اما گلدمن؛ عصیان یک روح آزاد

تهیه و تدوین : فرشید یاسائی

پیشگفتار: اما گلدمن Emma Goldman از آن انسان‌هایی بود که گویی برای آرام زیستن آفریده نشده‌اند. زندگی او بیشتر به شعله‌ای بود که هرجا وزیدن گرفت، یا روشنایی آفرید یا آتش برپا کرد. در جهانی که دولت‌ها انسان را به اطاعت فرامی‌خواندند، کلیسا روح او را در ترس زندانی می‌کرد و سرمایه‌داری جسم او را به کار بی‌پایان می‌کشاند، اما گلدمن برخاست تا از آزادی سخن بگوید؛ آزادی‌ای که فقط سیاسی نبود، بلکه به عشق، جسم ، احساس، هنر و فردیت انسان نیز مربوط می‌شد. او نه‌ تنها با حکومت‌ها، بلکه با سنت‌ها، اخلاق رسمی و هر شکلی از سلطه درافتاد. همین سرکشی بود که او را به یکی از جنجالی‌ترین زنان قرن بیستم تبدیل کرد؛ زنی که هم ستایش می‌شد و هم از او می‌ترسیدند. اما پشت این چهره‌ی انقلابی، انسانی ایستاده بود که قلبی زخمی و روحی بی‌قرار داشت؛ انسانی که تمام عمر کوشید جهانی بیآبد که در آن، انسان بتواند آزادانه نفس بکشد.

قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم، عصری بود که جهان در تب انقلاب‌ها، جنگ‌ها و بحران‌های اجتماعی می‌سوخت. کارخانه‌ها هر روز ثروت بیشتری تولید می‌کردند، اما میلیون‌ها کارگر در فقر و تحقیر زندگی می‌کردند. دولت‌ها از آزادی سخن می‌گفتند، اما مخالفان را زندانی می‌کردند. در چنین جهانی، جنبش‌های رادیکال پدید آمدند؛ جنبش‌هایی که می‌خواستند ساختارهای کهنه را فروبریزند و جامعه‌ای تازه بسازند. اما گلدمن یکی از فرزندان همین عصر بود. او از دل فقر، تبعیض و خشونت برخاست و به‌تدریج به صدایی تبدیل شد که علیه تمام قدرت‌های زمانه سخن می‌گفت. اما آنچه او را از بسیاری انقلابیون متمایز می‌کرد، این بود که آزادی را تنها در تغییر حکومت‌ها نمی‌دید؛ او معتقد بود انسانی که در عشق، در اندیشه و در احساس اسیر باشد، حتی اگر در جامعه‌ای انقلابی زندگی کند، هنوز آزاد نشده است.

زندگی گلدمن سرشار از تناقض بود؛ تناقضی که شاید راز ماندگاری او نیز باشد. او زنی بود که از موسیقی، رقص و زیبایی دفاع می‌کرد، اما گاهی از خشونت انقلابی نیز سخن می‌گفت. او عاشق آزادی فردی بود، اما مدتی تصور می‌کرد انقلاب قهرآمیز می‌تواند انسان را نجات دهد. او علیه استبداد تزاری شورید، اما بعدها از انقلاب بلشویکی نیز سرخورده شد. این تضادها سبب می‌شود نتوان او را به‌سادگی در قالب یک قهرمان یا یک تندرو خلاصه کرد. گلدمن انسانی بود که مدام در حال جست‌وجو، تغییر و بازاندیشی بود. او برخلاف بسیاری از ایدئولوگ‌ها، جرئت داشت اشتباهات خود و جنبش‌هایی را که دوستشان داشت ببیند. همین ویژگی است که زندگی او را به روایتی انسانی، تراژیک و عمیق تبدیل می‌کند.

این رساله، تلاشی است برای روایت زندگی زنی که میان عشق و انقلاب، میان شورش و تنهایی و میان امید و سرخوردگی سرگردان ماند. زنی که از روسیه‌ی تزاری گریخت، در آمریکا علیه سرمایه‌داری شورید، به انقلاب روسیه امید بست و سرانجام از دل همان انقلاب نیز نومید بیرون آمد. داستان اما گلدمن، تنها داستان یک زن آنارشیست نیست؛ داستان انسانی است که می‌خواست آزاد باشد و بهای این آزادی را با تبعید، زندان، تنهایی و اندوه پرداخت. او تمام عمرش را صرف مبارزه کرد، اما شاید بزرگ ‌ترین مبارزه‌اش نه با دولت‌ها، بلکه با این پرسش بود که آیا انسان واقعاً می‌تواند بدون تبدیل‌شدن به ابزار قدرت، آزاد زندگی کند یا نه.

