(( ويژه نشر تاريخ )) 

متن سخنرانی روکر در دوازدهمین کنگره سندیکالیستها در تاریخ

( 30 – 27 ) دسامبر 1919 در برلین

نظم اجتماعى امروز كه به نظام سرمايه دارى معروف است از نظر اقتصادى، سياسى و اجتماعى باعث به اسارت كشيدن زحمتكشان گرديده است. اين نظام از يك طرف مبلغ "حق مالكيت" كه در واقع تسلط بر سرمايه و دارائى بوده است و از سوى ديگر حق حكومت كه چيزى جز تسلط و قدرت نمى باشد.

در نتيجه تسلط و انحصارى شدن وسائل توليد و زمين در دست عده ى قليلى از اعضأ جامعه، طبقات توليد كننده مجبور شده اند كه براى امرار معاش، نيروى كار واستعداد خود را در اختيار آنان بگذارند. بدين ترتيب به بردگانى تبديل شده اند كه داراى هيچ حقى نبوده و هيچگونه تأثيرى در امر توليد و نحوه اجراى آن ندارند؛ زيرا شكل توليد در دست سرمايه دارى بوده و از كنترل توليد كنندگان خارج است. در اين شرايط طبيعى است كه توليد نه بر مبناى احتياج انسانها بلكه بر پايه ى سود بيشتر  سرمايه دار بنا گرديده است، اين توليد كنندگان هستند كه مورد استثمار قرار گرفته و به نفع عده معدودى زحمت ميكشند. بنابر اين سياست سرمايه دار بر پايه دروغ و تحميق مصرف كنندگان استوار است. زيرا آنها هستند كه در واقع محصولى را كه خود توليد كرده اند خريدارى ميكنند.

تحت سيستم سرمايه دارى تمام پيشرفتها و اختراع هاى علمى در كنترل و انحصار اين نظام قرار دارد. هر نوع پيشرفت جديدى در زمينه هاى صنعت و شيمى و غيره... در خدمت سود بيشتر سرمايه است. لذا فقر واستثمار اقشار مختلف اجتماعى و توليد كنندگان رو به ازدياد گذاشته و عدم اطمينان اقتصادى را براى آنان بوجود آورده است. رقابت سرمايه دارى كشورهاى مختلف به منظور كسب بازار بيشتر و تسلط بر آن باعث چنان بحرانى گشته كه هر چند يكبار بشدت رشد كرده و سبب بروز جنگ شده است كه نتيجه آن فاجعه ديگرى گريبانگير مردم، به خصوص زحمتكشان شده است.

سرمايه دارى مرتب شعار "همه عليه همه" را تبليغ و با پخش نظريات و اخلاقيات فاسد خود، تمام صفات خوب مردم را از آنها سلب و حس همكارى و همدردى را از ميان برداشته و همه را عليه هم بسيج ميكند كه در نتيجه اين مسائل، فساد اجتماعى رُشد كرده؛ جنايت و فاحشگى جانشين صفات پسنديده انسانها شده است.

با رُشد و تكوين سرمايه دارى و بالا گرفتن تضادهاى اجتماعى، اقشار صاحب سرمايه؛ سعى در بوجود آوردن ارگانى به منظور حفظ سرمايه كرده اند و بدين ترتيب با تشكيل دولت، وسيله سركوب مخالفين را فراهم كرده اند. نقش دولت در طول پيدايش خويش، در واقع سركوب توليد كنندگان و به اسارت كشيدن مردم به منظور حفظ سرمايه و انحصارات بوده است. شكل ظاهرى حكومت تاثيرى در خصلت آن ندارد. چه جمهورى يا پادشاهى، وچه استبدادى و يا دموكراسى. آنها تنها بيان ظاهرى و سياسى قضيه هستند و در خصلت امر، فرق چندانى با يكديگر ندارند.

وجود دولت يعنى تجلى دادن به قدرت سازمان داده شده اقشار ممتاز كه با بوجود آوردن ارگان خويش تمايل سازماندهى مركزى ومصنوعى از بالا به پائين را دارد. كليسا و دولت اولين بنيان گذاران اين گونه سازماندهى بوده كه تا امروز در اين نظر تغيير نكرده است. از آنجائيكه خصلت دولت ، كشيدن مردم بزير قدرت و آتوريته است، بنابرين سعى در مركزيت بخشيدن دقيق و محكم در تمام شئونات اجتماعى را دارد. سازماندهى مركزى اجتماعى  در حقيقت بدترين نوع اسارت و از ميان بردن آزاديهاى فردى است. زيرا تحت اين مكانيسم افراد به عروسكهاى خيمه شب بازى بدل شده كه از بالا به پائين به حركت در مى آيند و خواسته عده قليلى بجاى خواسته اكثريت در مى آيد.

ابتكار شخصى به فرمانبرى تبديل شده، اونيفورم پوشان در تمام اشكال اجتماعى نفوذ داشته و نظم وديسيپلين مُرده اى حاكم و روح چاكرى و اطاعت در هـمگان بوجود مى آورد. بدين صورت حكومت بزرگترين سدى  براى بيشرفت جامعه در زمينه ى فرهنگى و مانع عظيمى  براى فعاليت زحمتكشان به منظور رهائى شده است. با شناخت از وقايع نامبرده سنديكاليستها از نظر اصولى مخالف هر گونه اقتصاد انحصارى هستند.

سنديكاليستها خواهان اجتماعى كردن زمين، وسائل توليد، مواد اوليه و تمام ثروتهاى ملى هستند. تمام سازمانهاى اقتصادى و توليدى را بايد دگرگون كرده و بر مبناى كمونيسم بدون دولت يعنى تحت مفهوم "هر كس به اندازه استعدادش و به هر كس به اندازه احتياجش" دوباره سازى كرد. تجربه نشان داده كه سوسياليسم در انتها، يك مسئله فرهنگى بوده كه تنها از پائين به بالا توسط قدرت خلاقه مردم قابل اجرا است. سنديكاليستها هر نوع دولتى كردن ( سرمايه دارى دولتى) كه به بدترين نوع استثمار ختم ميشود را محكوم ميكنند. سنديكاليستها معتقدند كه نظم سوسياليستى توسط مصوبات قانونى و حكومتى بوجود نيآمده بلكه تنها توسط زحمتكشان و با همبستگى، همكارى و كار فكرى و جسمى بوجود مى آيد. در هر حوزه توليد صنعتى، توليدكنندگان با كنترل در امر توليد و توزيع، رابطه و همكارى آزاد با ديگر حوزه هاى توليدى، قادر هستند كه به نفع عمومى نظم اجتماعى نوين را بدست آورند.

به نظر سنديكاليستها، احزاب سياسى هيچگاه قادر به خلق بناى سوسياليسم نبوده و اين تنها در قدرت سازمانهاى مبارز اقتصادى كارگران و زحمتكشان ميباشد. بدينجهت است كه ما سنديكاها را نه فقط ارگان مبارزاتى براى ايجاد رفاه عمومى و شرايط كار در سرمايه دارى بلكه پايه و بناى نظم اقتصادى آينده ميدانيم. در هر منطقه كارگران انقلابى سنديكاهاى خويش را بوجود آورده و تحت فرمان هيچكسى نبوده و مسائل مالى و ....... خود را حل و فصل كرده و داراى خودمختارى كامل ميباشد. سنديكاهاى اصناف مختلف در محل متحد شده و دست به تبليغ انقلابى و فعاليتهاى صنفى ميزنند. از كليه سنديكاهاى محلى فدراسيون عمومى كارگران بوجود امدهكه قادر به فعاليت مشترك و عمومى در سرتاسر كشور ميباشد.

از سوى ديگر سنديكاهاى هر صنف براى خود دست به تشكيل فدراسیون زده و با ديگر سنديكاها در امور صنعتى وارد همكارى مشترك و آزاد ميشوند. در نتيجه با بوجود آوردن فدراسيون عمومى كارگران و فدراسيون عمومى اصناف، دو قطب متحد در سراسر كشور تشكيل شده كه روح سنديكائى را تجلى مى نمايد. بنابر اين  بعد از پيروزى كارگران مسئله مسكن، لباس و غيره ...... را حل و فصل ميكنند و با بررسى احتياجات عمومى، توسط خود كارگران و مردم به آسانى مسئله توزيع و مصرف؛ سازماندهى و حل خواهد شد.

در زمينه اقتصادى ، ارگانهاى محل با كمك شوراهاى كارخانه كليه امور توليد، مسائل كار و مواد اوليه و غيره راتحت اداره خود قرار داده و با جمله : "سازماندهى كارخانه توسط توليدكنندگان و شوراهاى كارخانه" ، ميتوان جواب سازماندهى كهن را داد. سنديكاليستها به عنوان دشمنان سرسخت قدرت سياسى متمركز، اولين وظيفه خود را در واقع در رفع قدرت سياسى يكجانبه دانسته و به منظور بناى سوسياليسم وارد مبارزه اى بى امان با اينگونه طرز تفكر ميشوند. زيرا استثمار انسان از انسان در نتيجه تسلط انسان  بر انسان بوده و اگر خواهان رفع اولى باشيم بايد دومى را از ميان برداريم. سنديكاليستها مخالف هر گونه خط و مرز دروغين و تقلبى ميباشند. ناسيوناليسم در واقع مذهب حكومتهاى مدرن بوده كه در پشت تبليغات ناسيوناليستى تسلط و قدرت سرمايه نهفته است. سنديكاليستها از نظر اصولى مخالف هر نوع فعاليت پارلمانى حتى در بهترين شرايط آزاد خود، هيچ دردى از اجتماى امروزى را مداوا نكرده و تنها سيستم دروغ و تحميق و رياكارى ميباشد. به زبان ديگر برده را مجبور ميكنند كه به برده گى خود مُهر قانونى بزند. ما تنها فرق انسانها را در طبيعت محلى آنها دانسته و خواهان استقلال براى هر گروه از مردم ميباشيم. مسائل خلقها و به خصوص احتياجات فرهنگى آنان به خودشان مربوط بوده و تنها ميتوانيم همبستگى و پشتيبانى خود را با آنها اعلام داريم.

سنديكاليستها به "عمل مستقيم" معتقد بوده و هر گونه فعاليت خلقهاى ديگر در جهت رفع انحصار و استثمار حكومتها را مورد پشتيبانى قرار ميدهند. وظيفه ما بالا بردن آگاهى توده ها و  انجام عمل مستقيم كه در اوج خود اعتصاب عمومى و اجتماعى به منظور رهائى از يوغ بردگى مُزدبگيرى و حكومت طبقاتى مدرن ميباشد. تمام مسائل گفته شده به منظور بررسى كامل و دقيق از سنديكاليسم و جنبش مربوط به آن است. در واقع معناى سنديكاليسم اهميت چندانى ندارد بلكه محتوى آن بايد تفهيم و روشن شود. به عنوان مثال كلمه "بلشويسم" كه امروزه باعث ترس و واهمه ى بسيارى در اُروپا " است معناى "اكثريت" را ميدهد.

در همين رابطه است كه كلمات ديگر مانند سوسياليسم و يا كمونيسم. كلمه سنديكاليسم معناى انجمن و اتحاديه را ميدهد، اما معناى ظاهرى ارزشى ندارد. اين ايده و تفكر است كه تعيين كننده يك جنبش و يا يك انجمن و اتحاديه ميباشد. اگر امروزه از سنديكا به بدى ياد ميشود دليلش آنست كه براى سرمايه دار خطرناك ميباشد. يك زمانى بود كه كلمه "مسيح" مورد تنفر بود و اگر ما اسم خود را " برادران مسيحى آزاد" هم ميگذاشتيم، همان رفتار با ما ميشد. نبايد تعصب در نام و كلمه ى بخصوصى داشت. حتى زمانى مجبور خواهيم بود كه نام خود را تغيير دهيم. جنبش ما در نهاد نه يك حركت ملى بلكه يك حركت بين المللى است. اگر امروز كلمه سنديكاليسم مورد نفرت است، در كشورهاى ديگر تحت اين نام سازمانهاى وسيع كارگرى مشغول به فعاليت هستند. چيزى كه باعث نزديكى ما با برداران آلمانى ميباشد، كلمه سنديكاليسم نيست. اين بيشتر براى آن دسته از رفقاست كه معتقدند از نظر علمى بايد از بكار بردن اين نام خوددارى ورزيد.

برگرديم به موضوع، در چند ماه پيش كه من در مجله "سنديكاليست" مقاله اى در مورد اصول جنبش سنديكائى منتشر كردم؛ روزنامه هاى كمونيستى بلافاصله به موضع گيرى در مقابل آن پرداختنند. روزنامه "كمونيست" نوشت: "معلوم نيست كه چطور نظريه اى كه سالها فراموش شده بود، دوباره موضوع روز شده در حاليكه سالها قبل ماركس نظريه فدارتيو باكونين را يكبار براى هميشه مطرود ساخته بود....." اما اين آدمهاى خوب نميدانند كه قدرت گرفتن سوسيال دموكراسى و سنديكاى مركزى و قدرت طلب بدليل شرايط بعد از جنگ بوده و به هـيچوجه تصميم نهائى نيست، بلكه تازه اول كار است.

 ما يك فاجعه خونين "جنگ جهانى اول" را پشت سر گذاشتيم اما فاجعه، به جای خود باقى است. جنگ به ما نشان ميدهد كه ثمره كوشش ساليان متمادى را ميتوان يكروزه از ميان برداشت. رهبران جنبش سوسيال دموكراسى نشان دادند كه ٥٠ سال با دروغ و كلك بنام "سوسياليسم علمى"  خلاف جهت كارگران قدم برداشتند. آنها نه تنها مانع بروز جنگ نشدند بلكه پشتيبان آنهم گرديدند. حالا كه يك دفعه قدرت حكومتى بدستشان افتاده، درمانده شده و قادر به پيش بردن امور نيستند. قدرتى كه ساليان سال تصاحب آنرا شعار داده و تبليغ ميكردند. اين مسئله، كارگران بسيارى را به فكر فرو برده وباعث آن شده كه عده زيادى از كارگران به دنبال احزاب و سنديكاهاى قدرتمدار نباشند. امروزه اين سنديكاليستها هستند كه روشن و بى پرده عقايدشان را ابراز ميدارند. كارگرى كه ٥٠ سال تحت تربيت سلسله مراتبى حزبى قرار داشته، قادر نيست ناگهانى تغييرى در افكارش بدهد. اما برشناختن، باعث تولد نطفه هاى جديدى در برخورد به مسائل و رُشد جريانات سياسى ميشود . در هر جنبش هسته سالم كه تنها اتكأ بر احتياجات توده وسيع را در بر دارد، بوجود مى آيد.

اما در مورد عضویت در احزاب باید بگوئیم که برای ما تنها سازمان ، سازمانی است که مبارزه اقتصادی می کند. حال رفیقی عضویت در یکی از احزاب موجود را هم دارد . آن ديگر مسئله خودش است اما سازمان ما با احزاب سياسى كارى ندارد. به زبان ديگر طبقه كارگر آلمان تا به حال فهميده است كه براى رسيدن به سوسياليسم بايد در احزاب اُرگانيزه شد. تعداد كمى از كارگران هستند كه جنبش سوسياليستى خارج از محدوده احزاب را ممكن و متصور هستند. اين نكته تقريباً در همه كشورها بچشم ميخورد كه استخوانبدى هر جنبش را سازمانهاى اقتصادى (سنديكا و غيره ....)  تشكيل ميدهند. اما رهبرى و شكل سياسى را احزاب در دست دارند. چنين ادعا ميشود كه جنبش اقتصادى قادر به مبارزه اساسى با سرمايه دارى نبوده و در نتيجه اين احزاب هستند كه بايد راه و روش و ايدئولوژى مبارزه را تعيين كنند. اما احزاب در واقع حرفى براى گفتن ندارند به جز "راه مبارزه پارلمانى" بنابرين احزاب براى به كرسى نشاندن نظريات منحرف خود و در راه قدرت گيرى در پارلمان هر نوع مبارزه اقتصادى را مردود و در جهت نابودى سازمانهاى سنديكائى و اقتصادى مى كوشند.آنها بايكوت اقتصادى، اعتصاب سراسرى ، عمل مستقيم ( نظير اشغال كارخانه....) را تلاشى در جهت جنبش كارگرى دانسته اما سر و كله زدن با نمايندگان بورژوازى را انقلابى ودر جهت توده ها ميدانند. 

اگر كمى به گذشته برگرديم مشاهده ميشود كه زمانى سوسياليستها اصولاً به احزاب معتقد نبودند. در واقع گروه هاى حزبى سياسى، ابزار مبارزه بورژوازى براى بدست گرفتن قدرت در انقلاب فرانسه و انگليس به سازماندهى اين چنين پرداخت و بدين ترتيب توانست قسمت اعظمى از قدرت حكومتى را از دست زمينداران و اشراف در آورند. اما از آنجائيكه اصولاً در فكر تغيير سيستم استثمار نبوده، تنها به تغيير شكلهاى ظاهرى استثمار پرداختند. انقلاب فرانسه استبدادى را نابود و شيوه پارلمان را جايگزين آن كرد.

 نمايندگان بورژوازى به خلق ميگفتند: " تو ديگر زير دست حكومت نيستى بلكه خود در حكومت شريكى . حق انتخابات عمومى اين امكان را به تو ميدهد كه حكومت دلخواه خود را انتخاب كنى". بدين ترتيب سيستم استثمار پارلمانى تولد وبوسيله آن سعى وتقلاى احزاب بورژوائى براى گرفتن قدرت، شروع گرديدند. بجاى يك پادشاه حالا ديگر سيستم پادشاهى منتها با ٣٠٠ كله بوجود آمده بود. بنابرين تمام اين كوششها با سوسياليسم نزديكى نداشت و از ريشه با يكديگر در تضاد بودند. آنهائيكه از ما به عنوان طرز تفكر بورژوائى نام ميبرند، در واقع وارثين بورژوازى هستند كه تنها تشنه قدرت و جانشينى بورژوازى ميباشند.

تكامل و رشد اولين جنبش سوسياليستى در اروپا درست نقطه مقابل اين تشبثات حزبى بود. مبارزين آن زمان بعد از انقلاب بزرگ به همين نتيجه رسيدند كه مشكلات اجتماعى را از طريق ديگرى به جز فعاليتهاى حزبى ميتوان از راه برداشت. طرفداران سن سيمون، فُوريه و گابه سعى كردند كه در مقابل سيستم سرمايه دارى راه عملهاى مبارزه را پيدا كنند. بدين جهت دست به عمل سوسياليسم تجربى زدند كه البته با مشكلات فراوانى و در نتيجه به شكست انجاميد. در فرانسه انجمن كارگرى سوسياليستها تا بوجود آمدن حكومت استبدادى لوئى بُناپارت سعى بدست آوردن تجربيات جديدى در اين مورد نمود. آنها به منظور مقابله با سرمايه دارى دست به تشكيل تعاونهاى مختلف در زمينه توليد و تقسيم زدند. بعضى از اين انجمنها تنها تعاونى نبوده بلكه خصلت سنديكائى داشته و به منظور رفاه اجتماعى كارگران ، فعاليت ميكرده است. ولى در همه حالتها اينگونه سازمانها در شكل اقتصادى خود ماندند و كاراكتر سياسى و حزبى يا گروهى را بخود نگرفتند.

