از انقلاب شوراها تا دولت حزبی

«جنبش ماخنو و واپسین کوشش بزرگ برای خودگردانی مردمی در انقلاب روسیه»

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی

 

پیشگفتار: انقلاب‌ها در حافظه ملت‌ها معمولاً با نام دولت‌هایی که از دل آنها زاده می‌شوند شناخته می‌شوند، نه با نام مردمانی که آنها را پدید آورده‌اند. تاریخ رسمی غالباً سرگذشت فاتحان است؛ روایت کسانی که در پایان نبرد بر کرسی قدرت نشسته‌اند و ابزار ثبت و تفسیر گذشته را در اختیار گرفته‌اند. اما در سایه این روایت‌های رسمی، همواره جنبش‌هایی وجود داشته‌اند که اگرچه شکست خورده‌اند، اما در ژرفای تاریخ تأثیری ماندگار بر جای نهاده‌اند. جنبش ماخنو در اوکرائین یکی از همین تجربه‌های بزرگ و فراموش‌شده است؛ تجربه‌ای که نه برای فتح دولت، بلکه برای نفی آن به میدان آمد.

وقتی از انقلاب روسیه سخن گفته می ‌شود، ذهن بسیاری از خوانندگان بی‌ درنگ به سوی حزب بلشویک، لنین، تروتسکی و استالین و ارتش سرخ می‌رود. اما انقلاب روسیه بسیار گسترده‌تر و پیچیده‌تر از آن بود که در چارچوب تاریخ رسمی اتحاد شوروی خلاصه شود. در سراسر پهنه امپراتوری پیشین روسیه، شوراها، کمون‌ها، اتحادیه‌های کارگری و انجمن‌های دهقانی پدید آمدند که بسیاری از آنها نه تحت فرمان حزب بلشویک، بلکه بر پایه ابتکار مستقیم مردم شکل گرفته بودند. جنبش ماخنو یکی از نیرومندترین تجلیات این انقلاب از پایین بود.

سرگذشت نستور ماخنو صرفاً زندگی یک فرمانده نظامی یا رهبر شورشی نیست. زندگی او تصویری فشرده از امیدها، آرمان‌ها، پیروزی‌ها و شکست‌های نسلی است که می‌پنداشت می‌توان جهانی آزادتر و عادلانه‌ تر بنا کرد. او فرزند دهقانان فقیر اوکرائین بود، سال‌های جوانی را در زندان تزاری گذراند، در میانه جنگ داخلی ارتشی دهقانی و شورایی بنیان نهاد و سرانجام در تبعیدی تلخ و دور از سرزمین مادری چشم از جهان فروبست. اما اندیشه‌هایی که او نمایندگی می‌کرد، بسیار فراتر از زندگی شخصی او امتداد یافت.

این رساله کوششی است اندک برای بازخوانی جنبش ماخنو از منظر تاریخی و اجتماعی؛ نه در قالب افسانه ‌سازی و نه در قالب بزرگنمائی. هدف آن است که خواننده با یکی از مهم ‌ترین تجربه‌های خودگردانی مردمی در قرن بیستم آشنا شود؛ تجربه‌ای که در میان آتش جنگ داخلی، مداخله خارجی، ارتش‌های سفید، ملی‌گرایان اوکراینی و سرانجام ارتش سرخ  و تبلغاتش ؛شکل گرفت و نابود شد! در این مسیر، از روایت‌های آنارشیستی، خاطرات شاهدان عینی و پژوهش‌های تاریخی گوناگون بهره گرفته شده است.

شاید امروز، بیش از یک قرن پس از آن رویدادها، اهمیت جنبش ماخنو تنها در سرگذشت خود آن نباشد. جهان معاصر همچنان با پرسش‌هایی روبه ‌رو است که ماخنو و یارانش نیز با آنها دست و پنجه نرم می‌کردند: رابطه آزادی و قدرت چیست؟ آیا انقلاب می‌تواند بدون تمرکز قدرت دوام بیاورد؟ آیا شوراها و انجمن‌های مردمی قادرند جایگزین دولت شوند؟ و آیا آرمان رهایی، هنگامی که به ابزار اجبار متوسل می‌شود، همچنان آرمان رهایی باقی می‌ماند؟ این پرسش‌ها دلیل اصلی بازگشت مکرر تاریخ به نام ماخنو و جنبش اوست.

*****

فصل نخست:

اوکرائین در آستانه طوفان

آغاز : در واپسین سال‌های امپراتوری روسیه، سرزمین اوکرائین یکی از متناقض ‌ترین مناطق اروپا بود. دشت‌های پهناور جنوب که قرن‌ها انبار غله امپراتوری محسوب می‌شدند، ثروتی عظیم تولید می‌کردند، اما بخش عمده این ثروت در اختیار اشراف زمین‌دار، سرمایه‌داران کشاورزی و دستگاه بوروکراتیک دولت تزاری قرار داشت. میلیون‌ها دهقان در روستاهای پراکنده زندگی می‌کردند و اگرچه اصلاحات ارضی سده نوزدهم به ظاهر نظام ارباب و رعیتی را برچیده بود، اما وابستگی اقتصادی آنان به مالکان بزرگ همچنان ادامه داشت. برای بسیاری از خانواده‌های روستایی، فقر نه یک حادثه موقت، بلکه واقعیتی دائمی بود که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد.

در چنین جامعه‌ای، نفرت از اقتدار سیاسی و اقتصادی به بخشی از فرهنگ عمومی تبدیل شده بود. دهقانان جنوب اوکراین نه تنها نسبت به زمین‌داران، بلکه نسبت به مأموران دولت، افسران ارتش و دستگاه قضایی نیز بی‌اعتماد بودند. حکومت تزاری برای آنان چهره‌ای دوردست و بیگانه داشت؛ نیرویی که مالیات می‌گرفت، جوانان را به خدمت سربازی می‌برد و در عوض چیز چندانی ارائه نمی‌کرد. همین بیگانگی عمیق میان مردم و دولت، زمینه‌ای مناسب برای گسترش اندیشه‌های انقلابی فراهم ساخت.

در همین محیط بود که نستور ماخنو زاده شد. او نه فرزند یک روشنفکر شهری بود و نه از خانواده‌ای متمول می‌آمد. زندگی او از همان کودکی با کار سخت، گرسنگی و ناامنی اقتصادی گره خورده بود. بعدها، هنگامی که به یکی از مشهورترین رهبران انقلابی اروپا تبدیل شد، همچنان زبان و ذهنیت دهقانان را حفظ کرد. او برخلاف بسیاری از رهبران سیاسی زمان خود، جهان را از پشت میزهای اداری یا سالن‌های دانشگاهی نمی‌شناخت؛ شناخت او از دل تجربه مستقیم زندگی روستایی به دست آمده بود.

انقلاب ۱۹۰۵ نخستین تکان بزرگ سیاسی نسل ماخنو بود. در آن سال‌ها موجی از اعتصاب‌ها، شورش‌ها و اعتراض‌های مردمی سراسر امپراتوری روسیه را فراگرفت. هرچند حکومت تزاری توانست این جنبش را سرکوب کند، اما شکافی ایجاد شد که دیگر هرگز به طور کامل ترمیم نگردید. در همین دوران بود که ماخنو با محافل آنارشیستی آشنا شد. آنارشیسم برای او صرفاً یک نظریه فلسفی نبود؛ پاسخی بود به تجربه‌ای که هر روز در روستاها مشاهده می‌کرد: سلطه اقلیتی کوچک بر اکثریتی عظیم.

بازداشت و زندانی شدن ماخنو در سال‌های بعد، به جای خاموش کردن او، نقش دانشگاهی سیاسی را برایش ایفا کرد. زندان بوتیرکا* که قرار بود محل دفن آرزوهای انقلابی باشد، به مدرسه‌ای برای آموزش سیاسی تبدیل شد. او در آنجا آثار متفکران گوناگون را مطالعه کرد و با زندانیان سیاسی متعددی آشنا شد. در میان این اندیشه‌ها، آموزه‌های آنارشیستی بیش از همه بر ذهنش تأثیر گذاشتند. او به این نتیجه رسید که رهایی واقعی نه از طریق تصرف دولت، بلکه از طریق از میان بردن ساختارهای سلطه امکان‌پذیر است.

هنگامی که انقلاب فوریه ۱۹۱۷ رژیم تزاری را سرنگون کرد، ماخنو از زندان آزاد شد و به زادگاه خود بازگشت. اوکرائینی که به آن بازگشت، دیگر همان سرزمین سابق نبود. اقتدار دولت مرکزی فروپاشیده بود، ارتش از هم گسیخته بود و دهقانان در بسیاری از مناطق زمین‌های مالکان را تصرف کرده بودند. برای نخستین بار در تاریخ معاصر، میلیون‌ها نفر احساس می‌کردند که می‌توانند سرنوشت خود را با دستان خویش رقم بزنند!

نستور ماخنو بلافاصله خود را در قلب این فرایند قرار داد. او به سازماندهی شوراهای محلی، کمون و کمیته‌های دهقانی و انجمن‌های خودگردان پرداخت. در نظر او، انقلاب زمانی معنا داشت که مردم عادی مستقیماً در تصمیم‌گیری مشارکت کنند. هرگونه انتقال قدرت از یک اقلیت به اقلیتی دیگر، حتی اگر با نام سوسیالیسم انجام می‌شد، از نظر او خیانتی به روح انقلاب بود.

اما در همان زمانی که در روستاهای اوکرائین شوراها و کمون‌ها شکل می‌گرفتند، در پتروگراد نیز روند دیگری در جریان بود. حزب بلشویک تحت رهبری لنین در حال استقرار قدرت خود بود. در آغاز، بسیاری از اهداف اعلام ‌شده بلشویک‌ها با خواسته‌های دهقانان و کارگران همخوانی داشت. شعار «تمام قدرت به شوراها» در سراسر کشور طنین‌انداز شده بود. اما خیلی زود پرسشی بنیادین مطرح شد: آیا شوراها باید مستقل باقی بمانند یا تحت هدایت یک حزب انقلابی قرار گیرند؟

این پرسش بعدها به یکی از بزرگ ‌ترین منازعات قرن بیستم تبدیل شد. از یک سو آنارشیست‌ها، از جمله ماخنو، بر استقلال شوراها تأکید می‌کردند. از سوی دیگر بلشویک‌ها معتقد بودند که بدون رهبری متمرکز حزب، انقلاب در برابر دشمنان داخلی و خارجی نابود خواهد شد. در سال ۱۹۱۷ هنوز بسیاری از فعالان سیاسی ابعاد این اختلاف را درک نکرده بودند. اما چند سال بعد، همین اختلاف به جنگی خونین انجامید که سرنوشت انقلاب روسیه را برای همیشه تغییر داد.

اوکرائین به زودی به یکی از مهم ‌ترین میدان‌های این نبرد تبدیل شد. ارتش‌های سفید، نیروهای ملی‌گرا، قدرت‌های خارجی و ارتش سرخ همگی برای کنترل این سرزمین رقابت می‌کردند. در میان این آشوب عظیم، جنبش ماخنو راهی متفاوت را جستجو می‌کرد! نه بازگشت به گذشته، نه دولت متمرکز جدید، بلکه جامعه‌ای مبتنی بر شوراهای آزاد و خودگردانی مردمی. این رؤیا، هرچند کوتاه‌مدت، یکی از بزرگ ‌ترین آزمایش‌های آزادی‌خواهانه قرن بیستم را رقم زد.

فصل دوم:

تولد جمهوری شوراهای آزاد

هنگامی که نستور ماخنو در سال ۱۹۱۷ به *هولیای‌پوله بازگشت، هنوز هیچ ‌کس نمی‌توانست پیش‌بینی کند که این شهر کوچک روستایی ظرف چند سال به یکی از مشهورترین مراکز انقلاب اجتماعی در اروپا تبدیل خواهد شد. در آن زمان اوکرائین صحنه فروپاشی همه اقتدارهای سنتی بود. دولت تزاری دیگر وجود نداشت، دولت موقت روسیه ضعیف و بی‌ثبات بود، ارتش از هم می‌پاشید و در روستاها مردم عملاً خود اداره امور را در دست گرفته بودند. این وضعیت برای بسیاری نشانه هرج‌ومرج بود، اما برای ماخنو و یارانش فرصتی تاریخی محسوب می‌شد؛ فرصتی برای آنکه جامعه‌ای تازه از پایین و بدون دولت ساخته شود.

