مثالي تاریخی از پاکدستی مقامات

تکوین حکومت در فرانسه قرن سیزدهم

روبر فاتیه . ترجمه و معرفی: خسرو آقایی

پیشگفتار
در بخشی از کتاب «پادشاهان سلسله کاپتی در فرانسه» با عنوان فرعی «سلطنت و ملت: ۹۸۷- ۱۳۲۸»، روبر فاتیه* این پرسش را پیش می‌کشد که چطور در قرن سیزدهم میلادی و متعاقب ایجاد یک مقام سلطنتی جدید، یعنی بِئی‌ها (Bailli)، جماعتی از مقامات به وجود آمده‌اند که از خود شاه سلطنت‌طلب‌تر شدند، چنانکه انگار نفع سلطنت را بر نفع شخصی مقدم می‌داشتند؛ و نویسنده در همین ارتباط به این موضوع می‌پردازد که رشوه‌گیری و فساد مالی چندان در میان آنها باب نبود. شرحی که فاتیه ارائه می‌دهد یک روایت تاریخی-اجتماعی است. نزدیک به سه قرن دوران سلسله کاپتی را می‌توان برهه‌ای از تاریخ دانست که در آن چیزی که می‌توان حکومت فرانسه نامید به وجود می‌آید و فاتیه، این شکل‌گیری را در بستر تغییرات کلان اجتماعی و اقشار و طبقات مختلف جمعیت، شکل و کارکرد دستگاه حکومت، و جنگ‌ها و دستگاه مذهب و دانشگاه روایت می‌کند.
پاکدستی مقامات بِئی هم در همین زمینه توضیح داده می‌شود. ایرادی که گاه در مقابل برخی از این گونه روایت‌ها اقامه می‌شود این است که با حواله‌دادن پدیده‌ها به بنیان‌شان در نظام اجتماعی و سیر تاریخی، رنگی از ضرورت به آنها می‌زنند و گویا از جایی بیرون از ستیزه‌ها نظاره‌گر آنها هستند و انگار مصداقی می‌شوند از آن حکمت قدیمی که «همه را فهمیدن، همه را بخشیدن است». صرف‌نظر از اینکه آیا روایت فاتیه هم چنین اندیشه‌ یا احساسی را منتقل می‌کند یا نه، کاملا جای سؤال دارد که در این زمانه و جغرافیا که فساد مالی مقامات غوغا می‌کند چه کاری است که درباره پاکدستی مقامات حکومتی فرانسه قرن سیزدهم بخوانیم؟ و اصلا زمانه ما کجا و زمانه آنها کجا؟ یک دلیل عمده‌اش می‌تواند این باشد كه بسیاری از آنچه جسته گریخته درباره سلامت و فساد مالی در جاهای مختلف می‌شنویم و می‌خوانیم کلی‌گویانه و کسل‌کننده‌اند (و اگر قرار است چیزی آموزنده باشد بهتر است این‌گونه نباشد). در مقابل می‌توان این انتقاد را وارد کرد که اگر آنها کسل‌کننده‌اند،‌ هیجانی که پرداختن به فرانسه قرن سیزدهم به همراه دارد صرفا احساسی اگزوتیک است، شعف و حال ناشی از پرسه‌زدن در چشم‌اندازهای اروپای قرون وسطی. بحث در این خصوص نیازمند تحقیق و گمانه‌زنی است.
اما برای مترجم این متن، آنچه به طور ناخودآگاه یا آگاهانه اسباب جذابیت آن است، امکان بازنمایی یک پدیده در شکل یک روایت جمع‌و‌جور تاریخی-اجتماعی است. بخشی از آن احساس اگزوتیک ادعایی را می‌توان به سادگی‌ای نسبت داد که به نظر می‌رسد در جهان مدرن دست‌نیافتنی است. خواست یک روایت جمع‌و‌جور ممکن است یک نوستالژی باشد. اما در عین حال می‌تواند ابزاری برای گسترش‌دادن عرصه تخیل سیاسی باشد. پی‌بردن به ضرورت‌های تاریخی در خیلی مواقع ناامیدکننده است، ولی از طرف دیگر همیشه مفید است که درباره اینکه این یا آن پدیده از کجا آب می‌خورد بیشتر و دقیق‌تر بدانیم، و مهم‌تر اینکه شیوه‌های استدلال متناظر با این رویکرد، رواج بیشتری بیابند. نوشته‌هایی نظیر روایت روبر فاتیه، علیرغم تمام نواقص و ساده‌سازی‌ها، و گمراه‌کنندگی احتمالی‌شان، بهتر هستند تا اینکه صرفا کلی‌گویی‌هایی درباره دموکراسی داشته باشیم، یا دسته‌بندی‌هایی از بد و خوب که در مواقعی خودشان را به صورت دسته‌بندی‌هایی از بد و بدتر بروز می‌دهند. از طرفی جالب است که می‌توان مصداق‌های برخی از مفاهیم محوری پیر بوردیو را به وضوح در روایت فاتیه یافت (بحث انواع سرمایه‌ها و تبدیل سرمایه‌ها) و از طرف دیگر این هم جالب است که اسلایدهای اینستاگرامی قالب مناسبی برای بازگویی خلاصه‌‌ای از این روایت هستند.
پیش از آغاز به خواندن ترجمه این بخش از کتاب که درباره بِئی‌ها است یک آشنایی کلی با برخی خصوصیات پادشاهی کاپتی‌ها در آن دوران ضروری می‌نماید. نخست آنکه از میان کل قلمرو پادشاهی، شاه فقط در آن زمین‌هایی که، به عنوان یک ارباب فئودال، به وی تعلق دارند، یعنی در اراضی سلطنتی، امکان مداخله مستقیم دارد. زمین‌های متعلق به اراضی سلطنتی، به قطعاتی تقسیم شده و به صورت مقاطعه (و مزایده) در اختیار کسانی با عنوان پِرِوو (prévôt) قرار می‌گرفته‌اند تا هر طور که مایلند از ثمرات آن ثروت‌اندوزی کنند. در خارج از اراضی سلطنتی، تصمیمات شاه فقط با پشتیبانی نظامی بارون‌ها (اربابان بزرگ نواحی دیگر) و با شرکت‌دادن آنها در تصمیمات امکان‌پذیر بود و این بارون‌ها در مقابل همکاری‌شان از هدایای مالی یا کمک نظامی شاه در مواقع بحرانی برخوردار می‌شدند. دستگاه اداری پادشاهی،‌ در آغاز سلسله کاپتی، مجموعه کوچکی را شامل می‌شد – که به زحمت می‌شد بر آن نام دستگاه اداری نهاد- و از آن میان تنها سرمباشر و صدراعظم اهمیت واقعی داشتند. مناصب مختلف، مادام‌العمر بودند و معمولا در هر منصب، افرادی متعلق به یک یا چند خانواده مشخص توسط شاه گمارده می‌شدند. مناصب موروثی نبودند اما با توجه به این خصوصیات، شاه همواره این تهدید را احساس می‌کرد که مهم‌ترین مناصب به دست یک خاندان افتاده و شاه عملا به مقامی تشریفاتی تبدیل شود (اتفاقی که چند قرن پیش در پادشاهی سلسله مرووَنژی رخ داده بود). مضاف بر اینها، کسانی هم تحت عنوان پالاتینی (palatine) - عمدتا از دوستان و خانواده شاه- بودند و شاه زمانی که در استفاده از صاحب‌منصبان عالی‌رتبه تردید داشت، کارهای موقتی را به صورت مأموریت‌هایی به این افراد می‌سپرد. در اواخر سده سیزدهم و دوران پادشاهی فیلیپ آگوستوس، مقام حکومتی جدیدی تحت عنوان بِئی ایجاد شد که از پادشاهی آنگلو-نورمن اقتباس شده بود. بِئی‌ها نمایندگان مستقیم پادشاه بودند که بر نواحی مختلفی از قلمرو پادشاهی نظارت می‌کردند. آنها برخلاف پِرِووها رابطه مقاطعه‌کاری با پادشاه نداشتند و برخلاف مقاماتی چون سرمباشر و صدراعظم، متکی به سابقه خدمت خاندان خود نبودند و توافق‌های نانوشته‌ای با شاه نداشتند، و برخلاف پالاتینی‌ها کارشان جنبه مأموریتی نداشت؛ عزل و نصب آنها آسان‌تر بود و از شاه مقرری می‌گرفتند. و اینک ادامه ماجرا.
گزیده‌ای از کتاب
یک خصوصیت بدیع دیگر تاریخ اداری در فرانسه سده سیزدهم، نگرشی بود که در میان صاحب‌منصبان سلطنتی پا گرفت. در سده‌های قبل‌تر، دستگاه اداری سلطنتی را صرفا یک منبع سودآوری می‌دانستند. حتی صاحب‌منصب متعهدی چون سوژه (Suger)، راهب اعظم دیر سان-دنی، نیز بیشتر دل‌مشغول رفاه دیر بود تا خیر و صلاح پادشاهی؛ و اغلب مقامات اداری سلطنتی برای نفع شخصی به خدمت شاه در می‌آمدند. همین که یک پِرِوو مبلغ مقاطعه خود را به شاه می‌پرداخت، دیگر دغدغه عمده‌اش این بود که این هزینه را جبران کند و از این سهمی که از اراضی سلطنتی نصیبش شده بود بیشترین سود ممکن را بیرون بکشد، حتی اگر این کار به قیمت ویرانی آن زمین تمام شود. صاحب‌منصبان عالی‌مقام حکومت نیز سخت تلاش می‌کردند تا مناصبشان را سودآور و موروثی کرده و اقتداری که به وکالت از شاه داشتند را مادام‌العمر کنند.
صاحب‌منصبان سلطنتی هم البته آدم بودند، و این نوع کسب ثروت هیچ‌گاه از میان نرفت اما به تدریج نادرتر شد و در سده‌های سیزدهم و چهاردهم اغلب این اشخاص وظایف‌شان را با روحیه‌ای متفاوت از پیش به انجام می‌رساندند و برای منافع و حقوق سلطنتی که برای خود آنها هیچ نفع شخصی آشکاری در بر نداشت شور و حرارتی چشمگیر از خود نشان می‌دادند. آنها نه فقط بر آنچه سهم و طلب شاه بود بلکه بر هر آنچه فکر می‌کردند به نفع وی باشد مدعی می‌شدند، حتی در مواقعی که حق شاه بر آن چیز به هیچ وجه روشن و آشکار نبود. آنها اغلب از دستورالعمل‌های شاه فراتر می‌رفتند و گاه اگر می‌دیدند که منویات شاه در تقابل با منافع حقیقی سلطنت است- مثلا درخصوص واگذاری زمین‌های سلطنتی- آنها را زیر پا می‌گذاشتند.
خدمتگزاران سلطنتی از خود شاه هم سلطنت‌طلب‌تر شده بودند و این تغییر، اهمیتی ژرف داشت. مورخان اغلب به این موضوع اشاره کرده‌اند ولی به جد از خود نپرسیده‌اند که چه چیز باعث آن شد یا چرا این مردان باید مشتاق آن باشند که خود را وقف خدمتگزاری به او کنند و مفتخر هم باشند به اینکه اجازه این کار را یافته‌اند. اینگونه هم نبود که شاهان کاپتی مقرری سخاوتمندانه‌ای نثار صاحب‌منصبانشان کنند. پرداختی آنها به پول امروز مبلغ متوسطی بود. در سال ۱۲۶۹، بِئیِ وِرماندوا ۷۳۹ لیور دریافت می‌کرد، در سال ۱۲۸۵ کمی بیش از 500 لیور، ۲۹۲ لیور در سال ۱۳۰۵، ۵۰۰ لیور در سال ۱۳۲۳ (هرچند این درست پس از آن بود که منصب گیرنده نیز به منصب بِئی او اضافه شد)، و ۲۹۲ لیور در آغاز فرمانروایی نخستین شاه خاندان وَلوا (valois)، فیلیپ ششم، در سال ۱۳۲۸. البته بِئی ممکن بود هدیه‌هایی نیز دریافت کند، یا چنانکه در آن زمان می‌گفتند، کورتوازی (courtoisie)؛ اما فرمان سال 1256، میزان این کورتوازی‌ها را به 25 یا 26 لیور در سال محدود می‌کرد و قید شده بود که این هدایا نمی‌بایست شامل طلا یا نقره باشند و فقط می‌تواند گوشت، میوه یا شراب باشد. از فیلیپ دو بومنوا، که بِئی فیلیپ سوم و فیلیپ چهارم بود، نقل شده است «فقط یک صاحب‌منصب فوق‌العاده بی‌انصاف حاضر است در ازای هدایایی در این حد و اندازه حقوق کسی را زیر پا بگذارد».
از مقرری‌های برخی از صاحب‌منصبان محلیِ مهم‌تر می‌توان به حدود دریافتی‌های زیردستان آنها پی برد. به عالی‌مقامان دستگاه دولتی مرکزی نیز چندان بیش از اینها نمی‌دادند. در سال 1299، پیر فلوت به عنوان مهردار 500 لیور دریافت کرد. برخی پرداخت‌های غیرنقدی نظیر لباس، غذا و سوخت نیز به مقرری‌های آنها اضافه می‌شد. اما اینها خرده‌انعام محسوب می‌شد. پیشینه سنت پرداخت مقرری‌های کمتر از اندازه به صاحب‌منصبان فرانسوی، به سرآغازهای تاریخ اداری پادشاهی برمی‌گردد. و آدم به ناچار به این فکر می‌افتد که نکند مقرری‌های نقدی و جنسی فقط کسری از منافعی بوده که مجریان دستگاه اداری سلطنتی از مناصب خود استخراج می‌کرده‌اند. لرد سندویچ، زمانی به سمیول پیپس گفته بود که آدم نه با مقرری‌ای که دریافت می‌کند بلکه با فرصت‌هایی که منصبش برای پول‌درآوردن در اختیارش می‌گذارد ثروتمند می‌شود. اما از شواهدی که در اختیار مأموران تجسس سلطنتی قرار داده شده است – مأمورینی که برای رسیدگی به شکایات اتباع شاه به ولایات اعزام می‌شدند – به زحمت چنین بر می‌آید که این اظهارنظر به فرانسه دوران پادشاهان متأخر سلسله کاپتی اطلاق‌پذیر باشد. از اسنادی که از این تجسس‌ها بر جا مانده است این‌طور برداشت می‌شود که شکایت‌ها بیش از آنکه متوجه رشوه‌خواری بوده باشد، از بابت تعدی‌ها و زورگیری‌ها بوده است. اما زورگیری‌ها به خاطر خزانه شاه انجام می‌گرفت و نه برای پرکردن جیب صاحب‌منصبانش. زمانی که اتهام فساد مالی مطرح می‌شد، نحوه بیان اتهام چنان مبهم بود که بیشتر باید احتمال داد بیانی از آن باور قدیمی بچه‌گانه بوده باشد که «هر کس قیمتی دارد». مورخ همچنین باید برای غرض‌ورزی آنهایی که قصد رشوه‌دادن به صاحب‌منصبی را داشته‌اند و ناکام مانده‌اند هم جایی باز کند. بعید نیست اگر این قبیل افراد با خود چنین فکر کرده باشند و به زبان هم آورده باشند که اگر مبلغ بیشتری پیشنهاد کرده بودند موفق می‌شدند. آنها هر چه را هم که باور می‌کردند قطعا باور نمی‌کردند که صاحب‌منصب آدم درستکاری بوده باشد. برخی از اتهاماتی که مطرح می‌شد بدون شک موجه بود اما وجود موارد منفرد فساد مالی دلیل خوبی برای تعمیم این موضوع نیست.
از این رو جذابیت خدمت در دستگاه اداری سلطنتی را به زحمت می‌توان صرفا به حساب امیدواری افراد برای کسب منافع مادی گذاشت. یکی از برجسته‌ترین صاحب‌منصبان سلطنتی، فیلیپ دو بومنوا، فهرست معروفی از فضایل یک بِئی خوب تهیه دیده بود. انصافا بومنوا همیشه هم به آن فضائلی که موعظه می‌کرد عمل نمی‌کرد. با این حال تصوری والا و بی‌غرضانه از منصب خود داشت، هرچند خود همیشه هم در حد و اندازه این تصور ظاهر نمی‌شد.
نگرش صاحب‌منصبان سلطنتی را شاید بتوان به خوبی با اقشار اجتماعی‌ای که عمدتا از آن به خدمت گرفته می‌شدند توضیح داد. مورخان فقط با مهم‌ترین بِئی‌ها آشنایند که آنها هم به طور کلی از اشرافیت دون‌پایه، شوالیه‌ها، شهرنشین‌ها، یا منشی‌های دون‌پایه بودند. آنها بی‌چیز و شکارچی ثروت نبودند، مال و منالی داشتند، و جذب‌شدنشان به خدمت سلطنتی صرفا به خاطر فرصت‌هایی که برای پول‌درآوردن در اختیارشان می‌گذاشت نبود. از سوی دیگر، پیش از آنکه به کسوت مقامات سلطنتی درآیند هیچ‌گاه طعم قدرت را نچشیده بودند. آنها از گروه‌های اجتماعی‌ای می‌آمدند که جز به عنوان زیردستان صاحب‌اقتداری بالاتر، به فرمان‌دادن عادت نداشتند، و به خودی خود هم کاری برای تغییر این وضعیت از دستشان بر نمی‌آمد. یک شوالیه بخت اندکی داشت که اربابی بزرگ شود؛ و یک شهرنشین، اگر لطف سلطنتی در کار نبود، نمی‌توانست شوالیه شود و برای یک منشی یا دفتردار فوق‌العاده دشوار بود که در جرگه مقامات بلندمرتبه‌تر کلیسا درآید، بگذریم از پوشیدن ردای اسقفی یا کلاه کاردینالی. اما شاه می‌توانست کسی را به ورای مرتبه نخستین‌اش ارتقاء‌ دهد، مقرری‌ای برایش در نظر بگیرد، یا تیولی به او دهد.
مطمئنا مقامات موفق از چنین پاداش‌های سلطنتی‌ای نصیب می‌بردند. حتی وقتی این پاداش‌ها مقتصدانه توزیع می‌شد، فریبندگی مقاومت‌ناپذیر قدرت این گروه‌های اجتماعی را به خدمت سلطنتی برمی‌انگیخت. همه صاحب‌منصبان سلطنتی، از مشاور در پارلمان یا دیوان محاسبات (Chambre des comptes) گرفته، ‌تا بِئی و سرمباشر، تا سارجنت (serjeant) ساده‌ای که عصاچه سلطنتی را حمل می‌کرد، نماینده بزرگ‌ترین قدرت در پادشاهی بودند و هریک در حوزه خود اقتداری فوق دیگران داشتند. کاپتی‌ها در حفظ حیثیت صاحب‌منصبان خود مصمم بودند. به ندرت پیش می‌آمد که شاهی از حمایت از اقدامات یک صاحب‌منصب امتناع کند، و حتی وقتی چنین می‌کرد، خطری متوجه شغل آن شخص نمی‌شد. در مقابل، کوچک‌ترین توهینی به مستخدمان، جرمی تلقی می‌شد که مستوجب شدیدترین مجازات‌ها بود. یک بار یکی از راهبان سان-والری، بی هیچ نیت سوئی، دست بر شانه‌های بِئی آمیِن فشرد که برای بازدید از دِیر او به آنجا آمده بود. نتیجه آنکه راهب به خاطر این کارش ۵۰۰ لیور جریمه شد. این مجازات شاید افراطی، مصداقی بود واضح – هرچند هم استثنائی – از عزم شاه برای اطمینان از اینکه احترام صاحب‌منصبانش حفظ می‌شود.
خلاصه آنکه خدمت در دستگاه اداری سلطنتی فرانسویان طبقات متوسط را به خود جذب می‌کرد چرا که راهی به سوی ثروت، و مقام و مرتبه اجتماعی به رویشان باز می‌کرد، وکالت قدرت سلطنتی را به آنها می‌داد، و از آنها در مقابل بداقبالی‌ها تقریبا به طور کامل محافظت می‌کرد. تعجبی ندارد که این افراد، وفاداران سفت و سخت پادشاهی‌ای شدند که آنها را در چنین موقعیت مطلوبی قرار داده بود، و تعجبی ندارد که نخستین غیرتمندان کیش جدید سلطنت شدند، کیش سلطنتی که چنان نقش حیاتی‌ای در شکل‌دادن به آینده حکومت ایفاء کرد.
* روبر فاتیه (۱۸۸۵-۱۹۶۶)، مورخ فرانسوی و متخصص تاریخ فرانسه در قرون وسطی بود. کتاب او با عنوان Les Capétiens et la France که ترجمه بخشی از آن در مطلب حاضر ارائه شده است در سال ۱۹۴۲ منتشر شد. فاتیه همچنین یکی از مؤلفان مجموعه بزرگ «تاریخ نهادهای فرانسوی قرون وسطایی» است.شرق

