جهانی، مرکز مقاومت در مقابل آلمان بود و آلمان نیز هر دو بار سعی کرد با تصرف فرانسه، او را به زانو دربیاورد.
فرمانده کل ارتش آلمان، شخص قیصر ویلهلم دوم بود. در روسیه هم ابتدا برادر تزار و سپس خود تزار فرمانده کل قوا شد و همین فرماندهی‌ها یکی از اساسی‌ترین عوامل شکست این دو کشور در جنگ اول شد.
همچنین جنگ اول از لحاظ فنی، جنگ خندق‌ها و تونل‌ها بود. به‌طوری‌که فرانسه، حدود 700 کیلومتر خندق حفر کرده بود. این خندق‌ها ضمن اینکه همانند سنگری حافظ جان افراد بود، به علت تنگی و محدودیت، جلو جنگیدن آزاد و باز و سرعت حین عملیات را گرفته و بسیار هم دست و پاگیر بود. تازه سختی و اتلاف وقت برای کندن و جمع شدن آب بعد از هر باران در آن، از مشکلات دیگر آن بود.

سال‌های 1915 و 1916
در این سال پیشروی ارتش‌ها بیش از پیش شد. هیندنبورگ و معاونش لودندورف (فاتح بلژیک) فرماندهانی برجسته در جهان بودند که در این سال لهستان را فتح کردند. آلمان از روسیه درخواست صلح کرد، ولی روسیه به‌علت اتحاد با فرانسه نپذیرفت. البته در سال 1916 هم متحدان و هم متفقان که خسته از جنگ بودند، همه خواستار صلح شده و نوک پیکان هدف از سمت پیروزی، به سوی صلح چرخیده بود. حتی خود آلمان بیانیه صلح منتشر کرد. منتهی هرکدام در شروطشان توجه زیادی به منافع خود کرده و هیچ‌کدام حاضر نبودند متصرفات جدید خود را از دست بدهند و همین موجب شکست تمام این طرح‌ها شد.
سال 1915 را باید سال پیشرفت در سلاح‌ها و تجهیزات دانست. ابتدا هواپیماها جهت حمل نفرات یا دیده‌بانی و عکس‌گرفتن بود، ولی بعدها هواپیماهای جنگنده و شکاری هم تولید شد. هواپیماهای بمب‌افکن برای اولین بار توسط آلمان آن‌هم برای بمباران شهرهای انگلیس به‌کار گرفته شد. انگلیس هم یک ماشین جنگی نوظهور شبیه تراکتور ساخت به نام تانک. تانک در سال 1916 تکمیل و در سال1917 قابل بهره‌برداری شد. در این سال همچنین گازهای سمی در جبهه‌ها استفاده و زیردریایی توسط آلمان وارد عرصه جنگ‌های آبی شد. بمباران شهرها و حمله با زیردریایی، که ابتکار آلمانی‌ها بود موجی از اعتراضات را در جهان پدید آورد. به‌ویژه ویلسون اینگونه نبرد را غیرانسانی دانسته و شدیدا محکوم کرد. (عاقبت هم همین زیردریایی‌ها موجب ورود آمریکا به جنگ شد.)
در سال 1916 دژ وردن در راس خط دفاعی فرانسوی‌ها به فرماندهی ژنرال هانری پتن موجب کشته‌شدن نیروهای زیادی از فرانسه و آلمان شد، ولی سقوط نکرد. همین دژ موجب اشتهار و ترفیع پتن به مارشالی و بعدها ریاست دولت فرانسه در بحبوحه جنگ دوم شد.
در سال 1916 به‌علت غرق‌شدن چند کشتی آمریکایی و اعتراض شدید آمریکا، آلمان حملات دریایی خود را به مدت یک‌سال تعلیق کرد.

سال 1917، نقطه عطف جنگ
سال 1917 سال بریدن روسیه از جنگ و ظهور انقلاب بلشویکی در این کشور بود.
حمله بروسیلوف فرمانده شهیر روسی به مجارستان و اتریش هرچند با پیروزی همراه بود، ولی موجب کشته شدن یک میلیون روسی شد. عملیات بروسیلوف هم موجب از نفس افتادن و آغاز فروپاشی امپراتوری خاندان هاسبورگ در اتریش - مجارستان شد هم خاندان تزاری رومانوف در خود روسیه. این عملیات که تنها عملیات در جنگ اول است که نامش را از اسم یک فرمانده گرفته، موجب تحولات بنیادین در سرنوشت
جنگ شد.
به‌علت طولانی‌شدن جنگ و آمدن دهقان‌ها به جبهه، نشانه‌های قحطی در روسیه از سال 1916 پدیدار شد. روسیه به‌علت گسترگی و نوع خاص اقلیمش، کشوری است که همیشه در همه شرایط در معرض خطر قحطی قراردارد. در سال 1917 قحطی حاصل از طولانی‌شدن جنگ، موجب قیام مردم، اعتصاب عمومی و شعله‌ورشدن آتش انقلاب شد. تزار نیکلای دوم که مجبور شده بود در سال آخر خود به‌عنوان فرمانده کل قوا، شخصا به جبهه برود، وقتی برگشت هم کشور را آشفته دید و هم دربار و ارکان حکومتش را چون در غیاب همسرش ملکه الکساندار که آلمانی بود و کلا متمایل به آلمان و تا حدی متنفر از روسیه و روس‌ها، زمام حکومت را در دست گرفته و بسیار تحت‌تاثیر کاهنی مرموز به نام راسپوتین بود که داعیه شفادادن ولیعهد خردسال که مبتلا به هموفیلی (این بیماری را دقیقا از مادر جدش، ملکه ویکتوریای معروف به ارث برده بود) بود را داشت. تزار نیکلا بالاخره در این وضع آشفته مجبور به کناره‌گیری شد. درخواست پناهندگی تزار را پسرعمویش، جرج پنجم پادشاه انگلیس نپذیرفت و تزار با خانواده‌اش در روسیه محبوس و سرآخر توسط سران انقلاب بلشویکی به طرز بی‌رحمانه‌ای تیرباران شدند و سلسله رومانوف برای همیشه پایان یافت.
در سال 1916 امپراتور کهنسال اتریش-مجارستان مُرد و سلسله او نیز در سراشیبی سقوط قرارگرفت. جانشینش کارل اول، فردی واقع‌نگر و صلح‌دوست شد. (بعدها وقتی سال 1918 به فرانسه و انگلیس تقاضای صلح داد با تهدید نظامی آلمان مواجه شد.) دولت موقت روسیه توسط کرنسکی تشکیل و او خواهان تشکیل حکومت جمهوری شد.
در این سال در آلمان ژنرال لودندورف دستور حمله نامحدود زیردریایی را صادرکرد که بر مبنای آن هر کشتی و زیردریایی که عازم انگلیس یا درحال بازگشت از آن بود مورد هجوم قرار گرفته غرق می‌شد. همین فرمان هم موجب شکست کلی آلمان شد. چون با فرمان همه‌جانبه زیردریایی، آمریکا در فوریه 1917 با آلمان قطع رابطه کرد و بلافاصله در 19 مارس، سه فروند کشتی آمریکایی غرق شد و موجب ورود آمریکا به جنگ جهانی اول شد.

