آنارشیستهای های ایرانی چه میگویند!؟

گپ ‌و‌گفتی با سیروس شاملو

بخش اول / دوم / سوم

     قرابت و نزدیکی شما با ایده‌ی آنارشیسم  از کجا شروع شد؟

ایده؟ بله. اما ایدئولوژی نع خیر! از کودکی با طبقه‌ی روشن‌فکران مملکت در کل‌کل بودم. پدرم صبح‌ها با سمفونی شماره‌ی نُه بتهون از خواب بر می‌خاست و مادرم با صدای خروس سحرگهی. از همان زمان بود که دوست داشتم صفیر بلندِ شیپورهای تهاجم و انتقام را با نغمه‌گی‌های عارفانه بیامیزم. جیم موریسون و اعتراض اش به پدرسالاری و جنگ و جدل جاذبه می‌آفرید و یا روح سرخ‌پوستی که در جان هر دوی ما حلول کرد، هم‌سنخی داشت؟ پینک فلوید، رولینگ استونز، باب مارلی تا ۱۹۸۱و هیپیزم و دآرک و در آتش دهه‌ی هفتاد غلتیدن. آتشِ ویتنام در ۲۴ ساله‌گی من آذرخش افکند. فروپاشی اقتصاد کمونیستی و فروریزی دیوار برلن عصر نو در سرزمین امیدهای قدیمی یعنی شکست دو ایده‌ی متقابل هم‌زمان. کشته شدن چه‌گوآراو لوتر کینگ و لنون و سرنوشت آلنده و بحث تغییر محاصره‌ی شهرها از دهات به جنبش‌های شهری(اوربان) که میوه‌ی خشونت‌های قرن بیستم بود. تأثیر این گروه‌ها و عصیان به‌حق ِ موسیقی اعتراضی‌اش و راک اواخر دوره‌ی پهلوی کم‌نظیر بود؛ اما به‌طور تراژیک شکل‌گیری این اندیشه‌ی اقتدارستیز نه فقط توسط دولت‌های راست، بلکه از طرف چپ‌های رادیکال هم سرکوب می‌شد! روزی با آن موهای بلند به دانشکده‌ی هنرهای زیبا رفتم، کراوات پهن مخمل تیره‌ای زده بودم که روی آن نوشته شده بود جنگ نکن عشق بورز؛ آن روز کتک مفصلی نوش جان شد! آشنایی با اعتراضات آنتی میلیتاریست و اقتدارستیز برای گروه موسیقی ما آغاز این قرابت بود. این نزدیکی با اندیشه‌های باکونین و کروپوتکین، مالاتستا، هربرت مارکوزه و اندیشه‌های مبارزاتی غرب شدت یافت. ایرج آرتیموس خواننده و نوازنده‌ی گیتار و عاصی شماره‌ یک گروه در آمریکا خودکشی کرد. چالش‌هایی هم با سازمان‌های چریکی که به سکتاریسم روی آورده بودند در میان بود و نتیجه‌ی تصویری‌اش در تصور ِ پادگانی از انقلاب بود و کشیک دادن شبانه با اسلحه‌ی بدون قنداق روی پشت‌بام؛ درست در زمانی که نیاز به هویدایی بود و طراحان ِ جابه‌جایی آرام در میان مردم هاج و واج  مانور می‌دادند. نیازی به این انزوا احساس نمی‌شد. چپ باید به میان مردم می‌رفت به‌جای این که چون ژنرال‌های ناتو با سرعت محوطه‌ی دانشگاه را تا ستاد طی کند و به مردم کنجکاو لبخندی نزند. درحالی‌که طرح آنارشیستی تمیزکردن اتوبوس‌های عمومی با یک بازوبند کوچک بود که مشخص کننده‌ی ایده بود. ایده‌ای که مورد پوزخند دانایان کل قرار می‌گرفت.در یک جامعه‌ی ایستا نه فقط مدرنیزم حتا گذشته‌گرایی هم مورد تعرض قرار خواهد گرفت و نمایش‌های خیابانی هم در مورد عدم نیاز به ارتش سنتی راه به جایی نبرد که نبرد. جامعه‌یایران چند قرن است در تخریب زادگاه مادی و معنوی‌اش می‌کوشد؛ چیزی که مهرداد بهار آن را دیسپوتیزم اورینتال می‌خواند. دو سال پیش از انقلاب بعد از سیری در فتح ِ نان ، خداوند و دولت ، آزادی نزد ِ برابران و..با اورول ، کامو، نیچه، فروید، کیرکگارد، شوپنهاور و سارتر و داستان دست‌های آلوده‌ی عادل‌ها آشنا شدیم: جنگ و صلح، دولت و اختیار، تورگنیف، چابک و . اینجا باید به نکته‌ای اشاره کنم. روشن است آنارشیسم که مترادف اقتدارستیزی است هم‌زمان با پدید آمدن اقتدار،ظهور کرده  و حضورش بسته به حضور تحکم است. نستر مخنو رهبر افسانه‌ای سبزها در اوکراین، آنتونف شورشی اهل تامبوف، منشویک‌های گرجستان و آنارشیست‌های باکو حتا شخصیت گرگوری در رمان شولوخوف، دوررتی در جنگ‌های اسپانیا حتا میرزای جنگلی؛ این‌ها قهرمانان ایدئولوژیک (اتوپیک) نیستند، این‌ها قهرمانان افسانه‌ای حماسی ( اپیک) هستند و در مرز پایان ایدئولوژی‌ها و جزم‌ها به سر می‌برند. آنچه از  اقتدارستیزی مفهوم است، تن زدن از اندیشه‌ی ماکیاولیستی اقتدار است؛ در جایی که قدرت می‌کوشد از اخلاق و احساس انسانی و ترحم چشم پوشد و برای این فاصله، منطقی دست و پا کند تا کشتار را توجیه کرده باشد. ادبیاتی که این اقتدار را به ضرب احساس بشری پوزه‌بند می‌زند ادبیات آنارشیستی (اقتدارستیز) خوانده می‌شود. این اختراع غرب نیست. مثلا شاهنامه فردوسی یک متن آنتی ماکیاولیستی ِ ناب، یک اندرزگوی اپیک پیر و سرسخت استکه در گوش سنگین دولت‌های مدرن پژواک می‌کند و عظیم‌ترین گوهر ادبیات آنارشیستی این سرزمین که به پادشاهان و قلدران آئین داد و دهش و عدالت اجتماعی می‌آموزاند. ادبیات آنارشیستی به فردوسی هم وام‌دار است. لازم نیستاین رؤیای اپیک را در لابه‌لای رمان‌های تحریف شده توسط ممیزان یوسف استالین جست‌وجو کنیم:

