
بوئنونتورا دوروتی
« آزادی در میدان نبرد و سرنوشت آنارشیسم انقلابی در اسپانیا »
«ما جهانی نو را در قلبهای خود حمل میکنیم»
تهیه و تدوین : فرشید یاسائی

پیشگفتار : تاریخ معاصر اروپا سرشار از شخصیتهایی است که کوشیدهاند جهان را دگرگون کنند، اما تنها معدودی از آنان توانستهاند میان اندیشه و عمل پیوندی ناگسستنی برقرار سازند. بوئناونتورا دوروتی از جمله همین چهرههای استثنایی است؛ مردی که نه در تالارهای قدرت، بلکه در کارخانهها، خیابانها، زندانها و سنگرهای جنگ داخلی اسپانیا شکل گرفت. او برخلاف بسیاری از رهبران سیاسی که آرمانهای خود را در قالب برنامههای حکومتی تعریف میکردند، آزادی را امری زنده و ملموس میدانست که باید در زندگی روزمره کارگران و مردم عادی تحقق یابد. از این رو زندگی او صرفاً سرگذشت یک مبارز سیاسی نیست، بلکه روایت تلاشی مستمر برای آشتی دادن رؤیای آزادی با واقعیت خشن تاریخ است.
جنبش آنارشیستی اسپانیا در دهههای نخست قرن بیستم یکی از گستردهترین و سازمان یافته ترین جنبشهای کارگری جهان به شمار میرفت. در این میان، دوروتی به نمادی از نسلی بدل شد که باور داشت رهایی انسان تنها از طریق مشارکت مستقیم مردم و نابودی ساختارهای سلطه امکانپذیر است. او در شرایطی به صحنه تاریخ قدم گذاشت که اسپانیا گرفتار نابرابریهای عمیق اقتصادی، اقتدارگرایی سیاسی و بحرانهای اجتماعی گسترده بود. همین شرایط سبب شد که اندیشههای آنارشیستی برای هزاران کارگر، دهقان و جوان ناراضی به افقی برای تغییر بدل شوند و دوروتی در میان آنان جایگاهی ویژه پیدا کند.
اهمیت بررسی زندگی و اندیشههای دوروتی تنها به نقش او در جنگ داخلی اسپانیا محدود نمیشود. مطالعه تجربه او امکان درک عمیقتری از یکی از مهمترین منازعات فکری قرن بیستم را فراهم میسازد؛ منازعهای میان آزادی و اقتدار، میان خودگردانی و تمرکز قدرت، و میان انقلاب اجتماعی و دولت انقلابی. دوروتی و همفکرانش در کنفدراسیون ملی کارگران و فدراسیون آنارشیست ایبری بر این باور بودند که هدف و وسیله را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد و جامعهای آزاد را نمیتوان از طریق ابزارهای اقتدارگرایانه بنا نهاد. همین باور آنان را در برابر نیروهای گوناگون سیاسی، از محافظهکاران و فاشیستها گرفته تا کمونیستهای طرفدار تمرکز قدرت، قرار داد.
در این پژوهش تلاش شده است زندگی، فعالیتها و اندیشههای بوئناونتورا دوروتی در بستر تاریخی زمانه او مورد بررسی قرار گیرد. همچنین برای روشنتر شدن برخی ابعاد نظری و عملی آنارشیسم انقلابی، در بخشهایی از پژوهش به تجربه نستور ماخنو در اوکراین نیز اشاره شده است. هرچند این دو شخصیت در شرایط تاریخی متفاوتی زیستهاند، اما هر دو با مسئلهای مشترک روبهرو بودند: چگونه میتوان انقلابی اجتماعی را پیش برد بیآنکه آزادی فردی و جمعی قربانی شکل تازهای از سلطه شود.
هدف نهایی این رساله نه اسطورهسازی از یک شخصیت تاریخی و نه داوری اخلاقی درباره رویدادهای گذشته است، بلکه کوششی برای فهم بهتر تجربهای است که همچنان در مباحث مربوط به آزادی، عدالت اجتماعی و سازماندهی سیاسی موضوعیت دارد. زندگی دوروتی نشان میدهد که حتی در تاریکترین لحظات تاریخ نیز انسانهایی وجود داشتهاند که حاضر بودهاند برای آرمانهای خود بهای سنگینی بپردازند. از این منظر، مطالعه او صرفاً بازخوانی گذشته نیست، بلکه تأملی درباره امکانات و محدودیتهای آزادی در جهان معاصر است.
آغاز : یکی از مشهورترین و تأثیرگذارترین چهرههای تاریخ آنارشیسم قرن بیستم بود. نام او در حافظه سیاسی اسپانیا نه تنها با مبارزه مسلحانه و انقلاب اجتماعی، بلکه با نوعی اخلاق انقلابی پیوند خورده است که بر همبستگی، فداکاری و نفی اقتدار استوار بود. در میان آنارشیستهای اسپانیایی، شاید هیچ شخصیتی به اندازه دوروتی به اسطورهای زنده تبدیل نشده باشد. حتی امروز نیز در میان آنارشیستهای اسپانیایی جملهای که اغلب به او نسبت داده میشود، طنین خاصی دارد: «Llevamos un mundo nuevo en nuestros corazones»؛ «ما جهانی نو را در قلبهای خود حمل میکنیم».
