اصول سنديكاليسم

رودلف روکر*

متن سخنرانی روکر در دوازدهمین کنگره سندیکالیستها در تاریخ

( 30 27 ) دسامبر 1919 در برلین

نظم اجتماعى امروز كه به نظام سرمايه دارى معروف است از نظر اقتصادى، سياسى و اجتماعى باعث به اسارت كشيدن زحمتكشان گرديده است. اين نظام از يك طرف مبلغ "حق مالكيت" كه در واقع تسلط بر سرمايه و دارائى بوده است و از سوى ديگر حق حكومت كه چيزى جز تسلط و قدرت نمى باشد.

در نتيجه تسلط و انحصارى شدن وسائل توليد و زمين در دست عده ى قليلى از اعضأ جامعه، طبقات توليد كننده مجبور شده اند كه براى امرار معاش، نيروى كار واستعداد خود را در اختيار آنان بگذارند. بدين ترتيب به بردگانى تبديل شده اند كه داراى هيچ حقى نبوده و هيچگونه تأثيرى در امر توليد و نحوه اجراى آن ندارند؛ زيرا شكل توليد در دست سرمايه دارى بوده و از كنترل توليد كنندگان خارج است. در اين شرايط طبيعى است كه توليد نه بر مبناى احتياج انسانها بلكه بر پايه ى سود بيشتر  سرمايه دار بنا گرديده است، اين توليد كنندگان هستند كه مورد استثمار قرار گرفته و به نفع عده معدودى زحمت ميكشند. بنابر اين سياست سرمايه دار بر پايه دروغ و تحميق مصرف كنندگان استوار است. زيرا آنها هستند كه در واقع محصولى را كه خود توليد كرده اند خريدارى ميكنند.

تحت سيستم سرمايه دارى تمام پيشرفتها و اختراع هاى علمى در كنترل و انحصار اين نظام قرار دارد. هر نوع پيشرفت جديدى در زمينه هاى صنعت و شيمى و غيره... در خدمت سود بيشتر سرمايه است. لذا فقر واستثمار اقشار مختلف اجتماعى و توليد كنندگان رو به ازدياد گذاشته و عدم اطمينان اقتصادى را براى آنان بوجود آورده است. رقابت سرمايه دارى كشورهاى مختلف به منظور كسب بازار بيشتر و تسلط بر آن باعث چنان بحرانى گشته كه هر چند يكبار بشدت رشد كرده و سبب بروز جنگ شده است كه نتيجه آن فاجعه ديگرى گريبانگير مردم، به خصوص زحمتكشان شده است.

سرمايه دارى مرتب شعار "همه عليه همه" را تبليغ و با پخش نظريات و اخلاقيات فاسد خود، تمام صفات خوب مردم را از آنها سلب و حس همكارى و همدردى را از ميان برداشته و همه را عليه هم بسيج ميكند كه در نتيجه اين مسائل، فساد اجتماعى رُشد كرده؛ جنايت و فاحشگى جانشين صفات پسنديده انسانها شده است.

با رُشد و تكوين سرمايه دارى و بالا گرفتن تضادهاى اجتماعى، اقشار صاحب سرمايه؛ سعى در بوجود آوردن ارگانى به منظور حفظ سرمايه كرده اند و بدين ترتيب با تشكيل دولت، وسيله سركوب مخالفين را فراهم كرده اند. نقش دولت در طول پيدايش خويش، در واقع سركوب توليد كنندگان و به اسارت كشيدن مردم به منظور حفظ سرمايه و انحصارات بوده است. شكل ظاهرى حكومت تاثيرى در خصلت آن ندارد. چه جمهورى يا پادشاهى، وچه استبدادى و يا دموكراسى. آنها تنها بيان ظاهرى و سياسى قضيه هستند و در خصلت امر، فرق چندانى با يكديگر ندارند.

وجود دولت يعنى تجلى دادن به قدرت سازمان داده شده اقشار ممتاز كه با بوجود آوردن ارگان خويش تمايل سازماندهى مركزى ومصنوعى از بالا به پائين را دارد. كليسا و دولت اولين بنيان گذاران اين گونه سازماندهى بوده كه تا امروز در اين نظر تغيير نكرده است. از آنجائيكه خصلت دولت ، كشيدن مردم بزير قدرت و آتوريته است، بنابرين سعى در مركزيت بخشيدن دقيق و محكم در تمام شئونات اجتماعى را دارد. سازماندهى مركزى اجتماعى  در حقيقت بدترين نوع اسارت و از ميان بردن آزاديهاى فردى است. زيرا تحت اين مكانيسم افراد به عروسكهاى خيمه شب بازى بدل شده كه از بالا به پائين به حركت در مى آيند و خواسته عده قليلى بجاى خواسته اكثريت در مى آيد.

ابتكار شخصى به فرمانبرى تبديل شده، اونيفورم پوشان در تمام اشكال اجتماعى نفوذ داشته و نظم وديسيپلين مُرده اى حاكم و روح چاكرى و اطاعت در هـمگان بوجود مى آورد. بدين صورت حكومت بزرگترين سدى  براى بيشرفت جامعه در زمينه ى فرهنگى و مانع عظيمى  براى فعاليت زحمتكشان به منظور رهائى شده است. با شناخت از وقايع نامبرده سنديكاليستها از نظر اصولى مخالف هر گونه اقتصاد انحصارى هستند.

سنديكاليستها خواهان اجتماعى كردن زمين، وسائل توليد، مواد اوليه و تمام ثروتهاى ملى هستند. تمام سازمانهاى اقتصادى و توليدى را بايد دگرگون كرده و بر مبناى كمونيسم بدون دولت يعنى تحت مفهوم "هر كس به اندازه استعدادش و به هر كس به اندازه احتياجش" دوباره سازى كرد. تجربه نشان داده كه سوسياليسم در انتها، يك مسئله فرهنگى بوده كه تنها از پائين به بالا توسط قدرت خلاقه مردم قابل اجرا است. سنديكاليستها هر نوع دولتى كردن ( سرمايه دارى دولتى) كه به بدترين نوع استثمار ختم ميشود را محكوم ميكنند. سنديكاليستها معتقدند كه نظم سوسياليستى توسط مصوبات قانونى و حكومتى بوجود نيآمده بلكه تنها توسط زحمتكشان و با همبستگى، همكارى و كار فكرى و جسمى بوجود مى آيد. در هر حوزه توليد صنعتى، توليدكنندگان با كنترل در امر توليد و توزيع، رابطه و همكارى آزاد با ديگر حوزه هاى توليدى، قادر هستند كه به نفع عمومى نظم اجتماعى نوين را بدست آورند.

به نظر سنديكاليستها، احزاب سياسى هيچگاه قادر به خلق بناى سوسياليسم نبوده و اين تنها در قدرت سازمانهاى مبارز اقتصادى كارگران و زحمتكشان ميباشد. بدينجهت است كه ما سنديكاها را نه فقط ارگان مبارزاتى براى ايجاد رفاه عمومى و شرايط كار در سرمايه دارى بلكه پايه و بناى نظم اقتصادى آينده ميدانيم. در هر منطقه كارگران انقلابى سنديكاهاى خويش را بوجود آورده و تحت فرمان هيچكسى نبوده و مسائل مالى و ....... خود را حل و فصل كرده و داراى خودمختارى كامل ميباشد. سنديكاهاى اصناف مختلف در محل متحد شده و دست به تبليغ انقلابى و فعاليتهاى صنفى ميزنند. از كليه سنديكاهاى محلى فدراسيون عمومى كارگران بوجود امدهكه قادر به فعاليت مشترك و عمومى در سرتاسر كشور ميباشد.