همچنين در انگلستان نمونه چنين كوششهائى را ما مشاهده ميكنيم. در ابتدا تحت شرائط سخت زندگى و فشار سرمايه دارى انجمنهاى كارگرى بوجود آمد كه البته از تفكرات سوسياليستى بدور بود تا بالاخره به كمك رابرت اُون يكى از آغازگران سوسياليسم، سعى به پخش و اشاعه تفكر سوسياليستى در ميان كارگران وبهتر شدن شرائط زندگى و تغیير سازمانهاى اجتماعى در جهت سوسياليسم بود. در اسپانيا در سال ١٨٥٥ صد هزار كارگر كاتولونى دست به تظاهرات و اعتصاب زده و حكومت را مجبور به قبول خواسته ى خود كه شركت در حكومت بود، كردند. اين مبارزات با ابزار مبارزه اقتصادى قادر بدست آوردن حقوق سياسى گرديد.

 تشكيل " انترناسيونال بين المللی" در سال١٨٦٤ هم چيز ديگرى نبود بجر سازمان مبارزاتى اقتصادى كارگران در اورپا.در واقع انترناسيونال يك سنديكاى بزرگى بود كه به منظور از ميان برداشتن سيستم بردگى مُزدبگيرى ، وارد عمل شده بود. تفكراتى مانند اعتصاب سراسرى، شورائى و غيره در اين ميان نشو و نما يافت. اما بايد گفت كه در آلمان انترناسيونال طرفداران زيادى نداشت. در حاليكه در كشورهاى ديگر نظير فرانسه، سوئيس،اسپانيا،بلژيك و انگليس ميليونها نفر از كارگران عضو انترناسيونال بودند. در آلمان تنها ٢٠٠ نفر در آن عضو بودند. بالاخره هم مسئله پارلمان و سياست پارلمانى بود كه باعث شكاف و جدائى در ميان انترناسيونال گرديد. ماركس و انگلس در كنفرانس معروف لندن در سال ١٨٧١ سعى داشتند كه گروهها و فدراسيونهاى كشورى عضو انترناسيونال را مجبور به قبول اصل عمل پارلمان و به سخن ديگر انترناسيونال را تبديل به ماشين راى گيرى پارلمانى نمايند كه البته با مقاومت شديد كارگران در كشورهائى نظير اسپانيا، فرانسه، سوئيس، بلژيك و هـلند روبرو شدند. كارگران با رد كردن اين نظريه در مقابل ديكتاتورى شوراى عمومى انترناسيونال به اهـداف اوليه انترناسيونال وفادار ماندند.

2)

تمام اين مسائل به ما نشان ميدهـد كه دوره هاى اوليه جنبش كارگرى و سوسياليستى هـمه در نهاد خود اقتصادى بودند و هـمين كاراكتر اقتصادى آنها بود كه توانست رابطه با كارگران  كشوره هاى ديگر را فراهـم آورده كه بالاخره به تشكيل اینترناسيونال اول منتهى گرديد. باید تاکید کرد تا زماني اصول مبارزه اقتصادى مطرح بود از انشعاب و جدائى خبرى نبود اما به مجرد پديدار شدن ايدئولوژيها، دكترينها و تئوريهاى مختلف؛ صحبت از انشعاب و جدائى بالا گرفت. طبيعى است كه هـمبستگى كارگران يك هـمبستگى كليسائى نبوده و نميتواند باشد، اما شرايط زندگى و خواسته هاى مشترك كارگران، زمينه هـمبستگى عينى و طبيعى آنان را تشكيل ميداد. تازه بعد از اينكه تفكر بورژوائى گرفتن قدرت وارد سازمانهاى مبارزاتى اقتصادى شد، جنبش كارگرى پاره پاره و به جدائى انجاميد. اين نكته را نبايد فراموش كرد كه عنصر اقتصادى باعث هـمبستگى و روش پارلمانى سياسى باعث جدائى ميشود؛ اينرا نمى پذيريم كه گفته ميشود پس چرا سنديكا هاى مختلف كارگرى وجود دارد. وجود آنها بخاطر وجود احزاب و گروه هاى سياسى است كه تغذیه کننده اين سنديكا ها هـستند، مانند سنديكاى مسيحيان و سنديكاى أزاد و غيره...

احزاب چپى : ما سنديكاليستها را متهم ميكنند كه در واقع سوسياليست نبوده و خواهان از ميان بردن انحصارات خصوصى مالكيت نبوده و تنها مايل به تغییر شكل ظاهرى سرمايه دارى ميباشيم. اين تفكرات فقط در مغز مخالفين ما پرورانده ميشود زيرا آنهائيكه ادعا ميكنند سنديكاليستها فقط ميخواهند يك كارخانه براى خودشان توليد كند و به ديگران كارى نداشته باشد، بايد بدانند كه اين نوع سنديكا زائيده تفكرات انحرافى آنها است. سنديكاليستها معتقدترين و باوفاترين انسانها به كمونيسم ميباشند.

تمام سوسياليستهاى اوليه و آغازگران سوسياليسم مانند شارل فوريه كه معتقد به تقسيم ثروت بر مبناى سرمايه، كار و استعداد بودند، موفق به از  ميان بردن سيستم مٰزدبگيرى نشدند و بعدها تفكراتى نظير تفكرات پرودون هم نتوانست كارى از پيش ببرد. طبق اين نظر زمين چون ساخته كسى نيست متعلق به همه ميباشد و اشتراكى است ولى ابزار توليد و محصول كار چون ثمره كار انسانى است ميتواند در مالكيت انسانها باقى بماند و بعد از آن  و تحت تكامل و پيشرفت اینترناسيونال تفكر جديدى به ميان آمد كه معتقد بود نه تنها زمين بلكه ماشين، ابزار كار، كارخانه، وسائل حمل و نقل و غيره هم بايد بعنوان مالكيت عمومى تلقى گردد. مالكيت خصوصى فردى را تنها در محصول كار برسميت ميشناخت.

هواداران اين نظريه كسانى مانند ريكاردو، پرودون و ماركس بودند. آنها معتقد بودند كه ارزش يك كالا بر مبناى ساعات كار اجتماعى مورد احتياج براى ساختن آن كالا تعيين و به اين نتيجه رسيدند: "بهركس بايد به اندازه كارش مُزد پرداخت ". و بعدها متوجه شدند كه ساعت كار به هـيچ وجه معيار درستى براى تعيين ارزش نبوده زيرا ارزش فردى كار را اصولاً در نظر نميگيرد و بدين نظر رسيدند كه نه تنها زمين و وسائل توليد، بلكه محصول كار هم بايد بعنوان مالكيت عمومى تلقى شود. اين نظريه كه بعنوان كمونيست مدرن معروف شد، هوادارانى را مانند  كافيرو، گيوم، كروپتكين و ديگران را بدنبال خود داشت. آنها از مفهوم كمونيسم از ميان بردن كلى سيتم مزدبگيرى را درك و بر خلاف معتقدين به سوسياليسم دولتى و آتوريته پرست، اسم خود را كمونيسم آزاد و يا آنارشوكمونيسم خواندند. آنها معتقد بودند:"ا ز هر كس به اندازه استعدادش، به هر كس به اندازه احتياجش".

اين كمونيسم، پيشرفته ترين جنبشهاى سوسياليستى ميباشد. اين كاملاً بى معنى خواهد بود كه ما را متهم ميكنند به جاى انحصار مالكيت خصوصى، خواهان انحصار سنديكاليسم ميباشيم. ما معتقد هستيم زمين، ابزار توليد و محصول كار بايد به مالكيت اجتماعى در آمده نه اينكه به مالكيت گروهى ديگرى در آيد. اما توليد و مالكيت عمومى احتياج به برنامه ريزى و سازماندهى دارد. در اين مورد ما سنديكاليسم ها معتقد هستيم كه كنترل و برناهمه ريزى توليدات تنها وظيفه خود توليدكنندگان ميباشد، نه وظيفه كادرها و فعالين پر خرج ادارى. سنديكاليسم تفكرى است كه خواهان دگرگون كردن سازمانهاى اجتماعى از بالا به پائين، توسط خود كارگران است. 

دراينجا به مسئله سوسياليسم دولتى بر خورد كرده و نظرات خود را در اين مورد روشن ميكنيم. حكومت يك دستگاه مصنوعى كه اتفاقى بوجود آمده ، نيست بلكه جريانى است كه تحت فشارهاى اقتصادى و شرايط اجتماعى بوجود آمده و رشد كرده است. در قرون وسطى زمانيكه انحصار مالكيت و تقسيم طبقاتى شديدتر بود، لزوم دستگاهى براى سر و سامان دادن به اوضاع اقتصادى و رشد استثمار براى طبقات دارا و ثروتمند بوجود آمد. در واقع وظيفه اصلى حكومت كنترل و سامان دادن به اقتصاد و تشديد استثمار ميباشد. بين سبب وظيفه جنبش كارگرى نه تسخير قدرت و حكومت بلكه از ميان بردن آن است. در اينجا ماركسيستها و كمونيستهاى ماركس گرا ادعا ميكنند كه در اين مسئله با ما اختلافى ندارند، اما دوران گذارى احتياج است تا شرائط را براى ايجاد سوسياليسم آماده و بدين خاطر در دوران گذار حكومتى انقلابى بدين منظور لازم است تا از بالا به پائين شرايط سوسياليسم را آماده كند. اما اين آقايان فراموش ميكنند، سيستم حكومتى مركزيت طلب و از بالا به پائين وسلسله مراتبى ، به هـيچوجه از ميان نرفته بلكه در گرفتن قدرت و تشديد وجود خويش كوشش خواهد كرد.

اشكال ديگرى كه به ما سنديكاليستها مي گيرند اينست كه ما فدرآليست هستيم. البته طبق ادعاى آنها فدراليسم باعث شكاف در جنبش كارگرى ميشود و بايد طبق نظر آنان مركزيت طلب بود تا اتحاد و همبستگى كارگران حفظ شود. كمى بيشتر به اين مسئله دقت كنيم؛ همانطور كه گفتيم با بوجود آمدن دولت، سيستم مركزيت و سلسله مراتبى بوجود آمد. در حاليكه قبل از آن چنين سيستم و سازماندهى ناشناخته بود. سازمانها در آن زمان فدراتيو و در نهاد خود مستقل بودند. ما از يك سازمان اجتماعى نظير حزب يا غيره چه ميفهميم؟ درك ما از يك سازمان اجتماعى آنست كه از پائين به بالا رُشد كرده و براى خواستها و احتياجات انسانها قدم برداشته و فعاليت كند. اما سازمانهاى مصنوعى دولتى و از بالا به پائين برنامه ريزى شده اند كه خواسته عده اى محدود را به بخش وسيعى از جامعه تحميل ميكنند. در اينجاست كه تفاوت ماهوى سيستم مركزيت طلب  و سلسله مراتبى با فدراتيو روشن ميشود. تمام روابط بشرى از ابتدا و بعدها بازارهاى تعاونى و شوراهاى دهات و شهرها كه باعث شكفته شدن و رشد فرهـنگ و هـنر بشريت گرديد بر مبناى فدراتيو بنا گرديده بود . مردم در تمام فعاليتهاى اجتماعى ، فرهـنگى، اقتصادى بازار و تبادل كالا و غيره شركت مستقيم داشتند. سياست بازان حرفه اى و احزاب امروزى موجود نبودند و تازه بعد از بوجود آمدن دولت پا به عرصه ى وجود گذاشتند.

اين نوع سازماندهـى بر خلاف مغرضين، فرسوده و كهنه نشده بلكه به كمك زور و شمشير قدرتمندان آنزمان و قدرت دولتى از ميان رفت. حملات بربرها به شرق اروپا و نفوذ عربها به غرب اروپا، باعث ايجاد عظيم جنگى به منظور مقابله با متجاوزين شد كه البته هـمين دستگاه زمينه ايجاد حكومتهاى بعدى را فراهـم آورد. حكومت خواسته اى جز به كنترل در آوردن انسانها در هـمه ى زمينه هاى فكرى ، روحى، استعداد و ......... را ندارد. در واقع هـر فرد براى حكومت نقش يك چرخ و يا مهره را در مكانيسم عظيم حكومتى ايفأ ميكند. تفكر سلسله مراتبى و مركزيت پرستى باعث بردگى انسانها و اعمال قدرت از بالا به پائين ميباشد.

 سنتراليسم اشكال عمده ديگرى نيز دارد و آن اينكه بر خلاف فدراليسم كه هر كس جوابگوى مسائل بوده و اين خود زمينه تقسيم قدرت به هـمكارى بيشتر و تقويت روحيه همبستگى ميباشد. جوابگو و ضامن حل مسائل را نيز به انحصار خويش در آورده است. زمانيكه سربازى در جنگ شهرى را به آتش ميكشد و عده ى زيادى را به قتل ميرساند در واقع سرباز خود را مسئول و جوابگو نميداند زيرا كه او ابزار اعمال قدرت حكومت مركزى و يك ارگان اجرائى است. چرخى است كه براى حركت دستگاه حكومتى بكار گرفته شده است. وقتى جلاد با خونسردى كامل طناب دار را به گردن انسان مياندازد، بهيچوجه دچار ناراحتى وجدان نميشود.

در واقع اجراى اين امر چيزى نيست به غير از گرفتن حق مسئوليت و جوابگوئى در مقابل كردارشان. تمام صفات خوب انسانى مانند هـمبستگى با ديگر انسانها، جوابگو بودن در مقابل مسائل تحت حكومت مركزى از او گرفته شده و به يك آلت اجرائى تبديل ميگردد. و حالا وقتى به احزاب بر ميگرديم ميبينيم كه بر طبق همين روش افراد واعضا خود را تربيت ميكنند. اختلاف فقط بر سر قدرت است نه بر سر اصول . آنها ماهيتاً يكى هستند منتهى يكى در قدرت است و ديگرى تشنه ى گرفتن قدرت. مثالهاى تاريخى بسيار است. سنتراليسم يعنى تحميق كردن انسانها و شستشوى مغزى آنان. بزبان ديگر كشتن تعيين حق سرنوشت و خود اتكائى. حالا به ما ميگويند كه فدراليسم باعث پراكنده شدن نيروها گرديده و عمليات را احزاب انجام ميدهند.

راستى وحدت عمل چيست؟ در سنتراليسم؟ اين وحدت يك عده دست نشانده است. مانند تئاتر عروسكى كه متحدانه بر روى صحنه ميرقصند ولى در پشت پرده سر نخ را رهبران در دست دارند. وقتى نخ پاره شد عروسك نقش بر زمين ميشود. اما فدراليسم وحدت در عمل دارد. نه وحدت عروسكهاى تئاتر، بلكه وحدتى كه بر مبناى خواسته هاى مشترك، همبستگى و اعتقاد انسانها بوجود ميآيد. تنها شكل سازمانى است كه به نظر ما براى پيشبرد امر انقلاب و جنبش كارگرى ميتواند بوجود آيد.

 حكومت انسانها را تبديل به انيفورم پوشان ميكند، قدرت تفكر را از آنها ميگرد و بدين سبب كسانى را كه بر خلاف جهت حكومت قدم بر دارند، بعنوان خرابكار و شورشى به زندان و تيمارستانها روانه ميدارد و يا به قتل ميرساند. در اينجا بد نيست تا در مورد " ديكتاتورى پرولتاريا" مقدارى صحبت شود: تنها نميتوان به اتكا سخنان ماركس و انگلس اين اصطلاح را بكار برد، بدون آنكه مفهوم اصلى و خواسته ما از اين جريان روشن شود. خود ماركس هم در زمانهاى مختلف تفسيرهاى مختلفى در اين مورد ارائه داده است. اما مسئله اصلى آنستكه اصولاً اعتقاد به اصل ديكتاتورى هـيچگاه در خدمت سوسياليسم نميتواند قرار دادشته باشد. اين سوسياليستها نبودند كه مسئله ديكتاتورى پرولتاريا را طرح كردند (اولين بار اين اصطلاح توسط احزاب خرده بورژوازى ژاكوبينها و كسانى مانند كوتن و سن ژاست مطرح شد). سن ژاست مينويسد: "وظيفه اصلى قانون گذار آنستكه، قدرت عقلانى را از او سلب و آنها را در جهت فكرى مردان حكومتى پرورش دهند".

(3)

اولين سوسياليستهاى فرانسه از آنجائى كه از جنبش ژاكوبين بيرون آمده بودند، طبيعتاً در اين جهت فكرى قرار داشتند. بابوف و جنبش انقلابى او در واقع خواستار ديكتاتورى انقلابى در فرانسه، جهت يك كمونيست كشاورزى بود. جنبشهاى بعدى هم با وجود افرادى مانند باربس و بلانكى در رهبرى آن اين سنت را ادامه و ماركس وانگلس نظريات خود را در اينمورد، از آنان به عاريت گرفتند. بدين ترتيب تفكر "ديكتاتورى پرولتاريا" رشد و در مانيفست كمونيست تدوين گرديد. اما بعد از خيزش كمون پاريس به سال ١٨٧١ ماركس به نظر ديگرى رسيد. او مجبور به ارزش دادن به دستاوردهاى كمون پاريس شد، زيرا "جريان حكومتى را از بين بردند" اما اين تغییر نظر را كاملاً آزادانه و دلخواه انجام نداد. باكونين مينويسد: " دستآوردهاى كمون پاريس بقدرى كوبنده بود كه حتى ماركسيستها هم در مقابل آن سر تعظيم فرو آوردند؛ زيرا كه تمام نظريات آنان را به زباله دان انداخته بود، و بر خلاف منطق خود مجبور شدند تا برنامه انقلابى كمون را به عنوان اهداف خود قرار دهـند. اثرات انقلابى خيزش كمون پاريس، ماركسيستها را مجبور كرد كه بر خلاف خواسته قلبى و احساس خود ، آنرا بپذيرند و گرنه از طرف هـمه مورد لعن و سرزنش قرار ميگرفتند".

اما با اين وجود ماركس از كمون پاريس بعنوان پيش صحنه " ديكتاتورى  پرولتاريا" ياد ميكند. بدين ترتيب او در زمانهاى مختلف نظريات مختلفى در اين مورد ارائه ميدهـد. در "مانيفست كمونيست" از "ديكتاتورى پرولتاريا" به عنوان حكومت مركزى و انقلابى ياد ميكند كه قادر به اجراى سوسياليسم است، اما  در"جنگ داخلى" بخاطر از بين بردن "دولت" ، ارزش خاصى براى خيزش كمون پاريس قائل است.

