آنارشیسم و تروریسم ( بخش نخست)
« آنارشیسم در گذر زمان؛ از سایه تروریسم تا افق آزادی، فرهنگ و فناوری»
بازخوانی تاریخی، اخلاقی و فرهنگی اندیشهای که میان خشونت و آفرینش، گذشته و آینده، در جستوجوی معنای واقعی آزادی است
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
چرا باید آنارشیسم را دوباره خواند؟
پیشگفتار: تاریخ اندیشههای سیاسی، تاریخ تلاش بیپایان انسان برای یافتن راهی به سوی آزادی، عدالت و کرامت انسانی است. در میان این اندیشهها، آنارشیسم جایگاهی ویژه و در عین حال پیچیده دارد؛ زیرا کمتر مکتبی به اندازه آنارشیسم همزمان مورد ستایش و حمله قرار گرفته است. برای برخی، آنارشیسم نماد آزادیخواهی ریشهای، نقد قدرت و دفاع از استقلال انسان بوده است و برای برخی دیگر، به دلیل عملکرد گروهی از پیروانش در دورههایی از تاریخ، با آشوب، خشونت و تروریسم پیوند خورده است. همین دوگانگی تاریخی، ضرورت بازخوانی علمی و منصفانه آنارشیسم را بیش از پیش آشکار میکند.
هدف این رساله، نه دفاع کورکورانه از آنارشیسم و نه محکوم کردن سادهانگارانه آن است؛ بلکه تلاشی است برای بررسی یک پرسش اساسی: چگونه اندیشهای که در بنیاد خود بر آزادی انسان، مخالفت با سلطه و نفی اجبار تأکید داشت، در بخشی از تاریخ خود با پدیدهای مانند تروریسم گره خورد؟ و چگونه میتوان میان میراث فرهنگی، فلسفی و انسانی آنارشیسم با اقدامات خشونتآمیز گروهی از پیروان آن تفاوت گذاشت؟
در تاریخ معاصر، یکی از بزرگترین آسیبهایی که به چهره آنارشیسم وارد شد، ظهور جریانهایی بود که تصور کردند تغییر اجتماعی تنها از مسیر خشونت و ترور امکانپذیر است. آنان با انتخاب «تبلیغ از طریق عمل» (Propaganda of the Deed) کوشیدند از طریق اقدامات شوکآور، جامعه را متوجه پیام سیاسی خود کنند. اما باید توجه داشت که این مفهوم، به عنوان یک روش سیاسی، تنها در میان برخی جریانهای رادیکال آن دوره مطرح شد و ریشه آن صرفاً در اندیشه آنارشیستی نبود. حتی پیش از آن، برخی جریانهای ملیگرای افراطی و انقلابی، بهویژه در فضای سیاسی ایتالیا در قرن نوزدهم، از ایدهه ( تبلیغ از طریق عمل ) برای ایجاد تأثیر سیاسی استفاده کرده بودند. با این حال، پیامدهای تاریخی این اقدامات سبب شد که بخش بزرگی از افکار عمومی، میان آنارشیسم و تروریسم ارتباط برقرار کند؛ ارتباطی که آثار منفی آن تا امروز ادامه یافته است.
این رساله بر یک اصل اساسی تأکید دارد: تروریسم نمیتواند وسیلهای برای رسیدن به آزادی باشد. جامعه آزاد نمیتواند بر پایه ترس ساخته شود، زیرا آزادی با اجبار تناقض دارد. اگر هدف یک جنبش، رهایی انسان از سلطه است، نخستین شرط آن احترام به جان، کرامت و اختیار انسانهاست. از همین منظر، نقد تروریسم نه حمله به آرمانهای آزادیخواهانه، بلکه دفاع از ارزشهای واقعی آزادی است.
در این مسیر، باید میان آنارشیسم سیاسی و آنارشیسم فرهنگی تفاوت گذاشت. آنارشیسم تنها مجموعهای از اقدامات سیاسی نبوده است؛ بلکه یک سنت فکری گسترده در حوزههای فلسفه، ادبیات، هنر، آموزش و نقد اجتماعی بوده است. بسیاری از اندیشمندان، نویسندگان و هنرمندانی که تحت تأثیر اندیشههای آزادیخواهانه قرار داشتند، تلاش کردند انسانی مستقل، خلاق و آزاد از سلطههای فکری و اجتماعی را تصور کنند. این وجه فرهنگی، بخش مهمی از میراث آنارشیسم است که نباید به دلیل عملکرد چند نفر گمراه، نادیده گرفته شود.
یکی از اهداف اصلی این پژوهش، بازگرداندن بحث آنارشیسم به حوزهای فراتر از کلیشههای تاریخی است. آنارشیسم را نمیتوان تنها با چند عملیات تروریستی در پایان قرن نوزدهم تعریف کرد؛ همانگونه که هیچ مکتب سیاسی دیگری را نمیتوان تنها بر اساس رفتار افراطیترین پیروانش قضاوت کرد. بررسی علمی نیازمند آن است که هم اشتباهات تاریخی دیده شوند و هم دستاوردهای فکری و فرهنگی حفظ گردند.
در قرن بیستویکم، آنارشیسم با جهان کاملاً متفاوتی روبهرو است. مسئله قدرت دیگر تنها در دولتها و ساختارهای سنتی سیاسی خلاصه نمیشود؛ بلکه در فناوری، رسانهها، دادهها، شرکتهای بزرگ جهانی و شبکههای ارتباطی نیز حضور دارد. ظهور اینترنت، دنیای مجازی و هوش مصنوعی پرسشهای تازهای درباره آزادی، کنترل، اطلاعات و استقلال انسان مطرح کرده است. آنارشیسم اگر بخواهد در آینده نقشی داشته باشد، باید بتواند با این تحولات همراه شود و به جای بازگشت مداوم به شعارهای دو قرن گذشته، زبان تازهای برای مسائل امروز پیدا کند.
این رساله همچنین بر اهمیت هنر، شعر، موسیقی و فرهنگ در آینده آنارشیسم تأکید میکند. زیرا آزادی تنها در ساختارهای سیاسی تحقق نمییابد؛ آزادی پیش از هر چیز در ذهن و روح انسان شکل میگیرد. هنر میتواند انسان را از ترس، تعصب و اطاعت کورکورانه رها کند و زمینه گفتوگو میان همه آزادیخواهان، حتی کسانی که خود را آنارشیست نمیدانند، فراهم سازد.
نسل جدید آنارشیستها با یک مسئولیت تاریخی روبهرو است: باید از یک سو گذشته را با صداقت نقد کند و از سوی دیگر، اجازه ندهد میراث فرهنگی و انسانی این اندیشه در زیر سایه تروریسم فراموش شود. آینده آنارشیسم نه در تشکیل گروههای خشونتگرا، بلکه در گسترش فرهنگ آزادیخواهی، آموزش، هنر، همکاری اجتماعی و استفاده خردمندانه از فناوریهای نوین خواهد بود.
این رساله تلاشی است برای پاسخ به یک پرسش بنیادین: آیا آنارشیسم میتواند از گذشته خشونتآمیز بخشی از تاریخ خود عبور کند و به عنوان یک اندیشه فرهنگی و آزادیخواهانه در جهان جدید حضور داشته باشد؟ پاسخ به این پرسش وابسته به توانایی آنارشیستها در پذیرش نقد، فاصله گرفتن از تروریسم، احترام به انسان و همراه شدن با تحولات زمانه است.
*****
فصل اول
تروریسم؛ مفهوم، تاریخ و محکومیت اخلاقی، حقوقی و سیاسی
آغاز : تروریسم از جمله پدیدههایی است که در طول دو سده گذشته بیش از هر شیوه دیگر مبارزه سیاسی، وجدان بشری را به چالش کشیده است. تقریباً هیچ مفهوم سیاسی دیگری را نمیتوان یافت که تا این اندازه بار اخلاقی، حقوقی و عاطفی داشته باشد و همزمان موضوع اختلاف در تعریف باشد. با وجود اختلاف نظرهایی که میان حقوقدانان، مورخان و دانشمندان علوم سیاسی درباره تعریف دقیق تروریسم وجود دارد. خشونت نه صرفاً وسیلهای برای حذف یک دشمن مشخص، بلکه ابزاری برای ایجاد ترس عمومی و تأثیرگذاری بر رفتار دولتها، جامعه یا افکار عمومی است. از همین رو، عنصر اصلی تروریسم، تنها قتل یا تخریب نیست، بلکه تولید هراس اجتماعی است. تروریست میکوشد با حمله به یک یا چند قربانی، میلیونها نفر را از طریق ترس تحت تأثیر قرار دهد و فضای روانی جامعه را دگرگون سازد. به همین دلیل، قربانیان عملیات تروریستی در بسیاری از موارد، نه به دلیل نقش مستقیم خود در یک منازعه، بلکه صرفاً به عنوان وسیلهای برای انتقال یک پیام سیاسی انتخاب میشوند و همین ویژگی است که تروریسم را از بسیاری دیگر از اشکال خشونت سیاسی متمایز میکند.
از دیدگاه اخلاق، تروریسم به دشواری قابل دفاع است، زیرا اصل بنیادین همه نظامهای اخلاقی، از فلسفه یونان باستان گرفته تا ادیان بزرگ و نظریههای جدید حقوق بشر، بر ارزش ذاتی جان انسان استوار است. هنگامی که انسان بیگناه به ابزاری برای تحقق یک هدف سیاسی تبدیل میشود، کرامت انسانی نفی میگردد و انسان از مقام «غایت» به «وسیله» فروکاسته میشود. این همان اصلی است که متفکر آلمانی ایمانوئل کانت (Immanuel Kant) در فلسفه اخلاق خود بر آن تأکید میکرد؛ بدین معنا که هیچ انسانی نباید صرفاً وسیلهای برای تحقق اهداف دیگران قرار گیرد. عملیات تروریستی دقیقاً برخلاف این اصل عمل میکند، زیرا جان انسانها را به ابزاری برای ایجاد ترس، تبلیغات یا فشار سیاسی تبدیل میسازد. حتی اگر انگیزه عاملان ترور، مبارزه با استبداد، اشغال یا بیعدالتی باشد، این انگیزه نمیتواند تغییر ماهوی در عمل ایجاد کند؛ زیرا مشروعیت یک هدف، مشروعیت هر وسیلهای را تضمین نمیکند. تاریخ بارها نشان داده است که توسل به خشونت کور، نه تنها به استقرار آزادی منجر نشده، بلکه اغلب به بازتولید خشونت، گسترش اقتدارگرایی و محدود شدن حقوق و آزادیهای مدنی انجامیده است.
از منظر حقوق بینالملل نیز تروریسم رفتاری مجرمانه و غیرقابل پذیرش محسوب میشود. هرچند جامعه جهانی هنوز بر سر یک تعریف واحد و جامع از تروریسم به توافق کامل نرسیده است، اما مجموعهای از کنوانسیونهای بینالمللی و رویههای حقوقی، حملات عمدی علیه غیرنظامیان، گروگانگیری، بمبگذاری در اماکن عمومی، هواپیماربایی و سایر اعمال مشابه را ممنوع اعلام کردهاند. حقوق بینالملل بشردوستانه، حتی در شرایط جنگ نیز میان رزمندگان و غیررزمندگان تمایز قائل میشود و حمایت از افراد غیرنظامی را یکی از بنیادیترین اصول خود میداند. از این رو، هر شیوهای که آگاهانه مردم عادی را هدف قرار دهد، خارج از حدود مشروعیت حقوقی قرار میگیرد. این اصل نه تنها در نظامهای حقوقی دموکراتیک، بلکه در اغلب نظامهای حقوقی جهان پذیرفته شده است و همین امر سبب شده است که تروریسم، صرفنظر از رنگ ایدئولوژیک عاملان آن، در شمار مهمترین جرائم بینالمللی قرار گیرد.
تجربه تاریخی نیز گواه آن است که تروریسم، برخلاف تصور عاملان آن، به ندرت توانسته است اهداف اعلامشده خود را محقق سازد. در بسیاری از موارد، عملیات تروریستی نه موجب سقوط حکومتها شده و نه آزادی ملتها را تضمین کرده است، بلکه زمینه را برای گسترش دستگاههای امنیتی، تصویب قوانین محدودکننده آزادیهای فردی و افزایش مشروعیت سرکوب دولتی فراهم آورده است. دولتها معمولاً از عملیات تروریستی به عنوان دلیلی برای توسعه اختیارات پلیس، افزایش نظارت بر شهروندان و محدود کردن فعالیت مخالفان سیاسی استفاده کردهاند. در نتیجه، تروریسم غالباً نتیجهای معکوس به بار آورده و حتی جنبشهایی را که عاملان ترور مدعی دفاع از آنها بودهاند، با انزوای اجتماعی و شکست سیاسی مواجه ساخته است. این واقعیت تاریخی یکی از مهمترین دلایل محکومیت تروریسم از سوی بسیاری از جنبشهای آزادیخواه، احزاب کارگری و حتی بخش بزرگی از جریانهای انقلابی بوده است.
در این پژوهش نیز تروریسم از همان آغاز به عنوان روشی مردود و غیرقابل دفاع مورد بررسی قرار خواهد گرفت. این موضع نه بر پایه گرایش سیاسی نویسنده، بلکه بر اساس تحلیل تاریخی، اصول اخلاقی و موازین حقوقی استوار است. هدف این رساله دفاع از هیچ شکل از خشونت سیاسی نیست، بلکه بررسی این مسئله است که چگونه بخشی کوچک از جنبش آنارشیستی در اواخر قرن نوزدهم به ترور سیاسی روی آورد، چگونه این تصمیم به یکی از بزرگترین اشتباهات راهبردی تاریخ آنارشیسم تبدیل شد و چگونه دولتها و رسانهها توانستند با بهرهگیری از آن، برای نزدیک به دو قرن، میان یک سنت فلسفی گسترده و مجموعهای محدود از اقدامات خشونتآمیز، نوعی همسانانگاری پایدار ایجاد کنند. ازاینرو، پیش از ورود به تاریخ آنارشیسم، لازم است تروریسم به عنوان یک پدیده مستقل بررسی شود تا روشن گردد که نقد تروریسم، مقدمهای ضروری برای فهم درست رابطه پیچیده و تاریخی آن با آنارشیسم است؛ رابطهای که در فصلهای بعدی با تکیه بر اسناد تاریخی و آثار پژوهشگران برجسته به تفصیل تحلیل خواهد شد.
فصل دوم
پیدایش آنارشیسم؛ فلسفه آزادی، نفی سلطه و سوءبرداشتهای تاریخی
آنارشیسم، پیش از آنکه یک جنبش انقلابی یا یک برنامه سیاسی باشد، مکتبی فلسفی درباره آزادی انسان و نقد همه اشکال سلطه است. برخلاف تصور رایجی که در ادبیات سیاسی و رسانهای طی بیش از یک قرن گذشته شکل گرفته است، آنارشیسم نه با هرجومرج آغاز شد و نه با خشونت تعریف گردید. واژه «آنارشی» از واژه یونانی ἀναρχία (anarchia) گرفته شده و به معنای «نبود فرمانروا» یا «فقدان حکومت» است، نه فقدان نظم. در زبان یونانی، پیشوند an- به معنای «بدون» و واژه arkhos به معنای «حاکم» یا «فرمانروا» است؛ بنابراین، معنای نخستین آنارشیسم، جامعهای بدون فرمانروایی سیاسی است، نه جامعهای بدون اخلاق یا نظم اجتماعی. این تمایز زبانی و مفهومی از همان آغاز اهمیت بنیادین دارد، زیرا بخش بزرگی از سوءبرداشتهایی که بعدها درباره آنارشیسم پدید آمد، ناشی از یکی دانستن «نبود حکومت» با «نبود نظم» بود. حال آنکه تقریباً همه نظریهپردازان بزرگ آنارشیسم استدلال میکردند که نظم اجتماعی میتواند از همکاری آزادانه، قراردادهای داوطلبانه، مسئولیتپذیری فردی و نهادهای خودگردان پدید آید و الزاماً به وجود دولت وابسته نیست.
آنارشیسم به عنوان یک مکتب منسجم، در نیمه نخست قرن نوزدهم و در بستر دگرگونیهای عظیم اروپا، یعنی انقلاب صنعتی، گسترش سرمایهداری، تمرکز قدرت دولتهای مدرن و پیامدهای انقلاب فرانسه، شکل گرفت. در این دوران، بسیاری از متفکران دریافتند که اگرچه نظامهای سلطنتی سنتی در حال افولاند، اما اشکال تازهای از سلطه سیاسی، اقتصادی و اداری در حال ظهور است. دولتهای ملی روزبهروز قدرت بیشتری به دست میآوردند، ارتشهای دائمی گسترش مییافتند، بوروکراسی اداری بر زندگی مردم مسلط میشد و سرمایهداری صنعتی نیز شکافهای عمیق اجتماعی ایجاد میکرد. در چنین فضایی، گروهی از اندیشمندان به این نتیجه رسیدند که آزادی واقعی تنها با تغییر حکومتها به دست نمیآید، بلکه مستلزم نقد خودِ نهاد سلطه است؛ خواه این سلطه در قالب دولت ظاهر شود، خواه در قالب سرمایه، کلیسا یا هر ساختار دیگری که اراده انسان را تابع قدرتی برتر سازد. از همین جا، آنارشیسم به عنوان فلسفهای برای رهایی انسان از سلطه، هویت مستقل خود را پیدا کرد.
