صد سال مبارزات زنان ایران

مینو مرتاضى لنگرودى

ما زنان ایرانی قرن ۱۴ را پرشور و متفاوت از سده های پیش پشت سر گذاشته ایم؛ اما هنوز آرزوها و آرمان های بســیاری داریم که در پی برآورده شــدن در قلب و ذهن ما به انتظار خوش نشســته اند. از این رو مــا زنان ایرانی همچنان که صد سال اخیر پیگیر و پرتالش مانند ستارگان راه شیری که سر در پی خورشید دارند و در مداری افقی یک لحظه از پویایی بازنمی ایستند، پیگیر و پرتالش برای تحقــق آزادی و عدالت و برابری و صلح و آشــتی بین انســان ها تالش خواهیم کرد. شک نکنید که صد سال آینــده نیز به قدر همت و وســعت خود تالش خواهیم کرد تا جهان رفاقتی را از دل جهانی سراســر آغشته به رقابت های خشــونت آمیز، جانکاه و خانمان سوز بیرون بکشیم. شک نکنید صد ســال آینده و سال های پس از آن نیز زمین و زمان و آســمان و هرچه را در آنها هست، بیش از پیش از مفاهیم و ذخایر گران قیمت بشری مانند صلح و امنیــت و آزادی و عدالــت و رفاقت که هویت و هستی انســان ها را معنا و اعتبار و ارزش می بخشند، انباشــته می کنیم. شــک نکنید که دســت به دست و سینه به ســینه این اعتبارات و ارزش های هستی ساز را به آیندگان در ســده های بعد و بعد تر خواهیم ســپرد. تا زنان و مردانی که پــس از ما می آیند، اعتبار هویتی و پویایی معرفتی و هستی شان را از مقاومت ها و مبارزات مــا اخذ کنند؛ همچنــان که ما موقعیــت کنونی مان را مدیــون تجــارب مبارزاتــی و مقاومت های مــادران و مادربزرگ های مان در ســده های پیشــین هستیم. آری قرن ۱۴ شمســی قرنی سرشــار از دســتاورد های بزرگ برای زنان ایران بود. نخســتین تجارب زنان از جهان نو در صد ســال گذشته اتفاق افتاده و مستند و ثبت شدند. تجربه مبارزه و مقاومت و حضور در دو انقالب تأثیر گذار مشروطه و انقالب اســالمی در کمتر از ۷۰ سال تجارب زیســته در فرایند شکل گیری و پیروزی ها و شکست های ده ها جنبش اجتماعی-سیاســی ریز و درشــت، تجربه ســاخت اولین مدارس زنانه، انتشــار نخستین نشریات زنانه، شــرکت در اولین تجمعات و تحصنات اعتراضی، بیان عقاید و آرای زنان در سیاست گذاری های داخلی و خارجی دولت. تجربه حضور در میادین جنگ تن به تن، حضــور در میادین مبارزات مســلحانه و چریکی، اولین تجارب زیســته زنانه در کسوت پزشــک و حقوق دان و مهندس و خلبان و چترباز و پلیس و افسر ارتش. اولین تجربــه حضور در مقام نمایندگی مجلس، اولین تجربه حضور در کرســی وزارت و بســیار تجــارب دیگر که در شکل گیری معرفت و شناخت نگاه زنانه به جهان مؤثر بوده اند. گذاری که در خالل آنها زنان دگردیسی یافتند و نوشدگی را تجربه کردند. تجربه دیگر شدگی ازجمله مهم ترین مؤلفه های معرفت و هویت ســازی است که زنان در صد ســال گذشته به آن دســت یافته اند. غلبه مفهوم دیگرشدن بر کلیشه سنتی از زنبودن گذاری نوگرایانه بود که در آن زنــان از قالب جمعیت انبوه در هم لولیــده و توده وار به نام ضعیفه و نســوان به معنای فراموش شدگان در حاشیه، به اقلیتی هویتمند و مقاوم دارای آگاهی ها و حساســیت های جنســیتی با آرمان برابری تبدیل و وارد سپهر عمومی جامعه شدند. زنــان ایرانی در مقام اقلیت بدون اینکه نقوش آشــنای مادر و خواهر و همســر را کنار بگذارند، در نقش انسان حق جو و عدالت خواه در صحنه بالمنازع قدرت مردانه حاکم حیات سیاســی-اقتصادی و فرهنگی ایران ظاهر شــدند. نفوذ معرفــت زنانه بر ســپهر عمومی جامعه موجــب دگرگونــی روابط خانوادگــی و اجتماعی زنان و مردان در جامعه شــد. درواقع صد ســال طول کشید تــا زنان بتوانند دروازه ســنگی دژ مردانه را بشــکنند و در مقــام اقلیــت انکار ناپذیر بخش هایــی از حوزه های سیاسی-اجتماعی را از انحصار مردان خارج کنند. چنین حضوری نه از سر رقابت کور و دشمنی با مردان و جهان مردانه بلکــه به نیت ترمیم شــکاف ها صورت گرفت. تجربه زیســته زنــان در فرایند جنبــش و وقوع انقالب مشــروطه و محروم کردن زنان از حقوق خود در قانون اساســی و قرار دادن زنان در زمره کودکان و مجانین به زنان ایرانی فهماند که واقعا حق گرفتنی است و بعد از کودتای سوم اسفند رضاخانی مقوله آزادی و برابری زنان در ایران (کاری به ســایر نقاط نداریم) در موقعیتی مطرح شد که زنان هنوز از آسیب ها و جراحات شکست انقالب مشــروطه در دوران اســتبداد صغیر و بن بست کودتا نیاسوده بودند. آنها هنوز فرصت بازیابی معرفت خویش از دل سنت و نقد آن را به دست نیاورده بودند و نمی توانستند بر کل معرفت جامعه اثر بگذارند؛ بنابراین خواه ناخواه آزادی و برابری زنان تابع اراده و خواســت و مصلحت قدرت سیاســی حاکم قرار داشــت. تجربه زیســته در دوران حکومت پهلوی به زنان ایرانی یاد داد کــه حق را نمی توان به امتیــازات و عطایای ملوکانه تقلیــل داد. برای مقاومــت در برابر دیکتاتــوری دربار پهلوی و اصالحات اســتعماری که فرهنگ و باورهای ایرانیان را تحقیر کرده و خوار می شــمرد و ایستادگی در برابر رفتار شــاه در اســتفاده ویترینی از زنان برای اثبات نوگرایــی خود، زنــان انرژی و هزینه های بســیار صرف کردند. هزینه های مادی و معنوی فراوانی که در فرایند نوســازی درون زای زنان ایرانی وقفه بسیار انداخت؛ اما مقاومت ها منجر به شــکل گیری جنبش انقالبی ســال ۵۷ شــد. از این رو بیراه نیست اگر بگوییم پس از انقالب نیز زنان با اتکا به معرفت زنانه شــکل گرفته از مبارزات و مقاومت ها در برابر کج اندیشــی ها ایستادگی کرده اند. آمــار باالی دختــران تحصیل کــرده و دانشــگاه دیده و هنرمند و کار آفرین و دانشمند و کنشگر سیاسی و مدنی و... بیانگر همین ایستادگی های جانانه و معرفت جویانه زنانه اســت. معرفت زنانه ای که دقیقا بومی است؛ اما از تجــارب زنان در جنبش های آزادی بخش سیاســی و جنبش های اجتماعی در سراسر دنیا هم برای تصحیح و بازسازی معرفت فردی و اجتماعی بهره گرفته است. از آنجا که هیچ معرفتی در خأل ساخته نمی شود، تجارب زیســته زنانه به نوبه خود در تعامل یا تقابل با رخداد ها شــکل گرفته و در موقعیت های جدید دائما بازسازی و نو می شود. از این رو می توان چنین استدالل کرد: معرفت زنانه دوران اخیر به یک معنا پیشــینی اســت؛ چون زن ایرانی هنوز در چارچوب تقســیم بندی های مرســوم و نقش ها و کلیشــه های فرهنگی نظــم نمادین خود را شناســایی و تعریف می کند و سعی دارد جهان فردی و اجتماعی خود را از اعتباری که نقش مادری و همسری به او می دهد، تهی نکند. از ســویی پسینی است؛ چون این معرفت دقیقا در چالش با موقعیت های جدید دائما بازسازی و نو می شود. چنین معرفت زنانه ای نمی تواند ویترین ایده های کهنه و نو دولتمردان باشد. زن ایرانی به معرفت عدالت جویانه ای دست پیدا کرده که او را وادار به مقاومت و مبارزه با تبعیض ها و تفکیک های جنسیتی می کند؛ اما این مبارزه برای بازگشــت به اصل وحدت و برابری انسانی است. زن ایرانی به برتری زنان بر مردان و ساخت جهانی براساس رقابت های جنسیتی طبقاتی و قومیتی و زبانی نمی اندیشد؛ بلکه با معرفت معطوف به برابری ذاتی انسان ها که در صد سال مملو از رخداد های هستی ســاز در ذهن و جانش انباشــت شــده، خواهان برســاخت جهان بهتــر از دل جهــان رقابتی نا مطلوب و خشــونت زده اســت. زن ایرانی امروز بیش از گذشته مهیای حضور در ســپهر عمومی و آمــاده چالش های جدیدی اســت که قرن پانزدهم در بطنش برای ارتقای موقعیت و معرفت او پنهان داشــته اســت. زن ایرانی در قرن ۱۵ بــرای عبور از تضاد های مصنوعی که جهان رقابتی سرمایه ســاالر برای زنان و مردان ساخته است، تالش می کند تا با ایستادگی در مقابل جهانی با تقسیم ظالمانــه یک درصد برخــوردار و حاکم بــر ۹۹ درصد نا برخوردار و محکوم شــرایط، موقعیتی برای دستیابی به وحدت بسازد تا انســان را از ورطه هولناک تنهایی و ابتذال در خود ماندگی نجات بخشد که به قول شاعر ملی زنده یاد احمد شاملو: سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را که هر ویرانه نشــان از غیاب انســانی ست که حضور انسان آبادانی است.شرق