 براى ما مسئله كاملاً روشن است. "ديكتاتورى پرولتاريا" يعنى قدرت گيرى حكومتى توسط حزبى خاص. اصولاً ديكتاتورى عبارتست از تسلط يك حزب و نه يك طبقه، بنابراين ما در اساس مخالف ديكتاتورى پرولتاريا هـستيم و به اين دليل ساده و روشن زيرا ما مخالف حكومت هـستيم. اگر منظور از اين اصطلاح ديكته كردن پرولتاريا به طبقات دارا و پايان تسلط آنها و گرفتن و اداره كردن تمام دستگاهـهاى حياتى جامعه بدست خود باشد؛ ما نه تنها مخالف نيستيم بلكه با تمام قوا و وسائل ممكن از آن دفاع خواهـيم كرد. چنين نظريه اى را اینترناسيونال فدراسيونهاى ضد آتوريته، هـنگام كنگره خود در سال ١٨٧٢ در سوئيس طى "برنامه سن ايمير" تصويب و مورد قبول قرار داد.

ما به عنوان مخالفين حكومت نميتوانيم پشتيبان الفاظى مانند "دولت انقلابى" باشيم. دولت هـميشه ارتجاعى است و هـر كس اين مسئله را مطرح ميكند، اصول انقلاب را نفهميده است. هـر وسيله اى براى كارى ساخته شده است. با ابزار آهـنگرى نميتوان دندان كشيد و با كلبتين داندانپزشكى نميتوان آهـنگرى كرد. بنابراين دولت كه اعمال عده اى بر توده هاى وسيع مردم است، نميتواند ارگان آزادى توده ها باشد. نه ديكته كردن از بالا، بلكه انجام آكسيونهاى انقلابى توده هاى كارگر است كه در راه آزادى قدم بر ميدارند. كسيكه خواهـان "ديكتاتورى پرولتاريا" و تبليغ دولت انقلابى را ميكند، در واقع در مقابل انقلاب اجتماعى قرار ميگيرد. ميان انقلاب اجتماعى و نابودى دولت و ديكتاتورى دولتى تفاوت ماهـوى و فاحش وجود دارد. راه سومى هـم نيست، حالا هـر كس كه ميخواهـد آزاد است و ميتواند انتخاب كند.

من بارها متذكر شده ام كه احزاب چپ در واقع سعى در دست گرفتن قدرت مبارزه اقتصادى را داشته و با اينكه شعار شورا و مبارزه ى شورائى را سر ميدهـند اما در اصل زمينه را براى نفوذ خود در شوراها آماده ميكنند، كه در اين اصل با نظريه شورائى متضاد است. نظريه شورائى به منظور مقابله در برابر سياستهاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى دولت بوجود آمده است. سِن سيمون در اينمورد چنين جمله بندى ميكند: "جائيكه هـنر حكومت كردن بر مردم جاى خود را به هـنر اداره اشيأ ميدهـد". اين تفكر با وجود آنكه توسط انقلاب روسيه مشهور شد، از مدتها قبل موجود و تجربه شده بود. بر خلاف جناح ضد آتوريته اینترناسيونال اول كه اين نظريه را مورد قبول داشت، كليه احزاب سياسى مخالف نظريه شورائى بودند. لنين رهـبر بلشويكهاى روسيه در سال ١٩٠٥ به شوراهاى سن پطرسبورگ. چنين جواب ميدهـد:"سيستم شورائى كهنه و فرسوده شده و حزب او نميتواند پشتيبان آن باشد".

اما امروزه شرايط، بلشويكها را مجبور كرده است كه طرفدار اين "روش قديمى و فرسوده" شوند. طبيعى است كه آنها در آينده سيستم شورائى را به دولت شورائى تبديل و روح بوركراسى خود را در آن ميدمند، مسائلى كه با تفكر شورائى هـيچ قرابتى ندارد (مترجم: روكر در سال ١٩١٩ سيستم روسيه امروزى را پيش بينى كرده بود). در كنگره اینترناسیونال در بازل سوئيس در سال ١٨٦٩ مسئله وظيفه تاريخى سنديكاها مطرح و مفصلاً مورد بحث و مشورت قرار گرفت. نظريه سوسيال دموكراتهاى آلمان كه وجود سنديكاها را تنها در چارچوب سيستم سرمايه دارى لازم ميدانستند، كاملاً رد شد. نظريه عمومى بر آن بود كه گروههاى مبارزاتى اقتصادى وظيفه ساختن سوسياليسم و اجتماعى كردن را در خود دارند.

باكونين و ديگران از طرف جناح چپ ضد آتوريته از سنديكا بعنوان هـسته اصلى سوسياليسم نام برده و بر خلاف طرفداران نظريه سوسياليسم دولتى بر ضرورت شوراهاى كارگرى اصرار ميورزيدند. حتى واژه شوراهاى كارگرى در آن زمان معمول و در كنگره هاى بعدى مورد استفاده قرار ميگرفت. اگر اين نظريه مدت طولانى مورد بحث قرار نگرفت و صحبتى از آن به ميان نيامد، به خاطر شكست كمون و جنبشهاى اسپانيا و ايتاليا و كشورهاى ديگر بود كه كارگران مجبور به عقب نشينى نسبتاً طولانى شدند.بعدها دوباره در جنبشهاى سنديكائى، تشكل شورائى شكل گرفت و در دستور كار روز قرار گرفت. شكل آن بدين ترتيب است: در هر شهر و محل، كارگران، سازمانها صنفى خود را بوجود مياورند. سنديكاى عمومى محل كه در بر گيرنده ى سازمانهاى صنفى كارگرى است در محل تشكيل ميشود. در واقع اين مركز كارگرى، محلى است براى تبليغ و تربيت سوسياليستى، تدارك اعتصاب و هـمبستگى عملى، ميباشد. هـر مركز كارگرى جزئى از فدراسيون كشورى و زمينه اصلى انجام آكسيونها و فعاليتهاى مشترك ميباشد.

شكل دوم تشكيلات سازمان صنعتى است. يعنى كه هر كارگر در حاليكه عضو سنديكاى محلى است از سوى ديگر عضو سنديكاى صنعتى شغل خود نيز بوده و بدين ترتيب با ديگر كارگران همكارش در سرتاسركشور هـمبستگى دارد. بدين صورت سازمانهاى كارگران فلز كار، چوبكار ،حمل ونقل و غيره بوجود ميآيد. بنابرين در آينده پيروزى اين سازمانها ميتواند، بنياد جامعه را تغيير و در راه اجتماعى كردن كوشش كنند. هـر مركز كارگرى در محل مسكونى و فعاليت خود، اداره ى خانه ها، تغذيه، پوشاك و ديگر مواد مصرفى را بدست ميگيرتد. از طرف ديگر دفتر آمار مركز كارگرى در تدوين كمبودها و موجودات كوشش كرده وبا كمك فدراسيون كشورى مراكز كارگرى، در رفع احتياجات و كمبودها و تقسيم وسائل موجود با ديگر مراكز كارگرى قدم بر ميدارند. بدين ترتيب زمينه توليد با برنامه ايجاد ميشود، در حاليكه مراكز كارگرى مسئله مصرف، مسكن  و خواروبار را حل ميكنند؛ سازمانهاى صنعتى مسئله توليد صنعتى را در دست گرفته و به پيش ميبرند.

بدين ترتيب اجتماعى كردن توليد و مصرف و تقسيم مواد از پايين به بالا، توسط خود توده كارگرى انجام ميگيرد و از جهت ديگر- بر خلاف تصور برخى از چپها كه مبلغ دولتی كردن صنعت و چيزهاى ديگر هـستند - با دولتى كردن ابزار توليد سوسياليسم بوجود نيامده بلكه سيستم سرمايه دارى دولتى كه يكى از بدترين اشكال استثمار انسانها ميباشد، بوجود خواهد آمد. بدين سبب ما سنديكاليستها خواهان اجتماعى كردن و آنهم از پايين به بالا توسط سنديكاها و ارگانهاى آنان يعنى مراكز كارگرى و فدراسيونهاى آنان و سازمانهاى صنعتى ميباشيم.

مسئله ديگركه بايد بيان شود اين است كه اجتماعى كردن توليد با بدست گرفتن توليد فرق ميكند. اجتماعى كردن به معناى تغيير و تبديل ريشه اى و اساسى در نظم سرمايه دارى است، اگر امروزه رفاه براى هـمه موجود نيست نه بخاطر ناتوانى ما است بلكه توليد در دست سرمايه دار بوده و او تعيين كننده و كنترل بر آن دارد. از طرف ديگر بايد رابطه ناسالم ما بين صنعت و كشاورزى و تضاد ما بين كار فكرى و كار جسمى را از ميان برداشت. مسئله بر اين نيست كه تنها توليد كنيم تا احتياجاتمان بر آورد شود، بلكه بايد كوشش در جهت ايجاد محيط كار و زندگى جديد، خلاقيت انسانها را بالا برده و كار را براى آنان با شوق و شعف هـمراه باشد. اين وظيفه ما است كه امروز زمينه چنين جامعه و تفكرى را به بحث و تفحص گذاشته و در گسترش و پويائى براى بدست آوردن راه حل آن بكوشيم. اين تنها راه تربيت سوسياليستى است. اين اشتباه ماركسيستها است كه نظريات ما را تخيلى خوانده و در اين جهت فكرى كوشش نمی كنند. سوسياليسم خود بخود بوجود نميآيد؛ جرقه اى نيست كه ناگهان تمام سيستم سرمايه دارى را نابود كند. نبايد تنها به شرايط اقتصادى بسنده كرد و منتظر روز موعود نشست. ما بايد خود را آماده كنيم تا جريانات اجتماعى ما را غافلگير نكند و فراموش نكنيم كه اراده ما لازم است تا چرخ زمان را بحركت در آورد.

 البته قابل تذكر است كه جنبش ما هم از عيب مبرا نيست. ٤٠ سال تربيت سوسيال دموكراسى هـر گونه نيروى خلاقه و استعداد و ابتكار عمل را از كارگران سلب كرده است. سوسياليسم تبديل به دگمى خشك شده است و روح حزب پرستى و كار حزبى، جنبشها را محصور كرده لذا هـر تفكر جديد محكوم به فنا است. جنبش سوسيال دموكراسى آلمان هـمان جناياتى را در مورد سوسياليسم كرد كه كليساى پاپ در مورد مسيحيت روا داشت. بدين جهت است كه جنبش ما امروزه با مشكلات بيشمارى روبرو است.

مسئله ديگر روسيه و انقلاب آن است كه آقايان ادعا ميكنند؛ در آنجا از سنديكا و جنبش سنديكائى خبرى نيست و تنها به ابتكار احزاب سياسى جريانات بوقوع پيوست و سازمانهاى كارخانه اى تحت نظر مستقيم دولت انجام وظيفه ميكند. اين آقايان از وقايع و رشد جريانات اطلاعى ندارند. در واقع اين سنديكاها و سازمانهاى مبارزاتى كارگران تدوين و به مرحله اجرا در آمد. بلشويكها قبل از گرفتن قدرت، در مقابل شوراهاى كارگرى واكنشى از خود نشان ندادند. اين آنارشيستها و سنديكاليستها بودند كه در شوراها وارد عمل موثر و موفق آميز شده بودند. اين رفقاى ما از سازمان گولوس تورودا بودند كه خود را آنارشوسنديكاليسم خوانده و خدمات زيادى در اين زمينه انجام دادند، بدون كمك نيروهاى انقلابى هـيچگاه بلشويكها قادر به تسخير قدرت در روسيه نبودند. و همان سنديكاى روسى است كه امروزه به دنبال  vie ouvriere* و ايجاد سنديكاى انقلابى بين المللى ميباشد.

 در روسيه اين احزاب نبودند، بلكه اين سنديكاهاى كارگرى بودند كه شرائط را براى سوسياليسم هـموار كردند. رشد سريع و عظيم نظام جمهورى شورائى روسيه هم نتيجه فعاليت توده هاى كارگرى است و نه ابتكارات خلاقه يك فرد يا افراد. اگر چه خدمات آنها بزرگ است اما دهـقانان روسى كه جمعيتى بيش از ١٢٨ ميليون نفر را تشكيل ميدهـد، نقش عمده اى در پيروزى انقلاب داشته اند. دهـقانى كه بيش از دو سوم زمينش را از او گرفته بودند و حال بعد از انقلاب صاحب دوباره آن شده ، ميداند كه در صورت پيروزى ضد انقلاب دوباره زمينش را ميگيرند. بنابرين با تمام امكانات وارد مبارزه عليه آنان شده است. اين دليل عمده اى است كه پيروزى انقلاب را عليه ضد انقلاب روشن ميسازد. دليلى كه متأسفانه از طرف خيلى ها ناديده انگاشته ميشود.

نظر ما در مورد حزب بلشويك درست مانند برخورد ما به ساير احزاب سوسياليستى است. ما با تمام قوا پشتيبان انقلاب روسيه در مبارزه اش عليه ضد انقلاب ميباشيم . اما نه به خاطر اينكه ما بلشويك هـستيم بلكه بدين دليل كه ما انقلابى هـستيم. وگرنه در موارد ديگر ما راه خود را ميرويم ، زيرا به اعتقادات خود سخت پايبند هـستيم. در ضمن اينرا هـم بگويم كه لنين كه هـميشه مخالف سنديكاليستها بود در آخرين كنگره اینترناسيونال در مسكو اعلام داشت كه سنديكاليستها مبارزين طبقاتى خوبى بوده و با آنها بايد هـمكارى كرد. ولى نظر ما در اين مورد همان است كه بارها اعلام داشته ايم زيرا كه هـنوز هـواداران بلشويكها در آلمان سرسختانه به مبارزه عليه سنديكاليستها ادامه ميدهـند.

آنها فكر ميكنند كه ورق برنده را زمين زده اند. زيرا طبق ادعاى آنان قدرت اقتصادى را نميتوان بدون قدرت سياسى در دست گرفت. اما اول بايد قدرت سياسى را تعريف كنيم . قدرت سياسى عبارتست ار ارتش، دستگاه پليس، دادگسترى و غيره. ولى نبايد فراموش كرد كه اين دستگاه ادارى تا زمانى پا برجاست كه طبقات دارا وسائل اقتصادى لازم را در دست دارند. در لحظه اى كه قدرت اقتصادى در دست كارگران در آيد،  ديگر تمام قدرت سياسى طبقات حاكم بى ارزش خواهـد بود. زمانيكه كارگران كارخانجات ، كارگاهـها و غيره را بزير اداره خود در آورند؛ طبيعى است كه دستگاه آدم كشى و كارخانه هاى تسليحاتى تعطيل و بدون فعاليت اين دستگاه، ابزار سركوب ضد انقلاب از دستشان رهـا خواهـد شد.  

هـدف ما تسخير قدرت نيست بلكه گرفتن زمين، كارخانه و كارگاه است. اين يكى از وظايف مهم سنديكاليستهاست كه اين تفكر را در ميان كارگران رواج دهـند. ما سنديكاليستها خلاف اتهام ديگران نه تنها خواهان شكاف و پراكندگى ميان كارگران نيستيم بلكه سعى در اتحاد عمل و ايجاد هـمبستگى وسيع و عمومى ميباشيم. درست بر خلاف روش كار احزاب سياسى پراكنده كه عمده فعاليت خود را به مبارزه عليه يكديگر  و ايجاد سنديكاى  مخصوص بخود و از اين طريق شكاف  در ميان كارگران بوجود مى آورند. نگاهى به فرانسه كنيم. قبل از اتحاد احزاب  سوسياليست، تعداد هشت يا نه گروه حزبى بود كه با شدت تمام عليه هـم فعاليت ميكردند. هـر حزبى هـم سنديكاى خود را بوجود آورده بود و بدينوسيله امكان فعاليت مشترك پرولتارياى فرانسه از ميان رفته بود. تا اينكه بالاخره كارگران بخود آمده و سياستمداران حرفه اى را از ميان خود بيرون كرده و سازمان مبارزاتى اقتصادى خود را پايه ريزى كردند. تا اينجا سعى كردم تا اصول و اساس نظريه ى سنديكاليسم را روشن كنم ، رد يا قبول آن. ديگر به عهده خود رفقا است. 

ختم كلام

سنديكاليستها به عمل مستقيم معتقد بوده و پشتيبان هـر گونه فعاليت و آكسيون خلقى كه در راه بر انداختن سيستم انحصار اقتصادى بوده كه در مقابل فعاليت سنديكائى قرار ميگيرد. وظيفه سنديكاليستها عبارتست از تربيت فرهـنگى توده ها و هـماهـنگ كردن فعاليت آنان در سنديكا ها و سازمانهاى مبارزاتى اقتصادى شان، به منظور انجام عمل مستقيم ( مانند اشغال  كارخانه، اعتصاب عمومى و ....) و رهـائى از يوغ سيستم مزدگيرى و حكومت مدرن طبقاتى ميباشند. ما آماده هـر گونه فعاليت مشترك با ديگر انقلابيون صادق به منظور مبارزه مشترك عليه ضد انقلاب ميباشيم اما هـيچگاه استقلال خود را از دست نميدهـيم.

رفيق كرون مطلبى را بيان داشت كه لازم است در اينجا به آن برخورد شود. او ميگوید كه توده ها را ميتوان بوسيله ديكتاتورى تربيت كرد. اين نظريه اى عجيب است. من بارها متذكر شده ام كه ديكتاتورى و تعليم و تربيت مثل آب و آتش است. ما مخالف هـر گونه تعليم  و تربيت خشونت آميز هـستيم، آموزش يعنى يادگيرى آزاد، آموزش يعنى اعتقاد. آموزش و پرورش مخالف هـر گونه ديكتاتورى است. انسانيت در آنجاست كه انسان آزاد و مستقل فكر كرده و عمل كند.

كرون ميگويد كه اعتصاب عمومى به تنهائى كافى نيست و بايد بدنبال تسخير قدرت سياسى بود هـمچنان كه در انقلاب روسيه بسال ١٩٠٥ صورت گرفت. من بايد بگويم از وقايعى كه اتفاق افتاده بخوبى اطلاع دارم. انقلاب ١٩٠٥ درست بخاطر وجود احزاب بود كه شكست خورد يعنى مسئله اى كه كرون به عنوان دليل عليه نظريات ما بكار ميبرد. انقلاب در آنجا تمام تشكيلات دولتى و ادارى را دست نخورده باقى گذاشت و خود بدنبال اداره آن بود. در نتيجه وقتى ضد انقلاب برگشت تمام دستگاه سركوب خلق دست نخورده دوباره در اختيارش قرار گرفت. بهترين دليل براى اثبات وجود احزاب و خرابكاريهايشان شورش دو ناو درياى سياه است. زمانيكه ملوانان كشتى پتمكين و  ديگر كشتى هاى جنگى شورش كرده و قدرت را بدست خود گرفتند، سر و كله آقايان حزبى پيدا شده و خواهان انجام فعاليت مشترك شدند و از آن لحظه بود كه دعواها و اتهامات شروع شد. هـر كس ديگرى را خائن ميخواند و در نتيجه يكى از بهترين فرصتها از دست رفت.

ماتاچنكو يكى از فعالين اصلى شورش بعدها در لندن جريان واقعه را براى ما تعريف كرد و به آنارشيستها پيوست. زيرا از احزاب بكلى سرخورده بود. درست در جائيكه سعى ميشود دستگاه قدرت دولتى پا بر جا بماند بدين تصور كه بعدها از آن استفاده شود؛ راه را براى ضد انقلاب هـموار و آماده خواهـد شد.

