(( ويژه نشر تاريخ ))

ماركسيسم و آنارشيسم

( بر اساس كنفرانسی در نيويورك در تاريخ ششم نوامبر 1973 )

دانيل گرن

مترجم : ناصر شبآهنگ

 بررسي موضوع فوق مشكلات فراواني را در برابرمان ظاهر مي سازد كه از نخستين آنها آغاز مي كنيم. از كلمه « ماركسيسم » چه مي فهميم؟ منظورمان كدام « ماركسيسم » است؟ پاسخ سريع به اين مسئله لازم است: منظور ما در اينجا از ماركسيسم مجموعه آثار ماركس و انگلس و نه دنباله روان ايشان است كه با بي وفائي كم و بيش نسبت بدان ها ، برچسب ماركسيسم را براي خود غصب كرده اند. مثال روشن در اين مورد ماركسيسم مسخ شده و حتي خيانت شده سوسيال دموكرات هاي آلمان است.

در زمان حيات ماركس و سال هاي اوليه تاسيس حزب سوسيال دموكرات آلمان ، سوسيال دموكرات ها شعار نوعي « دولت خلقي » ادعائي را طرح مي كردند. ماركس و انگلس احتمالا سرشاد از آن كه سرانجام حزبي با توده هاي وسيعي در آلمان خود را طرفدار آنها اعلام مي كردند، اغماض عجيبي از خود در اين مورد نشان داده و تنها افشاگري هاي خشن و پي در پي باكونين در مورد « دولت خلقي » و پيوند سوسيال دموكرات ها با احزاب بورژوا راديكال بودكه ماركس و انگلس را وادار به حاشاي چنين شعار ها و عملكردهائي كرد!

مدت ها بعد ، انگلس پير سال 1895 در مقدمه معروفش كه بركتاب « مبارزه طبقاتي در فرانسه » ماركس به نگارش در آورد ـ و در همين مقدمه بود كه وي ـ با يك تجديد نظر كامل در ماركسيسم ، راه رفرميسم را در پيش مي گيرد. بدين معني كه تاكيد خود را بر استفاده از اوراق راي گيري به عنوان وسيله ايده آل و حتي واحد بدست گيري قدرت مي گذارد.

در اينجا ديگر انگلس در مفهوم مورد نظر من ، ماركسيست نيست. بعد ها كائوتسكي به گونه اي دو پهلو جانشين ماركس و انگلس ميشود. وي در تئوري وانمود مي كرد كه هنوز در زمينه مبارزه طبقاتي ، انقلابي باقي مانده اما در عمل كاري جز سرپوش گداشتن بر عمليات بيش از پيش فرصت طلبانه و رفرميستي حزبش ، انجام نمي داد. در همين حال ، ادوارد برنشتين كه وي نيز ادعاي « ماركسيست » بودن داشت ، در صراحتش قدمي جلوتر از كائوتسكي گذاشته و آشكارا مبارزه طبقاتي را نفي كرده و آن را در مقابل انتخابات گرائي ، پارلمان گرائي و اصلاحات اجتماعي ، متروك شده مي داند!

از سوي ديگر كائوتسكي مدعي آن بود كه گفتن اين حرف كه آگاهي سوسياليستي نتيجه ضروري و مستقيم مبارزه طبقاتي پرولتاريائي است : « كاملا غلط » مي باشند. به باور وي : بايد بر آن باشيم كه سوسياليسم و مبارزه طبقاتي نه زائيده يكديگر بلكه نتيجه پيش شرط هائي ديگرند. به عبارت ديگر آگاهي سوسياليستي حاصل دانش بوده. حاصل و حامل دانش  نه پرولتاريا بلكه روشنفكران بورژوا هستند ـ و به وسيله همين ها است ـ كه سوسياليسم علمي به پرولتاريا « منتقل » مي شود. نتيجه آن كه : آگاهي سوسياليستي عنصري است كه از خارج وارد مبارزه طبقاتي پرولتاريا ميشود و نه چيزي كه بخودي خود بوجود آيد.

 تنها تئوريسيني كه در سوسيال دموكراسي آلمان به ماركسيسم ( اصيل ) وفادار ماند ، روزا لوكزامبورگ بود. اما او نيز سازش هائي با رهبري حزبش انجام داد. روزا هيچ گاه آشكارا ببل و يا كائوتسكي را مورد انتقاد قرار نمي داد. برخورد آشكار وي با كائوتسكي تنها بدان هنگام آغاز شد كه در سال 1910 استاد سابقش ايده اعتصاب سياسي توده ها را رها كرد. روزا به خصوص سعي مي كرد تا نزديكي اش با آنارشيست ها كه حاصل تئوري وي در باره خودانگيختگي انقلابي توده ها بود ، را پنهان سازد. چنين تلاشي ، وي را ناچار به تشبث به فحاشي هاي زشتي عليه آنارشيست ها كرد. بدين شكل وي بر آن بود ، حزبش را كه چه از نظر عقيدتي و چه از نظر مالي ( اين را نيز بايد مي گفتيم چون امروز از آن باخبريم ) بدان وابسته بود؛ از وحشت بدر آورد!

اما عليرغم تفاوت در نام ، اختلافي واقعي ميان آنچه آنارشوسنديكاليست ها ، اعتصاب عمومي مي نامند، با آنچه روزا لوكزامبورگ محتاطانه ترجيح مي دهد « اعتصاب توده اي » بنامد؛ موجود نيست. از سوي ديگر نيز ، مباحثات خشونت بار وي كه نخستين آنها در 1904 با لنين و آخرين آنان در سال 1918 با حكومت بلشويكي صورت گرفت ؛ چندان به دور از تفكر آنارشيسم نبود.

آخرين نظرات وي در جنبش اسپارتاكيست ها سال  1918در مورد سوسياليسمي پيشرونده از پائين به بالا و از طريق شوراهاي كارگري نيز ، از همين رده محسوب مي شوند. روزا لوكزامبورگ يكي از حلقه هاي وحدت ميان ماركسيسم واقعي و آنارشيسم شمرده مي شود.

اما ماركسيسم واقعي تنها به وسيله سوسيال دموكرات هاي آلماني مسخ نشد. بلكه اين لنين است كه آن را در معياري وسيع قلب مي كند. وي به شكل قابل ملاحظه اي نكات ژاكوبيني و قدرت مداري را كه گاه در نوشته هاي ماركس و انگلس ظاهر شده بودند ؛ تعميق داد. وي فوق مركزيت گرائي و درك تنگ نظرانه و گروه گرايانه حزبي ( و آن هم تنها يك حزب واحد ) و به خصوص عمل انقلابيون حرفه اي به عنوان رهبران توده ها را وارد ماركسيسم نمود!

چنين مفاهيمي در نوشته هاي ماركس چندان يافت نمي شوند و اگر هم باشد در شكلي جننيني و تحتاتي قرار دارد. با اين وجود لنين به شدت سوسيال دموكرات ها را به خاطر آن كه آنارشيست ها را كوچك مي شمردند، به باد انتقاد گرفته و در كتاب كوچكش « دولت و انقلاب » بخش كاملي را به ارج گذاري از آنارشيست ها به خاطر وفاداريشان به انقلاب ، اختصاص مي دهد!

مشكل دومي نيز در كار است. با وجود آن كه انديشه ماركس و انگلس به لحاظ تكاملش براي انعكاس واقعيت زمان طي نيم قرن به سختي قابل درك است. اما كوشش مفسران جديدي كه در ميانشان يك كشيش كليسا نيز ديده مي شود براي اثبات چيزي به نام « دگماتيسم ماركسيستي « بي فايده است!

ماركس جوان و بشر دوست ( اومانيست ) شاگرد فوير باخ ، به كلي از ماركس سال هاي پختگي كه رابطه خود با فوير باخ را برهم زده و سپس خود را اسير تعيين گرائي علمي سفت و سختي كرده است؛ متفاوت است.  ماركس نويه راينيشه سايتونگ ( نشريه اي كه ماركس در آن فعاليت داشت) كه تنها مدعي دموكرات بودن و در تلاش براي وحدت با بورژوازي پيشرفته آلمان بود، هيچ شباهتي با ماركس سال 1850  يعني ماركس كمونيست و حتي بلانكيستي كه نغمه انقلاب مداوم ، عمل سياسي مستقل كمونيستي ـ كه شعار ديكتاتوري پرولتاريا سر مي داد ـ ؛ ندارد!

ماركس سال هاي بعد كه انقلاب بين المللي را به آينده دور حواله داده و خود را در كتابخانه موزه بريتانيا محبوس مي كرد تا به تحقيقات علمي گسترده و مرارت بار دست زند   . فردي كاملا جدا از ماركس قيام گراي 1850 كه به قيام عمومي و بلافصل باور داشت؛ است! 

ماركس كه در سال هاي 1869 ـ 1864 ابتدا در پشت پرده نقش مشاور افتخاري و محرم كارگران مجتمع در بين الملل اول را بازي مي كرد، ناگهان از سال 1870 تبديل به فردي قدرت مدار مي شود كه از لندن بر شوراي عمومي انترسيونال حكم مي راند. ماركس كه در ابتداي 1871 به شدت با قيام پاريس مخالفت مي ورزد، ماركسي نيست كه كمي بعد در اطلاعيه معروف خود به نام جنگ داخلي در فرانسه به تجليل از كمون پاريس پرداخته و بسياري از جنبه هاي آن را تا حد كمال مطلوب بر مي كشد!

و بالاخره ماركسي كه در همان اطلاعيه بر اين نكته تاكيد مي كند، ماركسي نيست كه در « نامه اي درباره گوتا » سعي به قبولاندن آن دارد كه دولت بايد در دوره اي نسبتا طولاني پس از انقلاب پرولتري به حيات خويش دادمه دهد. بدين ترتيب نبايد ماركسيسم اصيل يعني نوشته هاي ماركس و انگلس را نيز مجموعه اي  همگون در نظر گرفت. بلكه لازم است كه آن را در بوته آزمايشي انتقادي و دقيق گذاشته و تنها نكاتي از آن را برگزيد كه پيوندي نزديك با آنارشيسم داشته باشند.  ادامه دارد... ترجمه از متن فرانسوي توسط آقاي ن . شبآهنگ. نشر نخست در ماهنامه آبگون شماره 13 شهريور 1364

 *گرايش نويسنده به آنارشو كمونيسم ، طبيعتا مورد رابطه اين دو تفكر ( ماركسيسم و آنارشيسم )، در مطلب فوق ، بيشتر مشهود است. جنبه تاريخي آن بيشتر مورد نظر مي باشد. ويراستار

( 3 )

حال سومين مشكل ما: آنارشيسم از ماركسيسم هم كمتر از كالبد عقيدتي همگون برخوردار نيست. همانگونه كه در كتاب آنارشيسم متذكر شده ام ، نفي قدرت مداري و تاكيد بر تقدم قضاوت فردي ، سبب آن گشته كه آنارشيست ها به گفته پرودون در نامه اي به ماركس « ضد دگماتيسم بودن را پيشه خود سازند » به همين خاطر است كه نظرات آزادمنش ها ، گوناگون تر ، سيال تر و از نظر فهم مشكل تر از نظرات سوسياليست هاي قدرت مدار هستند!

گرايش هاي متفاوتي در آنارشيسم وجود دارند : به جز كمونيست هاي آزادمنش كه من جزو آنان هستم ، مي توان از آنارشيست هاي فردگرا ، آنارشيست هاي جامعه گرا ، آنارشو سنديكاليست ها و گروه ديگري از آنان همچون آنارشيست هاي مخالف خشونت . آنارشيست هاي صلح جو ، آنارشيست هاي گياهخوار و غيره نيز نام برد!

 بنابراين بايد در درجه اول بدانيم : چه نوعي از آنارشيسم را مي خواهيم با ماركسيسم روبرو سازيم تا ببينيم كه در چه مواردي اين دو مكتب اساسي در انديشه انقلابي با يكديگر پيوند مي خورند يا از يكديگر فاصله مي گيرند. براي من روشن است كه آنارشيسم سازنده ، جامعه گرا و آنارشيسم جمع گرا يا آنارشو كمونيسم در كمترين فاصله با ماركسيسم قرار دارند و درست يه همين خاطر است كه من در كتاب «« آنارشيسم »» تنها در تلاش براي تشريح مسائل اين نوع از آنارشيسم بوده ام.

( 4 )

نگاهي از نزديك نشان خواهد داد كه ماركسيسم و آنارشيسم در گذشته بر يكديگر تاثير متقابل داشته اند. انريكو مالاتستا آنارشيست بزرگ ايتاليائي جائي نوشته است : « ... تقريبا تمام ادبيات آنارشيستي قرن 19 از ماركسيسم اشباح شده است » . باكونين با احترام در مقابل قابليت علمي ماركس سر تعظيم فرود مي آورد تا حدي كه شروع به ترجمه جلد اول « سرمايه » به روسي مي كند. در كنار او آنارشيست ايتاليائي كارلو كافيرو نيز تلخيصي از همين اثر را منتشر مي كند! از سوي ديگر نخستين كتاب پرودون « مالكيت چيست » (1840 ) و به ويژه اثر بزرگش « سيستم تضاد هاي اقتصادي يا فلسفه فقر » ( 1846 ) عميقا ماركس جوان را تحت تاثير قرار مي دهند.

اگر چه كمي بعد اقتصاددان ناسپاس با نوشتن « فقر فلسفه » دست به تخطئه زهر آگين عليه استاد خود مي زند! عليرغم مباحثات فراوان ، ماركس به حد زيادي به نقطه نظرات باكونين مديون است. در اينجا براي پرهيز از تكرار مكررات به دو مثال اكتفا مي كنيم.

ـ  اطلاعيه در مورد كمون پاريس كه به وسيله ماركس نوشته شده است به خاطر دلايلي كه جلوتر خواهند آمد در بخش وسيعي ملهم از افكار باكونين است. آرتور لنينگ ناشر « آرشيو هاي باكونين » نيز بدين نكته اشاره كرده است .

ـ همانگونه كه قبلا گفتيم به لطف باكونين بود كه ماركس مجبور به محكوم كردن شعار « دولت خلقي » و همكاران سوسيال دمكراتش شد!