*****

آغاز : اما گلدمن در سال ۱۸۶۹ در خانواده‌ای یهودی و فقیر در امپراتوری روسیه متولد شد؛ سرزمینی که در آن، ترس و اطاعت بخشی از زندگی روزمره بود. کودکی او در فضایی خشن و سرشار از محدودیت گذشت. پدرش مردی سختگیر و سنتی بود که اعتقاد داشت دختران نباید تحصیل کنند و تنها وظیفه‌شان فرمانبرداری و ازدواج است. اما از همان کودکی، روحی ناآرام و سرکش داشت. او نمی‌توانست بپذیرد که سرنوشت اش از پیش تعیین شده باشد. در خانه‌ای که عشق کمتر از ترس حضور داشت، اما خیلی زود آموخت که قدرت چگونه می‌تواند روح انسان را خفه کند. همین تجربه‌های تلخ، نخستین بذرهای عصیان را در ذهن او کاشتند؛ عصیانی که بعدها به فلسفه‌ی سیاسی و شیوه‌ی زندگی‌اش تبدیل شد.

جامعه‌ی روسیه‌ی تزاری نیز چیزی جز امتداد همان خشونت خانوادگی نبود. حکومت با پلیس مخفی، سانسور و سرکوب اداره می‌شد و یهودیان با تبعیض گسترده روبه‌رو بودند. فقر و ناامیدی در شهرها و روستاها موج می‌زد و آینده برای فرودستان تیره و بی‌معنا به نظر می‌رسید. اما گلدمن در نوجوانی احساس می‌کرد در چنین جامعه‌ای هیچ فضایی برای نفس‌کشیدن وجود ندارد. او آرزو داشت درس بخواند، مستقل باشد و زندگی‌اش را خودش انتخاب کند، اما سنت و استبداد همه‌چیز را محدود می‌کردند. همین فشارها باعث شد تصمیم بگیرد روسیه را ترک کند. مهاجرت برای او فقط یک جابه‌جایی جغرافیایی نبود؛ تلاشی بود برای فرار از جهانی که می‌خواست روح او را مطیع سازد.

وقتی به آمریکا رسید، رؤیای آزادی خیلی زود با واقعیت تلخ زندگی مهاجران برخورد کرد. او در کارخانه‌های پوشاک کار می‌کرد و ساعت‌های طولانی زیر فشار کارفرمایان فرسوده می‌شد. زنان مهاجر دستمزدی ناچیز دریافت می‌کردند و اغلب در شرایطی غیرانسانی زندگی می‌کردند. اما گلدمن به‌جای تسلیم‌شدن، شروع به اندیشیدن کرد. او به این نتیجه رسید که آمریکا، با وجود شعارهای آزادی، هنوز جامعه‌ای نابرابر و خشن است. همین تجربه‌ها او را به جنبش‌های کارگری نزدیک کرد. او به جلسات سیاسی رفت، کتاب خواند و با اندیشه‌های سوسیالیستی و آنارشیستی آشنا شد. برای نخستین بار احساس کرد انسان‌هایی وجود دارند که مانند او از نظم موجود خشمگین‌اند.

واقعه‌ی معروف « هی‌مارکت» در شیکاگو، نقطه‌ی دگرگونی زندگی او بود. هنگامی که چند فعال آنارشیست پس از اعتراضات کارگری اعدام شدند، گلدمن احساس کرد عدالت چیزی جز نقابی برای قدرت نیست. او عمیقاً تحت تأثیر این رویداد قرار گرفت و تصمیم گرفت زندگی خود را وقف مبارزه کند. از آن پس، سخنرانی‌هایش آغاز شد؛ سخنرانی‌هایی پرشور که هزاران نفر را جذب می‌کرد. او علیه دولت، سرمایه‌داری، مذهب سازمان‌یافته و بردگی زنان سخن می‌گفت. صدایش هم‌زمان الهام‌بخش و ترسناک بود. برای طبقات فرودست، او زنی شجاع بود که حقیقت را فریاد می‌زد؛ اما برای دولت آمریکا، تهدیدی علیه نظم اجتماعی محسوب می‌شد.