فریدون ِ فرخ فرشته نبود

به مُشک و به انبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن، فریدون تویی

با این نگاه شعر و موسیقی ِعارف قزوینی و میرزاده عشقی و لاهوتی و دیوان کبیر مولوی و دیوان حافظ و خیام و تمام ادبیات فارسی از عنصر اقتدارستیز سرشاراست.

به سال‌های نو تر به کتاب هفته، مجله‌ی خوشه و حتا توفیق و کتاب جمعه می‌رسیم. رفتاری که باعث تحول فکر می‌شود، عملکردی اسارت‌گریز است. هنر اقتدار ستا در حوزه‌ی فرهنگ نیست! هرچند به‌عنوان فرهنگ در جامعه ریخته شده و از سوبسیدهای کلان اقتدار بهره‌مند شود و هزاران هوادار ِ نابینای موقت داشته باشد.

  • شما تحت عنوان گروه تئاتر هم‌شهری در اوایل انقلاب نمایش‌های خیابانی به اجرا می‌گذاشتید که به مسائل روز می‌پرداخت؛ مثل گرانی پیاز و تحولات سیاسی داخل! همان سال‌ها از ایران رفتید؟

به‌محض ورود به شهر فلورانس کار نمایش پانتومیم را در میدان‌ها شروع کردم. آنجا با هنرمندانی روبه‌رو شدم که برای ادامه‌یکارشان در روند چاقی ِ ملیتاریسم مالیات نمی‌دادند!شهرام ِ عاصی و آشتی‌ناپذیر آنجا به قتل رسید. مرحله‌ی دیگر آشنایی من با این ایده‌ی آزادی در کشور ایتالیا بود که با انجمن‌های اقتدارستیز هم‌قطار شدم. حومه‌ی شهر فلورانس آنارشیست‌های رججللو، فیلو فورته، کمون فورلی، فریکتونه، گروه آنارشیست‌های سوئیس و آلمان در منطقه‌ی کازنتینو. پنج سال کار کشاورزی ارگانیک در کنار این گروه‌ها که از شهر صرفا نمک و کبریت می‌خریدند. گذشته از گروه‌های رادیکال اروپا که نام‌شان هنوز صواب نیست مثل سمپاتیزان های بریگاد و بسیاری از ایرانی‌های ساکن فلورانس به آنجا می‌آمدند و با یک شیشه مربای گیلاس و قطعه‌ای پنیر برمی‌گشتند. چند بار پلیس به منطقه حمله کرد. کوچه پس کوچه‌های شبانه‌ی فلورانس بوی ادرار میخائیل باکونین می‌دهد و عربده‌های مستانه‌ی مالاتستا و والپردآ، دادآ و ساشا گروه‌های بیرون از محدوده که به کار کشاورزی می‌پرداختند، نه‌تنها به جنگ ایران و عراق اعتراض داشتند، اعتراض‌هایی به گسترش فرودگاه‌ها و تخریب محیط‌زیست می‌کردند.همین‌طور علیه آزمایش‌های اتمی در اروپا نمایش‌های گروهی راه می‌انداختند. چند مقاله در روزنامه‌ی رهایی به گفت‌وگو با کمونیست‌های ایرانی به چاپ رسیده که در دسترس نیست. همکاری با این گروه‌ها تجربه‌ی کم‌نظیری از تکوین دهکده‌های آلترناتیو است و هنوز فرصتی نیافته‌ام این تجربه‌ی عملی را مکتوب کنم. فعالیت دهکده‌های آلترناتیو این خصوصیت را دارد که زمستان فرصت مطالعه و تحقیق و تکثیر اندوخته‌های مکتوب باشد؛ به‌ویژه فعالیت هنری و موسیقیایی و نقاشی و کارگروهی. این تولیدات غیر سفارشی و غیر تجاری به موازات تولید محصولات کشاورزی عرضه می‌شود. کارگروه نمایش سیرک و آکروباسی به هدف تبلیغات ایده و مبادله‌ی بیشتر پایاپای است تا سود مادی. یک گروه هم‌آواز فقط در بازارهای  روستایی کارشان را عرضه می‌کنند و به فصل روغن‌کشی به‌عنوان دست‌مزد روغن زیتون و آرد و نخود می‌گیرند.

  • نظر شما درباره‌ی اینکه ما مدام می‌شنویم آنارشیسم را معادل هرج‌و‌مرج قرار می‌دهند، چه از طرف راست و چه از طرف چپ، چیست؟

مهم این است که آنارشیست‌ها به هیچ وجه محسور و مجذوب عناوین نیستند. اگر خود را آنارشیست می‌نامند به این خاطر است که نمی‌دانند خود را چه چیزدیگری بنامند. این یک بازی کم‌اهمیت است که یک گروه چریکی برای این که به دشمن ثابت کند تروریست نیست، اسلحه را زمین می‌گذارد و سال‌ها توضیح می‌دهد که آدم با اتیکتی است! اصطلاح هرج و مرج طلب صرفا در زبان فارسی وجود دارد. در دیگر زبان ها هرج‌ومرج طلب فقط مترادف آنارشیسم است. علت این نام‌گذاری را پی خواهم گرفت. نخست باید به آنارشیست‌های ایران پیشنهاد کرد مبارزه با این عنوان شرارت‌آمیز کار بیهوده‌ای است و پافشاری بر حقانیت این نام که در جامعه با سنکپ و ترس و تب و لرز همراه است، در مقام شخصی نیست که قصد دارد نیرو و توان و انرژی‌اش را در جای مهم‌تری صرف کند تا خنثی کردن سم‌های نظم‌ستایان ِ اتهام زن. آنارشیسم چند مترادف فارسی دارد که می‌توان به‌راحتی از آن‌ها استفاده کرد. من بیشتر اقتدارستیزی را جای‌گزین واژه‌ی آنارشیسم می‌کنم تا به این وسیله سم‌پاشی کرده باشم. حال ببینیم این شیطنت سیاسی ِ نامنزه سرچشمه‌اش کجاست.میدانید تاریخ سیاسی ما را روس های سرخ نوشتند و دالمتچرهای توده ای مسکو هم آنها را به زبان فارسی ترجمه کردند.

