تابستان کوتاه آنارشی

هانس مگنوس انسنبرگر*

داستانِ

زندگی و مرگ بوئناونتورا دوروتی*

ترجمه از متن آلمانی : مهدی مجتهدپور

 

پیش­درآمد

خاکسپاری

 

دیرگاه شب بود که خودروی حامل جنازه به بارسلون رسید. تمام روز باران باریده و خودروهایی که جنازه را مشایعت میکردند، همه گلآلود شده بودند. پارچه­ی قرمز و سیاه روی خودروی حامل جنازه نیز کثیف بود.

در ساختمان آنارشیستها که پیش از انقلاب محل اتاق صنایع و بازرگانی بارسلون بود، آماده سازی از روز قبل شروع، سالن ورودی برای تحویل گرفتن تابوت آماده و به طور معجزآسایی، همه چیز به موقع حاضر شده بود. تزئینات سادهای بکار رفته، هیچ اثری از هنر و عظمت در آن به چشم نمیخورد: دیوارها با پارچههای سیاه و سرخ پوشانده شده، سایهبانی به همان رنگ، یک شمعدان چندپایه و چند تاج گل، همین. کنار دو در جانبی که میبایست عزاداران از میان آنها عبور میکردند، به رسم اسپانیایی، دو تابلو قرار داده شد که روی آنها این جملات به چشم میخورد: «دوروتی شما را دعوت به ورود میکند» و «دوروتی از شما میخواهد که راه را ادامه دهید».

شبهنظامیان مسلح به حالت «پافنگ»، از تابوت پاسداری میکردند. سپس مردانی که از مادرید با تابوت آمده بودند، آن را به داخل سالن حمل کردند. هیچ کس به این فکر نیفتاد که دروازهی بزرگ سالن را برای آنان باز کند. حمل کنندگان تابوت ناچار بودند از میان در باریک جانبی عبور کنند. آنان باید به خود زحمت میدادند تا از میان جمعیت  انبوهی که مقابل در گرد آمده بود، راهی بگشایند. جلوی گالری سالن ورودی که بدون تزئین مانده بود، تماشاچیان گرد آمده بودند. توقع مردم از مراسم خیلی بالا بود، در حد یک نمایش تئاتر.  آنان سیگار میکشیدند، بعضی کلاه از سر بر میداشتند، برخی اصلا به آن فکر هم نمیکردند. همهمه و غوغا؛ شبهنظامیانی که از جبهه آمده بودند مورد استقبال همقطاران خود قرار میگرفتند. نگهبانان میکوشیدند جمعیت را به عقب برانند. این کار نیز بدون سروصدا صورت نمیگرفت. مردی که مسئول اجرای مراسم بود، مرتب فرمان میداد. یک نفر در اثر فشار جمعیت روی یکی از تاجهای گل افتاد. درحینی که درپوش تابوت گشوده میشد، یکی از حاملین آن داشت با دقت، پیپ خود را روشن میکرد.

صورت دوروتی زیر یک پنجرهی شیشهای قرار  داشت، روی یک ابریشم سفید، پیچیده در یک شال سفید که او را شبیه عربها می­ساخت.مراسم، غمانگیز و درعینحال، عجیب و غریب بود. مثل یکی از کارهای سیاهقلم «گویا». من آن را  همان گونه که دیدم تشریح میکنم زیرا به ما، چشم انداز به سوی آن پدیدهای میدهد که اسپانیا را به جنبش درآورد. مرگ در اسپانیا مثل یک دوست است، یک رفیق؛ کارگری که آدم از کارخانه یا مزرعه او را میشناسد. وقتی میآید، برایش کار مهمی نباید انجام داد. آدم رفقای خود را دوست دارد. البته کسی به سوی آنان شتاب نمیکند، اما آنها میتوانند هر وقت که خواستند، بیایند یا بروند. این شاید همان تقدیرگرایی قدیمی کارگران ساختمانی باشد که حالا دوباره زمینهای برای تجلی یافته، پس از آنکه قرنها در مراسم مذهبی کلیسای کاتولیک پنهان شده بود.

دوروتی یک دوست بود. دوستان زیادی داشت. به یک قهرمان ملی بدل گردید. او بسیار و به حق دوست داشته میشد و همهی کسانی که در این ساعت اینجا گرد آمدهاند، کمبود او را حس میکنند و گرایش شدیدی به سوی او دارند. و با این وجود میبینم که جز همسر فرانسویاش، تنها یک نفر است که میگرید. یک نظافتچی پیر که قبلا در این ساختمان کار میکرده، هنگامی که اینجا محل رفتوآمد صنعتگران و تجار بوده، و شاید هرگز هم دوروتی را ندیده. سایرین مرگ او را غمانگیز و فقدانش را غیرقابل جبران میدیدند، اما احساس خود را بدون هیچ نشانهی برونی، بروز میدادند. سکوت کردن، برداشتن کلاه از سر، خاموش کردن سیگارها، اینها برایشان همانقدر مهم جلوه میکرد که دست کشیدن روی صلیب یا پاشیدن آب مقدس.

در طول شب، هزاران نفر از مقابل تابوت دوروتی عبور کردند. آنان در صفهای طولانی زیر باران به انتظار ایستاده بودند. دوست آنان، رهبرشان مرده بود. من شهامت آن را ندارم که بگویم چه تعداد از آنان از روی احساس و چه تعداد از روی کنجکاوی به آنجا آمده بودند. اما میتوانم با اطمینان بگویم که یک حس در این میان برایشان بیگانه بود: ترس از مرگ.

خاکسپاری در ظهر روز بعد شروع شد. یک چیز از ابتدا کاملا مشخص بود: گلولهای که دوروتی با آن کشته شد، عمیقا بر قلب بارسلون نشست. چنین برآورد شده بود که یکچهارم جمعیت شهر، تابوت او را بدرقه خواهند کرد. جمعیتی که در کنار خیابان صف میکشیدند، مردمی که از پنجره و بالکن یا از بالای درختان نگاه میکردند در این محاسبه به شمار نیامده بودند. تمام احزاب و سندیکاها بدون درنظر گرفتن دیدگاههای سیاسی، اعضای خود را به شرکت در این مراسم فراخواندند. در کنار پرچم آنارشیستها، پرچم تمام گروههای ضدفاشیست اسپانیا برفراز جمعیت در اهتزاز بود. منظرهای باشکوه و عجیب؛ چرا که کسی این جمعیت را هدایت یا سازماندهی نمیکرد. هیچ نظمی نیز وجود نداشت. بلبشویی عجیب و غریب.

قرار بر این بود که مراسم، راس ساعت ده آغاز گردد. از یک ساعت پیش از آن، رسیدن به ساختمان کمیتهی محلی آنارشیستها غیرممکن شده بود. کسی به این فکر نیفتاد که مسیر حرکت مشایعین را باز نگاه دارد. شاغلین تمام کارخانجات بارسلون از هرسو آمده، در هم تداخل کرده، راه یکدیگر را بسته بودند. یک ستون سوارهنظام و یک واحد موتوری که میبایست جنازه را اسکورت میکردند، در میان جمعیت کاملا بلوکه شده و در میان صفوف کارگران گیر کرده بودند. همهجا خودروهای پوشیده در تاجهای گل به چشم میخورد که در میان جمعیت گیر کرده، نه راه به پیش داشتند و نه به پس. با تلاش و زحمت بسیار موفق شدند باریکه راهی برای وزیر بگشایند.

ساعت دهونیم، تابوت دوروتی، پوشیده در پرچم سیاه و سرخ، بر دوش شبهنظامیان یکان خودش، خانهی آنارشیستها را ترک کرد. مشتهای گره کردهی جمعیت به عنوان آخرین درود به هوا بلند شد. همه یکصدا سرود آنارشیستها را خواندند: «پسر خلق». لحظهی جنبش بزرگ بود. به دلایلی نامعلوم یا شاید از روی سهو، دو ارکستر به مراسم دعوت شده بودند، یکی خیلی آرام مینواخت و دیگری بسیار بلند. آنها موفق نشدند که با یکدیگر همآهنگ شوند. موتورسیکلتها میغریدند، خودروها شروع کردند به بوق زدن، افسران میلیشیا با سوتهای خود فرمان میدادند و حاملین تابوت، نمی­توانستند قدمی به پیش بردارند. یک «غیرممکن» مطلق. امکان نداشت کسی بتواند در این آشفتگی، ستونی را نظم دهد. هر دو ارکستر بار دیگر همان سرود را نواختند، چندبار دیگر. آنها تلاش برای همآهنگ شدن با یکدیگر را  وا نهادند. صداهایی شنیده میشد اما یک ملودی از آنها بازشناخته نمیشد. سرانجام ارکسترها ساکت شدند، مشتها تکان میخوردند و حالا تنها هیاهوی جمعیتی به گوش میآمد که تابوت دوروتی در میان آنها و بر دوش همقطارانش قرار گرفته بود. حداقل نیمساعت به طول انجامید تا در خیابان آنقدر راه باز شد که ستون بتواند به حرکت درآید. چندین ساعت زمان لازم بود تا آنها به میدان کاتالونیا که تنها در چندصد متری قرار داشت، برسند. افراد سوارهنظام هر یک به شیوهی خود میکوشیدند تا راهی باز کنند. نوازندهگان پراکنده در جمعیت، میکوشیدند گردهم آیند. خودروهایی که راه را گم کرده بودند، میکوشیدند با دنده عقب، راهی برای خویش بگشایند. خودروهای حامل تاج گل سعی داشتند از خیابانهای فرعی به هرشکل شده جایی در ستون عزاداران بیابند. هرکس تا آنجا که میتوانست بلند فریاد میزد.

نه، این نه خاکسپاری یک پادشاه، بل تشییع جنازهای بود که خلق، خود سازماندهی آن را برعهده داشت. نظم؟ ابدا؛ هرچیزی ناگهان اتفاق میافتاد. مراسم در اختیار وقایع پیشبینی نشده بود. به طور خلاصه، یک تشییعجنازهی آنارشیستی، و شکوه آن نیز در همین نهفته بود. شکل خاص خود را داشت اما عظمت، بیمانندی و ژرفای حزن خویش را هرگز از دست نداد.

در پای مجسمهی کریستف کلمب، نه چندان دور از جایی که بهترین دوست دوروتی جنگیده و  به خاک افتاده بود، ستون عزاداران توقف کرد. گارسیا الیور، تنها بازمانده­ی این سه رفیق به عنوان یک دوست، یک آنارشیست و به عنوان وزیر دادگستری جمهوری اسپانیا سخنرانی کرد. سپس کنسول روسیه، رشتهی سخن را بدست گرفت. وی سخنان خود را که به زبان کاتالونی ایراد کرده بود با شعار «مرگ بر فاشیسم» به پایان برد. آخرین سخنران، رئیس واحد عمومی بود که با «رفقا» شروع کرد و با ارائهی راه حلِ «به پیش» آن را به پایان برد. طبق برنامه، قرار بود مراسم تشییع در اینجا خاتمه پذیرد و تنها چند تن دوستان نزدیک دوروتی، خودروی حامل جنازه را تا گورستان بدرقه کنند. اما آشکار بود که انجام چنین برنامهای ممکن نیست. مردم متفرق نمیشدند. حتا تمامی گورستان را اشغال و راه را نیز مسدود کرده بودند. عبور از میان جمعیت، بسیار مشکل بود زیرا علاوه بر همهی مشکلات، خیابانهای گورستان نیز با هزاران تاج گل مسدود شده بودند.

شب از راه میرسید. دوباره باران آغاز به باریدن کرد و به زودی تبدیل به توفان شد و گورستان را به باتلاقی از گل و لای بدل نمود که تاجهای گل در آن غرق شدند. در آخرین لحظات تصمیم گرفته شد مراسم به تعویق بیفتد. سربازانی که تابوت را حمل میکردند بازگشتند و بار خود را در سالن گذاشتند. دوروتی سرانجام روز بعد به خاک سپرده شد. ه.ا. کامینسکی

نخستین فصل توضیحی

تاریخ به مثابه ذهنیت همگانی

«هیچ نویسندهای تصمیم نگرفته تاریخ زندگی خود را بنویسد، زیرا در اینصورت یک رومان ماجراجویانه از آب درمیآید». تنها ایلیا ارنبورگ بود که در سال 1931 چنین تصمیمی گرفت و آن زمانی بود که با بوئناونتورا دوروتی آشنا و بلافاصله دست به کار شد. آنچه را که تصور میکرد در مورد دوروتی میداند، در چند جمله قلمی کرد: «این کارگر فلز، از اوان جوانی برای انقلاب مبارزه کرد. در سنگرها به سر برد، بانک زد، بمبگذاری کرد، قاضی به گروگان گرفت. سه بار به مرگ محکوم شد: در اسپانیا، در شیلی و در آرژانتین. از زندانی به زندانی دیگر منتقل و از هشت کشور تبعید شد ...» و به همین منوال.

دوریگزینی از «رومان ماجراجویانه» آن ترسِ کهنِ «راوی» را برملا میکند؛ ترس از «دروغگو» خوانده شدن، آن هم درست در زمانی که دست از تخیل بازمیدارد و به نقل حقایق میپردازد. حداقل در این مورد توقع دارد که باورش کنند. در این رهگذر، این تصور برای خودش پیش میآید و در حین کار، خود را به آن متهم میکند: «کسی که یکبار دروغ گفت، دیگر او را باور ندارند، ولو حقیقت را بگوید». برای آنکه بتواند تاریخچهی دوروتی را روایت کند، باید خود را «راوی» جا بزند. به هرحال دوری گزینی از تخیلگرایی، سبب میشود که ضعف آگاهیهای وی در بارهی موضوع، پوشیده بماند و چنین است که نهایتا «داستانِ ممنوع» بدل میشود به بازتاب مبهم گپی خودمانی درون کافهای در اسپانیا.

اما او موفق نمیشود کاملا سکوت کرده، یا آنچه را به او منتقل شده زیر میز پنهان کند. شنیدههای او بر دانستههایش تاثیر میگذارند و او را به «راوی دست دوم» بدل میسازند. اما چه کسی نخست برای او حکایت کرد؟ ارنبورگ منبعی به دست نمیدهد. چند سطر مختصری که نوشته، کلاف سردرگمی است؛ تولید همگانی. ناشناختهها، بینامان در اینجا سخن میگویند: یک دهان مشترک. اما جمعبندِ همهی این ناشناختهها و گفتارهای متناقض بر روی هم محصولی به بار میآورد: از «حکایتها» یک «حکایت» به دست میآید. تاریخ از دیرزمان به همین شیوه منتقل شده، به عنوان افسانه، حماسه یا به عنوان رومان اشتراکی.

تاریخ به عنوان یک علم از زمانی وجود دارد که ما دیگر وابسته به سنتهای شفاهی نیستیم، از زمانی که «مدرک» وجود دارد: تبادل یادداشتها، متونِ قراردادها، صورتجلسات، نشر پروندهها. اما هیچکس تاریخِ مورخین را در حافظه ندارد. کراهت نسبت به آنان حسی است بنیادین؛ به نظر غلبهناپذیر میآید. هر کسی آن را از دوران تحصیل در خود دارد. برای عموم، تاریخ به مفهوم مجموعهای از «تواریخ» بوده و باقی خواهد ماند. این آن نکتهای است که باید به خاطر سپرد و ارزش آن را دارد که دوباره و همواره تکرار گردد: بازگویی. اینجا دیگر هیچ قهرمانی ترس اشتباه یا ابتذال به خود راه نمیدهد، به شرط آنکه خود را به نقل مبارزات گذشته منحصر و محدود سازد. همان ضعف همیشگی علم در برابر رنگیننامهها و شایعات. «من اینجا ایستادهام و جز این نمیتوانم» - «اما او از جای خود جنب میخورد». هیچ کار تحقیقی نمیتواند چنین جملهای را پاک کند؛ اثبات اینکه آنان در جنگ کشته نشدهاند، چیزی برعلیه خود آنها نیست. کمون پاریس و حمله به کاخ زمستانی، دانتون زیر گیوتین و تروتسکی در مکزیک: تخیل عمومی در این تصاویر بیش از هر علم و دانشی دخالت دارد. راهپیمایی بزرگ برای ما نهایتا آن چیزی است که از راهپیمایی بزرگ برای ما نقل میشود. تاریخ، تخیلی است که مواد خام  خود را از حقیقت میگیرد، اما یک تخیل آگاهانه نیست. علایقی که برمیانگیزد بستگی به علایق کسی دارد که آن را حکایت میکند و به شنونده نیز این امکان را میدهد که علایق خود و علایق دشمن را نیز بازشناسی و تدقیق کند. تحقیق علمی را که به نظر بیطرفانه میآید، ما ـشرمگینانهـ مدیون یک فرم هنری هستیم. ذهنیتِ ناب، نخست سایهای بر تاریخ میافکند. سپس آن را به صورت ذهنیت همگانی بیرون میدهد.

رومان دوروتی را باید چنین نگریست: نه به مثابه مجموعهای از مدارک و نه به عنوان گفتمان علمی. گسترهی روایتاش از محدودهی سیمای یک تن فراتر میرود. محیط اطراف خود را در بر میگیرد. محیطی که بدون شناخت آن، شناخت فرد، غیر ممکن خواهد بود. خود را با مبارزات او میشناساند. پدیدهای که جامعهی عصر او را میسازد و متقابلا تمام مباحثات، اظهارنظرها و کارکردهای او را روشن مینماید. تمام آنچه از دوروتی گزارش میشود از فیلتر شخصیتی خود او عبور کرده است. آنچه در زمان خود او دربارهاش نوشتهاند، خاطرات کسانی که از او سخن میگویند ـولو دشمنانشـ در این مورد چندان تعیین کننده نیست. اما بازگویی روایت، جای خود را دارد. روایت، از خود شخصیت فراتر میرود و مشکلات آن را باید اینگونه شناخت: موجودیت مردی باید بازسازی شود که سیوپنج سال پیش مرده و ماترک او منحصر است به: لباس زیر برای یک بار تعویض، دو قبضه تفنگ، یک دوربین و یک عینک آفتابی. همین. مجموعهی آثاری وجود ندارد و تعداد اظهارنظرهای مکتوب آن مرحوم نیز بسیار اندک و کمشمار است. زندگی او در عملکردهایش تجلی یافته و اینها نیز سیاسی و اغلب غیرقانونی بودهاند. هدف، یافتن ردپای او است که بدون این تلاشها برای یک نسل بعد، چیزی باقی نخواهد ماند؛ تماما از دست رفته، رنگپریده و گنگ و مبهم شده و تقریبا فراموش گشته­اند. اکنون تعداد اینها زیاد است، هرچند بسیار درهم ریخته. روایات و اسناد کتبی در آرشیوها و کتابخانهها مدفون شدهاند. اما یک روایت شفاهی نیز وجود دارد. خیلی از کسانی که متوفا را میشناختند هنوز زندهاند. باید آنها را یافت و مورد پرسش قرارشان داد. مواد خامی که از این راه گرد میآید، از چند وجه گمراه کننده خواهد بود: شکل و تون صدا، میمیک و وزن موضوع از یک سئوال شونده به دیگری. رومان به مثابه بوم نقاشی، هر گزارش و گفتار، مصاحبه و اعلامیه را به خود جلب میکند. رومان از نامهها، سفرنامهها، روایات، شبنامهها، مباحثات، بریدهی روزنامهها، خودبیوگرافیها، پلاکاردها و اعلانات تبلیغاتی تغذیه میکند. تضاد موجود در قالب آن، نشانگر شکافی است که توسط خود این مواد پر میشود. بازسازی، همچون پازلی است که قطعات آن بدون درز در کنار یکدیگر قرار نمیگیرند. درست در همین درزهای تصویر باید دقیق شد. شاید حقیقت در همین درزها نهفته باشد و بدین ترتیب ـبدون آن که راوی خواسته باشدـ کشف گردد.

آسانترین راه آن است که خود را ابله جا بزنیم و وانمود کنیم بر این باوریم که هر سطر این کتاب، یک سند است. اما این حرف پوچی است. ما کمتر با چنین دقتی به اثر نگاه میکنیم چرا که در اینصورت، اتوریتهی آن چیزی که سند وانمود میگردد، زیر انگشتانمان ذوب میشود. چه کسی حرف می­زند؟ به چه منظور؟ به خاطر چه کسی؟ چه چیزی را میخواهد بپوشاند؟ چه چیز را میخواهد اثبات کند؟ و، اصلا چه میزان آگاهی دارد؟ چه مدت فاصلهی زمانی بین حادثه و راوی وجود دارد ؟ چه چیزی را راوی فراموش کرده؟ و، آنچه را که می گوید از کجا میداند؟ آنچه را خود دیده بیان میکند یا آنچه را که فکر میکند دیده است؟ آیا آنچه را حکایت میکند، خود از دیگری شنیده؟ اینها سئوالاتی هستند که خیلی پیش میروند، خیلی زیاد و پاسخ به هرکدام از آنها سئوالات دیگری به دنبال میآورد. هر گامی در این راه، ما را از بازسازی دورتر کرده و به ویرانسازی تاریخ نزدیک میکند و در پایان، آنچه را میخواستهایم باز سازیم، نابود کردهایم. نه، زیر پرسش بردن منابع، شیوهای به سزا است و نباید با «نقد منابع» یکی انگاشته شود. هنوز «دروغ» لحظهای از حقیقت را در خود دارد و حقیقت که در جای وقایع غیرقابل تردید نشسته، میگذارد که کشفاش کنند، خود چیزی نمیگوید.

تیره شدن روایات و سوسو زدن ذهنیت عمومی، ریشه در منطق حرکت تاریخی دارد. این بیانِ زیباییشناسانهی تضاد آشتیناپذیر آن است.

کسی که این نکته را فرا گیرد، در جایگاه یک بازساز، نمیتواند چیز زیادی را ویران کند. او کسی نیست جز آخرین (یا آنگونه که ما میبینم، ماقبل آخرین) راوی در زنجیرهی راویانِ حکایتی که شاید بدین گونه و شاید به گونه­ای دیگر رخ داده و در روند بازگوییها به تاریخ بدل گشته است. مثل همه­ی کسانی که پیش از او عمل کردهاند، او نیز می­خواهد سلیقهای را به تجلی درآورد. بیطرف نیست، در حکایت دست میبرد و اولین دستبردش این است که او این حکایت و نه حکایتی دیگر را برگزیده. این، جستجو به منظور کاملسازی نیست. بازگوینده، مطالبی را کنار نهاده، معنی کرده، بریده و مونتاژکرده و از آن، یک مجموعه در فرم داستان خیالی درآورده که ساخت او است، از روی خواست قطعی و شاید هم ناخواسته، تنها او این حق را دارد که آن را به عنوان اثر خود برای دیگران باقی گذارد. بازسازنده، موفقیت خود را مدیون ناآگاهی­های خویش است. او هرگز با دوروتی آشنا نشد، آنجا نبود و چیزی بیش از دیگران نمیداند. حرف آخر را نیز او  نمی­زند. زیرا نفر بعدی که این حکایت را دستکاری خواهد کرد: از طریق حذف یا تایید، فراموشی یا پاسداشت، زیر میز انداختن یا بازگویی، این آخرین ـو موقتا آخرین­ـ راوی، خواننده خواهد بود. حتا آزادی عمل او نیز محدود است، زیرا آنچه در مییابد، مواد خالص نیست که بی هیچ قصدی جلوی او ریخته باشند: در یک حالت ناب عینی، لمس نشده به دست انسان. برعکس. تمام آنچه در اینجا قرار دارد، از میان دستهای بسیار عبور کرده و آثار استعمال را بر چهره دارد. این داستان بیش از یک بار نوشته شده، توسط بسیاری کسان، نه تنها توسط کسانی که نامشان در پایان کتاب آورده شده. خواننده نیز یکی از آنها است، آخرین کسی که این داستان را روایت میکند. «هیچ نویسندهای تصمیم نگرفته آن را بنویسد».

«1»

گویهای سرگردان

دومنظرهی شهر

لئون، اسقف نشین و مرکز استانی به همین نام، در ارتفاع 851 متری از سطح دریا برفراز تپهای در محل تلاقی دو رودخانهی «توریو» و «برنزگا» که از آنجا رود «لئون» را تشکیل میدهند قرار گرفته است. جمعیت آن در سال 1900 بالغ بر 15580 نفر بوده. این شهر در مسیر قطار سریعالسیر مادرید ـ اوویدو واقع گردیده است. محلهی قدیمی با کلیسای جامع و دیگر ساختمانهای متعلق به سدههای میانه که توسط باروی شهر محصور شدهاند با مرمتهایی که در نیمهی دوم قرن نوزدهم روی آنها صورت گرفت، چیزی از زیبایی خود را از دست نداده است. در همان زمان، بیرون از بارو، شهرک جدیدی برای سکونت شاغلین در کارخانجاتی چون، ذوبآهن، تعمیرگاه راهآهن، یک کارخانهی شیمیایی و یک دباغخانه که به تازهگی تاسیس شده بودند، بنا گردید.بدین ترتیب لئون تبدیل به شهری متشکل از دو قسمت گردید: یک بخش قدیمی مذهبی و یک بخش جدید صنعتی.         از دانشنامهی بریتانیکا        

 

محلهی «سنتا آنا» که دوروتی در آن متولد شده، متشکل است از خانههای کوچک قدیمی. یک محلهی کارگری. پدرش کارگر راهآهن بود و تقریبا تمام برادرانش نیز در همانجا کار کردند، مثل خود دوروتی.