گلدمن خیلی زود دریافت که ستم فقط اقتصادی نیست، بلکه به زندگی خصوصی انسان‌ها نیز نفوذ کرده است. او از حقوق زنان دفاع می‌کرد و باور داشت زن بدون استقلال اقتصادی و آزادی جنسی هرگز واقعاً آزاد نخواهد شد. در دورانی که حتی صحبت از کنترل بارداری تابو بود، او آشکارا درباره‌ی جسم زن و حق انتخاب سخن می‌گفت. همین مواضع سبب شد بارها بازداشت و تحقیر شود. اما او عقب‌نشینی نمی‌کرد، زیرا معتقد بود جامعه از زنان می‌خواهد که خاموش، مطیع و وابسته بمانند. گلدمن می‌خواست این سکوت را بشکند. او باور داشت عشق نباید زندان باشد و ازدواج سنتی اغلب زنان را به مالکیت مردان تبدیل می‌کند.

مهم‌ترین رابطه‌ی عاطفی زندگی او با Alexander Berkman  *  الکساندر برکمن شکل گرفت. برکمن نه ‌فقط معشوق، بلکه همراه فکری و سیاسی او بود. رابطه‌ی آن‌ها پرشور، پیچیده و گاه دردناک بود. آن‌ها یکدیگر را عمیقاً دوست داشتند، اما نمی‌توانستند در قالب روابط سنتی زندگی کنند. گلدمن به عشق آزاد باور داشت و نمی‌خواست وابسته یا مالک کسی باشد. این نگاه، در آن زمان برای بسیاری غیرقابل ‌فهم بود. اما او معتقد بود عشق واقعی تنها زمانی معنا دارد که بر پایه‌ی آزادی شکل بگیرد، نه اجبار قانونی و اخلاقی.

در همین دوران، گلدمن تحت تأثیر « Johann Most*» قرار گرفت؛ آنارشیست آلمانی‌ای که نظریه‌ی «تبلیغ از طریق عمل» را ترویج می‌کرد. موست باور داشت یک اقدام انقلابی خشونت‌آمیز می‌تواند مردم را بیدار کند و جرقه‌ی شورش عمومی را بزند. گلدمن جوان که خشم عمیقی نسبت به بی‌عدالتی داشت، تا حدی جذب این اندیشه شد. او تصور می‌کرد گاهی خشونت پاسخی ناگزیر به خشونت ساختاری دولت و سرمایه‌داری است. همین باور بعدها او را وارد یکی از جنجالی‌ترین فصل‌های زندگی‌اش کرد.

برکمن در سال ۱۸۹۲ تصمیم گرفت هنری کلی فریک، سرمایه‌دار مشهور آمریکایی، را ترور کند. فریک مسئول سرکوب خونین اعتصاب کارگران کارخانه‌ی هومستد بود و بسیاری از کارگران او را نماد بی‌رحمی سرمایه‌داری می‌دانستند. گلدمن از تصمیم برکمن حمایت کرد و باور داشت چنین عملی می‌تواند مردم را علیه ظلم بیدار کند. اما سوءقصد شکست خورد و برکمن سال‌ها زندانی شد. این حادثه ضربه‌ای عاطفی و سیاسی برای گلدمن بود. او از یک‌سو درد دوری معشوقش را تحمل می‌کرد و از سوی دیگر می‌دید که خشونت انقلابی نه‌تنها جامعه را بیدار نکرده، بلکه بهانه‌ای برای سرکوب بیشتر آنارشیست‌ها شده است. بااین‌ حال، او هنوز به آرمان‌های انقلابی خود وفادار ماند و به سخنرانی و مبارزه ادامه داد.

سال‌های زندان برکمن، برای گلدمن دوره‌ای از تنهایی و تأمل بود. او بیش از پیش در سراسر آمریکا سخنرانی می‌کرد و درباره‌ی آزادی بیان، حقوق زنان و رهایی کارگران حرف می‌زد. صدای او چنان قدرتمند بود که سالن‌های بزرگ را پر می‌کرد. دولت آمریکا از نفوذش هراس داشت و روزنامه‌ها او را زنی خطرناک و بی‌اخلاق معرفی می‌کردند. اما در میان مهاجران، کارگران و روشنفکران رادیکال، او به چهره‌ای الهام‌بخش تبدیل شده بود. گلدمن در این دوران فهمید که قدرت واقعی فقط در اسلحه نیست؛ کلمات نیز می‌توانند وجدان جامعه را تکان دهند. همین تجربه‌ها کم‌کم نگاه او را پیچیده‌تر کرد و باعث شد نسبت به خشونت انقلابی با احتیاط بیشتری بیندیشد.