نخستین متفکری که با صراحت خود را «آنارشیست» نامید، پیر- ژوزف پرودون (Pierre-Joseph Proudhon) بود. او در کتاب مشهور خود مالکیت چیست؟ (Qu'est-ce que la propriété?) که در سال ۱۸۴۰ منتشر شد، جملهای را نوشت که بعدها به یکی از مشهورترین شعارهای اندیشه سیاسی تبدیل شد: «مالکیت، دزدی است.» این عبارت، برخلاف برداشتهای رایج، نفی همه اشکال مالکیت نبود، بلکه انتقاد از آن نوع مالکیتی بود که به فرد امکان میدهد بدون کار کردن، از کار دیگران سود ببرد. پرودون از جامعهای دفاع میکرد که در آن تولیدکنندگان آزاد، از طریق انجمنهای داوطلبانه، تعاونیها و قراردادهای برابر با یکدیگر همکاری کنند و قدرت سیاسی نیز در میان اجتماعات محلی توزیع شود. او نه خواهان هرجومرج بود و نه مدافع خشونت کور؛ بلکه باور داشت که نظم اجتماعی میتواند بر پایه عدالت، همکاری و مسئولیت مشترک استوار باشد، بیآنکه به اقتدار متمرکز دولت نیاز داشته باشد.
پس از پرودون، میخائیل باکونین (Mikhail Bakunin) نقش تعیینکنندهای در گسترش آنارشیسم ایفا کرد. باکونین که از فعالان برجسته جنبشهای انقلابی اروپا بود، دولت را مهمترین سرچشمه سلطه و استبداد میدانست و معتقد بود که حتی اگر قدرت دولتی به نام مردم یا طبقه کارگر اعمال شود، در نهایت به ایجاد طبقهای جدید از فرمانروایان خواهد انجامید. مخالفت او با نظریات کارل مارکس (Karl Marx) نیز عمدتاً از همین جا ناشی میشد. باکونین پیشبینی میکرد که تمرکز قدرت در دست یک حزب یا دولت انقلابی، دیر یا زود به پیدایش استبدادی تازه منجر خواهد شد؛ پیشبینیای که بعدها برخی پژوهشگران آن را با تجربه حکومتهای کمونیستی قرن بیستم مرتبط دانستهاند. با وجود آنکه باکونین از انقلاب اجتماعی سخن میگفت، محور اصلی اندیشه او آزادی انسان و نابودی ساختارهای سلطه بود، نه ترویج ترور فردی به عنوان راهبردی دائمی.
در ادامه این مسیر، پتر کروپتکین * (Peter Kropotkin) کوشید بنیان علمی و اجتماعی آنارشیسم را استوارتر سازد. او که جغرافیدان و زیستشناس نیز بود، در کتاب کمک متقابل (Mutual Aid) استدلال کرد که همکاری، همبستگی و یاری متقابل، همان اندازه در تکامل جوامع انسانی نقش داشتهاند که رقابت. کروپوتکین نشان داد که جوامع انسانی در طول تاریخ، بارها بدون اتکا به اقتدار متمرکز، از طریق انجمنهای داوطلبانه، شوراهای محلی، تعاونیها و شبکههای همبستگی، نظم اجتماعی پایداری ایجاد کردهاند. از این رو، آنارشیسم در نظر او نه فلسفه آشوب، بلکه فلسفه سازمانیابی آزادانه جامعه بود. این برداشت بعدها در آثار بسیاری از نظریهپردازان آنارشیست ادامه یافت و به یکی از مهمترین پاسخهای آنان در برابر اتهام هرجومرجطلبی تبدیل شد.
با وجود این پیشینه فلسفی، از اواخر قرن نوزدهم تصویر دیگری از آنارشیسم در افکار عمومی شکل گرفت؛ تصویری که بیش از آنکه محصول مطالعه آثار پرودون، باکونین یا کروپوتکین باشد، نتیجه عملیات خشونتآمیز گروهی کوچک از فعالان رادیکال و بازتاب گسترده آنها در مطبوعات و تبلیغات سیاسی بود. همین اقلیت( افراد) که در فصلهای آینده به طور مفصل بررسی خواهد شد، موجب شد که بسیاری از مردم اروپا و آمریکا، آنارشیسم را نه به عنوان یک نظریه سیاسی درباره آزادی و نفی سلطه، بلکه به عنوان مترادف بمب، ترور و هرج ومرج بشناسند. یکی از اهداف اصلی این پژوهش آن است که این دو تصویر را از یکدیگر تفکیک کند؛ از یک سو، آنارشیسم به عنوان یک سنت فکری با ریشههای فلسفی و اجتماعی و از سوی دیگر، اقدامات خشونتآمیز(افراد) اقلیتی که نه تنها نتوانستند آرمانهای خود را تحقق بخشند، بلکه به اعتبار تاریخی کل این سنت فکری آسیب عمیقی وارد کردند. این تفکیک، شرط لازم برای هر پژوهش منصفانه درباره تاریخ آنارشیسم و نسبت آن با تروریسم است.
برای فهم دقیق جایگاه آنارشیسم در تاریخ اندیشه سیاسی، باید آن را در بستر تحولات فکری اروپا در قرن نوزدهم بررسی کرد. این مکتب نه در خلأ، بلکه در واکنش به شرایطی پدید آمد که از یک سو، دولتهای ملی با سرعت بیسابقهای قدرت خود را گسترش میدادند و از سوی دیگر، سرمایهداری صنعتی موجب تمرکز ثروت، استثمار نیروی کار و پیدایش طبقات جدید اجتماعی شده بود. در چنین فضایی، بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی بر این باور بودند که انقلاب فرانسه، با وجود دستاوردهای بزرگ خود در زمینه آزادیهای مدنی و برابری حقوقی، نتوانسته بود مسئله اصلی، یعنی رابطه میان قدرت و آزادی را حل کند. سلطنت مطلقه جای خود را به دولت متمرکز داده بود و اقتدار کلیسا تا اندازهای کاهش یافته بود، اما اقتدار دولت، ارتش، بوروکراسی و سرمایه همچنان بر زندگی انسان سایه میافکند. آنارشیستها استدلال میکردند که اگر هدف نهایی سیاست، آزاد ساختن انسان از سلطه است، نمیتوان تنها به تغییر صاحبان قدرت بسنده کرد؛ بلکه باید خودِ ساختارهای سلطه را مورد نقد قرار داد. از این منظر، آنارشیسم را میتوان رادیکالترین شاخه اندیشه آزادیخواهی در قرن نوزدهم دانست، زیرا نه تنها با استبداد سلطنتی، بلکه با هر نوع تمرکز قدرت، صرفنظر از شکل و عنوان آن، مخالفت میکرد.
در همین زمینه، اختلاف میان آنارشیستها و سوسیالیستهای مارکسیست اهمیت ویژهای پیدا میکند. هر دو جریان، سرمایهداری افسارگسیخته و استثمار کارگران را نقد میکردند، اما درباره نقش دولت اختلاف بنیادی داشتند. کارل مارکس (Karl Marx) معتقد بود که طبقه کارگر باید قدرت سیاسی را به دست گیرد و از دولت به عنوان ابزاری موقت برای گذار به جامعه بیطبقه استفاده کند. در مقابل، میخائیل باکونین (Mikhail Bakunin) استدلال میکرد که دولت، صرفنظر از اینکه در دست چه طبقه یا حزبی باشد، به سبب ماهیت تمرکزگرای خود، سرانجام به استبداد خواهد انجامید. او هشدار میداد که «دیکتاتوری پرولتاریا» میتواند به دیکتاتوری گروه کوچکی از انقلابیون حرفهای تبدیل شود و آزادی مردم را بیش از پیش محدود کند. این اختلاف، که در کنگرههای انترناسیونال اول آشکار شد، سرانجام به جدایی مارکسیستها و آنارشیستها انجامید و تا امروز نیز یکی از مهمترین نقاط افتراق این دو سنت فکری به شمار میرود.
با وجود تفاوتهای فراوان میان شاخههای مختلف آنارشیسم، تقریباً همه آنها در چند اصل اساسی اشتراک دارند. نخست، مخالفت با سلطه و اقتدار تحمیلی؛ دوم، اعتقاد به توانایی انسانها برای سازماندهی داوطلبانه زندگی اجتماعی؛ سوم، دفاع از انجمنهای آزاد، شورا و کمون های محلی و همکاری غیرمتمرکز! و چهارم، باور به اینکه آزادی و مسئولیت دو مفهوم جداییناپذیرند. برخلاف تبلیغات رایج، آنارشیستهای کلاسیک هرگز جامعهای فاقد میثاق یا اخلاق را تبلیغ نمیکردند. آنان میان «قانون تحمیلشده از بالا» و «توافق آزادانه میان افراد» تفاوت قائل بودند و معتقد بودند که نظم واقعی از مشارکت آزاد انسانها پدید میآید، نه از اجبار دولت. به همین دلیل، بسیاری از آنان اتحادیههای کارگری، سندیکا و تعاونیها، انجمنهای آموزشی، شوراهای محلی و شبکههای همیاری را نمونههایی از سازمانیابی اجتماعی بدون اقتدار متمرکز میدانستند.
در همین جا باید به نکتهای اشاره کرد که برای موضوع این رساله اهمیت بنیادی دارد. آنارشیسم در آغاز پیدایش خود، نه با ترور شناخته میشد و نه ترور را محور نظریه سیاسی خود قرار داده بود. آثار پرودون، باکونین، کروپوتکین و بسیاری دیگر، عمدتاً به مباحثی چون آزادی، عدالت اجتماعی، مالکیت، فدرالیسم، آموزش، تعاون، اخلاق و سازماندهی جامعه اختصاص دارد و در آنها ترور فردی نه جایگاه مرکزی دارد و نه به عنوان اصل بنیادین معرفی میشود. آنچه بعدها موجب پیوند خوردن نام آنارشیسم با تروریسم شد، نه آموزههای اصلی این مکتب، بلکه رویدادهای سیاسی دهههای پایانی قرن نوزدهم بود؛ دورانی که گروهی محدود از آنارشیستهای رادیکال، تحت تأثیر سرکوبهای شدید، شکست قیامهای مردمی و فضای انقلابی اروپا، به این نتیجه رسیدند که اقدامات خشونتآمیز علیه شخصیتهای حکومتی میتواند مردم را به انقلاب فراخواند. این تصمیم، که در فصل بعدی با دقت بررسی خواهد شد، از دیدگاه تاریخی نقطه عطفی بود که نه تنها تأثیر ژرفی بر سرنوشت جنبش آنارشیستی گذاشت، بلکه تصویری ساخت که تا امروز نیز در ذهن بسیاری از مردم باقی مانده است.
بنابراین، پیش از ورود به بررسی موج ترورهای آنارشیستی، لازم است این اصل همواره در ذهن خواننده باقی بماند که میان آنارشیسم به عنوان یک مکتب فلسفی و ترور به عنوان یک تاکتیک سیاسی که تنها توسط بخشی از آنارشیستها پذیرفته شد ، تفاوتی اساسی وجود دارد. نادیده گرفتن این تمایز، همان خطایی است که بسیاری از دولتها، روزنامههای زرد و دستگاههای تبلیغاتی اواخر قرن نوزدهم و بیستم مرتکب شدند و میشوند و از طریق آن توانستند کل یک سنت فکری را با عملکرد اقلیتی کوچک یکسان جلوه دهند. رساله حاضر میکوشد با اتکا به اسناد، آثار نظری و پژوهشها ، این نظریه را نقد کند! بیآنکه از مسئولیت تاریخی آن دسته از آنارشیستهایی که آگاهانه به ترور روی آوردند، چشم بپوشد و بدانان امتیاز خاصی بدهد! این رویکرد، هم وفادار به واقعیت تاریخی است و هم امکان داوری منصفانه درباره نسبت میان آنارشیسم و تروریسم را فراهم میسازد.
فصل سوم
«تبلیغ از طریق عمل»؛ از ریسورجیمنتو ایتالیا تا ورود آن به ادبیات آنارشیستی
یکی از مهمترین خطاهای رایج در تاریخنگاری آنارشیسم، این است که مفهوم «تبلیغ از طریق عمل» (Propaganda by the Deed یا Propagande par le fait) مستقیماً به عنوان ابداع آنارشیستها معرفی میشود. این برداشت، اگرچه در بسیاری از آثار عمومی و حتی برخی نوشتههای دانشگاهی تکرار شده است، با پیچیدگیهای تاریخی این مفهوم سازگار نیست. اندیشه اینکه یک اقدام عملی، بهویژه یک اقدام قهرآمیز، بتواند بیش از هزاران سخنرانی و نوشته، مردم را به حرکت درآورد، پیش از آنکه در ادبیات آنارشیستی جای گیرد، در فضای جنبشهای ملیگرای اروپا، بهویژه در ایتالیا، مطرح شده بود. در نیمه قرن نوزدهم، هنگامی که جنبش وحدت ایتالیا (Risorgimento) برای پایان دادن به حکومتهای پراکنده و سلطه قدرتهای خارجی مبارزه میکرد، بسیاری از انقلابیون بر این باور بودند که قیامهای جسورانه و فداکاریهای فردی میتواند وجدان ملی را بیدار کند و مردم را به انقلاب فراخواند. در میان این اندیشمندان، کارلو پیساکانه (Carlo Pisacane)* جایگاهی ویژه دارد. او استدلال میکرد که انقلاب با موعظه آغاز نمیشود، بلکه عمل انقلابی است که اندیشه را در میان مردم گسترش میدهد. جمله مشهور او که «اندیشه از عمل زاده میشود، نه عمل از اندیشه»، بعدها الهامبخش بسیاری از جریانهای انقلابی اروپا شد و زمینهای نظری برای آنچه بعدها «تبلیغ از طریق عمل» نام گرفت، فراهم آورد.
با این همه، باید میان خاستگاه این اندیشه و تحول بعدی آن در جنبش آنارشیستی تفاوت قائل شد. آنچه پیساکانه و بسیاری از ملیگرایان ایتالیایی در نظر داشتند، عمدتاً قیامهای مردمی، شورشهای مسلحانه و اقداماتی بود که بتواند مردم را علیه حکومتهای استبدادی و اشغالگران خارجی بسیج کند. در این مرحله، هدف اصلی ایجاد یک انقلاب ملی و تشکیل کشوری متحد بود و نه ترور شخصیتهای سیاسی به عنوان یک راهبرد دائمی. هنگامی که این اندیشه در دهههای بعد وارد محافل آنارشیستی شد، بخشی از فعالان رادیکال آن را به گونهای دیگر تفسیر کردند. آنان معتقد شدند که ترور یک پادشاه، رئیس دولت یا مقام عالیرتبه میتواند ضربهای روانی به ساختار قدرت وارد کند و مردم را به قیام عمومی تشویق نماید. بدین ترتیب، مفهومی که در آغاز درباره نقش اقدام انقلابی در بیداری افکار عمومی بود، در دست گروهی از آنارشیستهای جوان و احساساتی ذو بی تجربه، به تدریج با ترور فردی پیوند خورد. این تحول تاریخی بسیار مهم است، زیرا نشان میدهد که آنارشیسم، مفهوم «تبلیغ از طریق عمل» را خلق نکرد، بلکه بخشی از آنارشیستها آن را اقتباس کردند و معنایی تازه و بسیار رادیکالتر به آن بخشیدند.
این دگرگونی، تنها محصول مباحث نظری نبود، بلکه از شرایط اجتماعی و سیاسی اروپا نیز تأثیر میپذیرفت. دهههای پایانی قرن نوزدهم، دوران سرکوب شدید جنبشهای کارگری، محدودیت آزادیهای سیاسی، گسترش پلیسهای مخفی و شکست بسیاری از قیامهای مردمی بود. در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا و روسیه، دولتها با شدت فراوان هرگونه فعالیت انقلابی را سرکوب میکردند و بسیاری از فعالان سیاسی یا اعدام میشدند یا سالهای طولانی را در زندان و تبعید میگذراندند. در چنین فضایی، گروهی از آنارشیستهای جوان به این نتیجه رسیدند که فعالیتهای تبلیغی، انتشار روزنامه، تشکیل اتحادیهها و آموزش سیاسی دیگر کافی نیست و تنها یک اقدام تکاندهنده میتواند سکوت جامعه را بشکند. این برداشت، هرچند از سر نومیدی و احساس بنبست سیاسی شکل گرفت، اما در عمل راه را به سوی ترور فردی گشود و سرنوشت جنبش آنارشیستی را برای دههها تحت تأثیر قرار داد.
در اینجا باید بر نکتهای تأکید کرد که برای فهم تاریخ آنارشیسم اهمیت اساسی دارد. حتی در همان دوران نیز همه آنارشیستها با این تفسیر موافق نبودند. بسیاری از نظریهپردازان برجسته، از جمله پیتر کروپتکین در سالهای بعد، و بهویژه اِریکو مالاتستا (Errico Malatesta)، بارها هشدار دادند که انقلاب اجتماعی را نمیتوان با ترور چند شخصیت سیاسی به وجود آورد و خشونت فردی، هرچند ممکن است از خشم نسبت به ستم سرچشمه گرفته باشد، نمیتواند جایگزین سازمانیابی مردم و مبارزه اجتماعی شود. مالاتستا بهویژه تأکید میکرد که انقلاب، کار میلیونها انسان است، نه محصول اسلحه یک فرد. از این رو، حتی در درون جنبش آنارشیستی نیز درباره «تبلیغ از طریق عمل» هیچ اجماع پایداری وجود نداشت و این موضوع از همان آغاز محل اختلاف و مناقشه بود.