زن کشی به روایت رسانه ها در سال 99

نیلوفر حامدى

زن کشی به روایت رسانه ها در سال ۹۹ آخریــن مــاه بهار بود و به رســم هر ســال، منتظر نشسته بود تا امتحانات پایان ترم به اتمام برسد. احتماال برنامه های زیادی برای تابستانش داشــت؛ نوجوانــی اســت و رؤیاپردازی هایش. ابرهای رؤیایی باالی ســر او اما عمرشــان کوتاه بود. دســت پدر، به دختر اجازه نداد تا ســوار بر ابــر رؤیاهایش پرواز کند؛ ســرش را برید و تنش را زیر تلــی از خاک دفن کرد. داســتان رومینا و سرانجامش، زمستان پرسوزی بود که بهار سال ۹۹ را ماتــم زده کرد. رومینا اشــرفی، دختری که هنــوز یک ربع کامل زندگی را ندیده و نچشــیده بود، به دست داس پدر، محکوم به مرگ شد. او را به حکم غیرت و ناموس مردانه خود کشــتند و مادر عزادار حاال ماه هاست که بدون دخترش روزگار می گذراند. طبق آخریــن اخبار از پرونده قتل رومینا، حکم ۹ ســال زندان بــرای قاتل در نظر گرفته شــده که تقیریبا اشد مجازات است. اشــد مجازات برای مرد خانواده ای که دست به قتل زن یا فرزندش بزند، نه قصاص، بلکه ســه تا ۱۰ ســال زندان و همچنین تبعید است. قانون در ایــران پــدر را ولی دم می دانــد و در صورتی که همین ولی دم قاتل شــود، حکمش با ســایر قاتل ها مســاوی نیســت؛ این در حالی است که اگر مــادر چنین جرمی مرتکب شــود، اعدام در انتظارش خواهد بود. چندروزی از حادثه رومینا نگذشــته و هنوز فضــای جامعــه در بهت این خبــر بود که تیتری دیگر، از یک زن کشــی جدید در گوشــه دیگــری از کشــور خبر داد. ســاعت ۳۰:۲۲ یکشنبه شــب ۲۵ خرداد امســال، جوان ۲۳ ساله ای با در دست داشــتن چاقوی خونین با حضور در کالنتری۱۱ ولیعصر آبادان ادعا کرد به دلیل خیانت همســرش، او را کشته است. جوان آبادانی به مأموران گفت: ســر زن ۱۹ســاله اش بــه نام فاطمه برحــی را از تنش جدا کرده و در منطقه بهار ۵۶ در کنار رودخانه بهمنشــیر رها کرده اســت. نکتــه درخورتوجه این اســت که زن کشــی و خشــونت علیه زنان در این خانواده سابقه طوالنی داشــت. در تحقیقات این پرونده مشخص شد برادر شوهر فاطمه نیز سال ها قبل با خواهر او ازدواج کرده اســت. خواهر فاطمه از همان روزهای نخست زندگی اش بارها هدف ضرب و شتم قرار گرفته و حتی فرزندش را زیر بار کتک سقط کرده است. همچنین در بررسی های بیشتر مشــخص شد عمه فاطمه سال ها قبل به خاطر اینکه همســرش به حبــس ابد محکوم شــده بود، تصمیم به جدایی می گیــرد که گویا پدرشــوهر فاطمه برحی که عمویش اســت، با برچسب خیانت خواهرش، دست به قتل او زده و سرش را بریده و پس از سال ها زندان آزاد شده است. فاطمــه برحی که به زور تن بــه این ازدواج اجباری داده، پس از مراســم عقــد همراه یکی از دوســتانش که دختر جوانی است، به مشهد فرار کرده و در آنجا زندگی پنهانی داشــته است که شــوهر وی موفق به پیداکردن محل زندگی همسرش شده و او را به آبادان بازگردانده است. پــدر فاطمــه برحــی کــه احتمــال می داد دخترش سرنوشت مرگ باری همچون خواهرش خواهد داشــت، مثل پدر رومینا اشرفی، یک سم تهیه کرده و قصد دادن آن به دختر را داشــته تا با مرگ آســان تری به خواب ابدی برود که مادر با اطالع از اقدام شــوهرش مانع کار او می شود. ایــن دو خبر اما انگار کافی نبود که شــامگاه ۲۶ خرداد، یک زن کشی دیگر هم رخ داد. این بار در کرمان، پدری دخترش را با یک تبر به قتل رساند و بدنش را در بیابان های اطراف روستا رها کرد. دختر ۲۳ســاله که بارهــا از پدرش کتک خورده بود، این بار برای همیشــه از این دنیا رفت. خبر ســه دختری که در خرداد ســال ۹۹ و به دست مردان خانواده خود کشــته شــدند، احساسات عمومی را به شــدت جریحه دار کرد، اما رومینا، فاطمه و ریحانه، اولین قربانیان خشونت خانگی نبودنــد؛ همان طور که مرگ آنهــا، پایانی بر این پرونده نشد. سونیا در سردشت، وفا در سقز، شیدا در اصفهان، سرگل در سنندج، زهرا در بوشهر و نام های دیگری که در ماه های اخیر خبر قتلشان به دست مردان خانواده به گوش رسیده، بخش کوچکی از حقیقت پنهان خشونت علیه زنان را نشان می دهد. چه بسیار زنانی که جان می دهند و خبرشان به گوش کســی نمی رسد. چه بسیار زنانی که شکنجه می شوند، اما با هزاران آسیب جســمی و روحــی از مــرگ رهایــی می یابند و کســی خبری از آنها ندارد. زنانی که اســید روی صورتشان نقش می بندد و تا همیشه، رد لبخند را از آنهــا می ربایــد. زنانی که چاقــو و کمربند سهمشان از زندگی می شود و صدایشان زیر درد هر روزه شان خفه می شود.شرق