دهـقانان فرانسوى تمام مشكلات سيستم فئودال را نابود كردند، و بعدها كه ارتشهاى اروپا، فرانسه را تسخير كردند و حتى پادشاهى را هـم در پاريس انتخاب كردند اما هـيچگاه نتوانستند سيستم فئودالى را دوباره بازسازى كنند. كسيكه خواهـان برقرارى دستگاه ديكتاتورى دولتى است در واقع خدمت به ضد انقلاب ميكند. درست در هـمين جا است(آلمان) ، از آنجائى كه انقلاب سيستم اقتصادى و سياسى موجود را عوض نكرده است؛ طرفداران سلطنت با خوشحالى منتظر روز موعود نشسته اند.

كرون ميگويد: ديكتاتورى لازم است تا صنعتگران و كارشناسان سر كار خود بر گردند. در اينجا هـم انقلاب روسيه مثال خوبى است. هـيچ ديكتاتورى قادر نبود تا متخصصين و تكنسينها را سر كار خود بازگرداند. تا اينكه لنين قبول كرد حقوق در خواستى از طرف آنها، پرداخت و بدينوسيله آنان به سر كار خويش بازگشتنند. ديكتاتورى قادر به تغيير اعتقادات مردم نيست. نبايد فراموش كرد كه انقلاب تنها ابزار قدرت و اعمال خشونت نيست. انقلاب عبارت است از تولد دوباره يك خلق جهت اخلاقيات و فرهـنگ نوين و بدون تغييرات اساسى و زيربنائى انقلاب معنا و مفهوم ندارد. خشونت نه تنها عمل انقلابى نيست بلكه ارتجاعى نيز هست.

انقلاب نتيجه تغييرات عميق در تفكر انسانها و رسيدن به آگاهى جديد است ؛ نه قدرت مصنوعى اسلحه. كسانيكه معتقدند كه قادرند در مقابل اين مكانيسم  عظيم جنگى تنها مسلحانه وارد عمل گردند، در اشتباه هـستند. زيرا كه باعث خونريزى بى حاصل ميشوند. من مخالف خشونت هـستم زيرا كه مخالف دولتم. زيرا دولت تبلور خشونت سازمان يافته است. اما بايد اضافه كنم كه خشونت بعنوان وسيله اى دفاعى را رد نميكنم . اگر شرايط به ما تحميل شود بايد از خشونت استفاده كرد زيرا من مخالف خودكشى هـستم. اما دست بردن به اسلحه كودتاگرانه و در نتيجه امكان دادن به دشمن به منظور بوجود آوردن حمام خون، تاكتيكى است غلط كه هـيچگاه مورد پشتيبانى ما قرار نميگيرد. البته متأسفانه ما زياد ديده ايم، كسانى را كه حرفهاى بزرگ در مورد مبارزه مسلحانه زده اند اما در لحظه ى لازم ناپديد گشته و عمل را به ديگران واگذار كرده اند .

كرون ميگويد كه ما نبايد تنها به دنبال مبارزه اقتصادى بلكه بايد مبارزه سياسى را هـم دامن بزنيم. اين هـمان چيزى است كه ما هـم ميگويم. اما ما مخالف فعاليتهاى پارلمانى ميباشيم و گرنه هـر گونه مبارزه كه در خدمت هـمگان باشد مورد نظر ما نيز هـست. يك اعتصاب عمومى خودش يك مبارزه سياسى است و هـمچنين تبليغات ضد ميليتاريسم. سنديكا يعنى فعاليت سياسى. سنديكاليسم يك هـدف سياسى عمده را در جلوى خود قرار داده است. از بين بردن دولت، از ميان برداشتن تسلط انسان بر انسان و دستگاه بوروكراسى. كرون ادعا ميكندكه سنتراليسم در  حزب كمونيست از نوع ديگرى است. نه ! سنتراليسم، سنتراليسم است. بدين سبب است كه ما حتى مسائل مادى و دارائى خود را هـم مركزى نكرده و صندوق مركزى وجود ندارد. يك سنديكاليست ، فدراليست نيز هـست و من اضافه ميكنم يك انقلابى بايد فدراليست باشد. كسيكه خواهان سيستم دولتى موجود است آگاهانه يا نا آگاهانه در خدمت ارتجاع است. اگر ادعا ميشود كه توده ها ناآگاه، خودخواه بوده و به دنبال مسائل مادى ميباشند؛ بايد اينرا هـم گفت كه كسانيكه در رأس كار قرار دارند هـم از هـمين طايفه هـستند و بدين خاطر است كه ما خواهـان نابودى قدرتمدارى هـستيم. پایان

 

  * Johann Rudolf Rocker

 https://en.wikipedia.org/wiki/Rudolf_Rocker

 

(( ويژه نشر تاريخ ))

ماركسيسم و آنارشيسم

( بر اساس كنفرانسی در نيويورك در تاريخ ششم نوامبر 1973 )

دانيل گرن

مترجم : ناصر شبآهنگ

 بررسي موضوع فوق مشكلات فراواني را در برابرمان ظاهر مي سازد كه از نخستين آنها آغاز مي كنيم. از كلمه « ماركسيسم » چه مي فهميم؟ منظورمان كدام « ماركسيسم » است؟ پاسخ سريع به اين مسئله لازم است: منظور ما در اينجا از ماركسيسم مجموعه آثار ماركس و انگلس و نه دنباله روان ايشان است كه با بي وفائي كم و بيش نسبت بدان ها ، برچسب ماركسيسم را براي خود غصب كرده اند. مثال روشن در اين مورد ماركسيسم مسخ شده و حتي خيانت شده سوسيال دموكرات هاي آلمان است.

در زمان حيات ماركس و سال هاي اوليه تاسيس حزب سوسيال دموكرات آلمان ، سوسيال دموكرات ها شعار نوعي « دولت خلقي » ادعائي را طرح مي كردند. ماركس و انگلس احتمالا سرشاد از آن كه سرانجام حزبي با توده هاي وسيعي در آلمان خود را طرفدار آنها اعلام مي كردند، اغماض عجيبي از خود در اين مورد نشان داده و تنها افشاگري هاي خشن و پي در پي باكونين در مورد « دولت خلقي » و پيوند سوسيال دموكرات ها با احزاب بورژوا راديكال بودكه ماركس و انگلس را وادار به حاشاي چنين شعار ها و عملكردهائي كرد!

مدت ها بعد ، انگلس پير سال 1895 در مقدمه معروفش كه بركتاب « مبارزه طبقاتي در فرانسه » ماركس به نگارش در آورد ـ و در همين مقدمه بود كه وي ـ با يك تجديد نظر كامل در ماركسيسم ، راه رفرميسم را در پيش مي گيرد. بدين معني كه تاكيد خود را بر استفاده از اوراق راي گيري به عنوان وسيله ايده آل و حتي واحد بدست گيري قدرت مي گذارد.

در اينجا ديگر انگلس در مفهوم مورد نظر من ، ماركسيست نيست. بعد ها كائوتسكي به گونه اي دو پهلو جانشين ماركس و انگلس ميشود. وي در تئوري وانمود مي كرد كه هنوز در زمينه مبارزه طبقاتي ، انقلابي باقي مانده اما در عمل كاري جز سرپوش گداشتن بر عمليات بيش از پيش فرصت طلبانه و رفرميستي حزبش ، انجام نمي داد. در همين حال ، ادوارد برنشتين كه وي نيز ادعاي « ماركسيست » بودن داشت ، در صراحتش قدمي جلوتر از كائوتسكي گذاشته و آشكارا مبارزه طبقاتي را نفي كرده و آن را در مقابل انتخابات گرائي ، پارلمان گرائي و اصلاحات اجتماعي ، متروك شده مي داند!

از سوي ديگر كائوتسكي مدعي آن بود كه گفتن اين حرف كه آگاهي سوسياليستي نتيجه ضروري و مستقيم مبارزه طبقاتي پرولتاريائي است : « كاملا غلط » مي باشند. به باور وي : بايد بر آن باشيم كه سوسياليسم و مبارزه طبقاتي نه زائيده يكديگر بلكه نتيجه پيش شرط هائي ديگرند. به عبارت ديگر آگاهي سوسياليستي حاصل دانش بوده. حاصل و حامل دانش  نه پرولتاريا بلكه روشنفكران بورژوا هستند ـ و به وسيله همين ها است ـ كه سوسياليسم علمي به پرولتاريا « منتقل » مي شود. نتيجه آن كه : آگاهي سوسياليستي عنصري است كه از خارج وارد مبارزه طبقاتي پرولتاريا ميشود و نه چيزي كه بخودي خود بوجود آيد.

 تنها تئوريسيني كه در سوسيال دموكراسي آلمان به ماركسيسم ( اصيل ) وفادار ماند ، روزا لوكزامبورگ بود. اما او نيز سازش هائي با رهبري حزبش انجام داد. روزا هيچ گاه آشكارا ببل و يا كائوتسكي را مورد انتقاد قرار نمي داد. برخورد آشكار وي با كائوتسكي تنها بدان هنگام آغاز شد كه در سال 1910 استاد سابقش ايده اعتصاب سياسي توده ها را رها كرد. روزا به خصوص سعي مي كرد تا نزديكي اش با آنارشيست ها كه حاصل تئوري وي در باره خودانگيختگي انقلابي توده ها بود ، را پنهان سازد. چنين تلاشي ، وي را ناچار به تشبث به فحاشي هاي زشتي عليه آنارشيست ها كرد. بدين شكل وي بر آن بود ، حزبش را كه چه از نظر عقيدتي و چه از نظر مالي ( اين را نيز بايد مي گفتيم چون امروز از آن باخبريم ) بدان وابسته بود؛ از وحشت بدر آورد!

اما عليرغم تفاوت در نام ، اختلافي واقعي ميان آنچه آنارشوسنديكاليست ها ، اعتصاب عمومي مي نامند، با آنچه روزا لوكزامبورگ محتاطانه ترجيح مي دهد « اعتصاب توده اي » بنامد؛ موجود نيست. از سوي ديگر نيز ، مباحثات خشونت بار وي كه نخستين آنها در 1904 با لنين و آخرين آنان در سال 1918 با حكومت بلشويكي صورت گرفت ؛ چندان به دور از تفكر آنارشيسم نبود.

آخرين نظرات وي در جنبش اسپارتاكيست ها سال  1918در مورد سوسياليسمي پيشرونده از پائين به بالا و از طريق شوراهاي كارگري نيز ، از همين رده محسوب مي شوند. روزا لوكزامبورگ يكي از حلقه هاي وحدت ميان ماركسيسم واقعي و آنارشيسم شمرده مي شود.

اما ماركسيسم واقعي تنها به وسيله سوسيال دموكرات هاي آلماني مسخ نشد. بلكه اين لنين است كه آن را در معياري وسيع قلب مي كند. وي به شكل قابل ملاحظه اي نكات ژاكوبيني و قدرت مداري را كه گاه در نوشته هاي ماركس و انگلس ظاهر شده بودند ؛ تعميق داد. وي فوق مركزيت گرائي و درك تنگ نظرانه و گروه گرايانه حزبي ( و آن هم تنها يك حزب واحد ) و به خصوص عمل انقلابيون حرفه اي به عنوان رهبران توده ها را وارد ماركسيسم نمود!

چنين مفاهيمي در نوشته هاي ماركس چندان يافت نمي شوند و اگر هم باشد در شكلي جننيني و تحتاتي قرار دارد. با اين وجود لنين به شدت سوسيال دموكرات ها را به خاطر آن كه آنارشيست ها را كوچك مي شمردند، به باد انتقاد گرفته و در كتاب كوچكش « دولت و انقلاب » بخش كاملي را به ارج گذاري از آنارشيست ها به خاطر وفاداريشان به انقلاب ، اختصاص مي دهد!

مشكل دومي نيز در كار است. با وجود آن كه انديشه ماركس و انگلس به لحاظ تكاملش براي انعكاس واقعيت زمان طي نيم قرن به سختي قابل درك است. اما كوشش مفسران جديدي كه در ميانشان يك كشيش كليسا نيز ديده مي شود براي اثبات چيزي به نام « دگماتيسم ماركسيستي « بي فايده است!

ماركس جوان و بشر دوست ( اومانيست ) شاگرد فوير باخ ، به كلي از ماركس سال هاي پختگي كه رابطه خود با فوير باخ را برهم زده و سپس خود را اسير تعيين گرائي علمي سفت و سختي كرده است؛ متفاوت است.  ماركس نويه راينيشه سايتونگ ( نشريه اي كه ماركس در آن فعاليت داشت) كه تنها مدعي دموكرات بودن و در تلاش براي وحدت با بورژوازي پيشرفته آلمان بود، هيچ شباهتي با ماركس سال 1850  يعني ماركس كمونيست و حتي بلانكيستي كه نغمه انقلاب مداوم ، عمل سياسي مستقل كمونيستي ـ كه شعار ديكتاتوري پرولتاريا سر مي داد ـ ؛ ندارد!

ماركس سال هاي بعد كه انقلاب بين المللي را به آينده دور حواله داده و خود را در كتابخانه موزه بريتانيا محبوس مي كرد تا به تحقيقات علمي گسترده و مرارت بار دست زند   . فردي كاملا جدا از ماركس قيام گراي 1850 كه به قيام عمومي و بلافصل باور داشت؛ است! 

ماركس كه در سال هاي 1869 ـ 1864 ابتدا در پشت پرده نقش مشاور افتخاري و محرم كارگران مجتمع در بين الملل اول را بازي مي كرد، ناگهان از سال 1870 تبديل به فردي قدرت مدار مي شود كه از لندن بر شوراي عمومي انترسيونال حكم مي راند. ماركس كه در ابتداي 1871 به شدت با قيام پاريس مخالفت مي ورزد، ماركسي نيست كه كمي بعد در اطلاعيه معروف خود به نام جنگ داخلي در فرانسه به تجليل از كمون پاريس پرداخته و بسياري از جنبه هاي آن را تا حد كمال مطلوب بر مي كشد!

و بالاخره ماركسي كه در همان اطلاعيه بر اين نكته تاكيد مي كند، ماركسي نيست كه در « نامه اي درباره گوتا » سعي به قبولاندن آن دارد كه دولت بايد در دوره اي نسبتا طولاني پس از انقلاب پرولتري به حيات خويش دادمه دهد. بدين ترتيب نبايد ماركسيسم اصيل يعني نوشته هاي ماركس و انگلس را نيز مجموعه اي  همگون در نظر گرفت. بلكه لازم است كه آن را در بوته آزمايشي انتقادي و دقيق گذاشته و تنها نكاتي از آن را برگزيد كه پيوندي نزديك با آنارشيسم داشته باشند.  ادامه دارد... ترجمه از متن فرانسوي توسط آقاي ن . شبآهنگ. نشر نخست در ماهنامه آبگون شماره 13 شهريور 1364

 *گرايش نويسنده به آنارشو كمونيسم ، طبيعتا مورد رابطه اين دو تفكر ( ماركسيسم و آنارشيسم )، در مطلب فوق ، بيشتر مشهود است. جنبه تاريخي آن بيشتر مورد نظر مي باشد. ويراستار

( 3 )

حال سومين مشكل ما: آنارشيسم از ماركسيسم هم كمتر از كالبد عقيدتي همگون برخوردار نيست. همانگونه كه در كتاب آنارشيسم متذكر شده ام ، نفي قدرت مداري و تاكيد بر تقدم قضاوت فردي ، سبب آن گشته كه آنارشيست ها به گفته پرودون در نامه اي به ماركس « ضد دگماتيسم بودن را پيشه خود سازند » به همين خاطر است كه نظرات آزادمنش ها ، گوناگون تر ، سيال تر و از نظر فهم مشكل تر از نظرات سوسياليست هاي قدرت مدار هستند!

گرايش هاي متفاوتي در آنارشيسم وجود دارند : به جز كمونيست هاي آزادمنش كه من جزو آنان هستم ، مي توان از آنارشيست هاي فردگرا ، آنارشيست هاي جامعه گرا ، آنارشو سنديكاليست ها و گروه ديگري از آنان همچون آنارشيست هاي مخالف خشونت . آنارشيست هاي صلح جو ، آنارشيست هاي گياهخوار و غيره نيز نام برد!

 بنابراين بايد در درجه اول بدانيم : چه نوعي از آنارشيسم را مي خواهيم با ماركسيسم روبرو سازيم تا ببينيم كه در چه مواردي اين دو مكتب اساسي در انديشه انقلابي با يكديگر پيوند مي خورند يا از يكديگر فاصله مي گيرند. براي من روشن است كه آنارشيسم سازنده ، جامعه گرا و آنارشيسم جمع گرا يا آنارشو كمونيسم در كمترين فاصله با ماركسيسم قرار دارند و درست يه همين خاطر است كه من در كتاب «« آنارشيسم »» تنها در تلاش براي تشريح مسائل اين نوع از آنارشيسم بوده ام.

( 4 )

نگاهي از نزديك نشان خواهد داد كه ماركسيسم و آنارشيسم در گذشته بر يكديگر تاثير متقابل داشته اند. انريكو مالاتستا آنارشيست بزرگ ايتاليائي جائي نوشته است : « ... تقريبا تمام ادبيات آنارشيستي قرن 19 از ماركسيسم اشباح شده است » . باكونين با احترام در مقابل قابليت علمي ماركس سر تعظيم فرود مي آورد تا حدي كه شروع به ترجمه جلد اول « سرمايه » به روسي مي كند. در كنار او آنارشيست ايتاليائي كارلو كافيرو نيز تلخيصي از همين اثر را منتشر مي كند! از سوي ديگر نخستين كتاب پرودون « مالكيت چيست » (1840 ) و به ويژه اثر بزرگش « سيستم تضاد هاي اقتصادي يا فلسفه فقر » ( 1846 ) عميقا ماركس جوان را تحت تاثير قرار مي دهند.

اگر چه كمي بعد اقتصاددان ناسپاس با نوشتن « فقر فلسفه » دست به تخطئه زهر آگين عليه استاد خود مي زند! عليرغم مباحثات فراوان ، ماركس به حد زيادي به نقطه نظرات باكونين مديون است. در اينجا براي پرهيز از تكرار مكررات به دو مثال اكتفا مي كنيم.

ـ  اطلاعيه در مورد كمون پاريس كه به وسيله ماركس نوشته شده است به خاطر دلايلي كه جلوتر خواهند آمد در بخش وسيعي ملهم از افكار باكونين است. آرتور لنينگ ناشر « آرشيو هاي باكونين » نيز بدين نكته اشاره كرده است .

ـ همانگونه كه قبلا گفتيم به لطف باكونين بود كه ماركس مجبور به محكوم كردن شعار « دولت خلقي » و همكاران سوسيال دمكراتش شد!

