مهاتما گاندی به روایت جورج اورول

جورج اورول
ترجمه: دکتر عزت‌الله فولادوند


در قضاوت در خصوص قدیسان همواره باید گفت گناه‌کاراند مگر ثابت شود که بی‌گناه‌اند، ولی البته آزمون‌هایی که باید دربارۀ نان به‌کار بست، در همه موارد یکی نیستند. در مورد گاندی پرسش‌هایی که شخص میل دارد طرح کند این‌هاست: انگیزۀ گاندی تا چه حد خودپسندی بود ــ یعنی خود را پیرمردی فروتن و ناچیز و نیمه‌برهنه دیدن که نشسته بر جانمازی محقر امپراتوری‌ها را به نیروی معنوی محض به لرزه درمی‌آورد ــ و او تا چه حد با ورود به سیاست که ذاتاً از زور و تقلب جدایی‌ناپذیر است، به اصولی که خود بدان‌ها پای‌بند بود لطمه زد؟ برای دادن پاسخ قطعی،‌ باید اعمال و نوشته‌های گاندی را به تفصیل بی‌پایان بررسی کرد، زیرا سراسر زنده‌گی او مانند سفری به قصد زیارت بود که هر کاری در آن معنا و اهمیتی خاص داشت. زنده‌گی‌نامۀ خود نوشت و ناتمامِ او که از دهۀ ۱۹۲۰ جلوتر نمی‌رود، دلیل قوی به نفع اوست، به‌ویژه از این جهت که در برگیرندۀ بخشی از زنده‌گی گاندی است که وی خود آن را دورۀ بی‌ایمانی می‌خواند، و این نکته را به یاد می‌آورد که در درون آن قدیس، یا کمابیش قدیس، شخصی زیرک و توانا پنهان بود که اگر می‌خواست، می‌توانست حقوق‌دان یا مدیر یا شاید حتا بازرگانی دارای موفقیت درخشان شود. تقریباً در همان زمان که زنده‌گی‌نامۀ خودنوشت‌ گاندی نخستین‌بار منتشر شد، در صفحه‌های بدچاپ یکی از روزنامه‌های هندی آن را خواندم، و تأثیری خوب در من گذاشت، هرچند در آن هنگام خود گاندی چنین تأثیری در من نداشت. آن‌چه با نام او گره خورده بود ــ تن‌پوش دوک‌ریسی شده، قدرت روحی، گیاه‌خواری ــ دل‌پسند نبود، و برنامۀ قرون وسطایی او در کشوری عقب‌مانده و گرسنه با انبوه جمعیتی بیش از ظرفیت، آشکارا غیرعملی بود. همچنین واضح بود که انگلیسی‌ها از او به سود خود استفاده می‌کنند، یا می‌پندارند که استفاده می‌کنند. البته چون او ناسیونالیست بود، دشمن به شمار می‌رفت، ولی از آن‌جا که در هر بحران در جلوگیری از خشونت تلاش می‌کرد ــ و این امر، از نظر انگلیسی‌ها، جلوگیری از هرگونه عمل مؤثر محسوب می‌شد ــ بنابراین، امکان داشت او را خودی دانست. در محافل خصوصی، به این مطلب با طعن و تمسخر و بی‌اعتنایی به ارزش‌های انسانی تصدیق می‌شد. طرز فکر میلیونرهای هندی نیز شبیه به همین بود. گاندی از آنان می‌خواست توبه کنند، و آنان نیز به‌طبع او را به سوسیالیست‌ها و کمونیست‌هایی ترجیح می‌دادند که اگر فرصت به دست‌شان می‌افتاد، پول‌های میلیونرها را می‌گرفتند. این‌که چنین محاسبات تا چه حد در درازمدت درست از کار دربیاید، محل تردید است.
گاندی می‌گوید: فریب‌دهنده‌گان سرانجام فقط خود را فریب می‌دهند. اما به هر حال، یکی از دلایلی که تقریباً همیشه با گاندی به‌ ملایمت رفتار می‌شد، این احساس بود که او آدم به‌‌دردخوری است. محافظه‌کاران انگلیسی تنها هنگامی واقعاً به‌ خشم آمدند که او در ۱۹۴۲ [در جنگ جهانی دوم] می‌خواست با دیگر فاتحان [یعنی آلمان و جاپان] نیز بدون خشونت رفتار شود.