دوروتی (Buenaventura Durruti) در سال ۱۸۹۶ در شهر León در خانوادهای کارگری متولد شد. پدرش کارگر راهآهن بود و او از نوجوانی با دشواریهای زندگی طبقه کارگر آشنا شد. اسپانیای آن دوران جامعهای عمیقاً نابرابر بود؛ زمینهای وسیع در اختیار اشراف و کلیسا قرار داشت و میلیونها کارگر و دهقان در فقر زندگی میکردند. دوروتی در محیط کارگری رشد کرد و خیلی زود جذب جنبش سندیکالیستی انقلابی شد. او در جوانی مکانیک ماهری بود و همانند بسیاری از آنارشیستهای اسپانیایی، باور داشت که طبقه کارگر باید مستقیماً ابزار تولید را در اختیار بگیرد و جامعهای آزاد و بدون دولت بنا کند. در این سالها تحت تأثیر ادبیات آنارشیستی اسپانیا قرار گرفت؛ ادبیاتی که از آثار Mikhail Bakunin، Peter Kropotkin و متفکران سندیکالیست فرانسوی الهام میگرفت.
فعالیت سیاسی دوروتی از همان ابتدا با سرکوب دولتی همراه بود. او به اتحادیه بزرگ آنارشیستی Confederación Nacional del Trabajo (CNT) پیوست؛ سازمانی که میلیونها کارگر اسپانیایی را نمایندگی میکرد. دولت اسپانیا اعتصابات را با خشونت پاسخ میداد و بسیاری از فعالان آنارشیست زندانی یا تبعید میشدند. دوروتی در این فضا به این نتیجه رسید که مبارزه صرفاً صنفی کافی نیست و در کنار سازماندهی کارگری باید در برابر خشونت دولت نیز مقاومت کرد. در دهه ۱۹۲۰ او همراه با یارانش گروههای عملیاتی مخفی تشکیل داد. این دوره از زندگی او آمیخته با تعقیب پلیسی، زندگی مخفی، تبعید و سفرهای متعدد به فرانسه، بلژیک و آمریکای لاتین بود. برای بسیاری از هوادارانش، او نمونه مبارزی بود که میان نظریه و عمل فاصلهای نمیدید.
رابطه دوروتی با یارانش بخش مهمی از شخصیت او را آشکار میکند. نزدیکترین همراهانش افرادی چون Francisco Ascaso و Juan García Oliver بودند. این افراد نه صرفاً همکار سیاسی، بلکه نوعی خانواده انقلابی برای یکدیگر محسوب میشدند. در فرهنگ آنارشیستی اسپانیا، رفاقت و همبستگی اهمیت بسیار زیادی داشت و بسیاری از مبارزان سالها در تبعید، زندان و فرار در کنار هم زندگی میکردند. دوروتی به وفاداری مشهور بود و بسیاری از خاطرات همرزمانش نشان میدهد که برخلاف تصویر جنگجوی خشن، در زندگی شخصی فردی آرام، صمیمی و بسیار حساس به رنج انسانهای عادی بود. او از امتیازات شخصی دوری میکرد و حتی زمانی که به یکی از شناخته شدهترین رهبران آنارشیست تبدیل شد، زندگی ساده کارگری خود را حفظ کرد.
در سال ۱۹۳۶ و با آغاز Spanish Civil War جنگ داخلی ، دوروتی به یکی از مشهورترین فرماندهان نیروهای مردمی بدل شد. پس از کودتای ژنرال Francisco Franco، کارگران و آنارشیستها در شهر Barcelona دست به مقاومت زدند و در بسیاری از مناطق اسپانیا عملاً کنترل کارخانهها، مزارع و خدمات عمومی را به دست گرفتند. این لحظه برای آنارشیستها تحقق رؤیایی بود که دههها برای آن مبارزه کرده بودند. کارخانهها توسط شوراهای کارگری اداره میشدند، زمینها به صورت جمعی مدیریت میشد و بسیاری از ساختارهای سنتی قدرت فروپاشیدند. دوروتی نه تنها فرمانده نظامی، بلکه نماد این انقلاب اجتماعی بود. او باور داشت که جنگ علیه فرانکو و انقلاب اجتماعی باید همزمان پیش بروند و نمیتوان یکی را فدای دیگری کرد.
« ستون دوروتی» یا Durruti Collum به یکی از معروف ترین واحدهای نظامی جنگ داخلی تبدیل شد. هزاران داوطلب آنارشیست به این نیرو پیوستند و به جبهه آراگون رفتند. ویژگی این واحد در آن بود که برخلاف ارتشهای سنتی، بر پایه اصول نسبتاً دموکراتیک اداره میشد. فرماندهان از اقتدار مطلق برخوردار نبودند و بسیاری از تصمیمات در مجامع عمومی مبارزان بررسی میشد. این تجربه برای آنارشیستها تلاشی عملی جهت اثبات امکان سازماندهی نظامی بدون سلسلهمراتب سخت بود. هرچند مشکلات فراوانی وجود داشت، اما ستون دوروتی به یکی از نمادهای مقاومت ضد فاشیستی در اروپا تبدیل شد.