( 5 )

ماركسيسم و آنارشيسم جدا از تاثير متقابلشان از ريشه اي واحد برخوردار و به خانواده يكساني نيز تعلق دارند! ما آنارشيست ها به مثابه افرادي ماترياليست معتقد نيستيم كه ايده ها به خودي خود در مغز انسان ها زائيده مي شوند بلكه بر آنيم كه آنان تنها انعكاس دست آورد جنبش توده ها طي مبارزه طبقاتي هستند! نخستين مؤلفان سوسياليست ، چه آنارشيست و چه ماركسيست تماما از انقلاب فرانسه در سال هاي آخر قرن 18 ، متاثر از كوشش هاي كارگران فرانسوي ( از سال 1840 به بعد كه براي خود سازماندهي و مبارزه عليه استثمار سرمايه داري را آغاز كردند) بودند.

كم هستند كه بدانند در 1840 پاريس شاهد يك اعتصاب عمومي بود. در سال هاي بعد از آن روزنامه هاي كارگري همچون « كارگاه » شكوفا گشته اند. در همين سال 1840 ( تلافي شگفت انگيزي است ) پرودون « يادداشت عليه مالكيت » را منتشر مي كند. چهار سال بعد در سال 1844 ، ماركس جوان در « يادداشت هايش » ـ كه تا مدت ها بعد منتشر نشد ـ خلاصه اي از ملاقاتش با كارگران پاريس و اثر عميقي كه اين كارگران يدي بر وي گذاشتند را ، به رشته تحرير در مي آورد!

سال قبل از آن در 1843 زني استثنائي به نام فلورا تريستان كارگران را به تشكيل يك اتحاديه كارگري فرا خوانده و براي تماس با آنها راهي شهر هاي بزرگ فرانسه مي شود. بدين ترتيب ماركسيسم و آنارشيسم از همان ابتدا از منابع پرولتري همانندي ، سيراب شده و تحت تاثير طبقه نوين كارگران ، هدف نهائي يكساني كه واژگوني دولت سرمايه داري و واگذاري ثروت اجتماعي و وسائل توليد به خود زحمتكشان باشد را ؛ تعقيب مي كردند!

همين امر پايه موافقتنامه جمع گرايانه بود كه در كنگره 1869 بين الملل اول مابين ماركسيست ها و باكونيست ها منعقد مي گردد! اين نكته را هم ناگفته نگذاريم كه اين موافقتنامه عليه آخرين شاگردان پرودون ( در گذشت 1865 ) كه ارتجاعي شده بودند ، بسته مي شود! يكي از اين شاگردان تولن بود كه به نظريه مالكيت خصوصي وسائل توليد نزديك شده بود!

 ( 6 )

كمي پيش تذكر دادم كه نخستين سخنگويان جنبش كارگري فرانسه در معيار وسيع ملهم از انقلاب كبير فرانسه بودند! كمي اين نكته را باز مي كنيم. در واقع انقلاب فرانسه دو گونه به شدت متفاوت از انقلاب يا بهتر بگوئيم دو نوع متضاد از قدرت را دربرداشت كه يكي جناح چپ بورژوازي. ديگري از يك پيش پرولتاريا ( پيشه وران كوچك و مزدبران ) تشكيل مي شد.

گروه نخست قدرت مدار و در حقيقت ديكتاتور منش ، متمركز و سركوبگر مردم محروم . گروه دوم دموكراتيك ، فدرآليست ! تجمع هائي تشكيل شده بود كه امروز نام شوراهاي كارگري بدان مي دهند. اينها در 48 بخش شهر پاريس بودند كه در كمون پاريس جمع شده و اجتماع هاي مردمي شهرستان ها بدان ها اضافه مي گشتند!

بدون امتناع مي توان گفت كه اين قدرت دومي مايه اي آزادمنشانه داشت و به نوعي پيشتاز كمون پاريس در 1871 به حساب مي آمد! اما نيروي اول ، بعد از انقلاب و در قرن نوزدهم است كه ژاكوبن ناميده مي شوند!  اين هم خود نامي ناخالص و مشتق از اسم يك كلوب مردمي پاريس ـ جامعه ژاكوبن ها ـ  بود كه خود اين كلوب نامش را از صومعه اي مذهبي گرفته بود كه كلوب در ساختمان آن قرار داشت. 

خط فاصل مبارزه طبقاتي ميان بورژواهاي انقلابي از يك سوي و محرومين از سوي ديگر از درون جامعه ژاكوبن ها عبور مي كرد. دقيق تر اين كه در جلسات اين جامعه طرفداري اعضايش از اين يا آن گرايش در انقلاب كار را به برخورد ميان آنها مي كشاند!

معهذا در ادبيات سياسي سال هاي بعد كلمه ژاكوبن چه از سوي آنارشيست ها و چه از طرف ماركسيست ها به مفهوم يك سنت انقلابي بورژوازي كه كشور و انقلاب را از بالا و با ابزار هاي قدرت مدار هدايت مي كرد ؛ به وفور به كار مي رود! براي مثال شارل دل شلوز رهبر جناح راست اكثريت شوراي كمون پاريس ، خود را ژاكوبن و روبسپيرگرا معرفي مي كرد.

پرودون و باكونين در نوشته هايشان به سرزنش « روحيه ژاكوبني » كه به عقيده آنها ميراث سياسي انقلابيون بورژوا بود؛ مي پرداختند! اما ماركس و انگلس بالعكس به سختي قادر به خلاص ساختن خويش از اين اسطوره ژاكوبني كه « قهرمانان » انقلاب بورژوازي پر شكوهش مي كردند ؛ بودند! از جمله اين قهرمانان يكي دانتون ، سياستمداري فاسد و جاسوسي دوجانبه و ديگري روبسپير كه سرانجام به نيمچه ديكتاتور تبديل شدند؛ بودند!

اما سرسختي نظريه ضد قدرت مداري در آنارشيست ها مانع از آن مي شد كه فريب ژاكوبن گرائي را بخورند! آنارشيست ها به خوبي بر اين امر واقف بودند كه انقلاب فرانسه نه تتها جنگي داخلي ميان سلطنت مطلقه و انقلابيون بورژوا بلكه بلافاصله جنگي است ميان ژاكوبن گرائي و چيزي كه من براي راحتي كلام آن را كمون گرائي مي نامم. و سر انجام جنگ اخير است كه به شكست كمون پاريس و گردن زدن صاحب منصبان شهري  آن شومت و هه بر در سال 1794 مي انجامد. معناي اين شكست سرنگوني قدرت زير دستان بود . همانطور كه انقلاب روسيه سرانجام به از ميان رفتن شوراهاي كارخانه كشيده شد!

ماركس و انگلس دائما در نوسان ميان ژاكوبن گرائي و كمون گرائي بودند! آنها نخست از « تمركز شديدي كه الگوي خود را از فرانسه 1793 اخذ كرده است » ستايش مي كنند و سال ها بعد در سال 1885 ، انگلس در مي يابد كه در آنجا خطا رفته بود و به اصطلاح و تمركز فوق الذكر تنها راه را براي ديكتاتوري ناپلئون اول باز كرده بوده است! گاه كارل ماركس آنراژه ها يعني طرفداران كشيش سابق ، ژاك رو سخنگوي سكنه فقير حومه هاي پاريس را « نماينده اصلي جنبش انقلابي » ناميده است. حال آن كه انگلس بر آن بود كه وي « حداكثر مي توانست كمكي از بالا »  براي پرولتارياي 1793 بشمار آيد!

بعد ها لنين در ژاكوبن گرائي قدم هاي بس فراتر از استادانش ماركس و انگلس به پيش گذاشت. به نظر وي ژاكوبن گرائي « يكي از نقاط اوجي است كه طبقه كارگر محروم در مبارزه براي آزاديش بدان ها دست مي بابد! » .  وي دوست داشت خود را ژاكوبن بنامد البته گاه نيز اين لقب را به صورت « يك ژاكوبن پيوسته به طبقه كارگر » تكميل مي كرد! نيجه گيري ما اينكه : تنها زدايش هرگونه خاطره ژاكوبن گرائي به وسيله ماركسيست ها است كه مي تواند توافق آنارشيست ها را با آنها ممكن سازد.

( 7 )

حال به خلاصه نقاط اصلي اختلاف ميان ماركسيسم و آنارشيسم بپردازيم. نخست آنكه با وجود اعتقاد ماركسيست ها به لزوم از ميان رفتن غائي دولت ، به عقيده آنان پس از انقلاب پيروزمند كارگري ، دولت جديدي كه « دولت كارگري » ناميده مي شود براي دوره زماني نا معلوم بوجود خواهد آمد. پس از چنين دوره اي است كه ماركسيست ها قول از ميان رفتن تدريجي اين دولت را كه گاه نيز آن را « نيمه دولت » مي نامند؛ مي دهند!

آنارشيست ها بالعكس برآنند كه چنين دولت جديدي به خاطر مالكيت دولتي بر تمامي اقتصاد و ديوانسالاري ـ هر روزـ رشد يابنده اش حتي از دولت قبل از خود نيز ، مقتدرتر و سركوبگرتر بوده و در مقابل اضمحلال  ؛ مقاومت خواهد كرد! از اين گذشته آنارشيست ها به اهميتي كه ماركسيست ها براي مسئوليت اقليت كمونيست در جامعه برخوردارند؛ با شك مي نگرند!

مراجعه به نوشته هاي ماركس و انگلس نيز تنها سبب تقويت چنين شكي خواهد شد. البته در مانيفست كمونيست مي توان خواند كه ، « كمونيست ها منافعي جدا از منافع كل پرولتاريا ندارند » و يا « آنها همواره نماينده منافع كل جنبش هستند » يا « نظرات تئوريك آنها هرگز نه بر پايه ايده ها و اصول ابداعي يا كشف شده اين يا آن اصلاح گر دنيا كه تنها بيان عمومي شرايط واقعي مبارزه اي طبقاتي و جنبش تاريخي هستند كه در مقابل ديدگان ما در جريانند » .

تا اينجا آنارشيست ها مسلما با آنها موافقند. اما جمله مبهم و هشدار دهنده براي ما چنين است : « در تئوري آنان ( كمونيست ها ) بر بقيه توده  پرولتاريا از اين امتياز برخوردارند كه به وضوح قادر به درك شرايط ، حركت و نتايج غائي و عمومي جنبش پرولتاريا هستند ! » .

اين اعتراف مي تواند به صراحت بدان معنا باشد كه كمونيست ها به خاطر اين « امتياز » از حق تاريخي به دست گرفتن رهبري پرولتاريا  برخوردارند! و اگر اين معني مورد نظر باشد ، آنارشيست ها را ديگر با آن موافقتي نيست، زيرا كه آنان بر اين اعتقادند: هيچ پيشتازي در خارج از خود پرولتاريا نمي تواند موجود باشد! آنان برآنند كه افراد غير پرولتر تنها قادرند در كنار يا در ميان پرولتاريا خود را محدود به نقش مشاوراني افتخاري و يا تشريح كننده هائي باشند كه هدفي جز ياري رساندن به زحمتكشان در تلاش براي دستيابي به درجه بالاتر از آگاهي را دنبال نمي كنند!

در اينجاست كه به مسئله خودانگيختگي انقلابي توده ها يا مفهومي دقيقا آزادمنشانه ميرسيم. كلمات « خود انگيخته » و « خودانگيختگي » به كرات در نوشته هاي پرودون و باكونين به چشم مي خورد! اما آنچه عجيب مي نمايد؛ اين است، در حالي كه در نوشته هاي ماركس و انگلس ، لااقل در نشر اصلي شان به زبان آلماني چنين لغاتي ديده نمي شوند!

در ترجمه آثار ايشان گاه با چنين لغاتي روبرو مي شويم. البته مسئله اخير تنها حاصل برابر نهاده هائي غير دقيق مي باشد. در واقع ماركس و انگلس تنها به فعاليت خودكار توده ها اشاره مي كنند كه مفهومي محدودتر از خودانگيختگي است. چرا كه يك حزب انقلابي قادر است ميزاني از  » فعاليت خودكار » توده ها را در كنار فعاليت هاي برتري جويانه خود تحمل كند. اما خودانگيختگي ، ادعاي رهبري از جانب چنين حزبي را به خطر مي اندازد! 

روزا لوکزامبورگ نخستین مارکسیستی بود که در زبان آلمانی از کلمه () در فراسه به معنی خودانگیخته - البته پس از آنکه آنرا را از آنارشیستها به عادریت گرفت – در نوشته هایش استفاده کرد. وی تکیه خود را بر نقش اساسی خوانگیختگی در جنبش توده ای می گذاشت. مارکسیستها نیز احتمالا عدم اعتمادی پنهانی را نسبت به چنین پدیده ای که جائی کافی برای دخالت رهبران ادعائی باقی نمی گذاشت؛ تقویت می کردند.

از سوی دیگر آنارشیستها از این نکته که مارکسیستها گاه ابائی در استفاده از دوز و کلک های دموکراسی بورژوازی ندارند، نیز چندان دلخوش نیستند. مارکسیستها نه تنها با شور و شوق برگه های رای گیری را به خئکت گرفته و آنها را یکی از بهترین وسائل کسب قدرت بشمار می آورند بلکه حتی گاه با خوش خدمتی دست به انعقاد پیمان های انتخاباتی با احزاب لیبرال بورژوا یا رادیکال نیز میزنند و در این هنگام عقیده آنها اسن است که بدون چنین اتحادهائی دسترسی به کرسی های پارلمانی ناممکن است!

فراموش نکنیم که آنارشیستها برخلاف آنچه اکثرا تصور میشود وحشتی غیرطبیعی از صندوق های رای ندارند. پرودون یکبار در سال 1848 به نمایندگی مجلس ملی انتخاب میشود و بار دیگری از نامزدی راسپای ، پزشک مترقی برای ریاست جمهوری حمایت می کند. معهذا بعدها از آنجا که وی هرگونه ابراز اطاعتی ار رژیم سلطنتی را سرزنش میکرد، کارگران را در زمان امپراطوری رم از اعلام کاندیدا برای انتخابات برحذر می دارد.

برای وی تنها مسئله موقعیت و شرائط مطرح بود. در شرایطی دیگر نیز آنارشیستهای اسپانیائی از موضع گیری دقیق علیه شرکت در انتخابات جبهه خلق در فوریه 1936 خودداری کردند. اما یکبار از این موارد نادر و استثنائی ، آنارشیستها راه های متفاوت را برای پیروزی بر دشمن سرمیه دارتجویز میکنند. و از آنجمله اند مبارزه مستقیم ، مبارزه سندیکائی ، خود مختاری کارگری و اعتصاب عمومی.