در هولیای‌پوله، شوراهای دهقانی و کارگری یکی پس از دیگری شکل گرفتند. زمین‌های مالکان بزرگ مصادره شدند و به تصرف دهقانان درآمدند. انبارها، کارگاه‌ها و ابزارهای تولید تحت نظارت مجامع محلی قرار گرفتند. در این دوره، ماخنو بیش از آنکه یک فرمانده نظامی باشد، سازمان‌دهنده اجتماعی بود. او ساعت‌های طولانی در گردهمایی‌های عمومی شرکت می‌کرد، درباره خودگردانی سخن می‌گفت و مردم را تشویق می‌کرد که به جای انتظار برای فرمان از بالا، خود مسئولیت اداره زندگی خویش را بر عهده بگیرند.

اما انقلاب در خلأ رخ نمی‌داد. در اوایل ۱۹۱۸ نیروهای آلمان و اتریش، بر اساس پیمان * برست - لیتوفسک، وارد اوکرائین شدند. هدف آنان تأمین غلات و مواد غذایی برای جبهه‌های جنگ بود. این نیروها با حمایت از زمین ‌داران بزرگ و حکومت *هتمان پاولو اسکوراپادسکی کوشیدند نظم پیشین را احیا کنند. برای دهقانانی که تازه زمین‌ها را تصرف کرده بودند، این اقدام به معنای بازگشت به گذشته بود. مقاومت مسلحانه به سرعت آغاز شد و ماخنو در مرکز این مقاومت قرار گرفت.

از دل همین نبردها بود که ارتش شورشی انقلابی اوکرائین پدید آمد؛ نیرویی که بعدها با نام *«ارتش سیاه» شهرت یافت. برخلاف ارتش‌های کلاسیک، این نیرو از دل روستاها و کمون‌ها برخاسته بود. بسیاری از رزمندگان در واقع همان دهقانانی بودند که روز قبل در مزرعه کار می‌کردند و امروز سلاح به دست گرفته بودند. فرماندهان اغلب از سوی نیروها انتخاب می‌شدند و روحیه برابری‌خواهانه در ساختار ارتش تا حد زیادی حفظ شده بود. این امر البته همیشه بدون مشکل نبود، اما تفاوتی بنیادین میان ارتش ماخنو و ارتش‌های سنتی ایجاد می‌کرد.

در سال‌های بعد، ارتش سیاه به یکی از مؤثرترین نیروهای نظامی جنگ داخلی تبدیل شد. راز موفقیت آن تنها در تاکتیک‌های نظامی نبود، بلکه در رابطه عمیقش با جمعیت محلی نهفته بود. روستاها برای این ارتش غذا، اسب، اطلاعات و نیروی انسانی فراهم می‌کردند. در مقابل، رزمندگان ماخنو خود را بخشی از همان جامعه می‌دانستند. این پیوند اجتماعی چیزی بود که ارتش‌های سفید و حتی ارتش سرخ به دشواری می‌توانستند بازتولید کنند.

یکی از مشهورترین نوآوری‌های نظامی ماخنو استفاده گسترده از تاچانکا بود. این وسیله در اصل یک گاری سبک بود که مسلسل بر روی آن نصب می‌شد و توسط چند اسب کشیده می‌شد. در دشت‌های وسیع اوکرائین، تاچانکا تحرک فوق‌العاده‌ای به نیروها می‌بخشید. واحدهای ماخنو می‌توانستند با سرعت زیاد حرکت کنند، ناگهان ظاهر شوند، ضربه بزنند و پیش از آنکه دشمن فرصت واکنش پیدا کند ناپدید شوند. این شیوه جنگ، ژنرال‌های سفید را بارها غافلگیر کرد.

اما اهمیت جنبش ماخنو تنها به پیروزی‌های نظامی محدود نمی‌شد. در مناطق تحت کنترل آن، تجربه‌ای اجتماعی در حال شکل‌گیری بود که برای آنارشیست‌های سراسر جهان جذابیت فراوان داشت. شوراهای محلی به طور مستقیم توسط ساکنان اداره می‌شدند. تصمیم‌های مهم در مجامع عمومی گرفته می‌شد. دهقانان درباره نحوه استفاده از زمین‌ها، توزیع محصولات و سازمان‌دهی کار  می‌کردند. در بسیاری از مناطق، کمون‌های داوطلبانه تأسیس شدند که اعضای آنها دارایی‌ها و نیروی کار خود را به اشتراک می‌گذاشتند.

نکته‌ای که بعدها * ولین ((Volin)) بارها بر آن تأکید کرد این بود که این کمون‌ها برخلاف اشتراکی‌سازی اجباری سال‌های حکومت استالین، بر پایه اجبار شکل نگرفته بودند. هیچ دهقانی مجبور نبود عضو کمون شود. کسانی که می‌خواستند به شکل فردی کار کنند نیز می‌توانستند چنین کنند. اصل بنیادین آن بود که همکاری تنها زمانی ارزش دارد که داوطلبانه باشد. از دید آنارشیست‌ها، همین تفاوت کوچک مرز میان آزادی و استبداد را مشخص می‌کرد.

در این دوره، کنگره‌های منطقه‌ای دهقانان و کارگران نیز برگزار می‌شدند. نمایندگان روستاها و شهرهای مختلف گرد هم می‌آمدند تا درباره مسائل مشترک تصمیم بگیرند. این کنگره‌ها از نظر ماخنو و * آرشینف ((Pyotr Arshinov

)) مهم‌ترین نهاد سیاسی منطقه بودند. آنان بارها تأکید می‌کردند که قدرت واقعی باید در اختیار چنین مجامعی باشد، نه در دست یک حزب یا دولت مرکزی. به همین دلیل، حتی هنگامی که نفوذ شخصی او به شدت افزایش یافته بود، تلاش می‌کرد تصمیم‌ها از طریق بحث و رأی‌گیری جمعی اتخاذ شوند.

با این حال، همین تجربه‌ای که برای آنارشیست‌ها نشانه شکوفایی انقلاب بود، برای رهبران بلشویک به موضوعی نگران ‌کننده تبدیل می‌شد. در مسکو و خارکیف، بسیاری از مقامات حزب با سوءظن به جنبش ماخنو نگاه می‌کردند. آنان می‌دیدند که در قلب اوکرائین منطقه‌ای وسیع وجود دارد که در آن شوراها مستقل عمل می‌کنند، روزنامه‌های آنارشیستی منتشر می‌شوند و ارتشی بزرگ خارج از کنترل دولت مرکزی فعالیت می‌کند. از دید رهبران بلشویک، چنین وضعیتی نمی‌توانست برای مدت طولانی تحمل شود.

در ابتدا، این اختلاف هنوز به رویارویی آشکار نینجامیده بود. دشمن مشترک، یعنی ارتش‌های سفید و نیروهای ضدانقلاب، هر دو طرف را به همکاری وادار می‌کرد. اما در زیر سطح این اتحاد شکننده، تضادی عمیق در حال رشد بود؛ تضادی که نه بر سر تاکتیک‌های نظامی، بلکه بر سر ماهیت خود انقلاب بود.

برای ماخنو، انقلاب به معنای گسترش آزادی شوراها و انجمن‌های مردمی بود. برای لنین و تروتسکی ( مارکسیستهای روسی) انقلاب بدون دولت متمرکز و حزب پیشآهنگ نمی‌توانست دوام بیآورد. این دو دیدگاه در سال‌های نخست انقلاب ممکن بود در کنار یکدیگر وجود داشته باشند، اما هرچه جنگ داخلی پیش می‌رفت، برخورد میان آنها اجتناب‌ناپذیرتر می‌شد.

در پایان سال ۱۹۱۸ و آغاز ۱۹۱۹، نشانه‌های نخستین این برخورد ظاهر شد. فرمان‌های صادرشده از سوی مقامات بلشویکی، محدودیت‌های تازه‌ای برای شوراهای مستقل ایجاد می‌کردند. مأموران حزب در مناطق مختلف می‌کوشیدند ساختارهای محلی را زیر فرمان خود قرار دهند. در مقابل، ماخنو و یارانش این اقدامات را تهدیدی علیه دستآوردهای انقلاب می‌دانستند. هنوز جنگ نهایی آغاز نشده بود، اما بذرهای آن در حال کاشته شدن بودند.

در دشت‌های اوکراین، در میان روستاهایی که تازه طعم آزادی را چشیده بودند، دو تصور متفاوت از آینده در برابر یکدیگر قرار گرفته بودند. یکی به سوی دولت متمرکز سوسیالیستی - مارکسیستی می‌رفت و دیگری به سوی فدراسیونی از شوراها و کمون‌های آزاد. سرنوشت این رویارویی نه تنها آینده اوکرائین، بلکه بخشی از سرنوشت کل انقلاب روسیه را تعیین می‌کرد.

فصل سوم:

تروتسکی( جنایتکار با هوش !) ارتش سرخ و آغاز جنگ بر سر روح انقلاب

سال ۱۹۱۹ نقطه عطفی در سرنوشت جنبش ماخنو و شاید در سرنوشت کل انقلاب روسیه بود. تا پیش از آن، اختلاف میان بلشویک‌ها و ماخنوویست‌ها بیشتر در سطح نظری و سیاسی جریان داشت. هر دو طرف هنوز با دشمنان مشترکی می‌جنگیدند و هر دو خود را بخشی از اردوگاه انقلاب می‌دانستند. اما زیر این ظاهر شکننده، دو برداشت کاملاً متفاوت از مفهوم قدرت در حال شکل‌گیری بود. هرچه جنگ داخلی شدت می‌گرفت، این تفاوت‌ها نیز آشکارتر می‌شدند.

در مسکو، حکومت بلشویکی با مجموعه‌ای از بحران‌های عظیم روبه ‌رو بود. ارتش‌های سفید از چندین جبهه حمله می‌کردند، نیروهای خارجی در بخش‌هایی از کشور حضور داشتند، اقتصاد فروپاشیده بود و قحطی در بسیاری از مناطق گسترش یافته بود. در چنین شرایطی، رهبران حزب به این نتیجه رسیده بودند که بقای انقلاب تنها از طریق تمرکز هرچه بیشتر قدرت امکان‌پذیر است. شوراهایی که در سال ۱۹۱۷ به عنوان ابزار مشارکت مستقیم مردم معرفی شده بودند، به تدریج زیر نظارت حزب قرار گرفتند و نهادهای مستقل یکی پس از دیگری محدود  و محو شدند.

در این میان، نقش تروتسکی  ( جلاد بلشویکها)اهمیت ویژه‌ای داشت. او معمار اصلی ارتش سرخ بود و توانست از دل بقایای ارتش فروپاشیده روسیه نیرویی منظم و کارآمد ایجاد کند. برای تروتسکی، انضباط نظامی نه یک انتخاب، بلکه ضرورتی حیاتی بود. او معتقد بود انقلاب در محاصره دشمنان قرار دارد و کوچک ‌ترین نشانه بی‌انضباطی می‌تواند به فاجعه منجر شود. از این رو ارتش سرخ بر پایه سلسله ‌مراتب سخت، فرماندهی متمرکز و اطاعت بی‌چون ‌وچرا از دستورات بنا شد.

اما همین اصول، از نگاه ماخنو و آنارشیست‌ها، نشانه ظهور شکل تازه‌ای از اقتدار و استبداد بود. آنان استدلال می‌کردند که انقلابی که با شعار آزادی آغاز شده بود، اکنون در حال بازآفرینی همان ساختارهای فرماندهی و اطاعتی است که علیه آنها قیام کرده بود. برای ماخنو، مسئله فقط ارتش نبود. او نشانه‌های تمرکز قدرت را در همه جا می‌دید؛ در حزب، در دستگاه اداری، در پلیس سیاسی و حتی در شوراهایی که روزبه‌روز استقلال خود را از دست می‌دادند.