در ادبیات آنارشیستی فرانسه، نام دوروتی اغلب با مفهوم «révolution sociale» یا انقلاب اجتماعی همراه است. نویسندگان آنارشیست فرانسوی او را شخصیتی میدانستند که توانسته بود آرمانهای نظری را در میدان عمل بیآزماید. در ایتالیا نیز آنارشیستها از او با احترام یاد میکردند و عباراتی مانند «azione diretta» (کنش مستقیم) را در پیوند با مبارزات او به کار میبردند. در سنت آنارشیستی آلمان نیز مفهوم «Selbstverwaltung» یا خودمدیریتی، که در کمونهای انقلابی اسپانیا تجربه شد، همواره با نام دوروتی و همرزمانش پیوند خورده است. در میان آنارشیستهای اسپانیایی نیز واژههایی مانند «apoyo mutuo» (یاری متقابل) و «autogestión» (خودگردانی) به صورت مداوم در کنار یاد او تکرار میشوند.
مرگ دوروتی در نوامبر ۱۹۳۶ در جریان نبردهای مادرید هنوز موضوع بحث تاریخ نگاران است. او در شرایطی کشته شد که نیروهای فرانکو به سمت پایتخت پیشروی میکردند. درباره منشأ گلولهای که جان او را گرفت روایتهای مختلفی وجود دارد؛ برخی آن را نتیجه آتش دشمن میدانند و برخی از احتمال حادثه یا حتی توطئه سخن گفتهاند. با این حال آنچه مسلم است این است که مرگ او ضربهای عظیم به جنبش آنارشیستی اسپانیا وارد کرد. تشییع جنازهٔ دوروتی در بارسلونا به یکی از بزرگترین گردهماییهای مردمی تاریخ اسپانیا تبدیل شد. صدها هزار نفر در خیابانها حضور یافتند. برای بسیاری از کارگران، مرگ او تنها از دست دادن یک فرمانده نظامی نبود؛ پایان نماد انسانی بود که میکوشید میان آزادی، برابری و مبارزهٔ مسلحانه تعادلی برقرار کند. به همین دلیل نام او تا امروز در حافظهٔ جنبشهای آنارشیستی و کارگری باقی مانده است؛ نه فقط به عنوان یک جنگجو، بلکه به عنوان کسی که میخواست نشان دهد انقلاب اجتماعی میتواند هم در کارخانه و هم در میدان نبرد زندگی کند.
شخصیت دوروتی پس از مرگ وارد قلمرو اسطوره شد. برای هوادارانش، او نماد انسانی بود که قدرت را برای خود نمیخواست و زندگیاش را وقف آرمان آزادی کرده بود. مخالفانش گاه او را ماجراجو یا رمانتیک سیاسی توصیف میکردند، اما حتی بسیاری از منتقدان نیز شجاعت شخصی و صداقت او را انکار نمیکردند. در طول قرن بیستم، نسلهای مختلف آنارشیستها در اسپانیا، فرانسه، ایتالیا، آلمان و آمریکای لاتین بارها به تجربه دوروتی بازگشتند تا از آن برای فهم رابطه میان انقلاب، آزادی و سازماندهی اجتماعی الهام بگیرند.
میراث فکری او را نمیتوان صرفاً در نبردهای نظامی جستوجو کرد. اهمیت اصلی دوروتی در این بود که میکوشید نشان دهد جامعهای مبتنی بر همکاری داوطلبانه و خودگردانی میتواند در مقیاسی بزرگ وجود داشته باشد. این ایده، چه موفق و چه ناکام، همچنان در قلب بسیاری از جریانهای آنارشیستی زنده است. از نگاه هوادارانش، او نه فقط یک فرمانده جنگ داخلی، بلکه تجسم آرزوی دیرینه آنارشیستها برای جهانی بدون سلطه بود؛ جهانی که در آن آزادی فردی و همبستگی جمعی در تضاد با یکدیگر قرار نگیرند، بلکه یکدیگر را تکمیل کنند. به همین دلیل است که نام بئنوونتورا دوروتی نزدیک به یک قرن پس از مرگش همچنان در ادبیات رادیکال اروپا حضوری زنده و ماندگار دارد.
باید گفت که زندگی سیاسی و نظامی او را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد؛ برای دوروتی سیاست چیزی نبود که در پارلمانها و دفترهای دولتی جریان داشته باشد، بلکه در کارخانه، خیابان، اعتصاب، سنگر و حتی در زندگی روزمرهٔ کارگران معنا پیدا میکرد. او از همان جوانی در میان کارگران راهآهن و فلزکاران رشد کرد و خیلی زود به این نتیجه رسید که نظام سرمایهداری و دولت سلطهگر را نمیتوان تنها با درخواست اصلاحات تغییر داد. به همین دلیل به جنبش سندیکالیستی انقلابی CNT پیوست؛ سازمانی که معتقد بود کارگران باید خودشان ابزار تولید را در دست بگیرند و جامعه را بدون طبقهٔ حاکم اداره کنند.