از سوى ديگر سنديكاهاى هر صنف براى خود دست به تشكيل فدراسیون زده و با ديگر سنديكاها در امور صنعتى وارد همكارى مشترك و آزاد ميشوند. در نتيجه با بوجود آوردن فدراسيون عمومى كارگران و فدراسيون عمومى اصناف، دو قطب متحد در سراسر كشور تشكيل شده كه روح سنديكائى را تجلى مى نمايد. بنابر اين  بعد از پيروزى كارگران مسئله مسكن، لباس و غيره ...... را حل و فصل ميكنند و با بررسى احتياجات عمومى، توسط خود كارگران و مردم به آسانى مسئله توزيع و مصرف؛ سازماندهى و حل خواهد شد.

در زمينه اقتصادى ، ارگانهاى محل با كمك شوراهاى كارخانه كليه امور توليد، مسائل كار و مواد اوليه و غيره راتحت اداره خود قرار داده و با جمله : "سازماندهى كارخانه توسط توليدكنندگان و شوراهاى كارخانه" ، ميتوان جواب سازماندهى كهن را داد. سنديكاليستها به عنوان دشمنان سرسخت قدرت سياسى متمركز، اولين وظيفه خود را در واقع در رفع قدرت سياسى يكجانبه دانسته و به منظور بناى سوسياليسم وارد مبارزه اى بى امان با اينگونه طرز تفكر ميشوند. زيرا استثمار انسان از انسان در نتيجه تسلط انسان  بر انسان بوده و اگر خواهان رفع اولى باشيم بايد دومى را از ميان برداريم. سنديكاليستها مخالف هر گونه خط و مرز دروغين و تقلبى ميباشند. ناسيوناليسم در واقع مذهب حكومتهاى مدرن بوده كه در پشت تبليغات ناسيوناليستى تسلط و قدرت سرمايه نهفته است. سنديكاليستها از نظر اصولى مخالف هر نوع فعاليت پارلمانى حتى در بهترين شرايط آزاد خود، هيچ دردى از اجتماى امروزى را مداوا نكرده و تنها سيستم دروغ و تحميق و رياكارى ميباشد. به زبان ديگر برده را مجبور ميكنند كه به برده گى خود مُهر قانونى بزند. ما تنها فرق انسانها را در طبيعت محلى آنها دانسته و خواهان استقلال براى هر گروه از مردم ميباشيم. مسائل خلقها و به خصوص احتياجات فرهنگى آنان به خودشان مربوط بوده و تنها ميتوانيم همبستگى و پشتيبانى خود را با آنها اعلام داريم.

سنديكاليستها به "عمل مستقيم" معتقد بوده و هر گونه فعاليت خلقهاى ديگر در جهت رفع انحصار و استثمار حكومتها را مورد پشتيبانى قرار ميدهند. وظيفه ما بالا بردن آگاهى توده ها و  انجام عمل مستقيم كه در اوج خود اعتصاب عمومى و اجتماعى به منظور رهائى از يوغ بردگى مُزدبگيرى و حكومت طبقاتى مدرن ميباشد. تمام مسائل گفته شده به منظور بررسى كامل و دقيق از سنديكاليسم و جنبش مربوط به آن است. در واقع معناى سنديكاليسم اهميت چندانى ندارد بلكه محتوى آن بايد تفهيم و روشن شود. به عنوان مثال كلمه "بلشويسم" كه امروزه باعث ترس و واهمه ى بسيارى در اُروپا " است معناى "اكثريت" را ميدهد.

در همين رابطه است كه كلمات ديگر مانند سوسياليسم و يا كمونيسم. كلمه سنديكاليسم معناى انجمن و اتحاديه را ميدهد، اما معناى ظاهرى ارزشى ندارد. اين ايده و تفكر است كه تعيين كننده يك جنبش و يا يك انجمن و اتحاديه ميباشد. اگر امروزه از سنديكا به بدى ياد ميشود دليلش آنست كه براى سرمايه دار خطرناك ميباشد. يك زمانى بود كه كلمه "مسيح" مورد تنفر بود و اگر ما اسم خود را " برادران مسيحى آزاد" هم ميگذاشتيم، همان رفتار با ما ميشد. نبايد تعصب در نام و كلمه ى بخصوصى داشت. حتى زمانى مجبور خواهيم بود كه نام خود را تغيير دهيم. جنبش ما در نهاد نه يك حركت ملى بلكه يك حركت بين المللى است. اگر امروز كلمه سنديكاليسم مورد نفرت است، در كشورهاى ديگر تحت اين نام سازمانهاى وسيع كارگرى مشغول به فعاليت هستند. چيزى كه باعث نزديكى ما با برداران آلمانى ميباشد، كلمه سنديكاليسم نيست. اين بيشتر براى آن دسته از رفقاست كه معتقدند از نظر علمى بايد از بكار بردن اين نام خوددارى ورزيد.

برگرديم به موضوع، در چند ماه پيش كه من در مجله "سنديكاليست" مقاله اى در مورد اصول جنبش سنديكائى منتشر كردم؛ روزنامه هاى كمونيستى بلافاصله به موضع گيرى در مقابل آن پرداختنند. روزنامه "كمونيست" نوشت: "معلوم نيست كه چطور نظريه اى كه سالها فراموش شده بود، دوباره موضوع روز شده در حاليكه سالها قبل ماركس نظريه فدارتيو باكونين را يكبار براى هميشه مطرود ساخته بود....." اما اين آدمهاى خوب نميدانند كه قدرت گرفتن سوسيال دموكراسى و سنديكاى مركزى و قدرت طلب بدليل شرايط بعد از جنگ بوده و به هـيچوجه تصميم نهائى نيست، بلكه تازه اول كار است.

 ما يك فاجعه خونين "جنگ جهانى اول" را پشت سر گذاشتيم اما فاجعه، به جای خود باقى است. جنگ به ما نشان ميدهد كه ثمره كوشش ساليان متمادى را ميتوان يكروزه از ميان برداشت. رهبران جنبش سوسيال دموكراسى نشان دادند كه ٥٠ سال با دروغ و كلك بنام "سوسياليسم علمى خلاف جهت كارگران قدم برداشتند. آنها نه تنها مانع بروز جنگ نشدند بلكه پشتيبان آنهم گرديدند. حالا كه يك دفعه قدرت حكومتى بدستشان افتاده، درمانده شده و قادر به پيش بردن امور نيستند. قدرتى كه ساليان سال تصاحب آنرا شعار داده و تبليغ ميكردند. اين مسئله، كارگران بسيارى را به فكر فرو برده وباعث آن شده كه عده زيادى از كارگران به دنبال احزاب و سنديكاهاى قدرتمدار نباشند. امروزه اين سنديكاليستها هستند كه روشن و بى پرده عقايدشان را ابراز ميدارند. كارگرى كه ٥٠ سال تحت تربيت سلسله مراتبى حزبى قرار داشته، قادر نيست ناگهانى تغييرى در افكارش بدهد. اما برشناختن، باعث تولد نطفه هاى جديدى در برخورد به مسائل و رُشد جريانات سياسى ميشود . در هر جنبش هسته سالم كه تنها اتكأ بر احتياجات توده وسيع را در بر دارد، بوجود مى آيد.