اختلاف زمانی به بحران تبدیل شد که مقامات بلشویکی تصمیم گرفتند ساختارهای مستقل اوکرائین را تحت فرمان مستقیم خود قرار دهند. در بهار ۱۹۱۹ فرمان‌هایی صادر شد که عملاً شوراهای آزاد و کنگره‌های منطقه‌ای تحت نفوذ ماخنو را غیرقانونی اعلام می‌کرد. از دید ماخنو، این اقدام چیزی جز حمله به قلب انقلاب نبود. اگر مردم دیگر حق نداشتند آزادانه گرد هم آیند و درباره سرنوشت خود تصمیم بگیرند، پس تفاوت نظام جدید با نظام قدیم چه بود؟

یکی از مهم‌ترین رخدادهای این دوره، ممنوع شدن کنگره‌های منطقه‌ای دهقانان و کارگران بود. ماخنو و یارانش این کنگره‌ها را عالی‌ترین شکل دموکراسی مستقیم می‌دانستند. نمایندگان روستاها و کارخانه‌ها در آن گرد هم می‌آمدند و درباره مسائل اقتصادی، نظامی و اجتماعی بحث می‌کردند. اما از نظر فرماندهی ارتش سرخ، چنین گردهمایی‌هایی می‌توانستند به مراکز مقاومت در برابر دولت تبدیل شوند. به همین دلیل تروتسکی دستور داد برگزاری آنها متوقف شود!

در نوشته‌های بعدی ولین، این لحظه یکی از نقاط تعیین ‌کننده تاریخ انقلاب توصیف شده است. او استدلال می ‌کند که در اینجا برای نخستین بار دولت بلشویکی آشکارا در برابر نهادهای خودجوش انقلاب قرار گرفت. از نظر او، مسئله صرفاً یک اختلاف سیاسی نبود؛ مسئله این بود که چه کسی حق دارد درباره سرنوشت جامعه تصمیم بگیرد: مردم سازمان‌یافته در شوراها یا حزب کمونیست حاکم.

در ماه ژوئن ۱۹۱۹ بحران به اوج رسید. ماخنو رسماً از سوی مقامات شوروی خارج از" قانون " اعلام شد! فرمان‌های ارتش سرخ او را یاغی و دشمن انقلاب معرفی کردند! این اقدام برای بسیاری از دهقانان اوکراینی حیرت‌آور بود. همان مردی که تا دیروز در کنار نیروهای سرخ علیه سفیدها می‌جنگید، اکنون ناگهان به دشمن رسمی حکومت تبدیل شده بود.

از نگاه ماخنوویست‌ها، این تحول حقیقتی را آشکار می‌کرد که مدت‌ها نسبت به آن هشدار داده بودند. آنان معتقد بودند بلشویک‌ها تا زمانی از شوراها و نیروهای مستقل حمایت می‌کنند که به آنها نیاز داشته باشند. اما به محض آنکه قدرت دولت تثبیت شود، این نیروها به مانع تبدیل خواهند شد. اعلام غیرقانونی بودن جنبش ماخنو در نظر آنان شاهدی بر درستی این تحلیل بود.

با این حال، در همان زمان ارتش سفید به فرماندهی * دنیکین یکی از بزرگ ‌ترین حملات خود را آغاز کرده بود. نیروهای سفید از جنوب پیشروی می‌کردند و خطر سقوط حکومت شوروی کاملاً واقعی بود. در چنین شرایطی، جنگ میان ارتش سرخ و ماخنوویست‌ها پیامدهای خطرناکی داشت. بخشی از نیروهایی که می‌توانستند علیه دنیکین بجنگند، اکنون درگیر نبرد با یکدیگر شده بودند.

این وضعیت یکی از تناقض‌های بزرگ جنگ داخلی را آشکار می‌کرد. ماخنو و تروتسکی هر دو ادعا می‌کردند که از انقلاب دفاع می‌کنند، اما تعریف آنان از انقلاب چنان متفاوت بود که به جنگی خونین میانشان انجامید. از دید بلشویک‌ها، انقلاب بدون دولت متمرکز نابود می‌شد. از دید ماخنوویست‌ها، انقلاب با تشکیل چنین دولتی از درون نابود شده بود.

در همین زمان، روستاهای جنوب اوکرائین به میدان نبردی بی ‌رحمانه تبدیل شدند. واحدهای ارتش سرخ وارد مناطقی می‌شدند که تا پیش از آن پایگاه جنبش ماخنو بودند. بازداشت فعالان آنارشیست، تعطیلی نشریات مستقل و انحلال شوراهای آزاد به تدریج گسترش یافت. در مقابل، نیروهای ماخنو حملات چریکی خود را افزایش دادند و تلاش کردند ساختارهای خودگردان را حفظ کنند.

اما شاید مهم‌ترین تحول این دوره در سطح اندیشه رخ داد. برای بسیاری از آنارشیست‌ها، سال ۱۹۱۹ لحظه‌ای بود که روشن شد اختلاف با بلشویک‌های مارکسیست صرفاً تاکتیکی نیست. دیگر مسئله بر سر شیوه اداره جنگ نبود؛ مسئله بر سر ماهیت جامعه آینده بود. آیا انقلاب باید به دولتی قدرتمند منتهی شود یا به شبکه‌ای از شوراها و کمون‌های آزاد؟ آیا حزب کمونیست (تازه تاسیس شده!) حق دارد خود را نماینده انحصاری طبقه کارگر بداند یا مردم باید مستقیماً بر زندگی خویش حکومت کنند؟ این پرسش‌ها در دشت‌های اوکرائین با گلوله و خون پاسخ داده می‌شدند.

با وجود همه این درگیری‌ها، سرنوشت جنگ هنوز تعیین نشده بود. ارتش سفید همچنان پیشروی می‌کرد و خطر مشترکی برای هر دو طرف به شمار می‌رفت. همین واقعیت موجب شد که در ماه‌های بعد، دشمنان دیروز بار دیگر به یکدیگر نزدیک شوند. اما این اتحاد تازه، بر پایه بی‌اعتمادی عمیقی بنا شده بود که دیگر هرگز از میان نمی‌رفت.

در پایان سال ۱۹۱۹، نه ماخنو به بلشویک‌ها اعتماد داشت و نه بلشویک‌ها به ماخنو و یارانش. با این حال هر دو می‌دانستند که هنوز دشمنی بزرگ‌ تر در میدان حضور دارد. از همین رو تاریخ برای آخرین بار آنان را در یک جبهه قرار داد؛ اتحادی که به شکست نهایی ارتش سفید انجامید، اما در نهایت راه را برای نابودی خود جنبش ماخنو نیز هموار کرد.

فصل چهارم:

پیروزی بر ارتش سفید و پایان رؤیای اوکرائین آزاد

در تابستان و پاییز ۱۹۱۹، هنگامی که اختلاف میان ماخنوویست‌ها و بلشویک‌ها به اوج خود رسیده بود، رویدادهای میدان جنگ بار دیگر نشان داد که تاریخ همیشه از منطق سیاستمداران پیروی نمی‌کند. ارتش سفید به فرماندهی آنتون دنیکین با سرعتی نگران ‌کننده در حال پیشروی بود. واحدهای او از جنوب روسیه و اوکراین به سوی شمال حرکت می‌کردند و در مقطعی چنان به مسکو نزدیک شدند که بسیاری از ناظران سقوط حکومت شوروی را محتمل می‌دانستند. در چنین شرایطی، اهمیت نظامی نیروهای ماخنو بار دیگر آشکار شد.

دنیکین نماینده چیزی بود که برای دهقانان جنوب اوکراین کابوس محسوب می‌شد. او نه تنها دشمن بلشویک‌ها، بلکه دشمن هرگونه تغییر اجتماعی ناشی از انقلاب بود. در مناطقی که ارتش سفید پیشروی می‌کرد، زمین ‌داران سابق بازمی‌گشتند، شوراها منحل می‌شدند و مجازات‌های سخت علیه فعالان انقلابی اعمال می‌گردید. برای دهقانانی که زمین‌ها را تصرف کرده بودند، پیروزی دنیکین به معنای بازگشت به نظمی بود که سال‌ها علیه آن مبارزه کرده بودند.

در چنین فضایی،  ارتش سیاه به فرماندهی ماخنو بار دیگر به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل شد. یکی از مشهورترین عملیات‌های ماخنو در نبرد پره‌هونیوکا رخ داد؛ نبردی که بسیاری از مورخان آن را نقطه عطف جنگ داخلی در جنوب می‌دانند. نیروهای ماخنو با حمله‌ای ناگهانی خطوط ارتش سفید را در هم شکستند و شبکه تدارکاتی دنیکین را مختل کردند. این ضربه تأثیری بسیار فراتر از یک پیروزی تاکتیکی داشت. ارتش سفید که تا آن زمان در حال پیشروی بود، ناگهان مجبور شد بخش بزرگی از توان خود را صرف دفاع از پشت جبهه کند.

برخی پژوهشگران معتقدند که عملیات‌های ماخنو در این دوره نقشی حیاتی در شکست نهایی دنیکین ایفا کردند. حتی شماری از مورخان غیرآنارشیست نیز اذعان کرده‌اند که بدون فشار مستمر نیروهای ماخنو بر خطوط ارتباطی ارتش سفید، پیشروی دنیکین می‌توانست بسیار خطرناک ‌تر شود. این موضوع بعدها به یکی از استدلال‌های اصلی آنارشیست‌ها علیه بلشویک‌ها تبدیل شد: آنان می‌گفتند حکومتی که بعدها ماخنو را نابود کرد، در واقع بقای خود را تا حدی مدیون مبارزات همان نیروها بود.

با شکست دنیکین، خطر فوری ضدانقلاب کاهش یافت، اما آرامش چندانی به وجود نیآمد. در جنوب، ارتش سفید تحت فرماندهی * پیتر رانگل سازمان‌ دهی تازه‌ای یافت. رانگل نسبت به دنیکین سیاستمدارتر و انعطاف‌پذیرتر بود و می‌کوشید حمایت بخش‌هایی از جمعیت محلی را جلب کند. با این حال، او نیز در نهایت مدافع نظم اجتماعی پیش از انقلاب بود و برای ماخنوویست‌ها تفاوت بنیادینی با دیگر رهبران سفید نداشت.

همزمان، روابط میان ماخنو و بلشویک‌ها وارد مرحله‌ای تازه شد. هر دو طرف می‌دانستند که رانگل هنوز تهدیدی جدی است. از این رو مذاکراتی آغاز شد که سرانجام به توافق نظامی جدیدی انجامید. این توافق شامل توقف عملیات ارتش سرخ علیه ماخنوویست‌ها، آزادی برخی زندانیان آنارشیست و همکاری مشترک علیه ارتش سفید بود. بسیاری از رزمندگان ماخنو با تردید به این توافق نگاه می‌کردند، زیرا خاطره درگیری‌های پیشین هنوز زنده بود. با این حال، خطر رانگل به اندازه‌ای بزرگ بود که همکاری دوباره اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسید.

در عملیات علیه کریمه، نیروهای ماخنو نقش برجسته‌ای ایفا کردند. واحدهای سواره و پیاده آنان در شکستن خطوط دفاعی سفیدها مشارکت داشتند و در نبردهای دشوار جنوب حضور مؤثری داشتند. هنگامی که سرانجام ارتش رانگل شکست خورد و بقایای نیروهای سفید از کریمه تخلیه شدند، به نظر می‌رسید یکی از طولانی‌ترین و خونین‌ترین فصل‌های جنگ داخلی به پایان رسیده است. اما دقیقاً در همین لحظه بود که تراژدی بزرگ جنبش ماخنو آغاز شد.

از نگاه بسیاری از آنارشیست‌ها، خطر سفیدها همیشه دلیلی بود که بلشویک‌ها برای به تعویق انداختن رویارویی نهایی با جنبش‌های مستقل به آن استناد می‌کردند. اکنون این خطر تقریباً از میان رفته بود. ارتش سفید دیگر تهدیدی جدی محسوب نمی‌شد و حکومت شوروی برای نخستین بار فرصت یافت که توجه خود را به " دشمنان " داخلی معطوف کند. در چنین شرایطی، ارتش ماخنو دیگر متحدی ضروری نبود؛ بلکه به مانعی تبدیل شده بود که باید از میان برداشته می‌شد.