تاریخ هم سنگ دانستن آنارشیسم با هرج و مرج برمی گردد به تقویم کشمکش میان سرخ های مسکو و آزادی خواهان واقعی انقلاب، انقلابی که همراه سرکوب و خفقان و تبعید و مرگ امیدهای بسیاری در کرانه های جهان برباد داد. روزنامه‌های گرجستان سال ۱۹۰۵ به سردبیری استالین را ورق بزنید. کار تناقض‌گویی به نام دیالکتیک تخیلی به آنجا کشید که حتا کسبه‌ی سبزه‌میدان تهران، هرج و مرج را به فتحه‌ی اول و دوم هَرَج و مَرَج تلفظ می کردند که ناخودآگاه از مَرَج به مَرَض تدائی شود. مرا این حضرات یاد دزدی می‌اندازند که در کوچه در حال گریز فریاد می‌زد: اون دزد رو بگیرید! با این حساب، اسپارتاکوس هم در نظام برده‌داری هرج و مرج راه انداخته و خود کمونیست‌ها هم در نظام تزاری هرج ومرج طلب بوده‌اند. گذشته از مزدک و ابراهیم ادهم، دیو ِ خونببه در الواحِ گیل‌گمش،حتا تیتان‌ها(شَیطان‌ها)  و پرومته که علیه اقتدار زئوس برخاست همه هرج ومرج‌طلب بوده‌اند و اجنه‌های بی‌ادبِ اودین که در آسمان صاف جرقه  ایجاد می‌کردند یا دیوهایی که آب‌بندهای زرتشتی را می‌شکستند تا آب به گله‌های صید برسد. کهن‌خدای دوره‌ی شکار(پان) هم عربده می‌زد و چنگ می‌نواخت و نی ِ پان و بر طبل می‌کوفت تا با ایجادِ پانیک صید را از چنگ نظام کله‌پاچه‌خوار نجات دهد. از نظر تاریخ‌نگاران چپ با وجود این که جنوب روسیه از خون آنارشیست‌ها رودهای روان بود؛ اما بین سال‌های ۱۲۸۰ تا ۱۳۸۰ جز چند هَرَجی مَرَجی هیچ خبری از آن‌ها در تاریخ ایران وجود ندارد و به‌جای آن جاسوسان انگلیس و آلمان و روس‌های سفید و مساواتی علیه انقلاب والای جهانی فعال بوده‌اند! همین که اعتراف می‌کنند در برخی شورش‌های شمال در سال ۱۹۲۱ عده‌ای از افزایش نفوذ کمونیست‌های ایرانی نگران بوده‌اند جای تشکر دارد. اما جان کلام چیست؟ برای آن که رنج می‌کشد از فقر و تنگ‌دستی ذهنی و اندامی خویش، تنها راه،پذیرش تابعیت است و برای کسی که رنج می برد از رنج دیگران، تنها راه، شرکت در لغو این تابعیت است و بیرون از این دو راه، دروغ و بهتان بال گسترده است. تصرفِ زمین‌ها توسط دولت سوسیالیستی به‌جای اشتراکی کردن آن‌ها، نشان داد که انقلاب در حال فروپاشی، داخلی است و جنگ‌های برون‌میهنی در آن فروپاشی نقش عمده‌ای نداشته،بلکه در تحکیم ناسیونالیستی قدرت کوشیده است. در ایران ادبیات آنارشیستی به‌آرامی و با وحشت تمام از تهاجم چپ شمالی در