اما در مورد عضویت در احزاب باید بگوئیم که برای ما تنها سازمان ، سازمانی است که مبارزه اقتصادی می کند. حال رفیقی عضویت در یکی از احزاب موجود را هم دارد . آن ديگر مسئله خودش است اما سازمان ما با احزاب سياسى كارى ندارد. به زبان ديگر طبقه كارگر آلمان تا به حال فهميده است كه براى رسيدن به سوسياليسم بايد در احزاب اُرگانيزه شد. تعداد كمى از كارگران هستند كه جنبش سوسياليستى خارج از محدوده احزاب را ممكن و متصور هستند. اين نكته تقريباً در همه كشورها بچشم ميخورد كه استخوانبدى هر جنبش را سازمانهاى اقتصادى (سنديكا و غيره ....)  تشكيل ميدهند. اما رهبرى و شكل سياسى را احزاب در دست دارند. چنين ادعا ميشود كه جنبش اقتصادى قادر به مبارزه اساسى با سرمايه دارى نبوده و در نتيجه اين احزاب هستند كه بايد راه و روش و ايدئولوژى مبارزه را تعيين كنند. اما احزاب در واقع حرفى براى گفتن ندارند به جز "راه مبارزه پارلمانى" بنابرين احزاب براى به كرسى نشاندن نظريات منحرف خود و در راه قدرت گيرى در پارلمان هر نوع مبارزه اقتصادى را مردود و در جهت نابودى سازمانهاى سنديكائى و اقتصادى مى كوشند.آنها بايكوت اقتصادى، اعتصاب سراسرى ، عمل مستقيم ( نظير اشغال كارخانه....) را تلاشى در جهت جنبش كارگرى دانسته اما سر و كله زدن با نمايندگان بورژوازى را انقلابى ودر جهت توده ها ميدانند

اگر كمى به گذشته برگرديم مشاهده ميشود كه زمانى سوسياليستها اصولاً به احزاب معتقد نبودند. در واقع گروه هاى حزبى سياسى، ابزار مبارزه بورژوازى براى بدست گرفتن قدرت در انقلاب فرانسه و انگليس به سازماندهى اين چنين پرداخت و بدين ترتيب توانست قسمت اعظمى از قدرت حكومتى را از دست زمينداران و اشراف در آورند. اما از آنجائيكه اصولاً در فكر تغيير سيستم استثمار نبوده، تنها به تغيير شكلهاى ظاهرى استثمار پرداختند. انقلاب فرانسه استبدادى را نابود و شيوه پارلمان را جايگزين آن كرد.

 نمايندگان بورژوازى به خلق ميگفتند: " تو ديگر زير دست حكومت نيستى بلكه خود در حكومت شريكى . حق انتخابات عمومى اين امكان را به تو ميدهد كه حكومت دلخواه خود را انتخاب كنى". بدين ترتيب سيستم استثمار پارلمانى تولد وبوسيله آن سعى وتقلاى احزاب بورژوائى براى گرفتن قدرت، شروع گرديدند. بجاى يك پادشاه حالا ديگر سيستم پادشاهى منتها با ٣٠٠ كله بوجود آمده بود. بنابرين تمام اين كوششها با سوسياليسم نزديكى نداشت و از ريشه با يكديگر در تضاد بودند. آنهائيكه از ما به عنوان طرز تفكر بورژوائى نام ميبرند، در واقع وارثين بورژوازى هستند كه تنها تشنه قدرت و جانشينى بورژوازى ميباشند.

تكامل و رشد اولين جنبش سوسياليستى در اروپا درست نقطه مقابل اين تشبثات حزبى بود. مبارزين آن زمان بعد از انقلاب بزرگ به همين نتيجه رسيدند كه مشكلات اجتماعى را از طريق ديگرى به جز فعاليتهاى حزبى ميتوان از راه برداشت. طرفداران سن سيمون، فُوريه و گابه سعى كردند كه در مقابل سيستم سرمايه دارى راه عملهاى مبارزه را پيدا كنند. بدين جهت دست به عمل سوسياليسم تجربى زدند كه البته با مشكلات فراوانى و در نتيجه به شكست انجاميد. در فرانسه انجمن كارگرى سوسياليستها تا بوجود آمدن حكومت استبدادى لوئى بُناپارت سعى بدست آوردن تجربيات جديدى در اين مورد نمود. آنها به منظور مقابله با سرمايه دارى دست به تشكيل تعاونهاى مختلف در زمينه توليد و تقسيم زدند. بعضى از اين انجمنها تنها تعاونى نبوده بلكه خصلت سنديكائى داشته و به منظور رفاه اجتماعى كارگران ، فعاليت ميكرده است. ولى در همه حالتها اينگونه سازمانها در شكل اقتصادى خود ماندند و كاراكتر سياسى و حزبى يا گروهى را بخود نگرفتند.

همچنين در انگلستان نمونه چنين كوششهائى را ما مشاهده ميكنيم. در ابتدا تحت شرائط سخت زندگى و فشار سرمايه دارى انجمنهاى كارگرى بوجود آمد كه البته از تفكرات سوسياليستى بدور بود تا بالاخره به كمك رابرت اُون يكى از آغازگران سوسياليسم، سعى به پخش و اشاعه تفكر سوسياليستى در ميان كارگران وبهتر شدن شرائط زندگى و تغیير سازمانهاى اجتماعى در جهت سوسياليسم بود. در اسپانيا در سال ١٨٥٥ صد هزار كارگر كاتولونى دست به تظاهرات و اعتصاب زده و حكومت را مجبور به قبول خواسته ى خود كه شركت در حكومت بود، كردند. اين مبارزات با ابزار مبارزه اقتصادى قادر بدست آوردن حقوق سياسى گرديد.

 تشكيل " انترناسيونال بين المللی" در سال١٨٦٤ هم چيز ديگرى نبود بجر سازمان مبارزاتى اقتصادى كارگران در اورپا.در واقع انترناسيونال يك سنديكاى بزرگى بود كه به منظور از ميان برداشتن سيستم بردگى مُزدبگيرى ، وارد عمل شده بود. تفكراتى مانند اعتصاب سراسرى، شورائى و غيره در اين ميان نشو و نما يافت. اما بايد گفت كه در آلمان انترناسيونال طرفداران زيادى نداشت. در حاليكه در كشورهاى ديگر نظير فرانسه، سوئيس،اسپانيا،بلژيك و انگليس ميليونها نفر از كارگران عضو انترناسيونال بودند. در آلمان تنها ٢٠٠ نفر در آن عضو بودند. بالاخره هم مسئله پارلمان و سياست پارلمانى بود كه باعث شكاف و جدائى در ميان انترناسيونال گرديد. ماركس و انگلس در كنفرانس معروف لندن در سال ١٨٧١ سعى داشتند كه گروهها و فدراسيونهاى كشورى عضو انترناسيونال را مجبور به قبول اصل عمل پارلمان و به سخن ديگر انترناسيونال را تبديل به ماشين راى گيرى پارلمانى نمايند كه البته با مقاومت شديد كارگران در كشورهائى نظير اسپانيا، فرانسه، سوئيس، بلژيك و هـلند روبرو شدند. كارگران با رد كردن اين نظريه در مقابل ديكتاتورى شوراى عمومى انترناسيونال به اهـداف اوليه انترناسيونال وفادار ماندند.

2)

تمام اين مسائل به ما نشان ميدهـد كه دوره هاى اوليه جنبش كارگرى و سوسياليستى هـمه در نهاد خود اقتصادى بودند و هـمين كاراكتر اقتصادى آنها بود كه توانست رابطه با كارگران  كشوره هاى ديگر را فراهـم آورده كه بالاخره به تشكيل اینترناسيونال اول منتهى گرديد. باید تاکید کرد تا زماني اصول مبارزه اقتصادى مطرح بود از انشعاب و جدائى خبرى نبود اما به مجرد پديدار شدن ايدئولوژيها، دكترينها و تئوريهاى مختلف؛ صحبت از انشعاب و جدائى بالا گرفت. طبيعى است كه هـمبستگى كارگران يك هـمبستگى كليسائى نبوده و نميتواند باشد، اما شرايط زندگى و خواسته هاى مشترك كارگران، زمينه هـمبستگى عينى و طبيعى آنان را تشكيل ميداد. تازه بعد از اينكه تفكر بورژوائى گرفتن قدرت وارد سازمانهاى مبارزاتى اقتصادى شد، جنبش كارگرى پاره پاره و به جدائى انجاميد. اين نكته را نبايد فراموش كرد كه عنصر اقتصادى باعث هـمبستگى و روش پارلمانى سياسى باعث جدائى ميشود؛ اينرا نمى پذيريم كه گفته ميشود پس چرا سنديكا هاى مختلف كارگرى وجود دارد. وجود آنها بخاطر وجود احزاب و گروه هاى سياسى است كه تغذیه کننده اين سنديكا ها هـستند، مانند سنديكاى مسيحيان و سنديكاى أزاد و غيره...