متفکری که ویلیام گادوین* نامیدنش

فرشید یاسائی

مقدمه : ویلیام گادوین در سال 1756 در کمبریج شایر انگلستان متولد و در 80 سالگی ( 1836 ) بدرود حیات گفت. جوانی را با دوره کوتاه کشیشی بسر آورد و در 26 سالگی این شغل را ترک کرد. طبیعتش وی را از پشت میز نشینی برحذر داشت  و به تحقیق و تتبع در فلسفه و ادبیات پرداخت تا جائی که به نویسنده ای بزرگ و فیلسوفی سیاسی -اجتماعی زمان خویش در آمد. گادوین با بزرگان علم اقتصاد دیوید ریکاردو ، آدام اسمیت ، ربرت اون…  (از بنیانگذاران سوسیالیسم) هم عصر بود. ربرت مالتوس* ( …گفته شد زمینه فلسفی نظریه جمعیت مالتوس به عقاید گادوین مربوط می شود). با نظریه گادوین مبنی بر ایجاد جامعه ای فارغ از دولت مخالف بود. گادوین در مورد سوسیالیسم روبرت اون* و آدام اسمیت* که بیشتر جنبه اقتصادی داشت نیز مخالف و به سوسیالیسم اخلاقی و ضد اقتدار بیشتر نظر داشت. در سال 1797 مجموعه ای تحت عنوان  جوینده* از وی بیادگار مانده که نویسنده بخشی از آنرا « تحقیق در خست و تبذیر . خساست و ولخرجی *» نامید. این رساله گامی بود برای معروف ترین اثر تاثیر گذار در قرن خویش بنام : « تحقیق در باره عدالت سیاسی و تاثیر آن در اخلاق و نیکبختی *» . به جرات میتوان گفت تدوین این رساله به یکی ازاصول اولیه معتقدات سوسیالیسم قرن هیجدهم بشمار آمد و نقش راهی برای متفکران بعد از خود و اکثر متفکران انقلاب فرانسه...بود. کتاب عدالت سیاسی گادوین  نخست در 1793 و چاپ دوم آن در 1795 منتشر شد. در همین کتاب بیان میدارد که از خرمن فکر و دانش متفکرانی چون جان لاک* ، دیوید هیوم *، دیوید هارتلی* ... خوشه چینی کرده است.  گادوین با تدوین این کتاب به یکی از بنیانگذاران سوسیال - هومانیسم  در آمد. تدوین این کتاب متفکران هم عصر خود و بعدی را که اقتدار پرست و  جامعه و تاریخ را طبقاتی فرض میکردند ؛ رنجاند. وی در سال 1796 با مری ولستون کرافت*  نویسنده فمینیست مدافع حقوق زنان ازدواج کرد.

آغاز : از خود میپرسیم چرا متفکری که از زمان خویش جلوتر است و نظریاتش دوقرن بعد از خودش دوباره مطرح میشود تا جائیکه وی را از آنارشیستهای سوسیالیست اولیه در تاریخ سیاسی ، منظور میدارند؛ در موردش سکوت شده است ؟ متفکری که پیشگام در دفاع ازحقوق زنان بود . عقاید وی موجب تحول و انقلاب بی نظیری در علم اقتصاد و مناسبات اقتصادی است که افراد و طبقات اجتماعی را به مسلک سوسیالیسم آشنا ساخت. شاید دلیلش اعتقاد راسخ به هومانیسم بود که وی را به این نتیجه رسانده بود : یکی از اختلافات مهم بشر با یکدیگر  نتیجه فقدان برابری حقوقی است. گادوین نظرات مابعد الطبیعی فیزیوکراتها را رد میکرد. وی اعتقاد داشت که توسعه و تکامل انسان ها حد و مرزی ندارد.سوسیالیسم وی را از آن جهت اخلاقی نامیدند چون  نخست : در مقابل حس سرکشی  و خود پسندی انسان ، حس نوع دوستی را با اهمیت تلقی میکرد. دوم : لزوم تغییرات کلی در اسلوب دیرین مالکیت و ثروت را برای همه آشکار ساخت.

کتاب مهمی که از وی بجای مانده است ، تحت عنوان « عدالت سیاسی ...» متضمن هشت فصل است که نخستین آن تشریح مصیبت و بدبختی های گوناگون بشری در جامعه سیاسی است...بنا بر عقیده وی جمیع مصائب و آلام انسان ها از طرز حکومت و سیاست دول است که در روابط انسان ها تاثیرات منفی گذاشته و حیات اجتماعی را با خطرات بسیاری روبرو میسازد.... ادامه میدهد که انسان ها اما قابلیت آن را دارند که این مصائب را رفع و توان آن را  نیز دارند که از بروز هرنوع بیماری های سیاسی و اجتماعی  جلوگیری کنند. در فصل دوم و سوم کتاب ، نگارنده در جستجوی قواعد و قوانین به ظاهرلایتغییر است که عدالت سیاسی را از چنبره آن ؛ خارج سازد. بدین منظور است که  خواستار نگرش برعقاید و اخلاق اعضا جامعه است . در فصل چهارم جهت درمان سیاسی – اجتماعی  و اقتصادی جامعه و راه تغییر کلی اخلاق و رفتار انسان ها را نشان میدهد. در فصول پنجم، ششم و هفتم اجرائی کردن عدالت در اسلوب جامعه و اداره امور مملکت ، توسعه فکری و تمدن معنوی و حقوقی در جامعه می پردازد. در فصل آخربه اقتصاد پرداخته و اصل مالکیت را مورد انتقاد قرار داده است. ناگفته نماند گادوین مانند متفکران معاصر خویش برهان قیاس* را وسیله کشف واقعیت میداند و از استقراء * مطلقا دوری می کند. اینکه امروزه علمای اقتصاد مطالعات اقتصادی را مستلزم بکار گیری از هر دو  برهان قیاس و استقرارء میدانند. موردی است که دویست سال بعد از گادوین انجام میشود و جای تعجب نیست. اتفاقا گادوین در همان زمان مطالعات اقتصادی خود را مطلق فرض نکرده و به کمبود های نظریات اقتصادی خویش واقف بوده است!