او هم‌ زمان با مبارزات سیاسی، درباره‌ی مسائل عاطفی و جنسی نیز می‌نوشت؛ موضوعاتی که در آن دوران تقریباً ممنوعه بودند. گلدمن معتقد بود جامعه‌ی مردسالار زنان را از حق لذت، استقلال و انتخاب محروم کرده است. او درباره‌ی عشق آزاد سخن می‌گفت و باور داشت عشق نباید به قرارداد مالکیت تبدیل شود. بسیاری از مردم سخنان او را رسوایی می‌دانستند، اما برای زنان جوان، او نماد جسارت و رهایی بود. گلدمن نه ‌فقط علیه دولت، بلکه علیه اخلاق ریاکارانه‌ی جامعه نیز شوریده بود. او می‌گفت جامعه‌ای که زنان را سرکوب کند، هرگز نمی‌تواند واقعاً آزاد باشد.

در همین سال‌ها، گلدمن با روشنفکران، نویسندگان و هنرمندان بسیاری آشنا شد. او عاشق ادبیات، تئاتر و موسیقی بود و معتقد بود انقلاب بدون زیبایی و شادی، به زندانی تازه تبدیل می‌شود. جمله‌ی معروفی که به او نسبت می‌دهند ــ «اگر نتوانم برقصم، انقلاب تو را نمی‌خواهم» ــ هرچند دقیقاً به این شکل از او نقل نشده، اما روح اندیشه‌اش را نشان می‌دهد. او از انقلابی دفاع می‌کرد که انسان را از نظر روحی نیز آزاد کند. برای او، زندگی فقط مبارزه نبود؛ انسان باید بتواند عاشق شود، بخندد، هنر خلق کند و آزادانه احساساتش را زندگی کند.

اما دولت آمریکا تحمل چنین صدایی را نداشت. با آغاز جنگ جهانی اول، فضای سیاسی آمریکا خشن‌تر شد و هر مخالفتی با جنگ به خیانت تعبیر می‌گردید. گلدمن آشکارا علیه سربازی اجباری سخن گفت و جنگ را ابزاری برای منافع دولت‌ها و سرمایه‌داران دانست. همین موضع باعث شد او و برکمن بازداشت شوند. حکومت آمریکا سرانجام تصمیم گرفت آن‌ها را از کشور اخراج کند. در سال ۱۹۱۹، پس از سال‌ها مبارزه، زندان و سخنرانی، گلدمن با کشتی به روسیه فرستاده شد؛ سرزمینی که زمانی از آن گریخته بود و اکنون با انقلاب بلشویکی دوباره به او بازمی‌گشت.

ورود او به روسیه، در آغاز سرشار از امید بود. گلدمن تصور می‌کرد انقلاب ۱۹۱۷ جهانی تازه آفریده است؛ جهانی که در آن، کارگران و فرودستان سرانجام آزاد شده‌اند. او و برکمن با شور و هیجان وارد سرزمین انقلاب شدند و می‌خواستند در ساختن جامعه‌ای نو سهیم باشند. اما خیلی زود نشانه‌های نگران‌کننده را دیدند. فقر، قحطی، ترس و کنترل شدید سیاسی همه‌جا حضور داشت. روزنامه‌های مستقل بسته شده بودند و مخالفان حکومت تحت تعقیب قرار می‌گرفتند. گلدمن ابتدا تلاش می‌کرد این مشکلات را نتیجه‌ی جنگ داخلی و بحران‌های پس از انقلاب بداند، اما به ‌تدریج فهمید مسئله عمیق‌تر از آن است.

دیدار او با Vladimir Lenin  لنین یکی از تعیین‌ کننده‌ترین لحظات زندگی‌اش بود. گلدمن درباره‌ی آزادی بیان و سرکوب آنارشیست‌ها با لنین صحبت کرد، اما پاسخ‌های او ناامیدکننده بود. لنین معتقد بود در دوران انقلاب، آزادی باید تابع ضرورت‌های دولت و حزب باشد. برای گلدمن، این سخن خطرناک بود، زیرا او آزادی را جوهر هر انقلاب واقعی می‌دانست. او احساس کرد بلشویک‌ها به‌جای رهایی انسان، در حال ساختن قدرتی تازه‌اند؛ قدرتی که همانند رژیم‌های قدیمی، از مردم اطاعت می‌خواهد.