احزاب چپى : ما سنديكاليستها را متهم ميكنند كه در واقع سوسياليست نبوده و خواهان از ميان بردن انحصارات خصوصى مالكيت نبوده و تنها مايل به تغییر شكل ظاهرى سرمايه دارى ميباشيم. اين تفكرات فقط در مغز مخالفين ما پرورانده ميشود زيرا آنهائيكه ادعا ميكنند سنديكاليستها فقط ميخواهند يك كارخانه براى خودشان توليد كند و به ديگران كارى نداشته باشد، بايد بدانند كه اين نوع سنديكا زائيده تفكرات انحرافى آنها است. سنديكاليستها معتقدترين و باوفاترين انسانها به كمونيسم ميباشند.

تمام سوسياليستهاى اوليه و آغازگران سوسياليسم مانند شارل فوريه كه معتقد به تقسيم ثروت بر مبناى سرمايه، كار و استعداد بودند، موفق به از  ميان بردن سيستم مٰزدبگيرى نشدند و بعدها تفكراتى نظير تفكرات پرودون هم نتوانست كارى از پيش ببرد. طبق اين نظر زمين چون ساخته كسى نيست متعلق به همه ميباشد و اشتراكى است ولى ابزار توليد و محصول كار چون ثمره كار انسانى است ميتواند در مالكيت انسانها باقى بماند و بعد از آن  و تحت تكامل و پيشرفت اینترناسيونال تفكر جديدى به ميان آمد كه معتقد بود نه تنها زمين بلكه ماشين، ابزار كار، كارخانه، وسائل حمل و نقل و غيره هم بايد بعنوان مالكيت عمومى تلقى گردد. مالكيت خصوصى فردى را تنها در محصول كار برسميت ميشناخت.

هواداران اين نظريه كسانى مانند ريكاردو، پرودون و ماركس بودند. آنها معتقد بودند كه ارزش يك كالا بر مبناى ساعات كار اجتماعى مورد احتياج براى ساختن آن كالا تعيين و به اين نتيجه رسيدند: "بهركس بايد به اندازه كارش مُزد پرداخت ". و بعدها متوجه شدند كه ساعت كار به هـيچ وجه معيار درستى براى تعيين ارزش نبوده زيرا ارزش فردى كار را اصولاً در نظر نميگيرد و بدين نظر رسيدند كه نه تنها زمين و وسائل توليد، بلكه محصول كار هم بايد بعنوان مالكيت عمومى تلقى شود. اين نظريه كه بعنوان كمونيست مدرن معروف شد، هوادارانى را مانند  كافيرو، گيوم، كروپتكين و ديگران را بدنبال خود داشت. آنها از مفهوم كمونيسم از ميان بردن كلى سيتم مزدبگيرى را درك و بر خلاف معتقدين به سوسياليسم دولتى و آتوريته پرست، اسم خود را كمونيسم آزاد و يا آنارشوكمونيسم خواندند. آنها معتقد بودند:"ا ز هر كس به اندازه استعدادش، به هر كس به اندازه احتياجش".

اين كمونيسم، پيشرفته ترين جنبشهاى سوسياليستى ميباشد. اين كاملاً بى معنى خواهد بود كه ما را متهم ميكنند به جاى انحصار مالكيت خصوصى، خواهان انحصار سنديكاليسم ميباشيم. ما معتقد هستيم زمين، ابزار توليد و محصول كار بايد به مالكيت اجتماعى در آمده نه اينكه به مالكيت گروهى ديگرى در آيد. اما توليد و مالكيت عمومى احتياج به برنامه ريزى و سازماندهى دارد. در اين مورد ما سنديكاليسم ها معتقد هستيم كه كنترل و برناهمه ريزى توليدات تنها وظيفه خود توليدكنندگان ميباشد، نه وظيفه كادرها و فعالين پر خرج ادارى. سنديكاليسم تفكرى است كه خواهان دگرگون كردن سازمانهاى اجتماعى از بالا به پائين، توسط خود كارگران است. 

دراينجا به مسئله سوسياليسم دولتى بر خورد كرده و نظرات خود را در اين مورد روشن ميكنيم. حكومت يك دستگاه مصنوعى كه اتفاقى بوجود آمده ، نيست بلكه جريانى است كه تحت فشارهاى اقتصادى و شرايط اجتماعى بوجود آمده و رشد كرده است. در قرون وسطى زمانيكه انحصار مالكيت و تقسيم طبقاتى شديدتر بود، لزوم دستگاهى براى سر و سامان دادن به اوضاع اقتصادى و رشد استثمار براى طبقات دارا و ثروتمند بوجود آمد. در واقع وظيفه اصلى حكومت كنترل و سامان دادن به اقتصاد و تشديد استثمار ميباشد. بين سبب وظيفه جنبش كارگرى نه تسخير قدرت و حكومت بلكه از ميان بردن آن است. در اينجا ماركسيستها و كمونيستهاى ماركس گرا ادعا ميكنند كه در اين مسئله با ما اختلافى ندارند، اما دوران گذارى احتياج است تا شرائط را براى ايجاد سوسياليسم آماده و بدين خاطر در دوران گذار حكومتى انقلابى بدين منظور لازم است تا از بالا به پائين شرايط سوسياليسم را آماده كند. اما اين آقايان فراموش ميكنند، سيستم حكومتى مركزيت طلب و از بالا به پائين وسلسله مراتبى ، به هـيچوجه از ميان نرفته بلكه در گرفتن قدرت و تشديد وجود خويش كوشش خواهد كرد.

اشكال ديگرى كه به ما سنديكاليستها مي گيرند اينست كه ما فدرآليست هستيم. البته طبق ادعاى آنها فدراليسم باعث شكاف در جنبش كارگرى ميشود و بايد طبق نظر آنان مركزيت طلب بود تا اتحاد و همبستگى كارگران حفظ شود. كمى بيشتر به اين مسئله دقت كنيم؛ همانطور كه گفتيم با بوجود آمدن دولت، سيستم مركزيت و سلسله مراتبى بوجود آمد. در حاليكه قبل از آن چنين سيستم و سازماندهى ناشناخته بود. سازمانها در آن زمان فدراتيو و در نهاد خود مستقل بودند. ما از يك سازمان اجتماعى نظير حزب يا غيره چه ميفهميم؟ درك ما از يك سازمان اجتماعى آنست كه از پائين به بالا رُشد كرده و براى خواستها و احتياجات انسانها قدم برداشته و فعاليت كند. اما سازمانهاى مصنوعى دولتى و از بالا به پائين برنامه ريزى شده اند كه خواسته عده اى محدود را به بخش وسيعى از جامعه تحميل ميكنند. در اينجاست كه تفاوت ماهوى سيستم مركزيت طلب  و سلسله مراتبى با فدراتيو روشن ميشود. تمام روابط بشرى از ابتدا و بعدها بازارهاى تعاونى و شوراهاى دهات و شهرها كه باعث شكفته شدن و رشد فرهـنگ و هـنر بشريت گرديد بر مبناى فدراتيو بنا گرديده بود . مردم در تمام فعاليتهاى اجتماعى ، فرهـنگى، اقتصادى بازار و تبادل كالا و غيره شركت مستقيم داشتند. سياست بازان حرفه اى و احزاب امروزى موجود نبودند و تازه بعد از بوجود آمدن دولت پا به عرصه ى وجود گذاشتند.