در نوامبر ۱۹۲۰ حوادثی رخ داد که بعدها در ادبیات آنارشیستی با عنوان «خیانت بزرگ» شناخته شدند. فرماندهان و نمایندگان ماخنوویست که برای شرکت در نشست‌های مشترک با ارتش سرخ دعوت شده بودند، در موارد متعددی بازداشت یا تیرباران شدند! همزمان، عملیات گسترده‌ای علیه مناطق تحت نفوذ ماخنو آغاز گردید. واحدهای ارتش سرخ از جهات مختلف به سوی پایگاه‌های ماخنو حرکت کردند و تلاش نمودند شبکه فرماندهی جنبش را در هم بشکنند.

برای بسیاری از رزمندگان ماخنو، این حمله نه تنها یک ضربه نظامی بلکه شکستی اخلاقی بود. آنان احساس می‌کردند نیروهایی که چند هفته پیش در کنارشان علیه رانگل جنگیده بودند، اکنون اسلحه خود را به سوی آنان نشانه گرفته‌اند. در خاطرات بازماندگان این دوره، بارها از احساس تلخ ناباوری سخن گفته شده است. آنان می‌دیدند که اتحاد نظامی تنها تا زمانی دوام داشت که حکومت شوروی به آن نیاز داشت.

از سوی دیگر، رهبران بلشویک ماجرا را به گونه‌ای متفاوت می‌دیدند. از نظر آنان، دوران جنگ داخلی رو به پایان بود و دیگر دلیلی برای تحمل یک ارتش مستقل در خاک شوروی وجود نداشت. هرچه شرایط کشور باثبات‌تر می‌شد، وجود جنبش‌هایی مانند ماخنو بیشتر به عنوان تهدیدی علیه اقتدار دولت تلقی می‌شد. در نگاه آنان، مسئله خیانت یا وفاداری نبود؛ مسئله انحصار مشروع قدرت بود.

اما در دشت‌های اوکرائین، این توضیحات تأثیر چندانی نداشت. جنگی تازه آغاز شده بود؛ جنگی که این بار نه میان انقلاب و ضدانقلاب، بلکه میان دو برداشت متفاوت از انقلاب جریان داشت. ارتش سرخ از نظر نفرات، تجهیزات و منابع انسانی برتری قاطعی داشت. در مقابل، نیروهای ماخنو فرسوده، پراکنده و خسته از سال‌های متمادی نبرد بودند. با این حال مقاومت ادامه یافت.

ماه‌ها عملیات تعقیب و گریز در سراسر جنوب اوکرائین جریان داشت. واحدهای ماخنو با بهره‌گیری از تحرک بالا و حمایت بخشی از جمعیت محلی، بارها از محاصره گریختند و ضربات ناگهانی وارد کردند. اما توازن نیروها دیگر به سود آنان نبود. هر پیروزی کوچک با تلفات سنگین همراه می‌شد و امکان بازسازی ساختارهای اجتماعی گذشته روزبه ‌روز کمتر می‌شد.

در همین دوره، بسیاری از کمون‌ها و شوراهایی که سال‌ها نماد آرمان‌های جنبش بودند از میان رفتند. برخی به دست ارتش سرخ منحل شدند، برخی زیر فشار جنگ فروپاشیدند و برخی نیز در میان آشوب عمومی دوام نیآوردند. رؤیایی که در هولیای‌پوله و ده‌ها روستای دیگر شکل گرفته بود، آرام - ‌آرام در برابر واقعیت قدرت دولتی عقب‌نشینی می‌کرد.

تا سال ۱۹۲۱ سرنوشت جنبش عملاً مشخص شده بود. ماخنو همچنان می‌جنگید، اما دیگر فرمانده ارتشی بزرگ نبود. او رهبر گروهی از مبارزان خسته و پراکنده بود که در سرزمینی ویران به بقا می‌اندیشیدند. آنچه در حال پایان یافتن بود، صرفاً یک نیروی نظامی نبود؛ یکی از بلندپروازانه ‌ترین تلاش‌های تاریخ مدرن برای ایجاد جامعه‌ای مبتنی بر شوراهای آزاد و خودگردانی مردمی بود.

بدین ترتیب، درست در لحظه‌ای که ارتش سفید شکست خورده و جنگ داخلی رو به پایان بود، جنبش ماخنو نیز به آخرین فصل حیات خود نزدیک شد. پیروزی بر دشمنان خارجی و داخلی انقلاب، برای ماخنوویست‌ها نه آغاز دوران جدید، بلکه مقدمه نابودی خودشان شد. رؤیایی که هزاران دهقان و کارگر برای آن جنگیده بودند، اکنون زیر چرخ‌های دولتی  توتالیتاریستی قرار می‌گرفت که خود را وارث انقلاب می‌نامید.

فصل پنجم:

تبعید، فقر و مرگ یک انقلابی

در تابستان ۱۹۲۱، هنگامی که آخرین واحدهای ارتش شورشی اوکرائین در دشت‌های جنوب پراکنده می‌شدند، نستور ماخنو به خوبی می‌دانست که دوره‌ای از تاریخ به پایان رسیده است. سال‌ها جنگ، تعقیب و گریز، محاصره، پیروزی و شکست، سرانجام جنبشی را که زمانی هزاران رزمنده و صدها روستا را در بر گرفته بود به گروهی کوچک و فرسوده تبدیل کرده بود. با این حال او تا آخرین لحظه از ترک سرزمین خود خودداری کرد. برای مردی که تمام زندگی سیاسی‌اش را در میان دهقانان اوکراین گذرانده بود، تبعید تنها یک شکست نظامی نبود؛ نوعی گسست وجودی از جهانی بود که او برای آن جنگیده بود.

سرانجام، پس از ماه‌ها مقاومت بی‌ثمر، ماخنو و شمار اندکی از همراهانش از مرز عبور کردند و وارد خاک رومانی شدند. بدین ترتیب یکی از مشهورترین چریک‌های انقلاب روسیه به پناهنده‌ای سیاسی تبدیل شد. از آن پس، زندگی او دیگر شباهتی به سال‌های پرآشوب جنگ داخلی نداشت. مردی که زمانی ارتش‌های بزرگ را به چالش می‌کشید، اکنون برای یافتن سرپناه و لقمه‌ای نان با دشواری روبه ‌رو بود.

دولت‌های اروپایی با احتیاط به او می‌نگریستند. شهرت ماخنو در سراسر قاره گسترش یافته بود. برای محافظه ‌کاران، او نماد انقلاب و بی‌ثباتی بود. برای کمونیست‌های تحت تاثیر مسکو، یاغی خطرناکی محسوب می‌شد که در برابر حزب بلشویک ایستاده بود. تنها در میان محافل آنارشیستی بود که هنوز احترام و همدلی عمیقی نسبت به او وجود داشت. اما این احترام همیشه با امکانات مادی همراه نبود. آنارشیست‌های تبعیدی خود اغلب در شرایطی دشوار زندگی می‌کردند.

سال‌های اقامت ماخنو در لهستان، آلمان و سپس فرانسه با مشکلات فراوان همراه بود. او بارها تحت نظارت پلیس قرار گرفت، بازداشت شد و از کشوری به کشور دیگر رفت. دولت‌ها نگران بودند که این انقلابی مشهور بتواند دوباره شبکه‌های سیاسی فعال ایجاد کند. در نتیجه زندگی او به زنجیره‌ای از مهاجرت‌های اجباری و بی‌ثباتی دائمی تبدیل شد.

در همین دوران بود که ارتباط او با چهره‌های برجسته آنارشیسم تبعیدی عمیق‌تر شد. یکی از مهم‌ترین این افراد، ولین بود؛ نظریه ‌پرداز و تاریخ ‌نگاری که سال‌هایی از انقلاب روسیه را از نزدیک تجربه کرده بود. رابطه میان این دو همیشه ساده و بدون اختلاف نبود. گاه درباره مسائل نظری و تاکتیکی دیدگاه‌های متفاوتی داشتند، اما در یک نکته مشترک بودند: هر دو معتقد بودند که انقلاب روسیه به مسیری رفته است که با آرمان‌های اولیه آزادی‌خواهانه آن فاصله دارد.

در محافل آنارشیستی پاریس و برلین، بحث درباره سرنوشت انقلاب روسیه به یکی از موضوعات اصلی تبدیل شده بود. بسیاری از فعالان اروپایی که در سال ۱۹۱۷ با شور و شوق از انقلاب استقبال کرده بودند، اکنون با پرسش‌های دشواری روبه ‌رو بودند. آیا آنچه در شوروی رخ داده بود نتیجه اجتناب‌ناپذیر شرایط جنگ داخلی بود؟ یا آنکه از همان آغاز، تمرکز قدرت در حزب به استبدادی تازه منجر می‌شد؟ ماخنو برای این محافل تنها یک شاهد نبود؛ او یکی از مهم‌ترین شواهد زنده این بحث به شمار می‌رفت.

با وجود شهرت سیاسی، زندگی روزمره او بسیار تلخ بود. جراحات فراوانی که در جنگ برداشته بود، سلامت جسمی‌اش را به شدت تضعیف کرده بود. گلوله‌ها و زخم‌های سال‌های نبرد آثار خود را بر بدنش باقی گذاشته بودند. علاوه بر آن، فقر مزمن و شرایط دشوار زندگی در تبعید به تدریج توان او را تحلیل می‌برد. گاه در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها به کارگری مشغول می‌شد و گاه به کمک دوستان و رفقای سیاسی روزگار می‌گذراند.

شاید یکی از دردناک ‌ترین جنبه‌های این دوران، احساس شکست تاریخی بود. نستورماخنو تنها ارتش خود را از دست نداده بود؛ او شاهد نابودی جهانی بود که برای ساختنش جنگیده بود. شوراهای آزاد از میان رفته بودند، کمون‌های دهقانی پراکنده شده بودند و بسیاری از یارانش کشته یا زندانی شده بودند. در شرق، دولت شوروی روزبه ‌روز نیرومند تر می‌شد و در غرب، اروپا نیز به سوی بحران‌های تازه‌ای حرکت می‌کرد. برای نسلی از انقلابیون، رؤیاهای آغاز قرن بیستم در حال فروپاشی بودند.

با این حال ماخنو هرگز از فعالیت فکری دست نکشید. او مقالات متعددی نوشت، در بحث‌های نظری شرکت کرد و کوشید تجربه جنبش خود را ثبت کند. در نوشته‌هایش بارها به این موضوع بازمی‌گشت که چرا انقلاب روسیه به تمرکز قدرت انجامید و چگونه می‌توان از تکرار چنین سرنوشتی جلوگیری کرد. او معتقد بود که آزادی را نمی‌توان به آینده‌ای نامعلوم موکول کرد؛ اگر انقلاب از همان ابتدا آزادی را قربانی کند، سرانجام چیزی جز شکل تازه‌ای از سلطه به وجود نخواهد آورد.

در فرانسه، جایی که بخش مهمی از سال‌های پایانی عمرش را گذراند، به تدریج به شخصیتی افسانه‌ای تبدیل شد. بسیاری از فعالان جوان آنارشیست با احترام به او می‌نگریستند. در نظر آنان، ماخنو بازمانده آخرین نسل انقلابیونی بود که کوشیده بودند آرمان‌های آزادی‌خواهانه را در مقیاسی بزرگ به اجرا درآورند. اما پشت این تصویر قهرمانانه، انسانی خسته و بیمار زندگی می‌کرد که آثار سال‌ها جنگ و تبعید بر او سنگینی می‌کرد.

سرانجام در سال ۱۹۳۴، نستور ماخنو در پاریس درگذشت. او تنها چهل ‌وپنج سال داشت، اما زندگی‌اش چنان پرحادثه بود که گویی چندین عمر را در خود فشرده کرده بود. مرگ او در سکوتی نسبی رخ داد. جهان در آستانه تحولات عظیم دیگری قرار داشت و کمتر کسی می‌دانست که یکی از بحث ‌برانگیزترین چهره‌های انقلاب روسیه برای همیشه خاموش شده است.