با این حال، دولتها و مطبوعات عامدا چنین تمایزی را نادیده گرفتند. از نظر دستگاههای حکومتی، وجود چند ترور برای آن کافی بود که کل جنبش آنارشیستی به عنوان جنبشی تروریستی معرفی شود. روزنامههای پرتیراژ اروپا و آمریکا که در آن زمان رقابت شدیدی برای جذب مخاطب داشتند، اخبار مربوط به انفجارها، سوءقصدها و محاکمه آنارشیستها را با تیترهای بزرگ و تصاویر هیجانانگیز منتشر میکردند. به تدریج، در ذهن بخش بزرگی از افکار عمومی، واژه «آنارشیست» دیگر یادآور آثار پرودون، باکونین یا کروپتکین نبود، بلکه تصویری از مردی با بمب در دست و آماده ترور را تداعی میکرد. این همان تصویری بود که بعدها توسط ادبیات عامهپسند، کاریکاتورها، سینما و رسانههای قرن بیستم بارها تکرار شد و به یکی از ماندگارترین کلیشههای تاریخ سیاسی تبدیل گردید.
از دیدگاه تاریخی، بزرگ ترین اشتباه راهبردی آن دسته از آنارشیستهایی که به ترور روی آوردند، نه صرفاً شکست عملیات آنان، بلکه پیامدهای سیاسی و تبلیغاتی آن بود. آنان گمان میکردند که یک اقدام خشونتآمیز میتواند تودههای مردم را به انقلاب اجتماعی سوق دهد، اما نتیجه در بیشتر موارد کاملاً معکوس بود. افکار عمومی که از خشونت و ناامنی هراس داشت، بیش از پیش به دولتها نزدیک شد؛ حکومتها قوانین سختگیرانهتری برای سرکوب مخالفان وضع کردند و مهمتر از همه، مخالفان آنارشیسم توانستند برای دههها این مکتب فلسفی را با تروریسم هممعنا جلوه دهند. از این رو، اگرچه «تبلیغ از طریق عمل» در اصل زاده اندیشه ملیگرایان ایتالیایی بود و بعدها توسط بخشی از آنارشیستها اقتباس شد، اما پیوند آن با ترور فردی، به یکی از مهمترین عوامل تخریب چهره تاریخی آنارشیسم تبدیل شد؛ چهرهای که تا امروز نیز، با وجود پژوهشهای فراوان، همچنان زیر سایه آن رویدادهای خونین اواخر قرن نوزدهم قرار دارد.
فصل چهارم:
موج ترورهای آنارشیستی؛ زمینههای تاریخی، انگیزهها و پیامدهای سیاسی ۱۸۸۱–۱۹۰۱
دهههای پایانی قرن نوزدهم، یکی از پرآشوبترین دورههای تاریخ اروپا و آمریکای شمالی بود. گسترش سریع سرمایهداری صنعتی، افزایش فاصله طبقاتی، فقر گسترده کارگران، سرکوب اتحادیههای کارگری، محدود بودن حق رأی در بسیاری از کشورها و اقتدار دولتهای سلطنتی، فضایی آکنده از نارضایتی اجتماعی ایجاد کرده بود. در همین دوران، بسیاری از جنبشهای انقلابی که انتظار داشتند با قیامهای مردمی نظامهای سیاسی را دگرگون کنند، با شکست روبهرو شدند. هزاران فعال سیاسی دستگیر، تبعید یا اعدام شدند و مطبوعات مخالف تعطیل گردیدند. در چنین شرایطی، بخشی از جوانان انقلابی، نه تنها در میان آنارشیستها بلکه در میان برخی جریانهای دیگر نیز، به این نتیجه رسیدند که مبارزه سازمانیافته و طولانیمدت نتیجهای نخواهد داشت و تنها اقدامات ناگهانی و خشونتآمیز میتواند سکوت جامعه را بشکند. این فضای نومیدی و سرخوردگی، زمینهای مناسب برای گسترش ترور فردی فراهم کرد؛ هرچند همان زمان نیز بسیاری از اندیشمندان و فعالان آنارشیست این راه را اشتباه و زیانبار میدانستند.
نخستین رویدادی که معمولاً آغاز این دوره تلقی میشود، ترور الکساندر دوم (Alexander II)، امپراتور روسیه، در سال ۱۸۸۱ بود. با این حال، از نظر تاریخی باید میان این حادثه و موج ترورهای آنارشیستی تفاوت قائل شد. عاملان این ترور اعضای سازمان نارودنایا ولیا Narodnaya Volya، «اراده مردم» بودند؛ سازمانی که ریشه در جنبش پوپولیستی روسیه داشت و الزاماً یک سازمان آنارشیستی محسوب نمیشد. با وجود این، موفقیت این سوءقصد در سراسر اروپا توجه بسیاری از انقلابیون را جلب کرد و این تصور را پدید آورد که حذف رهبران سیاسی میتواند مسیر تاریخ را تغییر دهد. برخی آنارشیستهای رادیکال نیز، تحت تأثیر این رویداد، بیش از پیش به کارآمدی ترور فردی باور پیدا کردند. بنابراین، هرچند ترور الکساندر دوم را نمیتوان عملیاتی آنارشیستی دانست، اما تأثیر روانی آن بر بخشی از فعالان آنارشیست انکارناپذیر است.
در فاصله سالهای ۱۸۹۲ تا ۱۹۰۱، مجموعهای از سوءقصدها و ترورها در فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، اتریش و ایالات متحده رخ داد که عاملان برخی از آنها خود را آنارشیست معرفی میکردند. در فرانسه، فرانسوا کونیگشتاین (راواشول) (François Claudius Koenigstein، مشهور به Ravachol) با بمبگذاری علیه مقامهای قضایی به شهرت رسید. اندکی بعد، اوگوست وایه (Auguste Vaillant) بمبی را در مجلس نمایندگان فرانسه منفجر کرد که هرچند تلفات محدودی داشت، اما تأثیر روانی گستردهای بر جامعه فرانسه گذاشت. سپس امیل آنری (Émile Henry) با بمبگذاری در یک کافه، آشکارا اعلام کرد که میان طبقات جامعه تفاوتی قائل نیست و همه کسانی که از نظام موجود بهره میبرند، مسئولاند. این اقدام، که غیرنظامیان را هدف قرار داد، حتی در میان بسیاری از آنارشیستها نیز با انتقاد شدید روبهرو شد و نشان داد که ترور فردی بهتدریج از هدف قرار دادن شخصیتهای حکومتی فراتر رفته و به خشونتی کور نزدیک میشود.
در همان سالها، ترور چند تن از عالیترین مقامهای سیاسی اروپا و آمریکا، موجی از هراس جهانی ایجاد کرد. رئیسجمهور فرانسه، سادی کارنو (Sadi Carnot)، در سال ۱۸۹۴ به دست یک آنارشیست ایتالیایی کشته شد؛ نخستوزیر اسپانیا، آنتونیو کانوواس دل کاستیو (Antonio Cánovas del Castillo)، در سال ۱۸۹۷ ترور شد؛ ملکه الیزابت اتریش (Empress Elisabeth of Austria) در سال ۱۸۹۸ به قتل رسید؛ پادشاه ایتالیا، اومبرتو اول (Umberto I) درسال ۱۹۰۰ ترور شد و سرانجام رئیسجمهور ایالات متحده، ویلیام مککینلی (William McKinley) در سال ۱۹۰۱ به ضرب گلوله کشته شد. این رشته عملیات که در فاصله کمتر از یک دهه روی داد، این تصور را در افکار عمومی به وجود آورد که جهان با شبکهای بینالمللی از آنارشیستهای تروریست روبهرو است؛ تصوری که بعدها آشکار شد تا حد زیادی اغراقآمیز بود، زیرا میان عاملان این ترورها نه سازماندهی واحدی وجود داشت و نه فرماندهی مرکزی.
نکته مهم آن است که عاملان این ترورها، برخلاف برداشت رایج، غالباً نمایندگان رسمی جنبش آنارشیستی نبودند. بیشتر آنان به صورت فردی یا در گروههای بسیار کوچک عمل میکردند و هیچ ساختار سازمانی مشترکی نداشتند. آنان بر این باور بودند که حذف شخصیتهای سیاسی، مردم را به شورش و انقلاب اجتماعی خواهد کشاند، اما تاریخ نتیجهای کاملاً متفاوت را نشان داد. نه دولتهای سلطنتی سقوط کردند، نه سرمایهداری از میان رفت و نه انقلاب اجتماعی مورد انتظار آنان رخ داد. در مقابل، دولتها با استناد به همین عملیات، قوانین امنیتی سختتری تصویب کردند، پلیسهای مخفی را گسترش دادند، اجتماعات کارگری را محدود کردند و حتی بسیاری از آنارشیستهایی را که هیچ ارتباطی با خشونت نداشتند، تحت تعقیب قرار دادند. از این منظر، ترورهای آنارشیستی نه تنها به اهداف اعلامشده خود دست نیافت، بلکه دست دولتها را برای سرکوب گستردهتر جنبشهای اجتماعی بازتر کرد.
از دیدگاه تاریخی، امروز بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که موج ترورهای دهههای ۱۸۹۰، بیش از آنکه نشانه قدرت جنبش آنارشیستی باشد، نشانه بحران و انزوای بخشی از آن بود. هنگامی که یک جنبش اجتماعی از سازماندهی تودهای، فعالیت صنفی و ارتباط با جامعه فاصله میگیرد و امید خود را به اقدام فردی میبندد، در واقع اعتراف میکند که دیگر توان بسیج اجتماعی گسترده را ندارد. این واقعیت را بعدها بسیاری از آنارشیستها نیز پذیرفتند و از آغاز قرن بیستم، بخش عمده جنبش آنارشیستی دوباره به فعالیت در اتحادیههای کارگری، تعاونیها، آموزش عمومی و سازماندهی اجتماعی روی آورد. بنابراین، موج ترورهای آنارشیستی را باید نه اوج موفقیت این جنبش، بلکه یکی از عمیقترین بحرانهای راهبردی آن دانست؛ بحرانی که نه تنها جان بسیاری از انسانها را گرفت، بلکه اعتبار فکری و اخلاقی آنارشیسم را نیز برای نسلهای بعدی به شدت آسیبپذیر ساخت و زمینه را برای تبلیغات گسترده دولتها و رسانهها علیه این مکتب فراهم کرد.
فصل پنجم
واکنش دولتها، مطبوعات و افکار عمومی؛ چگونه آنارشیسم مترادف تروریسم شد؟
اگر ترورهای فردی دهههای پایانی قرن نوزدهم یکی از بزرگترین اشتباهات راهبردی بخشی از آنارشیستها بود، واکنش دولتها و دستگاههای تبلیغاتی اروپا و آمریکا نیز یکی از موفقترین عملیاتهای سیاسی و رسانهای عصر جدید به شمار میآید. حکومتها به سرعت دریافتند که اقدامات خشونتآمیز گروهی اندک، فرصتی استثنایی برای بیاعتبار ساختن نه تنها عاملان ترور، بلکه کل جنبش آنارشیستی و حتی بخش بزرگی از جنبشهای کارگری و سوسیالیستی فراهم آورده است. در نتیجه، میان فرد تروریست و نظریه آنارشیسم هیچ تفاوتی قائل نشدند و هر دو را در یک قالب واحد به جامعه معرفی کردند. این سیاست، از نظر تبلیغاتی بسیار مؤثر بود، زیرا جامعهای که از ترور، انفجار و ناامنی هراس دارد، به آسانی هر اندیشهای را که با عاملان آن اعمال ارتباط داده شود، مردود خواهد دانست. از همین جا بود که واژه «آنارشیست» در بسیاری از روزنامههای اروپایی و آمریکایی، نه به معنای یک فرد مطلع آزادیخواه، بلکه به عنوان مترادف «بمبگذار»، «آشوبگر» و «تروریست» به کار رفت؛ تعبیری که تا امروز نیز در بسیاری از زبانهای جهان باقی مانده است.
در این میان، نقش مطبوعات را نباید دستکم گرفت. اواخر قرن نوزدهم، دوران شکوفایی روزنامههای پرتیراژ و رقابت شدید میان ناشران برای جلب خوانندگان بود. اخبار جنایی، محاکمههای جنجالی و سوءقصدهای سیاسی بیش از هر موضوع دیگری مخاطب جذب میکرد و بنابراین، ترورهای منتسب به آنارشیستها به تیتر نخست بسیاری از روزنامهها تبدیل شد. کاریکاتوریستها، تصویر ثابتی از آنارشیست پدید آوردند: مردی ژولیده، با ریش انبوه، چشمانی خشمگین، بمبی سیاه و فتیلهای روشن در دست. این تصویر، که بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، محصول تخیل سیاسی و تبلیغات رسانهای بود، به تدریج جایگزین چهره واقعی متفکرانی مانند پرودون (Pierre-Joseph Proudhon)، باکونین (Mikhail Bakunin) و کروپوتکین (Peter Kropotkin) ...شد! اندیشمندانی که آثار آنان عمدتاً درباره آزادی، عدالت اجتماعی، تعاون، آموزش و نقد اقتدار بود، نه درباره بمب و ترور. رسانهها، آگاهانه یا ناآگاهانه، این تفاوت بنیادی را از میان بردند و بدین ترتیب، یک اقلیت خشونتگرا را نماینده یک سنت فکری گسترده معرفی کردند.
دولتها نیز از این فضای روانی بیشترین بهره را بردند. در فرانسه، پس از سلسله انفجارهای دهه ۱۸۹۰، مجموعه قوانینی تصویب شد که به «قوانین شروران» Lois scélérates) شهرت یافت. این قوانین، اختیارات وسیعی برای تعقیب، بازداشت و محاکمه آنارشیستها و حتی روزنامهنگارانی که نوشتههای آنان را منتشر میکردند، در اختیار دولت قرار داد. به تدریج، بسیاری از کشورها همکاریهای پلیسی خود را گسترش دادند و پروندههای مشترکی درباره فعالان آنارشیست تشکیل دادند. هرچند هدف رسمی این اقدامات، مبارزه با تروریسم بود، اما در عمل، شمار زیادی از نویسندگان، ناشران، فعالان اتحادیههای کارگری و روشنفکران نیز تحت فشار قرار گرفتند؛ افرادی که هیچ ارتباطی با عملیات تروریستی نداشتند و صرفاً به دلیل گرایشهای فکری خود تحت سوءظن قرار گرفتند. بدین ترتیب، ترورهای معدود، بهانهای برای محدود کردن آزادی بیان، آزادی اجتماعات و فعالیتهای سیاسی در مقیاسی بسیار گستردهتر از خود آن عملیات شد.
در آغاز قرن بیستم، با گسترش فناوریهای ارتباطی، این تصویر منفی از آنارشیسم از مطبوعات فراتر رفت و وارد ادبیات داستانی، تئاتر و سپس سینما شد. بسیاری از رمانهای پلیسی و ماجراجویانه، شخصیت آنارشیست را به عنوان دشمن نظم اجتماعی تصویر میکردند. در دهههای بعد، فیلمهای سینمایی و سپس برنامههای رادیویی و تلویزیونی نیز همین کلیشه را تکرار کردند. در اغلب این آثار، آنارشیست فردی بود که از نابودی جامعه لذت میبرد و هدفی جز انفجار، قتل و آشوب نداشت. کمتر اثری به این نکته اشاره میکرد که آنارشیسم، پیش از آنکه نام گروهی از بمبگذاران باشد، یکی از مکاتب مهم فلسفه سیاسی مدرن است که درباره آزادی، خودگردانی، فدرالیسم، تعاون و نقد اقتدار نظریهپردازی کرده است. در نتیجه، نسلهای متوالی از شهروندان، آنارشیسم را نه از طریق مطالعه آثار نظری آن، بلکه از خلال بازنماییهای رسانهای شناختند؛ بازنماییهایی که غالباً بر اساس هیجان، اغراق و کلیشه ساخته شده بودند.
با این همه، برای حفظ دقت علمی، نباید همه مسئولیت این وضعیت را متوجه دولتها و رسانهها دانست. اگر آنارشیستهای تروریست به خشونت روی نمیآوردند، دستگاههای تبلیغاتی نیز چنین ابزار نیرومندی برای تخریب چهره آنارشیسم در اختیار نداشتند. واقعیت آن است که اقلیت خشونتگرای درون جنبش آنارشیستی، هرچند از نظر شمار اندک بود، اما با اقدامات خود، خوراک تبلیغاتی ارزشمندی در اختیار مخالفان این مکتب قرار داد. دولتها و رسانهها این فرصت را با مهارت به کار گرفتند، اما ماده اولیه این تبلیغات را خود تروریستهای آنارشیست فراهم کرده بودند. از این رو، مسئولیت تاریخی این بحران را باید دوگانه دانست: از یک سو، اشتباه راهبردی آن اقلیت که تصور میکرد ترور میتواند مردم را به آزادی برساند و از سوی دیگر، بهرهبرداری گسترده دولتها و رسانهها که از عملکرد همان اقلیت، برای بیاعتبار ساختن کل یک سنت فلسفی استفاده کردند.