( 5 )

ماركسيسم و آنارشيسم جدا از تاثير متقابلشان از ريشه اي واحد برخوردار و به خانواده يكساني نيز تعلق دارند! ما آنارشيست ها به مثابه افرادي ماترياليست معتقد نيستيم كه ايده ها به خودي خود در مغز انسان ها زائيده مي شوند بلكه بر آنيم كه آنان تنها انعكاس دست آورد جنبش توده ها طي مبارزه طبقاتي هستند! نخستين مؤلفان سوسياليست ، چه آنارشيست و چه ماركسيست تماما از انقلاب فرانسه در سال هاي آخر قرن 18 ، متاثر از كوشش هاي كارگران فرانسوي ( از سال 1840 به بعد كه براي خود سازماندهي و مبارزه عليه استثمار سرمايه داري را آغاز كردند) بودند.

كم هستند كه بدانند در 1840 پاريس شاهد يك اعتصاب عمومي بود. در سال هاي بعد از آن روزنامه هاي كارگري همچون « كارگاه » شكوفا گشته اند. در همين سال 1840 ( تلافي شگفت انگيزي است ) پرودون « يادداشت عليه مالكيت » را منتشر مي كند. چهار سال بعد در سال 1844 ، ماركس جوان در « يادداشت هايش » ـ كه تا مدت ها بعد منتشر نشد ـ خلاصه اي از ملاقاتش با كارگران پاريس و اثر عميقي كه اين كارگران يدي بر وي گذاشتند را ، به رشته تحرير در مي آورد!

سال قبل از آن در 1843 زني استثنائي به نام فلورا تريستان كارگران را به تشكيل يك اتحاديه كارگري فرا خوانده و براي تماس با آنها راهي شهر هاي بزرگ فرانسه مي شود. بدين ترتيب ماركسيسم و آنارشيسم از همان ابتدا از منابع پرولتري همانندي ، سيراب شده و تحت تاثير طبقه نوين كارگران ، هدف نهائي يكساني كه واژگوني دولت سرمايه داري و واگذاري ثروت اجتماعي و وسائل توليد به خود زحمتكشان باشد را ؛ تعقيب مي كردند!

همين امر پايه موافقتنامه جمع گرايانه بود كه در كنگره 1869 بين الملل اول مابين ماركسيست ها و باكونيست ها منعقد مي گردد! اين نكته را هم ناگفته نگذاريم كه اين موافقتنامه عليه آخرين شاگردان پرودون ( در گذشت 1865 ) كه ارتجاعي شده بودند ، بسته مي شود! يكي از اين شاگردان تولن بود كه به نظريه مالكيت خصوصي وسائل توليد نزديك شده بود!

 ( 6 )

كمي پيش تذكر دادم كه نخستين سخنگويان جنبش كارگري فرانسه در معيار وسيع ملهم از انقلاب كبير فرانسه بودند! كمي اين نكته را باز مي كنيم. در واقع انقلاب فرانسه دو گونه به شدت متفاوت از انقلاب يا بهتر بگوئيم دو نوع متضاد از قدرت را دربرداشت كه يكي جناح چپ بورژوازي. ديگري از يك پيش پرولتاريا ( پيشه وران كوچك و مزدبران ) تشكيل مي شد.

گروه نخست قدرت مدار و در حقيقت ديكتاتور منش ، متمركز و سركوبگر مردم محروم . گروه دوم دموكراتيك ، فدرآليست ! تجمع هائي تشكيل شده بود كه امروز نام شوراهاي كارگري بدان مي دهند. اينها در 48 بخش شهر پاريس بودند كه در كمون پاريس جمع شده و اجتماع هاي مردمي شهرستان ها بدان ها اضافه مي گشتند!

بدون امتناع مي توان گفت كه اين قدرت دومي مايه اي آزادمنشانه داشت و به نوعي پيشتاز كمون پاريس در 1871 به حساب مي آمد! اما نيروي اول ، بعد از انقلاب و در قرن نوزدهم است كه ژاكوبن ناميده مي شوند!  اين هم خود نامي ناخالص و مشتق از اسم يك كلوب مردمي پاريس ـ جامعه ژاكوبن ها ـ  بود كه خود اين كلوب نامش را از صومعه اي مذهبي گرفته بود كه كلوب در ساختمان آن قرار داشت. 

خط فاصل مبارزه طبقاتي ميان بورژواهاي انقلابي از يك سوي و محرومين از سوي ديگر از درون جامعه ژاكوبن ها عبور مي كرد. دقيق تر اين كه در جلسات اين جامعه طرفداري اعضايش از اين يا آن گرايش در انقلاب كار را به برخورد ميان آنها مي كشاند!

معهذا در ادبيات سياسي سال هاي بعد كلمه ژاكوبن چه از سوي آنارشيست ها و چه از طرف ماركسيست ها به مفهوم يك سنت انقلابي بورژوازي كه كشور و انقلاب را از بالا و با ابزار هاي قدرت مدار هدايت مي كرد ؛ به وفور به كار مي رود! براي مثال شارل دل شلوز رهبر جناح راست اكثريت شوراي كمون پاريس ، خود را ژاكوبن و روبسپيرگرا معرفي مي كرد.

پرودون و باكونين در نوشته هايشان به سرزنش « روحيه ژاكوبني » كه به عقيده آنها ميراث سياسي انقلابيون بورژوا بود؛ مي پرداختند! اما ماركس و انگلس بالعكس به سختي قادر به خلاص ساختن خويش از اين اسطوره ژاكوبني كه « قهرمانان » انقلاب بورژوازي پر شكوهش مي كردند ؛ بودند! از جمله اين قهرمانان يكي دانتون ، سياستمداري فاسد و جاسوسي دوجانبه و ديگري روبسپير كه سرانجام به نيمچه ديكتاتور تبديل شدند؛ بودند!

اما سرسختي نظريه ضد قدرت مداري در آنارشيست ها مانع از آن مي شد كه فريب ژاكوبن گرائي را بخورند! آنارشيست ها به خوبي بر اين امر واقف بودند كه انقلاب فرانسه نه تتها جنگي داخلي ميان سلطنت مطلقه و انقلابيون بورژوا بلكه بلافاصله جنگي است ميان ژاكوبن گرائي و چيزي كه من براي راحتي كلام آن را كمون گرائي مي نامم. و سر انجام جنگ اخير است كه به شكست كمون پاريس و گردن زدن صاحب منصبان شهري  آن شومت و هه بر در سال 1794 مي انجامد. معناي اين شكست سرنگوني قدرت زير دستان بود . همانطور كه انقلاب روسيه سرانجام به از ميان رفتن شوراهاي كارخانه كشيده شد!

ماركس و انگلس دائما در نوسان ميان ژاكوبن گرائي و كمون گرائي بودند! آنها نخست از « تمركز شديدي كه الگوي خود را از فرانسه 1793 اخذ كرده است » ستايش مي كنند و سال ها بعد در سال 1885 ، انگلس در مي يابد كه در آنجا خطا رفته بود و به اصطلاح و تمركز فوق الذكر تنها راه را براي ديكتاتوري ناپلئون اول باز كرده بوده است! گاه كارل ماركس آنراژه ها يعني طرفداران كشيش سابق ، ژاك رو سخنگوي سكنه فقير حومه هاي پاريس را « نماينده اصلي جنبش انقلابي » ناميده است. حال آن كه انگلس بر آن بود كه وي « حداكثر مي توانست كمكي از بالا »  براي پرولتارياي 1793 بشمار آيد!

بعد ها لنين در ژاكوبن گرائي قدم هاي بس فراتر از استادانش ماركس و انگلس به پيش گذاشت. به نظر وي ژاكوبن گرائي « يكي از نقاط اوجي است كه طبقه كارگر محروم در مبارزه براي آزاديش بدان ها دست مي بابد! » .  وي دوست داشت خود را ژاكوبن بنامد البته گاه نيز اين لقب را به صورت « يك ژاكوبن پيوسته به طبقه كارگر » تكميل مي كرد! نيجه گيري ما اينكه : تنها زدايش هرگونه خاطره ژاكوبن گرائي به وسيله ماركسيست ها است كه مي تواند توافق آنارشيست ها را با آنها ممكن سازد.

( 7 )

حال به خلاصه نقاط اصلي اختلاف ميان ماركسيسم و آنارشيسم بپردازيم. نخست آنكه با وجود اعتقاد ماركسيست ها به لزوم از ميان رفتن غائي دولت ، به عقيده آنان پس از انقلاب پيروزمند كارگري ، دولت جديدي كه « دولت كارگري » ناميده مي شود براي دوره زماني نا معلوم بوجود خواهد آمد. پس از چنين دوره اي است كه ماركسيست ها قول از ميان رفتن تدريجي اين دولت را كه گاه نيز آن را « نيمه دولت » مي نامند؛ مي دهند!

آنارشيست ها بالعكس برآنند كه چنين دولت جديدي به خاطر مالكيت دولتي بر تمامي اقتصاد و ديوانسالاري ـ هر روزـ رشد يابنده اش حتي از دولت قبل از خود نيز ، مقتدرتر و سركوبگرتر بوده و در مقابل اضمحلال  ؛ مقاومت خواهد كرد! از اين گذشته آنارشيست ها به اهميتي كه ماركسيست ها براي مسئوليت اقليت كمونيست در جامعه برخوردارند؛ با شك مي نگرند!

مراجعه به نوشته هاي ماركس و انگلس نيز تنها سبب تقويت چنين شكي خواهد شد. البته در مانيفست كمونيست مي توان خواند كه ، « كمونيست ها منافعي جدا از منافع كل پرولتاريا ندارند » و يا « آنها همواره نماينده منافع كل جنبش هستند » يا « نظرات تئوريك آنها هرگز نه بر پايه ايده ها و اصول ابداعي يا كشف شده اين يا آن اصلاح گر دنيا كه تنها بيان عمومي شرايط واقعي مبارزه اي طبقاتي و جنبش تاريخي هستند كه در مقابل ديدگان ما در جريانند » .

تا اينجا آنارشيست ها مسلما با آنها موافقند. اما جمله مبهم و هشدار دهنده براي ما چنين است : « در تئوري آنان ( كمونيست ها ) بر بقيه توده  پرولتاريا از اين امتياز برخوردارند كه به وضوح قادر به درك شرايط ، حركت و نتايج غائي و عمومي جنبش پرولتاريا هستند ! » .

اين اعتراف مي تواند به صراحت بدان معنا باشد كه كمونيست ها به خاطر اين « امتياز » از حق تاريخي به دست گرفتن رهبري پرولتاريا  برخوردارند! و اگر اين معني مورد نظر باشد ، آنارشيست ها را ديگر با آن موافقتي نيست، زيرا كه آنان بر اين اعتقادند: هيچ پيشتازي در خارج از خود پرولتاريا نمي تواند موجود باشد! آنان برآنند كه افراد غير پرولتر تنها قادرند در كنار يا در ميان پرولتاريا خود را محدود به نقش مشاوراني افتخاري و يا تشريح كننده هائي باشند كه هدفي جز ياري رساندن به زحمتكشان در تلاش براي دستيابي به درجه بالاتر از آگاهي را دنبال نمي كنند!

در اينجاست كه به مسئله خودانگيختگي انقلابي توده ها يا مفهومي دقيقا آزادمنشانه ميرسيم. كلمات « خود انگيخته » و « خودانگيختگي » به كرات در نوشته هاي پرودون و باكونين به چشم مي خورد! اما آنچه عجيب مي نمايد؛ اين است، در حالي كه در نوشته هاي ماركس و انگلس ، لااقل در نشر اصلي شان به زبان آلماني چنين لغاتي ديده نمي شوند!

در ترجمه آثار ايشان گاه با چنين لغاتي روبرو مي شويم. البته مسئله اخير تنها حاصل برابر نهاده هائي غير دقيق مي باشد. در واقع ماركس و انگلس تنها به فعاليت خودكار توده ها اشاره مي كنند كه مفهومي محدودتر از خودانگيختگي است. چرا كه يك حزب انقلابي قادر است ميزاني از  » فعاليت خودكار » توده ها را در كنار فعاليت هاي برتري جويانه خود تحمل كند. اما خودانگيختگي ، ادعاي رهبري از جانب چنين حزبي را به خطر مي اندازد! 

روزا لوکزامبورگ نخستین مارکسیستی بود که در زبان آلمانی از کلمه () در فراسه به معنی خودانگیخته - البته پس از آنکه آنرا را از آنارشیستها به عادریت گرفت – در نوشته هایش استفاده کرد. وی تکیه خود را بر نقش اساسی خوانگیختگی در جنبش توده ای می گذاشت. مارکسیستها نیز احتمالا عدم اعتمادی پنهانی را نسبت به چنین پدیده ای که جائی کافی برای دخالت رهبران ادعائی باقی نمی گذاشت؛ تقویت می کردند.

از سوی دیگر آنارشیستها از این نکته که مارکسیستها گاه ابائی در استفاده از دوز و کلک های دموکراسی بورژوازی ندارند، نیز چندان دلخوش نیستند. مارکسیستها نه تنها با شور و شوق برگه های رای گیری را به خئکت گرفته و آنها را یکی از بهترین وسائل کسب قدرت بشمار می آورند بلکه حتی گاه با خوش خدمتی دست به انعقاد پیمان های انتخاباتی با احزاب لیبرال بورژوا یا رادیکال نیز میزنند و در این هنگام عقیده آنها اسن است که بدون چنین اتحادهائی دسترسی به کرسی های پارلمانی ناممکن است!

فراموش نکنیم که آنارشیستها برخلاف آنچه اکثرا تصور میشود وحشتی غیرطبیعی از صندوق های رای ندارند. پرودون یکبار در سال 1848 به نمایندگی مجلس ملی انتخاب میشود و بار دیگری از نامزدی راسپای ، پزشک مترقی برای ریاست جمهوری حمایت می کند. معهذا بعدها از آنجا که وی هرگونه ابراز اطاعتی ار رژیم سلطنتی را سرزنش میکرد، کارگران را در زمان امپراطوری رم از اعلام کاندیدا برای انتخابات برحذر می دارد.

برای وی تنها مسئله موقعیت و شرائط مطرح بود. در شرایطی دیگر نیز آنارشیستهای اسپانیائی از موضع گیری دقیق علیه شرکت در انتخابات جبهه خلق در فوریه 1936 خودداری کردند. اما یکبار از این موارد نادر و استثنائی ، آنارشیستها راه های متفاوت را برای پیروزی بر دشمن سرمیه دارتجویز میکنند. و از آنجمله اند مبارزه مستقیم ، مبارزه سندیکائی ، خود مختاری کارگری و اعتصاب عمومی.

اکنون به سئوال اساسی دیگری میرسم: ملی کردن ابزارهای تولید یا خودگردانی؟ اینجا هم مارکس و انگلس لقمه را کج به دهان میگذارند. در مانیفست کمونیست که با الهام مستقیم از سوسیالیست دولت گرا لوئی بلان فرانسوی نوشته شده، آنان معتقدند که " تمام ابزارهای تولید « باید » در دست دولت متمرکز شود" اما از کلمه دولت ؛ آنها پرولتاریای سازمان یافته بصورت طبقه حاکم را میفهمند. اما بر شیطان لعنت! چرا نام چنین سازمان پرولتری را باید دولت گذاشت؟ از این گدشته چرا سالها بعد آنها پشسمان شده و در ژوئن 1872 در مقدمه چاپ مجدد مانیفست در دولت گرائی کوته نظرانه خود تجدید نظر کرده و به اطلاعیه 1871 در مورد کمون پاریس اشاره می کنند که در آن مسئله " حکومت خودکار " تولید کنندگان مطرح شده بود؟

بی شک آنها ضرورت توافق با جناح آنارشیستی انترناسیوئال را حس کرده بودند. اما این را نیز تذکر دهیم که مارکس  هیچگاه در جزئیات راه هائی که خودگردانی میتواند بعمل آید ؛ وارد نشد. حال آنکه پرودون که زندگی ای را همچون یک کارگر آغاز گرده بود میدانست که از چه سخن میگوید. او با نظاره ای دقیق " اتحادیه های کارگری " را که در انقلاب 1848 بوجود آمده بودند، مشاهده کرده بود. اما علت آن حالت مارکس را شاید بتوان ناشی از حقیر شمردن و " تخیلی " انگاشتن مسئله خودگردانی از جانب وی دانست. در سالهای اخیر آنارشیستها نخستین کسانی بوده اند که خودگرانی را به موضوع روز تبدیل کرده اند و این مبحث به حدی به صورت مد درآمده که دیگر هرکس و ناکسی توانسته است دست به مصادره ، سو استفاده و تغییر آن بزند!

(8)

مارکسیستها و آنارشیستها از همان ابتدای تولد سیاسی شان برخورد با یکدیگر را آغاز کردند.نخستین حمله از سوی مارکس و انگلس علیه اشتیرنر در کتاب خصومت بارشان " ایدئولوژی آلمانی " صورت گرفت. اینجا مسئله بر سر سوتفاهمی دوجانبه بود. اشتیرنر به صراحت و روشنی عنوان نکرده بود که فراسوی تمجیدهایش برای " من " و " فرد " وی در واقع طرفدار طرفدار اتحادیه داوطلبانه این " فرد " با دیگری است. او در واقع جامعه ای نوینی را پیشنهاد می کند که برپایه انتخاب آزاد فدراتیو و حق جدائی قرار داشته باشد. همین ایده را بعد ها باکونین و سرانجام لنین در مسئله ملی ، بکار برد. مارکس و انگلس به خطا انتقادات تند اشتیرنر علیه کمونیسم را بر پای ارتجاعی بودن وی میگذارند. حال آنکه حملات اشتیرنر در اصل متوجه نوعی خاص از کمونیسم ، یعنی کمونیسم " ناهنجار " کمونیست های تخیلی زمان خودش چون وایتلینگ در آلماان و کابه در فرانسه بود. علت این انتقادات اشتیرنر نیز خطری بود که به عقیده وی – و به درستی – این نوع کمونیسم برای آزادی فردی داشت!

همانطور گه قبلا گفتم حمله خشن مارکس به پرودون نیز تقریبا به خاطر دلائل مشابهی صورت میگیرد: پرودون از مالکیت خصوصی کوچک در شرائطی که نشانی از استقلال فردی داشته باشد؛ استقبال میکرد. اما چیزی که مارکس نمی فهمید اینکه پرودون در صنایع بزرگ و به عبارتی در بخش سرمایه داری ، خود را دقیقا مدافع مالکیت جمعی معرفی میکرد. فراموش نکنیم که پرودون در " یاداشت هایش " چنین مینویسد: " صنعت کوچک همانقدر ابلهانه است که فرهنگ کوچک ". در صنعت بزرگ نیز وی بی چون و چرا جمع گرا است. به نظر پرودون سازمان های تحت عنوان " اتحادیه های کارگری " نقش اساسی یعنی اداره ابزارهای بزرگ کار هچون راه آهن ، تولید کارخانه ای بزرگ ، صنایع استخراجی ، صنایع فولاد و صنایع دریائی را برعهده خواهند داشت.

با وجود آنکه پرودون در اواخر حیاتش در کتاب " فابلیت سیاسی طبقات کارگری " خود را طرفدار جدائی کامل طبقه کارگر از جامعه بورژوا یا به عبارتی طرفدار مبارزه طبقاتی اعلام می کند. اما حتی این هم مارکس را از سونینتش نسبت به پردونیسم که آنرا سوسیالیسم خرده بورژوائی میشمرد؛ باز نمی دارد.