فضای اجتماعی شهر به طور کامل تحت تاثیر کلیسا قرار داشت. هر ایده و اقدامی که مورد پسند روحانیت نبود، در نطفه خفه میشد. در یک کلام، لئون دژ کلیسا و دربار اسپانیا بود. کارخانجات صنعتی به ندرت یافت میشد و همهی ساکنین شهر یکدیگر را میشناختند. یک پادگان قوی، چند واحد از گارد شهری، چندین صومعه، یک کلیسای جامع، مقر اسقف، یک سمینار معلمین، یک آموزشگاه دامپزشکی و لایهی نیرومندی از پیشهوران که خواهان آرامش و انضباط بودند. همین. و این محیطی بود که هیچگونه خُلق و خوی متفاوتی را تاب نمیآورد. مهاجرت تنها راه حل بود. شخصی مثل دوروتی هرگز نمیتوانست در این شهر، جایگاهی برای خویش بیابد، حداقل در لئونِ دوران جوانی ما که حتا چند جمهوریخواهِ ولرم و بیخطر را نیز که آن هنگام پیدا شده بودند، به عنوان خرابکاران افراطی و عوامل آشوب مینگریست.  دیهگو آباد دو سنتیلان

دانستههای یک خواهر

 

1.       بوئناونتورا دوروتی در 14 جولای 1896 در لئون متولد شد.

2.       هفت برادر و یک خواهر داشت که از آنان امروز (1969) خواهر و دو برادرش زنده هستند.

3.       شغل: مکانیک.

4.       زندگینامه: در پنج سالگی وارد دبستانی در شهر لئون شد. همواره دانشآموز خوبی بود. باهوش، قدری باشهامت اما از نوع مثبت آن. یکشنبهها نیز به مدرسهی مذهبی لئون میرفت و از آنجا تشویقنامههای متعدد و یک دیپلم دریافت کرد که مادرم آنها را به دقت نگهداری میکرد.

5.       از 1910 تا 1911 در تعمیرگاه آقای ملشور مارتینز با حقوق 25 سانتیم در روز کار میکرد. به یاد میآورم که از پایین بودن دستمزد خود شکایت می­کرد، اما مادرم چنین نظری نداشت و میگفت که این مزد کافی است، چرا که تو اینجا کار به دردبخوری یاد میگیری و بعدها میتوانی روی پای خودت بایستی. در این ایام او به مدرسهی شبانه میرفت. ایام فراغت خود را اغلب به خواندن و یادگیری میپرداخت. پس از آن در  ریختهگری آقای آنتونیو میاخا به کار مشغول شد. در آنجا تا سال 1916 کار کرد. سپس یک دورهی آزمایشی را در کمپانی «راهآهن شمال اسپانیا» گذراند و در همان سال به عنوان مکانیک، استخدام شد. پس از اعتصاب 1917 اخراج شد. در این هنگام او اسپانیا را ترک و تا سال 1920 در پاریس زندگی کرد. پس از بازگشت، در مونتاژ و راهاندازی کارخانهی شستشوی ذغال سنگ در گودالهای «ماتالانا دو توریو» واقع در استان لئون، همکاری کرد. هنگامی که به سن سربازی رسید، بار دیگر در پاریس بود. نامش وارد لیست سربازان فراری شد و هنگام بازگشت به اسپانیا، بازداشت،  از آنجا که تنومند و قوی بود به واحد توپخانه اعزام، اما به دنبال پارهگی فتق، از خدمت معاف گردید.

6.       نکات مهم: جوانی او همچون میانسالیاش سرشار از ناملایمات و مشکلات، اما رابطهاش با خانواده بسیار عالی بود. مثلا به برادرانش میگفت که باید برای خود کاری واقعی دستوپا کنند و در مناقشات شرکت نکنند تا مادرشان زندگی آرامی داشته باشد. همواره مراقب مادرش بود، با تجلیل و احترام. هیچگاه در خانه از ایدئولوژی خود صحبت نمیکرد. من و مادرم همیشه مورد علاقه و احترام مردم شهر از هر موقع و مقامی بودیم، حتا پس از جنگ داخلی. پدرم کارگر راهآهن بود و در تعمیرگاه واگنها کار میکرد. وی در 1931 مرد.، مادرم در 91 سالگی در سال 1968 فوت کرد. پدرم نیز در شهر، مورد احترام بود. در دوران دیکتاتوری «پریمو دو ریوه­را» و هنگامی که آقای «رایموندو دل ریو» شهردار بود،پدرم معاونت انجمن محلی را برعهده داشت.   رزا دوروتی

7.                                                                                    

همکلاسیها

من و دوروتی از بچهگی با هم دوست بودیم، رفیق، برادر، میتوانید بفهمید؟ هنوز اولین دندانها را در دهان نداشتیم، هنوز به مدرسه نرفته بودیم. ما همسایه بودیم. مادر من خیلی زود مُرد، فکر کنم  هفت یا هشت ساله بودم  و از آن موقع، مادر دوروتی مراقبت مرا بر عهده گرفت. خانهی آنها برای من مثل خانهی خودمان بود.

همیشه به او میگفت: «پهپه ـآخر ما به او پهپه میگفتیم، پهپه دوروتیـ میگفت فلورینتو دیگه مامان نداره» شاید به همین دلیل بود که او مرا اینقدر دوست داشت. بیش از یک همبازی، بیشتر مثل یک برادر، من برای او مثل یک برادر بودم.

دوروتی در مدرسه خیلی خوب بود، خیلی کار میکرد. ما دیگر بزرگ شده بودیم و یک روز معلم، مادر دوروتی را خواست و به او گفت: «اینجا پسر شما دیگر چیزی یاد نمیگیرد. او زمان را از دست میدهد. اگر شما موافق باشید، من معتقدم که او توانایی بیشتری دارد. خیلی باهوش است».

اما او به دانشگاه نرفت، دوست داشت که کار بکند. از این گذشته اصلا میدانید ما چگونه بچههایی بودیم؟ ما مثل گویهای سرگردان بودیم. همسایهها میگفتند هیچ امیدی به این دوتا نیست، از اینها چیزی در نمیآید، اینها هیولاهای کوچک هستند، خلافکارند.

چرا اینطور میگفتند؟ برای اینکه ما همیشه به باغ میوه دستبرد میزدیم، مخصوصا دوروتی، همیشه میخواست تمام موجودی باغ را بین همه تقسیم کند. تا اینکه یکبار باغداری که یک باغ بزرگ در لئون دارد، مچمان را گرفت و داد زد: «هی! تو اونجا» آخر ما را میشناخت «هی تو اونجا! زود بزن به چاک» و دوروتی خطاب به من گفت: «این پیری رو ببین» و صاحب باغ: «گوشاتون کره؟» و دوروتی: «نه» و او: «دِ یالا!» و دوروتی جواب داد: «عجلهای نداریم» صاحب باغ گفت: «این باغِ منه» و دوروتی پرسید: «و باغ من کجاس؟ چرا من باغ ندارم؟» باغدار گفت: «الآن میام با اردنگی میاندازمتون بیرون» و دوروتی گفت: «امتحان کن، اونوقت میبینیم» اینجوری ما میوه میآوردیم، من و دوروتی و چند نفر دیگر. بیشترش را هم میبخشیدیم. خیلی لذتبخش بود. دوروتی هیچ چیز برای خودش نگاه نمیداشت. تمام آن را میبخشید.

قبل از اینکه در راهآهن استخدام شود دوروتی در چند تعمیرگاه در لئون کار کرده بود، در چهارده سالگی، در کارخانهی «مایاس» و در آنجا با کارگرانی اهل آستوریا آشنا شد. آنها تعریف میکردند که در سندیکا چه میگذرد و دوروتی نیز با دقت گوش میداد، چرا که او بیعدالتی را میشناخت. این کارگران از راههای دور میآمدند، از آستوریا و اگر میخواستند که در پایان هفته یکبار با خانوادهی خود سر میز بنشینند، ناچار بودند پای پیاده به خانه باز گردند. فلورنتینو مونروی 

اعتصاب عمومی 

آنگاه اعتصاب عمومی 1917 فرارسید. تمام اسپانیا در اعتصاب بود و خبرهایی هم به ما رسید. ما عضو سندیکای سوسیالیستی لئون بودیم. سندیکای دیگری در آن زمان وجود نداشت. درضمن ما اولین کسانی بودیم که هوای تازهای وارد سندیکا کردیم تا کاملا خفه نشود. آنها میگفتند که فقط با رای گیری میتوان اوضاع را بهبود بخشید. ما میگفتیم که این ممکن نیست و باید دست به اقدامات دیگری زد.

وقتی که اعتصاب 1917 رسید، ما تازه نوزده سال داشتیم. خشونت طلب؟ اصلا این یک اعتصاب خشونتطلبانه بود؟ ما تظاهر به خشونت میکردیم. رژیم، ارتش را به سروقت ما فرستاد. فراخوانِ اعتصاب، شبانه صادر و از نیمه شب، اعتصاب شروع شد. همه جا گارد دولتی مستقر شده بود تا کارگران را هنگام خروج از کارخانه، دچار ترس و وحشت کنند. اما ما قبلا با هم قرارمان را گذاشته بودیم. تصمیم گرفته بودیم نگذاریم که اعتصاب در شن فرو رود. چند اسلحه هم داشتیم، نه چندان زیاد، اما آنقدر بود که بتوانیم در دل سربازان، ترس ایجاد کنیم. آنها راهآهن را اشغال کرده بودند. اگر شما از سوی شهر بیایید، راهآهن در سوی دیگر رودخانه قرار دارد. هوا تاریک شده بود، و ما برق لباسهای سربازان را میدیدیم؛ و ناگهان شروع شد: بنگ! بینگ – بانگ، بینگ – بانگ. تقریبا مثل یک جنگ کوچک بود. خوشمان میآمد.

چیزی نگذشت که گارد، بالای سر ما بود. با چند هفتتیر بنجل، بیش از این هم مقدور نبود. ما چند تا از دکلهای برق فشارقوی را در وسط شهر برگزیدیم. دکلها بلند و در میان درختان قرار گرفته بودند. جیبها و داخل کلاههایمان را پر از سنگ کردیم و از دکلها بالا رفتیم و از آنجا کلهی پلیسها را نشانه میگرفتیم.

پلیسها دیوانه شده بودند زیرا نمیتوانستند بفهمند که سنگها از کجا میبارند. سنگها در تاریکی به کف پیادهرو میخوردند و صدا میکردند. پلیسها وحشیانه با اسب به میان جمعیت تاختند اما نتوانستند ما را پیدا کنند.

چیز زیادی نبود، اما خوب بود، زیرا مردم دریافتند که بامبارزهی منفعلانه چیزی به دست نمیآورند و کمکم شور انقلابی در آنان بیدار شد که بعدها توسط CNT در سراسر کشور گسترش یافت. .      

بدیهی است کسی که این درگیریها را رهبری میکرد دوروتی بود.   فلورنتینو مونروی

سندیکاها

به سبب اعتصابات 1917، سندیکای کارگران راهآهن تشکیلاتی را به راهانداخت که توسط سوسیالدمکراتها سرهمبندی شده و هدایت میگردید و اقدام به اخراج دوروتی و چند تن از دوستانش نمود.

اینها واژهی اعتصاب را گرفته و با شور و شوق جوانی خود آن را دنبال کرده بودند؛ بدون آن که بدانند که کل ماجرا حیلهی سرکردگان و دمکلفتها بود. «لارگو کابالهرو»، «بستیرو»، «آنجیانو» و «سابوریت» رهبران سوسیالدمکراتها به اعتصابات دامن زدند تنها برای آنکه بتوانند جنبش کارگری را در کنترل خود درآورند.

این روش پَست و کمدیِ تعقیب جزایی آنان، نه تنها باعث گردید که دمکلفتها در پارلمان صاحب کرسی نمایندگی شوند، بلکه به آنان کمک کرد تا سندیکای کارگران راهآهن را از اعضای آنارشیست آن پاکسازی کنند. آنارشیستها در نشست خود تاکتیکهای اصلاحطلبانه و سلطهی حزب سوسیالدمکرات را بر سندیکا، قویا رد کرده، برای جهتگیری انقلابی سندیکا مبارزه کردند.

در میان آنان، دوروتی چهرهای شورشیتر و نظامیگراتر بود. او و رفقایش از تسلیم در مقابل کارفرمایان خودداری کردند، برعکس، آنان نیز مانند بسیاری گروههای دیگر، دست به خرابکاری در ابعاد گسترده زدند. لکوموتیوها به آتش کشیده شدند، ریلها تخریب شدند، کاغذها و مجلات طعمهی حریق شدند و از این قبیل. این تاکتیک نتایج چشمگیری به بار آورد و بسیاری از کارگران بدان مبادرت کردند. اما درحینی که خرابکاری درحال گسترش بود، سوسیالیستها تصمیم گرفتند که به اعتصاب خاتمه دهند.

بسیاری از سازماندهندگان اعتصاب ازجمله دوروتی، شغل خود را از دست دادند. «اتحادیهی آنارشیستیِ سندیکاهای اسپانیا» تازه شروع به رشد کرده بود. بخش بزرگی از پرولتاریای اسپانیا از آن حمایت کرده یا به آن میپیوست. دوروتی به منطقهی آزاد آسوریا رفت، بزرگترین پایگاه سوسیالیستها، و درآنجا در مقابل سندیکالیستهای خنثی و رفرمیست، برای یک سندیکای آنارشیست با خط و مشی CNT به مبارزه پرداخت. نامش در لیست سیاه قرار گرفت، باز کار خود را از دست داد و باز به فرانسه گریخت. و. د رول

                                                                                 

 من به آسکازو و دوروتی، اصول ابتدایی آنارشیسم را یاد دادم. اولین بار که دوروتی را دیدم به نظرم خیلی ترسو آمد. هنوز ایدهی خاصی نداشت. او از لئون آمد و عضو اتحادیهی ما در «سن سباستین» شد. از ما خواست که به عنوان مکانیک کاری به او بدهیم و ما نیز او را به کارخانهای فرستادیم. چند روز بعد آمد و شکایت کرد که سندیکای آنجا جرات نمیکند در برابر کارفرما، بایستد. او میخواست که اگر سندیکا اجازه بدهد، شخصا این کار را بر عهده بگیرد. سندیکا موافق نبود چرا که به دلیل ضعفهایش نه میخواست و نه میتوانست دست به کاری بزند و به دوروتی نیز اخطار داد که خود را قربانی نکند. به دنبال آن دوروتی کارش را ترک کرد. در «سنسباستین» کوشید تا نظریات ما را ـولو به طور احساسیـ به عنوان ایدئولوژی خود بپذیرد. این آغاز کار دوروتی بود. مانوئل بوئناکازا                                                                                             

نخستین تبعید

سپس او به پاریس رفت و در آنجا به عنوان کارگر مونتاژ، مشغول به کار شد. فکر میکنم اسم کارخانه «برلیت» یا «برهگوت» بود. او تنها نبود، چندتن از رفقای اهل لئون همراه او بودند، مخصوصا یکی که ما اسمش را «برادر بامزه» گذاشته بودیم و بعدها فاشیستها او را کشتند. آنها در فرانسه بسیار آموختند. هنگامی که به اسپانیا بازگشتند، جنگ طبقاتی را از «الف» تا «یا» به دقت میشناختند. دوروتی آن را خیلی پسندیده بود، باب ذوق و سلیقهی او و دیدگاهش نسبت به آینده بود. دوروتی آنجا در کنار آنارکوـسندیکالیستها به مدرسه میرفت. فلورنتینو مونروی                   

 

در پاریس، سه سال به عنوان مکانیک کار کرد. دوستان اسپانیاییاش او را در جریان اخبار و رویدادهای کشور قرار میدادند و مرتب به او گزارش میدادند: که حالا CNT بیش از یک میلیون عضو دارد؛ که یک جنبش جمهوریخواهی در حال شکلگیری است؛ که خیلیها خواهان سقوط سلطنت هستند؛ که رژیم و سرمایهداران، گروهی هفتتیرکش و آدمکش را اجیر کردهاند تا رهبران آنارشیستها، CNT و جمهوریخواهان چپگرا را از سر راه بردارند و ...

این خبرها، دوروتی انقلابی را آرام نمیگذاشتند، او مخفیانه به اسپانیا بازگشت. در «سنسباستین» به گروههای مبارز آنارشیستی پیوست که خود را برای عملیاتی علیه سلطنتطلبها آماده میکردند. در آنجا همچنین با فرانسیسکو آسکازو، گرگوریو خوور و گارسیا الیور ملاقات نمودآلهخاندرو خیلابرت          

مستر دیویس با میخک سفید

این خاطره از دوروتی مرا هرگز رها نکرده که چگونه ـفکر کنم سال 1920 بودـ به «ماتالانا دل توریو» که در شمال استان لئون قرار دارد آمد. آنجا به عنوان مکانیک در کمپانی «مینهرا آنجلو – هیسپانا» به کار مشغول شد. آن زمان در این دهکدهی کوچک که در دل کوهستان قرار گرفته، یک جنبش سازمانیافتهی کارگری وجود داشت که توسط سوسیالیستها رهبری میشد. آمدن او درست همزمان شد با وقوع یک اعتصاب کارگری و دوروتی به عضویت کمیتهی اعتصاب برگزیده شد.

من دست در دست پدرم که یک آنارشیست بود و کارگران را به شیوهی خود رهبری میکرد، وارد ده شدیم. او از دیواری بالا رفت و برای کارگران به سخنرانی پرداخت. سپس کارگران تصمیم گرفتند که دستهجمعی به دفتر کارخانه رفته و با مدیر آن گفتگو کنند. هنگامی که جمع کارگران به دفتر معدن رسید، مدیر که یک انگلیسی فکر میکنم به نام مستر دیویس بود، از پذیرفتن نمایندگان آنها امتناع ورزید.

مستر دیویس مرد ظریفی بود که همیشه خیلی شیک میپوشید و یک میخک سفید در جا دکمهی لباسش قرار میداد. خیلی ضعیف بود و تصور میکنم به سل نیز مبتلا بود. چیزهایی راجع به دوروتی شنیده و شاید میترسید؛ به هرحال به نگهبانان سپرده بود بگویند که برای ملاقات، وقت ندارد.

دوروتی جلو رفت و به نگهبانی که مسلح هم بود گفت: «به مستر دیویس سلام گرم منو برسون و بگو اگه همین الآن بیرون نیاد، من میام تو و اونوقت ایشون از پنجره میپره وسط خیابون و با ما ملاقات میکنه». چیزی نگذشت که مستر دیویس جلوی در ظاهر شد و نمایندگان کارگران را با احترام به داخل دعوت کرد. در آنجا بحثی طولانی درگرفت. با خواستهای کارگران توافق شد، اعتصاب با پیروزی خاتمه یافت. چند روز بعد، پلیس آمد با حکم بازداشتِ دوروتی، اما او از کوهها گذشته بود. آلهخاندرو خیلابرت

 دینامیت

روحیهی ناآرام او، کنجکاویاش و علاقهای که به درگیری داشت، او را به سوی «کورونا»، «بیلبائو»، «سنتاندر» و بسیاری شهرهای شمالی دیگر کشاند. در یکی از بازگشتهایش، در اطراف اتاق ارزان قیمتی که در آن زندگی میکرد، متوجه تحرکات مشکوکی شد. پلیس خانه را محاصره کرده بود، و دوروتی از آنجا دور شد. احتیاط او به جا بود زیرا به تازهگی «قانون مبارزه با فراریان»  به تصویب رسیده و برای بسیاری از کارگران به بهای جانشان تمام شده بود.

در سنسباستین ساختمان بسیار باشکوهی به نام «گران کوورسال» که قرار بود به عنوان کاباره و کازینو از آن استفاده شود بنا گردیده و مراسم افتتاح آن تدارک دیده میشد. قرار بود زوج سلطنتی و گروهی از اشراف و درباریان که تابستان را در سن سباستین میگذراندند، در این مراسم شرکت کنند. پلیس تونلی را کشف کرد که به فونداسیون این ساختمان منتهی میشد و فورا انگشت اتهام به سوی آنارشیستها نشانه رفت که گویا میخواستهاند در روز افتتاح و هنگام حضور زوج سلطنتی و وزرا و اشراف، ساختمان را منفجر کنند.

برای پلیس هیچ گاه مشکل نبوده که برای قربانیان خود پاپوشی تدارک دیده و آنان را به جنایتی متهم کند. در این مورد آنان دوروتی و دو تن از دوستانش را که به عنوان کارگر در ساختمان کازینو کار میکردند، مورد ظن قرار دادند. پلیس این سه تن را متهم کرد که شبانه تونل را کندهاند: دوروتی که مکانیک بود، دستگاه حفاری را سرهم کرده و مقدار زیادی دینامیت از معادن آستوریا و بیلبائو که در آنها دوستان زیادی داشت، تهیه نموده است. دو رفیق او به نامهای «جورجیو سوبرویهلا» و «تئودورو آرارته» در مادرید توسط پلیس کشته شدند. دوروتی توانست به پاریس بگریزد. دولت اسپانیا خواستار  بازگرداندن او شد، البته در صورت یافتن. تمام اتهامات بعدی نیز از همینجا ریشه گرفت. کوشیدند که او را یک جنایتکار پست معرفی کنند. این اتهامات گسترش نیز یافت، زیرا علیرغم همهی این تعقیبها، وی همچنان به کار انقلابی خود ادامه میداد. و. د رول ..                         

 

Hans Magnus Enzensberger*

Buenaventura Durruti Dumange *

در یک روز اکتبر سال 1868 یک ایتالیایی به نام ژوزف فانلی وارد مادرید شد. او یک مهندس بود. حدود چهل سال سن، ریشی سیاه و انبوه، چشمانی نافذ و براق و اندامی درشت داشت که قاطعیت از آن نمایان بود. به محض ورود، سراغ آدرسی را گرفت که در دفترچهی خود یادداشت کرده بود: کافهای که وی در آن با جمع کوچکی از کارگران ملاقات کرد. بسیاری از آنان، کارگر چاپخانههای مخفی پایتخت اسپانیا بودند.

«صدای او طنینی آهنین داشت و لحن گفتارش با آنچه که در پی توضیحش بود، کاملا همآهنگی میکرد. هنگامی که از خودکامگی و استثمار حرف میزد صدایی خشمگین و تهدیدآمیز داشت و آنگاه که از دردها و فشارها سخن میگفت، نوای حزن و اندوه و تهییج از کلامش هویدا بود. جالب اینجا است که او اسپانیایی بلد نبود، یا به فرانسه سخن میگفت که برخی از ما چیزهایی از آن میفهمیدیم و یا به ایتالیایی که به سبب شباهتش به اسپانیولی، برای اغلب ما قابل درک بود. هنگامی که او به سخنان خود خاتمه داد، ما دچار هیجان و اشتیاق بیحدی شده بودیم». سیودو سال بعد از آن روز، آنزلمو لورنزو، یکی از نخستین آنارشیستهای اسپانیا، میتواند کلمات «فانلی» آن رسول ایتالیایی را برای ما بازگو کند و ترسی را بیاد آورد که پشتش را لرزاند هنگامی که وی فریاد زد: «چه ناگوار! چه وحشتناک».

«سه یا چهار شب، فانلی برای ما تبلیغ کرد. چه هنگام قدم زدن و چه درون کافه. وی همچنین شمهای از برنامههای اتحاد سوسیالیستهای دمکرات و چند فراز از سخنان باکونین را برای ما بازگو کرد. پیش از آنکه ترک­مان کند، خواست که با او یک عکس دستهجمعی بگیریم به طوری که او در وسط نشسته باشد».

قبل از آنکه فانلی، این مأمور مخفی، به اسپانیا سفر کند، کسی چیزی در مورد چنین تشکیلاتی نشنیده بود: انجمن بینالمللی کارگران. فانلی یکی از هواداران باکونین بود. وی به جناح «ضد اتوریته»ی انترناسیونال اول تعلق داشت. موفقیت این آموزهی انقلابی، ناگهانی و شورانگیز بود و به سرعت در بین کارگران صنعتی و کشاورزی در غرب و جنوب اسپانیا همچون آتشی در نیستان، گسترش یافت. در همان نخستین کنگره در سال 1870 جنبش کارگران اسپانیا به نفع باکونین و علیه مارکس موضع گرفت و دو سال بعد تعداد شرکت کنندگان در نشست «کوردوبا» به 4500 عضو فعال بالغ گردید. قیام دهقانی 1873 که سراسر اندلس را در بر گرفت، به وضوح از سوی آنارشیستها رهبری میگردید. اسپانیا تنها کشور جهان است که در آن نظریات انقلابی باکونین، به دستمایهی خشونت بدل شد. تا سال 1936 آنارشیستها در هر جنبش کارگری اسپانیا  نقش رهبری کننده را بر عهده داشتند: آنان نه تنها از نظر تعداد در اکثریت بودند، بل شاخهی نظامی نیز تشکیل دادند.    

این وضعیت یگانه ی تاریخی، یک رشته تلاش­های توضیحی را در پی داشته است. هیچ­یک از این تلاش­ها تا کنون قادر به تحقق وعده­های خود نبوده و نتوانسته­اند یک رابطه ی تنگاتنگ با قواعد اقتصاد سیاسی برقرار کنند. با این­همه، آشکار است که تحت همین شرایط، آنارشی اسپانیایی گسترش یافت. این تلاش­ها شاید مبین رشدی باشند که یک توضیح ناب اقتصادی را تا به حال به مبارزه طلبیده است. 

صرف نظر از برخی استثنائات محلی، اسپانیا تا آغاز جنگ جهانی اول، یک سرزمین مطلقا کشاورزی به شمار می­رفت. اختلافات طبقاتی در این کشور چنان حاد و آشکار بود که میشد از دو ملت صحبت کرد که درهای عمیق، آنان را از یک­دیگر جدا کرده است. طبقهی سیاسی که دستگاه دولت را اداره میکرد و با ارتش و کلیسا در پیوند تنگاتنگ قرار داشت، به طور عمده تشکیل شده بود از زمینداران بزرگ که در تولید هیچگونه دخالتی نداشت، فاسد بود و نمی­توانست نقش پیشآهنگی را که در سایر کشورهای اروپای غربی برعهده بورژوازی قرار گرفت، بپذیرد.  موجودیت انگلیِ آن در مصرف خلاصه میشد و به توسعهی نیروهای تولیدی در سیستم سرمایهداری هیچ علاقهای نشان نمیداد. به همان نسبت، قشر پیشهوران و حقوق بگیران نیز رشد اندکی یافته بود. صرف نظر از صنعتگران تهی­دست و پیشهوران کوچک، این قشر تشکیل شده بود از نوکرانِ ـبه قول مارکسـ «آشغالهای دولتی» و یک لایهی شناور و کمدرآمدِ بوروکراسی که اگر مشغول سرکوب نبود، به کارهای اداری میپرداخت.