ولی حتا در آن زمان هم می‌دیدم که مأموران انگلیسی با آمیزه‌یی از خنده و ناخشنودی از او سخن می‌گویند، هرچند به نحوی در عین حال او را دوست دارند و ستایش می‌کنند. هیچ‌کس هرگز نگفت که گاندی فاسد است یا به معنایی مبتذل جاه‌طلب است، یا از ترس و از سر بدخواهی دست به کاری می‌زند. وقتی دربارۀ مردی مانند گاندی داوری می‌کنیم، به نظر می‌رسد که به‌طور غریزی او را با ملاک‌های عالی می‌سنجیم، و به این سبب بوده که برخی از فضایل او تقریباً از چشم دور مانده است. مثلاً حتا از زنده‌گی‌نامۀ خودنوشتِ او شجاعت کم‌نظیرش کاملاً پیداست. چه‌گونه‌گی مرگش شاهدی بر این مدعاست، زیرا شخصیتی اجتماعی و سیاسی همچون او اگر ارزشی برای جانش قایل بود، مسلماً از خود بیشتر محفاظت می‌کرد. همچنین به نظر می‌رسد که گاندی با سوءظن دیوانه‌واری که، به نوشته یی.ام. فارستر در کتاب گذری به هند[۱]، یکی از معایب هندی‌هاست (همچنان که دورویی از رذایل انگلیسی‌هاست)، به‌کلی بیگانه بود. البته او بدون‌شک آن‌قدر زیرک و هوشیار بود که به دغل و شیادی پی ببرد، ولی به نظر می‌رسد تا حد امکان معتقد بود که دیگران صادقانه‌ عمل می‌کنند و از راه سرشت پاک‌شان می‌توان به آنان نزدیک شد. گاندی از خانوادۀ طبقۀ متوسط تنگدستی برخاسته بود. زنده‌گی را با سختی آغاز کرد و احتمالاً از جهت ظاهری و فیزیکی جالب ‌نظر نبود. اما رشک و احساس حقارت نداشت. از برخورد بر اساس رنگ پوست هنگامی که نخستین‌بار در افریقای جنوبی با آن روبه‌رو شد، ظاهراً سخت به شگفت آمد. حتا درگیرودار جنگی که به‌واقع جنگ رنگ پوست بود، به دیگران از دیدگاه نژاد یا شأن و مقام نمی‌نگریست. فرماندار ایالت و یک تاجر پنبه میلیونر و یک حمال نیمه‌گرسنه دراویدی و یک سرباز انگلیسی همه در چشمش متساویاً انسان بودند و با همه می‌بایست به یک شیوه برخورد کرد. جالب توجه است که گاندی حتا در بدترین اوضاع و احوال، مانند هنگامی که در افریقای جنوبی به علت طرف‌داری از جامعۀ هندیان آن کشور از چشم مردم افتاده بود، بازهم دوستانی اروپایی داشت.
زنده‌گی‌نامۀ‌ خودنوشت به‌صورت پاورقی‌های مسلسل در روزنامه منتشر می‌شد و شاهکار ادبی نیست، ولی چون اغلب از مطالب عادی و روزمرّه تشکیل‌ شده، حتا بیشتر در خواننده تأثیر می‌گذارد. باید به یاد آورد که گاندی در اول کار دانشجوی هندی جوانی با آرزوهای معمول بود و به‌تدریج و گاهی حتا برخلاف میل باطنی به عقاید افراطی رسید. زمانی کلاه سیلندر به سر می‌گذاشت، به کلاس رقص می‌رفت، فرانسه و لاتین می‌خواند، در پاریس بالای برج ایفل می‌رفت، و حتا می‌کوشید ویولن یاد بگیرد‌ ــ و این‌ها همه برای جذب تمدن اروپایی به نحو اکمل بود. او نه از زمرۀ قدیسان شهره به زهد و پرهیزکاری از اوان کودکی بود، و نه از جمله نوع دیگری از قدیسان که پس از هرزه‌گی‌ها و شهوت‌رانی‌های پرشور و استثنایی به دنیا پشت می‌کنند. گاندی به خطاهای جوانی‌اش اعتراف کامل می‌کند، ولی در واقع خطاها به قدری نیستند که قابل اعتراف باشند. روی جلد کتاب او عکسی از دارایی‌های‌اش به هنگام مرگ چاپ شده است. کل آن‌ها را به پنج پوند می‌شود خرید، و تل گناهان یا دست‌کم گناهان جسمانی‌اش نیز بزرگ‌تر از آن نیست. چند نخ سیگاری که کشیده، چند لقمه گوشتی که خورده، چند پشیزی که در کودکی از خدمتکار زن خانه کِش رفته، دو بار سر زدن به یک روسپی‌خانه (هر بار بی‌آن‌که