اواخر عمر پهلوی  با ترجمه‌های جدید در ایران انتشار یافت و افق‌های تازه‌ای از جامعه‌ی بسته، بازگشود. از کشور پهناوری که اقتدارگرایان با شعار برابری،قتل‌عامی فرامرزی را در جهان علیه اقتدارستیزان آغاز کردند که ترکش‌های آن با انشعاب‌ها به  فرانکوها هویت بخشید. جایی در کاتالونیا که سویتی‌ها هم‌تراز بمب‌افکن‌های موسولینی از کانتون‌های آنارشیستی‌ پذیرایی می‌کردند. از کشوری حرف می‌زنیم که همواره یار و یاور ولایاتِ جنوب بوده‌است و گذشته از تصرفات واژگانی ادبی و سیاسی و تاریخی، سرانگشتی و بدون در نظر گرفتن دریای شمال  ۲۸۰ هزار کیلومترمربع از سرزمین ایران را به مالکیت خود در آورد. نمی‌دانم شاید کروپتکین بود که برای نخستین بار گفت صفحات تاریخ بخش‌های سفیدی دارد که به درد نوشتن حقیقت می‌خورد. تاریخ ما در سلطه‌ی تحجری بود که ممیزانش بعدها یا تیر خلاص نوش‌جان کردند یا به اردوگاه‌های مرگ ارسال شدند یا مثل کوزنتسوف، سرگی یسنین، مایکوفسکی، پئولو یاشویلی و دیگران خودکشی کردند یا مثل گورکی خودکشی شدند. این نوع مستقیمی از مرگ نویسنده است، مرگ تراژیک‌تر زمانی اتفاق می‌افتد که دالمتچر ِ ذوب ِتوده که شعبه‌ی سفارشی‌نویس حزب است، این آثار را به احتیاط تمام به فارسی برمی‌گرداند به‌طوری که نه سیخ بسوزد نه کباب. گروه همت هفده سال پیش از تأسیس حزب توده در شهر باکو تأسیس شدکه خود را اجتماعیون عامیون می‌خواند. این حزب در برابر مخالفان تک‌حزبی بولشویکی، همت می‌کرد و یک حزب برادر خوانده می‌شد. شعارهای خوش‌رنگ کم‌کم به کوشش برای حفظ قدرت تبدیل شد؛ زیرا لغو نظام کارمزدی مزدوری نمی‌تواند با حضور دولت جامع عمل بپوشد. سیتوپلاسم آن و بوروکراسی اجازه‌ی تقسیم عادلانه ثروت نمی‌دهد و سیستم مشورت را به نظام تک‌صدایی تبدیل می‌کند و آنچه باید باشد را به همینی است که هست تبدیل می‌کند!برخلاف این گلایه‌های پس‌تاریخ، عصر تازه‌ای آغاز خواهد شد که به‌اجبار افق‌های تابانی به‌تدریج در حال گشودن است. با وجود احترامات فائقه ما روزی به تیپ‌وتار هم خواهیم زد! امروز کارخانه‌ی نکاچوب رو به تعطیلی است و چهارهزار کارگر را بی‌کار خواهد کرد. کمونیست‌ها معتقدند این کارخانه باید کارش را ادامه دهد. ما می‌گوییم ای‌کاش هرگز افتتاح نمی‌شد! نه‌تنها این کارخانه، بلکه همه‌ی فعالیت‌هایی که به محیط زیست آسیب می‌رساند باید در اسرع وقت تعطیل شود!