علت دیگر ورود آمریکا، کشف یک تلگراف رمز آلمانی توسط سازمان اطلاعات انگلیس بود که در آن تشویق مخالفان مکزیکی برای بازپس‌گرفتن مناطق مورد مناقشه خود از آمریکا مطرح شده بود. دلیل سوم ورود ایالات متحده به جنگ، زنده‌کردن طلب 2 میلیارد دلاری خود از انگلیس و فرانسه بود که در ایام جنگ به آنها کمک بود، لذا او باید به کمک این دو می‌آمد وگرنه در صورت شکست و نابودی‌شان توسط آلمان، یکی از اولین تبعاتش برای آمریکا، سوخت‌شدن این طلب سنگین بود، اما ورود دیرهنگام آمریکا در این جنگ، جدا از روحیه صلح‌دوستی ویلسون و خواستار جهانی بری از جنگ و خشونت، از لحاظ مادی هم برای آمریکا منافع زیادی به همراه داشت، چون آمریکا در سایه جنگ توانست با صادرات چند برابری، درآمد زیادی کسب کند. البته اگرچه آمریکا از لحاظ منابع نامحدود بود، ولی عملا دارای ارتش بزرگ و کارآمدی نبود. (به‌ویژه نیروی زمینی.)
کم‌کم نفوذ متفقین (انگلیس، فرانسه و آمریکا) از بلژیک به سمت مواضع آلمان آغاز شد.
اگرچه ورود آمریکا به جنگ حادثه بدی برای آلمان بود، ولی واقعه دیگری نیز در سال 1917 رخ داده بود که کاملا به نفع آلمان تمام شد و آن‌هم کناره‌گیری روسیه از جنگ بود. بدین وسیله آلمان خیالش از شرق آسوده شده، با انسجام و تجهیزات بیشتری می‌توانست در غرب پرآشوب بجنگد. شروع قحطی در روسیه، برگه برنده ویلهلم دوم و سند مرگ تزار نیکلای دوم شد، اما کرنسکی رئیس دولت موقت انقلاب بلشویکی همچنان خواستار تداوم جنگ بود. ویلهلم به‌محض آگاهی از آن، ناگهان برگه آسی را رو کرد که موجب برنده‌شدن صددرصدی آلمان در قبال روسیه شد. این برگه کسی نبود جز ولادیمیر لنین رهبر اصلی هسته مبارزات بلشویکی که به‌علت مبارزه با حکومت تزاری، در سوئیس تبعید بود. آلمانی‌ها فورا با او تماس گرفته و توافقات لازمه را با او کردند و قول و قرارهای لازمه را با او گذارده، آنگاه تحت‌الحفظ با یک قطار مخصوص او را از خاک آلمان به فنلاند و آنگاه به روسیه رساندند.
لنین توانست بعد از کلی کش و قوس، کرنسکی را از میدان به‌در و خود رهبر بلامنازعه انقلاب شود و به‌جای روسیه، کشور جدیدی به‌نام اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را تاسیس کند. از نخستین کارهایش درخواست صلح بود، چون هم مجبور بود به قول خود در قبال آلمان‌ها پایبند باشد و هم به علت تداوم جنگ و شدت‌گرفتن قحطی و بالارفتن سطح نارضایتی عمومی، انقلاب نوپای خود را از خطر نابودی برهاند، ولی متفقین مخالفت کردندف لذا هیئتی از بلشویک‌ها به سرپرستی یکی از سران انقلاب به‌نام تروتسکی به نمایندگی از لنین به تنهایی طبق قرار با آلمان مذاکره کردند. بر مبنای معاهده صلح برست لیتوفسک که تماما به نفع آلمان بود، روس‌ها یک‌چهارم خاک و جمعیت خود را به آلمان ارزانی کردند. یعنی کشورهای اوکراین، لهستان، فنلاند و سرزمین‌های حوزه بالتیک (اکثر تصرفات روس‌ها در 200 سال اخیر) به آلمان رسید و آلمان توانست از لحاظ منابع حداقل منابع غذایی، مشکل جیره و وقوع قحطی که برای دشمنانش معضلی جدی بود را به‌راحتی حل کند.
ضمنا در سال 1917 انگلیس، توانست بیت‌المقدس و فلسطین را از عثمانی گرفته و با پرتغالی‌ها، تنها مستعمرات آلمان که در شرق آفریقا بودند را تسخیر کند.