سلاخ خانه شماره 28

روایت هایی از خشونت خانگی در روز جهانی زن

شــهرزاد همتی: یک دســتش شرحه شــرحه و دست دیگرش از انگشتان قطع شده، چشمی که از دست رفته، صورتی با زخم های عمیق، سری با ۲۰۰ بخیه و پاهایی که از چندین قســمت با قمه دست ســاز محسن دیگر نای قدم برداشــتن ندارند، تنها بخشــی از رنج ۲۶ ساله اشرف السادات اســت. اشرف الســادات حسینی که در پاییز امسال اخباری درباره کاردآجین شدنش در رسانه ها منتشــر شد، حاال حتی نتوانســته طالقش را ثبت کند و هنوز دادگاه همســرش محســن برگزار نشده است. این روایتی بدون سانسور از یکی از قربانیان خشونت خانگی اســت. در حالی کــه مطابق ابالغ های جدیــد نهادهای مربوطه، سازمان هایی نظیر بهزیستی و پزشکی قانونی از ارائه گزارش درباره آمار خشونت خانگی منع شده اند، دخترانی نظیر رومینا اشرفی یا در دوران نوجواني سر از تنشان جدا شد یا زنانی شبیه اشرف السادات در گوشه ای از شــهر زیر حمالت یکی از اعضای خانــواده تکه و پاره شــدند. اشرف السادات بیش از ســه ماه است زمین گیر شده و همسرش بالتکلیف در زندان است. دو ماه پیش از وقــوع این اتفاق، اشرف الســادات دو مرتبه مورد آزار فیزیکی محسن قرار گرفته بود و شــکایت او در دادگاه ثبت شــده بود، اما آزادی محســن با کفالت باعث شد آخرین بار ضربات مهلکی بر بدن اشرف الســادات وارد شــود و او دیگر هیچ وقت آدم قبل نباشــد. در ۲۵ آبان امسال، زمانی که فرزندان اشرف در خانه نبودند، محسن با شکستن شیشــه های آشــپزخانه با قمه به او حمله می کند و بعد از بیهوشــی اشرف، به گمان آنکه او مرده اســت از صحنه جرم فرار می کند. هرچند محســن در زندان است، اما دو فرزندش و همسر زخمی و ناتوانش از عــدم پیگیری هــا و احتمــال آزادی او ابــراز نگرانی می کنند. محســن تهدید کرده در صورت آزادی اشــرف و دو فرزندش را خواهد کشــت. در هنــگام این روایت، اشــرف بارها می گوید: یعنی من چون زن هستم کسی نباید از من دفاع کند؟ کدام قانون در برابر این بی عدالتی پشت من می ایستد؟ روایت های یک قربانی ســاعت ۱۰ شب شنبه، اشرف و پسرش علیرضا در خانه خواهر اشرف منتظر ما هستند. تمام صورتش باندپیچی و تازه از بیمارستان بازگشــته است. پین هایی که دست قطع شــده اش را مجددا پیونــد زده اند، بــاز کرده اند و اشرف از درد می پیچد. یک دست از انگشتان قطع شده و دیگــر کارایی ندارد و دســت دیگر هم تنها یک نمایی از دســت است و انگشتانش امکان حرکت ندارد. سوی چشــم راستش از بین رفته و پزشکان از آسیب جدی به عصب چشمانش خبر می دهند. اشرف در ۲۶سالگی، با هزار امید و آرزو از طریق یکی از دوستان با محسن آشنا می شود و با او ازدواج می کند. آن زمان او دانشجوی ترم چهار حقوق و کارمند رســمی بنیاد شهید بود. محسن هم با دوستانش در یک چاپخانه کار می کرد. اختالف ها و مشکالت از همان ابتدا خود را نشان می دهند. محسن شــکاک اســت و به مواد مخدر اعتیاد دارد، اشــرف را کتک می زنــد و به او اجازه نمی دهد بــه زندگی عادی خودش برســد. اشــرف از درد به خودش می پیچد و از پســرش می خواهد که کمکش کند کمی بنشیند. میزی پــر از دارو که با بی نظمی روی هم تلنبار شــده و چای ازدهن افتاده ای که اشــرف برای خوردنش باید از کسی کمک بخواهد، تنها وســایلی است که مورد نیاز اوست. بخاری به مبلی که جای استراحت اوست چسبیده و با این وجود، اشــرف مدام می لرزد. بوی مریضی در تمام خانه می آید. اشــرف لباس های بیمارستان به تن دارد و روی آستین های پیراهنش رد خون تازه مشهود است که احتماال متعلق به تعویض پانسمان دست های اوست. از او می خواهیم کمی از زندگی اش بگوید. از روز واقعه که در خانه تنها بود و محسن به قصد کشتنش به خانه آمد. او به ســال های دورتر باز می گردد و می گوید: من متولد سال ۴۳ هستم. پیش از ازدواج دانشجوی رشته حقوق بودم و از طریق یک آشنا با همسرم ازدواج کردم. دقیقا ۲۸ سال پیش به خواســتگاری آمد و با توجه به آشــنا بودن با خانواده او، ازدواج کردیم. بعد از سه ماه با هم ازدواج کردیم و آرام آرام مشــکالت ما بیشتر شد. همسرم شکاک بود و مصرف مواد مخدر، او را شکاک تر می کرد. وضعیت مالی خوبی نداشــت و همیشه برای تأمین معاش روزانه دچار مشــکالت زیادی بودیم. بعد از مدتی به دلیل مشکالتی که داشتیم، پدرم وادارم کرد به خانه پــدری برگردم. آن زمان بــاردار بودم، فرزندان دوقلویم را در شکم داشتم و شرایط روحی مناسبی هم نداشتم. بعد از به دنیا آمدن فرزندانم به خانه برگشتم؛ چرا که هم توانایی رهاکردنشان را نداشتم و هم اینکه از امنیت جانی فرزندانم می ترسیدم. بازگشتن من به خانه محســن باعث دلخوری و قهر پدرم شد، اما من چاره ای نداشــتم، فرزندانم در آن زندگی کسی را نداشتند و من مجبور بودم به خانه برگردم. مســائل و مشکالت ما در تمام این ســال ها ادامه داشت. دو مرتبه بینی دخترم را شکست. ســر کار نمی رفت. در خانه با دوستانش مدام در حال درست کردن قمه های دست ساز بود و با یکی از همین قمه ها هم این بال را به سرم آورد. اشــرف درباره زندگــی اش روایت های زیــادی دارد؛ از کتک هایی که در تمام ســال های زندگی مشترک خورد و بــه خاطر عــدم حمایت قانونــی دم نــزد. او بعد از به دنیا آمدن فرزندانش درس و کار را کنار گذاشــت، اما ســختی زندگی و نبودن همراه برای تأمین معاش، او را وادار کرد چند ســال پیش دوباره به دانشــگاه برگردد و با مساعدت مسئوالن دانشــگاه درسش را ادامه دهد و مدرک کارشناسی خود را در رشته حقوق بگیرد. اشرف دوباره به کار در بنیاد شــهید مشــغول می شود، اما این بار به صورت قراردادی و برای اینکه بتواند در استخدام قراردادی بنیاد بماند، نیاز به مدرک تحصیلی داشــت؛ او درس می خواند و کار می کند تا دیگر دســتش جلوی محسن دراز نباشــد و بتواند آبرومند فرزندانش را بزرگ کند. او می گوید: همیشــه به مــن تهمت می زد، بد دل و شــکاک بــود. من توجــه نمی کردم، دلخــوش بودم به بچه هایــم و فکر می کردم یــک روز همه چیز تمام می شود. فکر نمی کردم انتهای زندگی با یک مرد شرور، بالیی باشــد که امروز به ســرم آمده است. هیچ وقت او را دکتر نبردید؟ این ســؤال را من می پرســم و اشرف می گوید: هم مواد مصرف می کرد، هم قلدر بود. به این نحوه زندگی عادت داشــت و اصال زیر بار این نمی رفت که باید معالجه شــود. چاپخانه تعطیل شد و بعد از آن روی ماشین سنگین کار کرد. یک ماه سر کار بود و چهار ماه بی کار. با صاحب ماشــین دعــوا می کرد و بیرونش می کردند. بعد از گذشــت ۱۵ سال فکر کردم باید کاری بکنم؛ به دانشگاه برگشتم و دوباره کار و تحصیل را از سر گرفتم. به گفته پسر اشــرف، آنها چندین بار محسن را در کمپ های ترک اعتیاد بستری کرده اند، اما دوره پاکی او چندان طوالنی نبود؛ یا نمی خواســت یا نمی توانست مواد را کنار بگذارد و از چهار سال گذشته دیگر شروع به مصرف مواد مخدر صنعتی کرد. اشرف می گوید: شیشه که می کشید مدام در توهم بود و به همه ما تهمت مــی زد. حرف هایی می زد که اصال باورکردنی نبود. همیشه دعوا داشتیم و در مظان اتهام او بودیم. ســر کار می رفتم و خرج زندگی روی دوشــم بود. اســباب زندگی را عوض می کردم و سعی می کردم زندگی را بــرای فرزندانم ســاده تر کنم. تــا همین اول شهریور امسال که محســن روی دیگر خودش را نشان داد. من از ســر کار آمدم و محسن در حال رنگ کردن در ورودی بود. از همان اول که از راه رســیدم، مدام به من می پیچید. رفتم برایش چای آوردم و دوباره شــروع کرد بــه حرف های بی ربط زدن. در توهم بود و از گذشــته تا امروز را مدام به میان می کشید و تهمت می زد. بچه ها سر کار بودند. به او گفتم چرا تهمت می زنی؟ عصبانی شــد و گلدان را در ســرم خرد کرد. این کار باعث شــد ســرم و قفسه سینه ام بشــکند. زنگ زدم به اورژانس و بــرادرم و فرزندانم را هم خبر کــردم. پلیس ۱۱۰ پرونده را صورت جلسه کردند و من بیمارستان بستری شدم. با رســیدن پلیس پســرم هم آمد و قبل از اینکه پلیس به دستان محسن دســتبند بزند، او برای پسرم قمه کشید. همان جا مأموران از همسرم چهار قمه کشف کردند و در صورت جلسه آوردند. فردای همان روز خواهر همسرم برای محســن وثیقه می گذارد و همســرم آزاد می شود، محسن را با فیش حقوقی ۶۰۰هزار تومانی آزاد می کنند و ترس به جان ما می افتد. من بعد از مرخص شــدن به خانه خواهرم آمدم؛ اما دخترم کرونا گرفت و من مجبور شدم دوباره به خانه خودمان برگردم تا از دخترم مراقبت کنم. محسن البته خانه نبود و منتظر رأی دادگاه بودیم. خانه محسن در فرحزاد بود و ما آنجا زندگی می کردیم و من دوباره آنجا برگشــتم. در این مدت پســرم تصمیم گرفت پدرش را در کمپ بســتری کند. او به کمپ رفت و دو روز بعد دوباره خانواده اش با شکایت از فرزندم به جرم آدم ربایی محسن را از کمپ بیرون آوردند. محسن به خانه آمد و شروع به گریه کردن کرد. محسن به بهانه اینکه برای پرستاری از دخترم به خانه برگردم، وسایلش را جمع کرد و رفت و من به خانه برگشتم. یک ماه بعد، جلــوی در خانه در حال آب دادن بــه درختان بودم که با موتور سر راهم سبز شــد. شروع به خوشمزگی کردن کرد و گفت دلت برایم تنگ نشده؟ چرا نمی آیی رضایت بدهی؟ من محلش نمی گذاشتم که دوباره رفت در فاز تهمت زدن. به او گفتم این قدر به ما تهمت نزن... . دنبال بهانه بود تا من را داخل خانه بکشــاند. پوتین هایش را می خواســت و وادارم کرد که به داخــل خانه بروم. تا وارد خانه شــدم در را بســت و هلم داد و پایش را روی گردنم گذاشــت و گفت تا کی می خواهی ادامه بدهی؟ چرا رضایت نمی دهی و مهریه ات را نمی بخشــی؟ من داشتم خفه می شدم و گفتم رضایت می دهم و ولم کرد و رفت. دوباره از او شــکایت کردم و به پزشکی قانونی رفتم و شــکایت دوم از محسن را در عرض دو ماه ثبت کــردم. دوباره با تــرس و لرز به خانه برگشــته بودیم و ســعی می کردیم به زندگی عادی برگردیــم. تا روز ۲۵ آبان که در خانه بودم و تازه از ســر کار برگشــته بودم. محسن در پارک کشیک ما را می داده تا ببیند من در خانه کی تنها هســتم؟ یک قمه برای کشتن من ساخته بود. در ســاختمان هیچ کس نبود و منتظر برگشتن فرزندانم بــودم که دیدم از حیاط صدا می آید. گفتم کیه؟ در هال را زد و گفت من سعید هستم، خواهرزاده محسن. در را بــاز نکردم و آمدم از پنجره هال فرار کنم و دیدم جلوی پنجره بســته است و نمی توانم فرار کنم. محسن پنجره آشپزخانه را شکست و من به پسرم زنگ زدم و خبر دادم و بعد از در خانه فرار کردم. جلوی در خانه بودم که قمه را به پایین پایم زد و من افتادم زمین. آشــیل پایم و سه تاندوم پایم پاره شد و من داخل کوچه افتادم. محسن با قمه شــروع به زدن در سر و صورتم کرد و هرچه می زد من با دســت می گرفتم که باعث قطع شدن پنجه هایم شد و سرم ۲۰۰ بخیه خورد. نمی دانم چه زمانی بیهوش شدم. پسرم که آمد همسایه ها رویم چادر کشیده بودند و فکر می کردند مرده ام. محســن به همه زنگ می زند و می گوید باالخره کشــتمش. ۱۵ روز بعد هم که توســط پلیس امنیت دستگیر شد، به بازپرس در جواب اینکه تا چــه زمانی به او قمه می زدی، گفته بود که تا زمانی که فکر کردم تمام کرد. قربانیان خشونت و راهکار حقوقی زهرا مینویــی، وکیل دادگســتری و فعال حــوزه زنان، در آســتانه روز جهانی زن به ســؤاالت شــرق پاسخ می دهد. او با بیــان اینکه در قانون مجازات اســالمی، خشــونت خانگی به صورت مشــخص تعریف نشــده اســت، می گویــد: دلیل این مســئله این اســت که ما قانون ویژه درباره خشــونت نداریم. بسیاری از کشورها، حتی کشــورهای مســلمان مانند ترکیه، افغانســتان و پاکســتان و اندونزی، قوانین ویژه درباره حمایت از زنان در برابر خشــونت خانگی دارند که به صورت مشخص نامش الیحه منع خشونت خانگی است. در این قانون، خشــونت خانگی و انواع آن و سازوکارهای حمایتی آن تعریف شــده و حتی رویکردهای شــان درباره مجازات بزهکار هم در آن قانون دیده می شــود؛ اما ما در قانون مجازات اسالمی تعریف ویژه از خشونت خانگی نداریم و در قوانین مربوط به خانواده هم تعریفی از خشــونت خانگی موجود نیست؛ چون خشونت خانگی در قانون تعریف نشده، ســاز و کارهای حمایتی درباره اش تدارک دیده نشده اســت. به بیان دیگر با زن خشونت دیده اگر خشونت فیزیکی باشــد، قانون و دستگاه قضائی همان برخوردی را می کند که با دو مردی که در خیابان دست به گریبان شــده اند و ضرب و جرح عمدی داشته اند. هر دو گروه به پزشــکی قانونی فرستاده می شوند، از هر دو گروه درخواســت ادله می شــود تا مشخص شود مورد ضرب و جرح قرار گرفته اند. همین طور درباره خشــونت جنسی، خشــونت اقتصادی، خشونت روانی هم نه تنها در قانــون مجازات جرم انگاری نشــده اند؛ بلکه طریقه اثبات آنها هم بسیار دشوار است. او در پاسخ به این سؤال که آیا تا به حال موکلی داشته اید که قربانی خشونت خانگی باشد و بیشتر این زنان با چه خشــونتی دست به گریبان هستند؟ می گوید: بارها؛ من موکالن بسیاری داشته ام که مورد خشونت خانگی واقع شــده اند. اکثر موکالنــی که برای پرونــده طالق یا نفقه مراجعه می کنند و از بین ســطور حرف هایشــان متوجه می شوید که مورد چه خشونتی قرار می گیرند. متأسفانه به خاطر نداشتن آگاهی و فرودست انگاری همواره زنان، این زنان تحت فشــار هســتند و اساسا هم میزان آگاهی کمی دارند و دشوار است تشخیص دهند که رفتاری که با آنها شده، مصداق خشونت است و حتی وقتی هم بدانند که مورد خشــونت واقع شده اند، هیچ ابزاری برای اینکه حمایت شــوند، ندارند. نه نهادهــای اجتماعی و مدنی برای حمایت آنها وجود دارد، نه خانه امن به اندازه کافی وجود دارد و نه قانون به این مسئله نگاه ویژه دارد. قانون نه تنها به این مســئله نگاه ویژه ندارد؛ بلکه حداقل های حمایتی را هم رعایت نکرده. زن ها وقتی دچار خشونت فیزیکی می شــوند؛ چون برایشــان عینیت بیشتری دارد، می گویند شــوهرمان دست بزن دارد! ولی وقتی مدت ها مرد به آنها هیچ هزینه ای برای گذران زندگی نداده است، نمی دانند این نامش خشــونت اجتماعــی و اقتصادی اســت. وقتی به آنها اجازه خروج از کشــور و تحصیل و کار داده نشــده، نمی دانند این خشونت اجتماعی است. خشونت جنسی و روانی را هم نمی شناسند. او بــا بیــان اینکه در قانون مجازات اســالمی یک ماده دربــاره ضرب و جرح داریم و همچنیــن یک ماده درباره افترا و توهین تصریح می کند: درباره این دو خشــونت فیزیکــی و روانی اگر زن بتواند بــرای دادگاه ادله اثبات بیاورد و ثابت کند که از طرف همسر مورد ضرب و جرح قرار بگیرد، می تواند به این دو ماده استناد کند و تقاضای مجازات داشته باشد. باید دقت داشت این دو ماده درباره همه اســت و نه صرفــا راجع به زنان. مــاده ۵۳قانون خانواده مصوب ســال ۹۱ می گوید: هرکس با داشــتن اســتطاعت مالی، نفقه زن خود را در صورت تمکین او ندهد یا از تأدیه نفقه سایر اشخاص واجب النفقه امتناع کند به حبس تعزیری درجه شــش محکوم می شــود. تعقیب کیفری منوط به شکایت شاکی خصوصی است و درصورت گذشــت وی از شکایت در هر زمان تعقیب جزائــی یا اجرای مجازات موقوف می شــود. ماده ۶۰۸ قانون مجازات هم در مورد توهین است. همچنین فصل هفدهم قانــون مجازات هم درخصــوص جرایم علیه اشخاص است که خشونت فیزیکی را جرم انگاری کرده است. با دقت در فصل هفدهم قانون مجازات یا فصل ۱۵ راجع به توهین، متوجه می شــویم که این جرایم در واقــع به صورت عام جرم انگاری شــده اند، یعنی توجه روی زنان نیســت. چنانچه هر فردی با فرد دیگری نزاع کند مشمول این قوانین می شود. او در پاســخ به این ســؤال که به زن قربانی خشــونت فیزیکی چه پیشنهادی دارید گفت: این زنان بهتر است کــه در اولین اقدام ممکن به کالنتــری مراجعه کنند و درخواست معرفی به پزشکی قانونی داشته باشند. زن قربانی خشــونت خانگی حتما باید به پزشــکی قانونی مراجعه کند و حتما از همســایه یا هــر فرد دیگری که شاهد این ضرب و جرح بوده کمک بخواهد. قربانیان خشونت و پزشکی قانونی دکتر علی اصغر قربانی، رئیس گروه بررســی تطبیقی، فقهــی و حقوق پزشــکی ســازمان پزشــکی قانونی، توضیحاتی درباره مراجعان کلی نزاع اعم از مرد و زن به سازمان پزشکی می دهد. او به شرق می گوید: افراد به پزشــکی قانونی با دالیل مختلفی مراجعه می کنند و یکــی از دالیل اصلی مراجعه به ســازمان پزشــکی قانونی که تعداد قابل توجهی هم هســتند نزاع است. افراد قربانی ضرب و جرح حتما باید به دنبال اســتعالم مرجع قضائی یا ضابط قضائی به سازمان مراجعه کنند. بنابراین مراجعه کنندگان به ســازمان پزشــکی قانونی با موضوع نــزاع همگی یک برگــه از مراجع قضائی یا ضابط دارند؛ چراکه کار پزشکی قانونی کارشناسی است و کارشناســی در قبال ســؤاالت مراجع قضائی و برخی از مراجــع ذ ی ربط انجام می پذیرد. همه کســانی که با عنوان نزاع به پزشــکی قانونی مراجعه می کنند مدعی آثــار ضرب و جرح یا تألمات روحی هســتند. فرقی هم نمی کند که زن یا مرد باشــند. بعد از تمام شــدن روال اداری، آنهــا بایــد اوراق هویتی خــود را تحویل داده تا شناســایی شوند و سپس تعرفه تعریف شده را پرداخت کنند. مواردی که فرد تمکن مالی نداشته باشد، یا زنانی که مدعی خشونت هستند اگر پول همراهشان نباشد با یک ســری شــرایط خاص از امکانات و خدمات پزشکی قانونی بهره مند می شوند. بعد از معاینه فرد، نتیجه در پرونده ثبت شده به صورت الکترونیک به مرجع قضائی درخواست کننده استعالم ارسال می شود. به گفته قربانی پزشکی قانونی افراد را معاینه می کند. گاهــی عالئم ضرب و جرح دیده می شــوند؛ این عالئم ظاهری اعم از جراحــات و تغییر رنگ ها مثل کبودگی، زردشــدگی یا سیاه شدگی، یا خراش و بریدگی و پارگی و ساییدگی یا شکستگی و تورم هستند. اگر این عالئم دیده شوند پزشــکي قانونی آنها را مکتوب و گزارش می کند. اگر برای نظر کارشناسی نیاز به کارهای تشخیصی باشد گرفتن آزمایش یا عکس گرافی باشد درخواست آن ثبت می شود و اگر نیاز به مشاوره باشد با همکاران متخصص صحبــت می شــود. اگر در فــرد آثار ظاهــری ضرب و جرح موجود نباشــد و مضروب مدعــی مثال ضربه به سرش باشــد، آنجا پزشکی قانونی در گزارش می نویسد که نام برده از ناحیه ســر اظهــار تألم می کند. این نوع از گزارش ها چندان ارزش قضائــی ندارند، چراکه قاضی درباره مسائلی حکم می دهد که برایش محرز باشد. این پزشــک قانونی در پاســخ به این پرسش که چقدر در نزاع هــا، زنان حاضر به مراجعه به مراجع قضائی یا پزشکی قانونی می شــوند، می گوید: مطابق مستندات ثبت شــده در سایت ســازمان پزشــکی قانونی، تعداد مراجعین مرد در ۱۰ ماه گذشــته دوبرابر زنان است. این مســئله هم دالیل گوناگونی دارد. یک دلیلش این است که مردان بیشتر در جامعه هستند و ممکن است بیشتر مورد نزاع قــرار بگیرند و یک دلیل دیگرش هم شــاید این باشــد که به دلیــل روحیه زنان و نــوع فرهنگ ما زنان ترجیح بدهند که درباره این مســائل سکوت کنند و پیگیر آن نباشند. تعداد مردان مراجعه کننده به پزشکی قانونــی در نــزاع در ۱۰ ماه گذشــته ۳۴۳۳۷۲ و تعداد زنان ۱۵۷۸۹۲ نفر بوده اســت. او همچنین در پاســخ به این پرســش که شما به عنوان یک پزشک قانونی چه توصیه ای به زنان قربانی نزاع دارید، می گوید: امروزه در هر حوزه ای متخصصان بر امر پیشگیری تأکید دارند. در دانش حقوق و دانش جرم شناسی پیشگیری از اتفاقات یک اصل مهم اســت. درباره نزاع هم، مهم ترین مسئله جلوگیری از نزاع است. بسیاری از موارد نزاع سر مسائل کوچک و به دلیل عدم خویشــتن داری اتفاق می افتد و عموما هم به جای خطرناکی می کشد. بهترین توصیه ما جلوگیری از نزاع است و مهم ترین کارها در پیشگیری از نزاع خویشتن داری است. قربانی در پایان در پاسخ به این پرسش که آیا به قربانیان نزاع توصیــه می کنید که پیگیری قضائــی کنند ،گفت: مســئله خیلی شــخصی است و به کســی نمی توان توصیه کرد. اما پاسخ این پرسش به یک سری از متغیرها بستگی دارد. ویژگی های شخصیتی و موقعیت اجتماعی و شرایط زمانی فرد، شدت جراحات و آسیب، ویژگی های ضارب و هدفی که شــاکی دنبال می کند بخشــی از این متغیرها هستد. اینها را باید کنار هم بگذاریم و به نتیجه برسیم. اشرف الســادات یکی از هزاران زن قربانی اســت که در ســال های گذشته داســتان زندگی اش رســانه ای شد. هرچنــد روایت دردنــاک او به دلیل موقعیــت امروز و غوطه وربودن مردم در مســائلی مثل کرونا و حواشــی سیاسی همیشگی ایران چندان دیده نشد، اما او به شدت نیازمند کمک مردم و قوه قضائیه اســت. او برای ادامه درمــان نیازمنــد کمک مالی اســت و از قــوه قضائیه می خواهد که به پرونده همسرش رسیدگی کنند و زودتر طالق او ثبت شــود. اشرف الســادات می گوید احساس تنهایی می کند. وقت خداحافظی به ما می گوید: دادگاه با یک کفالت ۶۰۰هزارتومانی همسر من را از زندان آزاد کرد و او این بال را ســر مــن آورد و حاال هم تهدید کرده همه ما را به قتل می رســاند. آیا قوه قضائیه که محسن را بــا یک کفالت آزاد کرد، امــروز از من به عنوان یک زن دفاع می کند؟ کسی هست که صدای من را بشنود؟ من صدایتان می کنم، صدایم را بشنوید.... شرق