وی اعتقاد داشت تعقل در امور جهان نشان میدهد که عدالت و برابری حقوقی در کلیه شئونات اجتماعی باید بسط یابد.گادوین بخوبی میدانست و تجربه کرده بود که وقایع اتفاقیه در جوامع گوناگون نتایج منفی از خود بیادگار گذاشته و انسان ها را با خطر انحطاط روبرو ساخته و این انحطاط همواره مانع پیشرفت و ترقی بشر بوده است. می اندیشید : " هیچ رسم و قاعده ای فقط بدین سبب که در گذشته مورد قبول بوده ، اگر با عدالت تطبیق نکند ، مشروعیتی ندارد و باید از میان افراد جامعه برافکنده شود" . گادوین عکس نظریه آدام اسمیت که هدفی جز ایجاد و استقرار آزادی اقتصادی نداشت بدین منظور دولت را در مداخله اقتصادی برحذر میداشت. لذا با هرگونه ارشاد و راهنمائی مسئولین دولتی مخالف بود و دخالت هیئت حاکمه در سرمایه ها و مالکیت مردم مخالفت میکرد. گادوین  اما از این حد نیز تجاوز کرد و تحقیقات خود را از جائی آغاز کرد که فیزیوکرات* ها و آدام اسمیت توقف کرده بودند.

آدام اسمیت در کتاب معروف خود « تحقیق در ماهیت و علل ثروت ملل » معنی عدالت را عدم مداخله دولت  در کارهای مردم میدانست. عقیده گادوین در مورد عدالت  اما تنها احتراز از ارتکاب اعمال بد نیست . کسانی که به دیگران آسیب نمی رسانند یا در امور اجتماعی مداخله نمی کنند نمیتوان  آنان  را به صفت " عادل " توصیف کرد. عدالت مفهوم مثبتی نیز دارد و آن سودمندی به نفع اعضا و جامعه است که وجود دولت مانع از گسترش آن میباشد. وی معتقد بود هر عملی که بتواند فردی را به سوی سرمنزل سعادت برساند و حداکثر رفاه و آسایش جامعه را تامین کند؛ عادلانه است. برای وی اختیار ، رفاه ، نوع دوستی در  طبیعت انسان و لازمه جامعه میباشد. گادوین اعتقاد داشت اگر کمک و احترام متقایل به همنوعان از قوه به فعل درنیاید،  جامعه حقیقی نخواهیم داشت و تنها در مورد عدالت یاوه گوئی کرده ایم.

مینویسد: " تاکنون هیچ عاملی در تنزل فضیلت و کاهش قدرت نوع انسان به اندازه این فکر موثر نبوده که چون ما حقی داریم - چنانکه برخی گفته اند – پس می توانیم با آن هرچه میخواهیم بکنیم! در حقیقت هیچ چیز به ما تعلق ندارد و جمله هنرهای ما نیز باید به نفع جامعه بکار برده شود". وی تقریبا از نخستین متفکرانی بود که  مشخصا وجود قوه مجریه را برای تنظیم جامعه نادرست میدانست. انسان ها را به تعاون ، همکاری و احترام متقابل دعوت میکرد تا قادر باشند در جامعه ای بدون دولت با رعایت آزادی و احترام بیکدیگر و رعایت حقوق دیگران ، آزادنه زندگی کنند. لزوم اعمال زور برای آنانی که به وظایف انسانی خود رفتار نمی کنند؛ فقط و فقط زاده اشتباهات عده معدودی است .

بارها تاکید میکرد که " جامعه " و " دولت " در موضوع متفاوتند و مبداء پیدایش آنان مختلف است....ادامه میداد که جامعه را احتیاجات بشری بوجود می آورد. تاسیس دولت (جمله معروف :  " دولت تنها زنان و مردان بیکاره پرورش می‌دهد" از گادوین است ) را رذالت و بدخواهی ما ایجاب می کند. بنابراین نتیجه میگیرد که جامعه عنصر خیر و دولت چیزی جز شر نیست! البته تعدادی از متفکران و فیزیوکراتهای قبل و هم عصر وی در مورد مفهوم دولت انتقاداتی داشته اند اما در نهایت دولت را " شر لازم " ( جان لاک ) میدانند ، در صورتی که گادوین وجود دولت را " شر موجود " دانسته و لزوم دولت را ضروری نمی داند . به نظر وی هرچه جامعه به پیش رود اثر جنایات و خبط های دول و حکومت ها بیشتر ظاهر میشود و هرچه افراد رو به کمال روند از اختلافات مادی و حقوقی بین آنان کاسته خواهد شد.

برای گادوین بزرگترین عامل پیشرفت تمدن و مهمترین وثیقه استقرار برابری میان افراد را همانا پیشرفت علوم و دانش است. تنها با اتکاء به آن است که از تنگنای جهل ، خرافات و توحش...بیرون خواهند آمد. یکی از این علوم سیاست است که میتوان با آن حوائج واقعی انسان ها را شناخت و در جستجوی راه های جدید برای نیل به منظور و تغییر روش بود. گادوین با مجاهدات بسزائی در ((چهار اصول )) به ما میخواهد مدلل کند که نخست : سیاست هم علمی است مانند سایر علوم . دوم : قوانین و رسومات اجتماعی باید متوجه یک منظور باشند. استقرار مساوات حقوقی بین مردم . این مقصود حاصل نخواهد شد مگر با علم و علم منشاء اثر نمیشود مگر در زمانیکه در اذهان مردم جایگزین شود. سوم : پیشرفت معنوی در جامعه زمانی آشکار میشود که عقل فردی رشد کافی نماید. این مهم توسط آموزش و پرورش ممکن خواهد بود تا به جامعه مطلوب رسیم. چهارم: به اعتقاد وی فرد باید مستقل و آزاد تربیت شود. هر وقت این استقلال فکری و معنوی تحصیل شد ، نظام اجتماعی نیز قوام و دوام خواهد یافت و وجود دولت غیر ضروری خواهد بود. هومانیسم گادوین با عدالت خواهی و اخلاق توام است.

به نظر وی تکامل اخلاقی و معنوی منوط به تکامل و توسعه فهم و درایت ماست. کسانی که گمان کرده اند که انسان فقط به امر شهوت و احساسات ، طرز رفتار خود با دیگران را تنظیم می کنند؛ راه خطا میروند. گادوین این رای را درست تشخیص نمی دهد که انسان محکوم طبیعت حیوانی و شهوانی خود است و نمی تواند از عقل خویش بهره گیرد.پاسیفیسم گادوین ساکن و نظاره گر نیست. مینویسد: " تا آنجا که ممکن است انسانها باید بکوشند تا از اعمال غیر ارادی دست بردارند و اراده خود را تابع احکام منصفانه و صحیح و عقلانی سازند.... ادامه میدهد : عیب و ضعف بر اساس قضاوت غلط استوار است و خطاهای انسان ملازم با طبیعت وی نیست. بدین جهت میتوان از آن پرهیز کرد. حربه آن برای مبارزه با خطاهای انسانی و قضاوت های بیمورد و غیر ضروری ،« حقیقت » است.هر حقیقتی که توسط یک فرد به دیگران انتقال یابد،در جامعه رسوخ خواهد کرد و اثرات عظیمی در رفتار و کردار آدمیان بجای خواهد گذاشت.

در اینجا بیمورد نیست : کلامی در مورد آنارشیست بودن وی جهت یادآوری ابراز داریم. گادوین را از متفکران نخستین آنارشیسم میدانند، نگارنده نیز با این نظر موافقم. اما اضافه میکنم که در هیچ یک از آثار وی چیزی از آنارشیسم بیان نداشته است. احتیاجی هم نبوده که خود را بدین صفت نام بنامد. با رجوع به آثار باقی مانده از وی با گنجینه ای از خرد و دانائی روبرو میشویم که آنارشیسم را در خود ذخیره دارد، بدون آنکه نامی از آن ببرد. این مطلب را آنارشیستهای اروپائی بعد از وی ، آنرا کشف کردند و اکنون بیکی از متفکران اولیه آنارشیسم مبدل شده است. هومانیسم و خوش بینی  بی حد وی نسبت به انسان و رفتار او تا جائی پیش میرود که حتی منتقدانش را نیز به تحسین بر می انگیزد... نظریات گادوین فرای زمان خود بود و چنان درنظرات و عقاید متفکران هم عصر  ( قبل و بعد از خود...) خویش تحت تاثیر گذاشته بود که کمتر بدان خرده گرفتند. منتقدانش بیشتر گله از خوش باوری بیش از حد  وی به انسان  داشتند که جای تامل دارد!

میگوید اختلافات عادی مابین افراد جامعه معمولا به محیط های متفاوتی است که انسان ها از آن می آیند. این محیط که محل نشو و نمو و ارتقای آنان است وابسته به طبیعت و سرشت انسان ها نیست. یکی از این محیط ها ، سیاست است. دوم و سوم محیط اجتماعی و تاریخی و چهارمی و مهم محیط جغرافیائی بشر است. کیفیت و مقتضیات محیط ، افراد متفاوت میسازد . طبیعی است که رشد اجتماعی انسان در طبقات ، اقوام و ملل ؛ مختلف است. ادامه میدهد : اگر قادر باشیم تغییری در این محیط بوجود آوریم ، جامعه بشری نحو دیگری پرورش می یابد. مینویسد : " ...ما تاکنون نادران و درشتخو و فاسد بوده ایم . بیائیم و علل نادانی و درشتخوئی و حساب های غلطی که تخم فساد  را در نهاد ما پاشیده اند، نابود کنیم. خواهیم دید که معلول آنها نیز پس از چندی محو خواهند شد..." .

با جمله فوق است که جیمز بنار* مفسر و منتقد  گادوین سراسیمه و عجولانه مینویسد :" واقعا گوی ایندوآلیسم و بلند پروازی را از افلاطون نیز ربوده و به راستی گمان میکند ، ممکن است جامعه بشری را تبدیل به انجمن فیلسوفان نمود. جای تردید نیست که اندیشه گادوین از افکار افلاطون هم عالی تر است. اما افسوس که هرچه افکار و آراء حکیمان بزرگتر میشود؛ امکان بکار بستن آنها کمتر میگردد" . خوشبینی بی حد گادوین به  ساحت انسان گویا  اشکالات بیشماری برای متفکران هم عصرش بوجود آورده بود. آنان استدلال میکردند که انسان همیشه از عقل تبعیت نمی کند. گادوین ضمن اینکه این مورد را باور داشت اما مضافا میگفت انسان " فقط محکوم و تابع شهوات نیست " و این به اثبات رسیده است. او آرزو داشت که انسان به صلح درونی ، تعادل و تعامل با دیگران برسد و بدان عمیقا اعتقاد داشت.

گادوین صرفنظر از  اعتقاد راسخ به هومانیسم ، نقش مالکیت و رابطه اش با انسان را دقیقا زیرنظر داشت. در سده هیجدهم در این مورد دو نظر متضاد در مورد اصل مالکیت رواج داشت. یکی از این نظریه ، نظر فیزیوکراتها بود که فرد شاخص این نحله فکری فرانسوا کنه* بود. دیگری نظریه سوسیالیستها بود که متفکرانی مانند گادوین ، مورلی * و مابلی … * این نحله فکری را نمایندگی میکردند. بعقیده آنان نعمت آزادی و نیکبختی نباید به طبقه خاصی تعلق داشته بلکه تمام طبقات اجتماعی باید از ثروت  های جهان برخوردار باشند و به توزیع عادلانه ثروت معتقد بودند.

برخلاف نظریه فیزیوکراتها که طبقه معینی را شایسته هدفشان مفروض بودند؛ سوسیالیستها نظرشان اصلاح وضع موجود را از راه تغییر در سیستم مالکیت دانسته و به مبارزه طبقاتی مبادرت ورزیدند و مقصودشان استقرار عدالت و مساوات بین افراد جامعه بود. این مسئله باعث شد که افراد شاخص ومتفکراین دو نظریه اقتصادی ( و مالکیت ) به جنگ قلمی دست زنند وعلیه یکدیگر قلمفرسائی کنند. هیچیک از این متفکران این دو نحله فکری کوشش نکردند در مقابل یکدیگر سکوت کنند. در نتیجه هیچگونه سازشی هم بین آنان صورت نگرفت.

گادوین در بین متفکران سوسیالیست تقریبا تندروتر از هم مسلکان خود بود. برای وی پایه مالکیت در اخلاق است و معتقد بود بدون تغییر اساسی اصول مالکیت ( به نحوی متعارف ) اصلاح هیچ جامعه و هیچ ملت و قومی امکان پذیر نیست. در باب هشتم رساله خود مینویسد : " ...هیچ مصیبتی تاکنون به اندازه عقیده نادرست که مابین مردم در مورد تملک اموال و اشیا ء شایع است در فساد افکار بشر تاثیر نداشته است. باید تصدیق کنیم که مصائب منتج از کردار زشت پادشاهان ؛ دروغگوئی روحانیان و ظلم و ستم قوانین « کور » در مقابل اجحافی که بر اکثر افراد جامعه صاحب مالکیت تحمیل میگردد ، هیچ و ناچیز است..." ادامه میدهد...:  " مالکیت بنیان سیاسی جامعه است.اگر مستحکم و توام با عدالت و انصاف باشد . نیکبختی افراد جامعه تامین میشود و از ایجاد دولت و حکومت بی نیاز خواهیم بود."

به عقیده حکیم انگلیسی نخسین حقوق بشر که بهیج وجه نمیتوان آنرا از انسان سلب کرد ، حق حیات است که به تمامی افراد  جامعه تفویض شده است و هیچکس در هر مقامی حق تخطی بدان را ندارد. دومین آن حق طبیعی انسان مربوط به آزادی  کار و استفاده از تمامی ثمرات حاصل از آن بدون حصر و حد است. تملک بر اشیا را وی تابع عدالت می داند که افراد در حقیقت نگهبانی از آن میکنند. سومین نوع مالکیت : حقی است که برخی برای خود ایجاد کرده اند و بموجب آن از نتیجه کار و زحمت ؛ هنر و صنعت دیگران جهت رفاه خویش بهره میگیرند. انسانهای لایق را به بردگی مجبور میکنند. آزادی آنان را سلب و عقل و درایتشان را میربایند و با این رسوم ظالمانه و غلط با قوانین خودساخته ؛ کل جامعه را فدای تجمل و خودپرستی می کنند. برای بقا و حفظ مالکیت خود دست به تشکیل دولت میزنند تا عدم تساوی و نابرابری را به زور سرنیزه و شمشیر حفظ کنند. چون دریافتند تنها با تشکیل دولت نیل به منظور صورت نمی گیرد، بر روی اصل عدالت خط بطلان کشیده اند. ظلم های تازه اختراع کردند، کیفرهای جدید وضع نموده اند. بردگی را به صور گوناگون در آورده اند و بر تعداد بردگان افزودند.