کاری بکند از آن‌جا گریخته)، یک بار لغزشی که در شهر پلیموت [در انگلستان] نزدیک بوده با خانم صاحب‌خانه پیدا کند ولی به‌موقع از آن نجات پیدا کرده، و یک بار خشم گرفتن ــ این‌ها کل مجموعه گناهانِ اوست. گاندی از کودکی همیشه عمیقاً جدی بود، جدیتی بیشتر اخلاقی تا دینی، ولی تا پیش از سی ساله‌گی، زنده‌گی‌اش جهت قطعی نداشت. نخستین‌ ورودش به امری که بتوان آن را اجتماعی و سیاسی توصیف کرد، از راه گیاه‌خواری بود. احساس می‌کنیم که صفات عادی او از نیاکان طبقه متوسط و استخوان‌‌دارش به ارث رسیده بود که به کار تجارت اشتغال داشتند. او حتا پس از ترک جاه‌طلبی‌های شخصی، حقوق‌دانی با تدبیر و پرتوان، مردی واقع‌بین در عرصۀ سازمان‌دهی سیاسی، دقیق در پرهیز از اسراف، گردانندۀ زبردست کمیته‌ها و خسته‌گی‌ناپذیر در جلب کمک‌های مالی بود. شخصیت او آمیزه‌یی عجیب بود، اما هیچ ‌‌چیزی در آن پیدا نمی‌شد که بتوان بر آن انگشت گذاشت و با صفت بد از آن یاد کرد. من معتقدم که حتا آشتی‌ناپذیرترین دشمنان گاندی اذعان خواهند کرد که او مردی استثنایی بود که با حیاتش به غنای جهان افزود: ولی هرگز احساس یقین کامل نکرده‌ام که آیا او مردی دوست‌داشتنی نیز بود و آیا برای کسانی که بنیادهای دینی تعالیمش را نمی‌پذیرند، آن تعالیم ممکن است چیزی دربرداشته باشد؟
در سال‌های اخیر متداول شده که بگویند گاندی نه تنها با جنبش چپ غرب همدلی داشته، بلکه جزوِ جدایی‌ناپذیر آن بوده است. آنارشیست‌ها و صلح‌خواهان به‌ویژه او را از خود شمرده‌اند و بدون در نظر گرفتن گرایش‌های اخروی و ضداومانیستی در آموزه‌های وی، فقط به مخالفتش با تمرکز امور در دست دولت و خشونت دولتی توجه کرده‌اند. ولی به ‌عقیدۀ من، باید در نظر داشت که تعالیم گاندی قابل سازگاری با این اعتقاد نیست که انسان ملاک و میزانِ همۀ چیزهاست و در این دنیا که تنها دنیایی است که داریم، باید کاری کنیم که زنده‌گی ارزش زیستن داشته باشد. تعالیم او تنها با قول به این فرض معنا پیدا می‌کند که خدا هست و دنیای اشیا و اجسام وهم و پنداری پوچ بیش نیست که باید از آن گریخت. شایان توجه است که انضباطی که گاندی برای خود قرار داده بود (اگر چه احیاناً به رعایت آن برای همۀ پیروانش اصرار داشت) به ‌عقیدۀ او واجب بود اگر کسی می‌خواست در خدمت خدا یا بشریت باشد. نخست، پرهیز از خوردن گوشت و در صورت امکان هرگونه غذای حیوانی. (خود گاندی ضرورتاً برای حفظ تندرستی شیر می‌نوشید، ولی ظاهراً احساس می‌کرد که این کار انحراف از راه راست و بازگشت به شیوه‌های بد گذشته است.) پرهیز از نوشابه‌های الکولی و دخانیات و همه‌گونه ادویه‌ها و چاشنی‌ها حتا از نوع گیاهی؛ زیرا غذا را باید نه برای لذت، بلکه فقط به منظور حفظ قوای بدنی خورد. دوم، در صورت امکان، پرهیز از آمیزش جنسی. اگر مجامعت باید صورت گیرد، باید فقط به منظور داشتن فرزند و ظاهراً به فاصله‌های طولانی باشد. خود گاندی در سی‌وچندساله‌گی عهدِ براماچاریا بست که به معنای نه تنها جفت پرهیزی کامل، بلکه همچنین حذف میل جنسی است. به نظر می‌رسد که چنین کاری بدون رعایت رژیم غذایی خاص و روزه‌گیری‌های مکرر دشوار است. یکی از خطرهای نوشیدن شیر، بیدار شدن میل جنسی است. و سرانجام مهم‌ترین نکته این‌که کسی که در پی خیر و نیکی است، نباید هیچ دوستی نزدیک و هیچ‌گونه عشق و دل‌بسته‌گی منحصربه‌فرد داشته باشد.