در دههٔ ۱۹۲۰ اسپانیا تحت دیکتاتوری ژنرال Miguel Primo de Rivera قرار داشت. سرکوب اتحادیهها، زندان، شکنجه و ترور فعالان کارگری باعث شد بخشی از جنبش آنارشیستی به مبارزهٔ مخفی روی بیاورد. دوروتی در این دوره عضو گروههای عملیاتی شد که بعدها با نام «لوس سولیداریوس» شناخته شدند. این گروه علاوه بر سازماندهی کارگران، به عملیات مسلحانه علیه چهرههای سرکوبگر و شبکههای قدرت نیز دست میزد. از دید دولت، آنها شورشی و خطرناک بودند؛ اما از دید بسیاری از کارگران، افرادی بودند که در برابر خشونت سازمانیافتهٔ حکومت از خود دفاع میکردند.
سالهای طولانی تبعید، بخش مهمی از زندگی سیاسی او را شکل داد. او در فرانسه، بلژیک و کشورهای آمریکای لاتین زندگی کرد، بارها بازداشت شد و همواره تحت تعقیب پلیس قرار داشت. این دوره باعث شد که با جنبشهای کارگری بینالمللی ارتباط پیدا کند و نگاهش از یک مبارز محلی به یک انقلابی بینالمللی گسترش یابد. برای او مبارزه تنها مسئلهٔ اسپانیا نبود؛ او خود را بخشی از نبرد جهانی علیه سرمایهداری، فاشیسم و اقتدارگرایی میدانست.
اما مهمترین فصل زندگی او با آغاز جنگ داخلی اسپانیا در ژوئیهٔ ۱۹۳۶ آغاز شد. هنگامی که بخشی از ارتش به رهبری Francisco Franco علیه جمهوری شورش کرد، دوروتی در بارسلونا از سازماندهندگان اصلی مقاومت کارگران بود. آنارشیستها، کارگران مسلح و اعضای CNT توانستند کودتاچیان را در شهر شکست دهند. این فقط یک پیروزی نظامی نبود؛ همزمان کارخانهها، کارگاهها، وسایل حملونقل و زمینهای کشاورزی در بسیاری از مناطق به کنترل شوراهای کارگری درآمدند. دوروتی معتقد بود که جنگ علیه فاشیسم و انقلاب اجتماعی باید همزمان پیش بروند. از نظر او اگر انقلاب متوقف میشد و تنها یک جنگ نظامی باقی میماند، روح مقاومت نیز از بین میرفت.
پس از پیروزی اولیه در بارسلونا، او ستون معروف «ستون دوروتی» را تشکیل داد. هزاران داوطلب کارگر، معدنچی، کشاورز و جوانان انقلابی به این نیرو پیوستند. تفاوت این واحد با ارتشهای سنتی بسیار چشمگیر بود. فرماندهی خشک و سلسله مراتب سخت در آن وجود نداشت. افسران انتخاب میشدند و بسیاری از تصمیمها به صورت جمعی گرفته میشد. دوروتی تلاش میکرد نشان دهد که حتی در میدان جنگ نیز میتوان اصول آزادیخواهانه را حفظ کرد.
ستون دوروتی به جبههٔ آراگون رفت و در نبردهای سنگین علیه نیروهای فرانکو شرکت کرد. در مسیر خود دهها روستا را آزاد کرد و در بسیاری از آنها کشاورزان اقدام به تشکیل کمونها و شوراهای محلی کردند. برای آنارشیستها این اقدامات به اندازهٔ پیروزیهای نظامی اهمیت داشت، زیرا هدف فقط شکست دشمن نبود؛ هدف ساختن جامعهای جدید بود. همین مسئله باعث شد دوروتی با بسیاری از سیاستمداران جمهوریخواه و همچنین کمونیستهای طرفدار شوروی دچار اختلاف شود. آنها معتقد بودند که ابتدا باید جنگ را برد و سپس دربارهٔ انقلاب صحبت کرد، در حالی که دوروتی میگفت اگر انقلاب متوقف شود، انگیزهٔ تودهها برای جنگیدن نیز از بین خواهد رفت.
اختلاف او با کمونیستهای استالینیست به تدریج عمیقتر شد. دوروتی نگران بود که تمرکز قدرت در دست دولت و حزب، همان ساختارهای سلطهای را بازتولید کند که آنارشیستها علیه آن مبارزه کرده بودند. او از تجربهٔ انقلاب روسیه درس گرفته بود و باور داشت که آزادی کارگران نباید قربانی ضرورتهای نظامی یا منافع حزبی شود. به همین دلیل در میان آنارشیستها به نماد استقلال سیاسی و مخالفت با هر نوع اقتدارگرایی تبدیل شد.