حال نگاهی به مبارزه خشماگین مارکس و باکونین در بین الملل اول نظری بیندازیم:اینجا هم با نوعی سوتفاهم روبر هستیم. باکونین شاید تا حدی با افراط مارکس را دیوی قدرتمدار و تشنه حاکمیت بر جنبش مارگری معرفی میکرد. در این میان آنچه نعجب را بر می انگیزد آنکه بحث های باکونین محتوائی پیامبرگونه دارد. او بخوبی آینده های دور را مشاهده می کند. وی در عین حال که ورود " دیوانسالاری سرخ " را به صحنه ، پیش بینی میکرد، دیکتاتوری ای که سرانجام روزی رهبران بین الملل سوم بر جنبش کارگری روا می دارند؛ را نیز حس می کند. مارکس با افترا زدن به باکونین به پست ترین روش و با رای کشی برای اخراج باکونین از بین الملل اول در کنگره لاهه در سپتامبر 1872 به حمله متقابل دست میزند.

بعد از این واقعه پلهای میان مارکسیسم و آنارشیسم فرو میریزد و این فاجعه بزرگی برای طبقه کارگر بشمار میرود. چرا که هریک از این دو جنبش به یاری تئوریک و عمل بیکدیگر نیاز داشتند. سالهای 1880 تلاش برای سازماندهی یک بین الملل آنارشیستی با شکست روبرو میشود . چنین بین المللی با وجود حسن نیتتش به کلی از جنبش کارگری منفرد است در حالیکه در همین زمان مارکسیسم به سرعت در آلمان با رشد سوسیال دموکراسی و در فرانسه با تاسیس حزب کارگری ژول گسده؛ رشد میابد.

بعد ها احزاب گوناگون سیوسیال دموکرات به دور یکدیگر جمه شده و بین الملل دوم را بوجود آوردند . در کنگره های موفقیت آمیز این بین الملل همانگونه که در کتاب آنارشسم اشاره شد، برخورد های بسیار شدیدی بین آنها و آزادمنشانی مه موفق به شرکت در جلسه ها میشدند؛ پیش آمد. در سال 1893 در زوریخ سوسیالیست آزادمنش دوملا نیووان هویس هلندی در نطق تند و درخشان سوسیال دموکراسی آلمان را به محاکمه کشید و با هو و جنجال حاضر رویرو شد.

در سال 1896 در لندن دختر مارکس، خانم آولینگ و رهبر سوسیالیست فرانسه ژان ژورس با فحاشی به آنارشیستها آنان را که بعنوان نماینده سندیکاهای کرگری موفق به ورود به سالن کنگره شده بودند را بیرون ریختند! البته تروریسم آنارشیستی که در طی سالهای 1890 تا 1895 در فرانسه غوغا میکرد ، کمک شایانی به نفع دیوانه وار ( هیستریک) آنارشیستها که دیگر " راهزن " قلمداد میشدند؛ کرد. این رفرمیست های خجالتی و قانون گرا قادر نبودند که انگیزه های انقلابی تروریستها و علت پناه بردن آنها را به خشونت به مثابه اعتراضی پر سرو صدا علیه جامعه ای نفرت انگیز؛ درک نمایند.

مابین سال های 1860 تا 1914 سوسیال دموکراسی آلمان و بیشتر از آن ماشین سنگین سندیکائی کارگری آلمان مدام به لجن پراکنی علیه آنارشیسم پرداختند. حتی وقتی کائوتسکی خود را طرفدار اعتصاب توده ای اعلام کرد؛ دیوان سالاران کارگری به وی به منزله یک " آنارشیست " مشکوک شدند. اما در فرانسه قضیه بالعکس بود. رفرمیسم انتخاب گرا و پارلمان گرای ژورس از کارگرانی که بخود جسارت تاسیس سازمان سندیکائی انقلابی ث . ژ. ت در یادماندنی سال های قبل از 1914 را داده بودند؛ متنفر بود! پیشروان این کنفدراسیون کارگری ، فرناند پلوتیه ، امیل پوژه و پیر مونات از جنبش آنارشیستی برخاسته بودند.

انقلاب روسیه و بعد ها انقلاب اسپانیا ، دره میان مارکسیم و آنارشیسم را عمیق تر ساختند. دره ای که دیگر نه فقط حاصل اختلافات ایدئولوژیک ، بلکه مملو از خون بود. برای پایان دادن به ملاحظات فوق دو نکته دیگر را هم اضافه کنیم : نخست – پاره ای از مارکس شناسان نظیر ماکسیملیان روبل در فرانسه هنگامی که از مارکس میگذرند گرایشی " آزادمنشانه " دارند. دوم : بعضی از آنارشیستهای گروه گرا و تنگ نظر همچون گاستون لوال در فرانسه به شکل احساساتی کور شده از مارکس همچون شیطان نفرت دارند.

(9)

...و اکنون به مسئله در زمان حتضر بپردازیم.

بدون شک در زمان حاضر ما شاهد تولدی دیگر برای سوسیالیسم آزادمنش هستیم. من در اینجا ناچارم چگونگی این تولد دوباره را در ماه مه 1968 خاطر نشان کنم. مه 68 خودانگیخته ترین ، غیرقابل پیش بینی ترین و غیر آماده سازی شده ترین قیام ها بود. تند باد آزادی که بر کشور ما وزیدن گرفت، چنان ویرانگر و در عین حال آفریننده بود که دیگر هیچ چیز را به شکل سابق باقی نمی گذاشت. زندگی تغییر یافت یا اگر بخواهیم میتوان گفت که ما زندگی را تغییر دادیم. اما چنبن تولد دوباره ای در چارچوب تولد بازیافته ای در کل جنبش انقلابی و به خصوص در میان جوانان دانشجو صورت می یافت و به همین دلیل دیگر پرده هائی غیر قابل نفوذ میان جنبش های آزادمنش و آنها که طرفدار " مارکسیست – لنینیسم " ادعائی هستند وجود ندارد و حتی میتوان  گفت نوعی قابلیت نفوذ غیر گروه گرایانه نیز در میان این جنبشهای گوناگون بوجود آمده است.

رفقای جوان در فرانسه از گروه های " مارکسیست " قدرت مدار به گروه های آزادمنش وارد میشوند و بالعکس این امر نیز دیده شده است.گروه های کامل مائوئیستی ای بوده اند که زیر نفوذ آزادمنشان ازهم پاشیده شده و یا واگیری آزادمنشی به آنان سرایت کرده است. حتی گروه های تروتسکیست نیز بسیاری از نقطه نظرات خود را زیر نوذ نوشته ها و تئوری های آزادمنشانه تعدیل کرده اند. افرادی چون ژان پل سارتر و دوستانش اکنون در مجله ماهانه شان نظرات آنارشیستی بیان میدارند. به طوری که یکی از مقالات اخیر آنان نام " ودا با لنین " را دارد. الته هنوز گروه های مارکسیست " قدرت مدار " که خصوصا ضد آنارشیست هستند به همانگونه که گروه های آنارشیستی که هنوز به سختی ضد مارکسیست باثی مانده اند؛ وجود دارند.

در فرانسه سازمان کمونیستی آزادمنش ( او.ث.ال) در حد فاصل میان آنارشیسم و مارکسیسم قرار دارد.این سازمان با آنارشیستهای کلاسیک این نقطه نظر مشترک را دارد که هر دو با جریان ضد قدرت مداری که به بین الملل اول رسید؛ پیوند دارند. با مارکسیستها این نقطه نظر مشترک را دارند که هردو به محکمی در زمینه مبارزه طبقاتی پرولتاریا و نبرد برای سرنگونی سرمایه داری بورژوازی ؛ مبارزه می کنند.

کمونیستهای آزادمنش از یک سو سعی به احیای تمام چیزهائی که از گذشته آنارشیسم بجای مانده است ( بعنوان جمله معترضه بگویم که هدف من از انتشار کتاب آنارشیسم و همچنین منتخاباتی از آنارشیسم در چهار جلد جیبی که نام " نه خدا نه ارباب " را دارد؛ همین بوده است) و از سوی دیگرآن میراث های مارکس و انگلس را که به نظرشان هنوز معتبر و آفریننده و بخصوص پاسخگوی نیازهای زمان ما را می بینند؛ نقی نمی کنند.

از آنجمله مفهوم از خودبیگانگی است که در دستنویس های 1844 مارکس جوان دیده میشود، این مفهوم بخوبی در تطابق با تاکید آنارشیستها بر آزادی فردی قرار دارد. اینکه آزادی پرولتاریا باید بدست خودش صورت گیرد و نه جانشینی برای وی ، یعنی ایده ای که نه تنها در مانیفست کمونیست و تغییرات بعدی آن بلکه در قطعنامه های بین الملل اول نیز دیده میشود، هم جزو همین میراث ها است.سرانجام تئوری " سرمایه " که حتی امروز یکی از کلید های درک مکانیسم و کارکرد سرمایه داری است و روش ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی که هنوز هم یکی از خطوط راهنمای درک گدشته و حال باقی مانده است؛ نیز جزو همان میراث هستند.

در مورد اخیر فراموش نکنیم که شرط پذیرش روش ماتریالیسم دیالکتیک تاریخی در آن است که به صورتی خشک و مکانیکی بکار نرفته و تبدیل به بهانه ای برای عدم مبارزه با این ظاهر که پایه های مادی برای انقلاب موجود نیست؛ نشود. این کاری بود که استالینیستها سه بار در فرانسه در سالهای 1936،1945،1968 انجام دادند.به کنار از این مسائل ماتریالیسم تاریخی نباید به سطح یک تعیین گرائی ( جبریت ) ساده نزول کند. باید همواره درها بر روی اراده فردی و خودانگیختگی انقلابی توده ها باز بماند.

همانگونه که مورخ آزادمنش آ .ی.کامیسکی در کتاب فوق العاده خود در مورد باکونین میگوید. ترکیبی ( سنتزی ) میان مارکسیسم و آنارشیسم نه تنها لازم که اجتناب پذیر است. وی اضافه می کند: « تاریخ خود سازش های خویش را به عمل درخواهد آورد». میخواهم به عنوان نتیجه گیری شخصی خود اضافه کنم : کمونیسم آزادمنش که ثمره چنین ترکیبی میباشد بدون شک آرزی عمیق کارگران پیشرفته ( حتی اگرچه امروز هنوز کاملا آگاه نباشند) را یعنی بخشی را که امروز " چپ کارگری " می نامیم، بسیاربهتر از مارکسیسم قدرت مدار و تغییر هویت داده و آنارشیسم کهنه و از مد افتاده و فسیل شده؛ برآورد خواهد کرد. پایان

* Daniel Guérin(1904- 1988 )

نویسنده ، متفکر، نظریه پرداز . آنارشیست فرانسوی

چاپ نخست در ماهنامه آبگون شماره 13 – سال دوم . شهریور64- سپتامبر 1985

ترجمه از متن فرانسوی توسط آقای ناصر شبآهنگ

برای مداوای زخمهای باز مانده
چند رمان عليه فراموشی جنگ داخلی اسپانيا

آنه ماتیو*

جنگ داخلي اسپانيا، هنوز بعد از هفتاد سال، شور وهيجان و مجادلات بسياري را بر مي انگيزد. ابتدا در اسپانيا که ديکتاتوري ژنرال فرانکو و به دنبال آن خفقان دوره انتقال دمکراتيک موجب شدند که زبان ها با تاخير به سخن گشوده شوند و سپس در فرانسه، به دلايل متعددي، به ويژه مسئله اردوگاه هاي جنوب کشور که در آن مبارزين اسپانيايي زنداني شدند.

اگرمورخين براي کشف دوباره خاطرات جنگ اسپانيا کوشش هاي بسياري کرده اند، رمان نويسان نيز در اين زمينه شرکت فعالي داشته اند. گواه اين امر، انتشار چهار رمان جديد، در اين سو و آن سوي کوه هاي پيرنه است که تبلور و نماد اين مسئله روز مي باشد. کتاب «ژاوير سرکاس» به نام « سربازان سالامين» (۱) که با موفقيت چشمگيري روبرو شد، بر بازسازي زندگي يکي از موسسين فالانژيست بنا شده که راوي را در مسير رد پاي يک جمهوري خواه قرار مي دهد.

او «ميرال» نام دارد و در تمام دوره جنگ اسپانيا در لشکر «ليستر» (۲) جنگيده است. در واقع به برکت حضور اين شخصيت است که جستجو و کاوش راوي و همچنين خود رمان، معنا مي يابد.

رمان آندره تراپيلو «دفترهاي جوستو گارسيا» (۳) بر اساس کشف يادداشت هاي يک عضو فعال سنديکاي سوسياليستي «وحدت عمومي کارگران» که جوهر اصلي اثر را تشکيل مي دهد، نوشته شده است. او زندگي خود و اطرافيانش را، از ژانويه ۱۹۳۹ (آغاز عقب نشيني به سمت فرانسه) تا ژوئن ۱۹۳۹ ( تاريخ حرکتش به مکزيک) در دفتر خاطراتش ثبت کرده بود. و بالاخره نويسنده ايتاليايي «برونو آرپايا» در کتاب « زمان از دست رفته» (۴) ماجراي «لورانو» يکي از جمهوري خواهان سوسياليست که بعدا به مکزيک جلاي وطن کرد را به صحنه آورده است. او به پرسش هاي راوي که در آغاز مصاحبه، به دنبال اطلاعاتي درباره ملاقات وي با «والتر بنيامين» است، پاسخ مي دهد و به موازات مسئله تبعيد بنيامين، به انقلاب «استوري اکتبر ۱۹۳۴» اشاره مي کند که سرآغاز جنگ داخلي و هم چنين، موضوع اصلي رمان بعدي يعني «آخرين مرز»(۵) است.

«جوستو گارسيا» توضيح ميدهد: « آنچه به هيچ کس نگفته ام اين است که: مي نويسم تا اثري بماند، زيرا ما، همگي، خواهيم مرد؛ واگر بعد از رفتن، حتي سايه اي نيز از خود بر جاي نگذاريم، بسيار غم انگيز خواهد بود». موضوع اصلي اين رمان، اراده و ميل به زنده نگاه داشتن خاطره جنگ اسپانيا است؛ همانطور که در سه کتاب ديگر نيز اين موضوع، ازطريق گفته هايي که به ديگري منتقل مي شود، مشهود است. حضور قريب الوقوع مرگ، عامل محرکه «جوستو» است و موجب شکفتن سخن « لورانو» در رمان «زمان از دست رفته» مي شود: (…..[..] حس مي کنم که با مرگ من انقلاب استوري نيز از بين خواهد رفت) و يا شخصيت «آخرين مرز» که مي گويد: » […] من شاهد اتفاقاتي بوده ام که بدون شک تنها کسي هستم که مي تواند روايت شان کند؟ پس به جهنم! تعريف مي کنم. دست کم تا وقتي که زنده ام تاکيد مي کنم، اصرار مي ورزم و پيش مي روم » «لورانو» به خواننده اش ماموريت مي دهد تا اين خاطره را زنده نگاه دارد: « از اين پس، فراموش کردن اين خاطرات و يا تصميم اينکه چه چيزي از آن بايد حفظ شود به عهده شماست. من با اين کار انتقامم را از زمان گرفته ام . و اين ، پسرم! براي من امر ناچيزي نيست»

ديني که هرگز پرداخته نشد

و بدين گونه، مرگ نمي تواند مقاومت آنهايي را که «فرانکو » در مقوله شکست خورده ها قرار داده بود، در هم شکند (که به علت سالها فراموشي واقعيت هم پيدا کرده بود) : راوي « سربازان سالامين» سخت بر اين باور است که تا زماني که ميرال « قصه زندگي خود را تعريف مي کند، زنده خواهد ماند..»

مبارزه عليه فراموشي خود را تحميل مي کند؛ زيرا اين جواب درست، ديني است که زنان و مردان امروز در برابر جمهوري خواهان اسپانيايي دارند.

راوي به شهر «ديژون» مي رود تا «ميرال» را که در خانه سالمندان بسر مي برد ملاقات کند و با خود فکر مي کند: « در اين ميان حتي يک نفر وجود ندارد که اين پيرمرد نيمه نابينا که به انتهاي زندگي اش رسيده است و پنهاني سيگار مي کشد و در اين لحظه مشخص در چند کيلومتري اينجا، در حال خوردن غذاي رژيمي بي نمک است، را بشناسد. در حالي که، حتي يک نفر نيست که ديني به او نداشته باشد». در اين نوشته ها، مسئله حق ناشناسي در تضاد با موضوع وامداري قرار داده مي شود که به ويژه توسط «خاوير سرکاس» افشا مي گردد. افتضاح و ننگ اين تضاد مداوم، در شخص «ميرال» شور افشاگري را بوجود آورده است. « مي دانيد که سه سال تمام، در همه جاي اسپانيا جنگيدم؟ و فکر مي کنيد از اين بابت، کسي از من تشکر کرد؟» [....] جوابش اين است : « نخير، هيچکس. هرگز هيچکس از من به اين خاطر که جواني ام در راه دفاع از کشور آشغال شما تلف شد تشکر نکرد. دريغ از يک کلمه، يک حرکت و حتي يک نامه، هيچ چيز». اگر اين کلمات، حمله اي حساب شده به انتقال دمکراتيک قدرت سياسي در اسپانيا ست، بخش هايي از رمان نيز حمله اش را متوجه رفتار کشور هاي ديگر، و اين بار از سمت راوي مي کند.

مثلا، او براي محکوم کردن «رفتاري که کشور هاي متمدن با او کردند»، به اين «لحظات تصور نکردني اي» اشاره مي کند که در آن (حيات) تمدن جهاني تنها به يک فرد وابسته است . اين تضاد بين وامداري وحق ناشناسي در رمان «برونو آرپايا» غايب است، ولي در دفترهاي جوستو گارسيا نوشته آندراس تراپيلو ، بايد آن را در وراي کلمات جستجو کرد: « من لحظاتي را زندگي کرده ام که براي بشريت بسيار مهم است. براي چيزي که درست مي پنداشتم، يعني عدالت، آزادي و انسان، جنگيد ه ام. هر بار که ملت هاي جهان به عدالت، آزادي و انسان بينديشند، ناچارند که ما را بخاطر بياورند» . خواننده مي داند که نمي تواند اين کلمات را تاييد کند؛ زيرا بعد از جنگ جهاني دوم، رفتار «ملت هاي جهان» در مورد جمهوري خواهان، تفاوت چنداني با قبل از جنگ نداشته است. او مي داند که آنها حتي بد تر عمل کرده اند؛ چون براي فراموش کردن آن به هر اقدامي متوسل شده اند.