ناگفته نماند پرودون* متفکر آنارشیست فرانسوی تحت تاثیر مستقیم افکار اقتصادی  گادوین در صدد برآمد که بوسیله « ارزش* » و قاعده « توزیع ثروت *» هر نوع مالکیتی را شایسته انتقاد و عیب جوئی بداند . جمله معروف  : " مالکیت دزدی است " از پرودون است. گادوین عکس تصور متفکران سوسیالیست ( خصوصا فرانسوی ) همعصر خویش ، هرگز جهت تغییر وضع موجود ، خونریزی و خشونت را نسخه مطبوع نمی دانست . در هیچ جا از رسالات وی یک چنین نسخه ای وجود دارد. رای وی در برابر مظالم و بی عدالتی ها ، توسعه و ارتقای عقل ، ادراک و تعمیم فرهنگ بود. مینویسد : "... اگر در عادات و رسوم معمولی ما تغییری نشود... هرگونه تحول سیاسی – اجتماعی خشونت آمیز نتایج مثبتی از آن منتج نخواهد شد. افراد جامعه طعمه ظلم و ستم جدید قرار خواهند گرفت . بدون آنکه عدالتی در کار باشد ."... کسانی که امروزمتبوعند فردا تابع خواهند گردید. آنان که ظلم و ستم روا میدارند، خود قربانی ظلم و ستم قرار خواهند بود. گروهی که امروز در ناز و نعمت غوطه ورند به مذلت و بدبختی دچار خواهند شد و جمعی که بینوا و درمانده اند بیش از حد احتیاج خود ثروتمند خواهند شد... "

با شرح این تجربه یادآوری می کند که باید  در راه انهدام رسوم زشت و عادات نکوهیده مبارزه کرد و برابری حقوقی – اجتماعی را با تربیت اخلاقی و معنوی به پیش برد. برای رسیدن به این امر مهم مطلقا از اعمال زور و خشونت و تشبث به اموری که اثر موقت دارد؛ باید دوری جست. عقیده داشت به هرکس طرز و طریق و نیل به مقصد را میتوان آموخت. نتیجه میگرفت : " اگر انسان آزاد و مستقل پرورش یاید ( از اصول اولیه آنارشیسم ) بار گران اسارت و بردگی را تحمل نمی کند... اگرمظالم مختلف در جامعه در وی تاثیر مستقیم گذارد، نمی تواند امری خلاف عدالت انجام دهد.... اگر دنیای ما از این گونه افراد پرورش دهد...همواره قوانین عاطل دول ازبین خواهند رفت.بدون شک از عصر فیزوکراتها تا اقتصادیون قرن بیستم هیچکدام موضوع آزادی و اختیار انسان را مورد توجه قرار ندادند.این تنها گادوین و آنارشیستها بودند که آزادی و اختیار انسان از اصول مهم آنان است و برای رسیدن به این اصول مبارزه خویش را ادامه میدهند.

اگر علل عمومی جرم و جنایت را که از فقدان مساوات و برابری است، ریشه کن شود و حق هرکسی محفوظ شود ...بالطبع صفحه روزگار نیز عوض خواهد شد.استقرار برابری زمانی امکان پذیر خواهد بود که در انسان ارتقا و پیشرفت معنوی صورت گیرد. مینویسد اگر ایمان به مساوات در قلوب انسانها جای گیرد و افکار عمومی بدان رغبت کند. سازمان اجتماعی نمی تواند بدین شکل کنونی ادامه یابد و طبیعتا متزلزل خواهد شد. این انسان است که تعیین کننده است. انتقادی که به وی میگیرند در مورد تن پروری انسان ها است. میگویند : عصر طلائی گادوین هیچوقت به منصه ظهور نخواهد رسید...اما دلائل آنرا ابراز نمی دارند یا نمی دانند. چون قوه تخیلشان ضعیف است! وی با صراحت به موردی انگشت میگذارد که تا کنون بیسابقه است. حتی  نظر گادوین ازآنارشیستهای امروز که بیست ساعت کار در هفته را برای انسان ها تبلیغ می کنند. جلوتر است.

مینویسد: اگر عدالت و مساوات برقرار باشد. نیم ساعت کار در روز برای انسانها کفایت می کند. ادامه میدهد : هرقدر قیود حیات کم شود ، حوائج زائد از میان مردم رخت بر خواهد بست. دیگر انسانها برای کار کردن و نقض حقوق ، متوسل به خشونت و ستمگری نخواهند شد. اگر وضع زندگی ساده باشد و فشار و اجباری به مردم وارد نشود ، طغیان و انقلابی هم صورت نخواهد پذیرفت.آزادی و استقلال فرد فرصتی است برای استقرار جامعه آزاد. بدین منظور با هر نوع کمونیسم که انسان را به شی  و ماشین در می آورد؛ مخالف است. برای وی تعقل به معنی پیش بینی و عاقبت اندیشی. مینویسد : ...کیست که بتواند به جرات ادعا کند که بشر در آینده درمان دردهای خود را نخواهد یافت و علاج واقعه را قبل از وقوع نخواهد کرد؟

ادامه میدهد : ترقیات جدید و اختراع ماشین های تازه از رنج و مشقت انسان ها می کاهد . فشار قانونی و اجتماعی نیز کمتر تحمیل میشود.تولید موالید و افزایش جمعیت را با آموزش و روشنگری کنترل خواهد شد. اجرای اصل عدالت و مساوات این است که بشر به تکامل نائل آید و انسان باید قادر باشد بر امور غیر ارادی فائق آید و دانش  بشر بجائی برسد که مرگ و نیستی را بشود از میان برداشت و یا لااقل طول عمر طبیعی را افزایش دهد. اگر نظام اخلاقی بر جهان حکمفرما شود ، توانائی های بشر نیز افزون خواهد شد.استعداد ها شکوفا و باید ها به نباید ها تبدیل میشود. عنان اختیار و امیال بشر در دست خویش خواهد بود. اعمال انسان از روی تعقل و اراده و اختیار انجام خواهد گرفت. وی را به خیالبافی متهم کرده اند...اما پاسخی برای پرسش های تاریخی وی نیافتند. از قدرت تخیل و آرزوهای وی در شگرف بودند...اما جرات تائید بخود ندادند چون از آینده ترس داشتند.

در خاتمه بهتر دانستم چند کلامی در مورد دختر و همسر وی مری شلی - گادوین و مری ولستون کرافت متفکر فممینیست انگلیسی بنویسم .  همسر وی از نخستین افراد در جنبش  حقوقی زنان بود. متولد آپریل 1759 در حومه لندن است. در مورد احقاق حقوق زنان فعال و اولین کتاب* فمینیستی در جهان را برشته تحریر درآورد. تحت تاثیر انقلاب فرانسه سفری به این کشور کرد ...در آپریل 1792 با ویلیام گادوین آشنا و یکسال بعد با وی ازدواج کرد. ثمره این ازدواج تولد فرزند دخترشان با نام مری شلی - گادوین ( Mary Wollstonecraft Godwin) بود که همسر پرسی شلی  (Percy Bysshe Shelley)) شاعر  و غزالسرای معروف انگلیسی بود. معروفیت مری بخاطر نوشتن داستان فانتزی فرانکنشتاین(Frankenstein) بود که چندین فیلم از شخصیت  و خالق موجودی ترسناک از این رمان ساخته شد. مری ولستون کرافت همسر گادوین  یکسال بعد از تولد مری سپتامبر(1797) در گذشت. تحقیقات جدید نشان میدهد که مری دختر گادوین سالها به ویراستاری و بازنشر اشعارهمسرش شلی سرگرم بود. مری در سن 53 سالگی بر اثر تومور مغزی درگذشت. سالها بعد از مرگ وی در سالهای (1970- 1980) سفرنامه هائی که نوشته بود مورد تحقیق و بررسی قرار گرفت و فعالیت وی در جنبش زنان ( تحت تاثیر مادر و پدرش ) در جامعه مطرح میشود.پایان پائیز 2016

William Godwin (3 March 1756 – 7 April 1836) *

The Enquirer . La Cherheure *

Essai sur I et la prodigalite *

Enquiry Concerning Political Justice and its Influence on Morals and Happiness *

Condorcet * Hohn Locke* Daivid Heume * David Haartley* Thomas Robert Malthus*Robert Owen  Adam Smith*Francois Quesnay * Étienne  Gabriel   Morelly * Gabriel Bonnot de  Mably * P. J . Proudhon

* Theorie de la valeur * Repartition des richesses

Mary Wollstonecraft*

* Induction* Deduction

*...مالتوس در بحث خود از رشد و توسعه ی اقتصادی مطابق با پیش فرض اسمیت، انباشت سرمایه را مهم می داند، لیکن در شرایطی که منابع طبیعی ثابت است، بر رشد جمعیت به عنوان مانع اصلی توسعه ی اقتصادی تأکید می گذارد.

* فیزیوکراسی   *Physiocracy

فیزیوکراسی یا فیزیو کراتیسم به معنی تسلط طبیعت و در واقع آموزه اقتصاد ملی طبیعت می‌باشد. دوران حیات این مکتب از سال ۱۷۵۸ همزمان با «تابلوی اقتصادی» دکتر کنه بنیان‌گذار این مکتب تا سال ۱۷۷۶یعنی در تاریخ انتشار کتاب معروف و ارزشمند «ثروت و ملل» آدام اسمیت می‌باشد. در واقع حیات این مکتب همزمان با پیشرفت علوم و فنون مکانیک وگسترش افکار ناتورالیستی (یک جهان بینی فلسفی است که بر اساس آن همه چیز به وسیله طبیعت و طبیعت تنها به وسیله خودش توضیح پذیر است) بوجود آمد. فیزیوکراتیسم اولین مکتب اقتصادی است که به بیان قواعد علمی اقتصاد پرداخت و بیشترین سهم را در شکل گیری اصول اولیه نظام اقتصادی سرمایه‌داری داشت. مبنای این مکتب بر پایه فلسفه دئیسم استوار بود. دئیسم یا «مکتب خداپرستی طبیعی» از ریشه لاتین دئوس به معنی خداست که در قرن ۱۷ و ۱۸ پدید آمد و با کلیسا مخالف بود و منکر وحی بود و عقل و ندای طبیعت را برای سعادتمند شدن انسان کافی می‌دانست و کلاً بر طبق نظر این فلسفه خداوند منشأ هستی می‌باشد و دنیا را خلق نموده و و پس از خلقت هیچ چیز در جریان عالم دخالت نمی‌کند. در واقع خداوند دخالتی در این دنیا بعد از خلقت نمی‌کند مانند ساعت سازی که ساعتی را می‌سازد اما بعد از آن ساعت خود کار می‌کند ونیازی به دخالت سازنده اش ندارد. همین‌طور جهان هستی نیز با قواعد طبیعی که خداوند در بدو خلق کردن در آن نهاده به حیات خود بدون نیاز دخالت خدا ادامه می‌دهد در واقع تعبیر دئیسم از خداوند معمار باز نشسته است...ویکی پدیا

* A Vindication of the Rights of Woman: دفاع از حقوق زنان

برای اطلاع بیشتر رجوع شود به ویکی پدیا

چهل و پنج درسی که در گولاگ آموختم

وارلام شالاموف

برگردان: هامون نیشابوری

 

وارلام شالاموف، نویسنده‌ی روسی، به خاطر مشارکت در «فعالیت‌های ضدانقلابیِ تروتسکیستی» به مدت پانزده سال در گولاگ زندانی شد. شش سال از این دوران به بردگی در معادن طلای کولیما، یکی از سردترین و خشن‌ترین نقاط کره‌ی زمین، سپری شد. این دوران دردناک درس‌های زیادی به او آموخته بود.

وارلام شالاموف در سال 1951 از زندان آزاد شد، و از سال 1954 تا سال 1973 بر روی کتابی با عنوان داستان‌های کولیما کار می‌کرد، شاهکاری در میان آثار دگراندیشان شوروی، که اخیراً به انگلیسی ترجمه و در سریِ کلاسیک‌های بررسی کتاب نیویورک منتشر شده است. شالوموف ادعا می‌کند در کولیما چیزی جز راندن چرخ دستی‌ای پر از بار نیاموخته است. با این حال، یکی از آثار او که در قالب قطعات پراکنده نوشته شده است (1961)، چیز دیگری به ما می‌گوید. این‌ها چیزهایی است که او آموخته است:

1. فرهنگ و تمدن بشری فوق‌العاده آسیب‌پذیر و شکننده است. کار سخت، سرما، گرسنگی، و ضرب و شتم در طول سه هفته انسان را به حیوان تبدیل می‌کند.

2. راه اصلی برای تباه کردن روح، سرما است. مردم در اردوگاه‌های آسیای میانه برای مدت بیشتری دوام می‌آوردند زیرا این اردوگاه‌ها گرم‌ترند.

3. فهمیدم که در شرایط بسیار دشوار، و زمانی که جان انسان در خطر است، دوستی و رفاقت هرگز ایجاد نمی‌شود. دوستی در شرایط دشوار ولی تحمل‌پذیر (مانند بیمارستان) می‌تواند ایجاد شود (اما در معدن نه). 