سال 1918 سال پایان جنگ
سال 1918 سال ترک مخاصمه و پایان جنگ جهانی اول بود. یکی از قوی‌ترین دلایل پایان یافتن این جنگ، جدا از خستگی و فرسودگی ارتش‌ها و کشورها، ظهور انقلاب بلشویکی در روسیه و خطر شیوع آن به سمت اروپا بود. یعنی شروع قیام مردم گرسنه از قحطی و خسته از جنگ و شورش ارتشی‌های فرسوده از نبرد و تبدیل‌شدن این قیام‌ها به یک انقلاب تمام‌عیار که موجودیت حکومت‌ها را به‌خطر می‌انداخت و حال آنکه این خطر داخلی بسیار خطرناک‌تر از خطر جنگ خارجی بود. کما اینکه در صورت شروع جنگ داخلی، تداوم جنگ خارجی خود به خود غیرممکن می‌شد، اما آنچه بیش از همه این انقلاب را ترسناک جلوه می‌داد، نوع آن بود. چون انقلاب بلشویکی در واقع انقلاب گرسنگان بود که به قول ناپلئون بناپارت، بسیار می‌توانست خطرناک باشد؛تنها انقلاب خطرناک، انقلاب گرسنگان است. من از شورش‌هایی که دلیل آن بی‌نانی باشد، بیش از نبرد با یک ارتش دویست هزار نفری بیم دارم.
کشور روسیه و بعد آن آلمان زودتر از همه از این جریانات صدمه دیدند. در واقع آلمان در نهایت به‌خاطر همین ناآرامی‌های داخلی و شورش سربازانش جنگ تقریبا برده را باخت و مجبور به ترک مخاصمه شد.
لذا تمامی کشورهای درگیر جنگ خواستار اتمام آن شدند، چون صلح را به انقلاب ترجیح می‌دادند. کما اینکه کفگیر امکاناتشان هم به ته دیگ خورده بود و بیماری‌های مهلک همه‌گیر ناشی از جنگ مثل طاعون، تیفوس و آن اواخر آنفلوانزای اسپانیایی هم در همه جا شایع بود. همچنین سوءتغذیه شدید که در میان مردم و سربازان بیشتر کشورها دیده می‌شد، اما فرجام این جنگ نابودگر باز به‌سرعت و سهولت انجام نپذیرفت.
با شروع سال 1918 آلمان که حال خاطرش از شرق آسوده شده و یک دشمن بزرگ را از میدان به‌در کرده بود، تمام توجه نیروهایش را به غرب جلب کرد و طی حملاتی مجدد به فرانسه، قصد تصرف پاریس را کرد تا با شکست فرانسه بتواند به آسانی انگلیس و آمریکا را هم از میدان به‌در کند.
در جبهه متفقین علی‌رغم اتحاد ظاهری، هر کشور به تنهایی با آلمان می‌جنگید. فرمانده متفقین در فرانسه ژنرال فوش فرانسوی و پرشینگ فرمانده آمریکایی‌ها بود. پیشروی آلمانی‌ها به فرماندهیلودندورف عالی بود. ولی خستگی و ضعف سربازان آلمانی و قوت‌گرفتن روحیه شورش، همچنین کارهایی نظیر پخش تراکت، روزنامه و نامه‌های تشویق به ترک جبهه بین سربازان آلمانی توسط متفقین (که کاری بسیار غیراخلاقی در آن روزگار محسوب می‌شد) موجب شد این پیروزی‌ها در نهایت حاصلی جز شکست نداشته باشد.
اولین متحد آلمان که فرو پاشید، امپراتوری عثمانی در اکتبر سال 1918 بود. عثمانی بعد از شکست‌های متوالی قرار صلح با انگلیس امضا کرد. دمشق که به کمک یکی از نیروهای اطلاعاتی انگلیس به نام لارنس توسط ملک فیصل عربستانی از چنگ عثمانی خارج شده بود، به انگلیس رسید و سر ملک فیصل بی‌کلاه ماند و آنگاه انگلیس از سوریه تا موصل و کرکوک که جزء عثمانی بود پیش رفت و کشور جدیدی به نام عراق تاسیس کرد.
حال کشور اتریش هم چندان خوب نبود. در سال 1918 با شکست اتریش از ایتالیا (که جزء متفقین بود) این کشور در 3 نوامبر دست از نبرد کشید و کارل اول امپراتور جوان اتریش که انسانی واقع‌گرا بود، با توجه به شرایط موجود خواستار صلح شد. تاسیس کشوری جدید به نام چک‌ و اسلواکی آخرین ضربه به امپراتوری اتریش بود. کوه یخی امپراتوری اتریش- مجارستان شروع به تکه‌تکه شدن کرد و کشورهای جدیدی به نام چک‌و اسلواکی، لهستان و مجارستان متولد شدند. صربستان جزء کشور جدید یوگسلاوی شد. اتریش به یک کشور ضعیف و کوچک تبدیل و امپراتوری‌اش برای همیشه محو شد و آلمان تنهای تنها ماند.
با تمام شرایط بد جنگی در همه جا، بازار پیشرفت‌های نظامی در این سال در همه ارتش‌ها همچنان داغ بود. مثلا در انگلیس نیروی هوایی سلطنتی، به‌عنوان اولین نیروی هوایی مستقل جهان اعلام وجود کرد. یا در همین سال آلمان دوربُردترین توپ جهان را ساخت. وقتی آلمان در خاک فرانسه بسیار به پاریس نزدیک شده بود ناگهان با شلیک چند توپ در قلب پاریس خرابی‌هایی به بار آوردند. در حالی که حداکثر برد توپ‌ها در آن موقع 30 تا 35 کیلومتر بود و حال آنکه ارتش آلمان بسیار بیشتر از اینها نه از خود پاریس که از حومه‌اش فاصله داشت. جواب این معما، توپ جدید آلمان بود که تا 130 کیلومتر را می‌زد. ضمنا نبردهای هوایی کشورها هم در این سال گسترش بیشتر یافت.
3 ژوئن 1918 آلمان‌ها در کرانه رود مارِن در 90کیلومتری پاریس برای بار دوم در مارن خواستند بخت خود را برای گشودن پاریس امتحان کنند. اما باز دفاع سنگین متفقین در این منطقه و تجهیزات زیادشان من‌جمله تانک‌ها، همچنین فرماندهی درخشان ژنرال فوش که تهاجم سنگینی برعلیه آنها در اوت و سپتامبر به راه انداخت موجب شد آنها عقب‌نشینی کنند و دروازه پاریس و فرانسه همچنان برای آلمان بسته بماند و حدود 22 سال بعد شخصی به نامهیتلر ظهور کند و با تصرفات بی‌مانندش در اروپا، دروازه پاریس را بگشاید و این پیشوای آلمان جدید، حسرت آرزوی به گور خفته امپراتور ویلهلم دوم را به واقعیت مبدل سازد.
این شکست موجب شد در 29 سپتامبر، لودندورف با ویلهلم دوم پیشنهاد صلح فوری را مطرح کند. ویلهلم در 26 اکتبر او را برکنار کرد و در همان روز شورش نیروی دریایی آلمان آغاز و کم کم به شهرهای آلمان کشیده شد. پرنس ماکس، صدراعظم آلمان به‌علت جدی بودن خطر انقلاب، خواستار متارکه جنگ بود.
در نهایت آلمان رسما درخواست متارکه جنگ را کرد و حتی گفت که اصول 14 گانه صلح ویلسون را هم قبول دارد. ولی شرط اول متفقین کناره‌گیری امپراتور آلمان بود، چون نمی‌توانستند قبول کنند با کسی که بانی این‌همه خرابی و کشتار بود سر یک میز بنشینند و مذاکره کنند.ویلهلم در 12 نوامبر به هلند گریخت.