اما مرگ ماخنو پایان داستان او نبود. در دهه‌های بعد، نامش بارها به تاریخ بازگشت. در میان آنارشیست‌ها، او به نماد مقاومت در برابر دولت متمرکز تبدیل شد. در میان مورخان، موضوع پژوهش‌های فراوان گردید. در اوکرائین، به ‌ویژه پس از فروپاشی اتحاد شوروی، ارزیابی دوباره‌ای از نقش او آغاز شد. برخی او را قهرمان آزادی می‌دانستند، برخی جنگ ‌سالاری دهقانی و برخی دیگر شخصیتی پیچیده که نمی‌توان او را در قالب‌های ساده سیاسی جای داد.

شاید راز ماندگاری ماخنو در همین پیچیدگی نهفته باشد. او نه قدیسی بی‌خطا بود و نه هیولایی که تبلیغات رسمی شوروی ترسیم می‌کرد. او فرزند عصر انقلاب‌ها بود؛ عصری که در آن میلیون‌ها انسان باور داشتند جهان می‌تواند از نو ساخته شود. او در این راه دست به تجربه‌ای زد که هنوز نیز بحث‌برانگیز است: تلاش برای ایجاد جامعه‌ای مبتنی بر شوراهای آزاد، بدون دولت و بدون حزب حاکم.

و همین تجربه است که نام او را زنده نگه داشته است. زیرا پرسش‌هایی که او و یارانش مطرح کردند هنوز به طور کامل پاسخ داده نشده‌اند. آیا آزادی و برابری می‌توانند بدون تمرکز قدرت تحقق یابند؟ آیا انقلاب ناگزیر به تولید اقتدار جدید است؟ آیا شوراها و کمون‌های آزاد قادرند جایگزین دولت شوند؟ و آیا سرنوشت ماخنو شکست یک آرمان بود یا تنها شکست یک کوشش تاریخی؟

این پرسش‌ها، بیش از یک قرن پس از انقلاب روسیه، همچنان باز مانده‌اند! و شاید به همین دلیل است که سایه ماخنو هنوز بر تاریخ قرن بیستم و بر همه بحث‌هایی که درباره آزادی، قدرت و انقلاب درگرفته‌اند، سنگینی می‌کند.

فصل ششم:

میراث ماخنو و منازعه‌ای که پایان نیافت

با مرگ نستور ماخنو در پاریس، جنبش ماخنوویستی به عنوان یک نیروی سازمان‌یافته تاریخی پایان یافته بود، اما منازعه‌ای که او نمایندگی می‌کرد نه تنها از میان نرفت، بلکه در بسیاری جهات تازه آغاز شد. زیرا موضوع اصلی دیگر سرنوشت یک ارتش یا یک منطقه از اوکرائین نبود؛ موضوع بر سر تفسیر یکی از بزرگ ‌ترین انقلاب‌های تاریخ مدرن بود. آیا انقلاب روسیه راهی اجتناب‌ناپذیر را پیموده بود یا آنکه مسیرهای دیگری نیز پیش روی آن وجود داشت؟ آیا پیروزی بلشویک‌ها تنها امکان موجود بود یا تجربه‌هایی چون ماخنو، کرونشتاد و شوراهای مستقل نماینده راه‌های بدیل بودند که در میان طوفان جنگ داخلی از میان رفتند؟

در میان کسانی که کوشیدند به این پرسش پاسخ دهند، ولین و آرشینف جایگاهی ویژه داشتند. آنان نه تنها شاهد بسیاری از رویدادها بودند، بلکه بخشی از آنها را نیز تجربه کرده بودند. هنگامی که ولین سال‌ها بعد به نگارش اثر بزرگ خود درباره انقلاب روسیه پرداخت، تلاش کرد تصویری از انقلاب ارائه دهد که در روایت رسمی شوروی جایی نداشت. در نگاه او، انقلاب روسیه تنها تاریخ حزب بلشویک نبود، بلکه مجموعه‌ای از جنبش‌های گوناگون اجتماعی، شوراهای مستقل، انجمن‌های کارگری و ابتکارات مردمی بود که بخش بزرگی از آنها به تدریج زیر سلطه دولت قرار گرفتند.

ولین معتقد بود تراژدی انقلاب در لحظه‌ای آغاز شد که حزب خود را جانشین جامعه دانست. از دید او، شوراها قرار بود ابزار خودگردانی مردم باشند، اما به تدریج به نهادهایی تبدیل شدند که سیاست‌های از پیش تعیین‌شده حزب را اجرا می‌کردند. او بارها تأکید می‌کرد که انقلاب در آغاز حامل انرژی عظیمی از خلاقیت مردمی بود؛ انرژی‌ای که در کارخانه‌ها، روستاها، اتحادیه‌ها و شوراها خود را نشان می‌داد. اما همین نیروها، به تدریج و به نام ضرورت‌های جنگ و دولت‌سازی، محدود شدند.

در این چارچوب، ماخنو برای ولین تنها یک فرمانده نظامی نبود. او نماد مقاومتی بود که در برابر این روند شکل گرفت. مقاومت ماخنو از نظر ولین نه شورش علیه انقلاب، بلکه دفاع از بخشی از انقلاب بود که در حال نابودی بود. به همین دلیل است که در بسیاری از نوشته‌های آنارشیستی، جنبش ماخنو در کنار شوراهای مستقل کارگری و قیام کرونشتاد قرار می‌گیرد. این رویدادها از دید آنان حلقه‌های یک زنجیره تاریخی واحد بودند.

در همین زمینه، نام کروپتکین نیز بارها مطرح می‌شود. کروپتکین، پیرمرد سالخورده آنارشیسم روسی، سال‌های پایانی عمر خود را با نگرانی عمیق نسبت به مسیر انقلاب گذراند. او که دهه‌ها علیه استبداد تزاری مبارزه کرده بود، نمی‌توانست نسبت به شکل‌گیری تمرکز قدرت جدید بی‌تفاوت بماند. نامه‌هایی که در واپسین سال‌های زندگی به لنین نوشت، سرشار از هشدار درباره خطر بوروکراسی، تمرکزگرایی و نابودی ابتکار محلی بودند. او بیم داشت که انقلاب اجتماعی به دستگاهی اداری تبدیل شود که به جای آزاد کردن مردم، آنان را زیر سلطه ساختاری تازه قرار دهد.

از نگاه آنارشیست‌ها، رویدادهایی چون سرکوب جنبش ماخنو و شورش کرونشتاد تأیید همین نگرانی بودند. کرونشتاد که زمانی از وفادارترین پایگاه‌های انقلاب محسوب می‌شد، در سال ۱۹۲۱ خواستار احیای شوراهای مستقل و آزادی بیشتر برای نیروهای سوسیالیست و آنارشیست شد. پاسخ حکومت شوروی، عملیات نظامی و سرکوب قیام بود. از آن پس، در حافظه جمعی آنارشیست‌ها، نام کرونشتاد و ماخنو به گونه‌ای جدایی‌ناپذیر به یکدیگر پیوند خوردند.

اما میراث ماخنو تنها در نقد بلشویسم خلاصه نمی‌شود. اهمیت تاریخی او در این واقعیت نیز نهفته است که کوشید الگویی عملی برای خودگردانی ارائه دهد. بسیاری از نظریه‌ پردازان آنارشیست پیش از او درباره جامعه آزاد نوشته بودند، اما ماخنو و یارانش در شرایطی واقعی کوشیدند این اندیشه‌ها را به اجرا بگذارند. کمون‌های داوطلبانه، شوراهای محلی و کنگره‌های منطقه‌ای، هرچند عمر کوتاهی داشتند، اما نشان دادند که آنارشیسم صرفاً یک نظریه انتزاعی نیست و می‌تواند به تجربه‌ای اجتماعی تبدیل شود.

در فرانسه، اسپانیا و آلمان، نسل‌های بعدی آنارشیست‌ها با دقت فراوان تجربه ماخنو را مطالعه کردند. در اسپانیا، جایی که جنبش آنارشوسندیکالیستی یکی از نیرومندترین جنبش‌های کارگری اروپا را ایجاد کرده بود (CNT)، بسیاری از فعالان تجربه اوکرائین را نمونه‌ای آموزنده می‌دانستند. آنان می‌کوشیدند از موفقیت‌ها و شکست‌های آن درس بگیرند. هنگامی که انقلاب اسپانیا در دهه ۱۹۳۰ آغاز شد، نام ماخنو در میان بسیاری از مبارزان آزادی‌خواه همچنان زنده بود.

در آلمان نیز، به ویژه در میان محافل آنارشیستی و شوراگرایان، بحث درباره سرنوشت ماخنو بخشی از منازعات گسترده‌تر درباره ماهیت انقلاب شد. آنان می‌پرسیدند که آیا هر انقلاب بزرگی ناگزیر به تولید ساختارهای متمرکز قدرت است یا آنکه می‌توان راهی متفاوت یافت. این پرسش بعدها نه تنها در جنبش‌های آنارشیستی، بلکه در بسیاری از جریان‌های چپ رادیکال قرن بیستم تکرار شد.

شاید مهم‌ترین میراث ماخنو این باشد که او مسئله‌ای بنیادین را به شکلی عملی مطرح کرد؛ مسئله رابطه میان آزادی و قدرت. بسیاری از انقلاب‌ها وعده آزادی داده‌اند، اما در عمل به تمرکز قدرت انجامیده‌اند. ماخنو و یارانش استدلال می‌کردند که اگر آزادی از همان آغاز در ساختارهای اجتماعی نهادینه نشود، هیچ پیروزی نظامی یا سیاسی نمی‌تواند آن را در آینده تضمین کند. از این رو آنان بر شوراهای مستقل، تصمیم‌گیری مستقیم و فدرالیسم آزاد تأکید می‌کردند.

البته منتقدان ماخنو نیز کم نیستند. برخی مورخان معتقدند شرایط جنگ داخلی امکان تحقق کامل آرمان‌های او را از میان برده بود. برخی دیگر استدلال می‌کنند که حتی در مناطق تحت کنترل ماخنو نیز مشکلات عملی فراوانی وجود داشت و نمی‌توان آن تجربه را صرفاً از زاویه آرمان‌های اعلام‌شده ارزیابی کرد. این انتقادها بخشی از بحث مشروع تاریخی درباره جنبش ماخنو هستند و نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.

اما صرف ‌نظر از داوری نهایی، یک واقعیت انکارناپذیر باقی می‌ماند. جنبش ماخنو یکی از بزرگ ‌ترین و جدی‌ترین کوشش‌های تاریخ معاصر برای ایجاد شکلی از سازمان اجتماعی مبتنی بر خودگردانی مردمی بود. این جنبش نه در کتاب‌ها، بلکه در میدان جنگ، در روستاها، در شوراها و در زندگی روزمره هزاران انسان آزموده شد. شکست آن نیز به همان اندازه واقعی بود که آرمان‌هایش.

امروز، بیش از یک قرن پس از آن رویدادها، هنوز می‌توان پژواک همان پرسش‌های قدیمی را شنید. پرسش‌هایی که در دشت‌های اوکرائین، در کنگره‌های دهقانی هولیای‌پوله، در سلول‌های زندان‌های شوروی و در اتاق‌های کوچک تبعیدیان پاریس مطرح می‌شدند. پرسش‌هایی درباره قدرت، آزادی، انقلاب و سرنوشت انسان در برابر ساختارهای سلطه.

و شاید راز ماندگاری ماخنو نیز در همین باشد: او صرفاً متعلق به گذشته نیست. او بخشی از گفت ‌وگویی است که هنوز پایان نیافته است. زیرا تا زمانی که انسان‌ها درباره نسبت میان آزادی و قدرت بیندیشند، نام ماخنو و جنبشی که در دشت‌های اوکرائین شکل گرفت، همچنان در حافظه تاریخ حضور خواهد داشت.

اگر نستور ماخنو امروز زنده بود. چگونه فکر میکرد. البته این پرسش ذاتاً فرضی است، چون Nestor Makhno  در سال ۱۹۳۴ درگذشت و نمی‌توان با قطعیت گفت امروز چه موضعی می‌گرفت. اما از روی نوشته‌ها، سخنرانی‌ها و عملکرد سیاسی او می‌توان حدس‌های نسبتاً معقولی زد.