چرا روز بین المللی زن؟

لیلا على کرمى

روایت های مختلفی از نام گذاری هشــتم مارس به عنــوان روز بین المللی زن وجــود دارد؛ اما نظر غالــب، آغــاز ایــن روز را در ســال ۱۸۵۷ می داند؛ زمانی که زنان کارگر کارخانجات نســاجی نیویورک در اعتــراض به شــرایط کارشــان به پا خاســتند. اختالف نظرهــا درخصــوص چگونگــی آغــاز این جنبش مهم نیســت؛ مهم آن اســت که همه چیز از آگاهی زنان و اعتراض آنها به شــرایط دشــوار و ناخوشایندشان آغاز شد. زنان کارگری که در شرایط ســخت کار می کردند، دیگر طاقتشــان طاق شده و دست به اعتراض زدند تا اوضاع و احوال را به نفع خود تغییر دهند. با رشــد آگاهــی و دانش زنان، به تدریج در سراسر دنیا، آنها اعتراضات خود به شرایط ناخوشــایند را علنی کرده و خواستار شرایط بهتر و حقوق قانونی مناسب تر برای خود شدند. در پاسخ به تالش های بی وقفه زنان در پیشبرد حقوق خود، ســازمان ملل متحد ســال ۱۹۷۵ را به عنوان سال بین المللی زنان اعالم کرد. دو ســال بعد، یونســکو هشتم مارس را به عنوان روز جهانی زن به رسمیت شــناخت. از آن زمــان تا کنون، اقدامــات زیادی در ســطوح ملــی و بین المللــی برای بهبــود حقوق زنان انجام شده اســت. شاید بتوان گفت مهم ترین اقدام در راستای به رسمیت شناختن حقوق زنان در سطح بین المللی، تصویب کنوانسیون رفع هرگونه تبعیض علیه زنان اســت؛ این ســند ۳۰ ماده ای در سال ۱۹۷۹ توســط مجمع عمومی ســازمان ملل متحــد به تصویب رســید. به طور کلی هدف اصلی کنوانســیون، تضمین برابری حقوقــی و عرفی زن و مرد در کلیــه امور از جمله زندگــی خانوادگی و اجتماعی اســت. این ســند قانونی عالوه بر تساوی حقوقی به برابری عرفی زن و مرد نیز توجه داشته و از دولت هــا می خواهد عالوه بــر اصالح قوانین تبعیض آمیــز و تصویب قوانین جدیــد، در اصالح آداب و رســومی که ناقض برابری زن و مرد هستند نیز بکوشــند. در حال حاضر بیش از ۱۹۱ کشور عضو کنوانســیون هســتند، اما هنوز ایران به کنوانسیون نپیوسته اســت. سؤال اساسی آن اســت که آیا در واقعیــت و در عمل، کنوانســیون رفــع تبعیض از زنان و ســایر اقدامات صورت گرفته از سوی سازمان ملل و کشــورهای عضو آن، به زنان در رســیدن به برابــری حقوقی و عرفی کمک کرده اســت؟ بدون شــک این اقدامات بدون تأثیر نبوده و کمک درخور توجهــی برای زنان در این راه پر تالطم بوده اســت، اما به جرئت می توان گفت هنوز زنان تا رســیدن به خواســته های قانونی خود، راهی طوالنی پیش رو دارند؛ چرا که هنوز فرهنگ مردساالر که طی قرن ها در بطن جوامع ریشــه دوانده، مانعی سرسخت بر سر راه زنان است. در بسیاری از کشورها، خأل قانونی و نامتناسب بودن قوانین، به کمک فرهنگ مرد ساالر آمده و حامی مردانی شده است که کوله بار فرهنگ مرد ســاالر را با خود حمل می کننــد؛ کوله باری که فقــط پر از آذوقه برای همســر یعنی مرد اســت و ســهمی برای همســفر، یعنی زنی که می خواهد شــریک این راه باشد، در آن نیست. از این رو، با اینکه ســال های متمادی از تالش های زنــان برای بهبود وضعیت حقوقی و اجتماعی شان می گذرد، هنوز در بســیاری از کشورهای جهان، زنان و دختران قربانی تبعیض هــای قانونی، عرفی، فرهنگــی، اجتماعی، اقتصادی و سیاســی هســتند که صرفا بر اســاس جنســیت بر آنها تحمیل می شــود. زنان ایرانی نیز مســتثنا از این امر نیستند. در ایران مدرن هنوز زنان ایرانی با قوانینی سر و کار دارند که شخصیت انسانی آنها را زیر ســؤال می برد. در ایــران، دختران زیادی از سد ســنت و رسوم گذشــته و در آرزوی آینده ای بهتر، ســال های جوانی را وقف کسب علم و دانش کرده اند. آمارها نیز حکایت از افزایش نرخ تحصیل دختران در مقاطــع تحصیالت عالی دارد، اما آنچه قانون برای این دختران نوشــته، آنها را در معرض خطراتــی قرار می دهد که شــاید پیش بینی آنها در زمانی خاص میســر نبوده است. برای مثال، مطابق قانون مدنی، شــوهر می تواند زنش را از شغلی که منافی مصالح خانوادگی اســت، بــاز دارد. عالوه بر این، قوانین ایران حاوی مقرراتی است که زن و مرد را به طور مســاوی مورد خطاب قرار نداده و از این رو تبعیضاتی بر زنان صرفا به واســطه زن بودنشان روا داشته است. برای نمونه، هنوز به موجب قانون زن بــرای اخذ گذرنامه احتیاج به اجازه شــوهر دارد و پــس از اجازه و صدور گذرنامه نیز شــوهر هر وقت بخواهد می تواند مانع خروج زنش از کشــور شود. کم نیســتند زنانی که بار اداره مالــی خانواده را بر دوش کشــیده و از این رو تمام وقــت خود را صرف کار در بیرون منزل و کار در خانه می کنند، اما قانون ِ ریاســت خانواده را از آن شــوهر دانسته و عالوه بر تبعیض صریح قانونی، راه را برای تبعیضات عرفی نیز هموار کرده اســت. در این گونــه موارد، زنی که نان آور خانه اســت، باید حفظ ظاهــر کرده و تمام اقدامات خود را به حســاب همســرش گذاشــته و ِ دم بر نیاورد تا خدای نکــرده مردانگی مرد خانه خدشه دار نشود. به همین اعتبار، نه در مناسبت های خاص بلکه همواره باید از قانون گذاران خواست که قوانین تبعیض آمیز را اصالح کرده و قوانینی وضع کنند که متناسب با شأن انسانی زنان باشد. بر عهده دولت هاست که در راستای ارتقای فرهنگ، سنت و آداب جوامــع تالش کرده و راه را بر اعمال هرگونه تبعیض مسدود کنند.شرق