صلح ورسای
در 9 نوامبر در برلین اعلام جمهوری شد و ویلهلم از هلند استعفای خود را اعلام کرد. حکومت جدید جمهوری مشغول فرونشاندن آتش انقلابی شد که زبانه‌هایی کاملا بلشویکی داشت. در همین اثنا در 7 نوامبر ارزبرگر به نمایندگی آلمان نزد فوش فرانسوی برای مذاکره رفت. ژنرال فوش با نمایندگانی از انگلیس و آمریکا، در جنگل‌های کمپین فرانسه در یک قطار قرارداد صلحی را تنظیم کرد که تنها پیش‌نویس قرارداد تسلیمی بود که بعدها در ورسای فرانسه تنظیم شد و شرایط سختی را به آلمان تحمیل کرد. آلمانی‌ها به‌ناچار پذیرفتند. ارزبرگر با فوش قرارداد تسلیم بی‌قید و شرط آلمان را امضا کرد و جنگ جهانی اول در ساعت 11 صبح 11 نوامبر 1918 رسما تمام شد.
آلمان می‌بایست از تمام فتوحات خود در جنگ عقب‌نشینی کند و حتی عواید پیمان صلح با روسیه‌ هم ملغی می‌شد و این خود شروع ادبار آلمان بود. تمام اروپای لبریز انتقام از آلمان، خواهان اعدام ویلهلم دوم و گرفتن غرامت‌های سنگین از کشورش بود.
در 18 ژوئن 1919 در فرانسه طی کنفرانس صلح ورسای با حضور 32کشور (متفقین) به ریاست کلمانسو نخست‌وزیر فرانسه تشکیل شد و ویلسون (نخستین رئیس‌جمهوری آمریکا بود که مجبور به ترک خاک آمریکا شد) برای شرکت در این کنفرانس و ارائه اصول 14گانه صلح خود که اکثرا تامین‌کننده حقوق و استقلال برای کشورهای درگیر جنگ (متفقین و متحدان) و وضع شرایط جدید مرزی برای آنها بود، وارد پاریس شد و دکترین صلح دنیا را به‌نام خود ثبت کرد. اصلی‌ترین نتیجه صلح 14گانه صلح ویلسون تشکیل جامعه ملل بود.
در این کنفرانس چند ماهه، ویلسون از آمریکا،کلمانسو از فرانسه،لوید جورج از انگلیس و رولاند از ایتالیا شاخص‌ترین چهره‌های جهانی در این اجلاس بودند. البته نمایندگانی از ژاپن هم حضور داشتند، ولی آلمان حضور نیافت.
هرچند ویلسون سعی کرد که کار بر مدار صلح و آشتی بچرخد، ولی روح انتقام در فضای کنفرانس موج می‌زد و برخلاف او، سایرین نه برای صلح، بلکه برای انتقام‌‌گرفتن آمده بودند. با آن‌همه ویلسون توانست در کنار سایر مسائل، طرح تاسیس جامعه ملل که با طرح مشابه انگلیس همخوانی داشت را تصویب کند. البته در جامعه ملل فعلا جایی برای آلمان وجود نداشت.
سرانجام شرکت‌کنندگان در کنفرانس و آلمانی‌ها بعد از توافق نهایی، 28 ژوئن 1919 در کاخ ورسای فرانسه علی‌رغم اعتراض شدید مردم آلمان آن را امضا کردند. با این عهدنامه علاوه بر بدهکاری سنگین آلمان، خاک این کشور هم بین لهستان، فرانسه، دانمارک و بلژیک تقسیم و عملا آلمان تکه‌تکه شد. 800 نفر هم به‌عنوان جنایتکار جنگی باید تحویل متفقین داده می‌شدند.