ماخنو یک آنارشیست انقلابی اوکراینی بود که هم با نیروهای سلطنت ‌طلب و سفیدها جنگید، هم با اشغالگران خارجی و در نهایت با بلشویک‌ها نیز درگیر شد. او معتقد بود مردم محلی، دهقانان و شوراهای آزاد باید سرنوشت خود را تعیین کنند و هیچ دولت متمرکزی ــ چه در مسکو، چه در کی‌یف و چه در هر پایتخت دیگری ــ نباید بر زندگی مردم سلطه کامل داشته باشد. به همین دلیل، اگر امروز زنده بود، احتمالاً تهاجم روسیه به اوکرائین را به‌عنوان تجاوز یک قدرت دولتی و امپریالیستی به سرزمین مردم دیگر محکوم می‌کرد. ماخنو در طول زندگی خود بارها علیه اشغال نظامی سرزمین اوکرائین توسط قدرت‌های خارجی جنگیده بود و بعید است حمله روسیه را مشروع بداند.

اما در عین حال، او احتمالاً به یک ملی‌گرای اوکراینی به معنای متعارف امروزی تبدیل نمی‌شد. ماخنو نه یک ناسیونالیست، بلکه یک آنارشیست بود. او از استقلال و خودگردانی مردم اوکرائین دفاع می‌کرد، اما هدفش ایجاد یک دولت-ملت قدرتمند نبود. بنابراین احتمال دارد از مقاومت مردم اوکرائین در برابر ارتش روسیه حمایت کند، اما هم‌زمان نسبت به گسترش قدرت دولت اوکرائین، ارتش حرفه‌ای، دستگاه امنیتی و تمرکز قدرت سیاسی نیز انتقاد داشته باشد. از نگاه او، آزادی مردم مهم‌تر از قدرت هر دولت بود.

احتمالاً ماخنو نسبت به هر دو بلوک قدرت جهانی نیز بدبین می‌بود. همان‌طور که در دوران خود به دولت‌های غربی، امپراتوری‌های اروپایی و حکومت بلشویکی با دیده تردید نگاه می‌کرد، امروز هم ممکن بود هم از سیاست‌های کرملین انتقاد کند و هم نسبت به نفوذ قدرت‌های غربی و ساختارهای نظامی بین‌المللی هشدار دهد. او احتمالاً استدلال می‌کرد که مردم عادی اوکرائین و روسیه بیشترین هزینه جنگ را می‌پردازند، در حالی که دولت‌ها و نخبگان سیاسی تصمیم‌گیرندگان اصلی هستند.

در نهایت، اگر بخواهیم یک جمع‌بندی محتاطانه ارائه کنیم، محتمل‌ترین برداشت این است که ماخنو از حق مردم اوکرائین برای دفاع از خود در برابر تهاجم وحشیانه روسیه حمایت می‌کرد، اما در همان زمان از دولت اوکرائین، دولت روسیه و تمام ساختارهای متمرکز قدرت نیز انتقاد می‌کرد. او احتمالاً خواهان شکل‌هایی از سازمان‌دهی داوطلبانه، شوراهای محلی، خودگردانی اجتماعی و مشارکت مستقیم مردم در دفاع و اداره جامعه می‌شد؛ چیزی که با آرمان‌های آنارشیستی او در دوران جنگ داخلی روسیه سازگارتر است تا حمایت بی‌قیدوشرط از هر دولت یا بلوک سیاسی.

Formularbeginn

Formularbeginn

سخن پایانی: سرنوشت جنبش ماخنو یکی از تراژدی‌های بزرگ تاریخ انقلاب‌های مدرن است. این جنبش در زمانی پدید آمد که نظم کهن فروپاشیده بود و آینده هنوز شکل نگرفته بود. در آن لحظه استثنایی، میلیون‌ها انسان می‌کوشیدند جهان را از نو بسازند. برخی به دولت انقلابی امید بسته بودند، برخی به احیای نظم گذشته و برخی، همچون ماخنو و یارانش، به توانایی مردم برای اداره مستقیم زندگی خویش ایمان داشتند. آنچه در اوکراین رخ داد، تلاشی بود برای آزمودن این ایمان در میدان واقعیت.

پیروزی کودتای بلشویک ها و استقرار حکومت شوروی سبب شد که روایت بلشویکی برای دهه‌ها بر تاریخ انقلاب روسیه سایه افکند. در این روایت، ماخنو اغلب به عنوان یک شورشی محلی، ماجراجو یا مانعی بر سر راه پیروزی انقلاب معرفی شد. اما فروپاشی اتحاد شوروی و گشوده شدن آرشیوها امکان بازنگری در این تصویر را فراهم آورد. امروز حتی بسیاری از پژوهشگرانی که با آنارشیسم همدلی ندارند، اذعان می‌کنند که جنبش ماخنو یکی از مهم‌ترین نیروهای اجتماعی مستقل دوران جنگ داخلی بود.

در نگاه آنارشیستی، نابودی ماخنو تنها شکست یک ارتش نبود؛ شکست امکانی تاریخی بود. امکانی که می‌کوشید شوراها، کمون‌ها و انجمن‌های آزاد را به بنیان جامعه‌ای نو بدل کند. این امکان شکست خورد، اما شکست آن به معنای بی‌اهمیت بودن آن نیست. بسیاری از اندیشه‌هایی که در هولیای‌پوله و دیگر مناطق ماخنوویستی آزموده شدند، بعدها در جنبش‌های آزادی‌خواهانه گوناگون جهان دوباره ظاهر شدند و الهام‌بخش نسل‌های بعدی گردیدند.

از سوی دیگر، مطالعه این تجربه یادآور آن است که انقلاب‌ها همواره عرصه انتخاب‌های دشوار هستند. هیچ مسیر تاریخی از پیش تعیین نشده‌ای وجود ندارد. انقلاب روسیه می‌توانست چهره‌ای متفاوت به خود بگیرد، همان‌گونه که جنبش ماخنو نیز می‌توانست سرنوشتی دیگر داشته باشد. تاریخ نه حاصل ضرورت‌های مطلق، بلکه نتیجه تصمیم‌ها، کشمکش‌ها و نیروهای اجتماعی متعددی است که در لحظات بحرانی با یکدیگر برخورد می‌کنند.

امروز! هنگامی که به فاصله بیش از یک قرن به ماخنو و یارانش می‌نگریم، شاید مهم‌ترین درس آنان نه در پیروزی‌های نظامی و نه در شکست نهایی‌شان نهفته باشد، بلکه در پافشاری‌شان بر این باور باشد که آزادی نمی‌تواند هدیه دولت‌ها باشد. آنان معتقد بودند که آزادی تنها زمانی معنا می‌یابد که مردم خود آن را بیآفرینند، از آن پاسداری کنند و مسئولیت آن را بر عهده بگیرند. همین باور است که نام ماخنو را از مرزهای زمان و مکان فراتر برده و او را به یکی از ماندگارترین چهره‌های تاریخ مبارزات آزادی‌خواهانه تبدیل کرده است. پایان

 * زندان بوتیرکا

زندان بوتیرکا (Butyrka Prison) که در منطقهٔ تفرسکوی در مرکز مسکو قرار دارد، یکی از قدیمی‌ترین، بزرگ‌ترین و مخوف‌ترین بازداشتگاه‌های روسیه است. این مکان تاریخی که قدمت ساختمان فعلی آن به اواخر قرن هجدهم میلادی بازمی‌گردد، در دوران امپراتوری روسیه، اتحاد جماهیر شوروی و دوران معاصر، به عنوان محل اصلی نگهداری زندانیان سیاسی و متهمان سرشناس شناخته شده است. 

تاریخچه و ساختار

بنای اولیه: در قرن ۱۸ به عنوان یک پادگان سربازان قزاق آغاز به کار کرد.

طراحی قلعه: ساختمان اصلی در دهه ۱۷۸۰ توسط معمار مشهور روس، ماتوی کازاکوف، به شکل یک دژ چهاربرج طراحی شد.

تغییر کاربری: از سال ۱۷۹۲ به طور رسمی به عنوان زندان مرکزی مسکو مورد استفاده قرار گرفت.

دوران شوروی و تصفیه‌های استالینی

بوتیرکا در زمان حکومت استالین به یکی از نمادهای وحشت تبدیل شد. 

تراکم وحشتناک: در جریان پاکسازی‌های بزرگ، این زندان که ظرفیت کمی داشت، بیش از ۲۰ هزار زندانی را در خود جای داد.

سلول‌های اشباع‌شده: سلول‌هایی که برای ۱۰ نفر طراحی شده بودند، گاهی تا ۱۰۰ زندانی را در شرایطی طاقت‌فرسا در خود نگه می‌داشتند.

ایستگاه ترانزیت: این مرکز به عنوان ایستگاه اول پیش از اعدام یا تبعید زندانیان به اردوگاه‌های کار اجباری (گولاگ) عمل می‌کرد. 

زندانیان سرشناس تاریخی

شخصیت‌های علمی، ادبی و سیاسی برجسته‌ای در طول تاریخ در این مکان محبوس بوده‌اند:

الکساندر سولژنیتسین: نویسنده مشهور روس و برنده جایزه نوبل ادبیات.

ولادیمیر مایاکوفسکی: شاعر بلندآوازه فوتوریست روس که در نوجوانی در اینجا زندانی بود.

لئون تروتسکی: انقلابی معروف بلشویک که مدتی را پیش از انقلاب در این دژ سپری کرد.

لِو تِرمین: دانشمند برجسته و مخترع ساز موسیقی «ترمین» و سیستم‌های استراق سمع.

نیکولای پولیکارپوف: طراح مشهور هواپیماهای جنگی شوروی. 

وضعیت کنونی

امروزه بوتیرکا همچنان به عنوان یک بازداشتگاه موقت (SIZO شماره ۱ مسکو) تحت نظارت وزارت دادگستری روسیه فعال است. با وجود بازسازی‌های انجام‌شده در سال‌های اخیر برای بهبود شرایط بهداشتی و درمانی، این مرکز همچنان با مشکلاتی نظیر بافت فرسوده، تراکم جمعیت و انتقادهای مداوم فعالان حقوق بشر مواجه است. در سال‌های اخیر، برنامه‌هایی برای تعطیلی کامل این مکان تاریخی و انتقال زندانیان به یک مرکز مدرن‌تر در حومه مسکو مطرح شده است. 

سرنوشت زندانیان سرشناس در گولاگ

معماری و نقشه‌ برج‌های تاریخی بوتیرکا

سیستم آزمایشگاه‌های مخفی (شاراشکا) در زندان‌های شوروی

 * شهرهولیای‌پوله (Huliaipole) در جنوب‌شرقی کشور اوکراین و در استان زاپوریژیا (Zaporizhzhia Oblast) واقع شده است. این شهر مرکز اداری منطقه (رایون) پولوهی به شمار می‌رود. [1, 2]

موقعیت جغرافیایی و مشخصات

مختصات: در شمال‌شرقی استان زاپوریژیا و در نزدیکی مرز استان دونتسک قرار دارد.

فاصله از مرکز: این شهر تاریخی در فاصله تقریبی ۱۰۰ کیلومتری شرق شهر زاپوریژیا (مرکز استان) واقع شده است.

اهمیت تاریخی

خاستگاه مخنو: هولیای‌پوله بیش از هر چیز به عنوان زادگاه نستور مخنو، انقلابی مشهور و رهبر جنبش آنارشیستی دهقانی اوکراین (بین سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱)، در جهان شناخته می‌شود

* برست-لیتوفسک (Brest-Litovsk) نام تاریخی شهر برست امروزی است که در غرب کشور بلاروس و در مرز با لهستان واقع شده است. این شهر در نقطه تلاقی رودخانه‌های موخاوتس و باگ قرار دارد.

اهمیت تاریخی و عهدنامه مشهور

شهرت جهانی این شهر بیشتر به دلیل عهدنامه برست-لیتوفسک است که در ۳ مارس ۱۹۱۸ در جریان جنگ جهانی اول در این مکان امضا شد:

طرفین قرارداد: این پیمان صلح بین جمهوری شوروی روسیه و امپراتوری‌های متحد مرکزی (آلمان، اتریش-مجارستان، عثمانی و بلغارستان) منعقد شد.

نتیجه پیمان: دولت نوپای بلشویک به رهبری لنین برای خروج از جنگ، ناچار شد حاکمیت خود بر بخش‌های وسیعی از سرزمین‌هایش (شامل اوکراین، کشورهای بالتیک و بلاروس) را واگذار کند.