پیامد این فرآیند، یکی از ماندگارترین سوءبرداشتهای تاریخ اندیشه سیاسی بود. در حالی که مارکسیسم با وجود تجربه حکومتهای اقتدارگرا، با وجود استعمار و امپریالیسم، یا محافظهکاری با وجود حمایت برخی دولتهای استبدادی، همچنان به عنوان مکاتب فلسفی مستقل مطالعه میشوند، اما آنارشیسم غالباً از همان آغاز با اعمال بخشی کوچک از پیروان خود تعریف شده است. این برخورد دوگانه، نشان میدهد که چگونه قدرت رسانه و تبلیغات میتواند سرنوشت تاریخی یک اندیشه را دگرگون سازد. یکی از اهداف اصلی این رساله نیز آن است که این همسانانگاری تاریخی را با رویکردی انتقادی بررسی کند؛ نه برای انکار مسئولیت آن دسته از آنارشیستهایی که به ترور متوسل شدند، بلکه برای نشان دادن این واقعیت که هیچ مکتب فکری را نمیتوان تنها بر اساس عملکرد خشونتآمیز بخشی از پیروانش تعریف کرد. تنها با چنین تفکیکی است که میتوان تاریخ آنارشیسم را از زیر سایه کلیشهای که بیش از یک قرن بر آن سنگینی کرده است، بیرون آورد و آن را در جایگاه واقعی خود، یعنی یکی از مهمترین سنتهای اندیشه آزادیخواهانه در جهان مدرن، مورد مطالعه قرار داد.
فصل ششم
آنارشیسم و تروریسم؛ چرا این دو مفهوم را نباید یکسان دانست؟
یکی از مهمترین وظایف هر پژوهش تاریخی، تفکیک میان یک اندیشه و عملکرد پیروان آن است. تاریخ اندیشه سیاسی بارها نشان داده است که هیچ مکتب فلسفی را نمیتوان صرفاً بر اساس رفتار گروهی از پیروانش تعریف کرد. اگر چنین روشی پذیرفته شود، ناگزیر باید همه ادیان، مکاتب سیاسی و فلسفههای اجتماعی را نیز تنها از خلال خشونتهایی که گاه به نام آنها انجام گرفته است، قضاوت کرد؛ روشی که نه با منطق تاریخ سازگار است و نه با اصول پژوهش علمی. آنارشیسم نیز از این قاعده مستثنا نیست. هرچند بخشی از آنارشیستهای اواخر قرن نوزدهم به ترور فردی روی آوردند، اما این واقعیت به خودی خود ثابت نمیکند که تروریسم جزء ذاتی اندیشه آنارشیستی بوده است. برعکس، بررسی آثار نظریهپردازان اصلی این مکتب نشان میدهد که موضوعات مرکزی آنان آزادی، نفی سلطه، همکاری داوطلبانه، عدالت اجتماعی، ، آموزش و خودگردانی بوده است و نه ترور، بمبگذاری یا خشونت کور. بنابراین، همانگونه که نباید لیبرالیسم را تنها با استعمار اروپایی، سوسیالیسم را تنها با حکومتهای توتالیتر یا دین را تنها با جنگهای مذهبی تعریف کرد، آنارشیسم را نیز نمیتوان صرفاً از خلال عملکرد گروه کوچکی از تروریستهای آنارشیست شناخت.
آثار پرودون (Pierre-Joseph Proudhon)، که بنیانگذار آنارشیسم مدرن شناخته میشود، تقریباً هیچ ارتباطی با نظریه ترور ندارد. او بیشتر عمر خود را صرف تحلیل مالکیت، عدالت، اقتصاد، فدرالیسم و روابط اجتماعی کرد و باور داشت که جامعه میتواند از طریق قراردادهای آزاد و نهادهای داوطلبانه سامان یابد. پرودون نه تنها نظریهای درباره ترور ارائه نکرد، بلکه اساساً اصلاح تدریجی روابط اجتماعی و اقتصادی را مهمتر از اقدامات نمایشی و خشونتآمیز میدانست. همچنین در آثار او، آزادی همواره با مسئولیت اخلاقی همراه است و انسان آزاد، انسانی است که به آزادی دیگران نیز احترام میگذارد. چنین برداشتی، با تروریسم که انسانهای بیگناه را وسیله تحقق اهداف سیاسی قرار میدهد، سازگاری بنیادین ندارد.
همین وضعیت را میتوان در اندیشه کروپتکین (Peter Kropotkin) نیز مشاهده کرد. کروپتکین بیش از هر چیز به مطالعه همکاری اجتماعی، سازمانهای داوطلبانه، آموزش عمومی، کمونهای آزاد و همیاری میان انسانها پرداخت. او با استناد به تاریخ و زیستشناسی نشان داد که همکاری و همبستگی از عوامل اصلی پیشرفت تمدن بشری بوده است. اگرچه کروپتکین در برخی مقاطع تاریخی، تحت تأثیر فضای انقلابی زمانه، نسبت به برخی اقدامات خشونتآمیز موضعی همدلانه نشان داد، اما در سالهای بعد آشکارا دریافت که ترور فردی نه تنها انقلاب اجتماعی را نزدیک نمیکند، بلکه مردم را از جنبش آزادیخواهانه دور میسازد. در نتیجه، او نیز مانند بسیاری دیگر از آنارشیستها، توجه خود را به آموزش، سازماندهی اجتماعی و فعالیت در میان کارگران معطوف کرد.
از میان متفکران آنارشیست، شاید روشنترین موضع را اِریکو مالاتستا (Errico Malatesta) اتخاذ کرد. او که خود سالها در مبارزات انقلابی حضور داشت، بارها هشدار داد که انقلاب را نمیتوان با چند ترور یا سوءقصد جایگزین کرد. مالاتستا استدلال میکرد که اگر هدف آنارشیسم، آزاد ساختن انسانها از سلطه و استبداد است، این هدف تنها با مشارکت آگاهانه میلیونها انسان تحقق خواهد یافت، نه با اقدامات فردی گروهی کوچک. او میان خشونت دفاعی در برابر سرکوب و تروریسم به عنوان یک راهبرد سیاسی تفاوت قائل میشد و تأکید داشت که ترور، به دلیل ایجاد ترس و انزجار عمومی، در نهایت بیش از آنکه به حکومت آسیب برساند، به جنبش آزادیخواهانه لطمه وارد میکند. این ارزیابی، پس از تجربه شکست موج ترورهای دهه ۱۸۹۰، در میان بسیاری از آنارشیستها به دیدگاهی غالب تبدیل شد.
از سوی دیگر، نباید فراموش کرد که در قرن بیستم، بخش عمده جنبش آنارشیستی مسیر کاملاً متفاوتی را در پیش گرفت. آنارشیستها در بسیاری از کشورها، بهویژه در فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، آرژانتین و ایالات متحده، به جای ترور فردی، بر تشکیل اتحادیههای کارگری، تعاونیهای تولید، انجمنهای فرهنگی، مدارس آزاد، شوراهای محلی و سازمانهای خودگردان تمرکز کردند. مهمترین سازمان آنارشیستی آن زمان، کنفدراسیون ملی کار (Confederación Nacional del Trabajo – CNT) در اسپانیا، صدها هزار عضو داشت و فعالیت اصلی آن سازماندهی کارگران، اعتصابها و دفاع از حقوق صنفی بود، نه تروریسم. این تحول تاریخی به روشنی نشان میدهد که خود جنبش آنارشیستی نیز، پس از تجربه تلخ پایان قرن نوزدهم، به این نتیجه رسید که آینده آن نه در بمب و سوءقصد، بلکه در سازماندهی اجتماعی، آموزش و مشارکت عمومی نهفته است.
با این همه، آثار تبلیغات سیاسی و رسانهای چنان عمیق بود که این تحول کمتر در حافظه عمومی ثبت شد. تصویر «آنارشیست بمبانداز» همچنان در رمانها، فیلمها و رسانهها تکرار میشد و میشود، در حالی که میلیونها آنارشیست در سراسر جهان در اتحادیهها، تعاونیها، مدارس و انجمنهای محلی فعالیت میکردند و هیچ ارتباطی با تروریسم نداشتند. این نابرابری در بازنمایی تاریخی، یکی از مهمترین دلایلی است که سبب شده است آنارشیسم، برخلاف بسیاری از مکاتب دیگر، همچنان بیش از آنکه از طریق آثار نظریهپردازانش شناخته شود، از خلال کلیشههای سیاسی و رسانهای شناخته شود.
با وجود همه این توضیحات، مسئولیت تاریخی آن گروه از آنارشیستهایی که آگاهانه ترور را برگزیدند، قابل انکار نیست. آنان، هرچند با انگیزه مبارزه با استبداد و بیعدالتی دست به خشونت زدند، اما در انتخاب وسیله دچار خطایی بنیادین شدند. تروریسم نه جامعه را آزاد کرد، نه مردم را به انقلاب کشاند و نه ساختارهای سلطه را از میان برد؛ بلکه برعکس، به دولتها امکان داد تا با مشروعیتی بیشتر، مخالفان خود را سرکوب کنند و آنارشیسم را به عنوان فلسفهای خشونتطلب معرفی نمایند. از این رو، شاید بتوان گفت که بزرگترین زیان تروریسم برای آنارشیسم، نه شکست چند عملیات سیاسی، بلکه تخریب اعتبار اخلاقی و فکری مکتبی بود که اساس آن بر آزادی انسان و نفی سلطه استوار شده بود. همین تجربه تاریخی، امروزه یکی از مهمترین درسهای تاریخ اندیشه سیاسی به شمار میرود: هیچ آرمان آزادیخواهانهای، هر اندازه شریف و انسانی باشد، با توسل به تروریسم به آزادی پایدار دست نخواهد یافت؛ زیرا وسیلهای که بر ترس و خشونت استوار است، در نهایت نتیجهای جز بازتولید ترس و خشونت به بار نخواهد آورد.
فصل هفتم:
پیامدهای تاریخی ترور برای جنبش آنارشیستی؛ از بحران هویت تا بازسازی اجتماعی
آغاز قرن بیستم برای جنبش آنارشیستی، دورهای سرنوشتساز بود. پس از موج ترورهای دهههای پایانی قرن نوزدهم و واکنش شدید دولتها، بسیاری از آنارشیستها دریافتند که راهبرد «تبلیغ از طریق عمل» در شکل ترور فردی، نه تنها به تحقق آرمانهای آنان کمکی نکرده، بلکه جنبشی را که بر آزادی، برابری و نفی سلطه تأکید داشت، در موقعیتی دفاعی و بحرانی قرار داده است! تجربه تاریخی نشان داد که حذف چند مقام سیاسی، هرچند ممکن است برای مدتی کوتاه توجه افکار عمومی را جلب کند، اما قادر نیست ساختارهای عمیق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را تغییر دهد. جامعهای که قرار بود با یک انفجار یا یک گلوله به آگاهی انقلابی برسد، در عمل بیشتر دچار ترس و بیاعتمادی شد و دولتها نیز توانستند با استفاده از فضای ناامنی، دستگاههای امنیتی خود را تقویت کنند. بدین ترتیب، بخشی از خود جنبش آنارشیستی به این نتیجه رسید که ترور فردی نه تنها از نظر اخلاقی مسئلهبرانگیز است، بلکه از نظر سیاسی نیز یک اشتباه محاسباتی بزرگ بوده است.( رجوع شود به پاورقی در مورد پیتر کروپتکین!)
یکی از مهمترین پیامدهای این دوره، بحران عمیق در تصویر عمومی آنارشیسم بود. پیش از دهه ۱۸۹۰، آنارشیسم در بسیاری از محافل روشنفکری اروپا به عنوان یک نظریه رادیکال درباره آزادی، عدالت اجتماعی و سازماندهی غیرمتمرکز جامعه مورد بحث قرار میگرفت. آثار متفکرانی مانند پیر-ژوزف پرودون (Pierre-Joseph Proudhon)، میخائیل باکونین (Mikhail Bakunin) و پیتر کروپتکین (Peter Kropotkin) در محافل دانشگاهی و سیاسی خوانده میشد و موضوع بحثهای جدی درباره آینده جامعه بود. اما پس از ترورهای پیاپی، بخش بزرگی از افکار عمومی دیگر میان اندیشه آنارشیستی و عمل تروریستی تفاوتی قائل نشد. این تغییر تصویر، یکی از بزرگ ترین ضربههای تاریخی به این مکتب بود؛ زیرا یک سنت فکری گسترده، به واسطه عملکرد گروهی کوچک، با برچسبی روبهرو شد که دههها برای تغییر آن تلاش کرد.در این رابطه آنارشیستها موظفند اقدامات تروریستی را شدیدا محکوم و تبلیغ آنرا منع کنند!
در داخل خود جنبش آنارشیستی نیز این تجربه موجب بازنگریهای مهمی شد. بسیاری از فعالان دریافتند که انقلاب اجتماعی بدون حضور گسترده مردم، بدون کار سازمانی و بدون ایجاد نهادهای جایگزین امکانپذیر نیست. از همین رو، در آغاز قرن بیستم بخش بزرگی از آنارشیستها به سوی فعالیتهای کارگری، اتحادیهای و فرهنگی گرایش یافتند. آنان به جای تمرکز بر عملیات فردی، بر آموزش سیاسی، اعتصابهای عمومی، ایجاد تعاونیها و سازماندهی محلی تأکید کردند. این تغییر جهت، به معنای کنار گذاشتن کامل اندیشه انقلابی نبود، بلکه نشاندهنده درک تازهای از چگونگی تغییر اجتماعی بود. بسیاری به این نتیجه رسیدند که جامعه را نمیتوان از بیرون و با شوک خشونتآمیز دگرگون کرد؛ بلکه تغییر پایدار باید از درون روابط اجتماعی و از طریق مشارکت خود مردم شکل گیرد.
نمونه برجسته این تحول را میتوان در اسپانیا مشاهده کرد. در این کشور، جنبش آنارشیستی به یکی از نیرومندترین جریانهای اجتماعی تبدیل شد، اما قدرت آن عمدتاً از سازماندهی کارگران، فعالیتهای فرهنگی و شبکههای همبستگی اجتماعی سرچشمه میگرفت. کنفدراسیون ملی کار (Confederación Nacional del Trabajo CNT) که در سال ۱۹۱۰ تأسیس شد، به یکی از بزرگترین سازمانهای کارگری آنارشیستی جهان تبدیل گردید. این سازمان بر اتحادیهگرایی انقلابی، دفاع از حقوق کارگران، آموزش و مشارکت مستقیم اعضا تأکید داشت. تجربه CNT نشان داد که آنارشیسم، برخلاف تصویری که تبلیغات سیاسی ساخته بود، میتوانست شکل سازمانی گسترده و اجتماعی پیدا کند و تنها محدود به گروههای مخفی و عملیات خشونتآمیز نباشد. البته تاریخ این سازمان نیز پیچیده بود و در جریان جنگ داخلی اسپانیا با چالشهای بزرگی روبهرو شد، اما اهمیت آن در این بود که نشان داد بخش بزرگی از جنبش آنارشیستی مسیر اجتماعی و تودهای را بر مسیر تروریستی ترجیح داده است.
تجربهٔ جنبش ماخنو در جنوب اوکرائین یکی از مهمترین نمونههای تاریخی پیوند میان اندیشهٔ آنارشیستی و جنبش دهقانی در قرن بیستم است. اهمیت این تجربه تنها در آن نیست که نستور ماخنو، یکی از شناختهشدهترین چهرههای آنارشیسم انقلابی، توانست در جریان جنگ داخلی روسیه ، نیروی نظامی بزرگی را سازمان دهد؛ اهمیت بنیادیتر آن در این است که اندیشهٔ آنارشیستی در اینجا از محیطهای روشنفکری و محافل شهری و ترور های انفرادی خارج شد و با مسئلهٔ بسیار عینی زمین، مالکیت، روستا، تولید کشاورزی و خودگردانی دهقانان درآمیخت. ماخنویسم را از این منظر نباید صرفاً یک تشکل نظامی یا مجموعهای از واحدهای چریکی دانست؛ در پس آن نیروی اجتماعی گستردهای از دهقانان قرار داشت که پس از فروپاشی نظم تزاری و مالکیت بزرگ ارضی، در جستوجوی شکل تازهای از سازمان اجتماعی و کنترل بر زمین و محصول خود بودند.
منطقهای که جنبش ماخنو در آن رشد کرد، جنوب اوکرائین، از نظر اجتماعی و اقتصادی با بخشهای صنعتی روسیه تفاوت داشت. جمعیت روستایی، مالکیت زمین، کشاورزی و مناسبات میان دهقانان و مالکان بزرگ، عناصر اصلی ساختار اجتماعی منطقه را تشکیل میدادند. انقلاب ۱۹۱۷ و فروپاشی اقتدار دولت مرکزی، فرصت تازهای برای دهقانان فراهم کرد تا مسئلهٔ زمین را مستقیماً به دست گیرند. اما این فرایند در خلأ سیاسی اتفاق نیفتاد. پس از انقلاب، اوکرائین به صحنهٔ رقابت نیروهای متعدد تبدیل شد: دولت موقت و سپس بلشویکها، ملیگرایان اوکرائینی، نیروهای وابسته به حکومت هِتمان، ارتشهای سفید، نیروهای خارجی و گروههای محلی مسلح، هر یک برای کنترل بخشهایی از سرزمین و منابع با یکدیگر رقابت میکردند. در چنین شرایطی، دهقانان نه فقط موضوع سیاست، بلکه خود به یکی از بازیگران اصلی سیاست تبدیل شدند.
ماخنو از دل همین محیط اجتماعی برخاست. او پیش از انقلاب ۱۹۱۷ به محافل آنارشیستی پیوسته و به سبب فعالیتهای انقلابی زندانی شده بود، اما تجربهٔ سیاسی واقعی او پس از بازگشت به منطقهٔ زادگاهش شکل گرفت. او دریافت که مسئلهٔ اصلی دهقانان منطقه، در درجهٔ نخست، مسئلهای انتزاعی دربارهٔ فلسفهٔ دولت نیست؛ مسئلهٔ زمین، آزادی از سلطهٔ مالکان، دفاع از روستا در برابر ارتشهای مختلف و حق تعیین سرنوشت جامعهٔ محلی بود. آنارشیسم هنگامی توانست در میان بخشی از دهقانان نفوذ کند که به این مسائل ملموس پاسخ میداد و آزادی سیاسی را با استقلال اقتصادی و اجتماعی دهقانان پیوند میزد.