نتیجه صلح ورسای
هرچند متفقین خود را قهرمانان صلح و عدالت می‌دانستند، اما هرکدام دنبال منافع خاص خود بودند. انگلیس خواستار برتری دریایی بر آلمان و کل اروپا بود. ایتالیا دنبال مناطق ایتالیایی‌نشین اتریش بود. فرانسه مناطق آلزاس و لورن را می‌خواست. کشورهای بالکان خواستار استقلال بودند. ژاپن خواستار سیادت بر اقیانوس آرام و آمریکا هم خواستار زنده‌کردن مطالباتش بود.
نتیجه کنفرانس ورسای به‌طور خلاصه نابودی کامل نظامی آلمان و به‌طور مشروح خلع سلاح آلمان، نابودی نیروی دریایی و هوایی آن و تنزل نیروی زمینی آن تنها به 100 هزار نفر آن‌هم بدون توپ و تانک و تجهیزات سنگین و حضور متفقین به مدت 15 سال در آلمان بود.
سپس با پیش‌قراولی فرانسه شروع به بلعیدن خاک آلمان کردند. راین لند (ساحل چپ رود راین) از آلمان جدا و یک منطقه بی‌طرف شد. منطقه معدنی سار برای 15 سال به فرانسه رسید تا جبران تخریب معادن فرانسه توسط آلمان شود. منطقه روهر به‌علت ناتوانی آلمان در پرداخت اقساط بدهی، در سال 1923 از سوی فرانسه اشغال شد.
آلزاس و لورن باز به فرانسه رسید. مالمدی و چند روستا به بلژیک رسید. در شرق آلمان کشور جدید لهستان(که قبلا مستعمره روسیه، اتریش و آلمان بود، مستقل شد) به رسمیت شناخته شد و منطقه دانتزیک هم که بین لهستان و پروس‌شرقی بود، به‌عنوان منطقه آزاد در قیمومیت لهستان، موجب جدایی آلمان از پروس‌شرقی شد.(همین شهر محرک جنگ جهانی دوم شد.) پوزنانی بخش اعظم پروس‌غربی و معادن ذغال‌سنگ آلمان به لهستان رسید. به اتریشی‌های هم‌نژاد آلمان هم اجازه پیوستن به آلمان داده نشد. شهرهای مِمِل و نیمان هم تحت اشغال متفقین درآمد. تمام فتوحات آلمان در ماوراءبحار به فرانسه، بلژیک، انگلیس، اتریش و ژاپن رسید. رومانی مناطق ترانسیلوانی و بسارابی را گرفت و خاکش دو برابر شد. تنها منطقه معدنی سیلزی آن‌هم از صدقه سر لوید جرج برای آلمان باقی ماند. فنلاند، لیتوانی، لتونی و استونی مجددا از روسیه مستقل شدند. ضمنا تمام امتیازات تجاری و حوزه‌های اقتصادی آلمان در چین، مراکش، مصر و ... ملغی شد.
بعد از تقسیم آلمان، نوبت به تعیین غرامت شد که باز فرانسه سردمدار بود. فرانسه خواستار غرامت‌های سنگین از آلمان بابت ویرانی و خسارت به شهرها و تجهیزات نظامی‌اش شد و اصلا توان آلمانی که حال ضعیف‌ترین کشور شده برایش مهم نبود. 27 میلیارد دلار غرامت تعیین شد که باید آلمان می‌داد. پیش‌قسط این غرامت کمرشکن هم عطای تمام کشتی‌های آلمان به متفقین بود.
آلمان مجبور به قبول این عهدنامه سنگین و ظالمانه بود، چون گزینه حمله نظامی و شروع مجدد جنگ هنوز بر سر میز مذاکره باقی بود. این عهدنامه سند بردگی مردم آلمان شد که بعدها به اصلی‌ترین عامل جنگ جهانی دوم تبدیل شد.
در واقع آلمان یک‌هشتم خاک و یک‌دهم جمعیت، یک‌ششم کشاورزی، یک‌دهم کارخانجات، تمام سرمایه‌گذاری خارجی، دوسوم معادن سرب، تمام معادن پتاس و بیشتر معادن ذغال‌سنگش را از دست داد.
این در حالی بود که آلمان در حالت عادی هم کشوری بود که از لحاظ منابع و معادن در تنگنا بوده و هست.
جان مینارد کینز، اقتصاددان شهیر انگلیسی حاضر در اجلاس، نخستین فردی بود که به مفاد این تسلیم‌نامه بیرحمانه اعتراض کرد و با غیرعلمی و غیرعملی بودن میزان غرامت و نحوه دریافت آن از لحاظ علم اقتصاد، عهدنامه ورسای را کلید جنگ جهانی دوم نامید و گفت مردم آلمان هرگز چنین تحقیر و ظلمی را تحمل نخواهند کرد. مجلس آمریکا هم بعد از بازگشت ویلسون به ظالمانه و معقول نبودن این عهدنامه معترض شد.
البته به‌جز این قرارداد، پروتکل‌هایی جداگانه دیگری به سایر متحدان آلمان تحمیل شد که آنها هم به ورسای شهرت یافتند. قراردادهایی که مرزهای جغرافیایی جدید را در اروپا و بخشی از آسیا تعیین می‌کرد. در این قراردادها کشورهایی نظیر اتریش، بلغارستان، مجارستان، عثمانی هم تحت تنبیهات مشابه قرار گرفتند البته نه به شدت آلمان. در میان متفقین به ایتالیا و ژاپن چیز زیادی نرسید، اما تنها کشور از متفقین که نه تنها سرش بی‌کلاه مانده بود که بسیار هم متضرر گشته بود، روسیه یا همان کشور جدید شوروی بود. البته بعدها استالین کاهلی لنین را جبران کرد و بعد از جنگ دوم جهانی، این شوروی بود که بیشتر منافع را تحصیل و با تسخیر بلوک شرق و بالکان، به یک هیولای مهیب و یک امپراتوری شگرف مبدل شد. جالب آنکه شوروی تا مدت‌ها بعد توسط اروپا به رسمیت شناخته شد. مثلا تا 1924 اروپا و 1933 آمریکا و 1936 چک‌واسلواکی، کشور شوروی را به رسمیت نمی‌شناختند.