4. دریافتم که ماندگارترین احساسِ انسانی خشم است. گوشت و پوست انسان گرسنه تنها برای خشم کافی است و به جز آن تنها بی‌تفاوت است.

5. فهمیدم که «پیروزی‌ها»ی استالین نتیجه‌ی کشتار بیگناهان است؛ سازمانی با یک‌دهم تعداد این افراد، می‌توانست در طول دو روز استالین را کاملاً نابود کند.

6. دریافتم که انسان بودنِ انسان‌ها در این است که نسبت به هر حیوان دیگری از نظر جسمانی قوی‌ترند و دلبستگی بیشتری به زندگی دارند: هیچ اسبی نمی‌تواند از کار در شمالگان روسیه جان سالم به در ببرد.

7. بنا بر مشاهداتم، تنها گروهی از مردم که قادرند در شرایط گرسنگی و بدرفتاری، حداقلی از انسانیت را حفظ کنند دینداران، فرقه‌گرایان (تقریباً تمام آنان)، و اکثر کشیشان هستند.

8. اعضای حزب و ارتش اولین کسانی هستند که فرو می‌پاشند، و به راحت‌ترین شکل دچار این وضعیت می‌شوند.

9. دیدم که برای متفکران، قوی‌ترین استدلال یک سیلیِ ساده بر صورت بود.

10. مردم عادی بین رؤسای خود بر اساس شدت کتک زدن‌شان، این که با چه اشتیاقی آنان را می‌زنند، تمایز قائل می‌شوند.

11. کتک زدن تقریباً مانند یک استدلال مؤثر است (روش شماره‌ی سه).

12. به کمک متخصصان به این حقیقت پی بردم که دادگاه‌های نمایشی تا چه اندازه به شکلی اسرارآمیز ترتیب داده می‌شود. 

13. فهمیدم که چرا زندانیان سیاسی زودتر از سایر مردم از خبرهای سیاسی (دستگیری‌ها و غیره) مطلع می‌شوند. 

14. دریافتم که «شایعه» در زندان (یا اردوگاه) صرفاً شایعه نیست.

15. پی بردم که با خشم می‌توان زنده ماند.

16. دریافتم که با بی‌تفاوتی می‌توان زنده ماند.

17. فهمیدم که چرا مردم نمی‌توانند با امید زنده بمانند – امیدی وجود ندارد. آنان با اختیار و اراد‌‌ه‌ی آزاد نیز نمی‌توانند به بقای خود ادامه دهند – چه اختیار و اراده‌ی آزادی در زندان وجود دارد؟ آن‌ها با غریزه، با حس صیانت نفس، زنده‌اند، درست مانند یک درخت، یک سنگ، یک حیوان.

18. افتخار می‌کنم که درست از همان آغاز کار، سال 1937، تصمیم گرفتم به بهای مرگ دیگران یا آزار رساندن به سایر مردم، یعنی زندانی‌هایی مانند خودم، به خاطر خدمت به رؤسا، هرگز سرگروه و آزاد نشوم.

19. قوای جسمانی و روحانی من از آن‌چه تصور می‌کردم در این آزمون بزرگ قوی‌تر بودند، و افتخار می‌کنم که هرگز آدم‌فروشی نکردم، حکم مرگ یا هر حکم دیگری را اجرا نکردم، و کسی را لو ندادم.

20. افتخار می‌کنم که تا سال 1955 هیچ درخواست رسمی‌ای ننوشتم.

21. من در جایی که به اصطلاح «عفو بِریا» روی داد حضور داشتم، این صحنه ارزش دیدن داشت.

22. شاهد بودم که زنان بیش از مردان نجیب و فداکار بودند: در کولیما، هیچ‌گاه موردی پیش نیامد که مردی به دنبال همسر خود در این محل سکونت اختیار کند، اما زنان بسیاری آمدند.

23. خانواده‌های شمالی شگفت‌انگیزی (کارگران بدون قرارداد و زندانیان پیشین) را دیدم که برای «همسران مشروع خود» و دیگران نامه می‌نوشتند.

24. من «نخستین راکفلرها»، میلیونرهای زیرزمینی، را دیدم و اعترافات‌شان را شنیدم.

25. من زندانیانی با اعمال شاقه دیدم و همچنین افراد بی‌شماری از «رسته‌های» د، ب، و غیره در اردوگاه «برلاگ».

26. دریافتم که چیزهای زیادی می‌توان به دست آورد (بستری شدن در بیمارستان، انتقال)، اما تنها با به خطر انداختن جان خود، تاب آوردن در برابر تنبیه بدنی، و تحمل سلول انفرادی یخی.

27. یک سلول انفرادی یخی دیدم، که از صخره‌ای بیرون زده بود؛ یک شب را در آن گذراندم.

28. شهوت قدرت، یعنی توانایی کشتنِ دل‌بخواهیِ افراد، بسیار قدرتمند است – چه در میان رؤسای عالی‌رتبه و چه در میان نگهبانان عادی.

29. روس‌ها تمایل شدیدی به نکوهش و عیب‌جویی دارند.

30. دریافتم که جهان را نباید به انسان‌های خوب و بد تقسیم کرد بلکه باید آن را به بزدل‌ها و نا-بزدل‌ها تقسیم کرد. نود و پنج درصد بزدل‌ها با ملایم‌ترین تهدید می‌توانند به پلیدترین و مهلک‌ترین اقدامات دست بزنند.

31. به این نتیجه رسیده‌ام که اردوگاه‌ها (تمام آن‌ها) مدارسی با اثرات منفی‌اند؛ حتی یک ساعت ماندن در آن‌ها موجب تباهی است. اردوگاه‌ها هیچ‌گاه برای کسی پیامد مثبتی ندارند و نمی‌توانند داشته باشند. فعالیت اردوگاه‌ها بر مبنای تباه ‌ساختن همگان، هم زندانیان و هم کارگران بدون قرارداد، است. 

32. هر ایالتی در هر محل ساخت‌وساز، اردوگاه‌های خود را داشت. میلیون‌ها، ده‌ها میلیون، زندانی در آن‌ها مشغول به کار بودند.

33. سرکوب‌ها تنها متوجه طبقات بالا نبود بلکه تمام طبقات جامعه را تحت تأثیر قرار می‌داد – در هر روستایی، در هر کارخانه‌ای، در هر خانواده‌ای دوست یا بستگانِ کسی سرکوب شده بود.

34. بهترین دوران زندگی خود را ماه‌هایی می‌دانم که در سلولی در زندان بوتیرکا گذراندم، جایی که توانستم به افراد ضعیف روحیه بدهم. در آنجا هرکس آزادانه نظرش را بیان می‌کرد.

35. یاد گرفتم که تنها برای یک روز بعد «برنامه‌ریزی» کنم و نه بیشتر.

36. دریافتم که دزدان انسان نیستند.

37. متوجه شدم که در اردوگاه مجرم وجود ندارد، کسانی که کنار شما ایستاده‌اند (یا فردا کنار شما قرار می‌گیرند) در محدوده‌ی قانون هستند و از آن تخطی نکرده‌اند.

38. دریافتم که عزت نفس برای پسران و جوانان بسیار مضر است: عزت نفس باعث می‌شود که دزدیدن بهتر از درخواست کردن به نظر برسد. عزت نفس و خودستایی باعث می‌شود پسران جوان به قهقرا بروند.

39. در زندگی من زنان نقش پررنگی نداشته‌اند و دلیل آن اردوگاه است.

40. شناختن مردم بی‌فایده است زیرا من نمی‌توانم نحوه‌ی برخوردم با آدم‌های فرومایه را تغییر بدهم.  

41. کسانی که همگان (نگهبانان و هم‌سلولی‌هایشان) از آن‌ها متنفرند، پایین‌ترین شأن را دارند: کسانی که عقب می‌مانند، بیماران، و کسانی که در دمای زیر صفر درجه نمی‌توانند بدوند.

42. فهمیدم که قدرت چیست و انسانِ اسلحه به دست چیست.

43. دریافتم که در اردوگاه معیارها جابه‌جا شده‌اند، و این جابه‌جاییِ معیارها بارزترین خصیصه‌ی اردوگاه بود.

44. متوجه شدم که از وضعیت اسارت به وضعیت آزادی رسیدن بسیار دشوار است، و بدون طی یک دوران طولانی و تدریجی تقریباً امکان‌پذیر نیست.

45. دریافتم که نویسنده باید نسبت به مسائلی که به آن‌ها می‌پردازد غریبه باشد؛ و اگر با این مسائل به خوبی آشنا باشد، نحوه‌ی نوشتن او به گونه‌ای خواهد بود که هیچ‌کس او را درک نخواهد کرد. منبع : خبرنامه آسو

 

وارلام شالاموف نویسنده، شاعر، روزنامه‌نگار روسی، از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری در گولاگ، در دوران اتحاد جماهیر شوروی بود. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ی اوست:

Varlam Shalamov, ‘Forty-Five Things I Learned in the Gulag,’ Paris Review, 12 June 2018.

برای اطلاع بیشتر روع شود به سایت و مقالات پائین :

https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%88%D9%84%D8%A7%DA%AF

https://en.wikipedia.org/wiki/Gulag

https://fr.wikipedia.org/wiki/Goulag

https://www.kojaro.com/2017/1/23/124631/opening-gulag-concentration

https://www.touristgah.com/City/Sightseeing/3145/%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D9%84%D8%A7%DA%AF

 

«مجمع‌الجزاير گولاگ» سولژنيتسين كتاب درسي روسيه شد

 

كتاب «مجمع‌الجزاير گولاگ»، اثر معروف الكساندر سولژنيتسين - نويسنده‌ي برنده‌ي نوبل ادبيات - رسما كتاب درسي مدرسه‌هاي روسيه شد. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، كتاب «مجمع‌الجزاير گولاگ» پيش‌تر فقط در مدرسه‌هاي راهنمايي روسيه به‌طور اختياري به دانش‌آموزان تدريس مي‌شد؛ اما به تازگي به‌عنوان يكي از درس‌هاي اصلي در استانداردهاي آموزشي مدرسه‌هاي روسيه براي همه‌ي دانش‌آموزان بزرگسال ضروري شد. اين امر به پيشنهاد ناتاليا - همسر الكساندر سولژنيتسين - انجام گرفت كه درخواست كرده بود چند اثر معروف اين نويسنده به‌عنوان كتاب‌هاي درسي در مدرسه‌هاي روسيه تدريس شوند. به گزارش راشا اينفوسنتر، قبلا داستان كوتاه «خانه‌ي ماتريونا» و داستان معروف «يك ‌روز در زندگي ايوان دنيسوويچ» در مدرسه‌هاي روسيه مطالعه مي‌شد. سولژنيتسين كه هشت سال از عمرش را در اردوگاه كار اجباري گولاگ در اتحاد جماهير شوروي سابق گذراند، در اين كتاب از شرايط نهفته در نظام زندان‌هاي شوروي كه ميليون‌ها نفر را اسير خود كرده بود، پرده برداشت. اثر غيرداستاني «مجمع‌الجزاير گولاگ» كه در سال 1973 منتشر شد، از خشونت شوروي زمان استالين پرده برداشت و موجب شگفتي ميليون‌ها نفر شد كه در نتيجه‌ي آن، بسياري از متفكران چپ‌گرا، بويژه در اروپا، از حمايت اتحاد جماهير شوروي دست برداشتند. انتهاي پيام

 

سفر به اردوگاه کار اجباری کاراگاندا؛

ناگفته‌هایی درباره سرنوشت ۶۵۱۳ ایرانی در اردوگاه کار اجباری شوروی

 

اسناد نشان می‌دهد که در فاصله سال‌های ۱۹۳۷ تا ۱۹۳۸ تعداد ۶۵۱۳ ایرانی به «کارلاگ» یا اردوگاه سابق کار اجباری کاراگاندا دوره شوروی سابق منتقل شده‌اند. ناگفته‌ها درباره سرنوشت آنها هنوز باقیست.

 گروه فرهنگ: «مسعود شیخ زین‌الدین» رایزن فرهنگی جمهوری اسلامی ایران در آستانه قزاقستان در سفری به اردوگاه سابق کار اجباری کاراگاندا در دوران شوروی سابق، گزارشی تهیه کرده و آن را برای انتشار در اختیار خبرنگار مهر قرار داده است. در زیر متن کامل این گزارش از نظر می‌گذرد:

ساعت ۷ صبح یک روز سرد پاییزی، آستانه پایتخت قزاقستان را به مقصد کاراگاندا مرکز استان کاراگاندا، شهری در فاصله ۲۳۰ کیلومتری جنوب شرقی آستانه، ترک کردم. چند روزی بود که بارش برف ادامه داشت. چرا که امسال زمستان در آستانه از نیمه مهرماه آغاز شده بود و لذا چند روز قبل از حرکت، از طریق اینترنت، وضعیت آب و هوا را بررسی کردم. برای روز چهارشنبه هوایی آفتابی پیش بینی شده بود لذا تاریخ سفر را در این روز قراردادم. در طی مسیر هوا، هم ابری و هم برخی اوقات با بارش برف همراه بود؛ تصور می‌کنم آسمان هم می‌دانست امروز روز غمباری است. به همین خاطر مجبور شدیم در طی مسیر با احتیاط کامل حرکت کنیم.