اکنون به سئوال اساسی دیگری میرسم: ملی کردن ابزارهای تولید یا خودگردانی؟ اینجا هم مارکس و انگلس لقمه را کج به دهان میگذارند. در مانیفست کمونیست که با الهام مستقیم از سوسیالیست دولت گرا لوئی بلان فرانسوی نوشته شده، آنان معتقدند که " تمام ابزارهای تولید « باید » در دست دولت متمرکز شود" اما از کلمه دولت ؛ آنها پرولتاریای سازمان یافته بصورت طبقه حاکم را میفهمند. اما بر شیطان لعنت! چرا نام چنین سازمان پرولتری را باید دولت گذاشت؟ از این گدشته چرا سالها بعد آنها پشسمان شده و در ژوئن 1872 در مقدمه چاپ مجدد مانیفست در دولت گرائی کوته نظرانه خود تجدید نظر کرده و به اطلاعیه 1871 در مورد کمون پاریس اشاره می کنند که در آن مسئله " حکومت خودکار " تولید کنندگان مطرح شده بود؟

بی شک آنها ضرورت توافق با جناح آنارشیستی انترناسیوئال را حس کرده بودند. اما این را نیز تذکر دهیم که مارکس  هیچگاه در جزئیات راه هائی که خودگردانی میتواند بعمل آید ؛ وارد نشد. حال آنکه پرودون که زندگی ای را همچون یک کارگر آغاز گرده بود میدانست که از چه سخن میگوید. او با نظاره ای دقیق " اتحادیه های کارگری " را که در انقلاب 1848 بوجود آمده بودند، مشاهده کرده بود. اما علت آن حالت مارکس را شاید بتوان ناشی از حقیر شمردن و " تخیلی " انگاشتن مسئله خودگردانی از جانب وی دانست. در سالهای اخیر آنارشیستها نخستین کسانی بوده اند که خودگرانی را به موضوع روز تبدیل کرده اند و این مبحث به حدی به صورت مد درآمده که دیگر هرکس و ناکسی توانسته است دست به مصادره ، سو استفاده و تغییر آن بزند!

(8)

مارکسیستها و آنارشیستها از همان ابتدای تولد سیاسی شان برخورد با یکدیگر را آغاز کردند.نخستین حمله از سوی مارکس و انگلس علیه اشتیرنر در کتاب خصومت بارشان " ایدئولوژی آلمانی " صورت گرفت. اینجا مسئله بر سر سوتفاهمی دوجانبه بود. اشتیرنر به صراحت و روشنی عنوان نکرده بود که فراسوی تمجیدهایش برای " من " و " فرد " وی در واقع طرفدار طرفدار اتحادیه داوطلبانه این " فرد " با دیگری است. او در واقع جامعه ای نوینی را پیشنهاد می کند که برپایه انتخاب آزاد فدراتیو و حق جدائی قرار داشته باشد. همین ایده را بعد ها باکونین و سرانجام لنین در مسئله ملی ، بکار برد. مارکس و انگلس به خطا انتقادات تند اشتیرنر علیه کمونیسم را بر پای ارتجاعی بودن وی میگذارند. حال آنکه حملات اشتیرنر در اصل متوجه نوعی خاص از کمونیسم ، یعنی کمونیسم " ناهنجار " کمونیست های تخیلی زمان خودش چون وایتلینگ در آلماان و کابه در فرانسه بود. علت این انتقادات اشتیرنر نیز خطری بود که به عقیده وی – و به درستی – این نوع کمونیسم برای آزادی فردی داشت!

همانطور گه قبلا گفتم حمله خشن مارکس به پرودون نیز تقریبا به خاطر دلائل مشابهی صورت میگیرد: پرودون از مالکیت خصوصی کوچک در شرائطی که نشانی از استقلال فردی داشته باشد؛ استقبال میکرد. اما چیزی که مارکس نمی فهمید اینکه پرودون در صنایع بزرگ و به عبارتی در بخش سرمایه داری ، خود را دقیقا مدافع مالکیت جمعی معرفی میکرد. فراموش نکنیم که پرودون در " یاداشت هایش " چنین مینویسد: " صنعت کوچک همانقدر ابلهانه است که فرهنگ کوچک ". در صنعت بزرگ نیز وی بی چون و چرا جمع گرا است. به نظر پرودون سازمان های تحت عنوان " اتحادیه های کارگری " نقش اساسی یعنی اداره ابزارهای بزرگ کار هچون راه آهن ، تولید کارخانه ای بزرگ ، صنایع استخراجی ، صنایع فولاد و صنایع دریائی را برعهده خواهند داشت.

با وجود آنکه پرودون در اواخر حیاتش در کتاب " فابلیت سیاسی طبقات کارگری " خود را طرفدار جدائی کامل طبقه کارگر از جامعه بورژوا یا به عبارتی طرفدار مبارزه طبقاتی اعلام می کند. اما حتی این هم مارکس را از سونینتش نسبت به پردونیسم که آنرا سوسیالیسم خرده بورژوائی میشمرد؛ باز نمی دارد.

حال نگاهی به مبارزه خشماگین مارکس و باکونین در بین الملل اول نظری بیندازیم:اینجا هم با نوعی سوتفاهم روبر هستیم. باکونین شاید تا حدی با افراط مارکس را دیوی قدرتمدار و تشنه حاکمیت بر جنبش مارگری معرفی میکرد. در این میان آنچه نعجب را بر می انگیزد آنکه بحث های باکونین محتوائی پیامبرگونه دارد. او بخوبی آینده های دور را مشاهده می کند. وی در عین حال که ورود " دیوانسالاری سرخ " را به صحنه ، پیش بینی میکرد، دیکتاتوری ای که سرانجام روزی رهبران بین الملل سوم بر جنبش کارگری روا می دارند؛ را نیز حس می کند. مارکس با افترا زدن به باکونین به پست ترین روش و با رای کشی برای اخراج باکونین از بین الملل اول در کنگره لاهه در سپتامبر 1872 به حمله متقابل دست میزند.

بعد از این واقعه پلهای میان مارکسیسم و آنارشیسم فرو میریزد و این فاجعه بزرگی برای طبقه کارگر بشمار میرود. چرا که هریک از این دو جنبش به یاری تئوریک و عمل بیکدیگر نیاز داشتند. سالهای 1880 تلاش برای سازماندهی یک بین الملل آنارشیستی با شکست روبرو میشود . چنین بین المللی با وجود حسن نیتتش به کلی از جنبش کارگری منفرد است در حالیکه در همین زمان مارکسیسم به سرعت در آلمان با رشد سوسیال دموکراسی و در فرانسه با تاسیس حزب کارگری ژول گسده؛ رشد میابد.

بعد ها احزاب گوناگون سیوسیال دموکرات به دور یکدیگر جمه شده و بین الملل دوم را بوجود آوردند . در کنگره های موفقیت آمیز این بین الملل همانگونه که در کتاب آنارشسم اشاره شد، برخورد های بسیار شدیدی بین آنها و آزادمنشانی مه موفق به شرکت در جلسه ها میشدند؛ پیش آمد. در سال 1893 در زوریخ سوسیالیست آزادمنش دوملا نیووان هویس هلندی در نطق تند و درخشان سوسیال دموکراسی آلمان را به محاکمه کشید و با هو و جنجال حاضر رویرو شد.

در سال 1896 در لندن دختر مارکس، خانم آولینگ و رهبر سوسیالیست فرانسه ژان ژورس با فحاشی به آنارشیستها آنان را که بعنوان نماینده سندیکاهای کرگری موفق به ورود به سالن کنگره شده بودند را بیرون ریختند! البته تروریسم آنارشیستی که در طی سالهای 1890 تا 1895 در فرانسه غوغا میکرد ، کمک شایانی به نفع دیوانه وار ( هیستریک) آنارشیستها که دیگر " راهزن " قلمداد میشدند؛ کرد. این رفرمیست های خجالتی و قانون گرا قادر نبودند که انگیزه های انقلابی تروریستها و علت پناه بردن آنها را به خشونت به مثابه اعتراضی پر سرو صدا علیه جامعه ای نفرت انگیز؛ درک نمایند.

مابین سال های 1860 تا 1914 سوسیال دموکراسی آلمان و بیشتر از آن ماشین سنگین سندیکائی کارگری آلمان مدام به لجن پراکنی علیه آنارشیسم پرداختند. حتی وقتی کائوتسکی خود را طرفدار اعتصاب توده ای اعلام کرد؛ دیوان سالاران کارگری به وی به منزله یک " آنارشیست " مشکوک شدند. اما در فرانسه قضیه بالعکس بود. رفرمیسم انتخاب گرا و پارلمان گرای ژورس از کارگرانی که بخود جسارت تاسیس سازمان سندیکائی انقلابی ث . ژ. ت در یادماندنی سال های قبل از 1914 را داده بودند؛ متنفر بود! پیشروان این کنفدراسیون کارگری ، فرناند پلوتیه ، امیل پوژه و پیر مونات از جنبش آنارشیستی برخاسته بودند.

انقلاب روسیه و بعد ها انقلاب اسپانیا ، دره میان مارکسیم و آنارشیسم را عمیق تر ساختند. دره ای که دیگر نه فقط حاصل اختلافات ایدئولوژیک ، بلکه مملو از خون بود. برای پایان دادن به ملاحظات فوق دو نکته دیگر را هم اضافه کنیم : نخست – پاره ای از مارکس شناسان نظیر ماکسیملیان روبل در فرانسه هنگامی که از مارکس میگذرند گرایشی " آزادمنشانه " دارند. دوم : بعضی از آنارشیستهای گروه گرا و تنگ نظر همچون گاستون لوال در فرانسه به شکل احساساتی کور شده از مارکس همچون شیطان نفرت دارند.

(9)

...و اکنون به مسئله در زمان حتضر بپردازیم.

بدون شک در زمان حاضر ما شاهد تولدی دیگر برای سوسیالیسم آزادمنش هستیم. من در اینجا ناچارم چگونگی این تولد دوباره را در ماه مه 1968 خاطر نشان کنم. مه 68 خودانگیخته ترین ، غیرقابل پیش بینی ترین و غیر آماده سازی شده ترین قیام ها بود. تند باد آزادی که بر کشور ما وزیدن گرفت، چنان ویرانگر و در عین حال آفریننده بود که دیگر هیچ چیز را به شکل سابق باقی نمی گذاشت. زندگی تغییر یافت یا اگر بخواهیم میتوان گفت که ما زندگی را تغییر دادیم. اما چنبن تولد دوباره ای در چارچوب تولد بازیافته ای در کل جنبش انقلابی و به خصوص در میان جوانان دانشجو صورت می یافت و به همین دلیل دیگر پرده هائی غیر قابل نفوذ میان جنبش های آزادمنش و آنها که طرفدار " مارکسیست – لنینیسم " ادعائی هستند وجود ندارد و حتی میتوان  گفت نوعی قابلیت نفوذ غیر گروه گرایانه نیز در میان این جنبشهای گوناگون بوجود آمده است.

رفقای جوان در فرانسه از گروه های " مارکسیست " قدرت مدار به گروه های آزادمنش وارد میشوند و بالعکس این امر نیز دیده شده است.گروه های کامل مائوئیستی ای بوده اند که زیر نفوذ آزادمنشان ازهم پاشیده شده و یا واگیری آزادمنشی به آنان سرایت کرده است. حتی گروه های تروتسکیست نیز بسیاری از نقطه نظرات خود را زیر نوذ نوشته ها و تئوری های آزادمنشانه تعدیل کرده اند. افرادی چون ژان پل سارتر و دوستانش اکنون در مجله ماهانه شان نظرات آنارشیستی بیان میدارند. به طوری که یکی از مقالات اخیر آنان نام " ودا با لنین " را دارد. الته هنوز گروه های مارکسیست " قدرت مدار " که خصوصا ضد آنارشیست هستند به همانگونه که گروه های آنارشیستی که هنوز به سختی ضد مارکسیست باثی مانده اند؛ وجود دارند.

در فرانسه سازمان کمونیستی آزادمنش ( او.ث.ال) در حد فاصل میان آنارشیسم و مارکسیسم قرار دارد.این سازمان با آنارشیستهای کلاسیک این نقطه نظر مشترک را دارد که هر دو با جریان ضد قدرت مداری که به بین الملل اول رسید؛ پیوند دارند. با مارکسیستها این نقطه نظر مشترک را دارند که هردو به محکمی در زمینه مبارزه طبقاتی پرولتاریا و نبرد برای سرنگونی سرمایه داری بورژوازی ؛ مبارزه می کنند.

کمونیستهای آزادمنش از یک سو سعی به احیای تمام چیزهائی که از گذشته آنارشیسم بجای مانده است ( بعنوان جمله معترضه بگویم که هدف من از انتشار کتاب آنارشیسم و همچنین منتخاباتی از آنارشیسم در چهار جلد جیبی که نام " نه خدا نه ارباب " را دارد؛ همین بوده است) و از سوی دیگرآن میراث های مارکس و انگلس را که به نظرشان هنوز معتبر و آفریننده و بخصوص پاسخگوی نیازهای زمان ما را می بینند؛ نقی نمی کنند.

از آنجمله مفهوم از خودبیگانگی است که در دستنویس های 1844 مارکس جوان دیده میشود، این مفهوم بخوبی در تطابق با تاکید آنارشیستها بر آزادی فردی قرار دارد. اینکه آزادی پرولتاریا باید بدست خودش صورت گیرد و نه جانشینی برای وی ، یعنی ایده ای که نه تنها در مانیفست کمونیست و تغییرات بعدی آن بلکه در قطعنامه های بین الملل اول نیز دیده میشود، هم جزو همین میراث ها است.سرانجام تئوری " سرمایه " که حتی امروز یکی از کلید های درک مکانیسم و کارکرد سرمایه داری است و روش ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی که هنوز هم یکی از خطوط راهنمای درک گدشته و حال باقی مانده است؛ نیز جزو همان میراث هستند.

در مورد اخیر فراموش نکنیم که شرط پذیرش روش ماتریالیسم دیالکتیک تاریخی در آن است که به صورتی خشک و مکانیکی بکار نرفته و تبدیل به بهانه ای برای عدم مبارزه با این ظاهر که پایه های مادی برای انقلاب موجود نیست؛ نشود. این کاری بود که استالینیستها سه بار در فرانسه در سالهای 1936،1945،1968 انجام دادند.به کنار از این مسائل ماتریالیسم تاریخی نباید به سطح یک تعیین گرائی ( جبریت ) ساده نزول کند. باید همواره درها بر روی اراده فردی و خودانگیختگی انقلابی توده ها باز بماند.