در پاییز ۱۹۳۶، هنگامی که نیروهای فرانکو به مادرید نزدیک شدند، دوروتی به همراه بخشی از نیروهایش برای دفاع از پایتخت اعزام شد. وضعیت بسیار بحرانی بود و سقوط مادرید میتوانست سرنوشت جنگ را تغییر دهد. او در خط مقدم حضور داشت و مانند بسیاری از فرماندهان انقلابی از پشت جبهه فرماندهی نمیکرد. در نوامبر همان سال به شدت زخمی شد و اندکی بعد درگذشت. مرگ او هنوز موضوع بحث مورخان است و دربارهٔ چگونگی زخمی شدنش روایتهای متفاوتی وجود دارد.
برای درک زندگی بوئناونتورا دوروتی باید به سالهایی بازگردیم که هنوز نه آنارشیست شناختهشدهای بود و نه فرماندهای در جنگ داخلی اسپانیا. او در سال ۱۸۹۶ در شهر León در خانوادهای کارگری به دنیا آمد. پدرش کارگر راهآهن بود و خانوادهاش از طبقهای بودند که زندگیشان با دستمزد روزانه و کار سخت میگذشت. اسپانیا در آن دوران کشوری بود که شکاف میان ثروتمندان و فقرا بسیار عمیق بود؛ اشراف زمیندار، کلیسا و ارتش قدرت فراوانی داشتند، در حالی که میلیونها کارگر و دهقان در فقر زندگی میکردند.
دوروتی از نوجوانی وارد محیط کار شد. برخلاف بسیاری از رهبران سیاسی که از دانشگاهها یا طبقات مرفه میآمدند، آموزش او بیشتر در کارگاهها و میان کارگران شکل گرفت. او به عنوان کارگر فلزکار و سپس در راهآهن مشغول به کار شد. همین محیط صنعتی نخستین مدرسهٔ سیاسی او بود. در کارگاهها با کارگرانی روبهرو میشد که ساعتهای طولانی کار میکردند اما دستمزد ناچیزی میگرفتند. اعتصابها، اخراجها و سرکوب پلیس بخشی از واقعیت روزمرهٔ زندگی آنان بود.
در این دوره دوروتی هنوز آنارشیست کامل نشده بود. مانند بسیاری از جوانان کارگر، ابتدا تحت تأثیر اندیشههای عمومی جنبش کارگری قرار گرفت. او شاهد بود که اتحادیهها برای افزایش دستمزد و بهبود شرایط کار مبارزه میکنند. در سالهای جوانی بیشتر به عنوان یک کارگر ناراضی و فعال صنفی شناخته میشد تا یک نظریهپرداز انقلابی. اما تجربهٔ مستقیم بیعدالتی اجتماعی به تدریج او را رادیکالتر کرد.
نقطهٔ عطف مهم در زندگی او اعتصاب بزرگ راهآهن در سال ۱۹۱۷ بود. در همان سال اسپانیا با بحران سیاسی و اجتماعی شدیدی روبهرو بود و موجی از اعتراضهای کارگری سراسر کشور را فراگرفته بود. دوروتی در این اعتصاب شرکت کرد و شاهد واکنش خشن دولت بود. ارتش و نیروهای امنیتی به سرکوب اعتصابکنندگان پرداختند، تعدادی کشته شدند و بسیاری از فعالان تحت تعقیب قرار گرفتند. این تجربه تأثیر عمیقی بر ذهن او گذاشت. او به تدریج به این نتیجه رسید که دولت نه یک نهاد بیطرف، بلکه ابزاری در خدمت صاحبان قدرت اقتصادی است.
پس از شکست اعتصاب، دوروتی مجبور شد از زادگاه خود دور شود و به مناطق صنعتیتر اسپانیا، بهویژه بارسلونا، نزدیک شود. بارسلونا در آن زمان مرکز جنبش کارگری اسپانیا بود؛ شهری پر از کارخانه، اعتصاب، انجمنهای کارگری و بحثهای سیاسی. در این محیط بود که او برای نخستین بار با اندیشههای آنارشیستی و سندیکالیستی به شکل جدی آشنا شد. اما مهم است بدانیم که این تحول ناگهانی نبود. او یک شبه به آنارشیسم نرسید. سالها تجربهٔ کارگری، مشاهدهٔ فقر، سرکوب اعتصابها و ناتوانی احزاب سنتی در حل مشکلات کارگران، او را به سمت این اندیشهها سوق داد.
دوروتی جوان بیش از آنکه یک روشنفکر کتابخانهای باشد، محصول تجربهٔ مستقیم زندگی کارگری بود. او مانند برخی متفکران آنارشیست از راه مطالعهٔ فلسفه وارد سیاست نشد؛ بلکه ابتدا با رنج و بیعدالتی آشنا شد و سپس به دنبال نظریهای گشت که بتواند این واقعیتها را توضیح دهد. بعدها وقتی به جنبش سندیکالیستی و آنارشیستی پیوست، بسیاری از همرزمانش میگفتند که او بیش از هر چیز فرزند کارخانهها و خطوط راهآهن بود.