شهر تِمیرتائو

قبل از رسیدن به کاراگاندا می‌بایست به شهر تِمیرتائو در فاصله ۱۹۰ کیلومتری جنوب شرقی آستانه و ۳۰ کیلومتری کاراگاندا می‌رفتیم تا با مدیر مرکز فرهنگی آن شهر برای برنامه‌های فرهنگی مشترک ملاقات کنیم. نکته جالب توجه درباره این شهر اینکه حکومت شوروی همزمان با ذوب آهن اصفهان، ذوب آهن شهر تِمیرتائو را نیز که دارای معادن سنگ آهن است، تاسیس کرده و در حال حاضر سالانه مقادیر زیادی آهن و فولاد از کارخانه‌های ذوب آهن این شهر به ایران صادر می‌شود. در ساعت ۹.۳۰ در مرکز فرهنگی شهر تمیرتائو حضور یافتم و با مدیر مرکز ملاقات و با ظرفیت‌های آنجا برای انجام برنامه مشترک آشنا شدم. ساعت ۱۰.۳۰ به سمت کاراگاندا حرکت کردیم.

در اینجا بد نیست اشاره کنم در کشور قزاقستان چندین شهر و منطقه با کلمه «تائو» نامگذاری شده، مانند:

«تِمیر تائو» به معنی «کوه آهن» که در واقع همان معادن سنگ آهن منظور است. کلمه تِمیر همان دَمیر آذری خودمان است که «دال» آن تبدیل به «تِ» شده و «تائو» نیز در زبان قزاقی به معنی «کوه» است.
«آک تائو» یعنی «کوه سفید» (آک همان آق به زبان آذری است) شهری در غرب قزاقستان مرکز استان «مِنگیس تائو» منگیس کلمه ای مغولی است به معنی اژدها و نیز وحشت.
«کاراتائو» یعنی «کوه سیاه" (کارا همان قره به زبان آذری است) شهری در جنوب قزاقستان در مرز ازبکستان.
«کاکشی تائو» یعنی «کوه کبود» یا آبی" شهری در شمال قزاقستان در مرز روسیه.
«آلاتائو» یعنی «کوه رنگارنگ» شهری در شرق قزاقستان در مرز چین.
«اولی تائو» یعنی «کوه بزرگ» نام کوهی در مرکز قزاقستان نزدیک شهر «ژِزکازگان» که دارای معادن مس است.
«یِرمین تائو» (یرمین نام بوته ای است که در فصل بهار موجب آلرژی است) نام شهری در شمال شرقی آستانه.
"کِن تائو» یعنی «کوه پهن» نام شهری در جنوب قزاقستان نزدیک شهر ترکستان.
"خُروم تائو» یعنی «کوه کروم» (فلز کروم) شهری در شمال غربی قزاقستان نزدیک مرز روسیه.

شهر و استان کاراگاندا

این شهر مرکز بزرگترین استان در مرکز کشور قزاقستان به نام کاراگاندا است. از آنجایی که این شهر و استان از مراکز صنعتی قزاقستان به شمار می‌آید و متقابلاً شهر اراک و استان مرکزی ایران نیز از جمله مراکز صنعتی ایران محسوب می‌شود، شهر اراک و شهر کاراگاندا قرارداد خواهرخواندگی امضاء کرده و همچنین بین استان مرکزی و استان کاراگاندا تفاهمنامه همکاری منعقد شده است.

استان کاراگاندا دارای معادن بزرگ زغال سنگ و سنگ آهن است و بخش عظیمی از انرژی این کشور را تامین می‌کند. مسئولین وقت شوروی به‌دلیل وجود معادن مختلف و سختی آب و هوا خصوصا زمستان‌های سرد، تصمیم گرفتند مخالفان دولت را به این نقطه تبعید نموده تا علاوه بر مجازات محکومین، نیروی کار مجانی برای معادن خود ایجاد کنند.

این محکومین خصوصاً در جنگ دوم جهانی در بین سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ نقش موثری در پیروزی ارتش شوروی بر ارتش آلمان ایفا کردند. چرا که با کار در معادن و ارسال سنگ‌های معدنی و نیز زغال سنگ به عنوان انرژی برای کارخانه‌های ذوب آهن و در نتیجه ارسال فولاد و آهن برای کارخانه‌های اسلحه سازی، نقش بسزایی در پیروزی جنگ داشتند. علاوه بر کارگران معدن، بخشی از محکومین به عنوان کشاورز در مزارع منطقه مشغول به بیگاری بودند تا گندم ارزان قیمت در اختیار مردم شوروی و خصوصا سربازان قرار گیرد.

 

ساعت ۱۲.۳۰ به روستای دولینکا، مکانی که ساختمان موزه کارلاگ در آن واقع است رسیدیم و مورد استقبال مدیر موزه خانم سویتلانا کلیمِنتِونا قرار گرفته، دیدار از موزه را آغاز کردیم. دیدار از موزه دو ساعت به طول انجامید. در این دو ساعت چیزی جز تاثر و اندوه بر ما افزوده نشد. (دلیل آن را در ذیل توضیح خواهم داد).

قبل از پرداختن به موضوع کارلاگ، برای فهم بهتر قضایا می‌بایست مختصری درباره گولاگ اشاره کنیم.

گولاگ یا «اداره مرکزی اردوگاه‌ها و زندانیان» در حکومت شوروی

به‌طور کلی اولین اردوگاه زندانیان در شوروی در تابستان ۱۹۱۸ میلادی یعنی یک سال پس از انقلاب سرخ، به‌دلیل آغاز مرحله ترور بزرگ یا ترور سرخ، که منجر به دستگیری مخالفان سیستم کمونیسم شد، ایجاد شد. به گونه ای که در پایان سال ۱۹۲۱ میلادی در اتحاد جماهیر شوروی ۱۲۲ اردوگاه برای زندانیان وجود داشته است. اولین رئیس گولاگ شخصی یهودی و لهستانی الاصل با نام فلیکس درژینسکی (۱۸۷۷- ۱۹۲۶) است. پس از وی گنریخ یاگودا (۱۸۹۱- ۱۹۳۶) که یک روس یهودی بود به ریاست گولاگ رسید.

اداره اصلی یا مرکزی اردوگاه‌های زندانیان (گولاگ) – (ГУЛАГ)- از سال ۱۹۳۰ تا -۱۹۵۶ فعالیت می‌کرد. این سیستم (گولاگ) – (ГУЛАГ) ترکیبی از ۵۳ اردوگاه اداری با هزاران شاخه و نقاط از اردوگاه‌های دفتری، ۴۲۵ کلنی، و همچنین بیش از ۲۰۰۰ فرمانده ویژه در مجموع بیش از ۳۰۰۰۰  هزار مکان بازداشت در تمامی کشور داشته است.

در واقع اداره مرکزی اردوگاه‌ها و زندانیان با نام اختصاری گولاگ - (ГУЛАГ) بخشی است از (НКВД) یا (کمیساریای مردمی داخل کشور یا همان سازمان پلیس مخفی شوروی) که مجدداً در سال ۱۹۵۴ سازمان یافته و با نام «ک. گ. ب» شروع به کار کرد.   

به عبارت دیگر گولاگ که سر واژه آن به زبان روسی واژه «گولاگ» را تشکیل می‌داد، نام نهادی بود که اردوگاه‌های کار اجباری در نواحی دور افتاده اتحاد جماهیر شوروی از قبیل سرزمین‌های سردسیر و یخبندان سیبری، استپ‌های قزاقستان و بیابان‌های ترکمنستان را در زمان حکومت ژوزف استالین اداره می‌کرد. محکومین سیاسی در اردوگاه‌های کار اجباری به سر می‌بردند، در زمان استالین سه چهارم افسران و تمام پیشکسوتان کمونیست و یاران لنین بجز خود استالین محاکمه و بجرم خیانت اعدام شدند یا با یک درجه تخفیف محکوم به کار اجباری در گولاگ شدند. در ضمن تمام افراد خانواده محکومین بجرم خیانت زندانی می‌شدند، حتی کودکان و سالخوردگان نیز از این حکم مستثنی نبودند. بسیاری از زندانیان از سرما، گرسنگی و خستگی جان باختند. نقاط قرمز رنگ در نقشه پائین اردوگاه‌های مهم گولاگ را در زمان شوروی نشان می‌دهد که تعداد آن مطابق گفته راهنمای موزه به ۴۷۸ اردوگاه می رسیده است.

کارلاگ یا «اردوگاه کار اصلاحی (اجباری) کاراگاندا»

کارلاگ «Карлаг» در حال حاضر نام موزه‌ای است در روستای دولینکا «Dolinka» در فاصله ۵۰ کیلومتری غرب کاراگاندا. اما در سال ۱۹۳۰ منطقه‌ای به وسعت کشور فرانسه توسط دولت مرکزی شوروی برای نگهداری تبعیدشدگان و زندانیان مخالف دولت کمونیست شوروی در غرب و جنوب غربی کاراگاندا با نام «اردوگاه کار اصلاحی کاراگاندا» (карагандинский исправительный трудовой лагерь) راه‌اندازی شد که تا سال ۱۹۵۹ زیر نظر مسکو اداره می‌شد. ابتدای اولین و آخرین کلمه در زبان روسی که به رنگ قرمز مشخص شده، کلمه کارلاگ را تشکیل می‌دهد. ساختمان فعلی موزه در واقع ساختمان اداری اردوگاه کارلاگ بوده و از آن ساختمان، تمامی ۱۹۲ اردوگاه منطقه اداره می‌شده است. ابتدای اولین و آخرین کلمه در زبان روسی که به رنگ قرمز مشخص شده، کلمه کارلاگ را تشکیل می‌دهد. ساختمان فعلی موزه در واقع ساختمان اداری اردوگاه کارلاگ بوده و از آن ساختمان، تمامی ۱۹۲ اردوگاه منطقه اداره می‌شده است.

کارلاگ با ۱۹۲ اردوگاه یکی از بزرگترین مناطق اردوگاهی کار اصلاحی (اجباری) زندانیان یا همان گولاگ در شوروی محسوب می‌شده است. به‌دلیل اهمیت اردوگاه‌ها، مقامات محلی کاراگاندا هیچ نظارتی بر کارلاگ نداشتند بلکه کارلاگ مستقیماً از مسکو توسط گولاگ مدیریت می‌شد. اهداف اصلی از تاسیس کارلاگ ساخت سریع و ارزان نیروگاه‌های صنعتی به دست زندانیان بوده است مانند: معادن زغال سنگ کاراگاندا، کارخانه ذوب مس در ژزکازگان و بالخاش.

 تعداد کشته شدگان این اردوگاه که قادر به مقاومت در برابر شرایط زندگی نبودند، هنوز معلوم نیست.   مساحت کل منطقه کارلاگ تقریباً برابر مساحت کشور فرانسه است. قلمرو آن از شمال تا جنوب بیش از ۳۵۰ کیلومتر، از مشرق تا مغرب نیز بیش از ۲۵۰ کیلومتر بوده است. آمار رسمی اعدام شدگان در کارلاگ بیش از ۵ هزار نفر است، اما برای کسانی که از بیماری‌های مختلف از دنیا رفتند، آمار رسمی وجود ندارد. گولاگ تمام مدارک مربوط به فوت شدگان را از بین می‌برده است.

این اردوگاه‌ها برای مردان، زنان و کودکان به صورت مجزا بوده و هیچ کسی حق ورود به اردوگاه دیگر را نداشته است. مطابق قانون، هر فردی که مخالف دولت شوروی قلمداد می‌شد، خانواده او اعم از زن، کودک، برادر، خواهر، پدر و یا مادر دستگیر و در این اردوگاه‌ها به کار گمارده می‌شدند. لازم به‌ذکر است، از نظر گولاگ بچه‌های ۱۲ سال به بالا در حکم انسان بالغ تلقی می‌شدند و در صورت لزوم حکم اعدام برای آنها صادر می‌شده است.

اطراف ساختمان اداری کارلاگ در حال حاضر ساختمان‌های دو طبقه ای وجود دارد که زمانی منزل مسکونی رؤسا و معاونین آن و نیز ساختمانی مربوط به K.G.B. بوده است. در سال ۲۰۱۴ هنگام تعمیر یکی از ساختمان‌های اطراف، متوجه راهرویی در زیرِ زمین شدند. پس از بررسی مشخص شد ساختمان اداری کارلاگ به صورت زیرزمینی به اداره K.G.B محل متصل بوده و در صورت نیاز به انتقال زندانیان به K.G.B بدون ورود به محوطه باز، به آنجا منتقل می‌شده‌اند.   

از سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۹ تعداد یک میلیون نفر از کل شوروی در این منطقه تبعید شده و به کار گماشته شده‌اند. پس از روی کارآمدن خروشچف در سال ۱۹۵۴ و انجام اصلاحات در شوروی و دستگیری همکاران جنایتکار استالین، در سال ۱۹۵۹ اداره کارلاگ به مسئولین محلی سپرده شد. قابل ذکر اینکه از تعداد یک میلیون نفر فوق، ۱۰۳ هزار نفر قزاق بوده‌اند. همچنین در بین سال‌های ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۹ تعداد ۵ میلیون مهاجر آلمانی، لهستانی، کره ای و ... را به این منطقه منتقل کردند.

در خصوص اینکه کره‌ای‌ها به چه جرمی به این اردوگاه منتقل شدند، راهنمای موزه اظهار کرد: در جنگ بین روسیه و ژاپن در سال ۱۹۲۱ از آنجایی‌که کره‌ای‌ها شباهت زیادی از حیث چهره، به ژاپنی‌ها داشتند تعداد ۱۰۲ هزار نفر کره‌ای به دلیل شباهت به ژاپنی‌ها و صرفاً از ترس اینکه مبادا این‌ها ژاپنی بوده و برای ژاپنی‌ها جاسوسی کنند، از مرزهای شرقی روسیه که با کره هم مرز است، دستگیر و به داخل روسیه منتقل شده‌اند و بعدها - حتی بعد از اینکه مقامات به اشتباه خود پی‌بردند - به هیچ وجه نسبت به آزادی آنها اقدام نکردند.