اين نوع سازماندهـى بر خلاف مغرضين، فرسوده و كهنه نشده بلكه به كمك زور و شمشير قدرتمندان آنزمان و قدرت دولتى از ميان رفت. حملات بربرها به شرق اروپا و نفوذ عربها به غرب اروپا، باعث ايجاد عظيم جنگى به منظور مقابله با متجاوزين شد كه البته هـمين دستگاه زمينه ايجاد حكومتهاى بعدى را فراهـم آورد. حكومت خواسته اى جز به كنترل در آوردن انسانها در هـمه ى زمينه هاى فكرى ، روحى، استعداد و ......... را ندارد. در واقع هـر فرد براى حكومت نقش يك چرخ و يا مهره را در مكانيسم عظيم حكومتى ايفأ ميكند. تفكر سلسله مراتبى و مركزيت پرستى باعث بردگى انسانها و اعمال قدرت از بالا به پائين ميباشد.

 سنتراليسم اشكال عمده ديگرى نيز دارد و آن اينكه بر خلاف فدراليسم كه هر كس جوابگوى مسائل بوده و اين خود زمينه تقسيم قدرت به هـمكارى بيشتر و تقويت روحيه همبستگى ميباشد. جوابگو و ضامن حل مسائل را نيز به انحصار خويش در آورده است. زمانيكه سربازى در جنگ شهرى را به آتش ميكشد و عده ى زيادى را به قتل ميرساند در واقع سرباز خود را مسئول و جوابگو نميداند زيرا كه او ابزار اعمال قدرت حكومت مركزى و يك ارگان اجرائى است. چرخى است كه براى حركت دستگاه حكومتى بكار گرفته شده است. وقتى جلاد با خونسردى كامل طناب دار را به گردن انسان مياندازد، بهيچوجه دچار ناراحتى وجدان نميشود.

در واقع اجراى اين امر چيزى نيست به غير از گرفتن حق مسئوليت و جوابگوئى در مقابل كردارشان. تمام صفات خوب انسانى مانند هـمبستگى با ديگر انسانها، جوابگو بودن در مقابل مسائل تحت حكومت مركزى از او گرفته شده و به يك آلت اجرائى تبديل ميگردد. و حالا وقتى به احزاب بر ميگرديم ميبينيم كه بر طبق همين روش افراد واعضا خود را تربيت ميكنند. اختلاف فقط بر سر قدرت است نه بر سر اصول . آنها ماهيتاً يكى هستند منتهى يكى در قدرت است و ديگرى تشنه ى گرفتن قدرت. مثالهاى تاريخى بسيار است. سنتراليسم يعنى تحميق كردن انسانها و شستشوى مغزى آنان. بزبان ديگر كشتن تعيين حق سرنوشت و خود اتكائى. حالا به ما ميگويند كه فدراليسم باعث پراكنده شدن نيروها گرديده و عمليات را احزاب انجام ميدهند.

راستى وحدت عمل چيست؟ در سنتراليسم؟ اين وحدت يك عده دست نشانده است. مانند تئاتر عروسكى كه متحدانه بر روى صحنه ميرقصند ولى در پشت پرده سر نخ را رهبران در دست دارند. وقتى نخ پاره شد عروسك نقش بر زمين ميشود. اما فدراليسم وحدت در عمل دارد. نه وحدت عروسكهاى تئاتر، بلكه وحدتى كه بر مبناى خواسته هاى مشترك، همبستگى و اعتقاد انسانها بوجود ميآيد. تنها شكل سازمانى است كه به نظر ما براى پيشبرد امر انقلاب و جنبش كارگرى ميتواند بوجود آيد.

 حكومت انسانها را تبديل به انيفورم پوشان ميكند، قدرت تفكر را از آنها ميگرد و بدين سبب كسانى را كه بر خلاف جهت حكومت قدم بر دارند، بعنوان خرابكار و شورشى به زندان و تيمارستانها روانه ميدارد و يا به قتل ميرساند. در اينجا بد نيست تا در مورد " ديكتاتورى پرولتاريا" مقدارى صحبت شود: تنها نميتوان به اتكا سخنان ماركس و انگلس اين اصطلاح را بكار برد، بدون آنكه مفهوم اصلى و خواسته ما از اين جريان روشن شود. خود ماركس هم در زمانهاى مختلف تفسيرهاى مختلفى در اين مورد ارائه داده است. اما مسئله اصلى آنستكه اصولاً اعتقاد به اصل ديكتاتورى هـيچگاه در خدمت سوسياليسم نميتواند قرار دادشته باشد. اين سوسياليستها نبودند كه مسئله ديكتاتورى پرولتاريا را طرح كردند (اولين بار اين اصطلاح توسط احزاب خرده بورژوازى ژاكوبينها و كسانى مانند كوتن و سن ژاست مطرح شد). سن ژاست مينويسد: "وظيفه اصلى قانون گذار آنستكه، قدرت عقلانى را از او سلب و آنها را در جهت فكرى مردان حكومتى پرورش دهند".

(3)

اولين سوسياليستهاى فرانسه از آنجائى كه از جنبش ژاكوبين بيرون آمده بودند، طبيعتاً در اين جهت فكرى قرار داشتند. بابوف و جنبش انقلابى او در واقع خواستار ديكتاتورى انقلابى در فرانسه، جهت يك كمونيست كشاورزى بود. جنبشهاى بعدى هم با وجود افرادى مانند باربس و بلانكى در رهبرى آن اين سنت را ادامه و ماركس وانگلس نظريات خود را در اينمورد، از آنان به عاريت گرفتند. بدين ترتيب تفكر "ديكتاتورى پرولتاريا" رشد و در مانيفست كمونيست تدوين گرديد. اما بعد از خيزش كمون پاريس به سال ١٨٧١ ماركس به نظر ديگرى رسيد. او مجبور به ارزش دادن به دستاوردهاى كمون پاريس شد، زيرا "جريان حكومتى را از بين بردند" اما اين تغییر نظر را كاملاً آزادانه و دلخواه انجام نداد. باكونين مينويسد: " دستآوردهاى كمون پاريس بقدرى كوبنده بود كه حتى ماركسيستها هم در مقابل آن سر تعظيم فرو آوردند؛ زيرا كه تمام نظريات آنان را به زباله دان انداخته بود، و بر خلاف منطق خود مجبور شدند تا برنامه انقلابى كمون را به عنوان اهداف خود قرار دهـند. اثرات انقلابى خيزش كمون پاريس، ماركسيستها را مجبور كرد كه بر خلاف خواسته قلبى و احساس خود ، آنرا بپذيرند و گرنه از طرف هـمه مورد لعن و سرزنش قرار ميگرفتند".

اما با اين وجود ماركس از كمون پاريس بعنوان پيش صحنه " ديكتاتورى  پرولتاريا" ياد ميكند. بدين ترتيب او در زمانهاى مختلف نظريات مختلفى در اين مورد ارائه ميدهـد. در "مانيفست كمونيست" از "ديكتاتورى پرولتاريا" به عنوان حكومت مركزى و انقلابى ياد ميكند كه قادر به اجراى سوسياليسم است، اما  در"جنگ داخلى" بخاطر از بين بردن "دولت" ، ارزش خاصى براى خيزش كمون پاريس قائل است.

 براى ما مسئله كاملاً روشن است. "ديكتاتورى پرولتاريا" يعنى قدرت گيرى حكومتى توسط حزبى خاص. اصولاً ديكتاتورى عبارتست از تسلط يك حزب و نه يك طبقه، بنابراين ما در اساس مخالف ديكتاتورى پرولتاريا هـستيم و به اين دليل ساده و روشن زيرا ما مخالف حكومت هـستيم. اگر منظور از اين اصطلاح ديكته كردن پرولتاريا به طبقات دارا و پايان تسلط آنها و گرفتن و اداره كردن تمام دستگاهـهاى حياتى جامعه بدست خود باشد؛ ما نه تنها مخالف نيستيم بلكه با تمام قوا و وسائل ممكن از آن دفاع خواهـيم كرد. چنين نظريه اى را اینترناسيونال فدراسيونهاى ضد آتوريته، هـنگام كنگره خود در سال ١٨٧٢ در سوئيس طى "برنامه سن ايمير" تصويب و مورد قبول قرار داد.