اسپانیای واقعی روستا بود، بیشترین جمعیت شاغل کشور در روستا زندگی میکرد و در همانجا نیز تا عبور ازآستانه ی قرن جدید، جنگهای طبقاتی بی­شمارِ اسپانیا به وقوع پیوست. روند این جنگها با ساختار کشاورزی کشور، رابطهی مستقیم داشت. تمامی مناطقی که ـمثل ایالتهای شمالیـ فکر میکردند با همان روابط قرونوسطاییِ مالکیت و تولید، میتوانند زمینها، مراتع و جنگلها را حفظ کرده، زمین حاصلخیز و آب کافی در دسترس داشته باشند، در یک گوشهگیری مفتخرانه، خود را از بقیهی جهان منزوی و تقریبا خارج از سیستم اقتصاد پولی، زندگانی را سر میکردند.

در نواحی دیگر، به ویژه در سواحل لاوانته و اندلس، بورژوازی نوکیسه، در سال 1836 به زور، راهآهن کشید. لیبرالیسم در اسپانیا، چیزی جز نابود کردن واحدهای کهن منطقهای معنی نمیدهد، «آزادی»ِ او در فروش یا تصرف خانههای دهقانی، قوانین حمایت از تیولداری و بزرگ مالکی خلاصه می­شود. بر سر کار آمدن رژیم پارلمانی در سال 1843 رهآورد رهبری سیاسی زمینداران جدیدی بود که مسلما در شهرها زندگی میکردند و املاک خود را به مثابه مستعمرات دوردست نگریسته یا توسط یک مباشر و یا به صورت اجاره دادن، اداره میکردند.

به این ترتیب یک خیل عظیم پرولتاریای روستا به وجود آمد. سه چهارم ساکنین اندلس در آستانهی وقوع جنگ داخلی، کارگران مهاجر بودند. کارگران روزمزدی که نیروی کار خود را برای دستمزدی ناچیز به حراج میگذاشتند. دوازده ساعت کار روزانه در زمان درو، بسیار عادی بود. نیمی از سال نیز تقریبا بیکاری مطلق حاکم بود. نتایج آن: فقر بومی، سوء تغذیه و فرار از روستا.

قوای دولتی در روستا بیشتر به مثابه نیروی اشغال­گر نگریسته میشد. زمینداران تازه به قدرت رسیده، یکسال پس از به دست گرفتن قدرت سیاسی، ارتش اشغالگر خود را سامان بخشیدند، «گارد شهری» ـ­یک ژاندارمریِ پادگانی شده­ـ در ظاهر قرار بود که فرم اولیه­ای از نیروی دفاع اضطراری برای مقابله با جنایتکاران باشد، اما درواقع، برای در آچمز نگاه داشتن پرولتاریای کشاورزی بود که داشت برای یک  خیزش بزرگ دهقانیِ دیگر آماده میشد. گارد شهری تشکیل شده بود از افرادی که به دقت انتخاب شده و همواره دور از موطن خود به ماموریت اعزام میشدند. برای اعضاء این نیرو، ازدواج با بومیان یا ایجاد روابط نزدیک با آنان ممنوع بود. ژاندارمها اجازه نداشتند قرارگاه خود را غیرمسلح یا به تنهایی ترک کنند، هنوز نیز در روستا به آنان «جفت» میگویند چرا که همواره به صورت «جفت» در حال گشتزنی بودند.

نفرت آشکار طبقاتی در روستاهای اندلس تا سالهای سی، خود را در چهرهی یک جنگ کوچک دائمی و برخوردهای سادهی چریکی روستایی که هر از چندی ناگهان به یک خیزش خودجوش دهقانی ارتقاع می­یافت، نشان میداد. این جنگها از سویی با خشونت گستردهی دولتی و از سوی دیگر با یک بیتفاوتی بیمانند نسبت به مرگ، جریان مییافت. همیشه نیز در همان قالب کلیشهای خود: روستائیان، افراد گارد را میکشتند، کشیشها و کارمندان را به اسارت میگرفتند، کلیساها را آتش میزدند، دفاتر اسناد و قراردادهای اجارهی املاک را میسوزاندند، پولی تهیه کرده، اعلام استقلال نموده، ایالت خود را خودمختار خوانده و زمین را به صورت اشتراکی اداره میکردند. حیرت انگیز است که چگونه این روستائیان بیسواد، بدون آنکه خود بدانند، درست طبق دستورات باکونین عمل میکردند. از آنجا که خیزش آنان محلی و بدون سازماندهی بود، معمولا چندروزی بیش تاب نمیآورد و از سوی نیروهای دولتی به شکلی خونین، سرکوب میشد.

در همین روستاهای اندلس بود که آنارشیسم اسپانیایی یکی از دو ریشهی خود را دواند و موفق شد تقریبا با یک حرکت، به مبارزات خودجوش پرولتاریای کشاورزی هم پایهای ایدئولوژیک بدهد و هم ساختاری تشکیلاتی؛ و بدینترتیب، احساس خفیف ـاما نه لرزانِـ نزدیک بودنِ انقلاب بزرگ را در دلها شعلهور سازد.

در آستانهی تغییر قرن، در سراسر اسپانیا «فرستادگان ایدئولوژیک» به چشم میخوردند که با پای پیاده، سوار بر خر یا روی بار کامیونها، از سویی به سویی میرفتند بدون یک سنت پول در جیبهایشان. کارگران از آنان استقبال میکردند و نانخورشی به آنان میدادند (از نخستین روزها تا به امروز، هرگز آنارشیسم اسپانیا از خارج حمایت و کمک مالی دریافت نکرده است). بدین شیوه، یک روند آموزش همگانی به راه افتاد. در هر گوشه، کارگر یا دهقانی را میدیدی که در حال مطالعه است و در میان بیسوادان، افراد بیشماری یافت میشدند که یک مقالهی روزنامه یا بروشور جنبش را از بر میآموختند. در هر ده دستکم یک کارگر «روشن شده»، یک کارگر آگاه، وجود داشت و از آنجا شناخته میشد که نه سیگار میکشید و نه قمار میکرد، به عنوان یک آتهئیست شهره شده، با زنش ـکه به او وفادار نیز می ماندـ ازدواج نمیکرد، بچهاش را غسل تعمید نمیداد، خیلی مطالعه میکرد و آنچه را که میدانست به دیگران نیز میآموخت.

نقطه ی اقتصادی مقابل نواحی فقیر و خشک جنوب و غرب اسپانیا، کاتالونیا بود: ثروتمندترین و از نظر اقتصادی، پیش­رفته­ترین ناحیه ی کشور. بارسلون، مرکز کشتیرانی، صادرات، بانک­ها و صنایع نساجی، در آستانه ی تغییر قرن، آخرین سنگر سرمایه­داری در شبه­جزیره ی ایبریا محسوب می­شد. میزان دریافت مالیات سرانه در کاتالونیا بیش از دوبرابر میانگین کل کشور بود. به جز منطقه ی باسک­ها، این، تنها قسمت از اسپانیا به شمار می­رفت که یک بورژوازی توانا و مدیر، به بار آورده بود؛ کارخانه­داران و بانک­داران کاتالونیا بیشتر به انباشت توجه داشتند، برخلاف زمینداران که تنها اهل مصرف بودند. بین سال­های 1870 تا 1930 یک توده ی عظیم و متشکل پرولتاریای صنعتی در بارسلون به وجود آمد.

اما در مقایسه با سایر کشورهای صنعتی اروپا، کارگران کاتالونیا نه به سندیکاهای سوسیال دمکرات یا اصلاح طلب، که به آنارشیسم پیوستند که در اینجا دومین ریشه­ ـ­ ریشه ی شهری ­ـ خود را یافت. در سال 1918 هشتاد درصد مجموع کارگران کاتالونیا در تشکل­های آنارشیستی سازماندهی شده بودند. توضیح این پدیده بسیار دشوارتر از توضیح موفقیت باکونیسم در روستاها است. بخش کوچکی از خیل کارگران بارسلون، بومی هستند، فقط نیمی از آن­ها مهاجرین مناطق خشک مورسیا و آلمریا، یعنی ایالات جنوبی هستند و این مهاجرت داخلی به سبب بیکاریِ ساختاری در روستا تا به امروز نیز ادامه یافته است.

یک انگیزه ی دیگر را باید در نیروی گریزازمرکزی دید که در طول تاریخ اسپانیا، همواره نقش مهمی ایفا نموده است. یک روح نیرومند محلی، اشتیاق وافر به استقلال و خودمختاری، مقاومت مصرانه در برابر ادعاهای قیم­مآبانه­ی حاکمان مادرید مشخصه ی بسیاری از ایالات اسپانیا می­باشد اما در هیچ کجای دیگر همچون کاتالونیا خود را نشان نمی­دهد که در برخی موارد از خود به نام یک  ملت یاد کرده و حتا در قرن هفدهم به جنگ­های استقلال­طلبانه علیه پادشاهی اسپانیا مبادرت ورزید. رشد چشمگیر اقتصادی تنها این تمایل را تقویت کرد. ناسیونالیسم کاتالونیا دو چهره دارد. شاخه ی راست آن که منافع بورژوازی بومی را نمایندگی می­کرد، مسئله ی ملی را به دستاویزی برای به بیراهه کشاندن مبارزه­ی طبقاتی بدل نمود، اما در سمت توده­ها، این مسئله، جنبه انقلابی یافت. خواست خودمختاری، نفرت از حکومت مرکزی، اعتقادِ رادیکال به عدم تمرکز قدرت؛ همه­ی این­ها انگیزه­هایی بودند که بازتاب خود را در آنارشیسم می­دیدند.

آنارشیست­ها در هیچ زمان و مکان، خود را یک حزب سیاسی ندیده­اند، این جزئی از پرنسیپ آن­ها است که خود را به انتخابات پارلمانی مشغول نکنند یا برای بدست آوردن پست حکومتی تلاش نورزند؛ آنها نمی­خواهند دولت را قبضه کنند، بلکه می­خواهند آن را برچینند. حتا در تشکیلات خود، با تمرکز قدرت در یک ارگان مرکزی مخالف­اند. فدراسیون­های آنان از پایین تعیین شده، هر واحد محلی از خودگردانی نامحدودی برخوردار بوده و به هرحال در تئوری، قرار بر این نیست که توده­ها، تابع تصمیمات مرکزیت باشند. بدیهی است که پای­بندی عملی به این پرنسیپ­ها، بستگی به شرایط مشخص دارد. آنارشیسم اسپانیا در سال 1910 با تاسیس سندیکای آنارشیست CNT۱ (اتحادیه ی سندیکاهای کارگران) فرم تشکیلاتی نهایی خود را پیدا کرد.

CNT تنها سندیکای انقلابی جهان بود. این تشکیلات، هرگز خود را به عنوان تشکلی برای چانه­زنی با کارفرمایان و بهبود بخشیدن به شرایط مادی زندگی طبقه­ی کارگر تعریف نمی­کرد؛ برنامه و عمل­کرد آن خلاصه می­شد در راهبری نبرد آشکار و پیوسته­ی مزدبگیران برعلیه سرمایه، تا رسیدن به پیروزی نهایی. این استراتژی متناسب بود با ساختار  و رفتار تاکتیکی آن.

این، مجمعِ «حق عضویت پردازان» نبود و هرگز یک ذخیره­ی مالی نیز نداشت. حق عضویت آن در شهر بسیار ناچیز و در روستا اغلب معادل صفر بود. در 1936 با وجود بیش از یک میلیون عضو، CNT تنها یک حقوق­بگیر داشت. دستگاه اداری اصلاً وجود نداشت. رهبران آن یا از درآمد خویش زندگی می­کردند و یا از طریق دریافت کمک مستقیم از اعضای واحدی که در آن فعالیت داشتند. این­ نه جزئیاتی نامربوط، بل دلیلی است تعیین کننده که چرا هیچ­گاه CNT از سوی توده­ی اعضاء به عنوان یک «تشکیلات رهبری» ایزوله شده مشابه تشکل­هایی که به دنبالچه­ی ملاکین و سرمایه­داران دگردیسی یافتند، ارزیابی نگردید. کنترل دائمی که صورت می­گرفت، نه توسط قوانین تشریفاتی، بل به سبب روابط شبه­نظامیانی بود که همواره به اعتماد بلاواسطه­ی اعضاءِ پایه، نیاز داشتند.

مهمترین سلاح­های CNT چه در شهر و چه در روستا عبارت بودند از اعتصاب و جنگ پارتیزانی. میان «دست کشیدن از کار» و «دست بردن به سلاح»، برای آنارشیست­ها تنها یک گام فاصله بود. مبارزات کارگری آنها همواره در نزدیکی کارخانه صورت می­گرفت. این سندیکا، مبارزه تنها برای افزایش دستمزد یا بهبود شرایط کار را همواره رد می­کرد. آن­ها در پی به دست آوردن امکانات اجتماعی و یا قراردادهای کاری نبودند و هرگز نیز قراردادی امضا نکردند. پیروزی­های متعددی را نیز که در این مبارزات به دست آوردند، همواره به طور مشروط به رسمیت شناختند. CNT پذیرش میانجی و قرارداد صلح را در هر شکل و شیوه­ای، همواره رد می­کرد. آن­ها حتا صندوق اعتصاب نیز نداشتند. نتیجه­اش هم این بود که اعتصابات آنان چندان به طول نمی­انجامید. به همین سبب با خشونت بی­حد صورت می­پذیرفت. ابزارشان نیز انقلابی بود: از دفاع شخصی آغاز و تا خرابکاری، مصادره و مقاومت مسلحانه گسترش می­یافت.

بدین ترتیب، برای جنبش آنارشیستی، مسئله­ی­ رابطه میان فعالیت قانونی و غیرقانونی مطرح می­شد. در شرایطی که بر اسپانیا حاکم بود، این امر از نظر اخلاقی مشکلی پدید نمی­آورد، چراکه طبقه­ی حاکم در شبه­جزیره­ی ایبریا، هرگز به خود زحمت این را نداد که حتا شده در ظاهر، به حکومت، شکلی دمکراتیک ببخشد. انتخابات پارلمانی از ده­ها سال پیش به یک کمدی بدل شده بود مبتنی بر خرید آرا، تهدید و ارعاب و تقلب بی­شرمانه که از سوی سیستم فئودالی در روستا اعمال می­گردید. تفکیک قوا به مفهوم لیبرالی آن در اسپانیا هرگز وجود نداشت. تا پایان جنگ جهانی اول، خبری از قوانین اجتماعی نبود و آنچه نیز پس از آن در این زمینه به تصویب رسید، روی کاغذ باقی­ماند. از دید کارفرمایان و دولت، طبقه­ی کارگر همواره در حال ارتکاب جنایت و جرم آشکار بود و این تمامی پاسخ آنان به مسئله­ی خشونت در جامعه بود، اگر اصلاً مطرح می­شد.

البته CNT تشکیلاتی توده­ای بود که باوجود همه­ممنوعیت­ها، نمی­توانست مخفیانه عمل کند. فعالیت­های پنهان آن را خیلی زود، کادرهای مخفی همچون«همبستگی» برعهده گرفتند: دفاع از خود، تهیه­ی سلاح و پول، آزادسازی زندانیان، تروریسم و جاسوسی. جداسازی فعالیت­های قانونی و غیرقانونی، در سال 1927 با تاسیس FAI۲ «فدراسیون آنارشیست­های ایبریا» شکل سازمانی به خود گرفت. این سازمان اصولاً به گونه­ای مخوف عمل می­کرد. چه در مورد تعداد اعضاء و چه در مورد روابط داخلی آن اطلاعات دقیقی در دست نیست اما در محبوبیت آن بین کارگران اسپانیا جای شبهه­ وجود ندارد. هر عضو آن، هم­زمان عضو CNT نیز بود. FAI درواقع، هسته­ی سخت سندیکای آنارشیستی را تشکیل داده، هم­زمان آن را در مقابل غلطیدن به دامان فرصت­طلبی و رفرمیسم، محافظت می­نمود. در این ساختار تشکیلاتی، هنگامی که یک کادر «انقلابیون حرفه­ای» زمام امور را در دست گرفت، مدل باکونیستیِ رهبری جنبش­های توده­ای، نقش مهم و خودانگیخته­ای را ایفا نمود.

در باره­ی FAI افسانه­های بسیاری نقل کرده­اند. افسانه­سازی پیرامون یک سازمان مخفی، امری است اجتناب ناپذیر. از تبلیغات وحشتناکی که توده­های مردم عادی انتشار می­دادند می­توان به سبب ناآگاهی ایشان صرفنظر کرد. (رهبران زمین­داران بزرگ تا سال 1936 بر این نظر بودند که FAI زیر چتر حمایت مسکو قرار دارد). در مقابل، این دوگانگی موجود در ساختار و خاستگاه سازمان­های مخفی، سبب جلب توجه بیشتر به آنان می­گردید. مخالفین آنارشیست­ها همواره به «عناصر جنایتکارانه»ای تکیه می­کردندکه FAI بخصوص در بارسلون بدان دامن می­زد. یک برآورد سیاسی در این مورد، تنها با مراجعه به کتاب قانون به دست نخواهد آمد. طبقه­ی کارگر اسپانیا هرگز مانند کارگران آلمان یا انگلستان، در برابر حرمت مالکیت خصوصی، سر خم نکرده و از آنجا که همواره مسلحانه سرکوب شده، دفاع مسلحانه را نیز طبیعی­ترین راه برای ابراز وجود خود دانسته است. دوگانگی درونی سازمان­های غیرقانونی به کلی دلیلی دیگر دارد. این امر از یک سو به عاملی اجتماعی مربوط می­گردد که در بارسلون همواره نقشی مهم ایفا می­نمود: کارگران ساده. فرار از روستا و بیکاری، نیز خرده­فرهنگِ یک شهر بندری به رشد این پدیده کمک کردند. کارگران صنعنتی کاتالونیا نه تنها از این اقشار دوری نمی­کردند، بلکه بیش از یک دلیل برای همبستگی و همیاری با آنان داشتند. در این مورد نیز آنان با کارگران متخصص دیگر کشورهای صنعتی غرب ـ­که با پایینی­ها نیز به اندازه­ی بالایی­ها مرزبندی داشتندـ فرق می­کردند. بدیهی است که پلیس تمام کوشش خود را بکار برد تا از تفاوت پنهان طبقاتی میان کارگران متخصص و کارگران ساده بهره­برداری کند. به ویژه در آغاز قرن جدید موفق شد که مبلغین و جاسوس­های خود را در جنبش آنارشیستی داخل کند. این شیوه­ی عمل در تاریخ و به ویژه در انقلاب اجتماعی بلشویک­ها در روسیه نیز سابقه دارد. درست مانند مورد «اوخرانا»، پلیس اسپانیا نیز اقدام به دفاع مؤثر از گروه­های انقلابی نمود. از دوهزار بمبی که بین سال­های 1908 تا 1909 در بارسلون مقابل کارخانه­ها یا ویلاهای کارخانه­داران منفجر گردید، سهم شیر را باید به حساب پلیس گذاشت که با اشاره­ی حاکمان مادرید به مقابله با خودمختاری­طلبان کاتالونیا برخاسته بود. اما در اسپانیا نیز درست مثل روسیه آشکار شد که پلیس، ریسک بزرگی کرده: به جای آنکه آنارشیست­ها خلع سلاح شوند، این تبلیغات سبب رشد و قدرت­گیری CNT و FAI شد.

مقایسه­ بین جنبه­های مثبت و منفی یک تشکل آنارشیستی کار ساده­ای نیست. نزدیکی آنان به بدنه­ی تشکیلات، غیرت انقلابی و همیاری مسلحانه میان آنان غیر قابل مقایسه با دیگر گروه­ها است، اما این جنبه­های مثبت، با ضعف شدید در بهره­وری، سازمان­دهی و برنامه­ریزی متمرکز، خنثی می­شد. به همین ترتیب تا آستانه­ی وقوع جنگ داخلی، همواره جنبش­ها و انقلابات خودجوش و جدا از یکدیگر در اینجا و آنجا رخ می­داد که همگی سرکوب می­شدند؛ مصداق بارز این جمله­ی انگلس که در سال 1873 گفت: «چگونه می­توان انقلاب نکرد».

اینکه چگونه باید یک­بار برای همیشه به این عنصر ریشه­ای خشونت و سرکوب خاتمه داد، بیش از یک قرن با جدیت از سوی مورخین مارکسیست و  بورژوا مورد تحقیق و مطالعه قرار گرفت. بر اساس این مطالعات، آنارشیسم اسپانیایی در اساس، یک تجلی مذهبی بود. اعضاء آن، روز انقلاب را هم­چون رستاخیزی تصور می­کردند که دادگاه عدل الهی درمقابل آن ذره­ای بیش به نظر نمی­آمد. بر همین اساس، باید بنیان­گرایی و از جان­گذشتگی مریدان آن را به مثابه همان «ناجی­طلبی مسیحایی» ارزیابی نمود.

در اینکه این آموزه­ها در روستا با آموزه­ها و انتظارات مذهبی نزدیکی بسیار داشت، جای هیچ تردیدی نیست. اما تقلیل دادن آنان به یک گروه مذهبی، مثل تمام تئوری­های مبتنی بر سکولاریسم  راه به ناکجا می­برد. تئوری مذکور، محتوای سیاسی این مبارزات را نادیده می­گیرد. کارگران اسپانیا، وعده­ها و نویدهای مذهبی را آگاهانه زیرپا نهادند. دست کم مورخین ماتریالیست می­بایست این نکته را از نظر دور نمی­داشتند.

نظریه­ای که از سوی «جرالد برنان» و «فرانس بورکناو» نمایندگی می­شد، بیشترین توجه را به خود جلب کرد. بر اساس این نظریه، آنارشیسم اسپانیایی، مقاومتی ژرف در برابر رشد سرمایه­داری بروز داد، مقاومتی که در برابر گسترش مادی سرمایه ـ­آن گونه که در کشورهای صنعتی خوانده می­شود­ـ  و به تبع آن، در مقابل تعبیر مارکسیستی از بورژوازی جهت­گیری داشت. در حالی که مدل مارکسیستی، سرمایه­داری را یک نیروی انقلابی موقت، و توسعه­ی آن را به عنوان یک مرحله­ی اجباری برای صنعتی شدن، ارزیابی می­کرد، کارگران و دهقانان آنارشیست این «توسعه» را با خشونت و قهر رد می­کردند. آنان ره­آوردهای پرولتاریای آلمان، انگلیس و فرانسه را تحسین نمی­کردند و علاقه­ای به پیمودن راه آنان نداشتند. آن­ها نه خِرَدگرایی هدفمند سرمایه­داری را هضم می­کردند و نه ابزارگرایی آن را. آن­ها به سیستمی که در نگاه­شان غیرانسانی و بیگانه­کننده­ی انسان­ها می­آمد، نفرت می­ورزیدند، نفرتی که برای رفقای آنان در غرب، ناشناخته بود.

من معتقدم که در این توضیح، حقایق بسیاری نهفته است. از جمله این­که ـ­برخلاف انتظار مارکس و انگلس­ـ این نه کشورهای پیشرفته همچون آلمان و انگلستان یا حتا آمریکا بودند که انقلاب سوسیالیستی در آنان شانس پیروزی داشت، بلکه کشورهایی که سرمایه­داری برای آنان پدیده­ای بیگانه و بیرونی محسوب می­گردید. از این امر ـ­تا آنجا که به اسپانیا مربوط می­شود­ـ نتیجه گرفته می­شود که آنارشیست­های اسپانیا تنها «لاشه­ای تاریخی» نبودند. کسی که این جنبش را «باستانی» می­نامند دچار همان توهمی می­شود که در اینجا از آن سخن گفتیم. انقلابیون اسپانیا «ماشین­شکن» نبودند. اهداف آنان نه در گذشته، که در آینده جای داشت: چیزی سوای آنکه سرمایه­داری برای آنان خواب دیده بود؛ و در پیروزی کوتاه مدت خود، هیچ کارخانه­ای را تعطیل نکردند، بل که اداره­ی آن را در دست گرفته، در راهِ برآوردن خواست­های خویش به کار انداختند.

۱۱ـ Confederacin Nacional del Trabajo  

۲ـ Federaciςn Anarquista Ibθrica 

 

«2»

گروه همبستگی

«Los Solidarios»

ترورهای پیستولروس (شش­لول­بندها)

این رفیق بوئناکازا، رئیس کمیته­ی ملی CNT در سن سباستین بود که به دوروتی پیشنهاد کرد تا به بارسلون برود. سال 1920 بود، وحشتناک­ترین روزهای سرکوب. «مارتینز آنیدو»، استاندار و «آرله­گوی» رئیس پلیس، یک عملیات ترور آشکار علیه آنارشیست­ها در کاتالونیا سازمان دادند. هر وسیله­ای برای آنان مجاز بود. این دو کوشیدند تا به کمک کارفرمایانِ ناحیه، یک سندیکای زرد موسوم به «سندیکای لیبرال» پایه نهند. بدیهی است که هیچ کارگری حاضر نبود داوطلبانه به عضویت این سندیکا درآید. بدین جهت، کارفرمایان به کمک مقامات دولتی، اقدام به تشکیل یک باند مسلح به نام «پیستولروس» نمودند. این گروه مرگ، می­بایست کارگران فعال سیاسی بارسلون را حذف کند.