بيائيد عقايد جوستو در سال ۱۹۳۹ را با کارنامه اي که «ميرال» در ۲۰۰۱ به دست مي دهد، مقايسه کنيم: « آيا مي دانيد که هيچکس آنها را به خاطر نمي آورد؟ هيچ کس، حتي، بخاطر نمي آورد که چرا آنها مردند، چرا هرگز نه زني، نه بچه اي و نه اطاق آفتاب رويي داشتند؟ هيچکس از آنها ياد نمي کند، به خصوص و بيش از همه، افرادي که اين مبارزان برايشان جنگيدند. در هيچ کشور خراب شده اي، در هيچ ده بدبختي، هرگز حتي يک خيابان درب و داغان هم، به نام يکي از آنها نام گذاري نشد و نخواهد شد».

و يکي از خوانندگان روزنامه اي که راوي کتاب «سربازان سالامين» در آن قلم مي زند، به دنبال خواندن يکي از مقالات او نتيجه مي گيرد که : « گور پدر انتقال دمکراتيک قدرت» ! اما فراموشي شامل حال کشورفرانسه نيز مي شود، آنها مي بايستي بر رفتارشان با جمهوري خواهان اسپانيايي، سرپوش مي گذاشتند؛ همانطور که «آندره تراپيولو» و «برونو آندريا» نشان دادند، در سال هاي۱۹۳۶ تا بعد از ۱۹۴۵ دلايل اين پنهانکاري کم نيستند.

زماني که زنان و مرداني براي عدالت، آزادي و انسان مي جنگيدند، عده اي در فرانسه و انگلستان، در اوت ۱۹۳۶ سياست جنايتکارانه عدم دخالت را برگزيدند: «لورانو» يکباره منفجر مي شود و مي گويد: « نمايش مضحکي بود؛ البته اگر به تراژدي منتهي نشده بود..... با موسوليني و هيتلر هر بچه اي مي فهميد..... که اين کثافتکاري عدم دخالت به کجا منتهي مي شود….» و جوستو، در دفتر خاطراتش، قاطعانه حکم صادر مي کند:« اگر ما شکست بخوريم، به علت فرانسه و انگليس نيزاست».

در آغاز سال ۱۹۳۹، زمان «رتيرادا» (عقب نشيني) فرا ميرسد. اين کلمه، براي جمهوري خواهان اسپانيايي، اين صف طولاني هزاران زن و مرد و کودک که به سمت مرز فرانسه حرکت کردند، با اشک و آه همراه است؛ سياهي توصيف ها ي سه رمان نويس، اين لحظات را در اوج نوميدي هايش زنده مي کند. عکس هاي «ربرت کاپا» در نظرمان مجسم مي شوند و با «آنتونيو ماچادو» شاعر( که فوريه ۱۹۳۹ در کوليور در گذشت) سايه نماديني در ميان اشباح گمنام که «ميرال» با آنها ملاقات کرده است، همراهيم.

در اينجا خواننده گمان مي کند که سياهي توصيف شده، ديگر به نقطه اوج خود رسيده است، اما به محض رسيدن به مرز، اسپانيايي ها متحمل تحقيرات بيشتري مي شوند که با اجبار آنها به خلع سلاح آغاز مي شود. در اين دنيايي که آنها بايد، از اين پس، در آن زندگي کنند، هربار تحقير جديدي، جايگزين قبلي مي شود که با خشونت فزاينده اي به سمت فاجعه هولناک پيش مي رود.

اولين چهره اي که «جوليو» از فرانسه کشف مي کند، ژاندارم ها هستند: «دزد هاي بي وجدان بي شرم» آدمهايي عاري از انسانيت: « بعد از سه سال جنگ انقلابي، يک ژاندارم با لپ سرخ و عطر زده و جگر چرب و چيلي مرغابي خورده به شما مي گويد: اين مسئله ما نيست». صفحات بيشماري از دفتر خاطرات او، اتهامات بيرحمانه اي است عليه طرز برخورد و مهمان نوازي فرانسوي ها: « آخرين کشف فرانسوي ها ، حرف زدن از ما نه به عنوان پناهنده، بلکه به عنوان اشغالگر است، بسياري از مردم عادي [….] از ما طرفداري مي کنند اما زمامداران با فاشيست ها هستند».

خشونت واژه هايي که استفاده مي شوند در خور استقبالي است که از آنها به عمل آمده است. جوستو مي گويد: «کثافت ها» و «لورانو» که هيچ ملاحظه اي در اين مورد ندارد، فحاشي مي کند : «مادر قحبه ها» وانگهي، در برابر چنين رفتار بي شرمانه نماديني که در خاطره آيندگان، اين چنين حفظ خواهد شد، رعايت ادب امر بسيار نامناسب به نظر مي رسد.

وقتي که سه شخصيت اين رمان ها به اردوگاه هاي اجباري منتقل مي شوند، تحقير به اوج خود مي رسد. ميرال و لورانو در اردوگاه «ارژولس »(۶) و جوستو ( و مدتي هم لورانو) در «سپتفوند»، همانطور که در «سربازهاي سالامين» بر آن تاکيد مي شود، «شرايط زندگي غير انساني » را متحمل مي شوند. «جوستو» که با ورودش به فرانسه، قلم پر شور و حرارتي پيدا کرده است در واقع، به نوعي، بيانگر احساسات مشترک سه شخصيت است: « سگ هاي پست! آنها يک منطقه وسيع کنار دريا، دست کم يک يا دو کيلومتر، را با دو رديف سيم خاردار محصور کرده و ما را در آنجا حبس کردند».

نگارش موجب مي شود تا توصيف دقيقي از زندگي در اردوگاه « اين دايره انحطاط و تنزل» به دست آيد. اشاره به دوره اقامت در اردوگا ، نزد «لورانو» و «ميرال»، خلاصه تر از «جوستو» است اما به همان اندازه قوي و تکان دهنده است. «لورانو» مي گويد : افقي جز « گل و کثافت، سرما و گرسنگي وجود نداشت».

زندگي در اردوگاه اجباري موجب نفرت و انزجار آنها مي شود؛ براي ميرال «اتاق احتضار » است و جوستو آن را «انبارعظيم اجساد» مي نامد؛ اين شکست خوردگان به حدي تنزل داده مي شوند که «شماري از آنها ديگر نمي خواهند زنده بمانند» و بعضي چنان نااميد شده اند که خود را در دريا غرق مي کنند. جوستو، بيزاري عميقش را اين گونه بيان مي کند: « يک روز ، تاريخ حقيقي فرانسوي ها، نوع رفتارآنها با پناهندگان، قبل، در حين و بعد از جنگ، نوشته خواهد شد؛ اينکه چطور به ما دروغ گفتند ، ما را فريب دادند ، به باد ناسزا بستند و مورد نکوهش و بد رفتاري قرار دادند».

انتقاد هاي ديگري نيز ظاهر مي شوند(۷) مثل انتقاد از عضو گيري آنها در شرکتهاي کارگران خارجي(۸) و يا در لژيون (ارتش داوطلبانه. م). «ميرال» در لژيون به کار مشغول مي شود و «لورانو» مجبور به خدمت در يک گردان مهندسي مي شود اما کمي بعد از آنجا فرار مي کند. اين لحظه براي او فرصتي بود تا به خاطر بياورد چگونه آلماني ها هزاران اسپانيايي را، که از قبل توسط مارشال پتن و يارانش، در اردوگاه هاي مخفي، در گوشه و کنار کشور جمع آوري شده بودند، به اردوگاه مرگ ماتوهازن فرستادند...... «جوستو»، با اولين کشتي (سينايا) به سمت مکزيک(۹) حرکت مي کند. سرزميني که ميزبان بسياري از جمهوري خواهان اسپانيايي شد.« لورانو» هم کمي بعد با همان کشتي به آنجا مي رود.

«ميرال» دوش به دوش «ژنرال لکرک» در جنگ شرکت کرد و در تاريخ ۲۴ اوت ۱۹۴۴، در حالي که بر روي يکي از تانک هاي«»گوادالاژارا » و يا « تروئل » سوار بود ، به پاريس آزاد شده باز گشت. او از اولين کساني بود که موفق شد به پايتخت فرانسه آزاد شده برسد. البته به رسميت شناختن قهرماني هاي آنها، امر بسيار جديدي است(۱۰). کمي بعد، همين که جنگ به پايان رسيد، «ميرال» هم مثل ساير هموطنانش فراموش مي شود.

«لورانو» مي انديشد : «مي گويند براي اينکه يک عالم به پايان برسد، زمان زيادي لازم است، عالم ما يکباره از هم فرو پاشيد. از آن به بعد ديگر براي آدمهايي مثل ما جايي وجود ندا شت» زيرا نخواستند که اثري از اين دنيا باقي بماند حتي در خاطرات فعالين آن. «اندره تراپيلو» يک توضيح ديگر نيز براي اين اصرار در فراموشي به ما ارائه مي دهد: «جوستو» در کشتي اي که به سمت مکزيک حرکت مي کرد، متوجه مي شود که از آنها خواهند خواست تا آن چيزي را که برايش مبارزه کرده اند، پشت سر خود رها کنند : « انگار سعي مي کنند که پيوند ما را با گذشته و خاطرات ما را نابود کنند، اما مگر ما چيز ي گرانبها تر از خاطرات مان در کف داريم ؟». اين واقعيت هيچ گاه تا اين اندازه نفرت انگيز نبوده است: گذشته، هر چه که بود، از امروز بهتر بود. آيا تعدادي از ما ترجيح نمي داديم که ايکاش هرگز اسپانيا را ترک نکرده بوديم؟ جنگ براي ما احتضار بود ولي تا وقتي که هنوز ادامه داشت اميد هم بود». کشتن جنگ اسپانيا، در واقع جلوگيري از استفاده از اين اميد والا به دنيايي ديگر و به اين رفاقت و برادري فوق العاده ، براي قيام هاي ديگر بود.

در «زمان از دست رفته» لورانو اعتراض مي کند: « ميدانيد نظر من چيست؟ که اين قرن واقعا قرن گند و کثافتي است که کم کم همه آرمان ها را بلعيده و در آتش تراژدي هاي پنجاه سال اولش، هم چون در يک تنور، سوزانده و بعد با اين صلح تقلبي اش ، طوري عمل کرده که ديگر هيچکس ميلي ندارد تا آرمان هاي ديگري جستجو کند، نتيجه در مقابل شماست، ديگرنه چيزي براي اعتقاد داشتن وجود دارد و نه اميدي هست..» با اين وجود ، او اميدوارست که ضرورت مبارزه را منتقل کند: « فکر مي کنيد که کتاب و معلم براي پيروزي بر اين بيماري اي که همه به آن مبتلا هستند؛ يعني اين ميل لعنتي به فراموش کردن، کافي است؟ باور کنيد کافي نخواهد بود ..پس،.. من شرح مي دهم، تعريف مي کنم. بعد ديگر شما جوانها، خودتان مي دانيد، به عهده شماست، و خداحافظ….».

اين کلمات، که روايت تمام عيار شاهدان عيني وقايع هستند، اکنون به شدت مسئله روزشده اند، يعني درست زماني که اسپانيا بالاخره تصميم گرفته با تاريخ اخير خود، که حقيقتا يک جراحت درمان نشده است، روبرو گردد. و همچنين فعاليت قابل توجه انجمن ها براي بازگشودن گور هاي دسته جمعي نيز با آن همراه است (۱۱). با اينکه که در فرانسه، خبرنگاراني سعي مي کنند سخنان آخرين مبارزان جمهوري خواه اسپانيولي و فرزندان آنها (۱۲) را ثبت کنند و يا ديگران مشاهدات و خاطرات خويش(۱۳) را منتشر مي کنند، ولي شور وحال فرانسوي براي بازشناختن و به رسميت شناختن دين خود به جمهوري خواهان اسپانيولي بسيار کمرنگ و حاشيه اي است.

رمان هايي که در اينجا به آنها اشاره کرديم، کليد فهم علل اين پنهان کاري ماندگار را به دست مي دهند. در هر صورت، نقش اين نوشته ها، مبارزه عليه فراموشي، در فرانسه و اسپانيا است.اين رمان ها خود را به عنوان ادبيات متعهد مطرح مي کنند؛ امري که در سال هاي اخير، ديگر در فرانسه رايج نيست. اين آثار، همچنين، مبارزه مردان و زناني را که براي يک دنياي بهتر جنگيدند، زنده مي کنند. در موخره « دفتر هاي جوستو گارسيا»، راوي نتيجه مي گيرد: «[....] زندگي امروز ما که جنبه هاي قهرماني کمرنگي دارند، دراثر برخورد و نزديکي با زندگي مبارزاني که براي آرمان هاي خود جنگيدند(که عليرغم همه چيز،آرمان هاي زيبا و درستي بودند) غني مي شود».

با افسوس از به انتها رسيدن هر يک از اين رمان ها، متوجه مي شويم که آنچه هرگز به جمهوري خواهاني مثل «ميرال» بخشوده نشد، « رفتن به جلو، به جلو و مدام به جلورفتن..» بود. در واقع علت اين است که آنها پيروز شده اند. لوموند دیپلماتیک

(۱) ژاويه سرکاس، سربازان سالامين، ترجمه از اسپانيايي توسط Elisabeth BEYER و Aleksandar GRUJICIC ، اکت سود ۲۰۰۲. در مورد اين رمان به مقاله« لايه شکافي يک جنگ برادر کش» نوشته آلبرت بن سوسان در لوموند ديپلوماتيک ژانويه ۲۰۰۳ مراجعه کنيد. فيلمي که از اين کتاب اقتباس شده(ساخته داويد تروابا) هنوز در فرانسه به روي پرده نيامده است.

(۲) انريک ليستر(۱۹۹۴-۱۹۰۷) ژنرال کمونيست جمهوري خواه

(۳) آندره تاپيلو: دفترهاي جوستو گارسيا مترجم Alice DEON(ترجمه فرانسوي آن در ۲۰۰۴ توسط انتشارات بوشه شاستل به چاپ رسيده است)

سندیکای آنارشیستی CNT* کلید معمای اسپانیا

هرریان لوپز*

مبارزات سندیکایی- آنارشیستی در دوران جمهوری خواهی (۱۹۳۶-۱۹۳۱) و جنگ داخلی( ۱۹۳۹-۱۹۳۶) نقشی کاملا محوری در اسپانیا بازی کردند. مهمترین آنها، کنفدراسیون ملی کار(CNT) حدود پانصد هزار و سی و پنج نفر در ژوئن ۱۹۳۱ و دو میلیون در دوران جنگ عضو داشت.این موقعیت به شکل خاصی با وضعیت امروز در تضاد قرار می گیرد؛ زیرا جریان سندیکایی آنارشیستی، عملا از صحنه اجتماعی اسپانیا محو شده است و یا دست کم، نسبت به گذشته کاملا در حاشیه قرار گرفته . علت این انحطاط را مجموعه عوامل زیر توضیح می دهند: اختناق دولت فرانکو، مبارزات درون سازمانی، فقدان جایگزینی توسط نسل های جوانتر و ضعف کمک های بین المللی .

رژیم فرانکو، به سندیکا ها و به ویژه به CNT ( که سازمان مخفی ای بود که نهاد های رهبری اش اغلب توسط پلیس سرکوب می شد) ضربه سختی وارد کرد. بدین گونه، طی ده ساله اول دیکتاتوری فرانکو، یازده کمیته و بیش از شصت تشکیلات منطقه ای از بین رفتند. بسیاری از رهبران، مثلا در سال ۱۹۴۱ در شهر «والانسیا» اعدام شدند.

با وجود اینکه خصلت استبدادی و پلیسی فرانکیسم برای هر سازمان مخفی ای تهدیدی خطرناک بود، ولی CNT با حفظ همان ساختار فدرالی (سندیکا، کمیته منطقه ای و ملی) که در زمان قانونی بودنش داشت، کار آنها را ساده کرد. رهبران جنبش که معتقد به سقوط سریع رژیم بودند در واقع روی تعداد اعضایشان حساب می کردند - در سال۱۹۴۶ بین پنجاه تا شصت هزار عضو در اسپانیا داشتند - به جای اینکه برشیوه های امنیتی متکی باشند که بر فعالیت مبارزاتی محدود ، سازمان یافته در گروه های کاملا غیر قابل نفوذ بنا شده که در شرایط مخفی توانایی انطباق داشته باشند. در نتیجه سقوط هر کدام از کمیته ها می توانست به انهدام زنجیره ای سازمان و زندانی شدن ده ها مبارز منجر شود . نتیجه اش تحلیل نیرو ها و تقریبا ناپدید شدن CNT به عنوان یک سازمان توده ای در اوائل سال های ۵۰ بود.

سپس، اگر همه سازمان های ضد فرانکو، در سال های بعد از جنگ، به درجات مختلفی دست به گریبان مبارزات درون گروهی شدند، مبارزات درون گروهی CNT به ویژه بسیار خشن بود. این رودررویی ها، اولین انشعاب جنبش لیبرتر که به مدت شانزده سال طول کشید را به دنبال داشت (۱۹۶۱-۱۹۴۵). انشعاب دیگری در اواسط سال های ۶۰ اتفاق افتاد که این یکی دیگر قطعی بود. دو سازمان که هر دو عنوان سندیکا را حفظ کردند از این انشعاب بیرون آمدند.

گرایش «ارتدکس» با مواضعی بسیار انقلابی که در خارج کشوراکثریت را داشت توسط «فدریکا مونتسنی» و همسرش «ژرمینال اسگلز» که طرفدار بازگشت به اصول خالص آنارشیسم بودند، رهبری می شد؛ آنها مدافع اشتراکی سازی و ایجاد میلیشیا بودند و با این کار می خواستند پرانتز شرکتشان در دولت جمهوری خواه در دوران جنگ داخلی را که به زعم آنها موجب تضعیف جنبش لیبرتر شد، ببندند.

از سوی دیگر گرایش « امکان گرا» ( پاسیبیلیست)، طرفدار مبارزه سندیکایی ( در اسپانیا اکثریت با آنها بود) و همکاری با سازمانهای مبارز علیه فرانکو و حتی شرکت در دولت جمهوری خواه در تبعید بود. و بدین گونه تاکتیک های این دو سازمان برای برانداختن فرانکو از قدرت، کاملا متفاوت بود. در حالی که « ارتدکس» ها بر عملیات مستقیم یعنی قیام، خرابکاری و یا بمب گذاری تاکید می کردند، «امکان گرایان» ازمذاکرات سیاسی با هدف متقاعد و متحد کردن قدرت های اروپایی برای ایجاد زمینه های پایان دیکتاتوری طرفداری میکردند. برای دسته اول همانطور که در متون خود که در دسامبر ۱۹۴۵ چاپ شد نوشتند « سقوط فرانکو محصول مقاومت داخلی و نتیجه عملیات مستقیم علیه هر شکلی از استبداد خواهد بود (....) خارج از هر عمل سیاسی و دیپلوماتیک و بدور و ورای هر دولتی . »

بدین گونه در کنگره تولوز در ۱۹۴۷ « ارتدکس» ها «کمیسیون دفاع » را که مسئولیتش سازماندهی این گونه عملیات در اسپانیا بود، بوجود آورد. از سوی دیگر، «امکان گرا» ها که شاهد سرکوب شدید عملیات نظامی توسط رژیم بودند، معتقد بودند که بدون کمک بین المللی سرنگونی دیکتاتوری میسر نیست. پرسش کمیته ملی از خود این بود که « در گذشته، خلق اسپانیا با اینکه مسلح بود شکست خورد، حالا که دیگر دست هایش هم خالی است چگونه می توان او را به مبارزه خشن دعوت کرد ؟»

این رویارویی برای جنبش لیبرتر بسیار گران تمام شد : به عنوان مثال رهبری «ارتدکس» ها، اعضا را به اسپانیا می فرستاد تا «امکان گرا» ها را از رهبری سازمان مخفی اخراج کنند. این امر موجب پریشانی مبارزان شد و در برخی از موارد، سرکوب و اختناق را آسان کرد. به علاوه CNT داخل در لحظاتی که شدیدا به کمک مالی احتیاج داشت نتوانست ازسازمان اکثریت در تبعید کمک بگیرد.