طیبه سیاوشی، عالیه شکربیگی، شیما قوشه و منیژه محمدی از تلاش های شان برای دفاع از حقوق زنان می گویند

زنان در دفاع از زنان

نیلوفر رسولی

آنها سال هاست که در حوزه زنان فعالیت می کنند، می نویسند، وکالت می کنند، آموزش می دهند و تلاش می کنند تا هر کدام به نوبه خود چراغی برای زنان بیفروزند، آنها صدای زنانی را در سینه دارند که از نزدیک با مشکلات شان مواجه شده اند، درد آنها را درد خود دانسته اند و برای اشک های نریخته آنها گریسته اند. آنها تنها چند نفر از خیل زنانی هستند که حالا در دفاع از زنان برخاسته اند و برای رقم زدن حال و آینده ای بهتر ایستاده اند. طیبه سیاوشی، نماینده مردم تهران در مجلس دهم، عالیه شکربیگی جامعه شناس، شیما قوشه و منیژه محمدی وکلای پایه یک دادگستری سال هاست که در حوزه زنان فعالیت می کنند و حالا در گفت وگو با اعتماد از ضرورت دفاع زنان از حقوق زنان می گویند، از تجربه شخصی خود در این مسیر و از امیدها و آرزوهایی که دارند. شاید نکته مشترک در این چهار زن، تلاش آنها برای مواجهه مستقیم با مشکلات بوده است، آنها نه از پشت صندلی های دانشگاه یا مجلس، بلکه جامعه زنان را در دل خود جامعه شناخته اند، در کوچه و پس کوچه حاشیه های شهر قدم زده اند، فقر، خشونت، تعرض و بی عدالتی را مزه و تلاش کرده اند تا جای بیشتری را زیر چتر قانون و جامعه برای زنان  باز  کنند.

طیبه سیاوشی: در جست وجوی حداقل ها

جایی بودیم و در مورد مسائل کودکان و لایحه حمایت از حقوق کودکان صحبت می کردیم و من طبق معمول از بازدیدها و مشاهدات خودم مثال آوردم. خانمی بلند شد و گفت شما به مجلس رفته اید که قانونگذاری کنید، نه اینکه از تجربه های خود در جنوب و حاشیه شهر بگویید. گفتم نشستن در مجلس و دوری از جامعه مثل نوشتن قانون در خلا است، باید رفت و دید، تمام نظرات را شنید و نهایتا به یک جمع بندی درست رسید. از خودسوزی زنان در دیشموک گرفته تا اعطای تابعیت به فرزندان حاصل از ازدواج زنان ایرانی با مردان اتباع دیگر، او بهارستان نشینی بود که مسائل زنان را صرفا از پشت کرسی سبز بهارستان نمی دید، پا به میدان می گذاشت، به حاشیه شهرها می رفت، می دید، می شنید و می خواست تا حداقل ها، اقلیت ها، مطرودان، فراموش شدگان، زنان گرمخانه ها و زنان کارتن خواب هم جایی را زیر سقف قانون برای خود داشته باشند. طیبه سیاوشی،  عضو فراکسیون زنان مجلس دهم بود و یکی از مهم ترین دستاوردهای فعالیت های او و همکارانش حالا در دستان فرزندانی است که مادران ایرانی دارند. اما چه شد که دغدغه زنان به دغدغه طیبه سیاوشی بدل شد؟ او پیش از هر چیز تذکر می دهد که هرگز نخواست از جنسیت زنان دفاع کند یا مسائل زنان را به عنوان مساله جنسیتی ببیند، او می گوید که پیش از ورود به مجلس هم فعال اجتماعی بوده، جامعه را دیده و جامعه را آزموده است و تلاش او برای بهبود وضعیت زنانی بود که از خلاهای قانونی، از فقر اقتصادی و از فقر فرهنگی آسیب خورده بودند. او از نگاه جنسیت زده و جنسیت گرایانه همیشه برحذر بوده است، بلکه نگاه او به اصل بیست قانون اساسی بود؛ اصلی که برابری حقوقی را برای همه می خواست اما در سطوح پایین دست قانونی و در کف جامعه، این خواسته و این الزام قانونی به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر می شد: شاید زنی که در کف جامعه و به عنوان شهروند درجه دو زندگی می کند، متوجه این اصل قانونی نباشد اما او هم یک حرمت، یک احترام و یک حقوق عادلانه ای را می خواهد، برای اینکه زندگی معمولی خود را داشته باشد، برای اینکه بتواند در کنار همسر و فرزندانش در کمال احترام زندگی کند، برای اینکه شان او حفظ شود، برای اینکه احترام او بماند، تمام اینها را می خواهد فارغ از اینکه مشارکت سیاسی و اقتصادی داشته باشد یا خیر.  شاید همین نگاه بود که او را در تعیین تکلیف وضعیت زنانی استوار کرد که برخی نه خود، نه مادران شان و نه فرزندان شان حتی یک ورق هویتی نداشتند، به دنیا می آمدند، زندگی می کردند و از دنیا می رفتند بدون اینکه نام و نشان آنها روی تکه کاغذی بر جای بماند. سیاوشی از تجربه خود در تدوین این لایحه می گوید، از اینکه زنان ایرانی به دلایل متعددی با مردان اتباع خارجی ازدواج می کنند اما هشتاد درصد از این ازدواج ها به شیوه سنتی و با اصرار خانواده رخ می دهد و تنها بیست درصد از آنها خودخواسته است و البته یک تفاوت میان زنان و مردان ایرانی در ازدواج با اتباع خارجی وجود دارد، برخلاف مردان، بیشتر زنانی که همسر خارجی اختیار کرده اند، در ایران زندگی می کنند و فرزندان شان از کمترین حقوق شهروندی بهره مند نیستند. سیاوشی از بازدیدهای خود از دره فرحزادی می گوید، از خانواده ای که نسل اندر نسل با اتباع افغانی ازدواج کرده بودند و نه مادر، نه دختر و نه نوه هیچ کدام شناسنامه نداشتند، دختر این خانواده تحصیلاتی هم داشت اما بدون شناسنامه و کارت ملی مگر می توانست شغلی اختیار کند و بهره درس خواندنش را ببیند؟ زایل کردن حقوق فرزندان این مادران خلاف شعارهایی است که در تاکید رعایت موازین خانواده می دهیم، ما باید برای این خانواده ها و کودکان حق و حرمتی قائل شویم.بالاخره ما زمانی اجازه داده ایم که این مردان وارد کشور ما بشوند و با زنان ایرانی ازدواج کنند، حالا هم باید اجازه بدهیم که فرزندان شان بتوانند در این کشور زندگی کنند، درس بخوانند و پیشرفت کنند. پیگیری های سیاوشی و تمام همکاران او، بازدیدها، نشست ها و گفت وگوها و مواجهه مستقیم آنها با این گروه از زنان بالاخره نتیجه داد و پس از مدت ها انتظار، نخستین شناسنامه این لایحه در تاریخ ۲۸ آبان سال ۱۳۹۹ صادر شد.

من به عنوان نماینده سابق مردم تهران تجربه عظیم و دردناکی از بازدید از حاشیه های شهر و حتی برخی مناطق داخل شهر تهران دارم. از میان این تجربه ها سیاوشی خاطره ملاقاتش را با زنی انتخاب می کند که در یکی از مناطق تهران، نه در حاشیه شهر و نه در حاشیه شهرهای اقماری تهران، بلکه در محدوده قانونی خود شهر در یک کانکس زندگی می کرد و برای اجاره آن کانکس ماهانه یک میلیون تومان می پرداخت. این زن بیماری نادری داشت، مدارا با چنین بیماری حتی در یک خانه پرامکانات نیز دشوار بود، اما او کنار دستگاه های عظیمی که به عنوان کمک از دستگاه های حمایتی دولت گرفته بود، در همان کانکس روزگار می گذراند. 

سیاوشی باز هم از حاشیه های تهران می گوید، از بازدیدهای خود در شوراهای روستا یا سمن ها در شهر ری، پردیس یا اسلامشهر، از تلاش فراوان این مراجع در حمایت از زنان سرپرست خانوار یا بدسرپرست که هم به صورت پراکنده رخ می دادند و هم در میانه راه و در غیاب حمایت، قطع می شدند. سیاوشی می گوید که عمده مردمان این مناطق مهاجران هستند، کارگری می کنند و بیش از حمایت مالی، به آموزش نیاز دارند. به گفته او، زنان سرپرست خانواده با جمعیت ۴ میلیون نفری یکی دیگر از گروه هایی هستند که حداقلی شناخته می شوند و تلاش های سمن ها و انجمن ها برای حمایت از آنها عموما به سرانجام چندان خوشی نمی رسد، زیرا این سمن ها حمایت کافی را نمی بینند و در غیاب سند کاهش فقر ملی چشم انداز پیشبرد تلاش ها فعلا روشن به نظر نمی رسد. 