دوروتی با دوستانی چند از جمله «فرانسیسکو آسکازو»، «گرگوریو خوور» و «گارسیا الیور» یک پیمان دوستی بستند که تنها مرگ پایان بخش آن بود. آنها اقدام به ایجاد یک گروه مبارز نمودند که با سلاح خود، قاتلین کارگران را در آچمز قرار می­داد. طبقه­ی کارگر اسپانیا در چهره­ی آنان، بهترین مدافعان خود را یافت. آن­ها اقدام به تبلیغات وسیع نموده و در این راه، روی جان خویش قمار می­کردند. خلق، آنان را دوست می­داشت چرا که ریاکاری سیاسی در کارشان نبود.

نخست­وزیر آن زمان فردی بود به نام «داتو». او به عنوان مقصر اصلی عملیات سرکوب در بارسلون به شمار می­رفت. آنارشیست­ها تصمیم گرفتند که او را در یک عملیات ترور، از پای درآورند. این اتفاق افتاد.

سپس آنان توجه خود را روی کاردینال «سولدویلا» متمرکز کردند که در ساراگوزا زندگی می­کرد. او با گلوله­های «آسکازو» و «دوروتی» از پای درآمد. جناب کاردینال از طریق درآمد یک شرکت سهامی که برای اداره­ی چندین هتل و کازینو راه­اندازی کرده بود، هزینه­های سندیکای زرد و گروه ترور پیستولروس و چندین گروه ترور دیگر در بارسلون را تأمین می­نمود.          هاینس رودیگر / آله­خاندرو خیلابرت

 

سال 1922 من با دوروتی در بارسلون آشنا شدم. در آن زمان CNT دیگر به یک سندیکای بزرگ بدل شده و نه تنها در میان کارگران اکثریت داشت، که بسیاری از کارخانه­ها را راهبری می­کرد. ما آن زمان گروه «همبستگی» را پایه نهادیم که بعدها آنچنان مشهور و بدنام شد. تقریباً دوازده نفر بودیم: «دوروتی»، «گارسیا الیور»، «فرانسیسکو آسکازو»، «گرگوریو خوور»، «گارسیا ویوانسوز»، «آنتونیو اورتیز». همه روی هم یک جین بیشتر نبودیم.

ما برای دفاع در برابر ترور سفید، به یک چنین گروهی احتیاج داشتیم. کارفرماها به کمک دولت، گروه­های مزدور را اجیر نموده، تا بن­دندان مسلح کرده و پول خوبی نیز به آنان می­پرداختند. هنگامی که ما گروه خود را تاسیس کردیم، تنها در بارسلون بیش از سیصد تن از سندیکالیست­های آنارشیست، قربانی ترور سفید شده بودند. بیش از سیصد کشته.

در آن زمان ما اصلاً نمی­توانستیم تصور عملیات تهاجمی انقلابی را داشته باشیم. هنوز FAI وجود نداشت، بعدها پایه­گذاری شد. به همین دلیل ما از افراد محلی یارگیری می­کردیم، از میان افرادی که در محله یا کارخانه می­شناختیم. ما باید مسلح می­شدیم و برای گذران زندگی به پول نیز نیاز داشتیم.                                  ریکاردو سانز

                                                                                          

اعضاء گروه همبستگی (1926-1923)

•                        ♂ فرانسیسکو آسکازو ؛ اهل آراگون متولد 1901

•                        ♀ رامونا برنی، بافنده

•                        ♂ اوزه­بیو براو، 1923 با گلوله­ی پلیس از پای درآمد.

•                        ♂ مانوئل کامپوس، اهل کاتالونیا، بنا

•                        ♂ بوئناونتورا دوروتی، مکانیک و مونتاژکار، اهل لئون، متولد 1897

•                        ♂ آورلیو فرناندز، اهل آستوریا، مکانیک، متولد 1897

•                        ♂ خوان­گارسیا الیور، اهل کاتالونیا، متولد 1901

•                                   ♂ میگوئل گارسیا ویوانسوز از مورسیا، کارگر بندر، نقاش ساختمان،   راننده، متولد 1895

•                        ♂ گرگوریو خوور، درودگر

•                        ♀ خولیا لوپزماینر، آشپز

•                        ♂ آلفونسو میگوئل، نجار

•                        ♀ پپیتا نوت، آشپز

•                        ♂ آنتونیو اورتیز، درودگر

•                        ♂ ریکاردو سانز، اهل والنسیا، کارگر نساجی، متولد 1898

•                        ♂ جیورجیو سوبربیه­لا (یا سوبرویه­لا) اهل ناوارا، مکانیک

•                        ♀ ماریا لویزا تیه­دور، مُدیست

•                        ♂ مانوئل تورز اسکارتین، اهل آراگون، نانوا، متولد 1901

•                        ♂ آنتونیو ال­توتو، کارگر روزمزد                                    ریکاردو سانز / سزار لورنزو

آسکازو

من نخستین بار در ساراگوزا با برادران آسکازو آشنا شدم؛ در سال 1919 که هنوز پایه¬های انقلاب روسیه چندان محکم نشده بود و بر تمامی کارگران جهان، از جمله اسپانیا، تأثیرات مخرب خارج ¬از اندازه¬ای گذارده بود.

برادران آسکازو عضو گروهی بودند به نام «ولونتاد» که روزنامه¬ی بسیار معتبری نیز به همین نام انتشار می¬داد.

در این زمان بود که سربازان پادگان «کارمن» در ساراگوزا، بدون هماهنگی با آنارشیست¬ها و به گونه¬ای ناگهانی سر به شورش برداشته، نگهبانان را خلع سلاح، یک افسر و یک گروهبان را کشته و پادگان را با شعار «زنده باد شورا» و «زنده باد انقلاب سوسیالیستی» به تصرف خویش درآورده، به سوی شهر سرازیر شده، مرکز تلفن، اداره پست و تلگراف و دفتر چند روزنامه را اشغال نمودند. اما از آنجا که آنان هیجان¬زده و بی¬نقشه بودند و نمی¬دانستند که ساعت چهار صبح فردا چه باید بکنند، سرانجام به سربازخانه بازگشته در آنجا پناه گرفتند و هنگامی که گارد شهری از راه رسید، پس از مقاومتی کوتاه، تسلیم شدند.

طبیعی است که پلیس کوشید تا از زبان یاغیان، نام سرکرده¬ی آنان را بیرون کشد، اما از آنجا که سرکرده¬ای وجود نداشت، این تلاش¬ها نیز بی¬نتیجه ماند. دادگاه نظامی سرگردان مانده بود که همه را تیرباران یا تبرئه کند، اما خوب، همیشه یک ترسو پیدا می¬شود و در این مورد، سردبیر روزنامه¬ی محلی «هرالد دو آراگون» هفت سربازی را که چاپخانه را اشغال کرده بودند به پلیس لو داد. این هفت تن با شتاب تمام تیرباران شدند. نفرت نسبت به این خائن که همواره مردم را برعلیه آنارشیست¬ها و سندیکاها تحریک می¬کرد، چنان بالا گرفته بود که روزی یکی از رفقای ما کلت خود را در دست فشرد و بدن او را تبدیل به آبکش کرد.

به این اتهام، علیه برادران آسکازو اعلام جرم شد. برادر بزرگتر ـ¬ژاکوئین¬ـ¬ توانست بگریزد، برادر جوانتر ـ¬فرانسیسکو¬ـ که یک گارسون بود، دستگیر شد. صاحب رستوران، تمام گارسون¬ها و مهمانان هتلی که در آن کار می¬کرد یک-صدا شهادت دادند که وی هنگام وقوع قتل، در رستوران مشغول کار بوده، اما با وجود این امکان داشت که وی بنا به درخواست دادستان، به مرگ محکوم شود اگر مردم ساراگوزا از وی دفاع نکرده و در روز اعلام حکم دست به اعتصاب عمومی نزده بودند. با توجه به این شرایط بود که دادگاه وی را از اتهام وارده تبرئه کرد. هنگامی که این جوان هجده ساله با لب خندان در آستانه-ی در زندان ظاهر شد، فریاد «زنده باد آنارشی» جمعیت به آسمان بلند شد و ما، ما که در زندان بودیم نیز با این فریاد، هم­صدا شدیم.

از آنجا که دیگر در ساراگوزا نمی­توانست کاری پیدا کند و همواره از سوی پلیس، بازداشت و بازجویی می­شد، آسکازو تصمیم گرفت که به بارسلون برود. این در سال 1922 بود. در آنجا وی به یکی از سازمان­دهندگان سندیکای خواروبار فروشان بدل شد. همچنین در کمیسیون ارتباطات آنارشیست­ها نیز نقش مهمی داشت.

یک روز به من گفت که می­خواهد به لاکرونیا رفته، برای گارسونی ثبت­نام کند: موقعیت، مناسب به نظر می­رسید زیرا تشکیلات کاریابی برای ناوگان تجاری، در دست سندیکای آنارشیست­ بود. هنوز وارد شهر نشده، به اتهام طرح ترور «مارتینز آنیدو» که هم­زمان با او وارد لاکرونیا شده بود، بازداشت گردید. از آنجا که برای این اتهام نیز مدرکی وجود نداشت، ناچار رهایش کردند. او نیز به ساراگوزا بازگشت، همانجایی که خانواده­اش اقامت داشتند. اما در آنجا نیز پلیس برای او تله­ی جدیدی گذاشت. کاردینال «سولدویلا»، محرک بسیاری جنایات و اغتشاشات علیه کارگران و آنارشیست­ها پس از بازدید از یک صومعه­ی راهبان و در راه بازگشت، با گلوله­ی فرد ناشناسی از پای درآمد. این اقدام، دستگیری گروهیِ فعالین سندیکایی و آنارشیست را در پی داشت. در این موج دستگیری نیز باز آسکازو بازداشت گردید. نخست پلیس او را آزاد کرد زیرا بسیاری شهادت دادند که وی در زمان وقوع قتل در سالن ملاقاتِ زندان بوده است. اما هنگامی که مامورین در ادامه­ی تحقیقات خویش به جایی نرسیده و یک گوسفند قربانی نیاز داشتند، هشت روز بعد وی مجدداً بازداشت شد. مقدمات محاکمه­ی وی آماده می­شد. دادستان برایش درخواست مجازات اعدام نمود. از آن رو که در این بین، «پریمو دو ریوه­را» دیکتاتور جدید که پیش­تر چندین آنارشیست را اعدام کرده بود با یک کودتا قدرت را در دست گرفته بود، آنارشیست­ها نسبت به جان آسکازو نگران شدند. پیش از آنکه محاکمات آغاز شود آسکازو به اتفاق شش زندانی سیاسی دیگر، از زندان گریختند.                      و. د رول                                                                           

خوور

خوور در بین اعضاء «همبستگی» مسن­ترین­شان بود که نام مستعار «آقای جدی» را بر خود داشت. او از یک خانواده­ی فقیر دهقانی ایالت تروئل می­آمد. خانواده­اش او را به والنسیا فرستادند تا با مختصر مزد روزانه­ی او بهبودی به وضع زندگی خویش ببخشند. در آنجا او در یک کارخانه­ی تشک­دوزی به شغل دوزندگی پرداخت. نخستین­بار هنگامی بازداشت شد که اعتصابی نه بدون خشونت در صنف او صورت گرفت: اعتصاب­شکنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند، کارخانه­ها و کارگاه­ها اشغال شدند و سرانجام در جریان دفاع در مقابل ضدحمله­ی کارفرمایان، یک کارخانه­دار کشته شد. تمامی اعضای کمیته­ی اعتصاب، بازداشت شدند. خوور به جرم تبلیغ خشونت و ایراد ضرب به دو سال زندان محکوم شد. چندی از آزادی­اش نگذشته دوباره بازداشت گردید. این­بار به جرم پخش اعلامیه­های تفرقه­افکنانه در پادگان­ها.  

سرانجام خوور به بارسلون رفت و درآنجا به نیروهای مسلح سندیکای غیرقانونی CNT پیوست.                                                                       

در آن زمان، بورژوازی به عملیات تهاجمی و خشونت­بار علیه کارگران دست یازیده بود. ترور سفید هر روز بر ابعاد خویش می­افزود: بازداشت، شکنجه و کشتن در حال فرار برنامه­ی روزانه­ی آنان بود. برای کارگران آنارشیست نیز راهی باقی­نماند جز اینکه به قهر پرولتری روی آورند. خوور نیز مانند بهترین دوستانش، با اسلحه به مقابله با هفت­تیرکشان مزدور سرمایه رفت. در آن زمان هیچ کارگری جرأت نمی­کرد بدون آنکه تا دندان مسلح باشد، از خانه خارج شود. در کارخانه نیز همواره اسلحه مثل ابزار کار در دسترس قرار داشت.

«گراوپرا» سرمایه­دار میلیونر و رئیس اتحادیه­ی کارفرمایان صنعتی، هدف گلوله­ی کماندوهای مسلح قرار گرفت. پلیس­های جنایت­کاری همچون «بارت»، «براو»، «پورتیلو» و «اسپجو» نیز به دنبال او فرستاده شدند. «مائستر لابورده» فرماندار سابق بارسلون در والنسیا به خاک افتاد. در ساراگوزا، رئیس ذوب­آهن بیلبائو، رئیس کارخانه­ی خودروسازی، مهندس دولتی ساختمان، یک مهندس برق و یک مباشر که به جاسوسی در لباس کارگری متهم بود نیز به همین سرنوشت دچار آمدند. در بارسلون نیز وضع به همین منوال بود: هر روز یک کارگر کشته می­شد و فردای آن نیز یک سرمایه­دار یا یک پلیس. این جنگ، سه سال تمام در خیابان­ها ادامه یافت. «مارتینز آنیدو» و «آرله­گوی» که این توطئه­ها را از محل کار خود سازمان می­دادند، جرأت نمی­کردند در انظار، آفتابی شوند.

پلیس اعلام نمود، یک طرح آنارشیست­ها برای قتل مارتینز آنیدو را کشف کرده است. گویا طبق این طرح قرار بوده نخست شهردار بارسلون ترور شود و آنگاه مراسم خاکسپاری وی ـ­که حتماً آنیدو و آرله­گوی نیز در آن شرکت می­کردند­ـ با نارنجک مورد تهاجم قرار گیرد. باز هم توطئه­ها وسعت یافت. قهر کارگران نیز به همان نسبت پردامنه­تر شد. «کلوپ شکار بارسلون» که مدیران کارخانجات صنعتی در آن گرد می­آمدند، با وجود محافظان مسلح، توسط نارنجک مورد حمله قرار گرفت. تعداد زیادی از سرمایه­داران به شدت مجروح شدند. شهردار نیز در یک سوء قصد مسلحانه زخمی شد، مثل آنگلادا، رئیس شورای کاتولیک شهر. در این فضای تداوم جنگ و تهدیدمستمر جانی، خوور از خود شهامت و آرامش نشان می­داد.

پس از اعدام فرماندار (داتو)، آنیدو و آرله­گوی ناچار استعفا دادند. سندیکاها نیز غیرقانونی اعلام شدند. در این زمان بود که خوور با دوروتی و برادران آسکازو آشنا شد.

نخستین میتینگ علنی در بارسلون که پس از سه سال سرکوب خونین برگزار گردید، یک موفقیت بزرگ بود. فراخوان سندیکای کارگران صنایع چوب کافی بود تا سالن ویکتوریا­ ـ­بزرگترین سالن تئاتر اسپانیا­ـ تا سرحد انفجار از جمعیت لبریز گردد. مراسم با قرائت یک لیست طولانی آغاز گردید. لیست اسامی یکصدوهفت پیش­مرگ شهید CNT.

از آن زمان بود که آنارشیست­ها در سراسر اسپانیا به گونه­ی خیره کننده­ای فعال شدند. مراکز فرهنگی و مدارس کارگران تأسیس کرده، اقدام به نشر روزنامه­ی خود با نام «همبستگی کارگران» نمودند که به تیراژ چشم­گیر پنجاه­هزار رسید و رکورد تمامی روزنامه­های بورژوازی را درنوردید.                                           و. د رول

هزینه­ی مدرسه

من در سال 1915 و در جریان جنگ جهانی اول به واسطه­ی پدرم با آنارشیست­ها آشنا شدم. پدرم یک کمونارد بود که در سال 1871 در کمون پاریس جنگیده بود.

من در آن زمان هنوز نوزده سال نداشتم که نخستین مقاله­ی خود را نوشتم و جنگ نیز آغاز شد و چون یک انترناسیونالیست بودم، نمی­خواستم در جنگ شرکت کنم. لذا به اسپانیا رفتم زیرا اسپانیا کشوری بی­طرف بود و بدیهی است که فوراً ارتباطاتی با کوشندگان آنجا گرفتم و به یک آنارشیست فعال تبدیل شدم. ده سال تمام به عنوان کارگر روزمزد، هر شغلی را تجربه کردم: شاگرد آهنگری، کارگر ذوب­آهن، یک دوجین حرفه آموختم تا اینکه بیست­و­هشت سالم شد. یک دفعه و بی­مقدمه معلم شدم. نه پروفسور یا استاد دانشگاه، بل که معلم یک مدرسه­ی غیر رسمی در لاکرونیا که در گالیسین قرار دارد، در نوک شمال غربی اسپانیا. این مدرسه را سندیکاها و CNT راه­اندازی کرده و ملوانان، جاشوها و کارگران بارانداز در آن شرکت می­کردند. سرمایه ی اولیه لازم را دوروتی برای ما تهیه کرد. گفتنش البته درست نیست، اما پس از این­همه سال من می­توانم برای شما بگویم: «یک سرقت بود، این­بار اما نه از بانک، بلکه از یک صرافی. دوروتی اسلحه در دست داخل شد و درخواست پول کرد، تیراندازی شد، سندیکا به پول رسید و مدرسه راه­ افتاد. همین. چنین رخ­دادهایی را نمی­توان با کتاب قانون بورژوازی ارزیابی کرد. ببینید، من خودم شرایطی را تجربه کرده­ام که اگر جرأتش را داشتم، اقدام به قتل می­کردم. انسان باید نکبت، نکبت غیرقابل تحمل آن زمان اسپانیا را دیده باشد تا بتواند میزان یأس و نومیدی و دلایل چنین رفتارهایی را درک کند.                                                   گاستون  لوال

 

سه آکسیون

اعتصاب کارگران شرکت ساختمانی «هورماخ» که ساخت تونل قطار شهری بارسلون را در دست داشت، موج جدیدی از مبارزات را دامن زد. این کارفرما، که از دشمنان قدیمی CNT بود، یک گروه جنایت­کار را اجیر کرد تا سرکردگان اعتصاب را از بین ببرند. آنارشیست­ها باید از خود دفاع می­کردند. در لئون، «گونزالس رگوئرال» فرماندار سابق بیلبائو ترور شد. پلیس طبق معمول انگشت اتهام را به سوی گروه «همبستگی» نشانه گرفت. دوروتی، نخستین متهم بود. او توانست ثابت کند که در روز حادثه، در بارسلون بوده و در آنجا درخواست پاسپورت داده است. پس از آن، آسکازو مورد اتهام قرار گرفت اما او نیز مدرک غیرقابل انکاری داشت؛ وی در روز حادثه، در لاکرونیا بازداشت شده بود. سرانجام پلیس به سراغ دو آنارشیست دیگر به نام­های «آرارته» و «سوبرویولا» رفت، اما این دو در بارسلون مخفی شدند. به طور اتفاقی، پلیس از محل و زمان قرار آرارته، سوبرویولا، آسکازو (برادر جوانتر) و خوور اطلاع پیدا کرد. خانه­ای که سوبرویولا در آن زندگی می­کرد محاصره شد. او به جای تسلیم، تصمیم به فرار گرفت. در هر دست یک اسلحه، در حالی که به هرسو شلیک می­کرد به سوی پلیس­هایی دوید که وحشت­زده از مقابل او می­گریختند. اما مأمورینی که در کنار در ورودی خانه مستقر بودند او را با رگبار آتش از پای درآوردند. مورد «آرارته» چنین بود که تعدادی مأمور پلیس در لباس شخصی با او تماس گرفته و خود را «رفقای فراری» جا زدند. آرارته وانمود کرد که فریب­شان را خورده و قول داد که آنان را به منزل رفیقی که جایش خیلی مطمئن بود ببرد. وی تصمیم داشت که آنان را به بیرون شهر برده و در آنجا از دست­شان خلاص شود، اما پلیس­ها به او این فرصت را ندادند. در خیابان او را کشتند. آسکازو در آپارتمان خویش که در طبقه­ی چهارم یک ساختمان قرار داشت غافلگیر شد و خود را ازپنجره به بیرون افکند و کشته شد، هرچند مأمورین نیز در هوا به سویش شلیک کردند. خوور در منزل خود دستگیر و به اداره­ی پلیس منتقل شد. هنگامی که می­خواستند او را به مرکز پلیس منقل کنند، ضرباتی کاری به سینه­ی دو مأمور محافظ خویش نواخت و از در پشت اداره­ی پلیس که به خیابان گشوده می­شد گریخت و از زیر باران گلوله­ای که به سویش می­بارید، جان به در برد.                           و. د رول

در تابستان 1923 کمی بعد از ترور رگوئرال توسط سازمان همبستگی، دوروتی در حین مسافرت از بارسلون به مادرید، در قطار دستگیر شد. اطلاعیه­ی مطبوعاتی که پلیس روز بعد انتشار داد از آنجا که نمی­توانست هیچ دلیلی برای این بازداشت اعلام کند، مدعی شد که دوروتی برای تهیه­ی مقدمات حمله به یک بانک عازم مادرید بوده، علاوه بر آن، یک حکم بازداشت علیه وی در سن­سباستین به اتهام سرقت مسلحانه از دفتر شرکت «برادران مندیزابال» صادر گردیده است. در همان روز، یک نفر به سن­سباستین سفر کرد و به برادران مندیزابال تفهیم کرد که بهتر است پای دوروتی را در این ماجرا به میان نکشند. هنگامی که دوروتی را با برادران مذکور روبرو کردند، آن­ها نتوانستند وی را شناسایی کنند لذا برای قاضی چاره­ای نماند جز آن­که حکم به آزادی دوروتی بدهد.

یک روز قبل از آن، گروهی ناشناس، «سولدویلا» کاردینالِ ساراگوزا را در ناحیه­ای به نام «ال ترمینیلو» ترور کردند.                                                              ریکاردو سانز                                              

دوروتی، آسکازو، خوور و گارسیا الیور عضو تیمی بودند که صدراعظم، ادواردو داتو را ترور کرد.

البته دوروتی در این عملیات نقشی جانبی داشت. طراح اصلی­ رامون آرخز بود که بعدها زیر شکنجه جان سپرد. یکی دیگر از اعضای تیم، هنوز زنده است. عضو دیگر آن «رامون کازانه­لاس» بود که به روسیه گریخت و به کمونیسم گروید و بعدها در یک تصادف موتور سیکلت جان باخت.                                             فدریکا مونتسنی 2                                            

در آخر آگوست 1923 بیشتر اعضاء «همبستگی» در آستوریا گردهم آمدند. روز اول سپتامبر، شعبه­ی بانک اسپانیا در «گیجون» مورد تهاجم قرار گرفت. این عملیات بدون تلفات پیش­رفت، اما چند روز بعد، گارد شهری تنی چند از رفقا را که در این بانک­زنی دست داشتند در «اوویدئو» به دام انداخت. تیراندازی شد و «اوزه­بیو براو» کشته شد. او نخستین عضو این گروه بود که توسط پلیس از پای درآمد. «تورس اسکارتین» نیز دستگیر شد. پلیس او را به مشارکت در قتل کاردینال «سولدویلا» نیز متهم کرد. اسکارتین از سوی پلیس تحت شکنجه قرار گرفت. وی در یک نقشه­ی فرار از زندان که توسط «اوویدئو» طراحی شده بود، شرکت جست؛ اما پلیس در هنگام بازجویی او را چنان قرار داد که اجرای نقشه غیرممکن شد.

جنازه­ی اوزه­بیو براو هرگز از سوی پلیس شناسایی نشد. مادر بیوه­اش که بیش از پنجاه سال سن داشت، در بارسلون زندگی می­کرد. سازمان برای آنکه وی بتواند درآمدی داشته باشد، برای او دکه­ای در بازار «پوئبلو ـ نوئوو» ـ­همان محله­ای که در آن زندگی می­کرد­ـ اجاره نمود.                                                      ریکاردو سانز 2                                                 

اسلحه

تا آنجا که به سلاح مربوط می­شود، ما تنها سلاح گرم کوچک و رولور داشتیم. تهیه­ی اسلحه در اسپانیا آسان نبود. اما در بارسلون، یک ریخته­گری بود که رفقای ما در آن کار می­کردند. آن­ها اطلاع دادند که می­توانند کل کارخانه را خریده و اقدام به تهیه­ی نارنجک بکنند: یک امکان مناسب برای انقلاب. تنها دینامیت برای پرکردن نارنجک­ها­ لازم بود. این هم مسئله­ی مهمی نبود، زیرا رفقایی داشتیم که در معادن سنگ کار می­کردند و می­توانستند دینامیت در اختیارمان بگذارند.

اما بدون پول نمی­شد کاری کرد و پول نیز در بانک بود. برخی معتقد بودند برای ما که مخالف سرمایه­داری و پول هستیم، شایسته نیست که پول از بانک تهیه کنیم. امروز اما این طبیعی­ترین کار دنیا شده است. ما پول را برای خود نمی­خواستیم. پول می­گرفتیم، برای آنکه انقلاب به پول نیاز داشت. ما نخستین گروه در اسپانیا و درواقع کاشف این امر بودیم. آن زمان غیر اخلاقی خوانده می­شد، امروزه همه آن را اخلاقی می­دانند؛ آن زمان غیر عادلانه خوانده می­شد، امروز همه آن را عادلانه می­دانند.