اما مبارزات داخلی، این جناح را هم بی بهره نگذاشت: انحلال بخش های محلی و اخراج هواداران و اعضا به ویژه بعد از ایجاد «کمیسیون موارد اختلاف» در سال ۱۹۶۷ ( که برای بعضی از هوادارن به مثابه یک «ماشین تنبیهی» واقعی تلقی شد) ، تا حدی که از پنجاه هزار عضو در سال ۱۹۴۵ که نمایندگانشان در کنگره پاریس حضور داشتند، سی سال بعد تنها دو هزار نفر باقی ماندند.

با پیروزی گرایش «ارتدکس » ، اصل « مقدس سه گانه » (مبارزات سندیکایی انقلابی، عملیات مستقیم و کمونیسم لیبرتر) که قبل از جنگ توسط کنگره به تصویب رسیده بود بعنوان راهنمای عمل وحرکت برای آینده انتخاب شد. CNT همچنان دولت را به عنوان دشمن خود می دانست، و آنهم درزمانی که رشد نقش دولت در توزیع ثروت در بین اسپانیایی ها، چنین انتقاد هایی را در دنیای کارگران تضعیف می کرد؛ زیراآنها از این اقدامات دولت بطور گسترده ای بهره مند میشدند.

اما بی شک حاد ترین مسئله برای سازمان، فقدان جانشینی نسل جوانتر بود : اعضا سازمان هنوز به شدت، به جنگ های داخلی وابسته بودند. CNT در اسپانیا، شرکت در سندیکاهای عمودی فرانکیستی را رد کرد (۱)؛ امری که تماس با کارگران جوان و در نتیجه جذب آنها را مشکل می کرد. مثال گویا ی آن: در میان چهل و چهار عضو فعال دستگیر شده در ۱۹۶۰ چهل و یکی از آنها در اوائل جنگ داخلی بیشتر از هیجده سال داشتند.

همین پدیده، به سازمان در تبعید نیز سرایت کرد: آنها با اختصاص دادن تمام انرژی خود به اسپانیا و با امید بستن به بازگشت فوری، در حاشیه مبارزات سیاسی اجتماعی کشورهای میزبان باقی ماندند. و این روش، رابطه آنها را با منابع مهمی که می توانست در تجدید و نوسازی شان موثر باشد ، قطع کرد و آنها زمینه هایی مثل دفاع از آزادی فردی، فرهنگ و روابط جنسی آزاد، که « لیبرترها»، سنتا از پیش گامان آن بودند، را رها کردند.

وبالاخره، باید ضعف کمک بین المللی را هنگام مرگ دیکتاتور گوشزد کرد. در حالی که جریانات دیگر ضد فرانکو از کمک و حمایت های مهم خارجی برخوردار بودند،CNT در اوایل راه پر پیچ و خم انتقال، بسیار تنها بود. بسیاری از جنبش های لیبرتر اروپایی و یا آمریکای لاتینی که از اختناق کشور های مطبوع شان ضربه خورده و یا مبارزات درون سازمانی آنها را تضعیف کرده بود، در نتیجه نتواستند در لحظه ای که برای مبارزات سندیکایی آنارشیست اسپانیایی، به غایت حیاتی و حساس بود، نقطه اتکای آنها باشند.

علیرغم چندین تظاهرات عظیم و زود گذر، در بدو روند دمکراتیک (مثلا در ۱۹۷۷ میتینگ سان سباستین دو لوس ریز و یا روز های لیبرتر در بارسلون) CNT دیگر نتوانست شکوه و قدرت گذشته خود را بازیابد.

(۱) در واقع به نوعی شکل رسمی مبارزات سندیکایی صنفی بود که توسط رژیم فرانکیستی کنترل می شد. به مرور با پیوستن تدریجی هوادارن کمونیست و سوسیالیست، توانایی مبارزاتی و جنگندگی این سندیکا ها افزایش یافت و به کارگاهی برای ساختن کادرهای رهبری مهمترین سندیکاهای کارگری زمان انتقال تبدیل شد؛ مثل UGT اتحاد عمومی کارگران و یا CCOO.

سرپیچی مسری

به ندرت پیش می آید که آنارشیست ها، البته همراه با نیروهای دیگر، در مبارزات اجتماعی شرکت نکنند. آنها علاوه بر ایجاد مقر اتحادیه های کارگری، عشق آزاد و فعالیت های سندیکایی انقلابی و تمرد، بانیان اشکال جدید سرنگونی نظم موجود نیز هستند.

 

این به هیچ وجه تناقض جریان آنارشیستی نیست که از سویی یک جنبش اجتماعی حاشیه ای است و از سوی دیگر یکی از نادرترین قوای محرکه تخیلات جامعه . هر کسی، دست کم در فرانسه این ترانه لئو فره را در باره آنارشیست ها می شناسد: از صد نفر، یک نفر هم آنارشیست نیست، معهذا، آنها همیشه وجود دارند. نخست در خیابان ها، زیرا آنها هرگز، هیچ موقعیت مبارزاتی را از دست نمی دهند و سپس به طور غیر مستقیم به علت قدرت تخیل آنارشیسم (۱) (به قول جامعه شناس آلن پسن ) که حضور و دوام اجتماعی آنها را میسر کرده است.

آنارشیسم، تحلیلی انتقادی است که برای نخستین بار در ۱۷۹۳ توسط متفکر انگلیسی ویلیلم گودوین در رساله اش در باره عدالت سیاسی تبیین شد(۲) و طی قرن نوزدهم، پیوسته توسط متفکرین مختلفی چون شارل فوریر ، پیر ژوزف پرودون (در همین رابطه مقاله ادوارد کاستلون را بخوانید) و یا میکاییل الکساندروویچ باکونین) توسعه و غنا پیدا کرد.

مثال گودوین در رابطه با چگونگی شایع شدن فکر لیبرتر (آزاد منشی) در جامعه آن دوران بسیار گویا است. او با نویسنده فمینیست ماری ولستونکرافت ازدواج کرد و صاحب دختری شد : ماری ولستونکرافت- گودوین که بیشتر به نام ماری شیله (نویسنده فرانکشتین) معروف است. گودوین از نزدیکان لرد بایرون و دوستان وی و از جمله شاعر رمانتیک پرسی بیش شلی بود و تجربه زندگی انقلابی(برانداز) ، سیاسی، اجتماعی و خصوصی در درون و بیرون از دیوارها، را با آنها خلق و زندگی کرد(۳) این تجربه گروهی تاثیر قابل توجهی بر تفکر اجتماعی انگلیسی دوران آنها گذاشت و درخشش قابل توجهی به بینش آنارشیستی داد.

اما عموما، تاریخ بوجود آمدن آن، به عنوان یک جنبش سیاسی سازمان یافته به کنگره ضد استبدادی بین المللی که در ۱۵ و ۱۶ سپتامبر ۱۸۷۲در سنت ایمر سوییس برگزار شد، بر می گردد. این کنگره که فدراسیون ها و بخش های ایتالیایی، فرانسوی، اسپانیایی، آمریکایی، ژوراسی را که جهت گیریشان مخالف شورای عمومی انجمن های بین المللی کارگری لندن بود، در سوییس گرد هم آورده بود، از جمله، اعلام کرد: اولین وظیفه پرولتاریا، نابودی هر قدرت سیاسی است.

و از این منظر است که پرودون، در فرانسه به عنوان یکی از بنیان گزاران موتوالیسم (همیاری متقابل) تاثیر جدی داشته است، هم از لحاظ تئوریک و هم از لحاظ سیاسی. در سال ۱۸۴۸ این جنبش حدود دو هزار صندوق کمک های تعاونی بوجود آورد و شور و هیجانی ایجاد کرد که تا نهادینه شدنش در سازمان هایی چون بیمه اجتماعی و موتوالیته (۴) هرگز فرو ننشست.

آنارشیست ها همچنین، با خلق مقر اتحادیه های کارگری و ایجاد کنفدراسیون عمومی کار( CGT) در ۱۸۹۵ نقش مهمی در فعالیت های سندیکایی ایفا کردند. در نخستین گرد همآیی هایی که توسط فرناند پلوتیه(۱۹۰۱-۱۸۶۷) اداره می شد، طرح کمک به کارگران بیمار و یا بیکار و به آنهایی که در مبارزه شرکت داشتند (به ویژه با سازمان دادن به صندوق اعتصابات) ارائه شد. این جلسات همچنین، در آموزش کارگری با ایجاد کلاس های تخصصی (حرفه ای) یا عمومی و نیز در توسعه کتابخانه ها نقش عمده ای ایفا کردند.(۵)

نقش ویژه ای که آنارشیست ها در درون سندیکای CGT بازی کردند همانا تصویب منشور امی ین در سال ۱۹۰۶ بود که بر اصل خودکفایی فعالیت سندیکایی تاکید می کرد و اصول عملی پایه ای، همچون تقسیم و تعویض مسئولیت ها و امتناع ازبوجود آمدن نمایندگان دائمی سندیکا را برقرار کرد. در قرن بیستم مسئله استقلال در رابطه با نیروهای سیاسی یکی از مهمترین خطوط تفرقه بین آنارشیست ها و کمونیست ها بود.

اما این جنبش در حرکت های اجتماعی مثل قیام کانوت شهر لیون در سال ۱۸۳۱ نیز شرکت کرد؛ تا مدتها همه در جستجوی رهبر الهام دهنده و با نفوذ (کاریسماتیک) جنبش بودند قبل از آنکه به این نتیجه برسند که این قیام در عمل برالگوی ساختار های تعاونی و همیاری ای تکیه دارد که استاد کاران کارگاهها و کارگران ریسندگی شان از آن بهره مند می شوند. (۶) این در مورد کمون پاریس ۱۸۷۱ نیز صدق می کند که درآن عده کثیری از وارثین پرودون که اوژن وارلن و الیزه روکلو معروف ترین شان بودند، شرکت داشتند.

از کمون پاریس (۱۸۷۱) تا قیام اواکزاکا در مکزیک (۲۰۰۶)

در این رابطه، مثال های بسیاری وجود دارند: به ندرت آنارشیست ها به تنهایی موجب یک جنبش اجتماعی می شوند، اما در رادیکالیزه کردن مبارزات و شعارها نقش بسزایی دارند. اغلب دوست داریم که در اشکال مختلف اعتصابات اعلام نشده و یا دست از کار کشیدن بدون کنترل بخش کارگری، سایه آنارشیست ها را ببینیم که حضور عاملین مبارزه را بی هیچ واسطه ای، حتی، و به ویژه، در رابطه با خود مبارزه و خط و مشی آن، برجسته می کنند. از نیمه قرن بیستم به این سو، و به ویژه در سال های ۷۰ تعداد عملیاتی که ازکنترل مسئولین سندیکایی بیرون رفت، مثل اعتصابات باراندازان بندر لیورپول که توسط کن لوچ فیلمبرداری شد(۷) قابل شمارش نیستند. اما شرافت حکم می کند که بپذیریم که بسیاری از معترضین مایل نیستند نه به آنارشیست ها و نه به هیچ ایدئولوژی منسجمی گوش دهند که به نوعی یادآور الزاماتی هستند که برای آنها غیر قابل کنترل باشد.

در کمال اطاعت فرمان دهید! این شعار معروف فرمانده مارکوس، شورشی چیاپا (مکزیکی) و سرخپوستان زاپاتیست از سال ۱۹۹۴ به این سو است که در قلب جنبش های همبستگی ای که در آن آنارشیست ها به طرز وسیعی فعالند، طنین پیدا می کند. در مکزیک، آنارشیست ها، که با فرمانده مارکوس که به زعم آنها هنوز در بینشی گواریست (بینش چه گوارا) و لنین گرا غرق بود، فاصله گرفته ودرمدت ده سال، در سکوت، قیام را در بخش گررو و اوآکزاکا تدارک دیدند. سرانجام دراکتبر و نوامبر ۲۰۰۶ در شهری که در جشن و سرور بسر می برد، سنگر ها از هر گوشه و کناری شکفتند و بدین سان قیام کمون اواکزاکا آغاز شد. مجلس مردمی اوآکزاکا با گرد هم آوردن سیصد الی چهارصد گروه که هر روز دمکراسی رادیکال را تعریف و دوباره خلق می کرد علیه حاکم شهر، اولیس روییز قیام کرد و سنگر بر افراشت و خود را به عنوان تنها قدرت مشروع اعلام کرد و هر روز بر در و دیوار شهر این شعار جذاب را نوشت که : آنها می خواهند مارا به حکومت کردن مجبور کنند. ما به این تحریکات جواب نمی دهیم و کوتاه نمی آییم.َ

تغییر سریع و بلافاصله زندگی بی آنکه در انتظار روز موعود قیام عمومی باشیم

با این وجود، بیشترین تاثیر آنارشیست ها در زمینه رفتار و آیین مبارزاتی ( که در این مورد پیش کسوتند) مشهود است . فردگرایی آنارشیستی (۸) حتی بیش از کمونیسم لیبرتر (آزادمنش) تمامیت فرد را در روابط اجتماعی، گزینه های شخصی و تصمیمات سیاسی اش برجسته می کند. فرد قابل بیگانگی از خود نیست.

اساسی ترین مبارزه در جهت سرنگونی روابط اجتماعی از دل این بینش ها به دنیا می آید: آموزش در مدارس (لیبرتر) آزادمنش، جلوگیری از بارداری برای زنان، عقیم کردن داوطلبانه مردان، سقط جنین، عشق آزاد و رفاقت عاشقانه، انتقاد از زندگی زناشویی سنتی، خانواده و جنبه های محدود کننده آن، گیاه خواری، طبیعت گرایی ناب، زندگی گروهی، عدم خشونت، حمایت از محیط زیست که با هانری داوید تورو و زندگی در جنگل اش مطرح شد: همه چیزهایی که هدفشان تغییر سریع و بلافاصله زندگی است ( که در جوامع غربی قرن بیستم با استقبال زیادی روبرو شدند) بی آنکه در انتظار روز موعود قیام عمومی باشیم.

بدین گونه، فرد گرایی آنارشیستی در برابر گذشت فرسایشی زمان و شکست های تاریخی، بهتر از سایر جریان ها مقاومت کرده است. از آنجایی که این بینش، اقتصاد گرایی را در مرکز همه تحلیل هایش قرار نمی دهد، به سرنوشت جریانات کمونیستی که بالاجبار همه اصول خود را زیر سوال بردند، دچار نشد.

آنارشیست، کارمند در خدمت یک فکر وایده نیست. آلبر کامو با به تمسخر گرفتن عبارت « رفیقان راه » حزب کمونیست فرانسه که همیشه حق با او بود تاکید می کرد که او خود را بیشتر به مثابه رفیق شک آنارشیست ها می بیند (۹). احترام به فرد و آزادی به سختی با اطاعت همخوانی دارد، به ویژه، وقتی که دستور تحمیل شده قابل قبول نیست. در این زمینه باید از موقعیت مشمول مخالف نظام وظیفه یاد کرد. سرپیچی از رفتن به سربازی (که تا سال ۲۰۰۰ اجباری بود) به دنبال مبارزه ای که در سال ۱۹۵۸ آغاز شده بود ، با اعتصاب غذای لوییس لوکوان در سن ۷۴ سالگی، بالاخره در دسامبر ۱۹۶۳ با دشواری فراوان، توسط ژنرال دوگل پذیرفته شد. لوکوان تاکید می کرد که مشمولین مخالف نظام وظیفه ای که او از آنها دفاع می کرد لیبرتر (آزاد منش) نبودند بلکه از گروه مذهبی شاهدین یهوه پیروی می کردند.

آنارشیسم، جریان مبارزاتی ای است که امروز نیز مانند دیروز در جبهه های مختلفی مثل جنبش ضد جهانی شدن (آلترموندیالیسم)، مبارزه برای مهاجرین غیرقانونی، علیه نشست های نمایندگان کشور های ثروتمند، جریان محیط زیست و مبارزات ضد نیروی هسته ای حضور دارد. در این میان مبارزات سندیکایی را نباید فراموش کنیم، چه در درون نیروهای سندیکایی مثل CGT یا در سندیکاهای FO , Solidaire , unitaire دمکراتیک Sud و یا در کنفدراسیون ملی کار( CNT)..لوموند دیپلماتیک

(۱) آلن پسن، تخیل واهی امروز، پرس یونیورسیتر، ۲۰۰۱ پاریس.

(۲. ویلیام گودوین، تحقیق در باره عدالت سیاسی و تاثیرش در دنیا و بر خوشبختی امروز، ترجمه دنیس برتود، اتلیه برای خلق آثار لیبرتر، لیون ۲۰۰۵.

(۳- پرسی بیش شلی lyric and shorter poems. لندن ۱۹۳۵

(۴- علت فراموشی ریشه های آنارشیستی این نهاد ها ، نادیده گرفتن نظام تحلیل اقتصادی پرودون بعد از جنگ جهانی دوم توسط مارکسیسم است.

(۵- فرناندو پلوتیه تاریخ جلسات سندیکایی ، فنیکس، ۲۰۰۱، فرانسه.

(۶- فرناند رود : قیام کانوت ها(۱۸۳۴-۱۸۳۱)، لادکوورت، پاریس، ۲۰۰۷.

(۷- کن لوچ : فیلم باراندازان لیورپول ۱۹۹۶.

(۸-) این را نباید با ناهمرنگی با جماعت چپ ها و یا راست ها و یا جریان لیبرتارین که به محافل راست های افراطی نزدیک است و نابودی دولت را در امریکا مطالبه می کند اشتباه کنیم. همانطور که اریکو مالاتستا به آن اشاره می کرد، همه آنارشیست ها، از هر گرایشی که باشند، به نوعی فرد گرا هستند . اما عکس آن صادق نیست؛ همه فرد گرایان آنارشیست نیستند ( بیانیه کنگره آنارشیست ها در آمستردام، اوت ۱۹۰۷).

(۹) آلبر کامو و لیبرتر ها(جریان فکری آزاد منشان) ۱۹۶۰-۱۹۴۸ نوشته هایی که توسط لو مارن جمع آوری و معرفی شده است. مارسی2008

 

*Angel Herrerin LOPEZ

هرریان لوپز ، پروفسور در دانشگاه مادرید

 

*C N T (Confederación Nacional del Trabajo)