از همین جا تفاوت تجربهٔ ماخنویستی با بسیاری از جریانهای شهری آنارشیسم آشکار میشود. آنارشیسم ماخنویستی صرفاً ایده گروهی از روشنفکران نبود که بخواهند نظریهای سیاسی را بر جامعهای روستایی تحمیل کنند؛ این تجربه تا حد زیادی از شرایط اجتماعی خودِ روستا تغذیه میکرد. دهقانان خواهان زمین، امنیت، آزادی از اجبار دولتی و امکان ادارهٔ امور محلی خود بودند. ازاینرو، مفهوم «آزادی» در ماخنویسم معنایی بسیار زمینی و عملی داشت. آزادی برای دهقان تنها آزادی بیان یا رهایی از یک حکومت سیاسی نبود؛ آزادی به معنای امکان کار بر زمین، تصمیمگیری دربارهٔ امور روستا، مقاومت در برابر مصادرهٔ اجباری و حفظ استقلال جامعهٔ محلی نیز بود.
یکی از مهمترین جنبههای تجربهٔ ماخنویستی، کوشش برای ایجاد اشکالی از خودگردانی اجتماعی بود. در مناطقی که نفوذ ماخنویستها گسترش مییافت، ایدهٔ شوراهای آزاد و کمونهای محلی مطرح میشد. هدف این بود که امور روستا و تولید تا حد امکان به وسیلهٔ خودِ ساکنان اداره شود و قدرت سیاسی از بالا به جامعه تحمیل نشود. در اینجا شورا برای ماخنویستها قرار نبود صرفاً ابزاری برای اجرای تصمیمات یک حزب باشد؛ شورا باید بیانگر ارادهٔ مستقیم جامعهٔ محلی میبود. این مسئله یکی از نقاط اصلی اختلاف آنان با بلشویکها شد، زیرا بلشویکها بهتدریج نظامی از قدرت سیاسی ایجاد کردند که در آن حزب نقش تعیینکنندهای در هدایت شوراها و نهادهای حکومتی داشت، در حالی که ماخنویستها بر استقلال شوراها از دولت و احزاب سیاسی تأکید میکردند.
مسئلهٔ زمین در این میان جایگاهی مرکزی داشت. دهقانان جنوب اوکراین در جریان انقلاب و جنگ داخلی در بسیاری از مناطق زمینهای مالکان بزرگ را تصرف کردند و ساختار قدیمی مالکیت را درهم شکستند. اما آنچه اهمیت دارد این است که تجربهٔ ماخنویستی را نباید با یک الگوی واحد از مالکیت جمعی اشتباه گرفت. در میان دهقانان گرایشهای متفاوتی وجود داشت و همهٔ آنان الزاماً خواهان اشتراکیکردن زمین به یک معنا نبودند. بخشی از آنان بیشتر خواهان پایانیافتن مالکیت بزرگ و دسترسی مستقیم به زمین بودند، در حالی که در محیطهای آنارشیستی ایدهٔ کمونهای آزاد و همکاری جمعی در تولید نیز مطرح میشد. بنابراین، رابطهٔ میان آنارشیسم و دهقانان در اوکرائین رابطهای کاملاً یکطرفه نبود؛ ماخنویسم نیز در جریان برخورد با واقعیت روستا ناچار بود میان آرمانهای نظری و خواستههای متنوع دهقانان تعادل ایجاد کند.
این نکته برای فهم ماهیت جنبش بسیار مهم است. ماخنویسم را نمیتوان بهسادگی یک «جنبش آنارشیستی خالص» دانست که دهقانان صرفاً پیرو ایده آن بودهاند. بهتر است آن را جنبشی اجتماعی دانست که در آن عناصر آنارشیستی با مطالبات دهقانی درهم آمیختند. دهقانان از آنارشیسم به دلیل امکان دفاع از استقلال محلی و مخالفت با سلطهٔ دولت استقبال میکردند، اما در عین حال منافع و خواستههای خود را داشتند و الزاماً تمام نتایج نظری آنارشیسم را نمیپذیرفتند. همین پیوند میان ایده آنارشیسم و منافع اجتماعی، یکی از دلایل قدرت و در عین حال یکی از محدودیتهای جنبش بود.
قدرت جنبش ماخنو تا حد زیادی از همین پایگاه روستایی سرچشمه میگرفت. ارتش انقلابی شورشی اوکرائین توانست به دلیل ارتباط نزدیک با جمعیت روستایی، در منطقهٔ وسیعی حرکت کند، نیروی انسانی جذب کند، اطلاعات به دست آورد و از شبکههای محلی پشتیبانی برخوردار شود. این نیرو برخلاف ارتشهای منظم، تا اندازهٔ زیادی بر تحرک، شناخت محیط و ارتباط با جامعهٔ محلی متکی بود. اما این واقعیت را نباید صرفاً از منظر نظامی دید. پشت توانایی نظامی ماخنو، جامعهای قرار داشت که در بسیاری از مناطق نمیخواست بار دیگر تحت سلطهٔ یک قدرت خارجی یا دولت مرکزی قرار گیرد. به همین دلیل، جنبش ماخنو در برخی دورهها توانست همزمان نقش نیروی نظامی و نمایندهٔ مقاومت اجتماعی روستا را ایفا کند.
جنگ داخلی اما به تدریج شرایطی ایجاد کرد که تحقق پروژهٔ اجتماعی ماخنویستها را دشوارتر ساخت. اوکرائین در آن سالها صحنهٔ جابهجایی مداوم ارتشها بود و مناطق روستایی بارها میان نیروهای مختلف دست به دست میشد. دهقانان مجبور بودند میان نیروهای متخاصم موضع بگیرند، مواد غذایی و نیروی انسانی در اختیار ارتشها قرار دهند و با خطر مصادره و مجازات روبهرو شوند. در چنین شرایطی، ایجاد یک نظم اجتماعی پایدار تقریباً ناممکن بود. ماخنویسم در بسیاری از موارد ناچار شد بیش از آنکه به ساختن نظم جدید بپردازد، برای حفظ استقلال خود در برابر نیروهای مختلف بجنگد.
رابطهٔ جنبش ماخنو با بلشویکها نیز در همین بستر قابل فهم است. در مقاطعی که ارتش سفید تهدید اصلی بود، نیروهای ماخنو و ارتش سرخ با یکدیگر همکاری کردند. اما این همکاری بیشتر یک اتحاد موقت نظامی بود تا همگرایی سیاسی. مسئلهٔ بنیادی این بود که بلشویکها دولت انقلابی متمرکز و فرماندهی مرکزی را برای پیروزی انقلاب ضروری میدانستند، در حالی که ماخنویستها بیم داشتند که همین تمرکز قدرت، استقلال شوراها و جوامع محلی را نابود کند. هنگامی که تهدید ارتش سفید کاهش یافت، این اختلاف بنیادی آشکارتر شد و سرانجام به درگیری مستقیم انجامید.
در این مرحله، سرنوشت جنبش ماخنو با سرنوشت انقلاب روسیه پیوندی ناگسستنی پیدا کرد. بلشویکها توانستند دولت، ارتش منظم و دستگاه اداری متمرکزی ایجاد کنند؛ ماخنویستها در مقابل، بر شبکهای غیرمتمرکز از جوامع محلی، شوراها و نیروهای شورشی تکیه داشتند. در شرایط جنگی، ساختار متمرکز بلشویکی مزیت مهمی داشت: امکان بسیج منابع، انتقال فرمان، تأمین ارتش و اعمال تصمیمات در مقیاس وسیع. ساختار ماخنویستی از مزیت انعطاف و ارتباط با جامعهٔ محلی برخوردار بود، اما در برابر دولتی که سرانجام توانست کنترل بخش عمدهای از سرزمین را به دست گیرد، از نظر نهادی و منابع پایدار آسیبپذیر بود.
سرکوب نهایی جنبش ماخنو در سال ۱۹۲۱ را از این منظر باید فراتر از شکست یک فرمانده یا یک ارتش کوچک فهمید. آنچه از میان رفت تنها یک نیروی نظامی نبود؛ یکی از آخرین امکانهای مستقل برای شکلگیری یک نظم اجتماعی غیربلشویکی در بخشهایی از اوکرائین نیز از میان رفت. ماخنو و بخشهایی از نیروهایش ناچار به عقبنشینی و ترک اوکرائین شدند و قدرت شوروی کنترل خود را بر منطقه تحکیم کرد. پس از آن، تجربهٔ خودگردانی ماخنویستی به خاطرهای تاریخی تبدیل شد که در سنت آنارشیستی اهمیت نمادین فراوانی پیدا کرد.
با این حال، ارزش تاریخی جنبش ماخنو را نباید صرفاً با این پرسش سنجید که آیا آنان موفق شدند یک جامعهٔ آنارشیستی پایدار ایجاد کنند یا نه. شاید پرسش مهمتر این باشد که چرا توانستند برای مدتی کوتاه، اندیشهٔ آنارشیستی را با یک جنبش گستردهٔ دهقانی پیوند دهند. پاسخ را باید در شرایط خاص انقلاب اوکرائین جستوجو کرد: فروپاشی اقتدار قدیم، مسئلهٔ حلنشدهٔ زمین، ضعف نهادهای مرکزی، حضور ارتشهای خارجی، جنگ داخلی و نارضایتی دهقانان از تلاش دولتهای مختلف برای کنترل منابع روستایی. آنارشیسم در این شرایط برای بخشی از دهقانان نه یک فلسفهٔ انتزاعی، بلکه زبان سیاسی مناسبی برای بیان خواست استقلال محلی و مقاومت در برابر قدرت متمرکز بود.
از این نظر، تجربهٔ ماخنویستی برای تاریخ آنارشیسم اهمیت ویژهای دارد، زیرا نشان میدهد که آنارشیسم هنگامی که با یک جنبش اجتماعی واقعی پیوند میخورد، الزاماً همان صورتی را پیدا نمیکند که در نوشتههای نظری متفکران شهری دیده میشود. مطالبات دهقانان، ساختار اقتصادی روستا و شرایط جنگی، نظریه را دگرگون میکنند. در ماخنویسم، آزادی، خودگردانی، زمین و دفاع از جامعهٔ محلی به یکدیگر پیوند خوردند. این پیوند به جنبش قدرت اجتماعی بخشید، اما همزمان آن را به شرایط خاص روستا و جنگ داخلی وابسته کرد. بنابراین، یکی از محدودیتهای اساسی تجربهٔ ماخنو این بود که نتوانست از سطح یک جنبش منطقهای و شرایط استثنایی جنگ فراتر رود و به یک نظام اجتماعی پایدار تبدیل شود.
در عین حال، نباید از این واقعیت غافل شد که ماخنویسم یک جنبش مسلحانه بود و بخش بزرگی از تاریخ آن در میدان جنگ سپری شد. همین امر باعث شده است که تصویر آن در حافظهٔ تاریخی میان دو قطب متضاد قرار گیرد: از یک سو، در روایتهای آنارشیستی، ماخنو نماد دهقانان شورشی و مقاومت در برابر دولت متمرکز است؛ از سوی دیگر، در روایتهای مخالف، او بیشتر بهعنوان یک فرمانده جنگ داخلی و رهبر گروههای مسلح معرفی شده است. برای مطالعهٔ تاریخی، هیچیک از این تصاویر به تنهایی کافی نیست. ماخنو هم فرمانده بود و هم محصول یک جنبش اجتماعی؛ هم نیروی نظامی داشت و هم پروژهای برای خودگردانی اجتماعی؛ هم از آزادی دهقانان دفاع میکرد و هم در شرایط جنگی درگیر خشونت گسترده بود. حذف هر یک از این ابعاد، فهم ما از جنبش را ناقص میکند.
اهمیت ماخنو برای بحث رساله دربارهٔ تحول جنبش آنارشیستی از ترور فردی به سازمانیابی اجتماعی نیز دقیقاً در همین جاست. تجربهٔ ماخنویستی نشان میدهد که وقتی اندیشهٔ آنارشیستی از کنش فرد منفرد و اقدام نمادین فاصله میگیرد و به یک نیروی اجتماعی واقعی متصل میشود، مسئلهٔ اصلی دیگر «چگونه یک ضربهٔ مؤثر به قدرت وارد کنیم» نیست؛ مسئله به «چگونه جامعه میتواند امور خود را سازمان دهد» تبدیل میشود. در تجربهٔ ماخنو، این پرسش در قالب زمین، شورا، کمون، تولید، دفاع محلی و رابطهٔ جامعه با دولت مطرح شد. بنابراین، ماخنویسم را میتوان یکی از نمونههای تاریخی گذار از آنارشیسم بهمثابه کنش فردی یا گروه کوچک به آنارشیسم بهمثابه تجربهٔ سازمانیابی اجتماعی دانست، هرچند این گذار در شرایط جنگ داخلی رخ داد و به همین دلیل نتوانست به یک الگوی پایدار و صلحآمیز تبدیل شود.
از همین رو، تجربهٔ ماخنو برای فهم محدودیتهای ترور فردی نیز آموزنده است، بدون آنکه خود جنبش را به بحث تروریسم فروبکاهیم. یک جنبش اجتماعی هنگامی میتواند در تاریخ اثر پایدار بگذارد که بتواند شبکهای از روابط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ایجاد کند. ماخنویستها، برخلاف تصویر «قهرمان منفرد» که در برخی روایتهای مربوط به تروریسم انقلابی دیده میشود، با مسئلهٔ سازماندهی جمعی، بسیج دهقانان، ادارهٔ مناطق و ایجاد نهادهای محلی مواجه شدند. اما تجربهٔ آنان همچنین نشان داد که سازمانیابی اجتماعی در خلأ اتفاق نمیافتد. جنبشی که در محیط جنگ داخلی قرار دارد، ناچار است میان ساختن جامعه و دفاع نظامی از آن تعادل برقرار کند و همین امر میتواند آرمانهای اولیهٔ آن را تحت فشار قرار دهد.
از این منظر، شاید مهمترین میراث تاریخی ماخنویسم نه پیروزی نظامی آن و نه شکست نهاییاش، بلکه تجربهای باشد که دربارهٔ رابطهٔ میان انقلاب اجتماعی و سازمانیابی به جا گذاشت. جنبش ماخنو نشان داد که آنارشیسم میتواند در شرایطی مشخص از محافل نظری فراتر رود و به نیرویی در میان دهقانان تبدیل شود؛ نشان داد که مسئلهٔ آزادی سیاسی میتواند با مسئلهٔ زمین و خودگردانی اقتصادی درهم آمیزد و در عین حال نشان داد که حفظ خودگردانی در برابر دولتهای متمرکز، بهویژه در شرایط جنگ، چه دشواریهایی دارد. شکست ماخنویسم را بنابراین نباید صرفاً شکست یک ایده دانست؛ این شکست همچنین شکست یک تجربهٔ تاریخی برای ایجاد پیوند میان آزادی سیاسی، خودگردانی اقتصادی و سازمان اجتماعی در شرایط انقلاب و جنگ بود.
در نهایت، اگر تجربهٔ ماخنو را در چارچوب کلی تحول جنبش آنارشیستی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم قرار دهیم، اهمیت آن در این است که نشان میدهد آنارشیسم در برخی مقاطع از «سیاست اقدام» به «سیاست سازمانیابی» عبور کرد، اما این سازمانیابی همیشه به معنای کنارگذاشتن کامل خشونت نبود. ماخنویسم نمونهٔ روشن این وضعیت است: مسئله دیگر ترور یک فرد یا ایجاد یک شوک سیاسی از طریق اقدام یک اقلیت نبود؛ مسئله بسیج یک جامعهٔ روستایی، دفاع از زمین و استقلال آن، ایجاد شوراهای محلی و حفظ یک تجربهٔ خودگردان در برابر دولتهای رقیب بود. بنابراین، ماخنو را میتوان در رسالهٔ حاضر نه بهعنوان نمونهای از «تروریسم آنارشیستی»، بلکه بهعنوان نمونهای از اجتماعیشدن و تودهایشدن تجربهٔ آنارشیستی در یک محیط دهقانی بررسی کرد؛ تجربهای که در آن آرمان آزادی از سطح کنش فردی فراتر رفت و با مسائل واقعی زمین، تولید، قدرت محلی و سازمان اجتماعی درآمیخت، هرچند سرانجام زیر فشار جنگ، تمرکز قدرت دولتی و شکست نظامی از میان رفت.
در همین دوره، بسیاری از متفکران آنارشیست نیز به نقد صریح ترور فردی پرداختند. اِریکو مالاتستا (Errico Malatesta) از جمله کسانی بود که تأکید میکرد انقلاب واقعی نیازمند آگاهی، سازمان و مشارکت عمومی است و اقدامات فردی خشونتآمیز نمیتواند جایگزین مبارزه اجتماعی شود. او معتقد بود که ترور، حتی زمانی که علیه یک فرد قدرتمند انجام میشود، اغلب نتیجهای برخلاف هدف اولیه خود دارد، زیرا به جای آزادی، ترس ایجاد میکند و به دولتها فرصت میدهد تا سرکوب را افزایش دهند. این دیدگاه به تدریج در میان بسیاری از آنارشیستها پذیرفته شد و سبب گردید که فاصله میان آنارشیسم اجتماعی و تروریسم فردی بیش از پیش آشکار شود.