یک بار من توسط یک قاچاقچی به فرانسه رفتم. در مارسی ما اسلحه خریدیم. قاچاقچی در این امر متخصص بود. اولین مسلسلم را من در مارسی خریدم، آلمانی بود. بعدها و پس از کودتای ژنرال­ها من با همان MG به خیابان رفتم.           ریکاردو سانز 1                                                 

در اکتبر 1923، یک ماه پس از کودتای «پریمو دو ریوه­را» همبستگی موفق شد از طریق یک واسطه با کارخانه­ی اسلحه­سازی «گارات و آنیتوا» واقع در «آیبار» وارد معامله شده، یکهزار قبضه تفنگِ دوازده­تیر غیرخودکار با دویست­هزار گلوله خریداری کند. سازمان برای این محموله دویست­وپنجاه­هزار پزوتا پرداخت.

کمی پیش از آن نیز «همبستگی» توانسته بود یک ریخته­گری را در محله­ی «نوئوو»ی بارسلون به منظور ساخت بدنه­ی بمب و نارنجک دستی به بهای سیصدهزار پزوتا بخرد. اوزه­بیو براو که ریخته­گر بود، انجام این کار را برعهده گرفت. در «پوئبلوسه­کو» دیگر محله­ی بارسلون، «همبستگی» یک انبار اسلحه داشت که وقتی در پی یک خبرچینی لو رفت، حدود شش­هزار نارنجک در آنجا بود.

گذشته از آن در سراسر کشور انبارهایی مملو از سلاح دستی وجود داشت که تقریباً تمام آنها از فرانسه و بلژیک خریداری شده بودند. معمولاً این سلاح­ها از طریق مرز فرانسه در «فون رمئو» و «پیژرا» که سازمان در آنها واسطه­هایی داشت، به داخل قاچاق می­شد. سایر محمولات از طریق دریا وارد می­شدند.

افراد «همبستگی» به یک قاعده، سخت پایدار بودند: در مورد هر عملیات، تنها کسانی که مستقیماً در آن مشارکت داشتند، آگاه بودند و هر کس نیز تنها تا آنجا که به او مربوط می­شد. هرگز یک رئیس یا رهبر در گروه وجود نداشت. هر تصمیمی با تصویب کسانی که باید آن را اجرا می­کردند، اتخاذ می­شد.                  ریکاردو سانز 2                                                                                                             

کمیته ی ملی انقلاب در بروکسل اسلحه خرید و از طریق مارسی آن را به کشور وارد کرد. اما این کافی نبود. به همین دلیل، دوروتی و آسکازو در ژوئن 1923 به بیلبائو رفتند تا ذخیره­ی بزرگتری تهیه کنند. کارخانه در آیبار بود. یک مهندس که در آنجا کار می­کرد، نقش واسطه را داشت. قرار بود که اسلحه­ها رسما به مقصد مکزیک بارگیری شود. سپس هنگامی که کشتی به آب­های آزاد رسید، ظاهراً ناخدا مأموریت دیگری بگیرد و برای بارگیری مجدد از تنگه­ی «گیبرالتار» به سوی بارسلون بازگردد. درآنجا بار آن شبانه تخلیه شود. وقت تنگ بود. شرکت سازنده نتوانست اسلحه­ها را بهموقع آماده کند و محموله در ماه سپتامبر به بارسلون رسید. خیلی دیر؛ زیرا در این فاصله پریمو دو ریوه­را کودتای خود را با موفقیت به انجام رسانده بود. کشتی ناچار بود به بیلبائو بازگردد و محموله را به کارخانه پس دهد.                                آبل پاز 2

 

مادر

بعدها دیگر ما کمتر یکدیگر را می­دیدیم، اما همواره می­دانستیم که در بارسلون چه می­گذرد و وقتی دوروتی به لئون می­آمد تا دوستانش را ببیند، از مبارزات جاری در آنجا ما را آگاه می­کرد. او می­آمد که مادرش را ببیند، می­فهمید؟ و او باید لباس­هایش را وصله و کفش­هایش را مرتب می­نمود.

مادرش همیشه می­گفت: «خوب باشه، اما من سر درنمیارم. مرتب توی روزنامه­ها می­نویسن که دوروتی این کار رو کرد، دوروتی اون کار رو کرد، اینجا بود، اونجا بود، هر وقت هم که اینجا میاد، چندتا زخم روی بدنش داره. بهش نگاه کنین! دیگه روزنامه­ها چی می­خوان بنویسن؟ حتماً همه­ش دروغه،  اونا فقط دنبال یه قربونی می­گردن، اونم باید پسر من باشه». و می­دانید؟ این واقعیت داشت. چند سال آزگار دوروتی ابلیسی بود که عکسش را روی دیوارها می­کشیدند. به محض اینکه اتفاقی در جایی می­افتاد، بانکی را می­زدند، یا بمبی منفجر می­شد. اما مادر فریاد می­زد: «این به حق نیس، هر وقت که اینجا میاد، من لباساش رو وصله می­کنم، اونوقت توی روزنامه می­نویسن دوروتی پول پارو می­کنه».

البته بانک­های زیادی مورد دستبرد قرار گرفتند، اما دوروتی پول­ها را با یک­دست بیرون می­آورد و با دست دیگر آن را به دیگران می­داد، به خانواده­ی زندانیان و یا برای مبارزه. ما چیزی برای مخفی کردن نداریم، می­دانید، و هیچ وقت­ کاری هم نکرده­ایم که از انجام آن شرمنده باشیم؛ این را بدانید.                     فلورنتینو مونروی

                                                                                    

همه­ی ما در زندان بودیم. یک­بار؟ این مرا به خنده می­اندازد. یک دوجین بار. در 1923 که دیکتاتور «پریمو دو ریوه­را» زمام امور را در دست گرفت، همه­ی ما را گرفتند. به خاطر هر چیز کوچکی ما را بازداشت می­کردند، نه فقط در دوران دیکتاتور، من پنج سال تمام را در زندان به سر بردم، نه تنها در بارسلون، که در ساراگوزا، سن سباستین، لریدا. و وقتی هم که در زندان بودیم، همیشه واسطه­هایی داشتیم که هوای­مان را داشتند. آن­ها اخبار بیرون را برای ما می­آوردند و یادداشت­های مخفی ما را به بیرون می­بردند. این ارتباط مثل چرخ­های ساعت، مرتب کار می­کرد. بعضی از روی اعتقاد کار می­کردند و بعضی پول می­گرفتند. رفقا به خانواده­های­مان می­رسیدند و از این بابت جای نگرانی نبود و ما می­توانستیم راحت بخوابیم. گاهی نیز در زندان، سمینارهای سیاسی برگزار می­کردیم.

با دوروتی، تنها یک­بار در زندان بودم، با گارسیا الیور بیشتر، برخی از هم­بندی­های آن زمان ما اکنون وزیر هستند. ریکاردو سانز                                       

سومین فصل توضیحی

اسپانیا در میان سنگ­های آسیاب

(1917 تا 1931)

در جنگ جهانی اول، اسپانیا اعلام بی­طرفی نمود. معادن قدیمی شمال کشور که بیشتر در مالکیت سرمایه­داران خارجی بودند، با حداکثر ظرفیت کار می­کردند؛ کارخانه­های کاتالونیا، شیفت شب به کار گرفتند؛ بهای محصولات کشاورزی به بالاترین حد ممکن رسید. جنگ برای اقتصاد اسپانیا یک رشد انفجاری به همرا آورد بدون آنکه در ساختار واپس­مانده­ی آن دگرگونی ایجاد کند. دستمزدها پایین ماندند. در روز اعلام آتش­بس، بانک اسپانیا نودمیلیون پوند طلا ذخیره داشت.

«در بارسلون غوغا بود. شب­ها بلوارهای۱ آن دریای نور بود و روزها زیر درخشش آفتاب، مملو از  زنان و فواحش. اینجا نیز سیل طلاهای جنگ جاری بود. چه برای متفقین و چه برای دشمنان ایشان، کارخانه­های اسپانیا با تمام توان،


 


۱ـ Rambla در اسپانیا به خیابان­های رو به دریا می­گویند که در هر شهری معمولاً وجود دارد. آن را بلوار ترجمه کردم. م

دیوانه کننده بود.» ویکتور سرگئی، انقلابی حرفه­ای، زمستان 17/1916 را این چنین تشریح می­کند.

«و درست هنگامی که انتظارش را نداشتیم، انقلاب از راه رسید. ناممکن، ممکن شد. با تلگراف­هایی که از روسیه می­رسید. احساس می­کردیم تغییر کرده­ایم. عکس­هایی که به دست ما می­رسید، واقعی بود. حالا نور حقیقت به مسائل می­تابید. دنیا دیوانه­ای غیرقابل درمان نبود. کارگران، حتا در کارگاهی که من در آن کار می­کردم و هیچ یک از آنان هم فعال نبودند، روزهای پتروگراد را به طور غریزی حس می­کردند و این تجربیات را روح آنان به بارسلون و مادرید نیز انتقال می­داد. آلفونس سیزدهم نه محبوب­تر و نه کارآمدتر از نیکلای دوم بود. سنت انقلابی اسپانیا نیز همچون روسیه به دوران باکونیسم بازگشت. مشابه همان شرایط اجتماعی در اینجا نیز عمل می­کرد: مشکلات ارضی، صنعتی­سازی نا بهنگام و رژیمی که در مقایسه با غرب حداقل یک­قرن­ونیم عقبمانده بود. انفجار صنعتی و مالی ناشی از جنگ، سبب تقویت سرمایه­داری به ویژه در کاتالونیا شد که در مقابل اشرافیت ارضی و دربارِ فسیل شده، موضعی خصمانه داشت. این امر هم­چنین سبب رشد نیرو و خواست­های خیل جوان پرولتری شد که هنوز فرصت نکرده بود یک اشرافیت کارگری (بورژوازده) ایجاد کند. جنگ، روحیه­ی خشونت­طلبی را بیدار کرد. دستمزدهای پایین (من خودم 4 پزوتا در روز می­گرفتم، تقریباً معادل 80 سنت آمریکایی) خواست­هایی را بیدار کرد که به سوی آزادی هرچه سریعتر، شتاب داشتند.

افق از هفته­ای به هفته­ی دیگر، روشن­تر می­شد. طی سه­ماه روحیه­ی کارگران بارسلون به کلی تغییر کرد. موج جدیدی به سوی CNT سرازیر شد. من عضو یک سندیکای کوچک کارگران چاپ بودم. بدون آنکه تعداد اعضای آن افزایش یابد ـ­حدود سی نفر بودیم­ـ نفوذ ما گسترش یافت. گویی حرفه­ی ما بطور کامل بیدار شده بود. سه ماه پس از انقلاب روسیه، کمیته­ی کارگران، شروع به آماده سازی مقدمات اعتصاب سراسری کرد که قرار بود هم­زمان به خیزش کارگری نیز بدل گردد.

در کافه «اسپانول» واقع در بولوار پر رفت­وآمد «پاراللو» که شب در زیر نور چراغ­ها می­درخشید، در یکی از کوچه­های کثیف آن، نزدیک بار وحشتناک «چینو» که فواحش مثل گله­ی زنبور جلوی در ورودی آن گرد آمده بودند، من با گروهی از فعالین که برای درگیری بعدی مسلح می­شدند، دیدار کردم. آنان با شوق درباره­ی کسانی که در این عملیات احتمالاً کشته می­شدند، حرف می­زدند، مسلسل­های «بورنینگ» را بین خود تقسیم و جاسوس­های وحشتزده­ی پلیس نشسته سر میز مجاور را مسخره می­کردند. تصمیم برای تصرف بارسلون قطعی شده بود؛ حالا جزئیات آن بررسی می­شد. اما مادرید؟ و سایر ایالات؟ آیا این عملیات منجر به سقوط سلطنت می­شد؟

اعتصاب عمومی 1917 در خون خفه شد. هفتاد کارگر در اثر شلیک نیروهای دولتی کشته شدند. شکست این حرکت توده­ای دو دلیل داشت: یکی نقش تعیین کننده­ی ارتش در اسپانیا و دیگری انشقاق در جنبش کارگری. از دهه­های هشتاد و نود، آنارشیسم در اسپانیا هم­چون رقیبی برای سوسیال­دمکراسی رشد کرد. حزب سوسیال­دمکرات که در سال 1879 تاسیس شده بود، مبنای حرکت خود را بر مبارزات پارلمانی در چارچوب قوانین موجود کشور نهاده و به سبب ظاهر دروغین سیستم انتخابات، ده­ها سال بود که کوچک و ضعیف باقی­مانده، بازوی سندیکایی آن «اتحادیه­ی عمومی کارگران» (UGT۱) نیز تا آغاز جنگ جهانی اول، هیچ گسترشی نیافت. با حق عضویت بالا، با یک قشر خرده­بورژوای حقوق­بگیر، با میانه­روی سیاسی که چندان تفاوتی با ترس نداشت، سوسیال دمکراسی اسپانیا وفادارانه از همتایان غربی خود تقلید می­کرد. این تشکل از هر لحاظ، نقطه­ی مقابل CNT بود. حتا در گستره­ی جغرافیایی خود، دو رقیب تفاوت­های آشکار داشتند که تا وقوع جنگ داخلی، طبقه­ی کارگر اسپانیا را دچار انشقاق کرده بود. در حالی که پایه­ی اصلی آنارشیست­ها در کاتالونیا و اندلس قرار داشت، سوسیال­دمکرات­ها بیش از همه در آوستریا، بیلبائو و مادرید ریشه دوانده بودند. رفرمیسم تنها در مرحله­ی ­رشد اقتصادی ناشی از جنگ که توهمات اقتصادی و پارلمانتاریستی سوسیال­دمکراسی را  پیش کشید، به خواست توده­ای بدل گردید. تضاد میان CNT و UGT چنان آشتی­ناپذیر بود که تنها در مراحلی نادر توانستند به حرکاتی هماهنگ دست یازند: 1917، 1934 و در جنگ داخلی. این، فشار دائم از پایین بود که دو تشکل را به اقدامهای مشترک، ناچار می­ساخت و اغلب این اتحادها شکننده و متأثر از بی­اعتمادی و دشمنی­های کهن بود. تا زمانی که سوسیال­دمکراسی بر آن بود تا کارگران را در همین جامعه «جا بیاندازد» و CNT بر آن بود که این جامعه را از اساس «براندازد» امکان یک اتحاد عمل دائم بین دو تشکل کارگری وجود نداشت.

سقوط سلطنت در 1917 هم لازم و هم ناممکن بود. رژیم کهن از نظر سیاسی کاملا ورشکسته، اما نیروی نظامی و اقتصادی حامی آن هنوز بسیار قدرتمند بود. احزاب سیاسی آن «محافظه­کاران» و «لیبرال­ها» که درواقع یکی بودند و هیچ تفاوتی با یکدیگر نداشتند، همچنان تشکیل دولت می­دادند اما توان آن را نداشتند که حرکات خود را با اوضاع جاری، همآهنگ کنند. تنها اصلاح سیاسی که زمامداران مادرید در سیاست خود به آن تن دادند، اعطای بعضی امتیازهای گمرکی به بورژوازی کاتالونیا در آغاز دهه­ی بیست بود. نتیجه­ی آن البته این شد که ناسیونالیسم کاتالونیا به چپ رانده شود. خواست خودمختاری که برآورده نشده مانده بود، در یک نیروی جدید تبلور یافت: یک حزب خرده­بورژوایی چپ­گرا که به یک متحد بالقوه ـ­ولو نامطمئن­ـ برای جنبش کارگری بدل گردید. در پس پرده­ی پارلمانتاریسم، نیروهای اجتماعی راست، در یک اتحاد تنبل و ناشفاف گرد آمدند: در جلوی صحنه، مثل همیشه گروهی از زمیندارانِ بی­نهایت تهی مغز و ناتوان، و در پشت صحنه یک قشر بادکرده و انگلی بوروکرات، یک بورژوازی خسیس و درحال رشد، لایه­های بالای روحانیت به ویژه ژزوئیت­ها که در 1912 یک سوم صنایع و ذخایر مالی اسپانیا را در اختیار داشتند و سرانجام، سرمایه­ی خارجی که بهخصوص بعد از جنگ جهانی به کشور سرازیر شد و در 1936 نقش بسیار مهمی را ایفا نمود (سرمایه­ی فرانسوی سه، انگلیسی پنج و آمریکایی سه میلیارد مارک) این ائتلاف نیروها علیرغم تضادهای داخلی خود تا سال 1936 در قدرت باقی­ماند. جنبش انقلابی کارگری، آن­ها را نه از طریق سیاسی، که با ابزار نظامی در آچمز نگاه داشت.

ارتش اسپانیا نیز خود را کاست مانند، از جامعه ایزوله کرده و وزن قابل توجهی در حکومت به دست آورده بود. تعداد افسران آن به گونه­ای غیرعادی باد کرده آنچنان که برای هر شش سرباز یک افسر وجود داشت. با وجود فرماندهی بد، تکنیک عقب­مانده و آموزش ضعیف، در آغاز دهه­ی بیست بیش از نیمی از بودجه­ی کشور را می­بلعید. فلسفه­ی وجودی آن (حفظ حکومت به هر قیمت) آن را به یک ارتش اشغال­گر در کشور خویش بدل کرده بود. طبقه­ی حاکم تا زمان جنگ داخلی به این ارتش و اقمارش (گارد شهری، گارد ضربت، گارد امنیتی، ژاندارمری) به طور کامل وابسته بود. این وضعیت تا امروز نیز تغییری نکرده است.

آزمایش قدرت، اجتنابناپذیر می­نمود. آلترناتیو انقلاب، کودتای نظامی بود. اسپانیای 1917 آمادگی آن را داشت؛ اما شاه تعلل می­کرد. او از جمهوری می­ترسید و با او، اشرافیت ارضی سخت به همان شکل قدیمی حکومت چسبیده بودند. در حینی که سوسیال­دمکراسی با وعده­های مبهم و امتیازهای ناچیز دل­خوش کرده بود، رسیدن به یک توافق با CNT در چشم­انداز نزدیک قرار نداشت. بدین ترتیب نیاز به یک آزمایش قدرت در میان آنارشیست­های بارسلون ریشه دواند. پنج سال آتش­بس خونین که در آن، طرفین سخت پنجه در پنجه­ی یکدیگر افکنده، تغییری در مواضع خود نداده بودند؛ پنج سال تروریسم دولتی در بارسلون از 1917 تا 1923 و خروج از این وضعیت معادل بود با گسترش بیماری: یک آزمایش مقدماتی برای جنگ داخلی. کارفرمایان در حمایت پلیس و ارتش به مقابله با CNT پرداختند. مرز میان جنایت و اِعمال قدرت دولتی از میان رفت. «مارتینز آنیدو» فرمانده ارتش در کاتالونیا و رئیس پلیس ـ­ژنرال «آرله­گوی»­ـ هم فرمانده­ی نیروهای مخفی بودند و هم نمایندگان رسمی دولت. نه گشتاپو، بل این زمامداران اسپانیا بودند که قتل زندانیان «در حال فرار» را با تصویب قانون «اعدام فراریان1» به روال عادی عملکرد پلیس بدل نمودند و این سرمایه­داری کاتالونیا بود که در قالب «پیستولروس» یک نیروی ضربت شبه نظامی سازمان داد. جنگ دائم در جنگل بارسلون با ترورها، خرابکاری­ها، تحریکات، دستگیری­ها، بازداشت­های جمعی، با خون خبرچین­ها، با قتل، شکنجه و تهدیدهایش کشور را به لبه­ی پرتگاه کشاند.

شکست فضاحت­بار در جنگ­های استعماری 1923، تیر خلاصی بود که بر پیکر رژیم پوسیده شلیک شد. آخرین چاره، دیکتاتوری بود. «پریمو دو ریوه­را» گزیده­ترین کاندیدای بورژوازی صنعتی بود، او با یک برنامه­ی «مدرن­سازی» که از شعارهای کمال آتاتورک و موسولینی اقتباس کرده و به هم چسبانده بود وارد صحنه شد. در این گذار او به ارتش وابستگی کامل داشت و مرتب به آن امتیازهای جدید می­داد. CNT ممنوع اعلام شد. سوسیال­دمکرات­ها تصمیم به همکاری گرفتند. رهبر آنان، لارگو کاباله­رو وارد کابینه­ی دیکتاتور شد، میانجی­گری­ها و تعرفه­های قراردادی می­بایست «مشکلات اجتماعی» را حل کنند. این به معنی دولتی کردن سندیکاها و تشکیل یک «جبهه­ی کارگری» بود. اپوزیسیون روشنفکر، سرکوب شد و پریمو، مسئله­ی ملی کاتالونیا را نادیده گرفت. رفرم­ها روی کاغذ باقی­ماندند. خواست­های اجتماعی از روی میز دیکتاتور به عرصه­ی عمل نرسیدند. با بحران اقتصادی 1929 تجربه­ی دیکتاتوری پریمو دو ریوره­را به شکست انجامید. ارتش دچار نوسان شد. سلطنت به پایان خط رسید. بورژوازی صنعتی اسپانیا به سوی فرم جدیدی از حکومت تمایل پیدا کرد: جمهوری. در مارچ 1931 آلفونس سیزدهم استعفا داد..

تبعید

فرار

در سال 1923 با روی کار آمدن پریمو دو ریوه­را، آسکازو و دوروتی می­بایست از کشور می­گریختند چرا که مرتجعین بی­شک گردن آن‌ها را می­شکستند. آسکازو آن زمان به اتهام ترور اسقف اعظم ساراگوزا ـ­کاردینال سولدویلا­ـ در زندان بود لیکن رفقا یک فرار بزرگ را ترتیب دادند که او نیز در میان فراریان بود. اما او کاری را که دیگران کردند و این سو و آن سو پلکیدند و به کافه رفتند و چند روز بعد دوباره دستگیر شدند نکرد. آسکازو به یک قطار باری که هر شب، چارپایان را از شمال به بارسلون می­برد سوار شد. برای جلوگیری از سرقت چارپایان، معمول بود که تعدادی چوپان نیز همراه گله سفر می­کردند. آسکازو لباس چوپانی پوشید و سوار این قطار شد و صبح روز بعد در بارسلون، جلوی منزل من ایستاده بود.

سپس آسکازو از بارسلون به پاریس رفت. در آنجا او با دوروتی، گارسیا الیور و خوور ملاقات نمود. ما تمام ذخیره­ی پول خود را به او دادیم. «همبستگی» در فرانسه دوباره شکل گرفت. نخستین کاری که «همبستگی» در پاریس انجام داد تاسیس یک کتابفروشی بین­المللی در خیابان پتیت شماره 14 بود. آن­ها سیصدهزار پزوتا سرمایه گذاشتند و به این ترتیب نخستین دانشنامه­ی آنارشیسم تأسیس شد که هنوز نیز تمام نشده، همیشه یک جلد تازه.                                                                                 ریکاردو سانز   

           

چهار بازمانده­ی «همبستگی» در پاریس به یکدیگر پیوستند: خوور، دوروتی و برادران آسکازو. دوروتی به عنوان مکانیک در کارخانه­ی خودروسازی رنو مشغول به کار شد، آسکازوی بزرگ‌تر در یک سنگ­بری و موزائیک سازی، برادر جوانترش در کارخانه­ی ساخت صفحات سربی. خوور در یک تشک­دوزی کاری پیدا کرد که به سبب مهارتش به سرکارگری ارتقاء یافت و می­بایست سایر کارگران را سرپرستی کند، اما این باروحیه­ی او سازگاری نداشت و لذا آن را رد کرد.                  و. د رول                           

نخستین­بار با او در اولین سال حکومت دیکتاتور ـ­1923 یا 24 بود­ـ آشنا شدم، در جریان طراحی یک عملیات که قرار بود در بیلبائو انجام دهیم. دوروتی به طور غیرقانونی از تبعید پاریس آمده بود، با آرامش تمام در میدان مرکزی بیلبائو قدم می­زد، همراه با خوور که یکی از نزدیک­ترین دوستانش بود.  ملاقات بسیار مهمی بود، تقریباً یک کنگره با شرکت تعداد زیادی از رفقا حتا از تشکل­های دیگر، چند سوسیالیست­ هم شرکت داشتند. من به یاد می­آورم که چگونه دوروتی با لارگو کاباله­رو بحث می­کرد، همان رهبر سوسیال­دمکرات­ها که بعدها نخست­وزیر جمهوری شد.                                                                               خوآن فرر          

                         تلاش ساده­لوحا

در میان آنارشیست­های تبعیدی که با رفقای داخل در تماس بودند، این نظریه رشد یافت که دیکتاتور منفور را با قدرت سلاح از میان بردارند. قرار شد در حینی که گروه­های عملیاتی، پادگان­ها را مورد تهاجم قرار داده و به سنگربندی در خیابان­ها می­پردازند، رفقای پاریس، اسلحه به دست از مرز عبور کرده، پست­های مرزی را به کنترل خویش درآورند.

از بسیاری شهرهای اسپانیا، نغمه­ی نارضایتی سربازان به گوش می­رسید. قرار بود بسیاری از آنان را برای سرکوب شورشیان آفریقا به مراکش بفرستند. هر روز عده­ای فراری به پاریس وارد می­شدند. وضعیت، مناسب به نظر می­رسید. آنارشیست­های پاریس تصمیم گرفتند نماینده­ای به بارسلون بفرستند. این مأموریت به خوور واگذار شد. پس از ورود وی، ملاقاتی در خارج شهر سامان داده شد که در آن نمایندگان CNT و گروه­های پراکنده­ی دیگر شرکت داشتند تا برای یک خیزش عمومی، برنامه­ریزی کنند. قرار شد رفقای بارسلون، پادگان­ها و توپ­خانه را تصرف کنند. برخی از سربازان و افسران جزء قول دادند که درِ پادگان­ها را باز کرده و از شورشیان حمایت کنند. آنان اطمینان می­دادند که اکثریت سربازان به جنبش خواهند پیوست.

خوور این را در بازگشت، به رفقای پاریس گزارش داد. قاصد دیگری به بارسلون اعزام شد. او می­بایست با رفقای بارسلون، روز عملیات را تعیین کنند، در همان روز می­بایست گروه پاریس به پست­های مرزی «هندایا»، «ایرون»، «ورا د بیدادوسا»، «پرپیگنان» و «فیگوئراس» حمله کنند.