در این اردوگاه ۶۵۱۳ نفر ایرانی و ملیت‌های دیگری مانند روس‌ها، قزاق‌ها لهستانی‌ها، آلمانی‌ها، کره‌ای‌ها، آذربایجانی‌ها، چچنی‌ها، اوکراینی‌ها، لیتوانیایی‌ها، بلاروسی‌ها، ترکیه‌ای‌ها، تاتارهای کریمه، کالمیک‌ها، کردها و... حضور داشته‌اند.

 

آمار برخی ملت‌های مختلف که در این منطقه زندانی بوده‌اند، در تصویر فوق آمده است. عدد ۶۰۰۰ مربوط به تعداد ایرانیان و عدد ۴۴۱۷۱۳ مربوط به زندانیان آلمانی است.

ایرانیان در کارلاگ

نکته حائز اهمیت در این بین، وجود اسنادی است دال بر اینکه در ۱۷ جولای ۱۹۳۷ میلادی ۵۱۳ نفر ایرانی و در ۸ اکتبر ۱۹۳۸ میلادی نیز تعداد ۶۰۰۰ نفر ایرانی به این اردوگاه منتقل شده‌اند. آنچه که در اسناد موجود است، تمامی ایرانیان زندانی در این اردوگاه از مرزهای ایران با کشورهای آذربایجان، ارمنستان و ترکمنستان به این اردوگاه منتقل شده‌اند.

در خصوص ایرانی‌ها، راهنمای موزه گفت: در میان زندانیان ایرانی افرادی هم از تالش‌های ایرانی وجود داشته‌اند ولی به عنوان تالش ثبت نشده‌اند. یعنی چون مدارک ایرانی همراه نداشته‌اند، جزء افراد ترک و یا کُرد ثبت شده‌اند. لذا تعداد ایرانیان در این اردوگاه مطابق گفته راهنمای موزه قطعاً بیش از ۶۵۱۳ نفر ثبت شده است.

متاسفانه هیچ مدرک و سندی در خصوص علت محکومیت ایرانیان در این اردوگاه وجود ندارد و صرفاً تعداد آنها و روز ورودشان مطابق اسناد موجود است. لکن طبق گفته بازماندگان آنها که در جنوب قزاقستان زندگی می‌کنند، علل دستگیری و انتقال آنها به کارلاگ متفاوت است. مثلاً برخی از مرزنشینان در شوروی فامیل‌های ایرانی داشتند و دولت شوروی به بهانه اینکه اینها برای ایران جاسوسی می‌کنند، آنها را دستگیر کردند.

یا مثلاً گفته می‌شود تعداد ارامنه در سازمان (НКВД) یا (کمیساریای مردمی داخل کشور یا همان پلیس مخفی شوروی) زیاد بوده و آنها در ضدیت با آذری‌ها بودند لذا برای آنها پاپوش درست کرده و آنها را مخالف استالین معرفی می‌کردند و زمینه دستگیری و تبعید آنها را فراهم می‌کردند. موارد دیگر کولاک‌ها یا همان افراد ثروتمند بودند که حکومت کمونیست شوروی اقدام به بازداشت و مصادره اموال آنها و تبعید به قزاقستان می‌کرد، یا کسانی که تابعیت ایرانی داشتند و پشت مرز گیر کرده بودند، آنها نیز بازداشت و به اردوگاه‌ها انتقال می‌یافتند.

لذا دلایل بازداشت و انتقال محکومین متفاوت بوده است. اما به‌طور کلی سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ را باید موج اول انتقال ایرانیان به قزاقستان برشمرد. همانطور که در بالا ذکر شد آنها به اردوگاه کارلاگ در قزاقستان منتقل شدند.

اما موج دیگری از ایرانیان حدود ۲۵۰۰۰ نفر در سال ۱۹۴۶ میلادی و در جریان واقعه حزب دموکرات آذربایجان به سرکردگی پیشه‌وری وارد خاک شوروی شدند که پس از دو روز، همگی قصد بازگشت به ایران را داشتند. لکن مقامات شوروی از این کار ممانعت کرده و پس از ۶ ماه آنها را به جرم ورود غیرقانونی به شوروی محکوم و به اردوگاه‌های کار اجباری در شمال روسیه در منطقه آرخانگِلسک در کنار دریای بالتیک منتقل و پس از یکسال به جنوب قزاقستان حرکت دادند. پس از مرگ استالین در ۱۹۵۳ و روی کارآمدن خروشچف، دادگاه عالی شوروی در ۲۵ ژانویه سال ۱۹۵۶، آنها را تبرئه کرد.

لازم به یادآوری است، هم اکنون فرزندان و نوادگان موج اول ایرانیان (۱۹۳۷ و ۱۹۳۸) اکثراً در شهرهای مِرکِه و چُو واقع در استان قزاقستان جنوبی و فرزندان و نوادگان موج دوم ایرانیان (۱۹۴۶) اکثراً در شهر چیمکنت مرکز استان قزاقستان جنوبی و در نزدیکی مرز ازبکستان زندگی می‌کنند.

بنای یادبود قربانیان

در ۳۰ کیلومتری جنوب کاراگاندا محلی به نام سپاسک وجود دارد که ۲۳ بنای یادبود برای قربانیان در آن ساخته شده لکن متاسفانه هنوز برای ایرانیان قربانی در این اردوگاه هیچ بنایی ساخته نشده است. امید است در آینده نزدیک و با هم

  

در سراسر کشور شوروی اردوگاه های کار اجباری متعددی وجود داشت که بسیاری از آن ها در سردترین نقاط روی کره ی زمین ساخته شده بودند.

به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان؛   شوروی دوران حکومت ژوزف استالین مکانی برای تصفیه ی حزبی و یکه تازی پلیس مخفی خونخوار حکومتی بود که هر گونه اظهار نظر مخالفی در هر اندازه، حتی بدون داشتن نیت مخالف، یا کوچک ترین سوء ظنی، رنج و مرگ در اردوگاه های کار اجباری که «گولاگ» (Gulag) نامیده می شدند را برای فرد در پی داشت. واژه ی «گولاگ» شکل کوتاه شده عبارت روسی «Glavnoe Upravlenie Ispravitel’no-trudovykh Lagerei» است که می توان آن را به «مدیریت کل کمپ های کار اجباری اصلاحی» ترجمه کرد.

 

در سراسر کشور اردوگاه های کار اجباری متعددی وجود داشت که بسیاری از آن ها در سردترین نقاط روی کره ی زمین ساخته شده بودند. با توجه به این که زندگی در این اردوگاه ها واقعاً دردناک و عذاب آور بود، سیستم گولاگ دستکمی از اردوگاه های مرگ نازی ها نداشت.

  

1-شورش کنگیر


برای درک شورش کنگیز باید بدانید که گولاگ ها برخلاف زندان های امروزی مکان نگهداری متجاوزان، قاتلان و قاچاقچیان مواد مخدر نبود. بخش اعظم کسانی که در این زندانیان به سر می بردند زندانیان سیاسی و افراد روشنفکری بودند که در مقابل سیستم زورگو و مستبد حکومتی ایستادگی می کردند. آن ها بر اساس قانون موسوم به «بند 38» به این مراکز منتقل می شدند که دستگیری هر کسی که به داشتن تحرکات و تفکرات ضد انقلابی محکوم می شد را جایز می دانست. نگهبانان از جنایتکاران واقعی برای کنترل بقیه زندانیان استفاده می کردند. این افراد که معمولاً به آن ها  نام «دزدها» اطلاق می شد فعالان سیاسی حاضر در اردوگاه را تهدید کرده و از سازماندهی شدن آن ها جلوگیری می کردند.

 

در ماه می سال 1954 همین تاکتیک در اردوگاهی به نام «کنگیر» در منطقه ی قزاقستان کنونی به کار گرفته شده و بیش از 650 نفر از این «دزدها» وارد جمعیت 5.000 نفری فعالان سیاسی محبوس شدند. اما زندانیان با این تاکتیک به مقابله پرداخته و کنترل اردوگاه را بدست گرفته و نگهبانان را فراری دادند. آن ها برای مدتی کنترل اردوگاه را در دست داشته و به جشن و پایکوبی پرداختند. حتی در زندان مراسم ازدواج برگزارگردید و از سیستم برقی آبی اردوگاه به بهترین شکل ممکن استفاده شد. آن ها می دانستند که بدون دفاع از خود نمی توانند مدت زمان زیادی کنترل اردوگاه را در اختیار داشته باشند به همین دلیل انواع مختلفی از سلاح ها را ساخته بودند از جمله بسته های انفجاری دست ساز.

 

مذاکرات بین زندانیان و مقامات شوروی بی نتیجه ماند و در چهلمین روز تسخیر اردوگاه، ارتش سرخ با تانک، سگ های وحشی و 1.700 سرباز به اردوگاه حمله کرد. زندانیان مقاومت جانانه ای کردند اما در نهایت مقاومتشان در هم شکسته شد. برخی از آن ها از ترس عواقب بعد از دستگیر شدن دست به خودکشی زدند. اگر چه دولت تعداد تلفات خود را تنها چند ده نفر اعلام کرد اما شاهدان تعداد سربازان کشته شده را صدها نفر دانستند.


2- کانال دریای سفید


اردوگاه های کار اجباری منافع خاص خودش را داشت و در گولاگ ها از توان فیزیکی زندانیان برای ساخت پروژه های بزرگی در سراسر قلمرو شوروی استفاده می شد. یکی از اولین و مهم ترین کارهایی که به زندانیان گولاگ محول شد ساخت کانال دریای سفید بود که در مدت 20 ماه بین سال های 1931 تا 1933 ساخته شد. این کانال 227 کیلومتری دریای سفید را به رود اونگا متصل می کرد. حتی با وسایل مدرن هم ساخت چنین کانالی بسیار سخت بود اما زندانیان تنها با استفاده از وسایل ابتدایی مانند بیل دستی، کلنگ دو سر و فرغون انجام دادند. تعداد زندانیانی که در طول ساخت این پروژه جان دادند مشخص نیست اما تاریخ نگاران تعداد آن ها را بین 25.000 تا 100.000 نفر تخمین زده اند. اما دردناک تر از همه این بود که ساخت چنین کانالی هیچ سودی در بر نداشت.

 

نه تنها کارگران از زندانیان بودند بلکه خود زندانیان نیز به عنوان مهندسین پروژه عمل می کردند. کانالی که ساخته شده بود بیش از حد کم عمق بوده و برای ورود کشتی و قایق های بزرگ مناسب نبود و البته بیش از نیمی از سال سطح آن یخ می زد. درواقع زندانیان چاره ای به جز انجام دادن کاری که می دانستند بی ارزش است نداشتند. آن ها فقط برای زنده ماندن دست به این کار زدند. در واقع زمانی که ساخت کانال در حال اتمام بود قسمت های اولیه آن فرو ریخته بود.

 


3- داستان فرار جان بیرگس


داستان های بسیار کمی در مورد فرار از زندان های گولاگ وجود دارد. زندانیان در اثر فشار کاری فراوان و رژیم غذایی نامناسب به شدت ضعیف شده و در حال مردن بودند و در واقع دیگر توانایی تلاش برای فرار کردن و حتی امیدی برای نقشه کشیدن درباره فرار نداشتند. حتی اگر می توانستند از گولاک فرار کنند نیز به دلیل قرار داشتن این زندان ها در نقاط دوردست هیچ شانسی برای رساندن خود به مناطق مسکونی نداشتند. یک زندانی مجار به نام جان بیرگس اما این ذهنیت را از بین برد. او مشهورترین ساکن گولاگ نبود اما میراثی فراموش نشدنی از خود به جای گذاشت.

 

بیرگس در سال 1922 بدنیا آمده و در جنگ حهانی دوم در نیروی هوایی آلمان خدمت کرد. بعد از این که در 27 آوریل سال 1948 و سال ها پس از پایان جنگ توسط ارتش سرخ دستگیر شده به 25 سال زندان در اردوگاه کار اجباری سیبری محکوم گردید. اما او تنها 9 سال در این زندان مانده و در سال 1954 پس از ساختن یک بمب و منفجر کردن آن توانست از اردوگاه فرار کند. وی در سال 1957 به ایالات متحده مهاجرت کرده و کسب و کار پررونقی در زمینه ی طراحی فضاهای سبز براه انداخت. اما به دلیل اعتیاد به قمار بخش زیادی از ثروتش را از دست داده و در نهایت به جرم بمب گذاری در یک کازینو به منظور اخاذی، دستگیر و باقی عمرش را در زندان گذراند.


4- داستان لئون ترمین


لئون ترمین در سال 1896 در سنت پترزبورگ روسیه به دنیا آمده بود و بعدها به طور تصادفی یک آلت موسیقی را ساخت که به اسم خودش «Theremin » نامگذاری شد که به دلیل صدای غیرطبیعی و چهچهه وارش در فیلم های علمی تخیلی مانند «روزی که زمین از حرکت باز ایستاد» (The Day The Earth Stood Still) در سال 1951 مورد استفاده قرار گرفت. در سال 1920 وی کنسرت هایی را با استفاده از الت موسیقی اختراعی خود آغاز نمود که در نهایت به تور اروپا و ایالات متحده در سال 1928 منتهی شد. ترمین برای یک دهه در ایالات متحده زندگی کرد و در سال 1938 به دلیل مشکلات مالی و ترس از جنگی که قریب الوقوع بنظر می رسید به شوروی بازگشت.

 

اما ترمین به محض ورود به شوروی دستگیر شده و به زندان مخوف بوتیرکا در مسکو فرستاده شده و از آن جا نیز برای کار در معادن طلا به کولیما منتقل گردید. پس از مدتی مسئولان شوروی به این نتیجه رسیدند که استعداد او با کار بدنی در معادن طلا به هدر می رود بنابراین او را به یک آزمایشگاه سری به نام شاراشکا فرستاده شد تا در آن جا به ساخت وسایل استراق سمع برای پلیس مخفی کشور مشغول شود. وی در این کار موفق بود و سیستم استراق سمع بوران، که یک میکروسکوپ لیزری اولیه بود و با استفاده از امواج مادون قرمز لرزش های صدا در پشت پنجره ها را شناسایی می کرد را ساخت.