به همین دلیل در تمام زندگی سیاسیاش، حتی زمانی که به چهرهای مشهور تبدیل شد، هویت اصلی خود را «کارگر» میدانست. او هرگز خود را سیاستمدار حرفهای یا رهبر بالاتر از دیگران معرفی نکرد. ریشهٔ این نگرش را باید در همان سالهای جوانی جستجو کرد؛ سالهایی که در میان صدای چکشها، دود کارخانهها و اعتصابهای سرکوبشده شکل گرفت و شخصیت مردی را ساخت که بعدها به یکی از مشهورترین چهرههای آنارشیسم قرن بیستم تبدیل شد.
همسر دوروتی، Émilienne Morin، یکی از چهرههای جالب اما کمتر شناختهشدهٔ جنبش آنارشیستی قرن بیستم است. او زنی فرانسوی بود که در اوایل دههٔ ۱۹۲۰، زمانی که دوروتی در تبعید به سر میبرد، با او آشنا شد. این آشنایی در فضایی شکل گرفت که هر دو در میان شبکههای آنارشیست، ضدنظامیگرا و انقلابی اروپا فعالیت میکردند.
آنچه رابطهٔ دوروتی و امیلیِن مورَن را از بسیاری از روابط آن زمان متمایز میکند این است که بر اساس اسناد و خاطرات موجود، رابطهای نسبتاً برابر و غیرسنتی داشتند. در محیطهای آنارشیستی، بهویژه در میان آنارکوسندیکالیستهای اسپانیا و فرانسه، انتقاد از اقتدار پدرسالارانه و خانوادهٔ سنتی موضوع مهمی بود. دوروتی معتقد بود که آزادی اجتماعی بدون آزادی زنان ناقص است. البته باید توجه داشت که حتی در جنبشهای انقلابی آن زمان نیز بسیاری از مردان هنوز نگرشهای سنتی داشتند، اما شواهد نشان میدهد که دوروتی در زندگی شخصی خود تلاش میکرد از این الگو فاصله بگیرد.
امیلیِن صرفاً «همسر یک انقلابی» نبود. او خودش فعال سیاسی بود، در فعالیتهای آنارشیستی شرکت میکرد، نشریات میخواند و با محافل انقلابی ارتباط داشت. زمانی که دوروتی تحت تعقیب پلیس بود، بارها در شرایط دشوار زندگی کرد و خطرات ناشی از فعالیتهای سیاسی را پذیرفت. آنها دختری به نام Colette Durruti داشتند.
در خاطرات و مصاحبههای بعدی امیلیِن، تصویری نسبتاً انسانی از دوروتی دیده میشود؛ نه فقط یک مبارز افسانهای، بلکه مردی که به خانوادهاش علاقه داشت، با دخترش بازی میکرد و در عین حال دائماً میان زندگی شخصی و تعهد انقلابی گرفتار بود. او بعدها گفته بود که دوروتی به دنبال قدرت، مقام یا ثروت نبود و زندگی بسیار سادهای داشت.
در جریان جنگ داخلی اسپانیا نیز امیلیِن مدتی در کنار نیروهای انقلابی حضور داشت. عکسهای معروفی از او با لباس شبه نظامی در جبههٔ آراگون وجود دارد. این تصاویر اهمیت نمادین زیادی دارند، زیرا نشان میدهند که در نخستین ماههای انقلاب اسپانیا، بسیاری از زنان نه فقط در پشت جبهه، بلکه مستقیماً در فعالیتهای نظامی و سیاسی شرکت میکردند.
دربارهٔ این ادعا که «دوروتی مردسالاری را قبول نداشت»، باید با دقت تاریخی صحبت کرد. شواهد نشان میدهد که او از برابری زنان و مردان حمایت میکرد و زندگی مشترکش با امیلیِن نسبت به معیارهای رایج دههٔ ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بسیار آزادتر و برابرتر بود. با این حال، مورخان معمولاً او را نه یک نظریه پرداز فمینیست، بلکه یک آنارشوسندیکالیست میدانند که مخالفتش با سلسله مراتب و اقتدار، شامل روابط جنسیتی نیز میشد.
شاید یکی از تأثیرگذارترین صحنههای زندگی امیلیِن پس از مرگ دوروتی رخ داد. هنگامی که او در نوامبر ۱۹۳۶ در مادرید کشته شد، امیلیِن تنها چهل سال عمر نداشت و باید باقی زندگی خود را با خاطرهٔ مردی سپری میکرد که به یکی از اسطورههای انقلاب اسپانیا تبدیل شده بود. برخلاف بسیاری از روایتهای قهرمانساز، او در مصاحبههایش سعی میکرد دوروتی را به عنوان یک انسان واقعی به یاد بیاورد: مردی با امیدها، ترسها، خستگیها و آرزوهای شخصی؛ نه صرفاً یک چهرهٔ افسانهای.
به همین دلیل، اگر بخواهیم نزدیکترین شاهد زندگی خصوصی دوروتی را بشناسیم، احتمالاً هیچکس مهمتر از امیلیِن مورَن نیست؛ زنی که سالهای تبعید، فقر، تعقیب پلیس، مبارزهٔ سیاسی و در نهایت از دست دادن او را از نزدیک تجربه کرد و بخش مهمی از آن تاریخ را برای نسلهای بعدی حفظ کرد.