قلعه برست (Brest Fortress)

یکی دیگر از نمادهای اصلی این شهر، دژ یا قلعه تاریخی برست است:

مقاومت در جنگ جهانی دوم: در ژوئن ۱۹۴۱، نیروهای ارتش سرخ شوروی در این قلعه به مدت بیش از یک هفته مقاومت سرسختانه‌ای در برابر حمله غافلگیرانه آلمان نازی نشان دادند.

عنوان افتخاری: این قلعه بعد از جنگ عنوان «دژ قهرمان» (Hero Fortress) را از سوی اتحاد جماهیر شوروی دریافت کرد.

وضعیت جغرافیایی کنونی

موقعیت: مرکز استان برست در بلاروس.

مرز: هم‌مرز با شهر ترسپول (Terespol) لهستان که آن را به یک گذرگاه مرزی و ترانزیتی بسیار مهم میان اتحادیه اروپا و بلاروس تبدیل کرده است.

*هتمان پاولو اسکوراپادسکی ؟

* هتمان اولو اسکوراپادسکی (Pavlo Skoropadsky) آریستوکرات، ژنرال ارتش امپراتوری روسیه و سیاستمدار برجستهٔ اوکراینی بود که در سال ۱۹۱۸ به مدت حدود هشت ماه به عنوان آخرین «هتمان» (رهبر یا حاکم نظامی) کشور اوکراین بر این سرزمین حکومت کرد.

حکومت او که به نام «دولت اوکراین» (Ukrainian State) یا «هتمانات» شناخته می‌شود، بلافاصله پس از امضای عهدنامه برست-لیتوفسک (که در پیام قبلی ذکر شد) و با حمایت مستقیم امپراتوری آلمان شکل گرفت.

نحوه به قدرت رسیدن و نوع حکومت

کودتای نظامی: در ۲۹ آوریل ۱۹۱۸، اسکوراپادسکی با انجام یک کودتا علیه دولت سوسیالیستی «جمهوری خلق اوکراین» (رادا)، قدرت را به دست گرفت.

احیای لقب سنتی: او عنوان سنتی و تاریخی «هتمان» را برای خود برگزید تا پیوند کشورش را با دوران شکوه کازاک‌های اوکراین در قرون گذشته زنده کند.

رویکرد محافظه‌کارانه: حکومت او بر خلاف دولت قبلی، به شدت محافظه‌کار، متمایل به ملاکان بزرگ، سرمایه‌داران و مورد حمایت ارتش‌های اشغال‌گر آلمان و اتریش - مجارستان بود.

دستاوردهای مهم فرهنگی و علمی

علیرغم عمر کوتاه و تلاطم‌های سیاسی، دولت اسکوراپادسکی پایه‌گذار نهادهای ملی بسیار مهمی در اوکراین شد:

تأسیس آکادمی ملی علوم اوکراین.

تأسیس دو دانشگاه ملی و شبکه‌ای گسترده از مدارس نظام‌مند (دبیرستان‌ها).

چاپ پول ملی پایدار و راه‌اندازی سیستم بانکی رسمی اوکراین.

احیای زبان اوکراینی به عنوان زبان رسمی اداری و آموزشی.

سقوط و پایان دوره هتمانات

وابستگی به آلمان: قدرت اسکوراپادسکی به حضور نظامی آلمان بستگی داشت. با شکست آلمان در جنگ جهانی اول (نوامبر ۱۹۱۸)، حامی اصلی او از بین رفت.

مخالفت‌های داخلی: سیاست‌های ارضی او به نفع زمین‌داران و همچنین نزدیکی سیاسی‌اش به نیروهای ضد بلشویک روسیه، خشم دهقانان و نیروهای چپ (مانند نستور مخنو در هولیای‌پوله) را برانگیخت.

استعفا و تبعید: در ۱۴ دسامبر ۱۹۱۸، در پی قیام نیروهای جمهوری‌خواه به رهبری سیمون پتلیورا، اسکوراپادسکی مجبور به استعفا شد و به آلمان گریخت. او در سال ۱۹۴۵ در جریان بمباران‌های اواخر جنگ جهانی دوم در آلمان کشته شد.

حکومت اسکوراپادسکی نقطه تقاطع عجیبی میان تاریخ عهدنامه برست-لیتوفسک (به دلیل تکیه بر آلمان) و جنبش آنارشیستی هولیای‌پوله (به عنوان دشمن اصلی دهقانان آن منطقه) بود.

Anton Denikin* (آنتون دنیکین) یکی از ژنرال‌های ارتش روسیه و از رهبران اصلی «جنبش سفید» در دوران انقلاب روسیه و جنگ داخلی روسیه بود. پس از انقلاب ۱۹۱۷ و به قدرت رسیدن بلشویک‌ها به رهبری Vladimir Lenin، دنیکین فرمانده نیروهای ضد بلشویکی در جنوب روسیه شد و تلاش کرد حکومت بلشویکی را سرنگون کند. او در سال‌های ۱۹۱۹–۱۹۲۰ پیشروی‌های مهمی داشت، اما سرانجام از ارتش سرخ شکست خورد و به تبعید رفت. دنیکین یکی از مهم‌ترین رهبران مخالف بلشویک‌ها در جنگ داخلی پس از انقلاب روسیه بود، اما نتوانست مانع تثبیت قدرت آنان شود.

*ارتش سیاه

ارتش سیاه (Black Army) نام عامیانه‌تر و مشهورتر «ارتش انقلابی شورشی اوکراین» به رهبری نستور مخنو است. این ارتش یک نیروی نظامی آنارشیست و دهقانی بود که در جریان جنگ داخلی روسیه (بین سال‌های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱) در بخش‌های وسیعی از جنوب اوکراین، به‌ویژه حول محور شهر هولیای‌پوله (که پیش‌تر ذکر شد)، فعالیت می‌کرد.

نام‌گذاری و هویت

پرچم سیاه: نام «ارتش سیاه» از پرچم سیاه‌رنگ آن‌ها گرفته شده بود که نماد سنتی جنبش آنارشیستی در سراسر جهان است.

شعار اصلی: روی پرچم‌های آن‌ها اغلب شعارهایی مانند «آزادی یا مرگ» یا «قدرت در دست شوراهای آزاد» به چشم می‌خورد.

اهداف و نظریه

ارتش سیاه برای برپایی یک جامعه آنارشیستی بدون دولت تلاش می‌کرد. هدف آن‌ها این بود که:

زمین‌ها را از ملاکان بزرگ بگیرند و به دهقانان واگذار کنند.

کارخانه‌ها را به کنترل خود کارگران درآورند.

از شکل‌گیری هرگونه حکومت مرکزی دیکتاتوری (چه تزارها، چه آلمانی‌ها و چه بلشویک‌ها) جلوگیری کنند.

جبهه‌های نبرد ارتش سیاه

این نیروی چریکی و مردمی هم‌زمان در چند جبهه با دشمنان مختلفی که در پیام‌های قبلی به آن‌ها اشاره شد، جنگید:

علیه هتمان اسکوراپادسکی: آن‌ها با نیروهای محافظه‌کار هتمان پاولو اسکوراپادسکی و ارتش اشغالگر آلمان که پس از عهدنامه برست-لیتوفسک کنترل اوکراین را به دست گرفته بودند، مبارزه کردند.

علیه ارتش سفید: آن‌ها ضربات مهلکی به ارتش سفید (سلطنت‌طلبان و وفاداران به تزار به رهبری ژنرال دنیکین و رانگل) وارد کردند و مانع سقوط مسکو شدند.

رابطه با ارتش سرخ (بلشویک‌ها): رابطه‌ای پیچیده، آمیخته به همکاری مصلحتی و خیانت بود. ارتش سیاه چند بار برای شکست دادن ارتش سفید با ارتش سرخ لنین متحد شد، اما هر بار پس از دفع خطر، بلشویک‌ها به آن‌ها حمله کردند.

نوآوری نظامی: تاچانکا (Tachanka)

یکی از دلایل موفقیت چشمگیر ارتش سیاه در برابر ارتش‌های منظم، استفاده از «تاچانکا» بود. تاچانکا یک ارابه اسبی سبک و سریع بود که یک مسلسل سنگین (معمولاً مسلسل ماکسیم) در پشت آن نصب می‌شد. این نوآوری به ارتش دهقانی مخنو سرعت جابه‌جایی فوق‌العاده و قدرت آتش سهمگینی در دشت‌های وسیع اوکراین می‌بخشید.

سرانجام ارتش سیاه

در اواخر سال ۱۹۲۰، پس از آنکه ارتش سرخ و ارتش سیاه به طور مشترک آخرین نیروهای ارتش سفید را در شبه‌جزیره کریمه شکست دادند، لنین و تروتسکی دستور نابودی نهایی آنارشیست‌ها را صادر کردند. ارتش سرخ با بسیج نیروهای عظیم، ارتش سیاه را محاصره و سرکوب کرد. نستور مخنو مجروح شد و در سال ۱۹۲۱ به همراه تعداد کمی از یارانش به رومانی گریخت و ارتش سیاه رسماً منحل شد.

*پیتر رانگل یا Pyotr Wrangel

رانگل یک ژنرال روس و از آخرین رهبران مهم «جنبش سفید» در جنگ داخلی روسیه (پس از انقلاب ۱۹۱۷) بود. او پس از شکست نیروهای Anton Denikin  فرماندهی ارتش سفید در جنوب روسیه را بر عهده گرفت و تلاش کرد با حکومت بلشویکی مقابله کند.

او به دلیل لباس سیاه نظامی‌اش به «بارون سیاه» (Black Baron) معروف بود. در سال ۱۹۲۰، پس از شکست از ارتش سرخ، نیروهایش را از شبه ‌جزیره کریمه Crimea  تخلیه کرد و به تبعید رفت . رانگل یکی از آخرین و برجسته‌ ترین فرماندهان ضدبلشویکی در جنگ داخلی روسیه بود که پس از دنیکین رهبری نیروهای سفید را بر عهده داشت.

پاورقی :

* ولین یکی از مهم‌ترین نظریه‌پردازان و تاریخ‌نگاران آنارشیست روس بود که نقش برجسته‌ای در ثبت تاریخ جنبش ماخنو و انقلاب روسیه ایفا کرد. او از نزدیک در رویدادهای انقلاب شرکت داشت و مدتی نیز در قلمرو ماخنوویست‌ها زندگی کرد. شهرت اصلی او به سبب کتاب مشهور انقلاب ناشناخته است؛ اثری که کوشید تاریخ انقلاب روسیه را از زاویه جنبش‌های مردمی، شوراهای مستقل، آنارشیست‌ها و نیروهایی روایت کند که در تاریخ‌نگاری رسمی شوروی کمتر دیده می‌شدند. ولین معتقد بود انقلاب روسیه در آغاز حامل امکانات گسترده‌ای برای خودگردانی اجتماعی بود، اما تمرکز قدرت در حزب بلشویک به تدریج این امکانات را از میان برد.

* پیترآرشینف  نیز از نزدیک ‌ترین یاران فکری و سیاسی ماخنو به شمار می‌رفت. او خود از مبارزان آنارشیست بود و مدتی در زندان تزاری با ماخنو هم‌بند بود؛ آشنایی‌ای که بعدها به همکاری سیاسی عمیقی انجامید. مهم‌ترین اثر او کتاب تاریخ جنبش ماخنو است که همچنان یکی از منابع اصلی مطالعه جنبش ماخنوویستی محسوب می‌شود. آرشینف برخلاف بسیاری از نویسندگان بعدی، بسیاری از رویدادها را شخصاً مشاهده کرده بود و از همین رو نوشته‌هایش ارزش اسنادی بالایی دارند.

ولین و آرشینف هر دو در تبعید اروپایی با یکدیگر همکاری داشتند و در تلاش بودند تجربه شکست‌خورده اما تأثیرگذار ماخنوویسم را برای نسل‌های بعد حفظ کنند. با این حال، میان آنان نیز اختلافات نظری وجود داشت. آرشینف بعدها از تدوین «پلتفرم سازمانی» برای جنبش آنارشیستی دفاع کرد و معتقد بود پراکندگی و ضعف سازمانی یکی از دلایل شکست آنارشیست‌ها در روسیه بوده است. ولین با این دیدگاه موافق نبود و آن را گامی به سوی تمرکزگرایی می‌دانست. این مناقشه به یکی از مهم‌ترین بحث‌های درون جنبش آنارشیستی قرن بیستم تبدیل شد.