ما به عنوان مخالفين حكومت نميتوانيم پشتيبان الفاظى مانند "دولت انقلابى" باشيم. دولت هـميشه ارتجاعى است و هـر كس اين مسئله را مطرح ميكند، اصول انقلاب را نفهميده است. هـر وسيله اى براى كارى ساخته شده است. با ابزار آهـنگرى نميتوان دندان كشيد و با كلبتين داندانپزشكى نميتوان آهـنگرى كرد. بنابراين دولت كه اعمال عده اى بر توده هاى وسيع مردم است، نميتواند ارگان آزادى توده ها باشد. نه ديكته كردن از بالا، بلكه انجام آكسيونهاى انقلابى توده هاى كارگر است كه در راه آزادى قدم بر ميدارند. كسيكه خواهـان "ديكتاتورى پرولتاريا" و تبليغ دولت انقلابى را ميكند، در واقع در مقابل انقلاب اجتماعى قرار ميگيرد. ميان انقلاب اجتماعى و نابودى دولت و ديكتاتورى دولتى تفاوت ماهـوى و فاحش وجود دارد. راه سومى هـم نيست، حالا هـر كس كه ميخواهـد آزاد است و ميتواند انتخاب كند.

من بارها متذكر شده ام كه احزاب چپ در واقع سعى در دست گرفتن قدرت مبارزه اقتصادى را داشته و با اينكه شعار شورا و مبارزه ى شورائى را سر ميدهـند اما در اصل زمينه را براى نفوذ خود در شوراها آماده ميكنند، كه در اين اصل با نظريه شورائى متضاد است. نظريه شورائى به منظور مقابله در برابر سياستهاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى دولت بوجود آمده است. سِن سيمون در اينمورد چنين جمله بندى ميكند: "جائيكه هـنر حكومت كردن بر مردم جاى خود را به هـنر اداره اشيأ ميدهـد". اين تفكر با وجود آنكه توسط انقلاب روسيه مشهور شد، از مدتها قبل موجود و تجربه شده بود. بر خلاف جناح ضد آتوريته اینترناسيونال اول كه اين نظريه را مورد قبول داشت، كليه احزاب سياسى مخالف نظريه شورائى بودند. لنين رهـبر بلشويكهاى روسيه در سال ١٩٠٥ به شوراهاى سن پطرسبورگ. چنين جواب ميدهـد:"سيستم شورائى كهنه و فرسوده شده و حزب او نميتواند پشتيبان آن باشد".

اما امروزه شرايط، بلشويكها را مجبور كرده است كه طرفدار اين "روش قديمى و فرسوده" شوند. طبيعى است كه آنها در آينده سيستم شورائى را به دولت شورائى تبديل و روح بوركراسى خود را در آن ميدمند، مسائلى كه با تفكر شورائى هـيچ قرابتى ندارد (مترجم: روكر در سال ١٩١٩ سيستم روسيه امروزى را پيش بينى كرده بود). در كنگره اینترناسیونال در بازل سوئيس در سال ١٨٦٩ مسئله وظيفه تاريخى سنديكاها مطرح و مفصلاً مورد بحث و مشورت قرار گرفت. نظريه سوسيال دموكراتهاى آلمان كه وجود سنديكاها را تنها در چارچوب سيستم سرمايه دارى لازم ميدانستند، كاملاً رد شد. نظريه عمومى بر آن بود كه گروههاى مبارزاتى اقتصادى وظيفه ساختن سوسياليسم و اجتماعى كردن را در خود دارند.

باكونين و ديگران از طرف جناح چپ ضد آتوريته از سنديكا بعنوان هـسته اصلى سوسياليسم نام برده و بر خلاف طرفداران نظريه سوسياليسم دولتى بر ضرورت شوراهاى كارگرى اصرار ميورزيدند. حتى واژه شوراهاى كارگرى در آن زمان معمول و در كنگره هاى بعدى مورد استفاده قرار ميگرفت. اگر اين نظريه مدت طولانى مورد بحث قرار نگرفت و صحبتى از آن به ميان نيامد، به خاطر شكست كمون و جنبشهاى اسپانيا و ايتاليا و كشورهاى ديگر بود كه كارگران مجبور به عقب نشينى نسبتاً طولانى شدند.بعدها دوباره در جنبشهاى سنديكائى، تشكل شورائى شكل گرفت و در دستور كار روز قرار گرفت. شكل آن بدين ترتيب است: در هر شهر و محل، كارگران، سازمانها صنفى خود را بوجود مياورند. سنديكاى عمومى محل كه در بر گيرنده ى سازمانهاى صنفى كارگرى است در محل تشكيل ميشود. در واقع اين مركز كارگرى، محلى است براى تبليغ و تربيت سوسياليستى، تدارك اعتصاب و هـمبستگى عملى، ميباشد. هـر مركز كارگرى جزئى از فدراسيون كشورى و زمينه اصلى انجام آكسيونها و فعاليتهاى مشترك ميباشد.

شكل دوم تشكيلات سازمان صنعتى است. يعنى كه هر كارگر در حاليكه عضو سنديكاى محلى است از سوى ديگر عضو سنديكاى صنعتى شغل خود نيز بوده و بدين ترتيب با ديگر كارگران همكارش در سرتاسركشور هـمبستگى دارد. بدين صورت سازمانهاى كارگران فلز كار، چوبكار ،حمل ونقل و غيره بوجود ميآيد. بنابرين در آينده پيروزى اين سازمانها ميتواند، بنياد جامعه را تغيير و در راه اجتماعى كردن كوشش كنند. هـر مركز كارگرى در محل مسكونى و فعاليت خود، اداره ى خانه ها، تغذيه، پوشاك و ديگر مواد مصرفى را بدست ميگيرتد. از طرف ديگر دفتر آمار مركز كارگرى در تدوين كمبودها و موجودات كوشش كرده وبا كمك فدراسيون كشورى مراكز كارگرى، در رفع احتياجات و كمبودها و تقسيم وسائل موجود با ديگر مراكز كارگرى قدم بر ميدارند. بدين ترتيب زمينه توليد با برنامه ايجاد ميشود، در حاليكه مراكز كارگرى مسئله مصرف، مسكن  و خواروبار را حل ميكنند؛ سازمانهاى صنعتى مسئله توليد صنعتى را در دست گرفته و به پيش ميبرند.

بدين ترتيب اجتماعى كردن توليد و مصرف و تقسيم مواد از پايين به بالا، توسط خود توده كارگرى انجام ميگيرد و از جهت ديگر- بر خلاف تصور برخى از چپها كه مبلغ دولتی كردن صنعت و چيزهاى ديگر هـستند - با دولتى كردن ابزار توليد سوسياليسم بوجود نيامده بلكه سيستم سرمايه دارى دولتى كه يكى از بدترين اشكال استثمار انسانها ميباشد، بوجود خواهد آمد. بدين سبب ما سنديكاليستها خواهان اجتماعى كردن و آنهم از پايين به بالا توسط سنديكاها و ارگانهاى آنان يعنى مراكز كارگرى و فدراسيونهاى آنان و سازمانهاى صنعتى ميباشيم.