یک­هفته قبل از روز موعود، آخرین نشست در بارسلون برگزار گردید. دو نماینده­ی CNT که پیش­تر موافقت خود را با عملیات ابراز داشته بودند، در این جلسه ناگهان ابراز ترس و نگرانی کردند. آن‌ها شخصاً آماده بودند که همکاری کرده و از هیچ کمکی دریغ نورزند، اما سازمان حاضر به شرکت در عملیات نبود. آن­ها از سنگینی مسئولیتی که چند تن اعضای با نفوذ کمیته برای­شان ترسیم کرده­بودند، به وحشت افتاده بودند. شرکت کنندگان چنین باور داشتند که اگر عملیات از جانب رده­های پایین آغاز گردد، بالایی­ها نیز ناچار به آن خواهند پیوست، لذا تصمیم به اجرای نقشه­ی خود گرفتند. یکی از شرکت­کنندگان در نشست، به پاریس بازگشت. خوور این مأموریت را نپذیرفت. هرچند او در بارسلون، بسیار شناخته شده بود اما گمان براین داشت که در خاک وطن بیشتر می­تواند ثمر بخش باشد تا در مرز. به همین سبب رفیق دیگری راهی پاریس شد.

او اعلام نمود که در بارسلون همه چیز برای قیام آماده است و روز موعود به وسیله­ی تلگراف به آنان اطلاع داده خواهد شد. کلمه رمز نیز «مادر بیمار است» انتخاب شده بود. در پاریس، لیون، پرپیژنان، مارسی و دیگر شهرهایی که آنارشیست­ها پایگاه داشتند، همه بی­صبرانه این تلگراف را انتظار می­کشیدند.

کسی که تب این انتظار را آزموده، هرگز آن را فراموش نخواهد کرد. می­دانستیم که به محض وصول تلگراف باید راهی شده و با پلیس مرزی به نبردی سخت، تن در دهیم. آن­ها از نظر تعداد بر ما برتری داشته و مسلح­تر و مجهزتر از ما بودند.

سرانجام تلگراف رسید. بی­درنگ در گروه­های کوچک ده ـ دوازده نفره به راه افتادیم. اسلحه­ی ما، تنها رولور بود. پول آن را از گلوی خود زده بودیم. رفقای پاریس در ایستگاه «اورسای» گردآمدند. آسکازو (برادر بزرگتر) بلیط­ها را بین آنان تقسیم کرد و خود با چمدان سنگینش به عنوان آخرین نفر سوار شد. او 25 تفنگ وینچستر با خود حمل می­کرد، سنگین­ترین سلاحی که ما در اختیار داشتیم.

در همان زمان رفقای بارسلون، آماده­ی حمله به مرکز توپخانه در «آتارازانا» می­شدند. برای آنکه جلب توجه نکنند، به دسته­های بسیار کوچک تقسیم شدند که قرار بود هر دسته در نقطه­ای مستقر شوند. حمله می­بایست رأس ساعت شش با پرتاب نارنجک آغاز می­شد. آتارازانا در منطقه­ی پنجِ بارسلون قرار دارد، منطقه­ای که از آن به دقت محافظت می­شود، زیرا همواره نخستین سنگربندی­ها از آنجا آغاز شده است، چاپخانه­ی «همبستگی کارگران» در آنجا قرار دارد، همچنین دفتر «زمین و آزادی»، اداره­ی سندیکای «چوب و ساختمان» و نیز تعداد زیادی از رفقا که در این مراکز فعالیت دارند ساکن این منطقه می­باشند.

با وجود همه­ی مراقبت­ها، ظاهراً پلیس بویی برد، زیرا یکی از گروه­ها حین پیش­روی به سوی پادگان با یک گروه گشت برخورد کرد. تیراندازی شدیدی در گرفت که در جریان آن یک سرباز کشته و دیگری زخمی شد. نیروهای کمکی از راه رسیدند، آژیر به صدا درآمد و پلیس، منطقه را به محاصره درآورد. بدین ترتیب، جنبش در نطفه خفه شد. دو تن از رفقا دستگیر و در همانجا اعدام شدند.

پس از آنکه عملیات در بارسلون به شکست انجامید، درگیری مرزی دیگر کمترین شانسی نداشت. برای تکمیل بدشانسی­ها، گروهی که مأمور حمله به «ورا» و «هندایا» بود هجده ساعت زودتر به محل رسید، زیرا زمان، درست محاسبه نشده بود. اولین تهاجم آنان موفقیت­آمیز بود، اما پس از آن نیروهای بیشتری وارد کارزار شدند. آنان ناچار مسیر دراز و سخت کوهستان را جنگ­کنان درپیش گرفتند. دو رفیق به خاک افتادند و یکی به شدت زخمی شد. تعدادی افراد پراکنده، دو روز بعد دستگیر و چهارتن از آنان در «پامپولانا» تیرباران شدند، سایرین می­بایست در برابر دادگاه می­ایستادند.

هنگامی که گروه مأمور حمله به «فیگوئرا» و «گرونا» به محل رسید، اخبار حادثه­ی ورا در روزنامه­ها درج شده و رفقا از آن آگاهی یافتند. پلیس در آمادگی کامل به سر می­برد. از آنجا که یک نیروی هزار نفره در محل مستقر شده بود، گروه ناچار شد متفرق گردد، اما با این حال تعداد زیادی دستگیر شدند. تنها یک گروه پنجاه نفره توانست بدون متفرق شدن از مهلکه گریخته و سلاح­ها و فشنگ­ها را در محل امنی مخفی سازد. آنان در یک راهپیمایی سریع، خود را به سراشیبی کوه­های «پیرنه» رساندند. در آنجا طبق قرار، با رفیقی از اهالی روستا ملاقات کردند که می­بایست به عنوان راهنما، آنان را از راه کوهستان به «فیگوئرا» برساند. در آنجا طبق نقشه قرار بود به زندانی حمله کنند که تعدادی از رفقا در آن به سر می­بردند. راهنما اما اخبار بدی با خود داشت. چندین واحد ارتش مجهز به توپ و مسلسل­های خودکار در مرز مستقر شده بود. با نیروی ضعیفی که ما داشتیم، حمله بدون غافل­گیری، هیچ نتیجه­ای در بر نداشت. ما از عصبانیت، گریه می­کردیم. از خشم، از شرم اینکه باید شکست‌خورده به خانه بازگردیم، بی­آن که جنگی کرده باشیم. یکی از ما آسکازو بود. دوروتی با گروهی رفت که مأمور ناحیه ی «ورا» شده بودند. خوور در میان مبارزین بارسلون بود.

کل این برنامه، بی­مطالعه و ساده­انگارانه بود. شاید بگویید که چه می­خواستید؟ شما احترام مردم را به خود جلب کردید. گروهی هم هستند که به ما می­خندند و ما را «جا زده­های سیاسی» می­نامند که در بین آنان کسانی خود را آنارشیست نیز می­نامند. در حقیقت، آنچه ما به دست آوردیم چیزی جز یک شکست نبود. ما شکست­های بسیاری را تجربه کردیم. دلیلی نداشت که اندیشه­ی شهدای خود را تحقیر و ارزش اسرایی را که در «پامپلونا» در انتظار حکم خویش نشسته­اند کاهش دهیم. دیگرانی چون دوروتی، آسکازو و خوور هستند و مبارزه­ی آنان را ادامه می­دهند.         و. د رول                                                                          

 

پلیس تمام توان خود را بکار گرفت تا «همبستگی» را از کار بیاندازد. به همین سبب، اعضاء آن را متهم به شرکت در حمله­ی مسلحانه به شعبه­ی بانک اسپانیا در «ژیون»  نمود. اثبات بی­اساس بودن این اتهام، بسیار آسان است، چرا که در روز حادثه، دوروتی در فرانسه بود و برادران آسکازو نیز در زندان بودند: یکی در ساراگوزا به اتهام شرکت در ترور اسقف «سولدویلا»، دیگری در بارسلون. به دنبال هجوم پلیس به محل سندیکای کارگران صنایع چوب؛ این حمله با مقاومت کارگران مواجه و طی آن یک مأمور پلیس زخمی و دو تن دیگر کشته شدند.

پلیس با داستان ساختگی سرقت از بانک، قصد داشت طمع بازگرداندن دوروتی و فرانسیسکو آسکازو را موجه سازد که موفق به فرار شده و احتمال آن می­رفت که به پاریس گریخته باشند. اما همین کافی نبود، پلیس عکس و اعلامیه­هایی به کشورهای دیگر و به جمهوری­های اسپانیایی زبان آمریکای لاتین فرستاد. از آن زمان در هرکجای شیلی یا آرژانتین که بانکی مورد دستبرد واقع می­شد، پلیس اسپانیا هزاران پرونده و مدرک ارائه می­داد تا آن را به گردن دوروتی و آسکازو بیاندازد.  پلیس آمریکای لاتین نیز بدش نمی­آمد که آنان را مقصر بداند ولو هیچ مدرکی علیه آنان در دست نداشت. بدین ترتیب پلیس چندین کشور، دست در دست یکدیگر داده بودند تا آنکه دوروتی، آسکازو و خوور به جنایت­کاران افسانه­ای بدل شدند و بازپس گرداندن آنان، مهمترین وظیفه­ی فوری قلمداد گردید.               و. د رول                                                                

ماجراهای آمریکای لاتین

دوروتی، آسکازو و خوور آنچه را که می­توانستند در پاریس انجام دادند، اما زمانی رسید که آنان دریافتند در پاریس دیگر کاری ندارند، لذا تصمیم گرفتند که به آمریکای لاتین بروند.

گفتند سرزمین جدیدی پیدا کنیم، و به آمریکای لاتین رفتند، به کوبا، شیلی و کشورهای دیگر. اما مکان مناسب خویش را در آنجا نیافتند. طبقه­ی کارگر بسیار ضعیف و کمتر متشکل بود، آن­ها مثل ماهی بیرون افتاده از آب بودند و پس از سرگردانی­های بسیار با خود گفتند که اینجا چیزی برای ما ندارد، و همچون دن­کیشوت به فرانسه بازگشتند.                                                               ریکاردو سانز 1                

در پایان سال 1924، دوروتی و آسکازو با کشتی به سوی کوبا راندند تا مگر از آنجا حرکت­هایی در جهت منافع انقلاب اسپانیا انجام دهند. در آنجا برای نخستین بار در مقام سخنرانان علنی ظاهر شدند و دوروتی به تریبون خلق بدل گردید. به زودی پلیس به آنان همچون برهم­زنندگان نظم عمومی نگریست و ناچار به ترک کشور شدند. از آن به بعد زندگی بسیار ناآرامی داشتند، همواره در سفر بودند، سکونت کوتاهی در مکزیک، پرو، سانتیاگو تا آنکه برای مدتی نسبتاً طولانی­تر در بوئنوس آیرس اقامت گزیدند. اما در آنجا نیز از امنیت خبری نبود. لذا به «مونته­ویدئو» رفتند و از آنجا در یک کشتی نشستند که قرار بود آنان را به «شربورگ» برساند، اما کشتی در میان اقیانوس دچار سانحه شد و ناچار چندین بار در نقاط مختلف توقف کرد. بعدها آن را «کشتی ارواح» نامیدند. سرانجام کشتی در «جزایر قناری» پهلو گرفت.                       آبل پاز 2                                                          

 

دوروتی به عنوان نماینده­ی خطرناک آنارشیسم اسپانیا، مورد تعقیب پلیس تمام کشورهای آمریکای لاتین بود. عکس او را در همه جا چسبانده بودند، در ایستگاه­های راه­آهن، در قطارها و متروهای شهری، اما او و دوستانش سراسر قاره را پیمودند بی­آن که پلیس موفق به دستگیری آنان شود.                                   کانواس سروانتس                                                                      

من شخصاً دوروتی را در بوئنوس­آیرس ملاقات کردم، می­توانم شهادت بدهم. او در حال سفر به سراسر آمریکای لاتین بود. به کمک دوستانش، چندین بانک را مورد دستبرد قرار داد تا هزینه­های جنبش انقلابی را تهیه کند.                        گاستون لوال                                                                      

یک بار آسکازو و دوروتی در بوئنوس­آیرس سوار تراموا بودند، ناگهان متوجه می­شوند که زیر عکس خودشان نشسته­اند. رژیم برای سر آنان جایزه گذاشته بود، ناچار می­بایست هرچه زودتر این کشور را ترک می­کردند.

آنان بلیت درجه یک کشتی برای خود خریدند و این کاری بسیار عاقلانه بود. بدون هیچ مشکلی به کشتی سوار شدند. اما بعد؟ یک کارگر در لژ درجه یک! بخصوص دوروتی، تیپ جالبی بود، خیلی هم نکته­دان. حالا باید مؤدب بود؟ نه. مثلاً جلوی در ورودی سالن غذاخوری، جوانکی ایستاده بود که کلاه مهمانان را از آنان می­گرفت. دوروتی از کنار او گذشت بدون آنکه کلاهش را به او بدهد. «سینیور! کلاه­تون. کلاه­تون» دوروتی بدون آنکه به سوی او برگردد، کلاه را از سر برداشته در جیب خود چپاند. یا هنگام سرو دسر، سیب و پرتقال با کارد و چنگال؟ او اهل این کار نبود. کارد و چنگال را خیلی راحت به دور افکند.

دوستش به او گفت: «مواظب باش، همه دارن به تو نگاه می­کنن. ممکنه اتفاقی بیافته. باید یه کاری بکنیم. بگیم که آرتیست هستیم».

–     «چی؟ آرتیست؟ مثلاً من باید مثل رقاص­ها راه برم؟ نه. این راهش نیس»

–      «خب، چیکار کنیم؟»

–     «فهمیدم. ما ورزشکاریم. قهرمانای تیم هندبال»

و بدین ترتیب آنان به عنوان ورزشکار خود را جا زدند، یک ایده­ی بی­نظیر. مسافران کاملاً از جانب آنان اطمینان حاصل کردند. هنگام پیاده شدن از کشتی، مسلماً مسافرین درجه سه مورد بازرسی دقیق قرار گرفتند، اما از مسافران درجه یک، تنها پاسپورت را می­گرفتند، مهر می­زدند و «بفرمایید.»

و به همین راحتی آنان از کشتی پیاده شدند.                            اوخنیو والدنبرو                 

 

کتابخانه ی ایده­آل

بزرگترین آرزوی دوروتی و آسکازو این بود که در تمام شهرهای بزرگ دنیا، انتشاراتی­های آنارشیستی تاسیس کنند. بزرگترین واحد آن می­بایست در پاریس مستقر می­شد، مرکز فرهنگ جهانی؛ و حتا در صورت امکان، در میدان «اپرا» یا میدان «کنکورد». در آنجا می­بایست آثار اندیشه­ی نوین به تمامی زبان­های دنیا ترجمه و عرضه شود. با همین هدف بود که «انتشارات بین­المللی آنارشیسم» پایه­گذاری شد و کتاب‌ها، اعلامیه­ها و نشریات بسیاری به زبان­های مختلف انتشار داد. پلیس فرانسه هم­چون پلیس اسپانیا و ادارات امنیتی سایر کشورهای محافظه­کار، این مسأله را با دقت تمام تعقیب می­کرد. اینکه حالا گروه دوروتی ـ آسکازو در حوزه­ی فرهنگی نیز فعال شده بودند به هیچ وجه برایشان خوشایند نبود. دستگیری­ها و تبعیدها سرانجام منجر به بسته شدن انتشاراتی گردید. فرزند دلبند این پسرانِ دن کیشوت می­بایست موقتاً به خاک سپرده می­شد. آن­ها دوباره دست به سلاح بردند، هم­چون شهسوار مغموم که به سوی نیزه­اش بازگشت تا بی­عدالتی را از بین ببرد، درماندگان را برهاند و عدالت را در زمین بگسترد.                                                           کانواس سروانتس                                                          

دوروتی برای حمایت از «انتشارات بین­المللی» به مبلغی بالغ بر نیم­میلیون فرانک نیاز داشت.

بر اساس بیانیه­ی جمهوری، آنان خیال داشتند مرکز انتشاراتی را به بارسلون انتقال دهند. این کار هزارها پزوتا خرج برداشت، اما در گمرک «پورت بو» ژاندارمری فرانسه تمام موجودی آن را به آتش کشید. بدین ترتیب، نتایج آن همه زحمت و قربانی در یک لحظه بر باد رفت.                                                    آله­خاندرو خیلابرت

 

آن زمان، یکی از مشهورترین پارتیزان­ها و آنارشیست­های روس به نام «نسترو ماخنو» در یک کارگاه کوچک نجاری در پاریس مشغول به کار بود. او نیز همچون دوروتی، مرد عمل بود. این دهقان اوکراینی، دوروتی را هم­چون خدا، بزرگ می­داشت. او با یک ارتش دهقانی، در مقابل گارد سفید ضدانقلاب پیروز شده بود. تروتسکی در مقام وزیر جنگ و بنیان­گذار ارتش سرخ، هنگامی که دریافت ماخنو می­خواهد انقلاب روسیه را به سوی دمکراسی مستقیم رهنمون شود، تصمیم گرفت وی را از دور خارج کند. ماخنو ناچار روسیه را ترک کرد.

او دوروتی را بسیار تحسین می­کرد و با وی پیمان دوستی بست. این دو از نظر شخصیتی شباهت­های بسیاری با یکدیگر داشتند. دیدگاه­ها و اهداف انقلابی­شان نیز به یکدیگر نزدیک بود.                                                          آله­خاندرو خیلابرت                         

سوءقصد به شاه

من با دوروتی و آسکازو در منزل یکی از رفقای دختر به نام «برته» در پاریس آشنا شدم.  روزی آنان سراغ یک چمدان را می­گرفتند. بدیهی است که من چمدان خود را به آنان عرضه کردم. آسکازو آن را در دست گرفت و با خنده گفت: «این به اندازه­ی کافی محکم نیست». من اعتراض کردم که چمدان مناسبی است از جنس فیبر اعلا. قاعدتاً باید مرا باور می­کردند زیرا من یک فروشنده هستم و می­دانم که چگونه از یک کالا تعریف کنم. اما تلاشم بی­نتیجه بود: آسکازو آن چمدان را نمی­خواست. چرا؟ دلیلش را دیرتر فهمیدم. چمدان را برای آن می­خواستند که قطعات جداشده­ی تفنگ و چند سلاح دیگر را با آن جابجا کنند.

سال 1926 بود و پاریس خود را آماده­ی پذیرایی از آلفونس سیزدهم، پادشاه اسپانیا می­کرد که برای انجام یک دیدار رسمی عازم فرانسه بود. این مرد به تنهایی بیش از تمامی خانواده بوربن مرتکب جنایت شده بود. دوروتی و آسکازو تصمیم گرفته بودند سرود مارسییز را که در جمهوری سوم، برای استقبال از قاتل فرانسیسکو فرر نواخته می­شد با شلیک چند گلوله هم­راهی کنند. آن­ها در کمال آرامش و خونسردی مشغول آماده سازی بودند. این در طبیعت هر اسپانیایی ـ­چه کارگر باشد و چه سرمایه­دار­ـ  نهفته که حرف نزند، مثل یک نجیب­زاده رفتار کند. این خصلت در دو رفیق نیز نهادینه بود و در روزهای آماده­سازی تا آمدن شاه، از آن به وفور بهره بردند. برای گذر از تور جاسوس­های پلیس، جای مناسبی را در پایتخت فرانسه پیدا کردند. آن‌ها در یک باشگاه، تنیس بازی می­کردند. بله آنان حتا یک خودروی بسیار لوکس نیز تهیه کردند که نزدیک شدن­شان به اتومبیل سلطنتی در مراسم استقبال، چندان جلب توجه نکند. تمام جوانب قضیه به طور اساسی بررسی شده بود.

شب قبل از ورود شاه، ما شام را در منزل برته خوردیم. خوب به یاد دارم که او سوپ ساگو جلوی ما گذاشت که نه من و نه آسکازو از آن خوشمان نیامد. ما در مورد آشپزی او قدری شوخی­ کردیم. هنگامی که آسکازو و دوروتی منزل را ترک کردند، او گریه کرد.

«هر جا آن دو مشغول توطئه هستند، شوهر من نفر سوم است». این جمله را باید یک بار مانیسکالکو، مشهورترین جاسوس بوربن­ها که همواره نقش طعمه را بازی می­کرد، گفته باشد. این بار اما نفر سوم پشت فرمان خودرویی بود که می­بایست دوروتی و آسکازو را به محل اجرای عملیات ببرد. او خود را به پلیس فرانسه فروخته بود. دو ضارب دستگیر شدند و پلیس توانست از آلفونس سیزدهم استقبال کند بدون آن­که سرود مارسییز از گام­های خود خارج شود.

اگر دمکراسی فرانسه، زندانیان را به سرنوشت انتقام کفتارهای بوربن دچار نساخت، این را باید به حساب اعتراضات گسترده­ی رفقای ساکن پاریس گذاشت. آنان یک لحظه آرام ننشستند تا آن­که دوروتی و آسکازو از زندان آزاد و به مرز بلژیک منتقل شدند.

فرانسیسکو آسکازو از بلژیک و از تعمیرگاهی که به عنوان مکانیک در آن کار پیدا کرده بود، برای من آخرین سلام را فرستاد.

هر چند مسائل زیادی در ذهن داشت، اما من هرگز آسکازوی جوان­تر را غوطه در فکر ندیدم. همیشه به نظر سرحال و خندان می­آمد، یک کوچولوی بالغ، مردی سریع و چالاک که اصالت عربی را می­شد از چهره­ی گندم­گونش بازیافت. سبیل نداشت و موهای سیاهش همیشه شانه زده و مرتب بود.

دوروتی اندامی درشت­تر داشت، تودار بود و کم­حرف، مگر آن­که به مبارزه طلبیده می­شد. فکر می­کنم آن موقع عینک می­زد، کمی نزدیک­بین بود. این دو رفیق از هم جداشدنی نبودند. هیچ کدام بی­دیگری نمی­توانست: یکی مرد اندیشه نه عمل، دیگری برعکس.

از نگاه ایدئولوژیک، آن‌ها تک­رو نبودند، به ضرورت وجود یک تشکیلات، باور داشتند. اما در ضمن هر فرد را به مثابه موتوری لازم برای به حرکت درآوردن توده­ها می­دانستند. آن­ها منتظر توده نمی­نشستند، چیزی درخواست نمی­کردند، برعکس همواره چیزی برای عرضه به آن­ها داشتند.                                          نینو ناپولیتانو                                                                                                  

آسکازو همچنین برای من تعریف کرد که چگونه سوءقصد به آلفونس سیزدهم را در پاریس تدارک دیدند. می­خواستند پادشاه اسپانیا را از بین ببرند. دقیقاً می­دانستند که ستون مستقبلین از کدام مسیر عبور می­کند و در کجا باید عملیات خود را انجام دهند. اما یک نفر را لازم داشتند که آن‌ها را با تاکسی به محل ببرد و این شخص، خود را به پلیس فروخته بود. پلیس مراقب آنان بود و یک روز صبح که در آرامش تمام داشتند روزنامه می­خریدند، دستگیر شدند. آن­گاه محاکمه­ی بزرگ آغاز شد و دوروتی، آسکازو و خوور روی صندلی متهمین نشستند.                                          اوخنیو والدنبرو                                                                                     

محاکمه

من دفاع از آنارشیست­های زیادی را در مقابل دادگاه برعهده داشته­ام، با نتایج مختلف، اما اغلب موفقیت آمیز. بی­اعتناترین و شجاع­ترین آن­ها، آسکازو، دوروتی، و خوور بودند.

در دوم جولای 1926 پلیس فرانسه اعلام نمود موفق به کشف توطئه­ای علیه جان پادشاه اسپانیا شده است. قرار بود که پادشاه اسپانیا در چهادهم جولای طی مراسم باشکوهی مورد استقبال قرار گیرد. در یک اتاق مبله واقع در خیابان «لگندره» سه مرد دستگیر شدند که پلیس اسپانیا نیز در جستجوی آنان بود: آسکازو، دوروتی و خوور. در ماه اکتبر، این سه تن در مقابل دادگاه قرار گرفتند. اتهامات آنان عبارت بودند از: مقاومت در برابر پلیس، جعل پاسپورت، نقض مقررات پلیس بیگانه. یعنی اتهاماتی که به نسبت معتدل به نظر می­رسیدند. در طی محاکمات، متهمین به گونه­ای مبارزه­جویانه به دفاع از خود و استدلال در حقانیت تلاش خویش برای سرنگون سازی یک رژیم منفور پرداختند. آنان اعتراف کردند که قصد داشتند شخص شاه را به منظور رشد پایه­های انقلاب، از  صحنه حذف کنند.

آنان در این دادگاه به حبس محکوم شده، برای ادامه­ی محاکمات در اختیار دادگاه عالی قرار گرفتند. در آنجا سفره­ی رنگین­تری برایشان چیده شده بود: دو درخواست استرداد علیه ایشان وجود داشت؛ یکی از جانب دولت آرژانتین به اتهام مشارکت در سرقت مسلحانه از بانک «سن­مارتین»؛ دیگری از سوی دولت اسپانیا. مادرید بر این باور بود که دوروتی در سرقت از شعبه­ی «بانک اسپانیا» در ژیون دست داشته و آسکازو در سوءقصدی که در سال 1923، اسقف اعظم ساراگوزا قربانی آن شد.