 

یکی دیگر از اختراعات او نوعی میکروفون مخفی بود که به شکل ماهرانه ای در داخل مهر رسمی ایالات متحده مخفی شده و در سال 1945 توسط گروهی از دانش آموزان شوروی سابق به سفیر ایالات متحده در این کشور هدیه داده شد. این میکروفن تا سال 1952 کشف نشد و ترمین در سال 1945 از شاراشکا آزاد گردید اما تا سال 1966 به همکاری با کا گ ب ادامه داده و در سال 1993 در سن 90 سالگی درگذشت.


5  / داستان الکساندر دولگان


بدون شک شما زندگی الکساندر دولگان را برای بدترین دشمنانتان نیز آرزو نخواهید کرد. وی در ایالات متحده به دنیا آمده و پدرش برای کار در صنعت اتومبیل سازی مسکو به این شهر نقل مکان کرد. او خانواده اش را نیز با خود به شوروی آورد اما زمانی که سعی کردند به ایالات متحده بازگردند اجازه خروج به آن ها داده نشد این خانواده در مقطع بسیار وحشتناکی از تاریخ شوروی سابق زندانی شده بود یعنی دوران پاکسازی های حزبی و جنگ جهانی دوم. الکساندر به عنوان یک بایگان در سن 16 سالگی کار را در سفارت ایالات متحده آغاز کرد. وزارت امنیت شوروی او را بخشی از یک توطئه دانسته و در سال 1948 الکساندر را دستگیر کرد. به مدت نزدیک به یک سال وی در زندان مخوف لفوتووو در مسکو نگهداری شده و در این مدت تحت شدید ترین شکنجه ها از قبیل گرسنگی، کتک خوردن و محرومیت از خواب قرار گرفت. سپس وی را به زندان سوخانووو منتقل کردند و پروسه شکنجه او در این زندان نیز همچنان ادامه یافت. به گفته ی خودش کتک خوردن هر روز به غیر از روزهای یکشنبه انجام می شد.

 

دولت ایالات متحده از ماجرای او باخبر بود اما به دلیل تنش های دوران جنگ سرد به او کمکی نکرد. در طول دوران زندانی بودن الکساندر، خانواده ی او نیز تحت شکنجه و آزار قرار گرفتند که به دیوانه شدن مادرش انجامید. دولگان اما با خواندن آواز و به یاد آوردن فیلم ها و درس های قدیمی از دیوانگی خود در تنهایی جلوگیری کرد. بالاخره مشخص شد که او در جاسوسی دخالتی نداشته و به همین دلیل به اردوگاه کار اجباری در یک معدن مس در قزاقستان فرستاده شد. بعد از مرگ استالین وی از اردوگاه کار اجباری آزاد شده و در سال 1971 همراه با همسر و پسرش به آمریکا بازگشت. او در سال 1986 در سن 59 سالگی درگذشت. بسیاری از خاطرات دوران اسارت او در کتاب معروف «مجمع الجزایر گولاگ» نوشته ی سولژنیتسین ذکر شده و زندگینامه اش نیر در سال 1975 به چاپ رسید.


6  / مجمع الجزایر گولاگ


کتاب «مجمع الجزایر گولاگ» (The Gulag Archipelago) یک کتاب سه جلدی در مورد سیستم گولاگ بود که در سال 1973 در غرب به چاپ رسید. این کتاب توسط الکساندر سولژنیتسین به رشته ی تحریر درآمد که خود مدتی را در اردوگاه های کار اجباری و زندان های شوروی سابق بسر برده بود. این کتاب باعث شد که بسیاری برای اولین بار با آن چه که در اردوگاه های گولاگ رخ می داد آشنا شوند. این کتاب باعث شد که سولژنیتسین برای همیشه تحت نظر کا گ ب قرار داشته باشد. آن ها هر کاری برای پیدا کردن نسخه های کتاب او انجام دادند و در یکی از موارد یکی از زنانی که در کپی کردن کتاب او دخالت داشت را آن قدر شکنجه کردند که در نهایت در سپتامبر 1973 مکان یکی از نسخه ها را به ماموران کا گ ب گفت و بعد از آن خود را حلق آویز کرد.

 

سولژنیتسین نیز خود در فوریه 1974 دستگیر شده و به آلمان غربی تبعید گردید و در نهایت به ایالات متحده گریخت. جای تعجب ندارد که این کتاب تا سال ها در خاک شوروی سابق قابل چاپ نبود و تنها در انتشارات زیرزمینی موسوم به سامیزدات جاپ می شد تا این که بخش هایی از آن در سال 1989 برای اولین بار در نشریه ای ادبی به نام نووی میر به صورت قانونی منتشر شد. این کتاب خیلی زود به یکی از کتاب های درسی دانشگاهی در روسیه تبدیل شده و سولژنیتسین نیز پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به روسیه بازگشته و در 3 آگوست 2008 در سن 89 سالگی درگذشت.

 


 7/ گرسنگی در اردوگاه های گولاگ


جای تعجب ندارد که زندانیان اردوگاه های گولاگ غذای کافی دریافت نمی کردند. جیره غذایی آن ها که در زبان روسی پایکا نامیده می شد بر اساس مقدار کاری که انجام می دادند تعیین می شد. حتی سخت کوش ترین زندانیان نیز مقدار غذای کافی برای زنده ماندن دریافت نمی کردند و کم کاری و ضعف در انجام وظایف برای مدتی بیش از چند ماه بدون شک مرگ در اثر گرسنگی را در پی داشت. نویسنده ای به نام وی تی شالاموف که خود بیش از دو دهه در اردوگاه های گولاگ زندانی بود بعدها داستان های کوتاهی با عنوان «داستان های کولیما» در این باره نوشت که در آن داستان های خوفناک از گرسنگی مفرط خود و هم بندانش گفته است:" هر بار که برایمان سوپ می آوردند... باعث می شد که همه گریه کنیم.

 

همه آماده بودیم که در صورت کم بودن سوپ گریه کنیم. و وقتی که معجزه ای رخ می داد و سوپ به اندازه کافی بود نمی توانستیم موضوع را باور کنیم و آن را با کمترین عجله ممکن می خوردیم. اما علیرغم این که سوپ پرملاتی در شکم گرممان داشتیم اما احساس دردی در معده ما را رنج می داد؛ ما برای مدت زیادی گرسنه مانده بودیم". کسانی که به علت گرسنگی مفرط و سوء تغذیه در آستانه ی مرگ قرار داشتند دوخودیاگاس نامیده می شدند که به معنای مردنی و فانی بود.

 

در سال 1938 در نامه ای از یکی از مقامات شوروی به نام آندری ویشینسکی به وزارت داخلی شوروی به نام نیکولایی یژوف در مورد شرایط دردناک این افراد چنین گفته است:" در میان زندانیان افرادی چنان گندیده و شپش زده وجود دارد که از لحاظ بهداشتی خطری کشنده برای دیگران محسوب می شوند. این افراد به چنان شرایطی از وخامت اوضاع جسمانی رسیده اند که کوچک ترین شباهتی به انسان ندارند. بدلیل نبود غذا آن ها به آشغال خوری روی آورده و به گزارش برخی دیگر از زندانیان، موش و سگ می خورند".


 اما در کمال ناباوری این شرایط در مقایسه با اتفاقاتی که بعد از حمله آلمان به شوروی در ژوئن 1941 رخ داد یک بهشت دوست داشتنی انگاشته می شود. در این زمان تقریباً تمامی منابع غذایی مردم به سمت میدان جنگ می رفت و با دلیل کمبود غذا و دارو، آمار مرگ و میر به شدت بالا رفت. در برخی مناطق حتی هیچ غذایی برای خوردن وجود نداشت به نحوی که در برخی موارد انسان خواری نیز دیده می شد.


8  / آمار تلفات گولاگ


حل کردن معماهای اطلاعاتی دوران شوروی سابق مانند برشمردن تک تک دانه های شن روی کره ی زمین است و گولاگ ها نیز از این قاعده مستثنی نبودند. اطلاعات و اسناد مربوط به گولاگ ها یا کاملاً از بین رفته و یا از واقعیت خالی شده اند به نحوی که تاریخ نگاران تنها به تخمین های متفاوت در مورد آمارهای این دوران روی آورده اند. سولژنیتسین می گوید که به نظر او بیش از 50 میلیون نفر در این اردوگاه های کار اجباری در سراسر خاک شوروی سابق نگهداری می شدند و برخی دیگر نیز این تعداد را تنها 5 میلیون نفر تخمین می زنند. برخلاف اردوگاه مرگ آشوویتز، گولاگ ها اردوگاهی برای کشتن زندانیان نبود. زندگی انسانی در گولاگ ها نادیده گرفته می شد اما هدف سیستم از بین بردن جمعیت و تصفیه کردن نژادی به صورت مستقیم نبود.

 

بدین ترتیب این سیستم با دو هدف سازماندهی شده بود: یکی ساختن زیرساخت های اقتصادی و صنعتی کشور با استفاده از نیروی کار مجانی در مناطقی که بسیار دوردست و توسعه نیافته بود، دوم این که افرادی که ممکن بود برای امنیت حکومت تمامیت خواه مشکلی ایجاد کنند محدود می شدند. بر اساس اسناد از طبقه بندی خارج شده شوروی سابق، 1.053.829 نفر در بین سال های 1934 تا 1953 در زندان های گولاگ جان خود را از دست داده اند که عدد دقیق ترسناکی است. تعداد این افراد بدون شک بسیار بیشتر بوده زیرا گولاگ ها کسانی که دیگر مردنی بودند را آزاد می کردند و هیچ سازوکاری برای خاکسپاری مردگان نداشتند. بدین ترتیب بسیاری خارج از محدوده ی اردوگاه جان خود را از دست می دادند.


9 / گولاگ های کره شمالی


اتحاد جماهیر شوروی به طور رسمی سیستم گولاگ و کار اجباری را در سال 1960 ملغی کرد اما اردوگاه های کار اجباری و گولاگ ها به گذشته تعلق ندارند. کره شمالی کشوری است که به خاطر شرایط دردناک و غیرقابل تحمل زندان هایش شناخته می شود، از جمله اردوگاه موسوم به کمپ 22 که زندانیان مجبورند علی رغم تهدید و شکنجه و گرسنگی کار کنند. مرگ در اثر گرسنگی در این زندان امری طبیعی و روتین است و بر اساس ادعاها زندانیان برای زنده ماندن به خوردن مار، قورباغه و موش روی آورده و حتی در مدفوع حیوانات به دنبال دانه های خوراکی می گردند تا گرسنگی و ضعف ناشی از خوردن سوپ آبکی سبزیجات را جبران کنند.

 

در یکی از این موارد یکی از افرادی که از کره شمالی فرار کرده بود به نام کیم کوانگ ایل 48 ساله گفته است که به خاطر قاچاق دانه های کاج از مرز، 3 سال را در گولاگ کره شمالی گذرانده است. وی خاطرات خود را در طول دوران اسارت به رشته تحریر درآورده و با کشیدن شکل هایی نحوه ی شکنجه هایی که در گولاگ های کره شمالی رخ می دهد را نشان داده است. یکی از این شکنجه ها قرار دادن زندانیان در حالتی خاص است که تنها پس از پر شدن لیوانی که زیر او قرار داده شده از عرق، او را رها خواهند کرد.

 کاری نهادهای مربوطه به یاد آنها بنایی ساخته و یادشان گرامی داشته شود.

قحطی در قزاقستان

از آنجایی که در این نوشتار از ایرانیان قزاقستان و علت حضورشان نام بردیم، مناسب دیدم به قزاق‌هایی که در ایران زندگی می‌کنند نیز اشاره ای کنم؛ طبق اسناد موجود در موزه کارلاگ که بخشی از آن به قحطی قزاقستان اختصاص داشت، جمعیت قزاقستان در سال ۱۹۲۹ طبق سرشماری صورت گرفته ۶ میلیون نفر بوده که در سال ۱۹۳۴ به ۲ میلیون نفر کاهش پیدا کرده است. این به این معنی است که ظرف ۵ سال در اثر قحطی تعداد ۴ میلیون نفر از بین رفته‌اند.

ابتداء در فاصله ۱۹۲۹ تا ۱۹۳۱ یک و نیم میلیون نفر در اثر قحطی و جنگ‌های داخلی جان خود را از دست دادند. اما قحطی بزرگ بین سال‌های ۱۹۳۱ تا ۱۹۳۳ رخ داد که تعداد دو و نیم میلیون انسان جان خود را از دست دادند. از این تعداد ۴۰۰ هزار نفر غیر قزاق بودند. گفته می‌شود علت اصلی این قطحی، مصادره گندم و غذا توسط مقامات شوروی و به‌دستور استالین بوده که موجب قحطی در اوکراین، قزاقستان و قفقاز شمالی شده است. دهقانانی را که مخالف مصادره گندم بودند، به عنوان محکوم به اردوگاه‌های کار اجباری منتقل می‌کردند.

در نتیجه این قحطی یک میلیون و ۳۰۰ هزار قزاق به کشورهای همجوار از جمله ایران، چین، افغانستان و روسیه کوچ کردند. در حال حاضر قزاق‌های ایران در شهرهای گرگان، بندر ترکمن و گنبد کاووس و در محله‌هایی با نام قزاق محله زندگی می‌کنند.                      

آمار جمعیت تبعید شدگان به قزاقستان برگرفته شده از یک سند روسی موجود در موزه کارلاگ