با وجود این بازنگریها، تصویر منفی ایجادشده در اواخر قرن نوزدهم به سادگی از میان نرفت. دولتها همچنان از خاطره ترورهای گذشته برای کنترل فعالیتهای رادیکال استفاده میکردند و رسانهها نیز اغلب همان تصویر قدیمی را بازتولید میکردند. در بسیاری از فیلمها، رمانها و گزارشهای خبری قرن بیستم، آنارشیست همچنان به عنوان نماد بینظمی و خشونت معرفی میشد. این در حالی بود که بسیاری از آنارشیستها در فعالیتهای آموزشی، فرهنگی، کارگری و ضدجنگ مشارکت داشتند. شکاف میان واقعیت تاریخی جنبش و تصویری که از آن ساخته شده بود، به یکی از مهمترین نمونههای تأثیر قدرت رسانه بر حافظه جمعی تبدیل شد.
با نگاهی کلی به تاریخ دو قرن اخیر، میتوان گفت که رابطه میان آنارشیسم و تروریسم، رابطهای تاریخی اما نه ماهوی است. تروریسم در مقطعی از تاریخ توسط بخشی از فعالان آنارشیست پذیرفته شد، اما این انتخاب نه از اصول بنیادین آنارشیسم، بلکه از شرایط بحرانی، سرخوردگی سیاسی و برداشت خاصی از مبارزه انقلابی ناشی میشد. پیامدهای این انتخاب نیز برای خود جنبش بسیار سنگین بود: از دست دادن حمایت عمومی، فراهم شدن زمینه سرکوب دولتی و شکلگیری تصویری که هنوز بسیاری از مردم بر اساس آن آنارشیسم را قضاوت میکنند. بنابراین، مطالعه این دوره تاریخی نه تنها برای شناخت آنارشیسم، بلکه برای فهم یک قانون کلی در تاریخ سیاست اهمیت دارد: هنگامی که یک جنبش، حتی با اهدافی آرمانگرایانه، میان هدف و وسیله تناقض ایجاد کند، ممکن است وسیله انتخابشده سرانجام خودِ آرمان را نابود سازد.
در نتیجه، تجربه آنارشیسم در قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم نمونهای روشن از این حقیقت تاریخی است که خشونت سیاسی، بهویژه هنگامی که به شکل تروریسم فردی درمیآید، اغلب به جای تضعیف ساختارهای قدرت، آنها را تقویت میکند. ترورهای آنارشیستی نه تنها حکومتهای مورد اعتراض خود را سرنگون نکردند، بلکه به یکی از مهمترین عوامل تضعیف جنبشی تبدیل شدند که هدف اعلامیاش آزادی انسان از هرگونه سلطه بود. از این منظر، تاریخ آنارشیسم در کنار نقد تروریسم، یک درس بزرگ اخلاقی و سیاسی نیز ارائه میدهد: دفاع از آزادی بدون احترام به جان انسانها و بدون پذیرش کرامت فردی، سرانجام به نفی همان آزادیای میانجامد که مدعی دفاع از آن است.
فصل هشتم
چرا آنارشیسم نباید به تروریسم پناه ببرد؛ دفاع از آنارشیسم فرهنگی در برابر خشونت سیاسی
یکی از مهمترین پرسشهایی که تاریخ آنارشیسم در برابر پژوهشگران قرار میدهد، این است که چرا بخشی از پیروان این مکتب، که در اصل برای آزادی انسان، نفی سلطه و رهایی فرد از اجبار مبارزه میکردند، در مقطعی به روشی متوسل شدند که خود بر پایه ترس، اجبار و نابودی زندگی انسانها استوار بود. این تناقض درونی، یکی از بزرگترین بحرانهای نظری و اخلاقی تاریخ آنارشیسم به شمار میرود.
اگر هدف نهایی آنارشیسم، ایجاد جامعهای آزاد باشد که در آن انسانها بتوانند بدون سلطه و اجبار، زندگی خود را سازمان دهند، تروریسم نمیتواند با این هدف سازگار باشد؛ زیرا تروریسم، حتی هنگامی که علیه یک حکومت سرکوبگر به کار رود، بر منطق ایجاد وحشت استوار است. جامعهای که قرار است بر آزادی بنا شود، نمیتواند از راه ترساندن انسانها ساخته شود. آزادی، هنگامی معنا دارد که انتخاب فردی، آگاهی اجتماعی و مشارکت داوطلبانه وجود داشته باشد؛ در حالی که ترور، انسان را نه به عنوان موجودی صاحب اختیار، بلکه به عنوان ابزاری برای انتقال یک پیام سیاسی میبیند.
اشتباه اصلی آن دسته از آنارشیستهایی که به ترور روی آوردند، در این تصور نهفته بود که میتوان با یک اقدام شدید و تکاندهنده، آگاهی عمومی را جایگزین کرد. آنان تصور میکردند که یک انفجار، یک سوءقصد یا حذف یک شخصیت سیاسی میتواند پردههای فریب را کنار بزند و مردم را به سوی انقلاب اجتماعی هدایت کند. اما این نگاه، شناخت پیچیدگی جامعه انسانی را نادیده میگرفت. جوامع نه از طریق شوکهای خشونتآمیز، بلکه از طریق تجربه، آموزش، گفتوگو، سازمانیابی و تغییر تدریجی آگاهی دگرگون میشوند. تاریخ نشان داد که ترور فردی نه تودهها را به آزادیخواهی سوق داد و نه نظامهای سلطه را از میان برد؛ بلکه اغلب باعث شد مردم عادی، که هدف اصلی هر جنبش آزادیخواهانه باید باشند، از جنبشهای رادیکال فاصله بگیرند و دولتها نیز فرصت بیشتری برای سرکوب پیدا کنند.
از دیدگاه فرهنگی نیز، پیوند دادن آنارشیسم با تروریسم ضربهای عمیق به یکی از غنیترین سنتهای فکری آزادیخواهانه وارد کرد. آنارشیسم تنها یک برنامه سیاسی برای تغییر حکومت نبود؛ بلکه یک فرهنگ اجتماعی و اخلاقی بود که بر استقلال اندیشه، نقد قدرت، آزادی بیان، آموزش آزاد، هنر مستقل و روابط انسانی مبتنی بر همکاری تأکید داشت. در طول تاریخ، بسیاری از آنارشیستها نه در میدان ترور، بلکه در عرصه فرهنگ، ادبیات، هنر، آموزش و مبارزات اجتماعی فعالیت کردند. آنان تلاش میکردند انسان جدیدی را تصور کنند؛ انسانی که از ترس، اطاعت کورکورانه و وابستگی به قدرت رها شده باشد. چنین میراثی نباید قربانی عملکرد گروهی کوچک شود که خشونت را جایگزین اندیشه کردند.
آنارشیسم فرهنگی، بیش از هر چیز، بر تغییر ذهنیت انسان تأکید دارد. این جریان معتقد است که سلطه تنها در کاخهای حکومتی وجود ندارد، بلکه در عادتها، روابط اجتماعی، نظامهای آموزشی و شیوههای تفکر نیز بازتولید میشود. از این منظر، مبارزه واقعی با سلطه، تنها سرنگونی یک دولت نیست، بلکه ایجاد فرهنگی تازه از آزادی و مسئولیت است. نویسندگان، هنرمندان، آموزگاران و اندیشمندان آنارشیست در طول تاریخ کوشیدهاند نشان دهند که آزادی بدون فرهنگ آزادی ممکن نیست. جامعهای که هنوز انسانها در آن از نظر فکری، اخلاقی و اجتماعی وابستهاند، حتی با حذف یک حکومت نیز الزاماً به آزادی دست نخواهد یافت.
در این زمینه، باید به نقش شخصیتهایی چون اما گلدمن (Emma Goldman) توجه کرد. گلدمن که یکی از مشهورترین چهرههای آنارشیسم آمریکایی- روسی بود، گرچه در دورهای از زندگی خود با برخی اقدامات انقلابی همدلی داشت، اما بخش عمده فعالیتهایش را صرف سخنرانی، آموزش، دفاع از آزادی بیان، حقوق زنان و نقد جنگ کرد. برای او، آنارشیسم پیش از آنکه یک برنامه برای نابودی باشد، یک فلسفه برای آزاد ساختن انسان بود. همچنین اِریکو مالاتستا (Errico Malatesta) بارها هشدار داد که استفاده از ترور، جنبش آزادیخواهانه را از مردم جدا میکند و آن را به گروهی منزوی تبدیل میسازد. این دیدگاهها نشان میدهد که در درون خود سنت آنارشیستی نیز مقاومت جدی در برابر تبدیل آزادیخواهی به خشونت وجود داشت.
یکی از بزرگترین خطرهای تاریخی برای آنارشیسم این بوده است که دشمنان فکری آن، میان «نقد قدرت» و «ویرانگری»، میان «آزادیخواهی» و «خشونت» و میان «بیدولتی» و «بینظمی» تفاوتی قائل نشدهاند. اما مسئولیت بخشی از این سوءبرداشت نیز بر عهده همان کسانی است که با انتخاب ترور، امکان چنین تبلیغاتی را فراهم کردند. هنگامی که فرد یا گروهی به نام آزادی، جان انسانهای بیگناه را قربانی یک هدف سیاسی میکند، در واقع اصول اخلاقی همان آرمانی را تضعیف میکند که مدعی دفاع از آن است. هیچ اندیشهای نمیتواند برای حفظ اعتبار خود، از خشونت بیضابطه دفاع کند؛ زیرا مشروعیت اخلاقی یک جنبش تنها به هدف آن وابسته نیست، بلکه به روشهایی نیز بستگی دارد که برای رسیدن به آن هدف انتخاب میکند.
از این رو، آینده و اعتبار آنارشیسم در گرو بازشناسی وجه فرهنگی، فلسفی و انسانی آن است. اگر آنارشیسم بخواهد به عنوان یک سنت فکری جدی مورد مطالعه قرار گیرد، باید فاصله خود را با تروریسم به روشنی حفظ کند و نشان دهد که آزادی انسان با ایجاد ترس به دست نمیآید. آنارشیسم فرهنگی، با تأکید بر آموزش، هنر، نقد قدرت، همکاری اجتماعی و استقلال فردی، میتواند بخش مهمی از میراث تاریخی این مکتب را نمایندگی کند؛ میراثی که نباید اجازه داد زیر سایه چند عملیات تروریستی و تبلیغات ناشی از آن ناپدید شود.
درس اصلی تاریخ برای آنارشیسم این است که تروریسم نه تنها دشمنان آزادی را شکست نمیدهد، بلکه گاهی بزرگترین خدمت را به آنان میکند؛ زیرا به قدرت اجازه میدهد خود را به عنوان مدافع نظم معرفی کند و آزادیخواهان را به عنوان تهدید نشان دهد. بنابراین، دفاع از آنارشیسم واقعی، مستلزم نقد بیپرده تروریسم و بازگرداندن این مکتب به ریشههای فرهنگی، اخلاقی و انسانی آن است؛ ریشههایی که بر آزادی انسان، کرامت فردی و جامعهای بدون سلطه استوار شدهاند.
آنارشیسم و تروریسم ( بخش دوم )
« آنارشیسم در گذر زمان؛ از سایه تروریسم تا افق آزادی، فرهنگ و فناوری»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی
فصل نهم
هنر، فرهنگ و زیباییشناسی آنارشیستی؛ از خشونت سیاسی به آفرینش آزاد
اگر آنارشیسم را تنها از زاویه مبارزات سیاسی و مخالفت با دولت بررسی کنیم، بخش مهمی از حقیقت تاریخی آن را از دست خواهیم داد. آنارشیسم، پیش از آنکه یک نظریه درباره قدرت سیاسی باشد، نوعی نگرش فرهنگی به زندگی انسان است؛ نگرشی که میکوشد انسان را از ترس، اطاعت کورکورانه، عادتهای تحمیلی و ساختارهای سلطه رها سازد. در این معنا، هنر برای آنارشیسم نه یک فعالیت تجملی و جدا از جامعه، بلکه یکی از مهمترین ابزارهای بیداری انسانی است. هنرمند آنارشیست، برخلاف تصویر کلیشهای «ویرانگر»، کسی است که میخواهد جهانی تازه را تصور کند؛ جهانی که در آن خلاقیت، آزادی بیان، تخیل و فردیت انسانی ارزشمند باشد. از همین منظر، پیوند واقعی آنارشیسم با فرهنگ و هنر، بسیار عمیقتر از پیوند کوتاهمدت برخی گروههای رادیکال با خشونت سیاسی است. اگر تروریسم بر نابودی و ایجاد ترس استوار است، هنر آنارشیستی بر آفرینش، گفتوگو و گسترش آزادی انسانی تأکید دارد.
در تاریخ آنارشیسم، بسیاری از مهمترین چهرههای این جریان نه با اسلحه، بلکه با قلم، اندیشه و فعالیت فرهنگی شناخته شدهاند. نویسندگان، شاعران، نقاشان و روشنفکرانی که تحت تأثیر اندیشههای آزادیخواهانه قرار داشتند، تلاش کردند جامعهای را تصور کنند که در آن انسان بتواند بدون فشار سنتهای تحمیلی و قدرتهای مسلط، استعدادهای خود را شکوفا سازد. برای آنان، انقلاب تنها تغییر یک حکومت نبود؛ بلکه دگرگونی شیوه نگاه انسان به خود، دیگران و جهان بود. این نگاه فرهنگی سبب شد که آنارشیسم در ادبیات، تئاترو سینما ، نقاشی، موسیقی و آموزش نیز نفوذ کند و به یکی از جریانهای مهم نقد فرهنگی در دوران مدرن تبدیل شود.
یکی از نمونههای برجسته این پیوند میان هنر و آنارشیسم، زندگی و آثار اسکار وایلد (Oscar Wilde) است. اگرچه وایلد خود را در همه زمینهها یک آنارشیست سازمانیافته نمیدانست، اما رساله او با عنوان روح انسان در نظام سوسیالیسم (The Soul of Man Under Socialism) تأثیر زیادی بر اندیشههای آزادیخواهانه گذاشت. او در این اثر از فردیت، خلاقیت و رهایی انسان از اجبارهای اجتماعی دفاع کرد و معتقد بود جامعهای که انسان را تنها به ابزار تولید یا مصرف تبدیل کند، دشمن روح انسانی است. همچنین هنرمندانی مانند کامیل پیسارو (Camille Pissarro)، نقاش امپرسیونیست فرانسوی و برخی جریانهای هنری رادیکال در اروپا، تحت تأثیر ایدههای آزادیخواهانه و ضداقتدارگرایانه قرار گرفتند. این نمونهها نشان میدهد که بخش مهمی از میراث آنارشیسم، نه در سیاست خشونتآمیز، بلکه در عرصه فرهنگ و خلاقیت انسانی قرار دارد.
هنر آنارشیستی همچنین همواره با نقد قدرت همراه بوده است. هنرمند آنارشیست تلاش میکند پرسشهایی مطرح کند که قدرتهای سیاسی، مذهبی یا اقتصادی ترجیح میدهند مطرح نشوند. هنر، در این نگاه، وسیلهای برای تبلیغ نفرت یا انتقام نیست، بلکه راهی برای آشکار کردن رنجهای پنهان، دفاع از آزادی فردی و گسترش همدلی انسانی است. تفاوت اساسی میان هنر آزادیخواهانه و تروریسم دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود: تروریسم میخواهد انسان را از طریق ترس تغییر دهد، اما هنر میکوشد انسان را از طریق آگاهی و احساس تغییر دهد. یکی بر اجبار تکیه دارد و دیگری بر انتخاب؛ یکی مرگ را به پیام سیاسی تبدیل میکند و دیگری زندگی را به موضوع آفرینش بدل میسازد.
از این منظر، یکی از مهمترین وظایف نسل جدید آنارشیستها، بازسازی چهره فرهنگی و انسانی این مکتب است. نسلهای تازهای که خود را وارث اندیشه آنارشیستی میدانند، باید به روشنی میان مبارزه برای آزادی و استفاده از خشونت کور تفاوت بگذارند. تجربه تاریخی قرن نوزده و بیست نشان داد که تروریسم نه تنها به پیروزی سیاسی منجر نمیشود، بلکه فرهنگ یک جنبش را نیز تخریب میکند. هنگامی که یک اندیشه آزادیخواهانه با خشونت بیهدف پیوند بخورد، دشمنان آن فرصت مییابند تمام دستاوردهای فکری و فرهنگی آن را نادیده بگیرند. بنابراین، دفاع از آنارشیسم در عصر جدید، پیش از هر چیز نیازمند دفاع از وجه انسانی، فرهنگی و صلحطلبانه آن است.
ترویج خشونتپرهیزی در میان نسل جدید آنارشیستها به معنای کنار گذاشتن نقد ریشهای جامعه نیست. یک جنبش میتواند همچنان علیه استثمار، تبعیض، سلطه و بیعدالتی مبارزه کند، بدون آنکه به ترور و حذف فیزیکی انسانها متوسل شود. مبارزه فرهنگی، آموزش، هنر، سازمانهای داوطلبانه، فعالیتهای اجتماعی و ایجاد نمونههای عملی از همکاری آزادانه، ابزارهایی هستند که با فلسفه اصلی آنارشیسم هماهنگترند. حتی میتوان گفت که این شیوهها، از نظر تاریخی، بسیار عمیقتر از خشونت سیاسی توانستهاند اندیشههای آزادیخواهانه را در جامعه گسترش دهند.