با وجود این اختلافات، نام ولین و آرشینف در کنار ماخنو قرار گرفته است؛ زیرا بخش بزرگی از آنچه امروز درباره کمون‌های اوکراین، ارتش سیاه، شوراهای آزاد و درگیری با بلشویک‌ها می‌دانیم، از طریق نوشته‌ها و خاطرات این دو به دست ما رسیده است. اگر ماخنو شمشیر آن جنبش بود، می‌توان گفت ولین و آرشینف حافظه تاریخی آن بودند.

   Volin نامی که با آن شناخته می‌شود

  • Vsevolod Mikhailovich Eikhenbaum (Всеволод Михайлович Эйхенбаум)

در منابع فرانسوی معمولاً به صورت Voline  نوشته می‌شود، زیرا بخش بزرگی از زندگی تبعید خود را در فرانسه گذراند و آثارش به زبان فرانسه منتشر شدند.

نام کامل آرشینف:

  • Pyotr Andreyevich Arshinov (Пётр Андреевич Аршинов)
  • در برخی منابع غربی: Peter Arshinov

نام کامل ماخنو:

  •  Nestor Ivanovych Makhnoاوکراینی
  •  Nestor Ivanovich Makhno صورت روسی

به لاتین معمولاً Nestor Makhno

سه چهره اصلی جنبش ماخنوویستی که معمولاً در ادبیات آنارشیستی کنار هم ذکر می‌شوند عبارت‌اند از:

1.      Nestor Makhno  رهبر نظامی و سیاسی جنبش.

2.      Volin (Vsevolod Mikhailovich Eikhenbaum)  نظریه ‌پرداز و تاریخ‌نگار جنبش.

3.      Pyotr Arshinov مورخ، سازمان‌دهنده و نویسندهٔ History of the Makhnovist Movement.

جالب است که در میان آنارشیست‌های روسی تبعیدی، بسیاری ولین را برجسته‌ترین متفکر نظری و آرشینف را مهم‌ترین مورخ جنبش ماخنو می‌دانستند، در حالی که ماخنو بیشتر نماد عملی و انقلابی آن بود. این سه نفر، هر یک به شیوه‌ای متفاوت، حافظ میراث ماخنوویسم شدند.

جنبش آنارشیستی اوکراین که بین سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۱ شکل گرفت و در تاریخ به نام «ماخنوویشچینا» (Makhnovshchina) معروف است، یکی از بزرگ ‌ترین و خالص ‌ترین تجربه‌های پیاده‌سازی جامعه بدون دولت (آنارشو-کمونیسم) در تاریخ مدرن است.

«ولین» (Voline)، نویسنده کتاب انقلاب ناشناخته، خود شخصاً در این جنبش حضور داشت، عضو «ارتش شورشی انقلابی اوکراین» بود و مسئولیت بخش فرهنگی و آموزشی جنبش را بر عهده داشت. اطلاعات کلیدی و مستند او از این جنبش بزرگ دهقانی به شرح زیر است:

۱. رهبری جنبش؛ نستور ماخنو (پدر ماخنو)

این جنبش پیرامون شخصیت نستور ماخنو شکل گرفت. او یک دهقان زادگاه خود یعنی شهر «هولیایپوله» در جنوب اوکراین بود که سال‌ها به دلیل فعالیت‌های ضد تزاری در زندان بلشویک‌ها بود و پس از آزادی به اوکراین بازگشت. دهقانان منطقه به او لقب «باتکو» (به معنای پدر) داده بودند.

 ۲. قلمرو و جمعیت «سرزمین آزاد»

ماخنو و یارانش موفق شدند منطقه‌ای وسیع در جنوب و شرق اوکراین را آزاد کنند. این قلمرو که به «سرزمین آزاد» یا قلمرو ماخنو معروف شد، جمعیتی حدود ۷ میلیون نفر را در بر می‌گرفت که عمدتاً از دهقانان و کارگران تشکیل شده بود.

۳. ویژگی‌های ساختاری جامعه ماخنوویست

برخلاف مدل بلشویک‌ها در مسکو که بر پایه دیکتاتوری حزب و دولت متمرکز بود، مدل اوکراین کاملاً افقی و آزادی‌خواهانه بود:

شوراهای آزاد (Free Soviets): تصمیم‌گیری‌ها توسط شوراهای محلی دهقانان و کارگران انجام می‌شد و هیچ کمیسار سیاسی یا مأمور حکومتی بالا سر مردم نبود.

لغو مالکیت خصوصی و دولتی: زمین‌ها از مالکان بزرگ (کولاك‌ها) گرفته شد و به صورت اشتراکی و داوطلبانه توسط خود دهقانان اداره می‌شد.

آزادی بیان مطلق: در قلمرو ماخنو، چاپ هرگونه روزنامه (حتی روزنامه‌های بلشویکی و مخالف آنارشیسم) کاملاً آزاد بود و هیچ پلیس مخفی (مانند چکای شوروی) وجود نداشت.

۴. ارتش سیاه؛ نیروی نظامی بی‌نظیر

ارتش تحت فرمان ماخنو به «ارتش سیاه» (رنگ نمادین آنارشیست‌ها) معروف بود. این ارتش ویژگی‌های منحصربه‌فردی داشت:

کاملاً داوطلبانه بود و سربازی اجباری در آن وجود نداشت.

فرماندهان توسط خود سربازان انتخاب می‌شدند.

آن‌ها تاکتیک جنگ چریکی سریعی را با استفاده از «تاچانکا» (ارابه‌های اسبی که روی آن‌ها مسلسل بسته شده بود) ابداع کردند که ارتش‌های بزرگ را غافلگیر می‌کرد.

۵. جنگ در سه جبهه و خیانت بلشویک‌ها

جنبش ماخنو مجبور بود هم‌زمان با دشمنان متعددی بجنگد:

۱. ارتش آلمان و اتریش: که اوکراین را اشغال کرده بودند.


۲. ارتش سفید (سلطنت‌طلبان روس): به رهبری ژنرال دنیکین که می‌خواست نظام تزاری را بازگرداند. ارتش سیاه ماخنو نقشی حیاتی در شکست دادن ارتش سفید و نجات دادن خودِ انقلاب روسیه ایفا کرد.

۳. ارتش سرخ (بلشویک‌ها): لنین و تروتسکی دو بار با ماخنو ائتلاف نظامی کردند تا ارتش سفید را شکست دهند. اما هر دو بار، پس از اینکه خطر ارتش سفید برطرف شد، به ماخنوویست‌ها خیانت کردند.

پایان تراژیک جنبش

در سال ۱۹۲۰، لئون تروتسکی فرمانده ارتش سرخ، دستور سرکوب بی‌پایان و همه‌جانبه جنبش اوکراین را صادر کرد. ارتش سرخ با قساوت تمام کمون‌های دهقانی را ویران کرد، هزاران آنارشیست را اعدام نمود و سرانجام در سال ۱۹۲۱ این جنبش را به خون کشید. ماخنو که مجروح شده بود به همراه همسرش فرار کرد و در نهایت در پاریس در فقر درگذشت.

ولین در کتاب خود تأکید می‌کند که سرکوب جنبش اوکراین، اثبات کرد که بلشویک‌ها به دنبال آزادی کارگران نبودند، بلکه صرفاً به دنبال انحصار مطلق قدرت دولتی بودند.

ماخنو فرمانده ارتش شورشی انقلابی اوکراین بود که به ماخنووشچینا معروف شد. ماخنووشچینا در واقع یک جنبش و پدیده دهقانی .

پیتر آرشینف (Peter Arshinov) یکی از کلیدی‌ترین چهره‌های فکری، انقلابی و مورخ اصلی جنبش ماخنوویست اوکراین است. او صمیمی‌ترین دوست، معلم فکری و همراه نستور ماخنو بود. اهمیت او در تاریخ آنارشیسم به چند دلیل بسیار برجسته است:

۱. رابطه خاص با نستور ماخنو در زندان تزار

آرشینف که در ابتدا در شاخه بلشویک‌ها فعالیت می‌کرد، بعدها به آنارشیسم گروید. در سال ۱۹۱۰ به دلیل فعالیت‌های مسلحانه علیه حکومت تزار دستگیر و به حبس ابد در زندان «بوتیرکا» در مسکو محکوم شد.

در آنجا با نستور ماخنو که یک دهقان جوان و نیمه ‌باسواد بود هم‌سلول شد.

آرشینف که تحصیل‌کرده و باهوش بود، در زندان به ماخنو خواندن، نوشتن، تاریخ، جغرافیا و مهم‌تر از همه، نظریات آنارشیستی باکونین و کروپوتکین را آموزش داد. ماخنو عملاً نبوغ فکری خود را مدیون آموزش‌های آرشینف در زندان بود.

۲. نقش او در جنبش اوکراین (سرزمین آزاد)

پس از انقلاب ۱۹۱۷ و آزادی زندانیان سیاسی، آرشینف به اوکراین رفت و به جنبش ماخنو پیوست.

او برعکس ماخنو که فرمانده نظامی بود، مغز متفکر فرهنگی و تبلیغاتی جنبش شد.

آرشینف سردبیر روزنامه اصلی ارتش سیاه به نام «راهی به سوی آزادی» (Put' k Svobode) بود.

او رئیس «اتحادیه آنارشیست‌های کورسک» و هدایت‌کننده بخش‌های آموزشی و فرهنگی جنبش دهقانی اوکراین بود.

۳. نگارش منبع اصلی تاریخ جنبش

پس از سرکوب جنبش توسط ارتش سرخ تروتسکی، آرشینف فرار کرد. او در سال ۱۹۲۳ در تبعید (برلین) کتابی حیاتی به نام «تاریخ جنبش ماخنوویست (۱۹۱۸-۱۹۲۱)» نوشت.

این کتاب معتبرترین و دقیق‌ترین روایت دست اول از ارتش سیاه اوکرائین است.

جالبت است بدانید «ولین» (که پیش‌تر صحبتش را کردیم) مقدمه مشهوری بر این کتاب آرشینف نوشته است.

۴. نظریه «پلتفرمیسم» و اختلاف با ولین

در دوران تبعید در پاریس (سال ۱۹۲۶)، آرشینف به همراه ماخنو سندی به نام «پلتفرم سازمانی اتحادیه عمومی آنارشیست‌ها» منتشر کردند که به «پلتفرم» معروف شد.

آرشینف استدلال می‌کرد که دلیل شکست آنارشیست‌ها در برابر بلشویک‌ها، نبود سازماندهی قوی و منسجم بود. او خواهان تشکیل یک سازمان منظم، هماهنگ و دارای رهبری جمعی بود.

این طرح باعث یک انشعاب بزرگ در تاریخ آنارشیسم شد. «ولین» شدیداً با آرشینف مخالفت کرد و گفت این «پلتفرم» بسیار شبیه به حزب بازی و مدل بلشویکی است و آزادی فردی را از بین می‌برد. این موضوع رفاقت آرشینف و ولین را به هم زد.

پایان تلخ و عجیب آرشینف

سرنوشت آرشینف بسیار تراژیک و بحث‌برانگیز شد. او در اواخر دهه ۱۹۲... دچار سرخوردگی شدید از تبعید شد و با نوشتن مقالاتی، از آنارشیسم اعلام برائت کرد و به کمونیسم شوروی متمایل شد. در سال ۱۹۳۴ با اجازه دولت شوروی به مسکو بازگشت. اما حکومت استالین به او رحم نکرد. در سال ۱۹۳۷ و در جریان پاکسازی‌های بزرگ استالینی، آرشینف به اتهام واهی «تلاش برای احیای شبکه زیرزمینی آنارشیست‌ها» بازداشت و مخفیانه اعدام شد.

آرشینف نمونه‌ای از روشنفکران پرشوری بود که بخش مهمی از حماسه اوکراین را رقم زد اما در نهایت قربانی همان حکومتی شد که به آن پناه برده بود!