همانگونه که مورخ آزادمنش آ .ی.کامیسکی در کتاب فوق العاده خود در مورد باکونین میگوید. ترکیبی ( سنتزی ) میان مارکسیسم و آنارشیسم نه تنها لازم که اجتناب پذیر است. وی اضافه می کند: « تاریخ خود سازش های خویش را به عمل درخواهد آورد». میخواهم به عنوان نتیجه گیری شخصی خود اضافه کنم : کمونیسم آزادمنش که ثمره چنین ترکیبی میباشد بدون شک آرزی عمیق کارگران پیشرفته ( حتی اگرچه امروز هنوز کاملا آگاه نباشند) را یعنی بخشی را که امروز " چپ کارگری " می نامیم، بسیاربهتر از مارکسیسم قدرت مدار و تغییر هویت داده و آنارشیسم کهنه و از مد افتاده و فسیل شده؛ برآورد خواهد کرد. پایان

* Daniel Guérin(1904- 1988 )

نویسنده ، متفکر، نظریه پرداز . آنارشیست فرانسوی

چاپ نخست در ماهنامه آبگون شماره 13 – سال دوم . شهریور64- سپتامبر 1985

ترجمه از متن فرانسوی توسط آقای ناصر شبآهنگ

 

سینماگر محبوب قرن بیستم

« سر چارلز اسپنسر چاپلین »

«سرچارلزاسپنسر چاپلین» از بزرگ‌ ترین کارگردانان، آهنگسازان و بازیگران آثار کمدی در عصر «هالیوود کلاسیک» آمریکا به شمار می‌آید که این توانایی را داشت که درد و رنج را در کنار عشق و انسانیت به تصویر بکشد. «سر چارلز اسپنسر چاپلین» معروف به «چارلی چاپلین» روز شانزدهم آوریل 1889 از والدینی هنرمند در لندن به‌دنیا‌ آمد و روز 25 دسامبر 1977 در 88 سالگی در سوئیس درگذشت. «چاپلین» به‌راستی از خلاق‌ترین و تأثیرگذارترین شخصیت‌های عصر فیلم‌های صامت بود که همزمان با بازیگری در فیلم‌هایش، کارگردانی، تهیه‌کنندگی و ساخت موسیقی آن‌ها را نیز برعهده داشت. ایسنا نوشت، وی 65 سال از عمر 88 ساله‌اش را وقف سینما و دنیای سرگرمی کرد که شروع آن از سالن ویکتوریا انگلستان به‌عنوان پسربچه‌ای پنج ساله آغاز شد و تا 88 سالگی ادامه یافت. یک‌سال پس از مهاجرت همراه خانواده‌اش از انگلستان به آمریکا، «چاپلین» که به‌واسطه مادرش، علاقه فراوانی به بازیگری پیدا کرده بود، برای اولین‌بار در فیلم «در تلاش معاش» بازی کرد که البته چندان موردقبول مدیران کمپانی «کی‌استون» قرار نگرفت. با این‌حال آنها تصمیم گرفتند فرصت دوباره‌ای به چاپلین جوان بدهند. وی در 24 سالگی در دومین فیلم‌اش با نام «مسابقات اتومبیل‌رانی کودکان» بازی کرد. سبک خاص راه‌رفتن سنگین او در این فیلم و همچنین فیلم بعدی‌اش «مخمصه‌ غریب میبل» سخت موردتوجه تماشاگران قرار گرفت و محبوبیت ویژه‌ای پیدا کرد. سال 1915 آغاز دوران حرفه‌ای بازیگری «چاپلین» بود که با عقد قرارداد جدید با استودیوهای جدید و راه‌اندازی کمپانی فیلم خودش همراه بود. یک سال بعد، «چاپلین» با دریافت دستمزد 670 هزار دلار، طی مدت 18 ماه، 12 فیلم کمدی برای کمپانی «میوچال فیلم» ساخت که جزو تأثیرگذارترین فیلم‌های کمدی تاریخ سینما محسوب می‌شوند که از معروف‌ترین آن‌ها می‌توان به «خیابان آرام»، «ساعت یک صبح»، «ماجراجو» و «سمساری» اشاره کرد. تکنیک‌های خاص فیلمسازی «چارلی چاپلین» تا زمان حیات او برای همه ناشناخته باقی ماند و هرگز درباره آن‌ها صحبتی نمی‌کرد. در سال 1983، شش سال بعد از مرگ چاپلین بود که یک مستند انگلیسی با نام «چاپلین ناشناخته» به بررسی دقیق سکانس‌ها و هنر فیلمسازی چاپلین پرداخت. وسواس بسیار زیاد «چاپلین» در این‌که بازیگران فیلم‌هایش حتما آن‌چه او درنظر دارد را بازی کنند، از دلایلی بود که وی در مقایسه با دیگر رقبایش، مدت طولانی‌تری را وقف ساخت فیلم‌هایش می‌کرد. در این سال‌ها، چاپلین برخی از آثار ماندگارش چون «پسربچه» (1920)، «زائر» (1923) و «دوش‌فنگ» (1918) را ساخت. وی به‌واسطه مشغله‌کاری زیاد که همزمان برای استودیو شخصی‌اش و دیگر استودیوها فیلم می‌ساخت، کم‌تر فرصت پیدا می‌کرد تا خودش نیز نقشی بازی کند. «زن پاریسی» (1923)، «جویندگان طلا» (1925) و «سیرک» (1928) ازجمله فیلم‌های دهه 30 بودند که چاپلین نقش کوتاهی در آنها بازی کرد. پیش از ورود به عصر فیلم‌های ناطق، «چاپلین» در سال 1931 «روشنایی‌های شهر» و در سال 1936 نیز «عصر جدید» را ساخت که به‌راستی از ماندگارترین آثار او هستند. فیلم‌های ناطق و همراه‌با دیالوگ «چارلی چاپلین» با شاهکار معروف‌اش، «دیکتاتور بزرگ» در سال 1940 آغاز شد. هرچند اولین‌باری که صدای چاپلین را تماشاگران شنیدند، در سکانس پایانی فیلم «عصر جدید» بود که آواز نامفهومی از چاپلین شنیده می‌شد. با وجود شکوفایی دوران فیلم‌های ناطق در دهه 30، چاپلین همچنان سینما را یک هنر پانتومیک می‌دانست و عقیده داشت که بازی بسیار بیشتر از کلمات و دیالوگ‌ها از سوی تماشاگر درک می‌شود. وی با فیلم «لایم‌لایت» در سال 1972 جایزه اسکار بهترین موسیقی را کسب کرد، هرچند چند دهه بعد از ساخت آن بود که با تأخیر حدودا 30 ساله در لس‌آنجلس اکران شد. «چاپلین» در سال 1929 در دو بخش بهترین بازیگر و بهترین کارگردان کمدی برای فیلم «سیرک» نامزد جوایز اسکار بود، اما برگزارکنندگان جوایز اسکار با خارج‌کردن نام او از فهرست نامزدها، تصمیم گرفتند تنها یک اسکار افتخاری به وی اعطا کنند. این کمدین بزرگ، در سال 1972 دومین جایزه افتخاری اسکار را گرفت و برای اولین‌بار در مراسم حضور یافت. در تاریخ برگزاری اسکار، «چاپلین» رکورد‌دار طولانی‌ترین مدت تشویق ازسوی حضار است که 5 دقیقه به طول انجامید. «چارلی چاپلین» دو فیلم آخرش را در لندن ساخت؛ «سلطانی در نیویورک» در سال 1957 و «کونتسی از هنگ‌کنگ» در سال 1967 که کارگردانی، نگارش فیلمنامه و تهیه‌کنندگی آن‌ها برعهده خود چاپلین بود. فیلم «کونتسی از هنگ‌کنگ» با بازی «مارلون براندو» و «سوفیا لورن»، آخرین حضور چاپلین در عرصه سینما بود. «چاپلین» پس از خداحافظی از بازیگری، بین سال‌های 1969 تا 1976، موسیقی فیلم‌های صامت‌اش را می‌ساخت و آن‌ها را دوباره عرضه می‌کرد. وی روز چهارم مارس 1975 به‌جهت سال‌ها خدمت هنری به جامعه انگلستان از سوی ملکه الیزابت دوم به مقام شوالیه رسید و لقب «سر» را دریافت کرد. سلامت جسمانی چاپلین تقریبا پس از پایان ساخت فیلم «کونتسی از هنگ‌کنگ» و به‌طور شدیدتر پس از دریافت جایزه اسکار در سال 1972 روبه وخامت گذاشت. از سال 1977 بود که او روی «ویلچر» می‌نشست و سرانجام روز 25 دسامبر 1977 در 88 سالگی درگذشت. وی طی چند دهه فعالیت سینمایی موفق به کسب جوایز متعددی چون جایزه اسکار بهترین موسیقی برای «لایم‌لایت» در سال 1973، جایزه اسکار افتخاری در سال 1972، نامزد اسکار بهترین فیلمنامه در سال 1948 برای «آقای وردو»، نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد و بهترین فیلمنامه در سال 1941 برای «دیکتاتور بزرگ»، جایزه اسکار افتخاری در سال 1929 برای فیلم «سیرک»، جایزه افتخاری از انجمن کارگردانان آمریکا، جایزه ربان نقره‌ای بهترین فیلم خارجی از انجمن روزنامه‌نگاران فیلم ایتالیا در سال 1953 برای «لایم‌لایت»، جایزه شیر طلای افتخاری ونیز در سال 1972 شد. از مهم‌ترین آثار کارنامه فیلمسازی چارلی چاپلین می‌توان از «ولگرد»،‌ «شغل»، «بانک»، «مامور آتش‌نشانی»، «خیابان آرام»، «زندگی سگی»، «دوش‌فنگ»، «پسربچه»، «زائر»، «زن پاریسی»، «جویندگان طلا»، «سیرک»، «روشنایی‌های شهر»، «عصر جدید»، «دیکتاتور بزرگ»، «موسیو وردو»، «لایم‌لایت»، «سلطانی در نیویورک»، «کنتسی از هنگ‌کنگ»، «خانه‌به‌دوش»، «پروفسور» و «طبقه مرفه» نام برد.آرمان

برای مداوای زخمهای باز مانده
چند رمان عليه فراموشی جنگ داخلی اسپانيا

آنه ماتیو*

جنگ داخلي اسپانيا، هنوز بعد از هفتاد سال، شور وهيجان و مجادلات بسياري را بر مي انگيزد. ابتدا در اسپانيا که ديکتاتوري ژنرال فرانکو و به دنبال آن خفقان دوره انتقال دمکراتيک موجب شدند که زبان ها با تاخير به سخن گشوده شوند و سپس در فرانسه، به دلايل متعددي، به ويژه مسئله اردوگاه هاي جنوب کشور که در آن مبارزين اسپانيايي زنداني شدند.

اگرمورخين براي کشف دوباره خاطرات جنگ اسپانيا کوشش هاي بسياري کرده اند، رمان نويسان نيز در اين زمينه شرکت فعالي داشته اند. گواه اين امر، انتشار چهار رمان جديد، در اين سو و آن سوي کوه هاي پيرنه است که تبلور و نماد اين مسئله روز مي باشد. کتاب «ژاوير سرکاس» به نام « سربازان سالامين» (۱) که با موفقيت چشمگيري روبرو شد، بر بازسازي زندگي يکي از موسسين فالانژيست بنا شده که راوي را در مسير رد پاي يک جمهوري خواه قرار مي دهد.

او «ميرال» نام دارد و در تمام دوره جنگ اسپانيا در لشکر «ليستر» (۲) جنگيده است. در واقع به برکت حضور اين شخصيت است که جستجو و کاوش راوي و همچنين خود رمان، معنا مي يابد.

رمان آندره تراپيلو «دفترهاي جوستو گارسيا» (۳) بر اساس کشف يادداشت هاي يک عضو فعال سنديکاي سوسياليستي «وحدت عمومي کارگران» که جوهر اصلي اثر را تشکيل مي دهد، نوشته شده است. او زندگي خود و اطرافيانش را، از ژانويه ۱۹۳۹ (آغاز عقب نشيني به سمت فرانسه) تا ژوئن ۱۹۳۹ ( تاريخ حرکتش به مکزيک) در دفتر خاطراتش ثبت کرده بود. و بالاخره نويسنده ايتاليايي «برونو آرپايا» در کتاب « زمان از دست رفته» (۴) ماجراي «لورانو» يکي از جمهوري خواهان سوسياليست که بعدا به مکزيک جلاي وطن کرد را به صحنه آورده است. او به پرسش هاي راوي که در آغاز مصاحبه، به دنبال اطلاعاتي درباره ملاقات وي با «والتر بنيامين» است، پاسخ مي دهد و به موازات مسئله تبعيد بنيامين، به انقلاب «استوري اکتبر ۱۹۳۴» اشاره مي کند که سرآغاز جنگ داخلي و هم چنين، موضوع اصلي رمان بعدي يعني «آخرين مرز»(۵) است.

«جوستو گارسيا» توضيح ميدهد: « آنچه به هيچ کس نگفته ام اين است که: مي نويسم تا اثري بماند، زيرا ما، همگي، خواهيم مرد؛ واگر بعد از رفتن، حتي سايه اي نيز از خود بر جاي نگذاريم، بسيار غم انگيز خواهد بود». موضوع اصلي اين رمان، اراده و ميل به زنده نگاه داشتن خاطره جنگ اسپانيا است؛ همانطور که در سه کتاب ديگر نيز اين موضوع، ازطريق گفته هايي که به ديگري منتقل مي شود، مشهود است. حضور قريب الوقوع مرگ، عامل محرکه «جوستو» است و موجب شکفتن سخن « لورانو» در رمان «زمان از دست رفته» مي شود: (…..[..] حس مي کنم که با مرگ من انقلاب استوري نيز از بين خواهد رفت) و يا شخصيت «آخرين مرز» که مي گويد: » […] من شاهد اتفاقاتي بوده ام که بدون شک تنها کسي هستم که مي تواند روايت شان کند؟ پس به جهنم! تعريف مي کنم. دست کم تا وقتي که زنده ام تاکيد مي کنم، اصرار مي ورزم و پيش مي روم » «لورانو» به خواننده اش ماموريت مي دهد تا اين خاطره را زنده نگاه دارد: « از اين پس، فراموش کردن اين خاطرات و يا تصميم اينکه چه چيزي از آن بايد حفظ شود به عهده شماست. من با اين کار انتقامم را از زمان گرفته ام . و اين ، پسرم! براي من امر ناچيزي نيست»

ديني که هرگز پرداخته نشد

و بدين گونه، مرگ نمي تواند مقاومت آنهايي را که «فرانکو » در مقوله شکست خورده ها قرار داده بود، در هم شکند (که به علت سالها فراموشي واقعيت هم پيدا کرده بود) : راوي « سربازان سالامين» سخت بر اين باور است که تا زماني که ميرال « قصه زندگي خود را تعريف مي کند، زنده خواهد ماند..»