از نظر شما آنارشیسم تا چه اندازه می تواند نقد را در جامعه با توهین و تخریب بیآمیزد؟

آمیختنِ اخلاق مداری به دانشِ استقامت در برابر سیستم‌ها و از آن معجونی غیر قابل تشخیص ساختن یعنی همین! اتفاقا آنارشیست‌ها پیش از هر بحث ِ گشاد و پُر ریخت وپاش و لامرز به تعریفِ دقیق برخی واژه‌ها ملزم هستند و از این عمارتِ اتهام ، به میلیمترهای این بارگاه فرآمرزِ احکام ِ عرفی نظر دارند، عمارتی  که قصد دارد نیروها را در جهات مختلف به موضع دفاعی بیندازد  .

توهین یعنی چه؟ آیا جلوگیری از ابراز عقیده ی ِ یک فرد توهین نیست؟ آیا در کنار قصر ثروت‌های باد آورده که از تاراج مردم تهی دست به خزانه ی ژن‌های برتر ریخته شده توهین به لوله‌خواب‌ها نیست؟ ما اول مجبوریم بفهمیم چه چیزی توهین تلقی می شود و بعد که معنای دقیق آن را دانستیم ، انگیزاننده های آن را پیدا کنیم و  ببینیم کجا این توهین را زیر سبیلی در می‌کنیم.