مسئله ديگركه بايد بيان شود اين است كه اجتماعى كردن توليد با بدست گرفتن توليد فرق ميكند. اجتماعى كردن به معناى تغيير و تبديل ريشه اى و اساسى در نظم سرمايه دارى است، اگر امروزه رفاه براى هـمه موجود نيست نه بخاطر ناتوانى ما است بلكه توليد در دست سرمايه دار بوده و او تعيين كننده و كنترل بر آن دارد. از طرف ديگر بايد رابطه ناسالم ما بين صنعت و كشاورزى و تضاد ما بين كار فكرى و كار جسمى را از ميان برداشت. مسئله بر اين نيست كه تنها توليد كنيم تا احتياجاتمان بر آورد شود، بلكه بايد كوشش در جهت ايجاد محيط كار و زندگى جديد، خلاقيت انسانها را بالا برده و كار را براى آنان با شوق و شعف هـمراه باشد. اين وظيفه ما است كه امروز زمينه چنين جامعه و تفكرى را به بحث و تفحص گذاشته و در گسترش و پويائى براى بدست آوردن راه حل آن بكوشيم. اين تنها راه تربيت سوسياليستى است. اين اشتباه ماركسيستها است كه نظريات ما را تخيلى خوانده و در اين جهت فكرى كوشش نمی كنند. سوسياليسم خود بخود بوجود نميآيد؛ جرقه اى نيست كه ناگهان تمام سيستم سرمايه دارى را نابود كند. نبايد تنها به شرايط اقتصادى بسنده كرد و منتظر روز موعود نشست. ما بايد خود را آماده كنيم تا جريانات اجتماعى ما را غافلگير نكند و فراموش نكنيم كه اراده ما لازم است تا چرخ زمان را بحركت در آورد.

 البته قابل تذكر است كه جنبش ما هم از عيب مبرا نيست. ٤٠ سال تربيت سوسيال دموكراسى هـر گونه نيروى خلاقه و استعداد و ابتكار عمل را از كارگران سلب كرده است. سوسياليسم تبديل به دگمى خشك شده است و روح حزب پرستى و كار حزبى، جنبشها را محصور كرده لذا هـر تفكر جديد محكوم به فنا است. جنبش سوسيال دموكراسى آلمان هـمان جناياتى را در مورد سوسياليسم كرد كه كليساى پاپ در مورد مسيحيت روا داشت. بدين جهت است كه جنبش ما امروزه با مشكلات بيشمارى روبرو است.

مسئله ديگر روسيه و انقلاب آن است كه آقايان ادعا ميكنند؛ در آنجا از سنديكا و جنبش سنديكائى خبرى نيست و تنها به ابتكار احزاب سياسى جريانات بوقوع پيوست و سازمانهاى كارخانه اى تحت نظر مستقيم دولت انجام وظيفه ميكند. اين آقايان از وقايع و رشد جريانات اطلاعى ندارند. در واقع اين سنديكاها و سازمانهاى مبارزاتى كارگران تدوين و به مرحله اجرا در آمد. بلشويكها قبل از گرفتن قدرت، در مقابل شوراهاى كارگرى واكنشى از خود نشان ندادند. اين آنارشيستها و سنديكاليستها بودند كه در شوراها وارد عمل موثر و موفق آميز شده بودند. اين رفقاى ما از سازمان گولوس تورودا بودند كه خود را آنارشوسنديكاليسم خوانده و خدمات زيادى در اين زمينه انجام دادند، بدون كمك نيروهاى انقلابى هـيچگاه بلشويكها قادر به تسخير قدرت در روسيه نبودند. و همان سنديكاى روسى است كه امروزه به دنبال  vie ouvriere* و ايجاد سنديكاى انقلابى بين المللى ميباشد.

 در روسيه اين احزاب نبودند، بلكه اين سنديكاهاى كارگرى بودند كه شرائط را براى سوسياليسم هـموار كردند. رشد سريع و عظيم نظام جمهورى شورائى روسيه هم نتيجه فعاليت توده هاى كارگرى است و نه ابتكارات خلاقه يك فرد يا افراد. اگر چه خدمات آنها بزرگ است اما دهـقانان روسى كه جمعيتى بيش از ١٢٨ ميليون نفر را تشكيل ميدهـد، نقش عمده اى در پيروزى انقلاب داشته اند. دهـقانى كه بيش از دو سوم زمينش را از او گرفته بودند و حال بعد از انقلاب صاحب دوباره آن شده ، ميداند كه در صورت پيروزى ضد انقلاب دوباره زمينش را ميگيرند. بنابرين با تمام امكانات وارد مبارزه عليه آنان شده است. اين دليل عمده اى است كه پيروزى انقلاب را عليه ضد انقلاب روشن ميسازد. دليلى كه متأسفانه از طرف خيلى ها ناديده انگاشته ميشود.

نظر ما در مورد حزب بلشويك درست مانند برخورد ما به ساير احزاب سوسياليستى است. ما با تمام قوا پشتيبان انقلاب روسيه در مبارزه اش عليه ضد انقلاب ميباشيم . اما نه به خاطر اينكه ما بلشويك هـستيم بلكه بدين دليل كه ما انقلابى هـستيم. وگرنه در موارد ديگر ما راه خود را ميرويم ، زيرا به اعتقادات خود سخت پايبند هـستيم. در ضمن اينرا هـم بگويم كه لنين كه هـميشه مخالف سنديكاليستها بود در آخرين كنگره اینترناسيونال در مسكو اعلام داشت كه سنديكاليستها مبارزين طبقاتى خوبى بوده و با آنها بايد هـمكارى كرد. ولى نظر ما در اين مورد همان است كه بارها اعلام داشته ايم زيرا كه هـنوز هـواداران بلشويكها در آلمان سرسختانه به مبارزه عليه سنديكاليستها ادامه ميدهـند.

آنها فكر ميكنند كه ورق برنده را زمين زده اند. زيرا طبق ادعاى آنان قدرت اقتصادى را نميتوان بدون قدرت سياسى در دست گرفت. اما اول بايد قدرت سياسى را تعريف كنيم . قدرت سياسى عبارتست ار ارتش، دستگاه پليس، دادگسترى و غيره. ولى نبايد فراموش كرد كه اين دستگاه ادارى تا زمانى پا برجاست كه طبقات دارا وسائل اقتصادى لازم را در دست دارند. در لحظه اى كه قدرت اقتصادى در دست كارگران در آيد،  ديگر تمام قدرت سياسى طبقات حاكم بى ارزش خواهـد بود. زمانيكه كارگران كارخانجات ، كارگاهـها و غيره را بزير اداره خود در آورند؛ طبيعى است كه دستگاه آدم كشى و كارخانه هاى تسليحاتى تعطيل و بدون فعاليت اين دستگاه، ابزار سركوب ضد انقلاب از دستشان رهـا خواهـد شد.  

هـدف ما تسخير قدرت نيست بلكه گرفتن زمين، كارخانه و كارگاه است. اين يكى از وظايف مهم سنديكاليستهاست كه اين تفكر را در ميان كارگران رواج دهـند. ما سنديكاليستها خلاف اتهام ديگران نه تنها خواهان شكاف و پراكندگى ميان كارگران نيستيم بلكه سعى در اتحاد عمل و ايجاد هـمبستگى وسيع و عمومى ميباشيم. درست بر خلاف روش كار احزاب سياسى پراكنده كه عمده فعاليت خود را به مبارزه عليه يكديگر  و ايجاد سنديكاى  مخصوص بخود و از اين طريق شكاف  در ميان كارگران بوجود مى آورند. نگاهى به فرانسه كنيم. قبل از اتحاد احزاب  سوسياليست، تعداد هشت يا نه گروه حزبى بود كه با شدت تمام عليه هـم فعاليت ميكردند. هـر حزبى هـم سنديكاى خود را بوجود آورده بود و بدينوسيله امكان فعاليت مشترك پرولتارياى فرانسه از ميان رفته بود. تا اينكه بالاخره كارگران بخود آمده و سياستمداران حرفه اى را از ميان خود بيرون كرده و سازمان مبارزاتى اقتصادى خود را پايه ريزى كردند. تا اينجا سعى كردم تا اصول و اساس نظريه ى سنديكاليسم را روشن كنم ، رد يا قبول آن. ديگر به عهده خود رفقا است. 