پیامدهای جنگ و تاثیرش در جهان
جنگ را از هر منظری به نظاره بنشینیم، منظره زیبایی برای ناظرش ندارد. جنگ اصولا چیز بدی است و به قول ارنست همینگوی، نویسنده شهیر آمریکایی،هیچ وقت فکر نکن که جنگ، هرقدر هم منصفانه یا ضروری باشد، خرابی‌هایی به همراه دارد.
بارزترین نتیجه منفی بروز هر جنگی کشتار و ویرانی است که البته در مورد جنگ جهانی اول به نحو گسترده‌تری نمود داشت. خیلی از شهرهای اروپا خراب شدند و افراد زیادی مردند. تعداد کشته‌شدگان جنگ اول حدود 10 میلیون نفر بودند. 5/1 میلیون آلمانی، 5/1 میلیون فرانسوی، 750 هزار نفر انگلیسی، 88 هزار نفر آمریکایی و بیش از مجموع همه این نفرات روس‌ها کشته شدند. حدود 22 میلیون نفر معلول و از کارافتاده شدند. 7 میلیون نفر برای همیشه زمینگیر شدند. در کنار اینها هزینه سنگین اقتصادی هم بود که حدودا بیش از 400 میلیارد دلار برآورد شد.
قبل از جنگ تنها 3 جمهوری در اروپا بود؛ فرانسه، سوئیس و پرتغال. ولی بعد از جنگ بر تعداد جماهیر افزوده شد. در ضمن از 5 امپراتوری (بریتانیا، آلمان، اتریش مجارستان، عثمانی و روسیه) تنها بریتانیا باقی ماند البته آن‌هم دیگر نه به‌عنوان ابرقدرت. در واقع چهار سلسله امپراتوری هوهن تسولرن، هاسبورگ، عثمانی و رومانوف در اروپا و آسیا منقرض شدند.
انگلیس بعد از جنگ سعی در ایجاد آشتی میان فرانسویان و آلمانی‌ها داشت که بی‌ثمر بود و کینه این دو ملت سرانجام یکی از مهم‌ترین دلایل شروع جنگ جهانی دوم شد. ضمنا جنگ جهانی اول باعث ظهور اولین کشور کمونیستی جهان یعنی شوروی و شیوع کمونیست و بعدها فاشیسم و نازیسم در سراسر دنیا شد. همچنین موجب ظهور یک ابرقدرت بسیار قوی به نام آمریکا شد. البته آمریکا قبل از جنگ هم کشور قدرتمندی بود، ولی دور بودن از جنگ تا سال آخر او را تبدیل به بزرگ‌ترین قدرت اقتصادی جهان و زرادخانه دنیا کرد. موقعیتی که تقریبا در جنگ دوم هم شامل حالش شد و او را قوی‌تر از قبل کرد.
از محدود پیامدهای مثبت جنگ اول جهانی، به‌وجود آمدنجامعه ملل به پیشنهاد ویلسون برای تضمین استقلال دولت‌های کوچک و بزرگ و حراست از صلح جهانی بود. اساسنامه آن را ویلسون تنظیم و توسط سایرین تصویب و تعیین شد مقر آن در ژنو باشد. جامعه ملل از 32 کشور از متفقین و 13 کشور بی‌طرف تشکیل شد. در واقع هدف ایجاد جامعه ملل، حل مشکلات بین دولت‌ها برای جلوگیری از خطر جنگ بود و یک جور حکومت بین‌المللی برای اداره جهان بود. البته این نهاد در سال 1946 منحل و به سازمان ملل متحد تغییر کرد. جالب اینکه آمریکا که خود بانی اصلی جامعه ملل بود هرگز به عضویتش در نیامد.

-----------------------------------
> یکی از دلایل ورود ایالات متحده به جنگ، زنده‌کردن طلب 2 میلیارد دلاری خود از انگلیس و فرانسه بود که در ایام جنگ به آنها کمک بود، لذا او باید به کمک این دو می‌آمد وگرنه در صورت شکست و نابودی‌شان توسط آلمان، یکی از اولین تبعاتش برای آمریکا، سوخت‌شدن این طلب سنگین بود

> سال 1918 سال ترک مخاصمه و پایان جنگ جهانی اول بود. یکی از قوی‌ترین دلایل پایان یافتن این جنگ، جدا از خستگی و فرسودگی ارتش‌ها و کشورها، ظهور انقلاب بلشویکی در روسیه و خطر شیوع آن به سمت اروپا بود. یعنی شروع قیام مردم گرسنه از قحطی و خسته از جنگ و شورش ارتشی‌های فرسوده از نبرد و تبدیل‌شدن این قیام‌ها به یک انقلاب تمام‌عیار که موجودیت حکومت‌ها را به‌خطر می‌انداخت