در این میان، هنر نقش ویژهای دارد، زیرا هنر میتواند زبان مشترکی میان انسانها ایجاد کند؛ زبانی که فراتر از مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک عمل میکند. یک نقاشی، یک شعر، یک نمایشنامه یا یک اثر موسیقایی میتواند انسان را به پرسش درباره آزادی، عدالت و معنای زندگی دعوت کند، بدون آنکه دیگری را دشمن بداند. آنارشیسم فرهنگی دقیقاً بر همین توانایی هنر تکیه دارد: ساختن انسانی آزاد که پیش از تغییر جهان، توانایی تغییر خود و رابطهاش با دیگران را پیدا کرده باشد.
بنابراین، آینده آنارشیسم نه در بازگشت به خشونتهای گذشته، بلکه در تقویت میراث فرهنگی و اخلاقی آن قرار دارد. آنارشیسم اگر بخواهد از سایه تاریخی تروریسم بیرون آید، باید نشان دهد که جوهر اصلی آن نه تخریب، بلکه آفرینش است؛ نه نفرت، بلکه آزادی؛ نه ترس، بلکه شکوفایی انسان. نسل جدید آنارشیستها میتوانند با تأکید بر هنر، آموزش، گفتوگو و خشونت پرهیزی، تصویری تازه از این مکتب ارائه دهند؛ تصویری که در آن آنارشیسم نه به عنوان نماد آشوب، بلکه به عنوان یکی از سنتهای مهم اندیشه آزادی و فرهنگ انسانی شناخته شود.
فصل دهم
بازخوانی آنارشیسم در جهان معاصر؛ از میراث خشونت تا آینده فرهنگی و انسانی
قرن بیستم و آغاز قرن بیستویکم نشان داد که مسئله آزادی، قدرت و رابطه انسان با ساختارهای سلطه همچنان از مهمترین مسائل اندیشه سیاسی باقی مانده است. اگرچه تجربه تاریخی ترورهای آنارشیستی در پایان قرن نوزدهم ضربهای سنگین به اعتبار عمومی این مکتب وارد کرد، اما اندیشههای بنیادین آنارشیسم درباره آزادی فردی، نقد تمرکز قدرت، خودگردانی اجتماعی و اهمیت همکاری انسانی همچنان در حوزههای گوناگون فکری و اجتماعی مورد بحث قرار گرفته است. بازخوانی آنارشیسم در دوران معاصر، نیازمند فاصله گرفتن از دو برداشت افراطی است: نخست: تصویری که آنارشیسم را صرفاً مترادف آشوب و تروریسم میداند! دوم: برداشتی که تمام اشتباهات تاریخی بخشی از پیروان آن را نادیده میگیرد. نگاه علمی باید هر دو واقعیت را همزمان ببیند: هم مسئولیت تاریخی کسانی که به ترور روی آوردند و هم ارزش میراث فکری و فرهنگی آنارشیسم.
یکی از مهمترین درسهای تاریخ آنارشیسم این است که نقد قدرت، بهتنهایی کافی نیست؛ بلکه روش مبارزه نیز اهمیت بنیادین دارد. بسیاری از جنبشهای سیاسی در تاریخ، اهدافی مانند عدالت، آزادی یا برابری را مطرح کردهاند، اما زمانی که روشهای آنان بر خشونت بیضابطه، حذف مخالف و ایجاد ترس استوار شده، سرانجام به نتایجی کاملاً متفاوت از آرمانهای اولیه خود رسیدهاند. تجربه آنارشیسم نیز نشان داد که میان «مبارزه علیه سلطه» و «بازتولید منطق سلطه» مرزی حساس وجود دارد. هنگامی که یک فرد یا گروه، خود را مجاز بداند که برای تحقق آیندهای بهتر، زندگی انسانهای دیگر را وسیله قرار دهد، در واقع همان اصل کرامت انسانی را که ادعای دفاع از آن را دارد، تضعیف میکند. از این رو، یکی از مهمترین بازنگریهای آنارشیسم معاصر باید تأکید بر اخلاق آزادیخواهانه و فاصله روشن از هرگونه تروریسم باشد.
آنارشیسم در جهان امروز بیش از هر چیز میتواند به عنوان یک سنت انتقادی و فرهنگی مورد مطالعه قرار گیرد. این سنت پرسشهایی اساسی مطرح میکند: چگونه میتوان قدرت را محدود کرد؟ چگونه میتوان جامعهای ساخت که افراد در آن مشارکت واقعی داشته باشند؟ چگونه میتوان میان آزادی فردی و مسئولیت اجتماعی تعادل برقرار کرد؟ این پرسشها تنها متعلق به گذشته نیستند و در بسیاری از مباحث معاصر درباره دموکراسی مشارکتی، محیط زیست، اقتصاد تعاونی، آموزش آزاد و حقوق فردی حضور دارند. در این زمینه، اندیشههای متفکرانی مانند *موریس کرنستین (Murray Bookchin) *موری بوکچین درباره بومشناسی اجتماعی، یا پژوهشهای جدید درباره اشکال غیرمتمرکز سازماندهی اجتماعی، نشان میدهد که برخی مفاهیم نزدیک به سنت آنارشیستی همچنان در فضای فکری معاصر حضور دارند.
یکی از حوزههایی که آنارشیسم معاصر میتواند در آن نقش مهمی ایفا کند، حوزه فرهنگ است. جهان امروز بیش از گذشته با مسئلههایی مانند کنترل اطلاعات، تمرکز قدرت رسانهای، مصرفگرایی گسترده و کاهش استقلال فردی روبهرو است. در چنین شرایطی، تأکید آنارشیسم بر تفکر انتقادی، آزادی خلاقیت و استقلال فرهنگی میتواند اهمیت تازهای پیدا کند. هنر، ادبیات، آموزش آزاد و فعالیتهای اجتماعی داوطلبانه، عرصههایی هستند که در آنها میتوان روح آنارشیسم را بدون افتادن در دام خشونت سیاسی زنده نگه داشت. جامعهای که افراد آن توانایی اندیشیدن مستقل، همکاری آزادانه و نقد قدرت را داشته باشند، از بسیاری جهات به آرمانهای فرهنگی آنارشیسم نزدیکتر است تا جامعهای که تنها از طریق شورش و ویرانگری تعریف شود.
در این میان، نسل جدید آنارشیستها با یک مسئولیت تاریخی مهم روبهرو است: جدا کردن نام آنارشیسم از میراث تروریسم و بازگرداندن آن به حوزه اندیشه، فرهنگ و اخلاق. این کار نه با انکار گذشته، بلکه با نقد صریح آن امکانپذیر است. هر جنبش فکری بالغ باید بتواند اشتباهات تاریخی خود را بررسی کند و از آنها درس بگیرد. انکار ترورهای گذشته، همانقدر غیرعلمی و واقعی است که تعریف کل یک مکتب بر اساس همان ترورها...! رویکرد درست آن است که پذیرفته شود بخشی از آنارشیستها در دورهای تاریخی راهی را انتخاب کردند که پیامدهای مخربی برای خود آنان و برای تصویری که از این مکتب در جامعه شکل گرفت؛ داشت! اما این تجربه نباید سبب شود که تمام میراث آنارشیسم فرهنگی و فلسفی نادیده گرفته شود.
آینده آنارشیسم، اگر قرار باشد نقشی مثبت در جهان معاصر داشته باشد، به توانایی آن در ارائه یک فرهنگ آزادیخواهانه وابسته است. فرهنگی که در آن انسانها نه از طریق ترس، بلکه از طریق آگاهی و همکاری به تغییر اجتماعی دست یابند. فرهنگی که در آن هنر جایگزین خشونت، گفتوگو جایگزین حذف و آموزش جایگزین اجبار شود. چنین رویکردی نه به معنای کنار گذاشتن آرمانهای رادیکال، بلکه به معنای سازگار کردن آنها با اصول اخلاقی آزادی است. زیرا آزادی، اگر با احترام به زندگی و کرامت انسان همراه نباشد، خود به مفهومی تهی تبدیل خواهد شد.
تاریخ آنارشیسم در نهایت داستان یک تناقض بزرگ است: مکتبی که عمیقترین نقدها را علیه سلطه و اجبار مطرح کرد، در بخشی از تاریخ خود با انتخاب گروهی کوچک از پیروانش، با اتهام دفاع از خشونت روبهرو شد. اما همین تاریخ نشان میدهد که راه دیگری نیز وجود داشته و دارد؛ راهی که از فرهنگ، هنر، آموزش، سازماندهی اجتماعی و خشونتپرهیزی عبور میکند. اگر آنارشیسم بخواهد در آینده به عنوان یک جریان فکری زنده باقی بماند، باید بیش از گذشته بر همین میراث انسانی تأکید کند.
در پایان این فصل میتوان گفت که بزرگ ترین دفاع از آنارشیسم، دفاع از ترور نیست! بلکه نقد ترور است؛ زیرا تروریسم با تبدیل انسان به وسیله، دقیقاً در نقطه مقابل فلسفهای قرار میگیرد که ادعای اصلیاش آزادی انسان است. آنارشیسم زمانی میتواند از سایه تاریخی خشونت بیرون آید که نشان دهد قدرت واقعی نه در توانایی نابودی، بلکه در توانایی آفرینش جامعهای آزاد، اخلاقی و انسانی نهفته است. آینده این اندیشه، نه با صدای انفجار، بلکه با صدای قلم، هنر، گفتوگو و آگاهی ساخته خواهد شد.
فصل یازدهم
آنارشیسم در عصر دنیای مجازی؛ از ارتباطات جهانی تا شعر، موسیقی و فرهنگ آزادیخواهی
ورود جهان به عصر ارتباطات دیجیتال، بسیاری از مفاهیم سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را دگرگون کرده است. اندیشههایی که در گذشته تنها از طریق کتاب، روزنامه، سخنرانی یا سازمانهای محدود منتقل میشدند، اکنون میتوانند در زمانی کوتاه در سراسر جهان منتشر شوند. آنارشیسم نیز از این تحول بیتأثیر نمانده است. دنیای مجازی، با ویژگیهایی مانند شبکههای غیرمتمرکز، امکان ارتباط مستقیم میان افراد، دسترسی آزادتر به اطلاعات و شکلگیری جوامع فراملی، برخی از پرسشهای قدیمی آنارشیسم درباره قدرت، تمرکز، آزادی بیان و سازماندهی اجتماعی را به شکلی تازه مطرح کرده است. با این حال، همانگونه که فناوری به خودی خود نه آزادی ایجاد میکند و نه استبداد، فضای مجازی نیز میتواند هم وسیلهای برای گسترش فرهنگ آزادیخواهی باشد و هم عرصهای برای بازتولید خشونت، نفرت و کنترل. از این رو، مسئله اصلی برای آنارشیسم معاصر نه صرفاً استفاده از فناوری، بلکه چگونگی استفاده اخلاقی و انسانی از آن است.
در قرن نوزدهم و بیستم ، یک اندیشه سیاسی برای گسترش خود نیازمند چاپخانه، روزنامه، انجمنهای مخفی یا شبکههای محدود ارتباطی بود. آنارشیستها برای انتشار آثار خود با سانسور دولتها، محدودیتهای مالی و خطر تعقیب سیاسی روبهرو بودند. روزنامهها و نشریاتی که توسط آنارشیستها منتشر میشدند، نقش مهمی در ایجاد ارتباط میان فعالان کشورهای مختلف داشتند. اما اینترنت و شبکههای اجتماعی، شرایطی کاملاً جدید ایجاد کردهاند. امروز یک مقاله، شعر، قطعه موسیقی یا گفتوگوی فلسفی میتواند بدون عبور از کانالهای رسمی، مخاطبانی در چندین کشور پیدا کند. این ویژگی با برخی اصول سنتی آنارشیسم، مانند مخالفت با انحصار اطلاعات و تأکید بر ارتباطات آزاد و غیرمتمرکز، همآهنگیهایی دارد.
با این حال، تجربه تاریخی به ما میآموزد که هیچ ابزار ارتباطی به خودی خود آزادیبخش نیست. همان فناوریای که میتواند آموزش، هنر و گفتوگوی جهانی را گسترش دهد، میتواند برای انتشار نفرت، توجیه خشونت و سازماندهی افراط گرایی نیز مورد سوءاستفاده قرار گیرد. از این منظر، نسل جدید آنارشیستها با یک مسئولیت اخلاقی بزرگ روبهرو است: دفاع از آزادی ارتباطات، بدون تبدیل فضای مجازی به میدان تبلیغ خشونت. اگر آنارشیسم تاریخی از پیآمدهای پیوند خوردن با تروریسم آسیب دید، آنارشیسم معاصر نباید اجازه دهد که فضای دیجیتال بار دیگر به محلی برای بازتولید همان اشتباهات تبدیل شود. ارتباط آزاد زمانی ارزشمند است که در خدمت آگاهی، خلاقیت و همبستگی انسانی قرار گیرد.
یکی از مهمترین ویژگیهای جهان مجازی، ایجاد ارتباطات فراملی است. آنارشیسم از آغاز پیدایش خود، اندیشهای محدود به مرزهای ملی نبود. پیروان آن در فرانسه، ایتالیا، اسپانیا، روسیه، آمریکای لاتین و دیگر نقاط جهان با یکدیگر ارتباط داشتند و تجربههای خود را به اشتراک میگذاشتند. اما این ارتباطات در گذشته کند و دشوار بود. امروز یک فعال فرهنگی در یک کشور میتواند با نویسنده، هنرمند یا پژوهشگری در قارهای دیگر گفتوگو کند و شبکههایی مستقل از دولتها ایجاد نماید. این امکان، زمینهای تازه برای شکلگیری یک فرهنگ جهانی آزادیخواهانه فراهم کرده است؛ فرهنگی که نه بر اساس ملیت و مرز، بلکه بر پایه گفتوگو، همکاری و تبادل اندیشه شکل میگیرد.
در این میان، شعر یکی از مهمترین عرصههایی است که میتواند روح انسانی آنارشیسم را بازتاب دهد. شعر، برخلاف زبان سیاسی خشک، قادر است تجربه آزادی، رنج، اعتراض و امید را به زبان احساس بیان کند. در تاریخ جنبشهای آزادیخواهانه، شاعران همواره نقش مهمی در بیان خواستههای فرودستان، نقد قدرت و حفظ حافظه جمعی داشتهاند. شعر آنارشیستی، در معنای فرهنگی خود، بیش از آنکه دعوت به ویرانگری باشد، دعوت به رهایی ذهن و گسترش تخیل است. شاعر آنارشیست تلاش میکند جهانی را تصور کند که در آن انسان از ترس و اجبار رها شده و روابط انسانی بر پایه احترام و همبستگی شکل گرفته است.
همین موضوع درباره موسیقی نیز صدق میکند. موسیقی توانایی آن را دارد که از مرزهای زبان، قومیت و ملیت عبور کند و احساس مشترک انسانی ایجاد نماید. در قرن بیستم و بیستویکم، بسیاری از جریانهای موسیقی اعتراضی، از موسیقی فولکلور گرفته تا برخی شاخههای راک، پانک و موسیقی مستقل، تحت تأثیر مفاهیمی مانند ضداقتدارگرایی، آزادی فردی و نقد ساختارهای قدرت قرار گرفتهاند. البته باید میان موسیقی اعتراضی و تبلیغ خشونت تفاوت گذاشت. هنر اعتراضی میتواند خشم اجتماعی را به آگاهی، خلاقیت و گفتوگو تبدیل کند؛ در حالی که تبلیغ خشونت، هنر را به ابزار نفرت تبدیل میسازد. ارزش واقعی موسیقی آزادیخواهانه در توانایی آن برای انسانی کردن اعتراض است.
در این زمینه، میراث هنرمندانی که میان هنر و اندیشه اجتماعی پیوند برقرار کردند، اهمیت فراوان دارد. شخصیتهایی مانند *وودی گاتری (Woody Guthrie) در موسیقی اعتراضی آمریکا، * لئو فرر خواننده آنارشیست شانسون فرانسوی یا بسیاری از شاعران و هنرمندان مستقل در کشورهای مختلف، نشان دادند که هنر میتواند زبان اعتراض باشد بدون آنکه به خشونت متوسل شود. هنر، هنگامی که از آزادی دفاع میکند، باید نخست خود آزادی را در شیوه بیان خویش رعایت کند؛ یعنی به جای تحمیل، دعوت کند؛ به جای نفرت، آگاهی ایجاد کند؛ و به جای نابودی، امکان ساختن آیندهای بهتر را نشان دهد.
دنیای مجازی همچنین فرصت بزرگی برای حفظ و بازخوانی میراث تاریخی آنارشیسم فراهم کرده است. امروز آثار بسیاری از متفکران کلاسیک این جریان در دسترس پژوهشگران و علاقهمندان قرار گرفتهاند و امکان گفتوگوی علمی درباره آنها افزایش یافته است. این موضوع اهمیت فراوانی دارد، زیرا یکی از مشکلات تاریخی آنارشیسم این بود که تصویر عمومی آن اغلب نه از طریق آثار نظریهپردازانش، بلکه از طریق اخبار ترورها و تبلیغات مخالفانش شکل گرفت. فضای دیجیتال میتواند این امکان را فراهم کند که نسل جدید، آنارشیسم را از مسیر کتاب، پژوهش، هنر و گفتوگو بشناسد، نه صرفاً از طریق کلیشههای تاریخی.