مبارزه عليه فراموشي خود را تحميل مي کند؛ زيرا اين جواب درست، ديني است که زنان و مردان امروز در برابر جمهوري خواهان اسپانيايي دارند.

راوي به شهر «ديژون» مي رود تا «ميرال» را که در خانه سالمندان بسر مي برد ملاقات کند و با خود فکر مي کند: « در اين ميان حتي يک نفر وجود ندارد که اين پيرمرد نيمه نابينا که به انتهاي زندگي اش رسيده است و پنهاني سيگار مي کشد و در اين لحظه مشخص در چند کيلومتري اينجا، در حال خوردن غذاي رژيمي بي نمک است، را بشناسد. در حالي که، حتي يک نفر نيست که ديني به او نداشته باشد». در اين نوشته ها، مسئله حق ناشناسي در تضاد با موضوع وامداري قرار داده مي شود که به ويژه توسط «خاوير سرکاس» افشا مي گردد. افتضاح و ننگ اين تضاد مداوم، در شخص «ميرال» شور افشاگري را بوجود آورده است. « مي دانيد که سه سال تمام، در همه جاي اسپانيا جنگيدم؟ و فکر مي کنيد از اين بابت، کسي از من تشکر کرد؟» [....] جوابش اين است : « نخير، هيچکس. هرگز هيچکس از من به اين خاطر که جواني ام در راه دفاع از کشور آشغال شما تلف شد تشکر نکرد. دريغ از يک کلمه، يک حرکت و حتي يک نامه، هيچ چيز». اگر اين کلمات، حمله اي حساب شده به انتقال دمکراتيک قدرت سياسي در اسپانيا ست، بخش هايي از رمان نيز حمله اش را متوجه رفتار کشور هاي ديگر، و اين بار از سمت راوي مي کند.

مثلا، او براي محکوم کردن «رفتاري که کشور هاي متمدن با او کردند»، به اين «لحظات تصور نکردني اي» اشاره مي کند که در آن (حيات) تمدن جهاني تنها به يک فرد وابسته است . اين تضاد بين وامداري وحق ناشناسي در رمان «برونو آرپايا» غايب است، ولي در دفترهاي جوستو گارسيا نوشته آندراس تراپيلو ، بايد آن را در وراي کلمات جستجو کرد: « من لحظاتي را زندگي کرده ام که براي بشريت بسيار مهم است. براي چيزي که درست مي پنداشتم، يعني عدالت، آزادي و انسان، جنگيد ه ام. هر بار که ملت هاي جهان به عدالت، آزادي و انسان بينديشند، ناچارند که ما را بخاطر بياورند» . خواننده مي داند که نمي تواند اين کلمات را تاييد کند؛ زيرا بعد از جنگ جهاني دوم، رفتار «ملت هاي جهان» در مورد جمهوري خواهان، تفاوت چنداني با قبل از جنگ نداشته است. او مي داند که آنها حتي بد تر عمل کرده اند؛ چون براي فراموش کردن آن به هر اقدامي متوسل شده اند.

بيائيد عقايد جوستو در سال ۱۹۳۹ را با کارنامه اي که «ميرال» در ۲۰۰۱ به دست مي دهد، مقايسه کنيم: « آيا مي دانيد که هيچکس آنها را به خاطر نمي آورد؟ هيچ کس، حتي، بخاطر نمي آورد که چرا آنها مردند، چرا هرگز نه زني، نه بچه اي و نه اطاق آفتاب رويي داشتند؟ هيچکس از آنها ياد نمي کند، به خصوص و بيش از همه، افرادي که اين مبارزان برايشان جنگيدند. در هيچ کشور خراب شده اي، در هيچ ده بدبختي، هرگز حتي يک خيابان درب و داغان هم، به نام يکي از آنها نام گذاري نشد و نخواهد شد».

و يکي از خوانندگان روزنامه اي که راوي کتاب «سربازان سالامين» در آن قلم مي زند، به دنبال خواندن يکي از مقالات او نتيجه مي گيرد که : « گور پدر انتقال دمکراتيک قدرت» ! اما فراموشي شامل حال کشورفرانسه نيز مي شود، آنها مي بايستي بر رفتارشان با جمهوري خواهان اسپانيايي، سرپوش مي گذاشتند؛ همانطور که «آندره تراپيولو» و «برونو آندريا» نشان دادند، در سال هاي۱۹۳۶ تا بعد از ۱۹۴۵ دلايل اين پنهانکاري کم نيستند.

زماني که زنان و مرداني براي عدالت، آزادي و انسان مي جنگيدند، عده اي در فرانسه و انگلستان، در اوت ۱۹۳۶ سياست جنايتکارانه عدم دخالت را برگزيدند: «لورانو» يکباره منفجر مي شود و مي گويد: « نمايش مضحکي بود؛ البته اگر به تراژدي منتهي نشده بود..... با موسوليني و هيتلر هر بچه اي مي فهميد..... که اين کثافتکاري عدم دخالت به کجا منتهي مي شود….» و جوستو، در دفتر خاطراتش، قاطعانه حکم صادر مي کند:« اگر ما شکست بخوريم، به علت فرانسه و انگليس نيزاست».

در آغاز سال ۱۹۳۹، زمان «رتيرادا» (عقب نشيني) فرا ميرسد. اين کلمه، براي جمهوري خواهان اسپانيايي، اين صف طولاني هزاران زن و مرد و کودک که به سمت مرز فرانسه حرکت کردند، با اشک و آه همراه است؛ سياهي توصيف ها ي سه رمان نويس، اين لحظات را در اوج نوميدي هايش زنده مي کند. عکس هاي «ربرت کاپا» در نظرمان مجسم مي شوند و با «آنتونيو ماچادو» شاعر( که فوريه ۱۹۳۹ در کوليور در گذشت) سايه نماديني در ميان اشباح گمنام که «ميرال» با آنها ملاقات کرده است، همراهيم.

در اينجا خواننده گمان مي کند که سياهي توصيف شده، ديگر به نقطه اوج خود رسيده است، اما به محض رسيدن به مرز، اسپانيايي ها متحمل تحقيرات بيشتري مي شوند که با اجبار آنها به خلع سلاح آغاز مي شود. در اين دنيايي که آنها بايد، از اين پس، در آن زندگي کنند، هربار تحقير جديدي، جايگزين قبلي مي شود که با خشونت فزاينده اي به سمت فاجعه هولناک پيش مي رود.

اولين چهره اي که «جوليو» از فرانسه کشف مي کند، ژاندارم ها هستند: «دزد هاي بي وجدان بي شرم» آدمهايي عاري از انسانيت: « بعد از سه سال جنگ انقلابي، يک ژاندارم با لپ سرخ و عطر زده و جگر چرب و چيلي مرغابي خورده به شما مي گويد: اين مسئله ما نيست». صفحات بيشماري از دفتر خاطرات او، اتهامات بيرحمانه اي است عليه طرز برخورد و مهمان نوازي فرانسوي ها: « آخرين کشف فرانسوي ها ، حرف زدن از ما نه به عنوان پناهنده، بلکه به عنوان اشغالگر است، بسياري از مردم عادي [….] از ما طرفداري مي کنند اما زمامداران با فاشيست ها هستند».

خشونت واژه هايي که استفاده مي شوند در خور استقبالي است که از آنها به عمل آمده است. جوستو مي گويد: «کثافت ها» و «لورانو» که هيچ ملاحظه اي در اين مورد ندارد، فحاشي مي کند : «مادر قحبه ها» وانگهي، در برابر چنين رفتار بي شرمانه نماديني که در خاطره آيندگان، اين چنين حفظ خواهد شد، رعايت ادب امر بسيار نامناسب به نظر مي رسد.

وقتي که سه شخصيت اين رمان ها به اردوگاه هاي اجباري منتقل مي شوند، تحقير به اوج خود مي رسد. ميرال و لورانو در اردوگاه «ارژولس »(۶) و جوستو ( و مدتي هم لورانو) در «سپتفوند»، همانطور که در «سربازهاي سالامين» بر آن تاکيد مي شود، «شرايط زندگي غير انساني » را متحمل مي شوند. «جوستو» که با ورودش به فرانسه، قلم پر شور و حرارتي پيدا کرده است در واقع، به نوعي، بيانگر احساسات مشترک سه شخصيت است: « سگ هاي پست! آنها يک منطقه وسيع کنار دريا، دست کم يک يا دو کيلومتر، را با دو رديف سيم خاردار محصور کرده و ما را در آنجا حبس کردند».

نگارش موجب مي شود تا توصيف دقيقي از زندگي در اردوگاه « اين دايره انحطاط و تنزل» به دست آيد. اشاره به دوره اقامت در اردوگا ، نزد «لورانو» و «ميرال»، خلاصه تر از «جوستو» است اما به همان اندازه قوي و تکان دهنده است. «لورانو» مي گويد : افقي جز « گل و کثافت، سرما و گرسنگي وجود نداشت».

زندگي در اردوگاه اجباري موجب نفرت و انزجار آنها مي شود؛ براي ميرال «اتاق احتضار » است و جوستو آن را «انبارعظيم اجساد» مي نامد؛ اين شکست خوردگان به حدي تنزل داده مي شوند که «شماري از آنها ديگر نمي خواهند زنده بمانند» و بعضي چنان نااميد شده اند که خود را در دريا غرق مي کنند. جوستو، بيزاري عميقش را اين گونه بيان مي کند: « يک روز ، تاريخ حقيقي فرانسوي ها، نوع رفتارآنها با پناهندگان، قبل، در حين و بعد از جنگ، نوشته خواهد شد؛ اينکه چطور به ما دروغ گفتند ، ما را فريب دادند ، به باد ناسزا بستند و مورد نکوهش و بد رفتاري قرار دادند».

انتقاد هاي ديگري نيز ظاهر مي شوند(۷) مثل انتقاد از عضو گيري آنها در شرکتهاي کارگران خارجي(۸) و يا در لژيون (ارتش داوطلبانه. م). «ميرال» در لژيون به کار مشغول مي شود و «لورانو» مجبور به خدمت در يک گردان مهندسي مي شود اما کمي بعد از آنجا فرار مي کند. اين لحظه براي او فرصتي بود تا به خاطر بياورد چگونه آلماني ها هزاران اسپانيايي را، که از قبل توسط مارشال پتن و يارانش، در اردوگاه هاي مخفي، در گوشه و کنار کشور جمع آوري شده بودند، به اردوگاه مرگ ماتوهازن فرستادند...... «جوستو»، با اولين کشتي (سينايا) به سمت مکزيک(۹) حرکت مي کند. سرزميني که ميزبان بسياري از جمهوري خواهان اسپانيايي شد.« لورانو» هم کمي بعد با همان کشتي به آنجا مي رود.

«ميرال» دوش به دوش «ژنرال لکرک» در جنگ شرکت کرد و در تاريخ ۲۴ اوت ۱۹۴۴، در حالي که بر روي يکي از تانک هاي«»گوادالاژارا » و يا « تروئل » سوار بود ، به پاريس آزاد شده باز گشت. او از اولين کساني بود که موفق شد به پايتخت فرانسه آزاد شده برسد. البته به رسميت شناختن قهرماني هاي آنها، امر بسيار جديدي است(۱۰). کمي بعد، همين که جنگ به پايان رسيد، «ميرال» هم مثل ساير هموطنانش فراموش مي شود.

«لورانو» مي انديشد : «مي گويند براي اينکه يک عالم به پايان برسد، زمان زيادي لازم است، عالم ما يکباره از هم فرو پاشيد. از آن به بعد ديگر براي آدمهايي مثل ما جايي وجود ندا شت» زيرا نخواستند که اثري از اين دنيا باقي بماند حتي در خاطرات فعالين آن. «اندره تراپيلو» يک توضيح ديگر نيز براي اين اصرار در فراموشي به ما ارائه مي دهد: «جوستو» در کشتي اي که به سمت مکزيک حرکت مي کرد، متوجه مي شود که از آنها خواهند خواست تا آن چيزي را که برايش مبارزه کرده اند، پشت سر خود رها کنند : « انگار سعي مي کنند که پيوند ما را با گذشته و خاطرات ما را نابود کنند، اما مگر ما چيز ي گرانبها تر از خاطرات مان در کف داريم ؟». اين واقعيت هيچ گاه تا اين اندازه نفرت انگيز نبوده است: گذشته، هر چه که بود، از امروز بهتر بود. آيا تعدادي از ما ترجيح نمي داديم که ايکاش هرگز اسپانيا را ترک نکرده بوديم؟ جنگ براي ما احتضار بود ولي تا وقتي که هنوز ادامه داشت اميد هم بود». کشتن جنگ اسپانيا، در واقع جلوگيري از استفاده از اين اميد والا به دنيايي ديگر و به اين رفاقت و برادري فوق العاده ، براي قيام هاي ديگر بود.

در «زمان از دست رفته» لورانو اعتراض مي کند: « ميدانيد نظر من چيست؟ که اين قرن واقعا قرن گند و کثافتي است که کم کم همه آرمان ها را بلعيده و در آتش تراژدي هاي پنجاه سال اولش، هم چون در يک تنور، سوزانده و بعد با اين صلح تقلبي اش ، طوري عمل کرده که ديگر هيچکس ميلي ندارد تا آرمان هاي ديگري جستجو کند، نتيجه در مقابل شماست، ديگرنه چيزي براي اعتقاد داشتن وجود دارد و نه اميدي هست..» با اين وجود ، او اميدوارست که ضرورت مبارزه را منتقل کند: « فکر مي کنيد که کتاب و معلم براي پيروزي بر اين بيماري اي که همه به آن مبتلا هستند؛ يعني اين ميل لعنتي به فراموش کردن، کافي است؟ باور کنيد کافي نخواهد بود ..پس،.. من شرح مي دهم، تعريف مي کنم. بعد ديگر شما جوانها، خودتان مي دانيد، به عهده شماست، و خداحافظ….».

اين کلمات، که روايت تمام عيار شاهدان عيني وقايع هستند، اکنون به شدت مسئله روزشده اند، يعني درست زماني که اسپانيا بالاخره تصميم گرفته با تاريخ اخير خود، که حقيقتا يک جراحت درمان نشده است، روبرو گردد. و همچنين فعاليت قابل توجه انجمن ها براي بازگشودن گور هاي دسته جمعي نيز با آن همراه است (۱۱). با اينکه که در فرانسه، خبرنگاراني سعي مي کنند سخنان آخرين مبارزان جمهوري خواه اسپانيولي و فرزندان آنها (۱۲) را ثبت کنند و يا ديگران مشاهدات و خاطرات خويش(۱۳) را منتشر مي کنند، ولي شور وحال فرانسوي براي بازشناختن و به رسميت شناختن دين خود به جمهوري خواهان اسپانيولي بسيار کمرنگ و حاشيه اي است.