این که من ساعت چهار صبح یک روز یخ بندان داخل اتومبیل گرم از اتوبان عبور می کنم و زنی را نمی بینم که کنار عوارضی به تکدی دست یخ زده و سیاه اش را بطرف من دراز می کند این توهین نیست؟ و اگر هست به چه کسی است؟ چه جریانی قصد دارد چنین ناشیانه توهین‌ها را به توهین ِ  با مجوز و بی مجوز، توهین ِ نرمال و آنرمال ، توهین مشروع و غیر مشروع  تقسیم کند؟ ، توهین معقول و توهین غیر معقول ، توهین روا و ناروا  چیزی است لامعنا مثل ِ  حسن ِ خوبی و بدی ِ ضرر!؟ متریک شما برای تشخیص و تمایز ِ توهین در نقد چیست؟ جامعه ی تجاری یعنی توهین علنی به عشق و عاطفه انسان ها که بجای توهین در قاعده به توهین در استثناء ها و در نتیجه چشم پوشی از مجازات عمومی راه می برد. چرا مراد شما این نوع توهین نیست؟ آیا من حق ندارم معنای پرسش شما را درک نکرده باشم؟  دادگاه های برتولت برشت در نمایشنامه هایش برای نخستین بار به ریشه ها و انگیزاننده های توهین و تخطی،  انگشت انتقاد نهاده است. از نظر این نویسنده چیزی به نام جرم با شناخت دقیق انگیزاننده‌ها، وجود خارجی ندارد. جرم  پدیده‌ای مجزا و منفک نیست.

وقتی فقر باعث سرقت و کشتار و فساد در جامعه است باید فقر را ریشه کن کرد. کشتن فقیر صرفا برای سرپوش نهادن بر چشمه‌های جوشش شرارتی است که نوعی خاصی از قضاوت را ممد نظر دارد. به بخشی از این نوشته ها بپردازیم. جایی که عدالت می لنگد و ترازویش تراز نیست انتقام شخصی رشد می کند. آنجا بازار فروش اسلحه است و بستر کودتاها فراهم. به همین دلیل است کلنیالیسم در مستعمره‌ها روی ناسامانی و بی ثباتی  این ترازوهای شکسته  اصرار دارداین بخش ها منولوگی از نمایشنامه ی استثناء و قاعده اثر برتولت برشت است نمایشنامه نویسی که آثارش در جوامع تک صدایی جرم است زیرا توهین تلقی می شود:

  قاضی :  بر دادگاه مدلل است که باربر با سنگ به ارباب خود نزدیک نشده است . بلکه با قمقمه‌ی آب. ولی با این قمقمه چه می‌خواسته بکند؟ آب به بازرگان بدهد؟ باورکردنی نیست.

بریده‌ای از واقعیت برای عمومیت بخشیدن به جرم کافی ست. یعنی هر نقدی به قدرت و تحکم صداقت اش باور کردنی نیست پس می تواند در عین حال توهین تلقی شود حتا اگر شعر عاشقانه باشد! چون منطقی نیست اگر ضعیف پرخاش نکند. این اصل تفکیک واژه ی توهین است. زیرا خشونت از سوی ضعیف صرفا نوعی عکس العمل است و انگیزه های آن را باید جای دیگری کنکاش کرد. مثلا عکس العمل ِ زندانیان سر به زیر و با تربیت در آشویتز سال ها بعد در خشونت دولت صهیونیستی تجلی می یابد. جایی که قدرت هست توهین های فروخورده انبار می شود تا جایی مجال رشد یابد. حال من می پرسم مرز مشخص میان نقد مستقیم و توهین کجاست وقتی هر اعتراض تحقق نیافته‌ای هم توهین تلقی می شود؟ در هرج و مرجی به سر می‌بریم که آنارشیست‌ها می‌خواهند به آن نظمی عادلانه ببخشند. کاری سخت مثل به سربالایی بردن سیلاب گلالوده. با این پرسش تصور می‌کنم ما هنوز تکلیف خودمان را با خودمان معلوم نکرده‌ایم.

زوشچنکو نویسنده ی روس زمانی گفته بود: من غمگینم و نمی دانم چرا

می گویم:

عاصی ام؟ حداقل اش این است که می دانم چرا

منیع : سایت عصر آنارشیسم