گاندی می‌گوید دوستی‌های نزدیک خطرناک‌اند؛ زیرا دوستان در یکدیگر تأثیر می‌گذارند، و شخص ممکن است به علت وفاداری به دوست، به راه کج برود. این سخن مطلقاً درست است. از این گذشته، اگر کسی بخواهد به خدا یا به کل بشر عشق بورزد، دیگر نمی‌تواند هیچ فرد خاصی را مرجح بشمارد. این سخن نیز درست است و نقطه‌یی است که از آن پس آشتی میان طرز فکر اومانیستی و موضع دینی امکان‌پذیر نیست. عشق در نزد انسان عادی بی‌معناست اگر به معنای دوست‌داشتن بعضی کسان بیش از دیگران نباشد. از زنده‌گی‌نامۀ خودنوشت‌ گاندی روشن نیست که او نسبت به همسر و فرزندان خویش بی‌ملاحظه رفتار می‌کرد یا نه، ولی به هر حال تا این اندازه روشن است که او سه بار حاضر بود بگذارد زن و فرزندش بمیرند و غذایی را که پزشک تجویز کرده بود و منشای حیوانی داشت، به آنان ندهد. درست است که آنان نمردند، و می‌توان تصور کرد که گاندی زیر فشار زیاد از سوی مقابل همیشه به بیمار اجازه می‌داد که از زنده ماندن یا گناه کردن یکی را انتخاب کند. ولی اگر تصمیم تنها با خودش بود، غذای حیوانی را ممنوع می‌کرد و به خطر اعتنایی نداشت. او می‌گوید بر آن‌چه شخص می‌کند تا زنده بماند، باید حدی وجود داشته باشد؛ و می‌توان دید که سوپ جوجه مسلماً بیرون از آن حد استماندگار

از زنده‌گی‌نامۀ خودنوشتِ‌ گاندی روشن نیست که او نسبت به همسر و فرزندان خویش بی‌ملاحظه رفتار می‌کرد یا نه، ولی به هر حال تا این اندازه روشن است که او سه بار حاضر بود بگذارد زن و فرزندش بمیرند و غذایی را که پزشک تجویز کرده بود و منشای حیوانی داشت، به آنان ندهد. درست است که آنان نمردند، و می‌توان تصور کرد که گاندی زیر فشار زیاد از سوی مقابل همیشه به بیمار اجازه می‌داد که از زنده ماندن یا گناه کردن یکی را انتخاب کند. ولی اگر تصمیم تنها با خودش بود، غذای حیوانی را ممنوع می‌کرد و به خطر اعتنایی نداشت. او می‌گوید بر آن‌چه شخص می‌کند تا زنده بماند، باید حدی وجود داشته باشد؛ و می‌توان دید که سوپ جوجه مسلماً بیرون از آن حد است. این طرز فکر شاید نشانۀ بزرگ‌منشی باشد، ولی به تصور من، به معنایی که بیشتر مردم در نظر دارند غیرانسانی است. انسان بودن ذاتاً چنین معنا می‌دهد که شخص در پی کمال نباشد و گاهی حاضر باشد به خاطر حسن عهد و وفاداری مرتکب گناه بشود و زهد خشک را به جایی نرساند که مراودۀ دوستانه از حوزۀ امکان بیرون برود، و حاضر به پرداخت بهای عشق به دیگر افراد انسانی باشد که سرانجام آن، شکست و درهم کوفته شدن در زنده‌گی است. بی‌گمان، قدیس از الکول و دخانیات و مانند آن‌ها باید بپرهیزد، اما انسان‌ها نیز باید از قدیس شدن بپرهیزند. به این سخن پاسخی واضح وجود دارد، ولی باید در ابراز آن احتیاط کرد. در این عصری که همه به دنبال یوگا هستند، خودبه‌خود فرض بر این است که ترک دل‌بسته‌گی نه تنها از پذیرش کامل زنده‌گی دنیوی بهتر است، بلکه انسان متوسط به علت دشواری چنان کاری دست رد به آن می‌زند و به عبارت دیگر، یک انسان متوسط قدیسی شکست‌خورده است. در درستی