رمان هايي که در اينجا به آنها اشاره کرديم، کليد فهم علل اين پنهان کاري ماندگار را به دست مي دهند. در هر صورت، نقش اين نوشته ها، مبارزه عليه فراموشي، در فرانسه و اسپانيا است.اين رمان ها خود را به عنوان ادبيات متعهد مطرح مي کنند؛ امري که در سال هاي اخير، ديگر در فرانسه رايج نيست. اين آثار، همچنين، مبارزه مردان و زناني را که براي يک دنياي بهتر جنگيدند، زنده مي کنند. در موخره « دفتر هاي جوستو گارسيا»، راوي نتيجه مي گيرد: «[....] زندگي امروز ما که جنبه هاي قهرماني کمرنگي دارند، دراثر برخورد و نزديکي با زندگي مبارزاني که براي آرمان هاي خود جنگيدند(که عليرغم همه چيز،آرمان هاي زيبا و درستي بودند) غني مي شود».

با افسوس از به انتها رسيدن هر يک از اين رمان ها، متوجه مي شويم که آنچه هرگز به جمهوري خواهاني مثل «ميرال» بخشوده نشد، « رفتن به جلو، به جلو و مدام به جلورفتن..» بود. در واقع علت اين است که آنها پيروز شده اند. لوموند دیپلماتیک

(۱) ژاويه سرکاس، سربازان سالامين، ترجمه از اسپانيايي توسط Elisabeth BEYER و Aleksandar GRUJICIC ، اکت سود ۲۰۰۲. در مورد اين رمان به مقاله« لايه شکافي يک جنگ برادر کش» نوشته آلبرت بن سوسان در لوموند ديپلوماتيک ژانويه ۲۰۰۳ مراجعه کنيد. فيلمي که از اين کتاب اقتباس شده(ساخته داويد تروابا) هنوز در فرانسه به روي پرده نيامده است.

(۲) انريک ليستر(۱۹۹۴-۱۹۰۷) ژنرال کمونيست جمهوري خواه

(۳) آندره تاپيلو: دفترهاي جوستو گارسيا مترجم Alice DEON(ترجمه فرانسوي آن در ۲۰۰۴ توسط انتشارات بوشه شاستل به چاپ رسيده است)

 

سندیکای آنارشیستی CNT* کلید معمای اسپانیا

هرریان لوپز*

مبارزات سندیکایی- آنارشیستی در دوران جمهوری خواهی (۱۹۳۶-۱۹۳۱) و جنگ داخلی( ۱۹۳۹-۱۹۳۶) نقشی کاملا محوری در اسپانیا بازی کردند. مهمترین آنها، کنفدراسیون ملی کار(CNT) حدود پانصد هزار و سی و پنج نفر در ژوئن ۱۹۳۱ و دو میلیون در دوران جنگ عضو داشت.این موقعیت به شکل خاصی با وضعیت امروز در تضاد قرار می گیرد؛ زیرا جریان سندیکایی آنارشیستی، عملا از صحنه اجتماعی اسپانیا محو شده است و یا دست کم، نسبت به گذشته کاملا در حاشیه قرار گرفته . علت این انحطاط را مجموعه عوامل زیر توضیح می دهند: اختناق دولت فرانکو، مبارزات درون سازمانی، فقدان جایگزینی توسط نسل های جوانتر و ضعف کمک های بین المللی .

رژیم فرانکو، به سندیکا ها و به ویژه به CNT ( که سازمان مخفی ای بود که نهاد های رهبری اش اغلب توسط پلیس سرکوب می شد) ضربه سختی وارد کرد. بدین گونه، طی ده ساله اول دیکتاتوری فرانکو، یازده کمیته و بیش از شصت تشکیلات منطقه ای از بین رفتند. بسیاری از رهبران، مثلا در سال ۱۹۴۱ در شهر «والانسیا» اعدام شدند.

با وجود اینکه خصلت استبدادی و پلیسی فرانکیسم برای هر سازمان مخفی ای تهدیدی خطرناک بود، ولی CNT با حفظ همان ساختار فدرالی (سندیکا، کمیته منطقه ای و ملی) که در زمان قانونی بودنش داشت، کار آنها را ساده کرد. رهبران جنبش که معتقد به سقوط سریع رژیم بودند در واقع روی تعداد اعضایشان حساب می کردند - در سال۱۹۴۶ بین پنجاه تا شصت هزار عضو در اسپانیا داشتند - به جای اینکه برشیوه های امنیتی متکی باشند که بر فعالیت مبارزاتی محدود ، سازمان یافته در گروه های کاملا غیر قابل نفوذ بنا شده که در شرایط مخفی توانایی انطباق داشته باشند. در نتیجه سقوط هر کدام از کمیته ها می توانست به انهدام زنجیره ای سازمان و زندانی شدن ده ها مبارز منجر شود . نتیجه اش تحلیل نیرو ها و تقریبا ناپدید شدن CNT به عنوان یک سازمان توده ای در اوائل سال های ۵۰ بود.

سپس، اگر همه سازمان های ضد فرانکو، در سال های بعد از جنگ، به درجات مختلفی دست به گریبان مبارزات درون گروهی شدند، مبارزات درون گروهی CNT به ویژه بسیار خشن بود. این رودررویی ها، اولین انشعاب جنبش لیبرتر که به مدت شانزده سال طول کشید را به دنبال داشت (۱۹۶۱-۱۹۴۵). انشعاب دیگری در اواسط سال های ۶۰ اتفاق افتاد که این یکی دیگر قطعی بود. دو سازمان که هر دو عنوان سندیکا را حفظ کردند از این انشعاب بیرون آمدند.

گرایش «ارتدکس» با مواضعی بسیار انقلابی که در خارج کشوراکثریت را داشت توسط «فدریکا مونتسنی» و همسرش «ژرمینال اسگلز» که طرفدار بازگشت به اصول خالص آنارشیسم بودند، رهبری می شد؛ آنها مدافع اشتراکی سازی و ایجاد میلیشیا بودند و با این کار می خواستند پرانتز شرکتشان در دولت جمهوری خواه در دوران جنگ داخلی را که به زعم آنها موجب تضعیف جنبش لیبرتر شد، ببندند.

از سوی دیگر گرایش « امکان گرا» ( پاسیبیلیست)، طرفدار مبارزه سندیکایی ( در اسپانیا اکثریت با آنها بود) و همکاری با سازمانهای مبارز علیه فرانکو و حتی شرکت در دولت جمهوری خواه در تبعید بود. و بدین گونه تاکتیک های این دو سازمان برای برانداختن فرانکو از قدرت، کاملا متفاوت بود. در حالی که « ارتدکس» ها بر عملیات مستقیم یعنی قیام، خرابکاری و یا بمب گذاری تاکید می کردند، «امکان گرایان» ازمذاکرات سیاسی با هدف متقاعد و متحد کردن قدرت های اروپایی برای ایجاد زمینه های پایان دیکتاتوری طرفداری میکردند. برای دسته اول همانطور که در متون خود که در دسامبر ۱۹۴۵ چاپ شد نوشتند « سقوط فرانکو محصول مقاومت داخلی و نتیجه عملیات مستقیم علیه هر شکلی از استبداد خواهد بود (....) خارج از هر عمل سیاسی و دیپلوماتیک و بدور و ورای هر دولتی . »

بدین گونه در کنگره تولوز در ۱۹۴۷ « ارتدکس» ها «کمیسیون دفاع » را که مسئولیتش سازماندهی این گونه عملیات در اسپانیا بود، بوجود آورد. از سوی دیگر، «امکان گرا» ها که شاهد سرکوب شدید عملیات نظامی توسط رژیم بودند، معتقد بودند که بدون کمک بین المللی سرنگونی دیکتاتوری میسر نیست. پرسش کمیته ملی از خود این بود که « در گذشته، خلق اسپانیا با اینکه مسلح بود شکست خورد، حالا که دیگر دست هایش هم خالی است چگونه می توان او را به مبارزه خشن دعوت کرد ؟»

این رویارویی برای جنبش لیبرتر بسیار گران تمام شد : به عنوان مثال رهبری «ارتدکس» ها، اعضا را به اسپانیا می فرستاد تا «امکان گرا» ها را از رهبری سازمان مخفی اخراج کنند. این امر موجب پریشانی مبارزان شد و در برخی از موارد، سرکوب و اختناق را آسان کرد. به علاوه CNT داخل در لحظاتی که شدیدا به کمک مالی احتیاج داشت نتوانست ازسازمان اکثریت در تبعید کمک بگیرد.

اما مبارزات داخلی، این جناح را هم بی بهره نگذاشت: انحلال بخش های محلی و اخراج هواداران و اعضا به ویژه بعد از ایجاد «کمیسیون موارد اختلاف» در سال ۱۹۶۷ ( که برای بعضی از هوادارن به مثابه یک «ماشین تنبیهی» واقعی تلقی شد) ، تا حدی که از پنجاه هزار عضو در سال ۱۹۴۵ که نمایندگانشان در کنگره پاریس حضور داشتند، سی سال بعد تنها دو هزار نفر باقی ماندند.

با پیروزی گرایش «ارتدکس » ، اصل « مقدس سه گانه » (مبارزات سندیکایی انقلابی، عملیات مستقیم و کمونیسم لیبرتر) که قبل از جنگ توسط کنگره به تصویب رسیده بود بعنوان راهنمای عمل وحرکت برای آینده انتخاب شد. CNT همچنان دولت را به عنوان دشمن خود می دانست، و آنهم درزمانی که رشد نقش دولت در توزیع ثروت در بین اسپانیایی ها، چنین انتقاد هایی را در دنیای کارگران تضعیف می کرد؛ زیراآنها از این اقدامات دولت بطور گسترده ای بهره مند میشدند.

اما بی شک حاد ترین مسئله برای سازمان، فقدان جانشینی نسل جوانتر بود : اعضا سازمان هنوز به شدت، به جنگ های داخلی وابسته بودند. CNT در اسپانیا، شرکت در سندیکاهای عمودی فرانکیستی را رد کرد (۱)؛ امری که تماس با کارگران جوان و در نتیجه جذب آنها را مشکل می کرد. مثال گویا ی آن: در میان چهل و چهار عضو فعال دستگیر شده در ۱۹۶۰ چهل و یکی از آنها در اوائل جنگ داخلی بیشتر از هیجده سال داشتند.

همین پدیده، به سازمان در تبعید نیز سرایت کرد: آنها با اختصاص دادن تمام انرژی خود به اسپانیا و با امید بستن به بازگشت فوری، در حاشیه مبارزات سیاسی اجتماعی کشورهای میزبان باقی ماندند. و این روش، رابطه آنها را با منابع مهمی که می توانست در تجدید و نوسازی شان موثر باشد ، قطع کرد و آنها زمینه هایی مثل دفاع از آزادی فردی، فرهنگ و روابط جنسی آزاد، که « لیبرترها»، سنتا از پیش گامان آن بودند، را رها کردند.

وبالاخره، باید ضعف کمک بین المللی را هنگام مرگ دیکتاتور گوشزد کرد. در حالی که جریانات دیگر ضد فرانکو از کمک و حمایت های مهم خارجی برخوردار بودند،CNT در اوایل راه پر پیچ و خم انتقال، بسیار تنها بود. بسیاری از جنبش های لیبرتر اروپایی و یا آمریکای لاتینی که از اختناق کشور های مطبوع شان ضربه خورده و یا مبارزات درون سازمانی آنها را تضعیف کرده بود، در نتیجه نتواستند در لحظه ای که برای مبارزات سندیکایی آنارشیست اسپانیایی، به غایت حیاتی و حساس بود، نقطه اتکای آنها باشند.

علیرغم چندین تظاهرات عظیم و زود گذر، در بدو روند دمکراتیک (مثلا در ۱۹۷۷ میتینگ سان سباستین دو لوس ریز و یا روز های لیبرتر در بارسلون) CNT دیگر نتوانست شکوه و قدرت گذشته خود را بازیابد.

(۱) در واقع به نوعی شکل رسمی مبارزات سندیکایی صنفی بود که توسط رژیم فرانکیستی کنترل می شد. به مرور با پیوستن تدریجی هوادارن کمونیست و سوسیالیست، توانایی مبارزاتی و جنگندگی این سندیکا ها افزایش یافت و به کارگاهی برای ساختن کادرهای رهبری مهمترین سندیکاهای کارگری زمان انتقال تبدیل شد؛ مثل UGT اتحاد عمومی کارگران و یا CCOO.

سرپیچی مسری

به ندرت پیش می آید که آنارشیست ها، البته همراه با نیروهای دیگر، در مبارزات اجتماعی شرکت نکنند. آنها علاوه بر ایجاد مقر اتحادیه های کارگری، عشق آزاد و فعالیت های سندیکایی انقلابی و تمرد، بانیان اشکال جدید سرنگونی نظم موجود نیز هستند.

 

این به هیچ وجه تناقض جریان آنارشیستی نیست که از سویی یک جنبش اجتماعی حاشیه ای است و از سوی دیگر یکی از نادرترین قوای محرکه تخیلات جامعه . هر کسی، دست کم در فرانسه این ترانه لئو فره را در باره آنارشیست ها می شناسد: از صد نفر، یک نفر هم آنارشیست نیست، معهذا، آنها همیشه وجود دارند. نخست در خیابان ها، زیرا آنها هرگز، هیچ موقعیت مبارزاتی را از دست نمی دهند و سپس به طور غیر مستقیم به علت قدرت تخیل آنارشیسم (۱) (به قول جامعه شناس آلن پسن ) که حضور و دوام اجتماعی آنها را میسر کرده است.

آنارشیسم، تحلیلی انتقادی است که برای نخستین بار در ۱۷۹۳ توسط متفکر انگلیسی ویلیلم گودوین در رساله اش در باره عدالت سیاسی تبیین شد(۲) و طی قرن نوزدهم، پیوسته توسط متفکرین مختلفی چون شارل فوریر ، پیر ژوزف پرودون (در همین رابطه مقاله ادوارد کاستلون را بخوانید) و یا میکاییل الکساندروویچ باکونین) توسعه و غنا پیدا کرد.