> سرانجام شرکت‌کنندگان در کنفرانس و آلمانی‌ها بعد از توافق نهایی، 28 ژوئن 1919 در کاخ ورسای فرانسه علی‌رغم اعتراض شدید مردم آلمان آن را امضا کردند. با این عهدنامه علاوه بر بدهکاری سنگین آلمان، خاک این کشور هم بین لهستان، فرانسه، دانمارک و بلژیک تقسیم و عملا آلمان تکه تکه شد. 800 نفر هم به‌عنوان جنایتکار جنگی باید تحویل متفقین داده می‌شدند

> هرچند متفقین خود را قهرمانان صلح و عدالت می‌دانستند، اما هرکدام دنبال منافع خاص خود بودند. انگلیس خواستار برتری دریایی بر آلمان و کل اروپا بود. ایتالیا دنبال مناطق ایتالیایی‌نشین اتریش بود. فرانسه مناطق آلزاس و لورن را می‌خواست. کشورهای بالکان خواستار استقلال بودند. ژاپن خواستار سیادت بر اقیانوس آرام و آمریکا هم خواستار زنده‌کردن مطالباتش بود. آفتاب یزد

لازم به یادآور است که تارنمای آبگون ضرورتا با تمام نظریات نویسنده موافق نیست !

جنگ جهانی اول چگونه آغاز شد

حمید عسگری

بحران ژوئیه

در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۴، ولیعهد امپراتوری اتریش مجارستان، آرشیدوک فرانتس فردیناند، به دست یک ملی‌گرای صرب بنام گاورلیو پرینسیب در شهر سارایوو، به قتل رسید. این آغاز بحرانی یک ماه بود که معروف به بحران ژوئیه شد. در طی این بحران، قدرت‌های اروپایی نگران به دلِ اروپا چشم دوخته بودند که امپراتوری‌های آلمانی چه تصمیمی در سر دارند. دقیقا یک ماه بعد، در ۲۸ ژوئیه ۱۹۱۴، امپراتوری اتریش مجارستان به صربستان اعلان جنگ داد. روز بعد، نخستین آتش جنگ با بمباران بلگراد گشوده شد. این جنگ خونین تا یازدهم نوامبر ۱۹۱۸ به طول انجامید، روزی که ارتش آلمان تسلیم شد و معاهده آتش‌بس به امضا رسید. اما به راستی جنگ جهانی اول یا به قولی دیگر جنگ بزرگ به چه علت شروع شد؟

برای پاسخ به این سوال باید در تاریخ به عقب بازگردیم به قرن نوزدهم. در این قرن پرتب‌و‌تاب بود که اندیشه‌ها و جریان‌های سیاسی‌ای شکل گرفت که در ادامه منتج به جنگ جهانی شد. قرن نوزدهم از آن رو برای ما حائز اهمیت است که نیروهای سیاسی و قدرت‌های اروپایی که در سده بعدی مقابل هم سنگربندی کردند، در این قرن به تلاقی و تصادم منافع و اهداف برخوردند. در قرن نوزدهم که ما شاهد وقایع سرنوشت‌سازی برای اروپای جدید هستیم. نخست باید از جریان ناسیونالیسم سخن گفت. از اواخر قرن هجدهم، با شکل‌گیری ایده‌های روشنگری، نقش ملت به عنوان پایه اساسی تمدن بیشتر مورد توجه قرار گرفت. البته ملتی که در انقلاب فرانسه رخ نمود، جنبه‌ای جهان‌وطنی پیدا کرد و آنطور که الکسی دوتوکویل در کتاب انقلاب فرانسه و رژیم پیش از آن می‌گوید، انقلاب فرانسه می‌توانست شهروندانی از سراسر دنیا جذب کند. اما در این اثنا در آلمان بود که پادشاهی بنام فریدریش کبیر، شاه پروس، که از دوستان صمیمی ولتر نیز بود، دست به اصلاحات اساسی در شیوه اداری و سیاسی آلمان زد و با توجه به نهادهای آموزشی و فرهنگی از طرف ناسیونالیست‌های دوآتشه آلمانی، به‌عنوان پدر ایده ملت واحد آلمان شناخته شد. جریان ناسیونالیسم با این ایده پیش می‌رفت که مردمان هم‌زبان و هم‌فرهنگ باید در مرزهای مشخصی بعنوان یک دولت - ملت زیست کنند. ناسیونالیسم در آلمان و اروپای مرکزی صبغه‌ای فرهنگی و در بریتانیا و فرانسه سیاسی و حقوقی دارد. بدین معنا که ژرمن‌ها بر تاریخ، ادبیات و فرهنگ و هنر تاکید دارند در حالی که فرانسویان و انگلیسی‌ها نهادهای سیاسی و حقوقی‌شان را عامل وحدت ملت می‌دانند.