با این حال، آنارشیسم معاصر باید یک اصل اساسی را همواره به یاد داشته باشد: آزادی ارتباطات بدون مسئولیت اخلاقی میتواند به ضد خود تبدیل شود. همانگونه که دولتهای متمرکز میتوانند آزادی را محدود کنند، گروههای غیرمسئول نیز میتوانند از آزادی سوءاستفاده کنند. بنابراین، فرهنگ آنارشیستی در عصر دیجیتال باید بیش از گذشته بر احترام به انسان، خشونتپرهیزی، گفتوگوی انتقادی و ارزش هنر تأکید کند. آینده این اندیشه نه در بازگشت به تصاویر خشونتآمیز گذشته، بلکه در ساختن شبکهای جهانی از اندیشه، فرهنگ و همکاری انسانی قرار دارد.
در نهایت، میتوان گفت که دنیای مجازی فرصتی تاریخی برای بازتعریف آنارشیسم فراهم کرده است. اگر آنارشیسم قرن نوزدهم درگیر مسئله دولت، قدرت و سازمانهای متمرکز بود، آنارشیسم امروز با مسئله اطلاعات، فرهنگ، ارتباطات و شکلهای تازه سلطه روبهرو است. پاسخ به این چالشها نه از راه ترور و خشونت، بلکه از طریق آموزش، هنر، شعر، موسیقی، گفتوگوی جهانی و ایجاد فرهنگ آزادی امکانپذیر است. آنارشیسمی که آینده دارد، آنارشیسمی است که بتواند به جای صدای انفجار، صدای اندیشه؛ به جای ترس، صدای موسیقی؛ و به جای نفرت، صدای انسانی آزادیخواه را به گوش جهان برساند.
فصل دوازدهم
محکومیت تروریسم؛ مسئولیت تاریخی آنارشیستهای امروز در دفاع از آزادی و انقلاب اجتماعی
یکی از مهمترین وظایف آنارشیستهای معاصر، بازنگری صریح و بدون ابهام در رابطه میان آنارشیسم و تروریسم است. تجربه تاریخی قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم نشان داد که ورود بخشی از فعالان آنارشیست به مسیر ترور فردی، نه تنها به تحقق آرمانهای آزادیخواهانه کمک نکرد! بلکه ضربهای عمیق به اعتبار یک سنت فکری گسترده وارد ساخت. بنابراین، آنارشیسم امروز اگر بخواهد به عنوان یک اندیشه اجتماعی و فرهنگی جدی باقی بماند، باید به روشنی و بدون هیچ تردیدی ترور و تروریسم را بدون چون و چرا محکوم کند. این محکومیت نه از سر فشار مخالفان، بلکه از درون منطق اخلاقی خود آنارشیسم سرچشمه میگیرد؛ زیرا اندیشهای که آزادی انسان را هدف خود میداند، نمیتواند وسیلهای را بپذیرد که بر ایجاد ترس، نابودی زندگی و تبدیل انسانها به ابزار یک هدف سیاسی استوار است.
تروریسم، صرفنظر از اینکه توسط چه گروهی و با چه شعارهایی انجام شود، بر یک اصل بنیادین بنا شده است: استفاده از وحشت برای وادار کردن جامعه یا حکومت به پذیرش یک خواسته سیاسی. همین ویژگی، آن را با اصول اساسی یک جامعه آزاد در تضاد قرار میدهد. آزادی نمیتواند از طریق ترس ساخته شود؛ زیرا انسانی که از ترس عمل میکند، در حقیقت آزادانه انتخاب نمیکند. انقلاب اجتماعی نیز اگر قرار است به رهایی انسان منجر شود، باید بر آگاهی، مشارکت و اراده عمومی استوار باشد، نه بر شوک، خشونت و حذف فیزیکی مخالفان. جامعهای که با ترور ساخته شود، حتی اگر با شعارهای آزادیخواهانه آغاز گردد، خطر آن وجود دارد که همان منطق سلطه و اجبار را در شکلی تازه بازتولید کند!
اشتباه تاریخی برخی از آنارشیستهای اواخر قرن نوزدهم این بود که میان «تغییر اجتماعی» و «عمل خشونتآمیز فردی» رابطهای مستقیم تصور کردند. آنان گمان میکردند که یک اقدام شدید میتواند تودهها را بیدار کند و روند انقلاب را سرعت بخشد. همین خطا را هم سازمانهای تروریستی مارکسیستی در جهان مرتکب شدند! اما تجربه نشان داد که جوامع انسانی با حذف چند فرد یا انجام عملیات مخفی تغییر نمیکنند. تغییرات عمیق اجتماعی نتیجه سالها آموزش، سازماندهی، فعالیت فرهنگی، مبارزات کارگری و شکلگیری آگاهی جمعی است. ترور فردی نه تنها ساختارهای قدرت را از میان نبرد، بلکه در بسیاری موارد باعث شد حکومتها بهانهای برای گسترش سرکوب، محدود کردن آزادیها و بدنام کردن جنبشهای آزادیخواهانه پیدا کنند.
از این رو، یکی از وظایف مهم آنارشیستهای امروز، جدا کردن روشن میان «انقلاب اجتماعی» و «تروریسم» است. انقلاب اجتماعی در معنای عمیق خود، به معنای تغییر روابط انسانی، اقتصادی و فرهنگی است؛ یعنی دگرگونی شیوهای که انسانها با یکدیگر زندگی میکنند، همکاری میکنند و درباره قدرت تصمیم میگیرند. چنین انقلابی نمیتواند محصول کار یک گروه کوچک مخفی باشد که با خشونت میخواهد جامعه را به مسیر خاصی هدایت کند. جامعه آزاد را نمیتوان به مردم تحمیل کرد؛ آزادی باید از مشارکت آزادانه خود مردم شکل بگیرد.
در این زمینه، تجربه بسیاری از متفکران آنارشیست اهمیت دارد. اِریکو مالاتستا (Errico Malatesta) که خود از فعالان برجسته جنبش آنارشیستی بود، به تدریج تأکید کرد که ترور فردی نمیتواند جایگزین مبارزه اجتماعی شود. همچنین پیتر کروپوتکین (Peter Kropotkin) که بیشتر عمر خود را صرف مطالعه همکاری انسانی و سازمانهای داوطلبانه کرد، نشان داد که قدرت واقعی تغییر اجتماعی در همبستگی و همکاری جمعی نهفته است، نه در اقدامات خشونتآمیز محدود. این دیدگاهها نشان میدهد که نقد تروریسم، امری بیرونی و تحمیلی بر آنارشیسم نیست؛ بلکه بخشی از تکامل درونی خود این اندیشه است.
آنارشیسم فرهنگی که بر هنر، آموزش، ادبیات، موسیقی و آزادی اندیشه تأکید دارد، بیش از هر بخش دیگری از این مکتب نیازمند فاصله گرفتن از تروریسم است. زیرا فرهنگ با ساختن انسانها سروکار دارد، نه با نابودی آنان. شعر، نقاشی، موسیقی، تئاتر و اندیشه فلسفی میتوانند ذهن انسان را آزاد کنند و قدرت پرسشگری را افزایش دهند، اما تروریسم تنها فضای ترس و خاموشی ایجاد میکند. اگر هدف آنارشیسم، پرورش انسانی مستقل، خلاق و آزاد است، پس باید ابزارهایی را انتخاب کند که با این هدف هماهنگ باشند. خشونت کور نه تنها با فرهنگ آزادیخواهانه سازگار نیست، بلکه آن را نابود میکند.
نسل جدید آنارشیستها در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد: یا میتواند اشتباهات گذشته را تکرار کند و اجازه دهد مخالفان، این مکتب را همچنان با تصویر تروریسم تعریف کنند؛ یا میتواند با تأکید بر خشونت پرهیزی، فرهنگ و آگاهی، چهرهای تازه از آنارشیسم ارائه دهد. محکوم کردن تروریسم به معنای کنار گذاشتن آرمانهای اجتماعی نیست؛ بلکه به معنای دفاع جدیتر از همان آرمانهاست. مبارزه علیه بیعدالتی، استثمار و سلطه همچنان میتواند ادامه یابد، اما روشهای آن باید با ارزشهایی که ادعا میشود و برای آنها مبارزه میشود، هماهنگ باشد!
همچنین باید توجه داشت که محکومیت تروریسم نباید تنها شامل اقدامات گروههای مخالف یا دشمنان سیاسی باشد، بلکه باید یک اصل عمومی و اخلاقی باشد. هر گروهی که به نام آزادی، عدالت یا انقلاب، انسانهای بیگناه را هدف قرار دهد، در حقیقت به ارزشهای انسانی آسیب میزند. آنارشیسم، اگر میخواهد فلسفهای درباره آزادی انسان باقی بماند، باید همین معیار را بدون استثنا بپذیرد. آزادی واقعی زمانی آغاز میشود که جان و کرامت انسان، حتی در شرایط مبارزه سیاسی، ارزش غیرقابل معامله داشته باشد.
در نهایت، تاریخ به آنارشیسم یک درس روشن داده است: هیچ انقلاب اجتماعی پایدار و انسانی از مسیر تروریسم عبور نمیکند. گروههای تروریستی ممکن است برای مدتی توجه عمومی را جلب کنند، اما نمیتوانند فرهنگ آزادی، اعتماد اجتماعی و مشارکت انسانی ایجاد کنند. انقلاب اجتماعی واقعی، انقلابی است که در اندیشه، فرهنگ، روابط انسانی و شیوه زندگی مردم رخ دهد. این انقلاب به جای ساختن جامعهای بر پایه ترس، جامعهای بر پایه آگاهی و همکاری میسازد.
بنابراین، یکی از مهمترین وظایف آنارشیستهای قرن بیستویکم، دفاع همزمان از دو اصل است: دفاع از آزادی و محکومیت تروریسم. تنها با این تفکیک روشن است که آنارشیسم میتواند از سایه تاریخی خشونت فاصله بگیرد و میراث واقعی خود را بازسازی کند؛ میراثی که بر آزادی فرد، همبستگی اجتماعی، فرهنگ، هنر و کرامت انسان استوار است. آینده آنارشیسم، اگر آیندهای داشته باشد، نه در تشکیل گروههای تروریستی، بلکه در ساختن انسانهای آزاد، آگاه و مسئول شکل خواهد گرفت...ادامه دارد
1. * موریس کرنستون Maurice Cranston ۱۹۲۰–۱۹۹۳
موریس کرنستون، فیلسوف، استاد دانشگاه، نویسنده و تاریخنگار اندیشههای سیاسی بریتانیا بود که بهویژه به سبب پژوهشهایش در زمینهٔ فلسفهٔ سیاسی و نگارش زندگینامههای متفکران بزرگ شهرت یافت. او سالها استاد علوم سیاسی در مدرسهٔ اقتصاد لندن (London School of Economics) بود و در دورهای نیز در مؤسسهٔ دانشگاهی اروپا در فلورانس به تدریس نظریهٔ سیاسی پرداخت. کرنستون از جمله پژوهشگرانی بود که میکوشید اندیشههای پیچیدهٔ فلسفی را با زبانی روشن و قابل فهم برای خوانندگان و دانشجویان توضیح دهد.
مهمترین بخش شهرت کرنستون به مطالعات او دربارهٔ جان لاک (John Locke) و ژانژاک روسو Jean-Jacques Rousseau بازمیگردد. زندگینامهٔ او دربارهٔ جان لاک در سال ۱۹۵۷ جایزهٔ معتبر جیمز تیت بلک را دریافت کرد. همچنین مجموعهٔ پژوهشهای او دربارهٔ زندگی و اندیشههای روسو، از جمله کتاب Jean-Jacques، جایگاه برجستهای در مطالعات تاریخ فلسفه و اندیشهٔ سیاسی دارد. کرنستون علاوه بر این، دربارهٔ ژان پل سارتر و دیگر متفکران فرانسوی نیز نوشت و در معرفی سنتهای فکری اروپایی به مخاطبان انگلیسیزبان نقش مؤثری ایفا کرد.
2. * موری بوکچین Murray Bookchin (۱۹۲۱–۲۰۰۶)
موری بوکچین، نظریهپرداز آنارشیست، نویسنده، مورخ و کنشگر اجتماعی آمریکایی بود که از چهرههای تأثیرگذار در شکلگیری اندیشهٔ بومشناسی رادیکال و پیوند میان محیط زیست، آزادی و دموکراسی به شمار میرود. او از پیشگامان نظریهٔ بومشناسی اجتماعی (Social Ecology) بود؛ نظریهای که بر اساس آن، بحرانهای زیستمحیطی را نمیتوان جدا از ساختارهای نابرابر اجتماعی، سلطهٔ انسان بر انسان و تمرکز قدرت سیاسی و اقتصادی درک کرد. بوکچین معتقد بود که حفاظت از طبیعت مستلزم تحول در مناسبات اجتماعی و ایجاد جوامعی آزادتر، برابرتر و دموکراتیک تر است.
شهرت بوکچین بیش از همه به آثار و نظریههای او دربارهٔ آنارشیسم، سوسیالیسم آزادیخواهانه، تمرکززدایی سیاسی و مدیریت دموکراتیک جوامع محلی بازمیگردد. از مهمترین آثار او میتوان به Post-Scarcity Anarchism آنارشیسم در عصر فراوانی)، منتشرشده در سال ۱۹۷۱ و The Ecology of Freedom بومشناسی آزادی منتشرشده در سال ۱۹۸۲، اشاره کرد. او همچنین نظریهٔ «شهرداری گرایی آزادیخواهانه (Libertarian Municipalism) را توسعه داد که بر مشارکت مستقیم شهروندان در مجامع محلی و پیوند کنفدراتیو میان اجتماعات تأکید دارد. اندیشههای او بعدها بر جنبشهای زیستمحیطی و برخی جریانهای سیاسی معاصر، از جمله نظریهٔ کنفدرالیسم دموکراتیک در جنبش کردی، تأثیر گذاشت.
3. * لئو فره Léo Ferré ۱۹۱۶–۱۹۹۳
لئو فره (Léo Ferré) خواننده، ترانه سرا، آهنگ ساز و شاعر فرانسویزبان اهل موناکو بود که بهعنوان یکی از چهرههای برجستهٔ موسیقی اعتراضی و آنارشیستی فرانسه در قرن بیستم شناخته میشود. او در ترانههایش به نقد اقتدار، نهادهای قدرت، محافظهکاری اجتماعی و مناسبات سلطه میپرداخت و آزادی فردی و شورش علیه نظم مسلط از مضامین محوری آثارش بودند. فره با تلفیق شعر، موسیقی و اندیشهٔ سیاسی، جایگاهی ویژه در سنت ترانهٔ متعهد فرانسه پیدا کرد.
شهرت او تنها به مواضع آنارشیستیاش محدود نمیشود؛ فره هنرمندی با دانش گستردهٔ موسیقی کلاسیک و علاقهای عمیق به شعر بود و آثار شاعرانی چون شارل بودلر، آرتور رمبو و پل ورلن را نیز به موسیقی درآورد. از ترانههای مشهور او میتوان به Avec le temps، Jolie môme و Les Anarchistes اشاره کرد. آلبوم Amour Anarchie، منتشرشده در سال ۱۹۷۰، بهخوبی پیوند میان عشق، آزادی و اعتراض اجتماعی را در آثار او نشان میدهد. فره با صدای پرقدرت، بیان شاعرانه و زبان انتقادیاش به نمادی از استقلال هنری و مخالفت با اقتدارگرایی در فرهنگ فرانسه تبدیل شد.
4. * وودی گاتری Woody Guthrie ۱۹۱۲ –۱۹۶۷
وودی گاتری (Woody Guthrie)، با نام کامل وودرو ویلسون گاتری (Woodrow Wilson Guthrie)، خواننده، ترانهسرا و نوازندهٔ گیتار آمریکایی بود که از تأثیرگذارترین چهرههای موسیقی فولک و ترانههای اعتراضی ایالات متحده به شمار میرود. او در سال ۱۹۱۲ در ایالت اکلاهما به دنیا آمد و بخش مهمی از آثارش را به زندگی کارگران، کشاورزان فقیر، مهاجران و مردمی اختصاص داد که در جریان بحران اقتصادی بزرگ دههٔ ۱۹۳۰ و طوفانهای غبارزای آمریکا با فقر و آوارگی روبهرو شدند. گاتری موسیقی را وسیلهای برای بازتاب رنجهای اجتماعی و بیان خواستههای مردم عادی میدانست.
گاتری به سبب ترانههایی با مضامین عدالت اجتماعی، همبستگی کارگری، مبارزه با فقر و انتقاد از نابرابری اقتصادی شهرت یافت. مشهورترین اثر او، This Land Is Your Land، به یکی از ترانههای ماندگار فرهنگ آمریکایی تبدیل شد؛ اثری که در کنار مضمون تعلق به سرزمین، در برخی بندهایش به نابرابری و محرومیت نیز اشاره میکند. گاتری با رویکردی مردمی و ساده در ترانهسرایی بر نسلهای بعدی موسیقیدانان، از جمله باب دیلن، تأثیر گذاشت. او را میتوان یکی از مهمترین نمایندگان سنت موسیقی اعتراضی دانست که در آن، ترانه نه صرفاً سرگرمی، بلکه ابزاری برای روایت زندگی فرودستان و طرح مطالبات اجتماعی است.
وجه اشتراک این دو هنرمند در پیوند دادن موسیقی با آزادیخواهی، اعتراض اجتماعی و نقد قدرت است؛ با این تفاوت که لئو فره بیشتر با سنت آنارشیستی و شعر سیاسی فرانسه شناخته میشود، درحالیکه وودی گاتری ریشه در موسیقی فولکور آمریکا و مبارزات کارگران و محرومان داشت. هر دو نشان دادند که ترانه میتواند هم بیان هنری فردی باشد و هم وسیلهای برای بازتاب تعارضها و آرمانهای اجتماعی!