اگر از نظر تأثیر بر جنبش آنارشیستی نگاه کنیم، بعید است کسی بتواند نقش Nestor Makhno و Buenaventura Durruti را انکار کند. ماخنو در انقلاب اوکرائین و دوروتی در انقلاب اسپانیا برای آنارشیستها تقریباً همان جایگاهی را دارند که چهگوارا برای بسیاری از مارکسیستهای انقلابی دارد. تفاوت در این است که جنبشهایی که از چهگوارا الهام میگرفتند بعدها دولتها، احزاب، ارتشها، وزارتخانهها، دانشگاهها و دستگاههای تبلیغاتی در اختیار داشتند؛ اما آنارشیستها تقریباً هرگز چنین قدرتی پیدا نکردند و نمیخواستند هم داشته باشند!
چهگوارا پس از پیروزی انقلاب کوبا بخشی از یک دولت شد. تصویر او روی پوسترها، کتابهای درسی، تمبرها، دیوارها و رسانههای دولتی تکثیر شد. دولت کوبا و بسیاری از احزاب کمونیست جهان او را به نماد جهانی مبارزه تبدیل کردند. اما ماخنو و دوروتی دقیقاً با همان چیزی مبارزه میکردند که این دستگاههای تبلیغاتی بر آن استوار بودند: دولت متمرکز، حزب پیشتاز و اقتدار سیاسی.
سرنوشت ماخنو نمونهای روشن است. او در اوکرائین ارتشی دهها هزار نفری سازمان داد و در اوج جنگ داخلی روسیه بخش بزرگی از جنوب اوکراین را تحت کنترل داشت. نیروهای او هم با ارتش سفیدها جنگیدند و هم بارها به کمک بلشویکها آمدند. اما پس از شکست دشمنان مشترک، حکومت بلشویکی به رهبری Vladimir Lenin وبعدها Joseph Stalin جنبش ماخنو را نابود کرد. اگر ماخنو پیروز میشد و دولتی تشکیل میداد، شاید امروز نام او در کتابهای درسی سراسر جهان دیده میشد؛ اما او اساساً مخالف تشکیل دولت بود و همین باعث شد نه دولتی از او باقی بماند و نه نهادی که حافظ یاد او باشد.
دوروتی نیز وضعیتی مشابه داشت. در تابستان ۱۹۳۶ میلیونها کارگر اسپانیایی در کارخانهها، مزارع و محلهها شکلهایی از خودگردانی اجتماعی را تجربه کردند. بسیاری از آنارشیستها این دوره را بزرگترین تجربهٔ عملی آنارشیسم در تاریخ مدرن میدانند. اما انقلاب اسپانیا شکست خورد. فرانکو پیروز شد، هزاران آنارشیست کشته یا تبعید شدند و تاریخ رسمی اسپانیا برای دههها زیر سلطهٔ دیکتاتوری قرار گرفت. وقتی یک جنبش شکست میخورد، اغلب روایت آن نیز شکست میخورد.
نکتهٔ دیگری هم وجود دارد. تصویر چهگوارا را میتوان به راحتی به یک نماد رمانتیک تبدیل کرد: یک چریک جوان با ستاره روی کلاه. اما اندیشهٔ ماخنو و دوروتی پیچیدهتر است. آنها فقط دربارهٔ مبارزهٔ مسلحانه صحبت نمیکردند؛ بلکه دربارهٔ ادارهٔ جامعه بدون دولت، شوراهای کارگری، فدراسیونهای آزاد، خودگردانی و حذف سلسلهمراتب سخن میگفتند. این مفاهیم به مراتب دشوارتر از یک تصویر قهرمانانهٔ ساده هستند و کمتر در فرهنگ عامه جا میگیرند.
با این حال اگر به درون جنبش آنارشیستی نگاه کنیم، جایگاه این دو بسیار بزرگ است. برای بسیاری از آنارشیستها، ماخنو نماد مقاومت در برابر اقتدارگرایی از هر نوع است؛ چه سلطنتی، چه سرمایهداری و چه بلشویکی. دوروتی نیز نماد پیوند میان انقلاب اجتماعی و مبارزه با فاشیسم است. در بسیاری از اجتماعات آنارشیستی جهان، از آمریکای لاتین تا اروپا، نام این دو هنوز زنده است؛ هرچند در رسانههای عمومی کمتر شنیده میشود.