این ادعا جای شک وجود دارد. بسیاری از مردم واقعاً نمی‌خواهند قدیس باشند، و احتمالاً کسانی که قدیس شده‌اند یا آرزو دارند که بشوند، هرگز دست‌خوش وسوسۀ انسان بودن نشده‌اند. اگر این امر را تا ریشه‌های روانی آن پی بگیریم، معتقدم به این نتیجه خواهیم رسید که انگیزۀ اصلی ترک دل‌بسته‌گی میل به گریز از رنج زنده‌گی و بالاتر از آن، فرار از کار پربلای عشق (چه جنسی و چه غیرجنسی) است. در این‌جا ضرورت ندارد وارد این بحث شویم که ترک دنیا آرمانی عالی‌تر است یا انسان‌گرایی و اومانیسم. نکته این است که آن دو با هم سازگار نیستند. باید از آن دنیا و این دنیا یکی را برگزید، و همۀ رادیکال‌ها و مترقی‌ها، از ملایم‌ترین لیبرال‌ها تا تندروترین آنارشیست‌ها، عملاً انسان و این دنیا را برگزیده‌اند.
با این حال، صلح‌خواهی گاندی را می‌توان تا اندازه‌یی از دیگر تعالیم او تفکیک کرد. صلح‌خواهی او انگیزۀ دینی داشت، ولی به ادعای وی، همچنین فن و روشی قاطع و قادر به ایجاد نتایج سیاسی دل‌خواه بود. موضع گاندی یا ساتیاگراها با موضع بیشتر صلح‌خواهان غربی تفاوت داشت، و هنگامی که نخست در افریقای جنوبی به وجود آمد و متکامل شد، نوعی جنگ خالی از خشونت به منظور شکست دادن دشمن بدون آسیب رساندن به او و بدون احساس کینه یا برانگیختن آن احساس در طرف مقابل بود و لازمه‌هایی داشت مانند نافرمانی مدنی، اعتصاب، درازکشیدن در برابر قطارهای راه‌آهن، تحمل حمله‌های پولیس بدون فرار و بدون زدن ضربۀ متقابل، و مانند این‌ها. گاندی تعبیر مقاومت منفی را در ترجمۀ ساتیاگراها نمی‌پسندید که به‌ظاهر در گُجراتی به معنای استواری در راستی‌است. گاندی در اوایل در جنگ با بوئرها [در افریقا] مأمور برانکار در طرف بریتانیا بود و آماده‌گی داشت که در جنگ جهانی اول، ۱۸-۱۹۱۴، نیز همان کار را به عهده بگیرد، و حتا پس از روی‌گردانی کامل از خشونت، آن‌قدر صداقت داشت که تشخیص دهد در جنگ معمولاً جانب‌داری لازم است. او سراسر زنده‌گی سیاسی خود را وقف تلاش برای استقلال هند کرد، و بنابراین، نه چنین موضع بی‌حاصل و دور از صداقتی گرفت و نه می‌توانست بگیرد که بگوید در هر جنگی طرفین هر دو دقیقاً یکسان‌اند و تفاوتی نمی‌کند که چه کسی پیروز شود، و برخلاف صلح‌خواهان غربی، تخصص‌اش در این نبود که از پاسخ به سؤال‌های سخت و ناراحت‌کننده طفره برود. در مورد جنگ [جهانی دوم]، پرسشی که هر یک از صلح‌خواهان وظیفه داشت پاسخی روشن به آن بدهد این بود که: دربارۀ یهودیان چه فکر می‌کنید؟ آیا حاضرید ببینید که نسل‌شان را برمی‌اندازند؟ وگرنه، قصد دارید بدون توسل به جنگ، برای نجات‌شان چه کنید؟ باید بگویم که از هیچ یک از صلح‌خواهان غربی تا کنون هرگز پاسخ صادقانه‌یی به این پرسش نشنیده‌ام، هرچند بسیاری طفره‌ها دیده‌ام. اتفاقاً در ۱۹۳۸ سؤالی شبیه به این از گاندی شد، و جواب او در نوشتۀ آقای لویی فیشر، گاندی و استالین[۲]، ثبت شده است. به گزارش آقای فیشر، نظر گاندی این بود که یهودیان آلمان خوب است همه‌گی خودکشی کنند، زیرا این کار دنیا و مردم آلمان را علیه هیتلر برخواهد انگیخت. پس از جنگ، گاندی در توجیه این توصیه گفت که یهودیان به هر حال کشته می‌شدند، پس چه خوب بود مرگ‌شان معنا و اهمیتی پیدا می‌کرد. می‌توان گمان کرد که حتا کسی مانند آقای فیشر که از ستایشگران پرحرارت گاندی بود، از چنین موضعی تکان خورد، ولی گاندی صادقانه سخن می‌گفت. اگر شما حاضر نباشید جان کسی را بگیرید، معمولاً باید بپذیرید که جان عده‌یی به نحو دیگری گرفته شود. هنگامی که او در ۱۹۴۲ مردم را به مقاومت خالی از خشونت در برابر تجاوز جاپانی‌ها فرا می‌خواند، حاضر بود تصدیق کند که این کار ممکن است به بهای جان چند میلیون‌ نفر تمام شود. در عین حال، دلایلی بر این تصور وجود دارد که گاندیِ متولد ۱۸۶۹، ماهیت توتالیتاریسم را درک نمی‌کرد و همه‌چیز را در چارچوب تلاش خودش بر ضد حکومت بریتانیا می‌دید. نکتۀ مهم در این‌جا بیش از آن‌که رفتار توأم رواداری و گذشت بریتانیا نسبت به او باشد، وجود عرصۀ تبلیغ برای او بود. از جمله‌یی که اندکی پیش نقل کردیم، می‌توان دید که گاندی به برانگیختن دنیا اعتقاد داشت. ولی این امر تنها در صورتی ممکن می‌شود که جهان امکانی برای باخبر شدن از کارهای شما داشته باشد. در کشوری که مخالفان رژیم در دل شب ناپدید می‌شوند و هرگز دیگر خبری از آنان به دست نمی‌آید، مشکل بتوان روش‌های گاندی را به کار بست. بدون وجود مطبوعات آزاد و حتا حق اجتماعات، نه تنها توسل به عقاید جهان خارج، بلکه ایجاد نهضتی توده‌گیر یا حتا آگاه ساختن خصم از نیات خودتان از محالات است. آیا در روسیۀ شوروی اکنون کسی مانند گاندی هست؟ و اگر هست، چه دستاوردی داشته است؟ توده‌های مردم روسیه تنها به شرطی می‌توانند دست به نافرمانی مدنی بزنند که این فکر هم‌زمان به خاطر یکایک‌شان برسد، و اگر تاریخ قحطی اوکراین را ملاک بگیریم، حتا در آن موقع هم تفاوتی نخواهد کرد. ولی اکنون فرض کنیم که مقاومت خالی از خشونت در برابر حکومت کشور خود یا در مقابل قدرت‌های اشغالگر مؤثر است؛ چه‌گونه می‌توان در صحنۀ بین‌المللی آن را عملی کرد؟ از گفته‌های متعارض گاندی دربارۀ جنگ [جهانی دوم] پیداست که خود او هم این مشکل را احساس می‌کرد. صلح‌خواهی در سیاست‌ خارجی یا دیگر از صورت صلح‌خواهی بیرون می‌آید، یا به سازش‌کاری مبدل می‌شود. به علاوه، این فرض گاندی که کمابیش به همۀ انسان‌ها می‌توان نزدیک شد و همه به حرکتی توأم با گذشت و بلندنظری واکنش مثبت نشان می‌دهند ــ فرضی که بسیار برای گاندی در مورد افراد سودمند از کار درآمد ــ سخت محل تردید است، و هنگامی که مثلاً سروکارتان با دیوانه‌گان بیفتد، لزوماً درست نیست. ولی بعد این پرسش پیش می‌آید که: عاقل کیست؟ آیا هیتلر عاقل بود؟ و آیا امکان ندارد که کل یک فرهنگ بر پایۀ ملاک‌های فرهنگ دیگر دیوانه به حساب بیاید؟ و تا جایی که بشود احساسات کل یک ملت را سنجید، آیا میان یک عمل توأم با گذشت و بلندنظری و واکنش مثبت و دوستانه در برابر آن، رابطه‌یی آشکار دیده می‌شود؟ آیا در عرصۀ سیاست بین‌المللی عاملی به اسم سپاس و حق‌شناسی وجود دارد؟