دولت فرانسه، درخواست استرداد اسپانیا را رد کرد، اما تصمیم در مورد درخواست آرژانتین را برعهده­ی دادگاه عالی نهاد. «برتون»، «گوئرنو»، «کورکوس» و من وکالت آنان را برعهده گرفتیم. پلیس با تدارک گسترده­ی نیرو در دادگاه حاضر شده و محل دادگاه را به یک پادگان بدل کرده بود. تدارک وسیع پلیس، هیچ تأثیری بر روحیه­ی سه متهم نگذاشته بود. با موهای سیاه و پرپشت­شان، با چهره­های آفتاب­سوخته­شان، با ابروهای درهمریخته­شان و با کلمات خشک و سختی که بر زبان داشتند، می­توانستند سوژه­ی نقاشی برای «گویا» باشند. در دفاع از این «هفت­تیرکش­های وحشی» برتون شروع به سخن کرد؛ با واژگانی بسیار به جا، با حرکات متناسب چهره و با لحنی هنرمندانه و قانع کننده: «عالی­جناب! من مفتخرم که در مقابل این دادگاه از کسانی دفاع می­کنم که در انتهای قطب لیبرال اپوزیسیون اسپانیا قرار دارند».

دادگاه رأی به بازگرداندن متهمین داد. اما این رأی برای دولت، در حکم یک تکلیف نبود. بر اساس قانون، کابینه می­توانست از اجرای این حکم، امتناع ورزد. ما تسلیم نشدیم و ضمن به راه انداختن یک کارزار علنی، به مذاکره با «هریوت»، «پاینلوه» و «لیگوئه» ادامه دادیم.                                                                            هنری تورس

 

بیش از یک­سال، دوروتی در زندان «کونسیرگری» به سر برد. او در همان سلولی بود که پیش­تر «ماری آنتوانت» دوران اسارتش را در آن گذرانده و از همانجا به پای گیوتین رفته بود. پس از آزادی، پلیس او را تا مرز بلژیک برده و از او خواسته بود که به طور غیرقانونی از مرز عبور کند. پلیس می­خواست بدین گونه از اجرای خواست «پریمو دو ریوه­را» مبنی بر بازگرداندن وی، شانه خالی کند.                 کانواس سروانتس                                            

کارزار

من مدتها بود که برای نجات دو آمریکایی آنارشیست به نام­های «ساسکو» و «وانزتی» از نشستن روی صندلی الکتریکی تلاش می­کردم که یکی از رفقا به من گفت: «پس آسکازو، دوروتی و خوور چی؟ تو باید دفاع از اونها رو هم به عهده بگیری».

سه آنارشیست اسپانیایی، مبارزات سیاسی خود را در صفوف CNT آغاز کرده، پس از آنکه این سازمان از سوی «مارتینز آنیدو» جلاد کاتالونیا و «پریمو دو ریوه­را» نخستین عامل دست­نشانده­ی آلفونس سیزدهم، غیرقانونی اعلام شد، به آرژانتین گریختند. آن‌ها سپس به پاریس بازگشتند تا با پادشاه کشور خود که خیال بازدید رسمی از فرانسه را داشت، به معنی واقعی کلمه «ملاقات» کنند.

در بوئنوس­آیرس، جنایتی رخ داد: یک سرقت مسلحانه از بانک که در جریان آن، صندوق­دار بانک کشته شد. یک راننده­ی تاکسی که به دام پلیس افتاد، گناه را به گردن دوروتی، آسکازو و خوور انداخت. ترک ناگهانی آرژانتین از سوی این «سه تفنگدار» ـ نامی که در اسپانیا بر آن‌ها نهاده بودند­ـ نیز سبب تشدید این اتهام شد، هرچند کاملا هم بی­گناه نبودند.

دولت آرژانتین از مقامات فرانسوی درخواست استرداد آنان را نمود. این درخواست در اصل باید مورد موافقت قرار می­گرفت، ولی پیش از آن، متهمین می­بایست شش ماه زندان را که دادگاه پاریس به جرم حمل اسلحه­ی غیرمجاز برای­شان تعیین کرده بود تحمل کنند. آن­ها در یک خودرو و در حالی دستگیر شده بودند که سلاح به دست، انتظار ورود پادشاه اسپانیا را می­کشیدند.

من هم­زمان وکالت دو پرونده و پنج مبارز دیگر را برعهده داشتم. گاهی به نظر می­رسید که من کمیته­ی پناهندگان سیاسی را که به نفع مهاجران اسپانیایی فعالیت می­کرد در درجه­ی دوم اهمیت قرار می­دهم، چنین اتهاماتی را از جانب پناهندگان اسپانیایی می­شنیدم.

برعکس، من فعالیتم را در کمیته­ی ساسکوـ وانزتی کمتر کرده بودم که این موجب خشم ایتالیایی­ها شد. و سرانجام، با نمایندگان «خط ناب» نیز سروکار داشتم و از نظر آنان، اینکه من از روابط خود برای نجات جان پنج نفری که در خطر قرار داشتند استفاده می­کردم، چندان عاقلانه نمی­آمد. یکی از این «ناب­ها» در شعر گونه­ای نیم فکاهی، نیم مستهجن به این نتیجه رسید که: «چه کسی از مرگ می­هراسد؟ زنده باد مرگ» و مسلماً مرگ «شاعر» منظور نظر نبود، او نه اولین و نه آخرین کس خواهد بود که در شعارهای خویش از جان دیگران مایه می­گذارند.

دیکتاتور اسپانیا نیز خواهان استرداد آسکازو، دوروتی و خوور شد­ ـ­با طرح اتهامات مختلف­ـ که البته بی­نتیجه ماند. فرانسه بر آن بود که چهره­ی لیبرال خود را حفظ کند. در نهایت، همه­ی این­ها بدون شک یک خیمه­شب­بازی مسخره بود؛ یک بازی که قبلاً با رژیم اسپانیا و آرژانتین هماهنگ شده بود.  قرار بر این بود که طناب دار اسپانیا از گردن این سه تن دور بماند، اما خواب زندان اعمال­شاقه در جزیره­ی وحشت «فایر­لند» را برایشان دیده بودند.

شرایطی که ما در آن دفاع از «سه تفنگدار» را بر عهده گرفتیم، شرایط مناسبی نبود. پلیس در آن زمان از اختیارات نامحدودی برای از سر بازکردن و بازگرداندن «متهمین» برخوردار بود. امکان درخواست تجدید نظر برای چنین متهمانی وجود نداشت. تنها دولت می­توانست با اجرای حکم دادگاه مخالفت کند. اما نخست­وزیرش «پونیکاره» و وزیر کشورش «بارتو» بودند؛ دو آدم بزدل؛ و ساده­لوحانه بود اگر ما انتظار بهترین واکنش را از آنان می­داشتیم. ناچار بودیم آنان را بترسانیم و افکار عمومی را تحریک کنیم. من از ابتدا باورم این بود که باید لیگ بانفوذ «حقوق­بشر» را به سوی خود بکشانیم، هرچند این تشکیلاتِ آبکی فقط در فکر آن بود که شاید کشته شدگان جنگ جهانی اول را دوباره زنده کند و از این راه تعدادی از لیبرال­ها را که زیاده از حد پیش رفته بودند، به سوی خود جلب نماید. اما آنارشیست­ها چه؟ این بیگانگانی که مردم تنها با وحشت و لرز چیزی درباره­ی آنان شنیده بودند؟

در ابتدا به دنبال بانوی متشخصی گشتم که از پیش او را می­شناختم: مادام سِورین١. او مرا به گرمی پذیرفت: «چه کاری می­تونم براتون بکنم آقای لکوان٢؟» من در چند جمله برای او توضیح دادم که موضوع بر سر چیست. او هیچ­گونه مدرکی دال بر بی­گناهی رفقا از من نخواست.

ـ «بسیار خوب لکوان، من سفارشی برای مادام «مسنار دوریان» به شما خواهم داد. ایشان در لیگ، بسیار نفوذ دارد و خیلی هم مهربان است. حتماً کاری خواهد کرد».

مادام مسنار در قصری واقع در خیابان «فاساندری» زندگی می­کرد. در سالن ورودی آن، می­توانستی تمام کسانی را که نامی در پاریس داشتند، در رفت و آمد ببینی. مادام بی­درنگ به «ویکتور باش» رئیس لیگ زنگ زد. به دنبال آن وی مرا خواست. استقبال از من خارق­العاده بود: «اونا مقصرن، دوستان شما را می­گم. نماینده­ی ما در بوئنوس­آیرس به من اطلاع داده».

من اعتراض کردم که وی آسان­تر از بدترین قاضی­ها، قضاوت می­کند، یعنی بر اساس جلد پرونده­ای که داخلش خالی است و او ناگهان و بدون مقدمه گفت: «من دلم می­خواد این آنارشیست­ها رو یک­بار در رأس یک حکومت ببینم».

ـ «این آرزوی شما نشون می­ده که با اندیشه­ی آنارشیسم کاملاً بیگانه­اید».

به شدت عصبانی شد. من فراموش کردم که او پروفسور دانشگاه سوربن بوده و چند سال پیش، کتابی در مورد آنارشیسم تألیف نموده است.

او را در حالی ترک کردم که هنوز آرام نشده بود. ما مطمئن بودیم که شکست خورده­ایم، اما اشتباه می­کردیم. همان شب «گوئرنو» دبیرکل لیگ به من زنگ زد و درخواست کرد که پرونده­ی «آسکازو و شرکا» را برایش ببرم. این اصطلاح «شرکا» برایم چندان خوشایند نبود، اما به هرحال لیگ، اهرمی بود که ما بدان سخت نیاز داشتیم. حمایت لیگ، همه­ی درها را به روی ما می­گشود. وزیر کشور شخصاً کوشید تا «باش» و «گوئرنو» را به زیان ما به سوی خویش جذب کند. او معتقد بود که مجرم بودن این سه اسپانیایی، امری محرز بوده و ما می­خواهیم با کشاندن پای لیگ به این ماجرا، به آبروی آن لطمه بزنیم.

من جملات «باش» و «گوئرنو» را عیناً نقل می­کنم. صدای آن­ها هنوز هم در گوشم می­پیچد: «لکوان! حقیقت رو به ما بگین. قبول کنین که دوستان شما بی­گناه نیستن. حتا اگر در این مورد کمترین تردیدی دارین، نباید پای لیگ رو به این ماجرا بکشونین».

به جز آن، ما پنج یا شش روزنامه را نیز به سوی خود جلب کرده بودیم. حتا دیگر روزنامه­ها نیز اخبار فعالیت­های ما را منعکس می­کردند. کمیته­ی دفاع از پناهندگان به یک قدرت قابل ملاحظه تبدیل شده و بازگرداندن دوروتی، آسکازو و خوور به یک رسوایی دولتی، که دامان رژیم را گرفته بود. سه زندانی دست به اعتصاب غذا زدند. آنان را به بیمارستان نظامی «فرسنز» منتقل کردند. آن‌ها بسیار ضعیف شده بودند، اما «بارتو» کوتاه آمد و قول تشکیل یک دادگاه تجدیدنظر را داد. من با این خبر به بیمارستان رفتم. در آنجا رئیس زندان همراه با یک ستون کامل از مأمورین تحت­فرمانش از من استقبال کردند؛ این تنها باری بود که من پیروزمندانه وارد زندان می­شدم. سه زندانی را در حالی ملاقات کردم که هر کدام در یک اتاق یک­نفره بستری بودند. از دیدن من بسیار خوشحال شدند.

چنین شد که آن‌ها دوباره در مقابل قاضی ایستادند. اما این­یکی خود را پشت­ماده­ها و بندهای قانون پنهان کرد و از اعلام رأی مستقل، طفره رفته، خود را محدود به بررسی این مسأله نمود که بازگرداندن آن‌ها قابل اجرا هست یا نه. بی­توجه به تلاش­های چهار وکیل مجرب (کورکوس، گوئرنو، برتون و تورس) پاسخ وی به این سئوال مثبت بود. به نظر می­رسید که وزیر کشور موفق شده است. نماینده­ی پلیس بوئنوس­آیرس برای تحویل گرفتن متهمین وارد پاریس شده و داشت کف دست­ها را به هم می­مالید.

چنین می­نمود که ما باخته­ایم. من تلاش­های خود را دوبرابر کردم. در میتینگی که در سالن رقص بولیر برگزار گردید، شش­هزار نفر گرد آمدند. در آنجا تصمیم گرفته شد که یک هیئت نمایندگی به دفتر وزرا، «پاین­له­» و «هریوت» مراجعه کنند. پاین­له خجالت­زده به نظر می­آمد. کمی زیر لب، «عجب» و «البته» تحویل­مان داد. به او همانقدر می­شد اطمینان کرد که به یک پل پوسیده. هریوت، بهتر برخورد کرد. او ظرف 48 ساعت تمام مدارک قابل دسترس را در دفتر خود جمع­آوری و قول داد که موضوع را در کابینه مطرح نماید. او موفق شد که اجرای حکم را تا یک بررسی مجدد به تعویق اندازد. نماینده­ی پلیس بوئنوس­آیرس، با خشم راه بازگشت در پیش گرفت. در سرتیتر روزنامه­های آرژانتین آمد: «پلیس فرانسه در مقابل یک باند تبهکار، مات شد».

اگر موضوع به اختیار افکارعمومی بود، آسکازو و دورتی خیلی پیش از این آزاد شده بودند. اما رژیم از سوی دربار اسپانیا تحت فشار قرار گرفته بود. دولت یک­بار دیگر عقب­نشینی و نهایتا حکم  به استرداد آنان صادر کرد.

تنها یک بحران حکومتی می­توانست این مصوبه را باطل کند و تنها پارلمان بود که می­توانست یک بحران حکومتی به راه اندازد. ما کوشیدیم چند نماینده­ی بانفوذ مجلس را که آمادگی داشتند تحریک کنیم تا یک درخواست فوری برای تشکیل مجمع ملی به پارلمان تسلیم کنند.

من موفق شدم یک کارت ورود دائم به محل مجمع ملی به دست آورم و لذا دفتر مرکزی خود را در آنجا دایر کردم. پنج نماینده از فوریت این درخواست پشتیبانی کردند. این‌ برابر بود با دویست رای. من به پنجاه رأی دیگر نیاز داشتم که می­بایست از اکثریت متعلق به دولت، کسب می­کردم. این امر نیاز به تلاش­های دقیق و حساب شده داشت. از آن گذشته برای این­کار هیچ­کس مناسب­تر از فردی نبود که با تمام گوشت و پوست خود مخالف پارلمانتاریسم باشد!

در این بین، تمام فرانسه تنها صحبت از دوروتی، آسکازو و خوور می­کرد. آرژانتین یک ناو جنگی برای تحویل گرفتن زندانیان اعزام کرد؛ این ناو اما به سبب نقص فنی در میان اقیانوس آتلانتیک متوقف شد. مهلت تحویل دادن زندانیان گذشته بود اما «سه تفنگدار» همچنان در «کونسیرگری» نشسته بودند. ما با استناد به مواد قانونی، خواهان آزادی فوری آنان بودیم و بدیهی است که به ما می­خندیدند.

سرانجام روز استیضاح فرا رسید. برای برخی نمایندگان، مسئله واقعاً بر سر عدالت بود، برخی دیگر از نمایندگان اما تنها می­خواستند که دولت «پونیکاره» را سرنگون سازند و اگر نخست­وزیر درخواست رأی اعتماد می­کرد، مسلماً آنان به نتیجه­ی مطلوب خویش می­رسیدند. ارواح سرگردان، وزوز کنان از شایعات و احتمالات سخن می­گفتند. اما پونیکاره که تازه­کار نبود، نتیجه را پیش­بینی کرد و کمی قبل از تنفس ظهر، یکی از افراد مورد اعتماد خود را نزد من فرستاد؛ ـ­مالوی، سگ وفادار و سرپرست کمیته ی مالی­ـ با این پیام که:

ـ «خیلی خوب لکوان! شما واقعاً در پی چه هستید؟ آیا می­خواهید دولت را سرنگون کنید؟»

ـ «به هیچ وجه چنین منظوری نداریم. ما فقط خواهان یک چیز هستیم: آزادی دوروتی، آسکازو و خوور.»

ـ «من همین الآن به نخست­وزیری می­روم. لطفاً ساعت دو همین­جا باشید. من تصمیم ایشان را به اطلاع شما می­رسانم».

رأی گیری انجام نشد. بارتو و پونیکاره تسلیم شدند. و این در جولای 1927 بود.

صبح روز بعد، ما مقابل مقر آگاهی پاریس بودیم، حلقه شده در جمع خبرنگاران و عکاسان. در باز شد. آسکازو، دوروتی و خوور آنجا بودند.                                    لوئی لکوان                      

 

این لکوان سرسخت که نیم به مرلین جادوگر و نیم به واعظان کاپوچین می­مانست، با یک استراتژی حیرت­آور، تمامی موانع را از سر راه برداشت. همکار من اولین کسی بود که این خبر را به زندانیان رساند: «تا کمتر از یک ساعت دیگه شما آزاد خواهین شد. بعدش چکار می­کنین؟» پس از سکوتی کوتاه، دوروتی گفت: «ادامه میدیم ... در اسپانیا».                                                                                        هنری تورس

                                    

معشوقه

بدیهی است که ما هرگز ازدواج نکردیم، بوئناونتورا و من. چه خیال کردید؟ به اداره­ی ثبت احوال می­رفتیم؟ این در مرام آنارشیست­ها نبود. ما در پاریس با هم آشنا شدیم. فکر می­کنم سال 1927 بود. او تازه از زندان آزاد شده بود. یک کارزار بزرگ در سراسر فرانسه به راه افتاده بود. سه تفنگدار ـ­­نامی که مطبوعات فرانسه بر آنان نهاده بودند­ـ آزاد شدند. دوروتی از زندان بیرون آمد و همان شب به دیدار برخی دوستان رفت. من هم آنجا بودم. من و دوروتی سراپا عاشق یک­دیگر شدیم، و چنین ماند، تا پایان.                                                                                                  امیلینه مورین                                                                                                                                                     

پس از آنکه بلژیک و لوکزامبورگ از پذیرفتن آنان سر باز زدند، دوستانشان کوشیدند تا از اتحاد جماهیر شوروی برایشان پناهندگی بگیرند. این تلاش با موانع سیاسی که روس­ها ایجاد کرده و برای آنارشیست­ها غیرقابل قبول بود، به شکست انجامید. سرانجام برای آنان راهی باقی­نماند جز اینکه با یک نام جعلی به پاریس بازگردند. مدتی را مخفیانه نزد دوستان گذراندند تا آنکه شغلی در لیون پیدا کردند. پس از حدود شش ماه، پلیس آنان را شناسایی کرد. به جرم نقض دستور اخراج از کشور، از سوی دادگاه به شش ماه حبس محکوم شدند.                          خوزه پیراتس

 

خارجی­های نامطلوب

در سال 1928 دوروتی به اتفاق دوستش آسکازو به برلین آمدند. بدیهی است که به طور غیرقانونی. مسئله­ی آن­ها این بود که جایی برای اقامت بیابند. دوروتی چند هفته پیش من زندگی کرد. در محله­ی ویلمرزدورف، خیابان آگوستا شماره 62 طبقه­ی چهارم.

اما برای آنکه بتواند کار کند، باید نامش نزد پلیس ثبت می­شد. من کوشیدم برایش اجازه اقامت بگیرم. حکومت وقت پروس تشکیل شده بود از ائتلاف دو حزب سوسیال دمکرات و مرکزی. من به طور تصادفی با وزیر دادگستری، کورت روزنفلد آشنایی داشتم. نزد او رفتم و درخواست کردم که اقامت دوروتی را قانونی کند. او به من گفت که این کار مقدور نیست زیرا حزب مرکزی، روی پرونده­ی ترور اسقف اعظم ساراگوزا خیلی حساس است.

طی چند هفته اقامتش در برلین، من بحث­های زیادی با دوروتی داشتم. او با رودولف روکر، فریتز کاتر و اریش موزام آشنا شد. گاهی درک منظور یکدیگر آسان نبود زیرا دوروتی آلمانی بلد نبود. دوروتی همواره معتقد بود که انقلاب نباید براساس دیکتاتوری یک حزب بنا نهاده شود، که جامعه­ی جدید باید از پایین به بالا ساخته شود و نه از بالا به پایین. این­ها دلایلی بود که آنارشیست­ها نمی­توانستند از دست­آوردهای انقلاب روسیه راضی باشند.                                                آگوستین زوچی1

 

دوروتی تأثیر عمیقی بر من نهاد. او جثه­ای بزرگ و ورزشی داشت، خوش مشرب بود با کله­ای پر، یک دانتون. صدای پر قدرتی داشت، البته هرگاه لازم بود می­توانست ظریف هم باشد.

من اطلاعات بسیاری در مورد او داشتم، درباره­ی دوستانش، در مورد سفرهایش در کشورهای آمریکای لاتین، در مورد شبیخون­هایش. اما یک چیز را در مورد آنان نباید فراموش کرد: آسکازو و دوروتی ـ­حال اگر شما می­خواهید­ـ گانگسترهای سیاسی بودند، به هرحال تروریست­های درجه یک، ـ­امروزه روزنامه­ها پر هستند از این­ها­ـ اما آنان هرگز حتا یک فنیگ برای خودشان بر نداشتند.           فدریکا مونتسنی 1                                                                                                    

روزهای آرام بروکسل

سرانجام در سال 1930 آن‌ها در بروکسل از دولت بلژیک اجازه­ی اقامت گرفتند و دو سال در آنجا زندگی کردند. همان­جا بود که من با دوروتی و آسکازو آشنا شدم.

آسکازو، رفیقی بسیار صمیمی، شوخ­طبع، معقول، رئوف و درعین حال قاطع بود؛ البته به نظرم کمی هم مریض­احوال بود. دوروتی برعکس، مثل یک درخت تنومند، با اندام ورزشی، بسیار پرمو با نیشخندی مثل درندگان. فقط نگاهش مهربان و صمیمی بود. نخست با آسکازو آشنا شدم. با هم در یک­جا کار می­کردیم، یک کارخانه­ی تولید لوازم یدکی خودرو. همان اولین گفتگوی ما حول مشکلات اجتماعی بود. هنوز صدای ظریفش را در گوشم می­شنوم که: «هیچ انسانی حق ندارد بر انسانی دیگر حکومت کند». از همان ابتدا من مسحور او شدم.

کسی که سال­های 1930 تا 1931 را در بروکسل به سر برده باشد، به یاد دارد که چه تعداد رفقای خارجی، به ویژه اسپانیایی و ایتالیایی در آنجا زندگی می­کردند و با سودازدگی و هیجان از پناه­گاهی یاد می­کند که آنان به طور اتفاقی پیدا کرده بودند: یک کلبه­ی عجیب و غریب کتابفروشی که رفیق «هم دی»  بنا نهاده و پاتوق همه­ی «عناصر خرابکار» شده بود.

در طبقه­ی اول، دو مستاجر زندگی می­کردند: من و شرکت «باراسکو». این شرکت محصولات کوچکی تولید می­کرد که توسط فروشندگان دوره­گرد فوراً پخش می­شد. «کارخانه» تشکیل شده بود از یک اتاق که هم­زمان به عنوان سالن ناهارخوری، اتاق نشیمن، آشپزخانه و اتاق خواب (یا بهتر بگوییم: سالن خواب، زیرا تعداد مهمانان حدومرزی نداشت) مورد استفاده قرار می­گرفت. یک نیم­جین آدم تحت نام «باراسکو» به ثبت رسیده بودند از جمله دوروتی و آسکازو.                                لئو کامپیون                                                                         

من شغلم را که ماشین­نویسی سریع بود رها کرده، به دنبال دوروتی راهی بروکسل شدم. پناهندگان اسپانیایی در بلژیک به صورت نیمه قانونی زندگی می­کردند، همه با پاسپورت­های جعلی و نام مستعار. مسلماً پلیس بلژیک از این مسأله آگاهی داشت. دوروتی نمی­توانست به جایی سفر کند بی­آنکه پرونده­اش را به دنبالش روان نکنند. اما در بروکسل، با دست­ودل­بازی، ما را راحت گذاشته بودند.                  امیلینه مورین                                                     

آسکازو و دوروتی مکمل یکدیگر بودند. دوروتی مرد عمل، سرعت و هیجان­زدگی بود و با این صفات، اعتماد دیگران را به خود جلب می­کرد. آسکازو مرد آرامش، تأمل، اندیشه، سرسختی، مهربانی و بررسی و برآورد؛ او یک استراتژ به تمام معنا بود، همان کسی که طرح عملیات انقلابی را ریخت. حساب­ها چنان دقیق بود که تمام جزئیات با زمان تعیین شده مطابقت داشت. نقطه­ی قوت دوروتی، سرعت عمل و بی­باکی­ او بود که می­دانست چگونه آن را به کار گیرد؛ وی خشونت را در خدمت قلبی نیرومند و مغزی کارآمد قرار داده بود. هر کدام به دیگری نیاز داشت و باهم، شکست­ناپذیر بودند.                                                                          کانواس سروانتس                                               

                                  

چهارمین فصل توضیحی

اسپانیا در میان سنگ­های آسیاب

(1936-1931)

 

طبقه­ی کارگر اسپانیا؛ اعلام جمهوری را همچون یک پیروزی جشن گرفت. مثل هر دوره­ی پس از سرکوب، CNT با سرعت به بازسازی و سازماندهی نوین خویش پرداخت. شکل خاص سازماندهی آن به CNT این امکان را می­داد که زمستان را از سر بگذراند و به گونه­ای ناگهانی، نیروها را گرد آورده، تجدید سازمان کند. اما رژیم جمهوری، موجودیت خود را نه مدیون موقعیت انقلابی، که ناشی از یک جابجایی آرام و بی­تنش نیروها می­دانست: تعویض نگهبانان. چرخ و فلک احزاب لیبرال و بورژوا، بحران­های حکومتی و انتخابات تازه، بار دیگر شروع به چرخش کرد. احزاب میانه اکنون مثل پارسنگ ترازو شده بودند، همان احزابی که چه از نظر تعداد و چه از نظر وزنِ اقتصادی به حساب نمی­آمدند، اینک با رد منفعلانه­ی سوسیال­دمکراسی به قدرت رسیده بودند؛ به بیان دیگر: پایه­های اجتماعی جمهوری به گونه­ی مضحکی ضعیف بود؛ نیروی سیاسی آن نیز از اینجا ناشی می­شد که قدرت کارتل­ها از راست و نیروی جنبش کارگری از چپ؛ یکدیگر را خنثی می­کردند. قدرت مانور رژیم جدید نیز به همین نسبت محدود بود. از رفرم­های بنیادین اصولاً صحبتی در میان نبود. مشکل زمین، لاینحل باقی‌ماند. قانون اصلاحات ارضی به انحراف کشانده شد. در کنار جداسازی دولت از کلیسا می­توان یک امتیاز مثبت دیگر در کارنامه­ی نخستین سال جمهوری ثبت نمود: اعلام خودمختاری کاتالونیا.