سیاوشی همین مثال را می زند تا بگوید که تمام این مشاهدات، تمام این گزارش ها و تمام این تجربیات هم باعث نمی شد که یک سیاستگذاری غلط جمعیتی در مورد تهران تغییر کند، روزانه هزاران نفر در جست وجوی زندگی بهتر روانه تهران می شدند اما نهایتا برخی از آنها روزگارشان به این شکل می گذشت، سیاوشی می گوید که این سیاست غلط ریشه دار هر روز آثار مخرب خود را بیش از پیش نشان می دهد و زنان بزرگ ترین قربانی این مساله هستند، زیرا آنها جمعیت های حداقلی متعددی را تشکیل می دهند که به ظاهر کم شمار هستند، اما اگر تمام این حداقل های کم شمار کنار هم قرار بگیرند، اقلیت قابل توجهی از زنان شکل می گیرند که نیاز دارند تا قانون بار دیگر آنها را با نگاه دیگری در نظر بگیرد. یکی از همین اقلیت ها و انگشت شمارها، زنان ساکن گرمخانه های تهران هستند، زنانی که اقلا سقفی برای گذران تنهایی خود بالای سر دارند، اما آیا با همین سقف می توانند بار دیگر زخم آسیب های وارد بر خود را درمان کنند و به جامعه بازگردند؟ سیاوشی از بازدید فراکسیون زنان مجلس دهم از گرمخانه های تهران یاد می کند و از زنانی می گوید که عملا از خانواده و از جامعه رانده شده بودند و کورسویی از امید برای شروع دوباره نداشتند، از زنان کارتن خوابی یاد می کند که حالا گستره اقامتی آنها به زیر پل های بزرگراه صیاد هم رسیده است، از تمام این زنان که کم شمارند اما چون کم شمارند نمی توانند از نظر و توجه قانون دور بمانند، بلکه بیش از پیش نیازمند توجه دوباره قانون به خود هستند، چراکه اگر همین حداقل و حداقل و حداقل ها جمع شوند، خود می شوند یک جمعیت قابل توجه.

عالیه شکربیگی: زنان در میدان

سال هاست که از رنج زنان در حاشیه می گوید، خود از کرمانشاه (شهرستان سرپل ذهاب) است و صدای زنانی است که در سایه فقر اقتصادی در معرض خشونت قرار گرفته اند و زیست روزمره شان در تلخکامی فرو رفته است. او عالیه شکربیگی است، مدرس دانشگاه که در میان سوابق اجرایی متعدد خود مدیریت کارگروه زنان در مناسبات خانواده را در انجمن جامعه شناسی در کارنامه دارد. او سال هاست که از نابرابری جنسیتی و مسائل زنان و خانواده می نویسد، ترجمه می کند و در دانشگاه درس می دهد. سخن او خطاب به زنانی است که شاید می خواهند به میدان بیایند اما از مشکلات و سختی ها هراسانند، شکربیگی خود کاتب دشواری های زندگی زنان در سراسر ایران است و در این راه نیز سختی های کمی نچشیده است اما نوشتن از زنان را انتخابی آگاهانه معرفی می کند که دختر ۱۷ ساله ای را از سرپل ذهاب تا دانشگاه برکلی کشانده است. دغدغه او نسبت به زنان از آغاز جنگ ایران و عراق شروع شد؛ زمانی که فقط ۱۷ سال داشت و در سایه جنگ، مسیر زندگی اش از کرمانشاه تا خوزستان و تهران و بعدها به کالیفرنیا تغییر کرد، مسیری که در آن، او هم درس خواند، هم ازدواج کرد و هم صدای درد و رنج زنان را در تجربه زیسته شان شنید: دیدن این دردها، من را مصمم ساخت که تلاش کنم صدای زنان باشم و بتوانم مرهمی باشم بر آلام دردهای پنهان و آشکار آنان. هنوز صحنه زنی که موهایش در دست مردش بود و او را روی زمین می کشید را بعد از سال های طولانی از پس گذر زمان به یاد می آورم و اشکی که برایش ریختم و بر راهی که پیمودم استوارتر می اندیشم. سفر به شهرهای مختلف به او آگاهی می داد تا نابرابری ها و تبعیض ها را در دل زندگی روزمره مردم ببیند و مفهوم دیگری و رسوب این مفهوم و مشتقات آن را در ذهن مردم بشناسد. آنجا بود که او تصمیم گرفت تا هم یک مادر باشد، هم یک همسر و هم صدای زنانی که در معرض خشونت قرار گرفته بودند. راهی جز کسب آگاهی و آگاهی رسانی در قبال خشونت نبود. او با دو فرزند وارد دانشگاه شد، اما همان طور که خود می گوید، دانشگاه نیز نمودی دیگر از تجربه زیسته ای در دل فضای مردانه بود. او به تدریج می خواند و تجربه می کرد و می دید که نهادهای فرادست و فرودست در نهاد خانواده تولید می شوند، در نهادهای اجتماعی و جامعه بازتولید می شوند و این زبان زور به تدریج راه به ساختارهای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی جامعه و حتی قانون نیز می برد و بر تمام ابعاد زندگی سایه می گسترد. نوشتن از دردها و از مشکلات زنان اما بدون مانع نبود: گفتند اینهایی که شما می نویسی مسائل زنان نیست و پاسخ من هم این بود که کدام زنان؟ ما زنان مختلفی در این جامعه داریم که با دردهای مشترک و گاه متفاوت با هم زندگی می کنند و البته بگذریم از درصد قلیلی از زنان که با برخورداری از رانت های همسران، پدران و برادران خود یک شبه ره صد ساله را پیموده اند. شاید منظور این زنان باشند که آنان برخوردار از دردهای نوظهورند، همان طوری که در طبقه نوظهور قرار دارند و برخوردار از امکاناتی که سایر زنان به مفهوم غیرخودی و غریبه از آن برخوردار نیستند.

 خشونت ورزی در تجربه زیسته تمام زنان در جایگاه و شرایط مختلف مشترک بود، همین شد که شکربیگی تمام تلاش خود را به کار بست تا بیشترین تلاشش در آگاهی بخشی به زنان در این زمینه باشد تا زنان را با حقوق خود در زمینه خشونت و حقوق شهروندی شان آشنا و آگاه کند، زیرا او معتقد است که کسب آگاهی مهم ترین متغیر مداخله گر در کاهش خشونت رویاروی زنان است.  عالیه شکر بیگی حالا سال هاست که از خشونت علیه زنان می گوید، می نویسد و مصاحبه می کند، با وجود این، او نسبت به نسل زنان آینده امیدواری های فراوانی دارد، از حضور آنها در عرصه های آموزشی و عمومی خشنود است و حضور زنان را در میدان نویدی برای آینده بهتر می داند، اما در این میان او پیامی برای زنانی دارد که در جایگاه مدیریت های میانی و بعضا کلان قرار می گیرند، او جایگاه این زنان را فرصت تاریخی برای کمک به تربیت زنان در سطوح مدیریتی می داند و خطاب به آنها می گوید که نباید چنین زنانی به موقعیت خود به شکل انحصارگرایانه نگاه کنند، بلکه باید زنان دیگر را هم ببینند و شایسته سالار باشند و زنان را به میدان  فرا بخوانند. 

شیما قوشه: در ضرورت دفاع از زنان

سال هاست که نام او هم ردیف پرونده های زنان قرار می گیرد، حالا هم نام او گره خورده است به جنبش من هم در ایران. او وکیل شاکیان پرونده پسری موسوم به ک.الف است و در حمایت از زنانی برخاسته که سکوت خود را شکسته اند، پرده برافکنده اند و آنچه به زبان آورده اند که سال ها در سینه پنهان نگه داشته بودند. شیما قوشه، وکیل پایه یک دادگستری و فعال حقوق زنان است، از سال ۱۳۸۵ وکالت را شروع کرده و از سال ۱۳۹۲ به شکل تخصصی بر حوزه زنان متمرکز شده است. او حالا از ضرورت دفاع زنان از زنان می گوید، از اینکه گرچه طبق قوانین داخلی و اصول حقوق بشر، هر کسی حق استفاده از وکیل مستقل را برای اثبات حق خود در دادگاه دارد، اما هستند زنانی که از حقوق خود اطلاع ندارند و ممکن است عمر خود را با رنج و محنت به پایان ببرند اما همچنان از حقوق خود مطلع نشوند. اینجاست که به زعم قوشه، وکیلی که نگاه متفاوتی به مسائل زنان دارد و قانون را صرفا چند ماده نمی داند، هم می تواند در پرونده های خانواده به یاری زنان بیاید و هم در پرونده های کیفری در بحث تجاوز. قوشه می گوید که اگر یک وکیل هم به مسائل زنان با نگاه دگم و غیرمنعطف حقوقی نگاه کند، قطعا در همان ابتدای راه ممکن است هم خود ناامید شود و هم موکل مراجعه کننده را ناامید کند. اما تغییر نگاه و تلاش بیشتر برای جمع آوری ادله است که می تواند حقوق زنان را در این پرونده ها احیا کند. اما چگونه در اینجا زنان می توانند در دفاع از زنان برخیزند؟ شیما قوشه از تجربه های خودش مثال می آورد، از اینکه در پرونده های کیفری، اصل را بر صحت روایت زنان از تجاوز می گذارد، اگر درصدی هم در صحت روایت تردید داشته باشد و احتمال پرونده سازی برود، با چند پرسش از صحت مساله مطلع می شود، او روایت را می پذیرد و تلاش می کند که بی طرف و بدون قضاوت به این زنان کمک کند تا به حق خود برسند. اما در این راه دشواری ها کم نیستند، او از آخرین پرونده ای مثال می آورد که ساعتی پیش از گفت وگویش آن را پذیرفته است، در این پرونده پزشک مسوول که خود زن هم بوده است، هنگام معاینه قربانی یک تجاوز، بارها دختر مورد تعرض را گناهکار جلوه داده است، او را متهم کرده و همان گزاره های کلیشه ای همیشه پای یک زن در میان است و تقصیر، تقصیر زنان است را بر زبان برده است. نگاه این زن به قربانی می تواند در گواهی صادر شده موثر باشد، گرچه قانون و اخلاق از او بی طرفی می خواهند، اما برخی تعصبات فرهنگی و سنتی هنوز در ذهن افراد جای دارند، این تفکرات حتی می توانند زنان را از دفاع از همنوعان خود بازدارند. راه حل قوشه تلاش بیشتر و گفت وگوست: پرونده دیگری داشتم که در آن پدری به دختر خود تجاوز کرده بود، ما می دانستیم که حکم زنای با محارم اعدام است، ما اخلاقا مخالف اعدام آن پدر بودیم و همزمان می خواستیم که حاشیه امنی را برای این دختر و خواهرکوچک ترش که مورد اذیت و آزار جنسی پدر قرار گرفته بود فراهم کنیم، ما می خواستیم که این دختران در امنیت باشند و پدر به آنها نزدیک نشود. به موازات این پرونده، قوشه وکیل مادر این دختران شد تا طلاق این زن را از همسرش بگیرد، عسر و حرج دلیلی طلاق این زن بود اما راضی کردن قاضی به صدور حکم طلاق کار چندان ساده ای نبود. قاضی با اطلاع از بلای نازل شده از سوی پدر، در وهله اول زن را محکوم به ترک فرزندان در کنار پدر کرد. نوک پیکان قصور در وهله نخست به سوی زنی نشانه رفته بود که به همسرش اعتماد داشت. توضیحات بعدی وکیل او بود که قاضی را قانع کرد، اینکه چطور یک زن می تواند به پدر فرزندانش اعتماد نکند و نسبت به تنها گذاشتن دختران در کنار پدر تردید داشته باشد، توضیحات نه تنها قاضی را قانع کرد و به صدور حکم طلاق منجر شد که ضربه ای هم به پیش فرض های او و همیشه مقصر پنداشتن زنان زد و راهی را برای انصاف باز گذاشت. این جایی است که خستگی از تن وکیلی در می رود که زیر چتر قوانین نابرابر به تمام دست اندازها چنگ می زند تا موکل او به حق خود برسد.