تا سال‌های اندکی که هنوز وقت باقی است، پیش از آن‌که کسی دکمه را فشار دهد و موشک‌ها به پرواز درآیند، باید درباره‌ آن پرسش‌ها و پرسش‌های مشابه بحث کرد. جای تردید است که تمدن بشری تاب ایستاده‌گی در برابر جنگ بزرگ دیگری داشته باشد، و دست‌کم می‌توان تصور کرد که چارۀ این مشکل عدم خشونت است. حسن بزرگ گاندی این بود که به آن گونه پرسش‌هایی که من بالاتر به میان آوردم، حاضر بود پاسخ‌های صادقانه بدهد، و در واقع احتمالاً‌ جایی در مقالات بی‌شمارش در روزنامه‌ها دربارۀ بیشتر آن مسایل بحث کرده است. این احساس در‌ آدمی پدید می‌آید که او بسیاری امور را درک نمی‌کرد، ولی از سخن گفتن یا فکر کردن دربارۀ هیچ‌چیز نمی‌ترسید. من هرگز نتوانسته‌ام احساس کنم که بسیار گاندی را دوست دارم، ولی یقین نیز ندارم که او در مقام متفکری سیاسی عمدتاً به خطا رفته است و معتقد نیستم که در زنده‌گی شکست خورده است. شگفت این‌که هنگامی که او ترور شد، بسیاری از پرحرارت‌ترین دوست‌دارانش با غم و درد فریاد برآوردند که عمر او آن‌قدر به درازا کشید که ببیند از آن‌چه زنده‌گی را وقف آن کرده بود ویرانه‌یی بیش برجای نمانده است، زیرا هند در آن زمان گرفتار جنگی داخلی بود و که همواره به عنوان محصول انتقال قدرت [از بریتانیا به هند] پیش‌بینی شده بود. ولی گاندی زنده‌گی را وقف رفع و رجوع رقابت میان هندوها و مسلمانان نکرده بود. مهم‌ترین هدف سیاسی او، یعنی پایان دادن مسالمت‌آمیز به حکومت بریتانیا، به دست آمده بود. مطابق معمول، واقعیت‌ها با هم تعارض پیدا می‌کنند.
از سویی، بریتانیا بدون مبارزه از هندوستان نرفت، و این رویدادها را تا یک سال پیش از آن کمتر ناظری پیش‌بینی می‌کرد. از سوی دیگر، این کار را حکومت حزب کارگر انجام داد، و شکی نیست که یک حکومت محافظه‌کار،‌ به‌خصوص با چرچیل در رأس آن، به نحو دیگری عمل می‌کرد. ولی این‌که تا ۱۹۴۵ جمع کثیری از مردم بریتانیا نظر مساعد به استقلال هند پیدا کرده بودند، تا چه حد مرهون تأثیر و نفوذ شخصی گاندی بود؟ و اگر احتمالاً هند و بریتانیا سرانجام مناسبات درست و دوستانه برقرار کنند، آیا این امر به این علت خواهد بود که گاندی با ادامۀ مبارزۀ سرسختانه ولی خالی از دشمنی و کینه‌توزی، جوّ سیاسی را پاک و پاکیزه کرده بود؟ این‌که کسی حتا تصور چنین پرسش‌هایی را به خاطر راه دهد، نشانۀ مقام بلند گاندی است. ممکن است کسی از نظر هنری نسبت به گاندی احساس بی‌رغبتی کند‌ (چنان‌که من می‌کنم)، یا ممکن است این ادعا را مردود بشمارد که او قدیس بود (ادعایی که خودش هرگز نکرد ولی کسانی می‌کنند)، یا ممکن است شخص اصولاً قدیسیت را به عنوان یکی از آرمان‌ها ناپذیرفتنی بداند و بنابراین، احساس کند که هدف‌های اساسی گاندی ضدانسانی و ارتجاعی بودند. ولی اگر به او صرفاً در مقام سیاست‌مدار و در مقایسه با دیگر شخصیت‌های سیاسی برجستۀ این عصر بنگریم، آن‌گاه خواهیم دید که چه میراث خوشی برجای نهاده است.ماندگار

[۱]) E.M. Forster, A Passage to India.