مثال گودوین در رابطه با چگونگی شایع شدن فکر لیبرتر (آزاد منشی) در جامعه آن دوران بسیار گویا است. او با نویسنده فمینیست ماری ولستونکرافت ازدواج کرد و صاحب دختری شد : ماری ولستونکرافت- گودوین که بیشتر به نام ماری شیله (نویسنده فرانکشتین) معروف است. گودوین از نزدیکان لرد بایرون و دوستان وی و از جمله شاعر رمانتیک پرسی بیش شلی بود و تجربه زندگی انقلابی(برانداز) ، سیاسی، اجتماعی و خصوصی در درون و بیرون از دیوارها، را با آنها خلق و زندگی کرد(۳) این تجربه گروهی تاثیر قابل توجهی بر تفکر اجتماعی انگلیسی دوران آنها گذاشت و درخشش قابل توجهی به بینش آنارشیستی داد.

اما عموما، تاریخ بوجود آمدن آن، به عنوان یک جنبش سیاسی سازمان یافته به کنگره ضد استبدادی بین المللی که در ۱۵ و ۱۶ سپتامبر ۱۸۷۲در سنت ایمر سوییس برگزار شد، بر می گردد. این کنگره که فدراسیون ها و بخش های ایتالیایی، فرانسوی، اسپانیایی، آمریکایی، ژوراسی را که جهت گیریشان مخالف شورای عمومی انجمن های بین المللی کارگری لندن بود، در سوییس گرد هم آورده بود، از جمله، اعلام کرد: اولین وظیفه پرولتاریا، نابودی هر قدرت سیاسی است.

و از این منظر است که پرودون، در فرانسه به عنوان یکی از بنیان گزاران موتوالیسم (همیاری متقابل) تاثیر جدی داشته است، هم از لحاظ تئوریک و هم از لحاظ سیاسی. در سال ۱۸۴۸ این جنبش حدود دو هزار صندوق کمک های تعاونی بوجود آورد و شور و هیجانی ایجاد کرد که تا نهادینه شدنش در سازمان هایی چون بیمه اجتماعی و موتوالیته (۴) هرگز فرو ننشست.

آنارشیست ها همچنین، با خلق مقر اتحادیه های کارگری و ایجاد کنفدراسیون عمومی کار( CGT) در ۱۸۹۵ نقش مهمی در فعالیت های سندیکایی ایفا کردند. در نخستین گرد همآیی هایی که توسط فرناند پلوتیه(۱۹۰۱-۱۸۶۷) اداره می شد، طرح کمک به کارگران بیمار و یا بیکار و به آنهایی که در مبارزه شرکت داشتند (به ویژه با سازمان دادن به صندوق اعتصابات) ارائه شد. این جلسات همچنین، در آموزش کارگری با ایجاد کلاس های تخصصی (حرفه ای) یا عمومی و نیز در توسعه کتابخانه ها نقش عمده ای ایفا کردند.(۵)

نقش ویژه ای که آنارشیست ها در درون سندیکای CGT بازی کردند همانا تصویب منشور امی ین در سال ۱۹۰۶ بود که بر اصل خودکفایی فعالیت سندیکایی تاکید می کرد و اصول عملی پایه ای، همچون تقسیم و تعویض مسئولیت ها و امتناع ازبوجود آمدن نمایندگان دائمی سندیکا را برقرار کرد. در قرن بیستم مسئله استقلال در رابطه با نیروهای سیاسی یکی از مهمترین خطوط تفرقه بین آنارشیست ها و کمونیست ها بود.

اما این جنبش در حرکت های اجتماعی مثل قیام کانوت شهر لیون در سال ۱۸۳۱ نیز شرکت کرد؛ تا مدتها همه در جستجوی رهبر الهام دهنده و با نفوذ (کاریسماتیک) جنبش بودند قبل از آنکه به این نتیجه برسند که این قیام در عمل برالگوی ساختار های تعاونی و همیاری ای تکیه دارد که استاد کاران کارگاهها و کارگران ریسندگی شان از آن بهره مند می شوند. (۶) این در مورد کمون پاریس ۱۸۷۱ نیز صدق می کند که درآن عده کثیری از وارثین پرودون که اوژن وارلن و الیزه روکلو معروف ترین شان بودند، شرکت داشتند.

از کمون پاریس (۱۸۷۱) تا قیام اواکزاکا در مکزیک (۲۰۰۶)

در این رابطه، مثال های بسیاری وجود دارند: به ندرت آنارشیست ها به تنهایی موجب یک جنبش اجتماعی می شوند، اما در رادیکالیزه کردن مبارزات و شعارها نقش بسزایی دارند. اغلب دوست داریم که در اشکال مختلف اعتصابات اعلام نشده و یا دست از کار کشیدن بدون کنترل بخش کارگری، سایه آنارشیست ها را ببینیم که حضور عاملین مبارزه را بی هیچ واسطه ای، حتی، و به ویژه، در رابطه با خود مبارزه و خط و مشی آن، برجسته می کنند. از نیمه قرن بیستم به این سو، و به ویژه در سال های ۷۰ تعداد عملیاتی که ازکنترل مسئولین سندیکایی بیرون رفت، مثل اعتصابات باراندازان بندر لیورپول که توسط کن لوچ فیلمبرداری شد(۷) قابل شمارش نیستند. اما شرافت حکم می کند که بپذیریم که بسیاری از معترضین مایل نیستند نه به آنارشیست ها و نه به هیچ ایدئولوژی منسجمی گوش دهند که به نوعی یادآور الزاماتی هستند که برای آنها غیر قابل کنترل باشد.

در کمال اطاعت فرمان دهید! این شعار معروف فرمانده مارکوس، شورشی چیاپا (مکزیکی) و سرخپوستان زاپاتیست از سال ۱۹۹۴ به این سو است که در قلب جنبش های همبستگی ای که در آن آنارشیست ها به طرز وسیعی فعالند، طنین پیدا می کند. در مکزیک، آنارشیست ها، که با فرمانده مارکوس که به زعم آنها هنوز در بینشی گواریست (بینش چه گوارا) و لنین گرا غرق بود، فاصله گرفته ودرمدت ده سال، در سکوت، قیام را در بخش گررو و اوآکزاکا تدارک دیدند. سرانجام دراکتبر و نوامبر ۲۰۰۶ در شهری که در جشن و سرور بسر می برد، سنگر ها از هر گوشه و کناری شکفتند و بدین سان قیام کمون اواکزاکا آغاز شد. مجلس مردمی اوآکزاکا با گرد هم آوردن سیصد الی چهارصد گروه که هر روز دمکراسی رادیکال را تعریف و دوباره خلق می کرد علیه حاکم شهر، اولیس روییز قیام کرد و سنگر بر افراشت و خود را به عنوان تنها قدرت مشروع اعلام کرد و هر روز بر در و دیوار شهر این شعار جذاب را نوشت که : آنها می خواهند مارا به حکومت کردن مجبور کنند. ما به این تحریکات جواب نمی دهیم و کوتاه نمی آییم.َ

تغییر سریع و بلافاصله زندگی بی آنکه در انتظار روز موعود قیام عمومی باشیم

با این وجود، بیشترین تاثیر آنارشیست ها در زمینه رفتار و آیین مبارزاتی ( که در این مورد پیش کسوتند) مشهود است . فردگرایی آنارشیستی (۸) حتی بیش از کمونیسم لیبرتر (آزادمنش) تمامیت فرد را در روابط اجتماعی، گزینه های شخصی و تصمیمات سیاسی اش برجسته می کند. فرد قابل بیگانگی از خود نیست.

اساسی ترین مبارزه در جهت سرنگونی روابط اجتماعی از دل این بینش ها به دنیا می آید: آموزش در مدارس (لیبرتر) آزادمنش، جلوگیری از بارداری برای زنان، عقیم کردن داوطلبانه مردان، سقط جنین، عشق آزاد و رفاقت عاشقانه، انتقاد از زندگی زناشویی سنتی، خانواده و جنبه های محدود کننده آن، گیاه خواری، طبیعت گرایی ناب، زندگی گروهی، عدم خشونت، حمایت از محیط زیست که با هانری داوید تورو و زندگی در جنگل اش مطرح شد: همه چیزهایی که هدفشان تغییر سریع و بلافاصله زندگی است ( که در جوامع غربی قرن بیستم با استقبال زیادی روبرو شدند) بی آنکه در انتظار روز موعود قیام عمومی باشیم.

بدین گونه، فرد گرایی آنارشیستی در برابر گذشت فرسایشی زمان و شکست های تاریخی، بهتر از سایر جریان ها مقاومت کرده است. از آنجایی که این بینش، اقتصاد گرایی را در مرکز همه تحلیل هایش قرار نمی دهد، به سرنوشت جریانات کمونیستی که بالاجبار همه اصول خود را زیر سوال بردند، دچار نشد.

آنارشیست، کارمند در خدمت یک فکر وایده نیست. آلبر کامو با به تمسخر گرفتن عبارت « رفیقان راه » حزب کمونیست فرانسه که همیشه حق با او بود تاکید می کرد که او خود را بیشتر به مثابه رفیق شک آنارشیست ها می بیند (۹). احترام به فرد و آزادی به سختی با اطاعت همخوانی دارد، به ویژه، وقتی که دستور تحمیل شده قابل قبول نیست. در این زمینه باید از موقعیت مشمول مخالف نظام وظیفه یاد کرد. سرپیچی از رفتن به سربازی (که تا سال ۲۰۰۰ اجباری بود) به دنبال مبارزه ای که در سال ۱۹۵۸ آغاز شده بود ، با اعتصاب غذای لوییس لوکوان در سن ۷۴ سالگی، بالاخره در دسامبر ۱۹۶۳ با دشواری فراوان، توسط ژنرال دوگل پذیرفته شد. لوکوان تاکید می کرد که مشمولین مخالف نظام وظیفه ای که او از آنها دفاع می کرد لیبرتر (آزاد منش) نبودند بلکه از گروه مذهبی شاهدین یهوه پیروی می کردند.

آنارشیسم، جریان مبارزاتی ای است که امروز نیز مانند دیروز در جبهه های مختلفی مثل جنبش ضد جهانی شدن (آلترموندیالیسم)، مبارزه برای مهاجرین غیرقانونی، علیه نشست های نمایندگان کشور های ثروتمند، جریان محیط زیست و مبارزات ضد نیروی هسته ای حضور دارد. در این میان مبارزات سندیکایی را نباید فراموش کنیم، چه در درون نیروهای سندیکایی مثل CGT یا در سندیکاهای FO , Solidaire , unitaire دمکراتیک Sud و یا در کنفدراسیون ملی کار( CNT)..لوموند دیپلماتیک

(۱) آلن پسن، تخیل واهی امروز، پرس یونیورسیتر، ۲۰۰۱ پاریس.

(۲. ویلیام گودوین، تحقیق در باره عدالت سیاسی و تاثیرش در دنیا و بر خوشبختی امروز، ترجمه دنیس برتود، اتلیه برای خلق آثار لیبرتر، لیون ۲۰۰۵.

(۳- پرسی بیش شلی lyric and shorter poems. لندن ۱۹۳۵

(۴- علت فراموشی ریشه های آنارشیستی این نهاد ها ، نادیده گرفتن نظام تحلیل اقتصادی پرودون بعد از جنگ جهانی دوم توسط مارکسیسم است.

(۵- فرناندو پلوتیه تاریخ جلسات سندیکایی ، فنیکس، ۲۰۰۱، فرانسه.

(۶- فرناند رود : قیام کانوت ها(۱۸۳۴-۱۸۳۱)، لادکوورت، پاریس، ۲۰۰۷.

(۷- کن لوچ : فیلم باراندازان لیورپول ۱۹۹۶.

(۸-) این را نباید با ناهمرنگی با جماعت چپ ها و یا راست ها و یا جریان لیبرتارین که به محافل راست های افراطی نزدیک است و نابودی دولت را در امریکا مطالبه می کند اشتباه کنیم. همانطور که اریکو مالاتستا به آن اشاره می کرد، همه آنارشیست ها، از هر گرایشی که باشند، به نوعی فرد گرا هستند . اما عکس آن صادق نیست؛ همه فرد گرایان آنارشیست نیستند ( بیانیه کنگره آنارشیست ها در آمستردام، اوت ۱۹۰۷).

(۹) آلبر کامو و لیبرتر ها(جریان فکری آزاد منشان) ۱۹۶۰-۱۹۴۸ نوشته هایی که توسط لو مارن جمع آوری و معرفی شده است. مارسی2008

 

*Angel Herrerin LOPEZ

هرریان لوپز ، پروفسور در دانشگاه مادرید

 

*C N T (Confederación Nacional del Trabajo)

 

انقلاب های روسو

*اولین  پی یه یه

 

امسال سیصدمین سالگرد تولد ژان ژاک روسو (۱۷۷۸-۱۷۱۲) را گرامی می داریم ، شهروند ژنو، نویسنده، فیلسوف و هم چنین خیابانگرد وطبیعت گرا که اندیشه هایش به ادبیات فرانسه و تفکر سیاسی جانی تازه بخشید . او با خلق « روح حساس » رمان نویسی را با طرح سوال برابری میان انسان ها، از بند آزاد کرد و مقدمه ی انقلاب های آینده را، رقم زد .

به ندرت پیش می آید که رمزگشایی از نوشته های یک فیلسوف به این اندازه از هم دور و واگرا باشند، گویی که در تقابل با یکدیگر قرار گرفته اند . این در مورد ژان ژاک روسوصادق است، که آثارش بازتاب و تاثیرچشمگیری بر سرنوشت اقوام متعددی گذاشته که به نام ایده آلی که مشخصا از مبدا مشترکی نشات گرفته ، گاهی به شدت با هم در تضاد قرار می گرفت .

تاثیر ایده های روسو ایست، در منشور حقوق بشر و حق شهروندی مورخ سال ۱۷۸۹ تعیین کننده بود ، و هم چنین، در منشور استقلال ایالات متحده امریکا که توسط توماس جفرسون در سال ۱۷۷۶ نگاشته شد. اما مبارزات ضد استعماری دیگری نیز بودند که از نوشته های روسو الهام گرفته و مشروعیت و حقانیت خود را در آن یافتند . سیمون بولیوار (۱۸۳۰-۱۷۷۳) که در آزاد سازی مستعمره های امریکای جنوبی از قیمومت اسپانیایی هابه شکل تعیین کننده ای سهیم بودجایی که کتاب «قرارداداجتماعی» در آن ممنوع شده بود- از اصول و تعالیم روسو درعملکردش در رابطه با قانون اساسی و سیاست کاملا بهره جست . زمانی که هندوچین تحت سلطه فرانسه بود، نگوئن آن نیه ( Nguyen an Ninh) که از نظر مقامات فردی آشوبگر تلقی می شد، مسئولیت چند روزنامه را به عهده داشت و برای اشاعه تفکراستقلال طلبانه فعالیت می کرد. او در سال ۱۹۲۶ ، به ترجمه ی ویتنامی، منتخبی از کتاب قرارداد اجتماعی (که در آن جا هم ممنوع شده بود ) دست زد: به نقل از یک شخصیت برجسته آن دوران آقای پل کارتن(Paul Carton)، مردم برای مطالعه آن سر و دست می شکستند و آن را «انجیل اجتماعی» خود می انگاشتند، «این کتاب کوره شورش ها و مسبب قتل های شان » بود .