شاید بتوان گفت تفاوت اصلی این است: چهگوارا به نماد یک انقلاب پیروز تبدیل شد، اما ماخنو و دوروتی به نماد دو امکان تاریخی شکستخورده. تاریخ معمولاً صدای پیروزمندان را بلندتر حفظ میکند. با این حال بسیاری از کسانی که کتابهایی مانند The Short Summer of Anarchy را میخوانند، دقیقاً به همین دلیل به دوروتی و ماخنو علاقهمند میشوند؛ زیرا آنها نمایندهٔ پرسشی هستند که هنوز باز مانده است: آیا میتوان جامعهای آزاد و برابر ساخت، بیآنکه قدرت در دست دولت یا حزب متمرکز شود؟
به همین دلیل، در حافظهٔ آنارشیستی جهان، ماخنو و دوروتی صرفاً شخصیتهای تاریخی نیستند؛ آنها نماد دو لحظهٔ نادر هستند که در آن میلیونها انسان تلاش کردند آزادی را نه پس از انقلاب، بلکه در خودِ فرایند انقلاب زندگی کنند.
سخن پایانی : پژوهش حاضر نشان داد که بوئناونتورا دوروتی را نمیتوان صرفاً به عنوان یک فرمانده نظامی، فعال کارگری یا چهرهای متعلق به تاریخ جنگ داخلی اسپانیا معرفی کرد. او نماینده سنتی فکری و عملی بود که در آن آزادی نه شعاری انتزاعی، بلکه اصلی بنیادین برای سازماندهی جامعه به شمار میرفت. تمام زندگی سیاسی او، از سالهای جوانی تا واپسین روزهای حضورش در جبهه مادرید، حول این باور شکل گرفت که انسانها باید خود سرنوشت خویش را تعیین کنند و هیچ قدرتی، حتی اگر به نام انقلاب سخن بگوید، حق ندارد این اختیار را از آنان سلب کند.
بررسی فعالیتهای دوروتی همچنین نشان داد که جنبش آنارشیستی اسپانیا یکی از مهمترین تجربههای خودگردانی اجتماعی در تاریخ معاصر بوده است. کارخانههایی که توسط کارگران اداره میشدند، زمینهایی که به شکل جمعی مدیریت میگردیدند و میلیشیاهایی که بر پایه مشارکت داوطلبانه شکل گرفته بودند، همگی بیانگر تلاش برای تحقق عملی آرمانهایی بودند که سالها در نوشتهها و نظریههای آنارشیستی مطرح شده بود. هرچند این تجربه در نهایت زیر فشار جنگ، مداخله خارجی و اختلافات داخلی شکست خورد، اما اهمیت تاریخی آن همچنان پابرجاست.
یکی از نتایج مهم این پژوهش آن است که شکست یک جنبش لزوماً به معنای شکست اندیشههای آن نیست. دوروتی در میدان نبرد کشته شد و انقلاب اسپانیا نیز نتوانست در برابر نیروهای فاشیستی و اقتدارگرای زمانه خود دوام بیاورد، اما پرسشهایی که او و همفکرانش مطرح کردند همچنان زنده ماندهاند. مسئله رابطه میان آزادی و قدرت، نقش دولت در فرایند تحول اجتماعی و امکان سازماندهی دموکراتیک جامعه هنوز از مهمترین موضوعات اندیشه سیاسی معاصر به شمار میروند.
اشاره به تجربه نستور ماخنو در این پژوهش نیز نشان داد که سرنوشت دوروتی پدیدهای استثنایی و منفرد نبود. هر دو مبارز در جغرافیاها و شرایط متفاوت با این واقعیت مواجه شدند که جنبشهای آزادیخواهانه نه تنها از سوی دشمنان آشکار خود، بلکه گاه از سوی نیروهایی که مدعی همراهی با انقلاب بودند نیز تحت فشار قرار میگیرند. همین شباهتها سبب میشود که تجربه آنان فراتر از مرزهای ملی و تاریخی معنا پیدا کند و به بخشی از میراث جهانی مبارزات آزادیخواهانه بدل شود.
در نهایت، بوئنونتورا دوروتی را میتوان نماد نسلی دانست که در جست وجوی جهانی عادلانه تر، از امنیت و آسایش شخصی خود چشم پوشید. شاید بسیاری از آرمانهایی که او برایشان جنگید هرگز به شکلی کامل تحقق نیافتند، اما ارزش تاریخی او در این حقیقت نهفته است که نشان داد سیاست میتواند چیزی فراتر از رقابت برای قدرت باشد. نام دوروتی امروز بیش از آنکه یادآور یک پیروزی نظامی یا یک برنامه سیاسی مشخص باشد، یادآور پایداری انسانی است که تا واپسین لحظه زندگی خود به امکان آزادی باور داشت و همین باور او را به یکی از ماندگارترین چهرههای تاریخ جنبشهای رهاییبخش تبدیل کرده است. پایان ژوئیه .2026
* برای اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب « تابستان کوتاه آنارشی» این کتاب به بفارسی ترجمه شده و در تیراژ کم چاپ شده است! (Der kurze Sommer der Anarchi) اثر: Hans Magnus Enzensberger! این کتاب در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، زندگی و مرگ Buenaventura Durruti، رهبر مشهور آنارشیستهای اسپانیا در دوران جنگ داخلی اسپانیا را روایت میکند. اثر از نظر ساختار، ترکیبی از زندگی نامه، تاریخ شفاهی، اسناد، مصاحبهها و روایت ادبی است و یکی از شناخته شدهترین آثار انسنسبرگر محسوب میشود.