ختم كلام

سنديكاليستها به عمل مستقيم معتقد بوده و پشتيبان هـر گونه فعاليت و آكسيون خلقى كه در راه بر انداختن سيستم انحصار اقتصادى بوده كه در مقابل فعاليت سنديكائى قرار ميگيرد. وظيفه سنديكاليستها عبارتست از تربيت فرهـنگى توده ها و هـماهـنگ كردن فعاليت آنان در سنديكا ها و سازمانهاى مبارزاتى اقتصادى شان، به منظور انجام عمل مستقيم ( مانند اشغال  كارخانه، اعتصاب عمومى و ....) و رهـائى از يوغ سيستم مزدگيرى و حكومت مدرن طبقاتى ميباشند. ما آماده هـر گونه فعاليت مشترك با ديگر انقلابيون صادق به منظور مبارزه مشترك عليه ضد انقلاب ميباشيم اما هـيچگاه استقلال خود را از دست نميدهـيم.

رفيق كرون مطلبى را بيان داشت كه لازم است در اينجا به آن برخورد شود. او ميگوید كه توده ها را ميتوان بوسيله ديكتاتورى تربيت كرد. اين نظريه اى عجيب است. من بارها متذكر شده ام كه ديكتاتورى و تعليم و تربيت مثل آب و آتش است. ما مخالف هـر گونه تعليم  و تربيت خشونت آميز هـستيم، آموزش يعنى يادگيرى آزاد، آموزش يعنى اعتقاد. آموزش و پرورش مخالف هـر گونه ديكتاتورى است. انسانيت در آنجاست كه انسان آزاد و مستقل فكر كرده و عمل كند.

كرون ميگويد كه اعتصاب عمومى به تنهائى كافى نيست و بايد بدنبال تسخير قدرت سياسى بود هـمچنان كه در انقلاب روسيه بسال ١٩٠٥ صورت گرفت. من بايد بگويم از وقايعى كه اتفاق افتاده بخوبى اطلاع دارم. انقلاب ١٩٠٥ درست بخاطر وجود احزاب بود كه شكست خورد يعنى مسئله اى كه كرون به عنوان دليل عليه نظريات ما بكار ميبرد. انقلاب در آنجا تمام تشكيلات دولتى و ادارى را دست نخورده باقى گذاشت و خود بدنبال اداره آن بود. در نتيجه وقتى ضد انقلاب برگشت تمام دستگاه سركوب خلق دست نخورده دوباره در اختيارش قرار گرفت. بهترين دليل براى اثبات وجود احزاب و خرابكاريهايشان شورش دو ناو درياى سياه است. زمانيكه ملوانان كشتى پتمكين و  ديگر كشتى هاى جنگى شورش كرده و قدرت را بدست خود گرفتند، سر و كله آقايان حزبى پيدا شده و خواهان انجام فعاليت مشترك شدند و از آن لحظه بود كه دعواها و اتهامات شروع شد. هـر كس ديگرى را خائن ميخواند و در نتيجه يكى از بهترين فرصتها از دست رفت.

ماتاچنكو يكى از فعالين اصلى شورش بعدها در لندن جريان واقعه را براى ما تعريف كرد و به آنارشيستها پيوست. زيرا از احزاب بكلى سرخورده بود. درست در جائيكه سعى ميشود دستگاه قدرت دولتى پا بر جا بماند بدين تصور كه بعدها از آن استفاده شود؛ راه را براى ضد انقلاب هـموار و آماده خواهـد شد.

دهـقانان فرانسوى تمام مشكلات سيستم فئودال را نابود كردند، و بعدها كه ارتشهاى اروپا، فرانسه را تسخير كردند و حتى پادشاهى را هـم در پاريس انتخاب كردند اما هـيچگاه نتوانستند سيستم فئودالى را دوباره بازسازى كنند. كسيكه خواهـان برقرارى دستگاه ديكتاتورى دولتى است در واقع خدمت به ضد انقلاب ميكند. درست در هـمين جا است(آلمان) ، از آنجائى كه انقلاب سيستم اقتصادى و سياسى موجود را عوض نكرده است؛ طرفداران سلطنت با خوشحالى منتظر روز موعود نشسته اند.

كرون ميگويد: ديكتاتورى لازم است تا صنعتگران و كارشناسان سر كار خود بر گردند. در اينجا هـم انقلاب روسيه مثال خوبى است. هـيچ ديكتاتورى قادر نبود تا متخصصين و تكنسينها را سر كار خود بازگرداند. تا اينكه لنين قبول كرد حقوق در خواستى از طرف آنها، پرداخت و بدينوسيله آنان به سر كار خويش بازگشتنند. ديكتاتورى قادر به تغيير اعتقادات مردم نيست. نبايد فراموش كرد كه انقلاب تنها ابزار قدرت و اعمال خشونت نيست. انقلاب عبارت است از تولد دوباره يك خلق جهت اخلاقيات و فرهـنگ نوين و بدون تغييرات اساسى و زيربنائى انقلاب معنا و مفهوم ندارد. خشونت نه تنها عمل انقلابى نيست بلكه ارتجاعى نيز هست.

انقلاب نتيجه تغييرات عميق در تفكر انسانها و رسيدن به آگاهى جديد است ؛ نه قدرت مصنوعى اسلحه. كسانيكه معتقدند كه قادرند در مقابل اين مكانيسم  عظيم جنگى تنها مسلحانه وارد عمل گردند، در اشتباه هـستند. زيرا كه باعث خونريزى بى حاصل ميشوند. من مخالف خشونت هـستم زيرا كه مخالف دولتم. زيرا دولت تبلور خشونت سازمان يافته است. اما بايد اضافه كنم كه خشونت بعنوان وسيله اى دفاعى را رد نميكنم . اگر شرايط به ما تحميل شود بايد از خشونت استفاده كرد زيرا من مخالف خودكشى هـستم. اما دست بردن به اسلحه كودتاگرانه و در نتيجه امكان دادن به دشمن به منظور بوجود آوردن حمام خون، تاكتيكى است غلط كه هـيچگاه مورد پشتيبانى ما قرار نميگيرد. البته متأسفانه ما زياد ديده ايم، كسانى را كه حرفهاى بزرگ در مورد مبارزه مسلحانه زده اند اما در لحظه ى لازم ناپديد گشته و عمل را به ديگران واگذار كرده اند .

كرون ميگويد كه ما نبايد تنها به دنبال مبارزه اقتصادى بلكه بايد مبارزه سياسى را هـم دامن بزنيم. اين هـمان چيزى است كه ما هـم ميگويم. اما ما مخالف فعاليتهاى پارلمانى ميباشيم و گرنه هـر گونه مبارزه كه در خدمت هـمگان باشد مورد نظر ما نيز هـست. يك اعتصاب عمومى خودش يك مبارزه سياسى است و هـمچنين تبليغات ضد ميليتاريسم. سنديكا يعنى فعاليت سياسى. سنديكاليسم يك هـدف سياسى عمده را در جلوى خود قرار داده است. از بين بردن دولت، از ميان برداشتن تسلط انسان بر انسان و دستگاه بوروكراسى. كرون ادعا ميكندكه سنتراليسم در  حزب كمونيست از نوع ديگرى است. نه ! سنتراليسم، سنتراليسم است. بدين سبب است كه ما حتى مسائل مادى و دارائى خود را هـم مركزى نكرده و صندوق مركزى وجود ندارد. يك سنديكاليست ، فدراليست نيز هـست و من اضافه ميكنم يك انقلابى بايد فدراليست باشد. كسيكه خواهان سيستم دولتى موجود است آگاهانه يا نا آگاهانه در خدمت ارتجاع است. اگر ادعا ميشود كه توده ها ناآگاه، خودخواه بوده و به دنبال مسائل مادى ميباشند؛ بايد اينرا هـم گفت كه كسانيكه در رأس كار قرار دارند هـم از هـمين طايفه هـستند و بدين خاطر است كه ما خواهـان نابودى قدرتمدارى هـستيم. پایان

 

  * Johann Rudolf Rocker

 https://en.wikipedia.org/wiki/Rudolf_Rocker