در حقیقت تمام خاور دور نوشته های روسو را به غنیمت بردند، اول از همه ژاپن که ناکائی شومن (Nakae Chomin) در سال ۱۸۷۴ قسمتی از «قرارداد اجتماعی» را به زبان چینی کلاسیک ترجمه و تفسیر کرد : آنارشیست ها بخشی از جنبش خود را با تکیه بر ایده های روسو پایه ریزی کردند، همینطور کسانی که می خواستند ژاپن را بر مبنای مدل اروپایی بسازند؛ در چین، روزنامه مردم بود که با چشم اندازی انقلابی دست به انتشار و پخش مطالب « قرداد اجتماعی» زد، این ارگان حزب آقای سون یات سن (Sun Yat sen)، برای نیل به جمهوری چین مبارزه می کرد که عاقبت در سال ۱۹۱۲ به واقعیت پیوست. دشوار است لیستی از تمام کسانی که طالب این کتاب بودند، تهیه کرد؛ اما برای اینکه به اختصار عنوان کنیم، روسو بارها ملت ها را در گام نهادن در راهی که از آن به عنوان مدرنیته ، فرزند جنبش روشنایی و ترقی، نام برده شده ، همراهی کرده است ....

با وجوداین، روسو درعین حال متهم به القای تفکر انقلابی دوران ترور شده است و باز هم اوست که از سوی پل دلورد(Paul Deroulede)، نقش آفرین ناسیونالیست راست افراطی، برادرانه در جهت گیری و گذاربه قرن بیستم، مورد استناد قرار می گیرد و هم چنین مارسل دئت(Marcel Deat) که در دولت ویشی به مقام وزارت می رسد، در سال ۱۹۴۲، به ثناگویی از او برخواسته و با تکریم و احترام از « روسوی خودکامه » یاد می کند که «از پیشگامان و نوادگان انقلاب ملی» (۱)بوده است . بدون این که هرگز نامی از او برده شود، کتاب سبز معمر قذافی مستقیما متاثر از مفاهیم روسوایست . بر اساس تحلیل آقای آلن بدیو(Alain Badiou)(۲) از ایدئولوژی خمر های سرخ ،عجیب نیست اگر به شباهت هایی اشاره کنیم که این تفکر بایکی از اندیشه ی مرکزی فلسفه روسودارد، حتی اگر آشکارا از آن بهره نبرده باشد. این امر در مورد انقلاب فرهنگی مائوئیستی، نیز صادق است .

چگونه میتوان درک کرد که تفسیرمطالب روسو با چنین ابعادی از ناهمخوانی و دوگانگی مواجه شود ؟ چه چیزی در نوشته اوست که امکان می دهد هم زمان مورد نفرت فالانژیست های اسپانیایی باشد و سو ظن و شک برتراند راسل ترقی خواه پر شور و استاد منطق را برانگیزد که از او در کتاب تاریخ فلسفه غربی مورخ ۱۹۵۲ ، به عنوان« مخترع فلسفه سیاسی دیکتاتوری های دموکراتیک جعلی» نام برده و به این نتیجه رسیده که «هیتلر پیامد(outcome) آن است ».

«قرار داد اجتماعی» که در سال ۱۷۶۲ منتشر شد و هم چنین امیل، رساله ی مهم تربیتی او که از هم جدا نشدنی می باشند : دوکتابی است که سریعا در ژنو محکوم به سوختن و از بین رفتن شد ؛ به دلیل « گستاخانه ، شرم آور، کفر آمیز بودن، که نابود کننده دین مسیحیت و تمام حکومت هاست ».امری که اشتباه هم نبود. قرار داد اجتماعی با فرمولی آغاز می شود که بعد ها انقلابی خواهد شد : « انسان آزاد به دنیا آمده و در همه جا به زنجیر کشیده شده و در قید و بردگی است » اما اشتباه نکنیم : این آزادی متعلق به طفولیت بشریت است ، هنگامی که موجود دوپا که به او وعده ی ترقی و تکامل شگفت انگیزی داده شده ، هنوز «حیوانی کوته بین با احساسات خالص » باقی مانده بود. این حالت بدوی طولی نکشید چون نیروهای طبیعی بر نیروی انسانی که برای دفاع و محافظت از خود در اختیار داشت غلبه کرد، این امر انسان ها را در جهت متحد شدن هدایت کرد :آن ها جامعه را شکل بخشیدند، خوی حیوانی خود را از دست دادند و نابرابری ها در زمینه ی دارایی و قدرت را دریافتند. در مقابل وابستگی که از آن ناشی می شد، می بایست « نوعی از مشارکت را یافت که از تمام نیروی مشترک فردی و دارایی های هر یک از شرکا محافظت و دفاع کند و از این طریق هر فرد با همه متحد شده و در حالی که به غیر از خود از کسی اطاعت و پیروی نمی کند، مانند گذشته آزاد می ماند» . این « شکل از مشارکت » دقیقا قرارداد اجتماعی است، اتحاد و یگانگی همه ی هم پیمانان که پیکره و واحد سیاسی را به وجود می آورد، ملتی متشکل از شهروندان که هدف آن تحقق برابری و آزادی است . مردمی که روسو آن ها را خود مختار می نامد باید خواست و اراده عمومی را بیان کنند، یعنی تصمیم گیری همگانی که بیان کننده ی انتخاب منطقی هر یک از افراد باشد : چیرگی بر تفاوت های فردی به لطف منطق و شعور سبب می شود هر فرد به درکی فراتر از نفع شخصی اش ، یعنی به همبستگی منافع دست یابد. تبعیت از قانون ، بیان و ابراز اراده جمعی است و ضامن مساوات و آزادی ، این امر خود همان مفهوم آزادی است . این تبعیت که موجب بروز« از خود بیگانگی کامل هر یک از شرکا با حفظ تمام حقوقشان در قبال جامعه » می شود، شرط لازم و ضروری برای ماندگاری و بقا آن است . همه از طریق و در برابر قانون برابر و یکسان هستند . منفعت مشترک در این جا تمام معنی و مفهوم خود را به نمایش می گذارد ...

این گفته، حتی اگر به مفاهیم اصلی اش تقلیل داده شود بازهم آشکارا انقلابی است : جز بهره مندی انسانها از حقوق طبیعی شان را طلب نمی کند، جهانشمولی خرد و اصل خودمختاری ملت را باز می شناسد. هر یک از آنها به بقیه متصل است . تاکید بر حقوق طبیعی، یکی از ارکان تغییر ناپذیر جنبش روشنگری بوده، قبل از هر چیز تائید اصل اتحاد ویگانگی نوع بشراست، که در آغاز وی را آزاد تعریف کرده اند، « زیرا هیچ انسانی اقتدار طبیعی بر همنوع اش ندارد و چون قدرت هیچ حقی را به وجود نمی آورد» این طور نتیجه می گیریم که هر کس حق دارد از این آزادی محافظت کند . نژاد برده ها و نژاد اربابان وجود ندارد ... این اتحاد، برمبنای خرد و منطق پایه ریزی شده، زیرا هر یک از افراد دارای درک و شعور هستند، چیزی که به نظر روسو از مشخصه های بشریت است و تعلیم و تربیت مسئولیت و وظیفه ی گسترش و رشد آن، در میان انسان ها را دارد. « گذار از احوال طبیعی به احوال مدنی در انسان و جایگزینی غریضه با عدالت در رفتارش ، تغییر قابل توجهی را ایجاد کرد ». جمهوری، تنها ساختاری است که قادر است شرایط برقراری یک برابری سیاسی و از طریق آن آزادی مدنی را ایجاد کند تا برای هر فرد حق شهروندی و ابراز خواست و اراده اش از دید و زاویه ی مصلحت مشترک را فراهم می سازد .

در این جا مفاهیمی مطرح می شود که برای اینکه جا افتاده و عادی شود نیاز به بحث و تبادل نظر دارد. از طرفی در این مفاهیم فرض بر این گذاشته شده که از یک سو نظم طبیعی که خواست پروردگار باشد وجود ندارد و از طرف دیگر مردم و اراده و خواست عمومی شان، لزوما روشن بینانه عمل می کند. مطلبی که در منشور حقوق بشر سال ۱۷۸۹ و ۱۷۹۳ با عرضه ی «حقوق طبیعی،لاینفک و مقدس بشر»بر آن صحه گذاشت اما بعد به مدت بیش از یک قرن و نیم به فراموشی سپرده شد... خوش باوری، خلوص نیت، پوپولیسم، انتقادات متعددی است که به نظر می رسد در تضاد با این بینش قرار می گیرند: آیا این منطق است که بر انسان ها حکومت می کند یا بیشتر احساس و هیجان ؛ بخصوص وقتی پای توده مردم در میان باشد؟ « این حکم ابدی تشکیل دهنده ی چیزهاست که آزادی نمی تواند در انحصار انسان هایی باشد که تسلیم هوس هستند چون بندگی را بوجود می آورد».

از سال ۱۷۹۱، ادموند بورک (Edmond Burke)، شخصیت سیاسی ایرلندی تبار، کاتولیک پر شور و هجو نامه نویس ، در تفکرات در مورد انقلاب فرانسه و سپس در نامه ای به یکی از اعضای مجلس ملی فرانسه، سوالی در مورد هم سنگی میان خلق ، منطق و آزادی را مطرح می سازد که مهم ترین علت اختلاف نظر در مورد تفکر روسو است، امری که دوران ترور در انقلاب فرانسه نماد آن است . « اراده عمومی » از چه قدرتی برخوردار است؟

به عقیده روسو، هنگامی که مردم دارای حاکمیت خویش، افکار شان را بیان می کنند، مراجعی که مردم قدرت را به آن ها تفویض کرده اند موظف هستند که اراده آن ها را تحقق بخشند، زیرا در جهت مصلحت همگانی فعالیت می کنند. این جا منطق «خودکامگی آزادی» در خدمت پروژه ی «آزاد سازی از قیود» مطرح می شود یعنی همان عبارتی است که ماکسیمیلیان روبسپیر در نطقش در اجلاس سال ۱۷۹۴ از آن استفاده کرد . خود مختاری مطلق اراده ملت آیا در معنی و مفهوم از راه درست بدرشده و به سمت «استبداد چپ» منحرف می شود؟ البته این نظریه فرانسوا فوره (Francois Furet) است که در کتاب فکر کردن به انقلاب فرانسه (۱۹۷۸) مطرح می شود . او با نقد نگرش ژاکوبن ، در آن تقلیل سرنوشت ساز تحلیل به رویارویی بین «درستکاران» و « خبیث ها» را می بیند که لاجرم به برقراری استبداد «خوب» ها می شود که پیام آور«ایدئولوژی مردمی لنینی-پوپولیستی» و «دیکتاتوری پرولتاریا» است . باز هم افراطی تر، بیانیه حقوق بشر که بر خدشه ناپذیر بودن اصل خود مختاری ملت پایه ریزی شده و به طور اجتناب ناپذیری به استبداد ختم می شود . در کتاب سبزمشخص شده که « این حق ملت هاست که در جهت از بین بردن ابزارهای انحصار گرایانه دموکراسی و خود مختاری که نمادشان مجالس پارلمانی است ، مبارزه کنند» ، و متذکر می شود که « سیستم احزاب چیزی جز کاریکاتور دموکراسی با محتوای خود خواهانه نیست ».

بنا بر این همه چیز «تقصیر روسوست» ؟

« دموکراسی را باید فقط برای ملتی متشکل از خدایان در نظر گرفت » : این تاکید ثانویه و جانبی نیست . در قرار داد اجتماعی شرایط یک جمهوری آرمانی ترسیم شده که حتی به شکل ایده الی هم نمی تواند وجود داشته باشد مگر این که شهروندانی بهره مند از تعلیم و تربیت را در برگیرد . امری که در عینیت تاریخ مسلما به شکل تنش ها و ابهاماتی میان جهان شمولی منطق به مثابه یک فاکتور برابری و رجوع به اراده عمومی به عنوان فاکتورمساوات طلبانه میان «مصلحت مشترک » انتزاعی و نیازهای خاص، بروزمی کند .این تنش ها که در واقع برخواسته از نوع پیاده کردن دموکراسی توسط ماست، باید مورد سوال قرار گیرند ، همانطور که خشونت پنهانی که این گونه اعمال دموکراسی در بر دارد . زیرا تا موقعی که شهروندان هنوز تبدیل به خدایان نشده اند، قضاوت های خود را تنها بر مبنای « عقل سلیم» به معنای تجریدی آن پی ریزی نمی کنند بلکه به منطق « شخصی خویش » رجوع می کنند .... «اراده عمومی» نمی تواند از تفکر در مورد مناقشاتی که از آن ناشی می شود سر باز زده و طفره رود ؛ اما چه راه حل انتخابی بر پیشگامان روشن بین تکیه داشته باشد و یا بر توده هایی که در حال فراگیری آموزش های عصر روشنگری هستند ، طرح رها سازی انسان ها بر روی ایمان به تعالی پذیری بشر استوار شده : و این واژه شناسی نوین مشخصا اختراع فلاسفه ی قرن هجدهم است و به یقین وباوری بر می گردد که امروز البته کمتر از گذشته طرفدار دارد. اکتبر ٢٠١٢. لوموند دیپلماتیک. . Evelyne Pieiller *. روزنامه نگار، منتقد ادبي، مترجم. برگردان:  حوا بختیاری

 ۱- Marcel Deat http://rousseaustudies.free.fr ۲- بدیو از خمرهای سرخ و انقلاب فرهنگی دفاع می کند، در مقاله ای در لوموند ۱۷ ژانویه ۱۹۷۲ با تیتر « کامبوج پیروز خواهد شد» او کارزاری ضد کامبوجی را افشا می کند. این در همانزمانی است که جنایات خمر های سرخ برملا شده .

۳- Jean Jacque Rousseau Du contrat social Flammarion coll G F Paris 2011