مشکل کشاورزان و کارگران بی­جواب ماند. بزرگترین تشکل سیاسی این طبقه، سندیکای آنارشیستی، پارلمان را بایکوت کرد. توده­های سرخورده بار دیگر به خیابان ریختند. اعتصاب، خیزش دهقانان، شورش گرسنگان و ترور دولتی. رژیم جدید نیز برای پاسخ به خواست­های کارگران، راهی بهتر از سلف خویش نمی­شناخت، این بار با کمک پلیس، گارد شهری و در صورت لزوم، ارتش. اعلام حالت فوق­العاده، امری عادی شده بود

در سومین سال جمهوری، اسپانیا باردیگر در میان سنگ­های آسیاب قرار داشت. به دنبال بایکوت انتخابات از سوی آنارشیست­ها، قدرت حکومتی بدون زحمت و از طریق کاملاً قانونی به ارتجاع انتقال یافت: یک ائتلاف نوپای راست با نام CEDA به پارلمان راه یافت. دولت «جیل روبلز» برآن شد که مختصر دستاوردهای جمهوری را حفظ کند. «Bienio negro» (دو سال سیاه: از 1933 تا 1935) آغاز شد. هدف استرتژیک راست­ها طبعا از بین بردن جنبش کارگری بود. اما «جیل روبلز» مسلماً یک فاشیست نبود. در حینی که هیتلر با ضدانقلاب خود، وضعیت آلمان را تا حد غیرقابل باوری تغییر داده بود، در حالی که انحصارات آلمانی، ساختار اقتصادی کشور را بی­رحمانه مدرن می­کردند­، در آن اثنا که فاشیسم آلمان برای تسخیر جهان، مسلح می­شد، ارتجاع اسپانیا در تلاش بازسازی گذشته­ای بود که در زمان خود نیز «باستانی» محسوب می­گردید. تنها کاری که از دست این رژیم برمی­آمد، راه رفتن خرچنگی بود آن هم به سختی.

در این موقعیت، سوسیال­دمکراسی اسپانیا در برابر یک پرسش حیاتی قرار گرفته بود. سیاست کهن ائتلافی، شکست‌خورده و ادامه­ی آن به مثابه خودکشی بود. فشار از پایین بر رهبری رفرمیست حزب افزایش می­یافت. در این اوضاع، رهبر حزب سوسیال­دمکرات، «لارگو کاباله­رو» ناگهان تصمیم به عقب­گرد گرفت. او ائتلاف با حزب جمهوریخواه وابسته به بورژوازی لیبرال را پایان یافته اعلام و از اعضاء حزب خواست که برای مقاومت مسلحانه، خود را آماده کنند. یک­باره در سندیکای سوسیال­دمکرات UGT شعارهای لنینی شعله­ور گردید. در اکتبر 1934 در آستوریا ـ­دژ UGTـ خیزشی صورت گرفت که تمامی حرکات مسلحانه­ی آنارشیست­ها را تحت­الشعاع خود قرار داد. این «انقلاب اکتبر» آستوریا به ناحق به فراموشی سپرده شده است. از روزهای کمون پاریس، اروپای غربی دیگر چنین  روزهایی را ندیده بود. «برادران پرولتر! متحد شوید» تحت این شعار، تمام ایالت­های شمالی اسپانیا به پا خاستند. شوراهای کارخانجات به سرعت تشکیل گردیدند، حکومت مادرید کنترل اوضاع را از دست داد. هیجانات سابق یک شبه از بین رفت. در آستوریا سوسیالیست­ها، آنارشیست­ها و کمونیست­ها در مبارزه علیه نیروهای رژیم متحد شدند.

تراژدی انقلاب آستوریا در آن بود که از ابتدا ایزوله باقی ماند؛ محدود به یک ایالت و جدا از سایر مراکز کشور. در مادرید، جنبش همان ابتدا در نطفه خفه شد. در بارسلون، جنبش کارگری تنها یک متحد ضعیف پیدا کرد: حزب استقلال­طلب کاتالونیا به رهبری «لوئیس کمپانیس» که مسئله­اش تنها و تنها این بود که از نیمه استقلال به دست آمده برای کاتالونیا، دفاع کند. آنارشیست­های اندلس و کاتالونیا، منفعل ماندند. اغلب لارگوکاباله­رو به آنان تهمت زده و تحت فشار قرارشان داده بود، در بسیاری موارد پلیس را علیه CNT تحریک نموده بود. شکاف ژرف در جنبش کارگری، عامل شکست خیزش 1934 شد. پس از آنکه جنبش آستوریا از نظر سیاسی ایزوله شد، رژیم موفق گردید طی چند هفته مقاومت نظامی آن را نیز درهم بشکند. مراکز انقلابیون بمباران شدند. نیروهای خارجی و واحدهای «مور» تحت فرماندهی ژنرالی به نام فرانسیسکو فرانکو، کارگران آستوریا را قتل­عام کردند. ابعاد سرکوب، وحشتناک بود. در پایان سال 1935 تعداد زندانیان سیاسی اسپانیا به رقم سی­هزار بالغ می­گردید.

پس از این «پیروزی» تکبر ارتجاع، مرز نمی­شناخت. در ارزیابی قدرت خود آنچنان دچار توهم شده بود که برای ماه فوریه 1936 اعلام انتخابات نمود. اینکه تا چه حد این اقدام ساده­لوحانه بود، در همان مرحله­ی مبارزات انتخاباتی مشخص گردید. سوسیال دمکراسی از شکست آستوریا به این نتیجه رسید که زمان برای انقلاب هنوز مناسب نیست؛ لذا غمگینانه به همان تاکتیک مبارزات پارلمانی خویش بازگشت و با احزاب میانه­روی بورژوازی تشکیل یک اتحادیه داد. حتا کمونیست­ها نیز ـ­که تعدادشان چندان هم قابل ملاحظه نبود­ـ به این ائتلاف پیوستند.

این لحظه­ی تولد «جبهه­ی ملی» بود که در انتخابات 1936 پیروزی بزرگی کسب نمود. اما این زمین­لرزه را در عمل، گروهی به وجود آورد که خود هیچ نماینده­ای در پارلمان نداشت. CNT که تعداد هوادارنش به میلیون­ها می­رسید، تصمیم گرفت که شعار بایکوت انتخابات را کنار بگذارد.

اما رژیم جدید نیز نتوانست بیش از دولت 1931 به وعده­های رفرمیستی خود عمل کند. رژیم به همین بسنده کرد که قوانین دوران «جیل روبلز» را دوباره احیا کند، به جز آن، همه چیز به همان روال سابق باقی ماند. «ملت» در «جبهه­ی ملی» نماینده­ای نداشت. جمهوری­خواهان توان آن را نداشتند که آسیاب اسپانیا را از حرکت باز دارند.

ضربه­ای که می­بایست نظم کهن را به زباله­دان بیافکند، از راست وارد شد. از نخستین روز پیروزی «جبهه­ی ملی»، راست تصمیم گرفت که دولت جدید را از طریق قهرآمیز سرنگون سازد. برای این منظور به ابزار ایدئولوژیک و تشکیلات مناسب نیاز بود. آلمان هیتلری و ایتالیای موسولینی نمونه­های خوبی بودند که چگونه ارتجاع می­تواند از رؤیاهای کهن خویش بریده و در موقعیت تهاجمی قرار گیرد؛ کشورهای محور، قول حمایت مادی و تبلیغاتی را در این زمینه دادند. مشت گره کرده­ی «اسپانولا» به هوا بلند شد. ارتش آماده­ی کودتا می­شد. درگیری بسیار محتمل می­نمود. رژیم تعلل می­کرد. ژنرال­ها ضربه را زدند. روز 17 جولای در مراکشِ اسپانیا، فرانکو خود را در راس یک کودتای نظامی قرار داد. روز 18 جولای، کودتا به خاک اسپانیا رسید. سه روز بعد، یک سوم  کشور در دست ژنرال­ها بود: بخش کاتولیک نابارا، بخشی از آراگون، گالیسیا، لئون، کاستلیای کهنه، سویلا، کادیس و کوردوبا. کودتاچیان روی مقاومت جدی حساب نمی­کردند به همین خاطر، خلق اسپانیا را در محاسبات خود منظور نکردند.

4

جمهوری

بازگشت

چند روز بعد از اعلام جمهوری دوم، آنان به خانه ی من آمدند: دوروتی، آسکازو و گارسیا الیور.

ما مدتی طولانی با یکدیگر بحث کردیم، بیشتر در مورد مشکل اصلی آن زمانِ آنارشیست­ها. یکی می­گفت که ما می­بایست به جمهوری شانس می­دادیم و دیگری ـ­که جناح تندروی جنبش آنارشیستی محسوب می­شد و دوروتی، آسکازو و گارسیا الیور به آن تعلق داشتند­ـ براین باور بود که به جمهوری نباید کمترین فرصت را داد تا خود را تثبیت کند، زیرا این امر به پیشرفت جامعه­ی اسپانیا لطمه زده و راه تحولات انقلابی را سد می­نماید.

بدین شکل، ما در دو جناح متفاوت قرار داشتیم. من اعتراف می­کنم که در آن زمان از یک سرنگونی ناگهانی رژیم ترس داشتم. بعدها و با توجه به تحولاتی که در جمهوری پدید آمد به این نتیجه رسیدم که دوروتی، آسکازو و الیور حق داشتند. جمهوری به یک دامچاله­ی وحشت­زده­ی رفرمیستی فرو افتاده، حتا نتوانست اصلاحات ارضی را پیش ببرد که در آن زمان، کلیدی­ترین مشکل اسپانیا به شمار می­رفت.                                 فدریکا مونتسنی 1

 

هنگامی که در سال 1931 در اسپانیا اعلام جمهوری شد، یک جنون خالص، یک هذیان در میان خارجیان مقیم بروکسل درگرفت. همه به دنبال مدارک­شان بودند. همه می­خواستند هرچه سریع­تر بازگردند. دوروتی و آسکازو اولین کسانی بودند که به راه افتادند. ما ماندیم با چمدان­ها و ساک­ها.

من کمی بعد توانستم حرکت کنم. نخستین برداشت من از بارسلون، دوگانه بود. همه به من گفته بودند که در بارسلون تقریباً هرگز باران نمی­بارد. به همین خاطر، بارانی­ام را به دوستی در بروکسل هدیه دادم. هنگامی که ما وارد بارسلون شدیم، باران مانند سیل می­بارید. ماه ژوئن بود. جو سیاسی نیز بسیار با پاریس متفاوت بود. من با جنبش سندیکای آنارشیست فرانسه آشنایی داشتم، اما آنجا همه چیز فرق می­کرد. مثل تفاوت روز با شب. حتا روحیات رفقای اسپانیایی … آن‌ها به نظرم ـ­ببخشید­ـ ولی به نظرم خیلی ساده می­آمدند، قدری بدوی.

چیز دیگری که مرا بهت­زده کرد: زن­ها اصلاً نقشی نداشتند. البته در میتینگ­ها بودند، آنجا می­شد زن­ها را دید. اما نه همراه شوهران­شان. مردها در کافه جمع می­شدند. ساعت­ها با یک فنجان قهوه سرگرم بودند. البته اهل بدمستی نبودند، این را باید گفت. این‌قدر این مسأله ادامه داشت که من روزی به بوئناونتورا گفتم: «این رفقای تو چه دردی دارن؟ همه­شون مجردن؟» اما کاری نمی­شد کرد. می­فهمید که؟ زن مال پای اجاق بود، همین.                         امیلینه مورین                       

 هنگامی که پس از اعلام جمهوری من برای اولین بار به اسپانیا آمدم، با دوروتی آشنا شدم، آن هم در یک کافه به نام «ترانکوئیلیداد» که معنایش می­شود «کافه برای آرامش». اینجا در آن زمان پاتوق آنارشیست­ها بود و بالطبع پاتوق پلیس نیز که همواره می­آمدند و اغلب کسانی را دستگیر می­کردند. اما آنارشیست­ها نمی­گذاشتند که آن­ها مزاحم­شان شوند. من افسانه­های زیادی در مورد دوروتی شنیده بودم. اما او کاملاً با آنچه در این افسانه­ها شنیده بودم تفاوت داشت. من مردی دیدم بسیار آرام و بسیار صمیمی؛ و انرژی بی­پایانی را که گه­گاه از خود بروز می­داد، به سختی می­شد در چهره­اش دید.                              آرتور لنینگ                                                                               

در بین سه­تفنگدار، آسکازو گوشه­گیرتر از بقیه بود. اما اگر گارسیا فنر جنبش، دوروتی بازوی قدرتمند و نیروی اراده­ی گروه بودند، آسکازو را باید آرام­بخش و مغز متفکر آن شمرد. او چهره­ای باریک و باهوش داشت با نگاهی نافذ. بسیار لاغر و ریزاندام بود و حرکاتش او را قدری سبک­سر نشان می­داد اما در ورای آن، یک نیروی مافوق انسانی نهان کرده بود. در مقایسه با دوروتی که آدمی عامی، باز و شلوغ به نظر می­رسید، آسکازو ظاهری اشرافی داشت. وقتی آن‌ها را با هم می­دیدی، بوئناونتورا با مشت بر میز می­کوبید و از ته حلق فریاد می­زد، اما فرانسیسکو اهمال­کار، بدطینت با لبی همیشه خندان؛ از قدرت یکی به چهره­ی دیگری، آن‌ها یک­دیگر را تکمیل می­کردند.                                        فدریکا مونتسنی 1                                                                                  

اول ماه مه

پس از اعلام جمهوری، من برای دیدن دوستانم آسکازو، دوروتی و خوور به بارسلون رفتم. شب قبل از اول ماه مه بود که به این شهر رسیدم. کمونیست­ها برای این روز اعلام میتینگ کرده، دیوارهای شهر را با پلاکاردهای خود پوشانده بودند. در مقابل از تبلیغات CNT- FAI هیچ اثری نبود، حتا یک اطلاعیه­ی دست­نویس. آیا آن‌ها می­خواستند امکان تبلیغات در چنین روزی را از دست وانهند؟ دوروتی مرا آرام کرد: «برعکس؛ ما یک راهپیمایی در خیابان اصلی شهر سازماندهی کرده­ایم. ما روی حداقل صدهزار شرکت­کننده حساب می­کنیم». -«و تبلیغات شما کجاست؟ من هیچ فراخوانی از شما ندیدم».

ـ ­«ما در روزنامه ی خودمان اتحادکارگران مسیر راهپیمایی را اعلام کرده­ایم».

و واقعاً آن روز آنارشیست­ها یک­صدهزار نفر را به خیابان آوردند. جمعیت کمونیست­ها حداکثر شش ـ هفت هزار نفر بود.

در اینجا بود که من اعتماد به نفس آنان را تا مرز بی­خیالی دیدم. تصورم بر این بود که آنان خطر کمونیسم را دست­کم می­گیرند. سه تفنگدار و رفقای اسپانیایی­شان به من خندیدند. گفتند که من دارم کابوس می­بینم. چند سال بعد، تاوان این بی­خیالی را به سنگینی پس دادند.

لویی لکوان

FAI هر یکشنبه میتینگی در سالن­های بزرگ پارک مونخویچ برگزار می­کرد. سخنرانان این میتینگ­ها تقریباً هرهفته کانو رویس، آسکازو، آرتورو پاره­را، گارسیا الیور و دوروتی بودند. در اولین میتینگ­ها تنها چندصد نفر شرکت می­کردند. پس از آنکه در میان مردم شنیده شد که سخنرانان، به ویژه گارسیا الیور و دوروتی چه مطالبی بیان می­کنند، تعداد کارگران به هزاران­هزار رسید. دوروتی سخنران مجربی نبود، معمولاً سخنانش به هم ربطی نداشتند، از هنر سخن­وری بی­بهره­ بود. اما با این­حال گروه کثیری تنها برای شنیدن سخنان او هجوم می­آوردند. صدای باز و رسایش تأثیری ژرف بر شنونده می­نهاد. او ساده و بی­آرایه سخن می­گفت. احساس نیرومند و صادقانه­ی او بود که توده­ها را مجذوب می­نمود.

روزی رفقای گرونا، دوروتی را برای سخنرانی در میتینگ خود دعوت کردند. پس از پایان سخنرانی، وی را در همان محل دستگیر کردند؛ همچنان به اتهام طرح ترور آلفونس سیزدهم. ظاهراً دادستان فراموش کرده بود که سلطنت سقوط کرده و ژنرال­ها بر سر کار آمده­اند. مردم گرونا به پا خاستند. تلاش­های بسیاری برای هجوم به زندان و آزادسازی دوروتی صورت گرفت. کارگران فراخوان اعتصاب نامحدود دادند؛ دولت اعلام وضعیت فوق­العاده کرد. سه روز بعد دوروتی آزاد شد.

بارسلون نیز در روز اول ماه مه 1931 شاهد خیزش مردمی بود. در کاخ «هنرهای زیبا» تجمعی برگزار گردید که بسیاری از زندانیان سیاسی که با تلاش امنستی آزاد شده بودند در آن شرکت کردند. در این تجمع قطعنامه­ای صادر شد که باید به «فرانسیسکو ماسیا» رئیس حکومت خودمختار کاتالونیا تسلیم می­شد. صف طویلی از تظاهر کنندگان تشکیل شد، در رأس آن گارسیا الیور، دوروتی، آسکازو، سنتیاگو بیلبائو و دیگر رهبران CNT-FAI: نخستین قدرت­نمایی پرولتاریا از زمان اعلام جمهوری. صف جمعیت در خیابان­های اصلی شهر به حرکت درآمد. هنگامی که مردم به مقابل کاخ حکومتی رسیدند، پلیس بر روی آنان آتش گشود. تبادل آتش میان پلیس و تظاهرکنندگان آغاز شد. وضعیت چنان بغرنج شد که ارتش ناچار از مداخله گردید. یک واحد از سربازان، به میدان رسید. بلافاصله دوروتی به سخنرانی برای سربازان پرداخت. هنگامی که گارد شهری و گارد پلیس باردیگر آماده­ی حمله به تظاهرکنندگان می­شدند، سربازان اسلحه­های خود را به سوی آنان نشانه رفتند. بدین ترتیب از یک قتل­عام، جلوگیری شد.

این حادثه، نشانگر اشتباه­آمیز بودن سیاست­های جمهوری در 1931 بود. در رأس حکومت همان­هایی نشسته بودند که قبلاً خدمت­گذار سلطنت بودند. فرماندهی نیروهای مسلح در اختیار مرتجعین بود. جمهوری قادر به اتخاذ سیاست­هایی در جهت منافع طبقه­ی کارگر نبود. شکل حکومت تغییر کرد، اما محتوای آن هم­چنان چون زمان آلفونس سیزدهم ماند. هر روز بر نارضایی مردم افزوده می­شد.                                                           آله­خاندرو خیلابرت                                                

جمهوری محزون

در دوران جمهوری، یک سلسله درگیری­های تلخ با زمینه­ی طبقاتی صورت پذیرفت. در 1932 کارگران معدن «فیگولس» واقع در کاتالونیا اعتصاب کردند. این اعتصاب ابعاد یک خیزش واقعی را به خود گرفت.

در ژانویه­ی 1933 باردیگر کارگران به پا خاستند، بیشتر در کاتالونیا، اما اندلس نیز به این جنبش پیوست. من فاجعه­ی «کازاس ویه­خاس» را خوب به یاد دارم. در دسامبر همان سال شورشی در آراگون و بخشی از »کاستلیون» رخ داد و در 1934 آستوریا دستخوش بلوا گردید و در آن برای نخستین­بار، کمونیست­ها، سوسیالیست­ها و آنارشیست­ها دوشادوش یکدیگر به مبارزه پرداختند و دو سندیکای بزرگ CNT و UGT با شعار «برادران پرولتر متحد شوید» دست به اقدامات مشترک زدند.

سرانجام در انتخابات فوریه 1936 چپ­ها اکثریت را به دست آوردند. مسئله­ی امنستی در آن زمان برای بسیاری از زندانیان سیاسی، نقش مهمی را ایفا می­نمود. CNT که همیشه مخالف پارلمانتاریسم بود، این بار اعلام نمود، هرکس باید خود تصمیم بگیرد که در انتخابات شرکت بکند یا نه. دوروتی نیز با این طرح موافقت کرد.

در تمام مبارزات و نبردهای دوران جمهوری، دوروتی فعالانه شرکت داشت. او معتقد بود که همواره باید مسائل را مطرح نمود. هنوز وارد اسپانیا نشده، خود را درگیر مسائل می­کرد. به همین دلیل در 1932 به اتفاق آسکازو به «ویلا سینه­روس» در آفریقا تبعید شد. پس از آن نیز مرتب بازداشت می­شد. هربار از طریق امنستی یا به سبب چرخش­های تاکتیکی در سیاست­های دولت آزاد می­شد اما چندی نگذشته باز دستگیر می­گردید چرا که او هرگز تحت هیچ شرایطی آرامش نداشت.                                                             فدریکا مونتسنی 1                                                                                                 

دوروتی همواره به کارگران می­گفت که جمهوری­خواهان و سوسیالیست­ها به انقلاب خیانت کرده­اند و لازم است که همه چیز از نو آغاز گردد. وی به اتفاق «پرز کومبینا» و «آرتورو پاره­را» به معادن ذغال­سنگ فیگولس رفت. او به کارگران معدن گفت که دمکراسی بورژوایی ورشکسته شده و زمان انقلاب فرا رسیده است. بورژوازی باید خلع ید و بساط دولت برچیده شود؛ تنها از این راه است که آزادی کارگران محقق می­گردد. او کارگران را فراخواند که خود را برای نبرد نهایی آماده کنند و به آنان یاد داد که چگونه می­توان از فلز ضخیم و دینامیت، بمب تهیه نمود.

اسپانیا، سراسر در تلاطم بود. دهقانان هر روز با گارد شهری که از مالکین حمایت می­کرد، درگیر می­شدند. همه جا در اعتصاب بود. رژیم بر سر دوراهی قرار داشت که از سرمایه­داران حمایت کند یا جانب کارگران را بگیرد؛ و بدیهی است که به نفع سرمایه وارد عمل شد.

در 19 ژانویه 1932، معدن­چیان فیگولس، مقاومت مسلحانه در برابر سرمایه­داران را آغاز کردند. جنبش، سراسر دره­های «کاردونا» تا «آلتو لوبرگات» را در بر گرفت. فیگولس، برگا، سوریا، کاردونا، جیرونلا و سالانت به مراکز سوزان انقلاب بدل شدند. برای نخستین بار در این شهرها، کمونیسم آزاد حکم­فرما شد.

پس از هشت روز، ارتش توانست جنبش را سرکوب کند. در سرکوب جنبش، به نسبت گذشته با نرمی رفتار شد، زیرا فرماندهی ارتش در دست سروان «هومبرتو جیل کابره­را» بود. مرد خوش­قلبی که بعدها به سرهنگ­دومی ارتقاء درجه یافت و همواره هوادار CNT به شمار می­رفت. او توانست از عملیات متقابل ارتش در سرکوب کارگران ممانعت به عمل آورد.

آله­خاندرو خیلابرت

 

در 18 ژانویه 1932 معدنچیان معادن فیگولس در دره­های «آلتو لوبرگات» به مقاومت مسلحانه برخاسته، پول و مالکیت را ملغی اعلام نموده، سیستم کمونیستی برقرار کردند. رژیم، سران جنبش را «تبهکارانی با کارت عضویت» (CNT) نامید و نخست­وزیر «مانوئل آزانا» فرمانده ارتش را فراخواند و به او گفت: «از لحظه­ی ورود ارتش به منطقه، پنج دقیقه به شما فرصت می­دهم که بلوا را سرکوب کنید» اما قوای دولتی در عمل برای اجرای این دستور به پنج روز زمان نیاز داشتند.                                                                            خوزه پیراتس 2/1

                                     

پنج روز آنارشی؛ بیش از عمر یک گل دوام نیاورد.                                  فدریکا مونتسنی 3

 

تبعید

در این میان در بارسلون اعتصاب عمومی اعلام گردید. دوباره همان درگیری­ها و تیراندازی­ها. صدها زندانی از مناطق معدنی به شهرها آورده شده و در کشتی­هایی اِسکان داده شدند که به زندان­های شناور تبدیل شده بودند. امواج سرکوب، سراسر کاتالونیا، سواحل «لاوانته» و اندلس را در بر گرفت. مهمترین زندانیان به کشتی قاره­پیمای «بوئنوس­آیرس» منتقل شدند که در دهم فوریه با 104 تبعیدی ازجمله دوروتی و آسکازو به سوی جزایر آفریقایی اسپانیا (ریو دو ئورو) و جزایر قناری (فورته­ونتورا) به حرکت درآمد.

فرانسیسکو آسکازو در نامه­ی خداحافظی خطاب به رفقای خود نوشت: «بیچاره سرمایه­داری که به چنین اعمالی دست می­یازد تا چند روزی بر عمر خود بیافزاید. ما از رفتارش متعجب نمی­شویم. این در طبیعت اوست که شکنجه کند، تبعید کند و بکشد. هیچ­کس بی­مقاومت نمی­میرد، حتا حیوانات. اینکه آخرین تقلاهای او قربانی می­گیرد دردناک است، به ویژه هنگامی که قربانی از میان رفقای ما باشد. اما ای