منیژه محمدی: داستان دو طلاق

سال هاست که وکالت می کند، عضو کانون وکلای مرکز است و نسبت به حقوق کودکان و زنان همزمان چشم نگران است. نام منیژه محمدی با پرونده قتل کودکان پاکدشت به دست محمد بسیجه معروف به بیجه در سال ۱۳۸۳ گره خورده است. او اما حدود ۲۰ سال است که در حوزه کودکان و زنان فعالیت می کند، با نگاه تبعیض آمیز جامعه سنتی به حقوق زنان و انکار ارزش های والای زنان و تبعیض جنسیتی مخالف است و همیشه سعی بر آن داشته است تا به جای خاموشی، چراغ خود بیفروزد و در اعتلای جایگاه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی زنان کوشا و فعال باشد. می گوید که هرچند حقوق زنان در کشور ما سال هاست که مورد توجه همگان قرار گرفته است، اما مجموعه ای از رسوم و آداب و اخلاقیات سنتی حاکم بر جامعه سبب آن شده که زنان از شمول اصل های بیستم و بیست و یکم قانون اساسی خارج شوند، اصل هایی که هم به حمایت قانونی از زنان اشاره دارند و هم معطوف به رعایت حقوق زنان در جملگی موارد اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و قضایی هستند. او می گوید که همیشه مبارزات مسالمت آمیز زنان ایرانی برای رفع تبعیض و برابری حقوق با مردان قابل تقدیر و شجاعانه و موثر بوده است اما عده دیگری هم در این میان هستند که به لحاظ عدم شناخت کامل از حقوق شان در مقابل تضییع حقوق شهروندی انفعال پیشه می کنند و باوری به کسب حقوق برابر ندارند. چاره او برای این امر فرهنگ سازی است و حمایت از چارچوب ها و زنانی است که چون کوه ایستاده اند و برای کسب حقوق خود تلاش می کنند. منیژه محمدی برای بیان دغدغه ها و تلاش هایش دو خاطره از پرونده هایش را تعریف می کند. خاطره نخست متوجه زنی است ۲۴ ساله، آرام و خجالتی و اهل مشهد که در فضای مجازی دل به مردی داد که ۲۶ سال از خود بزرگ تر بود. نام او محمود بود، مردی که خود را از خانواده ای با پیشه تجارت معرفی کرد و چه شب های بسیاری را پشت صفحه کامپیوتر به چت با این دختر نگذراند تا اینکه وعده ازدواج داد، از تهران به مشهد رفت و به رغم مخالفت های خانواده دختر، او را به عقد خود درآورد. دختر اما صدای خانواده را نشنید، به تهران رفت و تنها چند روز پس از زندگی مشترک با محمود از رفتارهای ناسالم او آگاه شد، تحقیر شد و مورد خشونت قرار گرفت تا اینکه چهار ماه بعد، با جنین سه ماهه ای در شکم به مشهد بازگشت. تنها چند روز پس از بازگشت دختر به خانه پدری، محمود سر رسید تا او را به تهران بازگرداند، در خیابان خلوتی او را به اجبار به سمتی کشاند و تا مخالفت زن را دید، شروع به ضرب و شتم دختر کرد، دختر اما برای در امان ماندن از ضرب و شتم به سمت خانه پدری دوید که ناگهان به شدت به زمین خورد و دردی عجیب در شکم برای او باقی ماند، دردی که چند روز بعد از نتیجه اش در پزشکی قانونی مطلع شد: مرگ جنین و خطر حمل آن برای مادر. جنین در پزشکی قانونی سقط و محمود مطلع شد دوران نقاهت را می گذراند که خبردار شد به اتهام قتل عمد به دادگاه فراخوانده شده است. از او بازجویی شد و چون در خیابان شاهدی بر شتم و ضربش نداشت نتوانست اثبات کند که مرگ جنین به دلیل حمله همسرش صورت گرفته است. کسی بازجویی های او را باور نداشت و نهایت امر توانست با وثیقه از بازداشت خارج شود. مستاصل و سرگردان به دنبال اثبات بی گناهی اش بود و در این میان محمود به او پیشنهاد کرد که اگر از تمام مزایای مالی ازدواج بگذرد و هیچ حق و حقوقی نخواهد، می تواند شکایت خود را پس بگیرد. با تلاش بسیار فراوان وکیل این دختر، با هزار بار مراجعه به تمام مراجع ممکن، تلفن اطلاع دختر جوان به محمود مبتنی بر انصراف از گرفتن مهریه شنود شد، در آن مکالمه دردآور دختر اطلاع داد که از تمام حق و حقوق خود می گذرد اما محمود را به خاطر اتهام واهی قتل عمد نمی بخشد، محمود در پاسخ با خنده گفته بود که چاره ای جز این نداشته است و نمی توانسته که او را دست خالی طلاق بدهد، او در واکنش به شنیدن صدای گریه های دختر گفته بود که گریه نکن همه چیز تمام می شود و من شکایتم را پس می گیرم. چاره ای نداشتم برای طلاق دادنت. بعد از طلاق فراموش می کنی. با فرا خواندن محمود به بازجویی، محمود دیگر توان انکار دخالت خود را در مرگ جنین نداشت، منع تعقیب زن هم دوبار صادر شد، یک بار در دادگاه بدوی و بار دوم با شکایت مجدد محمود و این بار در دادگاه تجدیدنظر. این دختر با تقاضای اعاده حیثیت توانست طلاق خود را هم بگیرد و ازدواجی را که از فضای مجازی آغاز کرده بود، در خیابان خاتمه بخشد. 

طلاق دوم اما طلاق زنی ۳۲ ساله است، او زمانی به منیژه محمدی معرفی شد که همسرش در زندان به سر می برد. می گفت که در ۱۹ سالگی ازدواج کرده است، دو دختر ۸ و ۱۰ ساله دارد که تحت سرپرستی پدربزرگ شان هستند؛پدربزرگی که خود هم مانند پسر بارها به جرم موادفروشی دستگیر شده است. همسر این زن هم پیش از آن بارها به جرم موادفروشی موقتا دستگیر اما آزاد شده بود، اما زمان مراجعه او به منیژه محمدی، یک سالی می شد که همسرش به اتهام درگیری مسلحانه دستگیر و ممنوع الملاقات شده بود. او می گفت که خانواده همسرش خلافکار هستند، سابقه کیفری دارند و بچه ها را هم نگه داشته اند و اجازه حضور مادر را نمی دهند، این زن طلاق می خواست تا بتواند کودکانش را به محیطی امن ببرد، به شمال، جایی که دیگر خبری از شیره و سرنگ و جنایت نیاید. با درخواست طلاق جلسه نخست دادگاه تشکیل شد، در دادگاه جای پدر خانه خالی بود، او در دادگاه بدوی مفسد فی الارض شناخته شده بود و به دلیل بیم فرار او، اجازه خروج از بازداشت و حضور او را در دادگاه خانواده ندادند. رای هنوز قطعی نبود و قاضی گفت که رد دعوی صادر می کند و موکل می تواند زمانی به دادگاه مراجعه کند که رای قطعی همسرش صادر شده باشد. گریه ها و التماس های زن برای گرفتن طلاق و نجات فرزندانش بی نتیجه بود، قاضی به او گفته بود: برای رضای شما نمی توانم باعث نارضایتی خداوند شوم و در آن دنیا زوج یقه مرا بگیرد که چرا زنم را بدون دلیل موجه بر من حرام کردی. منیژه محمدی هم در این میان در نهایت استیصال از دادگاه تقاضا کرد تا جلسه رسیدگی تجدید شود تا بتواند از دادستانی تقاضا کند تا همسر موکلش با مراقبت های خاص در دادگاه حاضر شود، تمام رفت و آمدهای مکرر به دفتر مجتمع، شرح وضعیت و صحبت از خردسالانی که نزد پدربزرگ خلافکار نگهداری می شدند، کفایت نکرد و نهایتا چند جلسه مشاوره و داوری برگزار و نهایتا حکم طلاق صادر شد، اما پس از مرگ همسر در زندان، مرد با شنیدن تایید حکم اعدامش در دیوان عالی کشور در زندان سکته کرده بود. همین امر باعث شد که زن عده وفات همسر را بگذراند و نهایتا مرگ همسر او را از تباهی برهاند، نه حمایت دادگاه. این نکته قابل تعمقی است که منیژه محمدی در انتها به آن اشاره  می کند.  اعتماد