[۲]) Louis Fischer, Gandhi and Stalin.
مد و مه/ ۲۶ مهر ۱۳۹۴

زادروز مهاتما گاندی، رهبر استقلال هند


150سال پیش در چنین روزی-۲ اکتبر ۱۸۶۹؛هانداس کارامچاند گاندی معروف به مهاتما گاندی، رهبر استقلال هند در پوربندر هند به دنیا آمد. پدرش کارمند دولت و مادرش زنی نجیب و فداکار بود. مهاتما گاندی به پیروی از خانواده، به آیین هندو بوداییجُین گروید. گاندی تا زمان دانشگاه در هند بود و هنوز سیزده سال بیشتر نداشت که ازدواج کرد. در حالی پا به ۱۹ سالگی گذاشت که با چهار فرزند راهی انگلستان شد و در رشته حقوق ادامه تحصیل داد. در ۲۴ سالگی مدتی بعد از فوت مادرش به آفریقای جنوبی رفت و بعد از سه سال تجربه روزنامه نگاری و وکالت، با اندیشه مبارزه با ظلم و بی عدالتی به هند بازگشت. او در این دوران مقاله هایی در مورد آنچه استعمار به جهان سوم تحمیل‌ می‌کند نوشت که باعث شد بارها به زندان برود و خشم استعمارگران اروپایی را برانگیزد. مهاتما گاندی در سال ۱۹۲۵ اولین روزه سیاسی خود را که هفت روز به طول انجامید را در اعتراض به همپیمانانش که نافرمانی‌ می‌کردند، آغاز کرد. نقطه عطف مبارزات او در سال ۱۹۳۰ روز ۱۲ مارس بود که مردم هند را دعوت به اعتراض برای انحصار نمک توسط بریتانیا کرد. قدرت مردم هند اولین بار در این روز که یک راهپیمایی ۲۰۰ مایلی تا ساحل دریا بود، برای جهانیان به نمایش درآمد. گاندی و تعداد زیادی از معترضین در این روز دستگیر شدند.
در ژانویه ۱۹۳۰ پس از آزادی از زندان راهی انگلستان‌ می‌شود تا در یک کنفرانس شرکت کند. این سفر باعث ملاقات مهاتما گاندی با رومن رولان و موسولینی شد. مهاتما گاندی تا سال ۱۹۴۸ بارها با انگلیسیها در مورد استقلال هند به مذاکره نشست و بالاخره توانست در ۱۵ اوت ۱۹۴۷ استقلال هند را بدست آورد ولی در همین روزگار بود که اختلاف‌های درونی برای تقسیم کشور به دو بخش هند و پاکستان آغاز شد. در پی کشته شدن هزاران نفر و آواره‌گی‌های بسیار این تجزیه صورت گرفت و او نتوانست مردمی که دوستش داشتند را با هم آشتی دهد. گاندی چندین بار هدف سو قصد قرار گرفت که آخرین مورد آن موفق بود. در ۹ بهمن ۱۳۲۶ ناتورام قادسی با شلیک سه گلوله به قفسه سینه، وی را که در سن هفتاد و نه سالگی و در میان جمعیت عازم محل عبادت بود، از پای درآورد. برنارد شاو در تجلیلی کوتاه از گاندی نوشت: قتل او نشان می‌دهد که خوب بودن چقدر خطرناک است.
روز جهانی بدون خشونت
دوم اکتبر سالروز تولد مهاتما گاندی رهبر استقلال هند به عنوان روز بین‌المللی نفی خشونت انتخاب شده است. مجمع عمومی سازمان ملل متحد به منظور ترویج فرهنگ صلح، تسامح و تفاهم و عاری از خشونت از دولت ها از نهادهای تحت پوشش این سازمان، سازمان های منطقه ای و سازمان های غیردولتی و نیز افراد دعوت کرد روز دوم اکتبر را به عنوان روز نفی خشونت گرامی بدارند و به ترویج فرهنگ نفی خشونت از طریق آموزش و ارتقای آگاهی عمومی کمک کنند.همدلی