این تضاد را می‌توان از خلال بحث دو تاریخ‌نگار بزرگ آلمانی (تئودور مومسن) و فرانسوی (فوستل دو کلانژ) دریافت. پس ناسیونالیسم در قرن نوزدهم نیرویی پیش‌برنده بود که سبب فروپاشی ساختارهای کهن فئودالیته در اروپای مرکزی و سربرآوردن دولت مدرن شد. اما این اندیشه تنها مختص به آلمان نبود بلکه در ایتالیا و اروپای شرقی خود را با آتشین‌مزاجی نشان داد. ناسیونالیسم ایتالیایی، خواهان وحدت ملت در لوای دولت و بیرون کردن دست اتریش از سرزمین بود، این ناسیونالیسم به مدد جریان ریسورجیمنتو (رستاخیز) و مبارزات چریکی گاریبالدی به پیروزی رسید. در آلمان اما بیسمارک بود که آرمان ناسیونالیست‌ها را جامه عمل پوشاند و از طریق سیاست و کیاست، با حذف اتریش از مساله آلمانی و شکست فرانسه، دولت مدرن آلمان یعنی رایش را شکل داد. اما این بالکان و اروپای شرقی بود که به تعبیر دیوید میسن، بشکه باروت در حال انفجار شد. امپراتوری عثمانی با تسلط بر این مناطق اسما آنها را بخشی از دولتِ چهل تکه خود کرده بود اما در حقیقت، جنبش‌های ناسیونالیستی در بالکان خواهان استقلال و تشکیل دولت‌های ملی بودند. بحران‌هایی که از بالکان شروع شد ابتدا به امپراتوری عثمانی لطمه زد و سپس سبب رقابت میان دول اروپایی شد. بالکان منطقه‌ای که در آن اقوام با زبان‌های مختلف در کنار یکدیگر زیست می‌کنند، زمینه‌ای مساعد برای درگیرها شد. این بحران تنها در قرن نوزدهم و ابتدای بیستم منجر به جنگ نشد بلکه پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، جنگ خونین دیگری در آنجا به راه انداخت. پس می‌توان و باید که یکی از علل رقابت‌های امپراتوری‌های بزرگ اروپایی یعنی اتریش مجارستان، روسیه و عثمانی را تسلط بر این مناطق و به زور اسلحه نگاه داشتن این ملت‌ها دانست. حقیقتا بشکه باروت نخست بار در جنگ اول بالکان ترکید، در سال ۱۹۱۲، زمانی که بلغارستان، صربستان، یونان و مونتنگرو علیه عثمانی وارد جنگ شدند. جنگ دوم بالکان سال بعد رخ داد، زمانی که بلغارستانِ ناراضی از تقسیم اراضی، به صربستان و یونان حمله‌ور شد. همین آتش ناسیونالیسم بود که سبب ترور ولیعهد اتریش به دست یک جوان صرب شد. دوم آن که در شروع جنگ جهانی اول، بحران بالکان همان بشکه باروت بود، اما علل اساسی‌تر دیگری نیز داشت. تصادم منافع قدرت‌های بزرگ یکی از این علت‌هاست. با شکل‌گیری دولت مدرن در آلمان، این غول صنعتی و علمی و نظامی اکنون با نیازهای اساسی سرزمینی و تجاری روبرو شد.
در قرن نوزدهم است که تلاش برای آفریقا سبب تقسیم این قاره میان قدرت‌های مستعمراتی شد و آلمان از سهم خود ناراضی بود. آلمان پیش از اتحاد، بیش از فرانسه ذغال سنگ تولید می‌کرد و چندین برابر خط راه‌آهن داشت، آلمانی که می‌رفت چهره دیگری به یک انقلاب نوین صنعتی دهد. فلذا یافتن بازارهایی هم برای فروش محصولات و هم برای بهره‌گیری از منابع ضروری بود اما موقعیت جغرافیایی آن، این اجازه را نمی‌داد چرا که برخلاف بریتانیا و فرانسه که آزادانه به دریاهای آزاد دسترسی داشتند، آلمان فربه در حال خفه شدن بود. تا زمانی که بیسمارک صدر اعظم بود، سیاست احتیاط و موازنه قوا یا بقول معروف صلح مسلح در پیش گرفته، اما جاه‌طلبی‌های آخرین قیصر سبب عزل این سیاست‌مدار بزرگ و قدم نهادن در راه رقابت و خصومت با فرانسه و انگلستان شد. جنگ در دو جبهه، ترس همیشگی بیسمارک اکنون نزدیک می‌نمود چراکه فرانسه و روسیه با یکدیگر قرارداد دوستی و همکاری انعقاد کرده بودند. جایی زیر آفتاب و فضای حیاتی عباراتی بودند که آلمان بر آنها تاکید داشت. از آن سو، امپراتوری چهل تکه اتریش- مجارستان با بحران بالکان دست و پنجه نرم می‌کرد و در رقابت با قدرت‌های شرقی به سر می‌برد. جنگ جهانی اول که در تمام میادین شهرهای اروپا با استقبال روبرو شد، جنگی بود برای پایان دادن به مساله صلح مسلح و تعیین تکلیف امپراتوری‌ها در قرن بیستم. البته نتیجه هم مشخص شد، چهار امپراتوری آلمان، اتریش مجارستان، عثمانی و روسیه از هم پاشیدند و ملت‌های بالکان و شرق اروپا تا حدی به خواسته‌های خود رسیدند. جنگ جهانی اول به دنیای امپراتوران اروپایی پایان داد و از دل آن مرزبندی‌های جدید سیاسی برخاست اما میراث جنگ بزرگ از آغاز آن سهمیگن‌تر بود، چراکه از نظر ایتالیایی‌ها و آلمانی‌ها جنگ تمام نشده بود، فقر و فاقه و فروپاشی سیاسی و اجتماعی که گریبان این ملت‌ها را گرفت از ۱۹۱۸ آغاز شد. در دنیای پس از جنگ جهانی اول، دو امپراتوری مدرن سربر آوردند، امپراتوری شوروی و امپراتوری نازیسم. در ۱۹۱۷، انقلاب فوریه به عمر امپراتوری دیرپای روسیه پایان داد سپس در اکتبر بلشویک‌ها سر کار آمدند و در فضای پس از ۱۹۱۸، گروه‌ها و جریان‌های قدیمی و جدید ناسیونالیست آلمانی با توجه به مصیبت‌زدگی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی کشور، فعالیت خود را پر شورتر کردند. در ایتالیا اولین امپراتوری فاشیسم با دولت موسولینی سربرآورد و در ۱۹۳۳، رایش سوم، آخرین نمود امپراتوری آلمانی اما با دولتی مدرن رخ نمود. میراث جنگ جهانی اول از آن رو حائز اهمیت است که پایانی بود بر ایده‌ها و تصورات توسعه‌طلبانه و مترقیانه قرن نوزدهم. web site hit counterابتکار