گلدمن و برکمن به‌تدریج شاهد بازداشت، تبعید و اعدام آنارشیست‌ها و سوسیالیست‌های مستقل شدند. پلیس مخفی شوروی، فضای ترس و سکوت ایجاد کرده بود. انسان‌هایی که زمانی برای آزادی جنگیده بودند، اکنون مجبور بودند در برابر حزب سکوت کنند. این وضعیت برای گلدمن دردناک بود، زیرا او سال‌ها از انقلاب دفاع کرده بود و حالا می‌دید همان انقلاب، روح آزادی را نابود می‌کند. او بعدها نوشت که بزرگ‌ترین تراژدی انقلاب روسیه این بود که انسان را فدای قدرت دولت کرد!

نقطه‌ی فروپاشی کامل امیدهای او، شورش Kronstadt Rebellion  (کرونشتاد ) بود. ملوانان کرونشتات، که زمانی از وفادارترین نیروهای انقلاب بودند، خواهان آزادی بیشتر و پایان سرکوب شدند. اما حکومت بلشویکی شورش آنان را با خشونتی خونین سرکوب کرد. برای گلدمن، این رویداد تکان‌دهنده بود. او فهمید انقلابی که با نام آزادی آغاز شده بود، اکنون برای حفظ قدرت، حتی انقلابیون سابق را نابود می‌کند. این لحظه، پایان ایمان سیاسی او به بلشویسم بود.

در سال ۱۹۲۱، گلدمن تصمیم گرفت روسیه را ترک کند؛ تصمیمی بسیار تلخ و دردناک. او نه ‌فقط یک کشور، بلکه بخشی از رؤیاهایش را پشت سر می‌گذاشت. ترک روسیه برای او اعتراف به شکست یک آرمان بود. او سال‌ها باور داشت انقلاب می‌تواند انسان را نجات دهد، اما اکنون می‌دید انقلاب نیز می‌تواند به استبداد تازه‌ای تبدیل شود. این تجربه، نگاه او را برای همیشه تغییر داد و او را به منتقد سرسخت حکومت شوروی تبدیل کرد.

پس از خروج از روسیه، گلدمن کتاب‌هایی نوشت که مهم‌ترینشان My Disillusionment in Russia  (سرخوردگی من در روسیه) بود. او در این آثار توضیح داد که چگونه بلشویسم آزادی فردی را قربانی قدرت حزب کرده است. این مواضع برایش هزینه داشت، زیرا بسیاری از روشنفکران غربی هنوز شیفته‌ی شوروی بودند و انتقاد از آن را خیانت می‌دانستند. اما گلدمن سکوت نکرد. او معتقد بود حقیقت مهم‌تر از وفاداری ایدئولوژیک است. همین صداقت فکری، او را از بسیاری از انقلابیون هم‌عصرش متمایز می‌کند.

سال‌های بعدی زندگی او در تبعید، سفر و سخنرانی گذشت. او در کشورهای مختلف زندگی کرد و همچنان درباره‌ی آزادی، زنان و خطرات اقتدارگرایی سخن گفت. بااین‌حال، دیگر آن خوش‌بینی جوانی را نداشت. تجربه‌ی روسیه او را تلخ‌تر و عمیق‌تر کرده بود. او اکنون می‌دانست که حتی انقلاب‌ها نیز می‌توانند انسان را به بردگی بکشند. همین شناخت باعث شد بیشتر بر آزادی فردی، اخلاق انسانی و فرهنگ تأکید کند تا بر خشونت سیاسی.

گلدمن در سال‌های پایانی عمرش از انقلاب اسپانیا حمایت کرد، زیرا آن را نزدیک‌تر به آرمان‌های آزادی‌خواهانه‌ی خود می‌دید. اما حتی در آن زمان نیز می‌ترسید که قدرت، دوباره روح انقلاب را نابود کند. او دیگر به هیچ قدرت متمرکزی اعتماد نداشت. برایش روشن شده بود که دولت، حتی اگر با نام عدالت سخن بگوید، می‌تواند به هیولایی تبدیل شود که فردیت انسان را می‌بلعد. این نگاه، عصاره‌ی تمام تجربه‌های تلخ و دردناک زندگی او بود.

گلدمن در تمام سال‌های تبعید، بیش از هرچیز با تنهایی زندگی می‌کرد. او زنی بود که هزاران نفر سخنانش را شنیده بودند، اما در عمیق‌ترین لایه‌های وجودش احساس غربت می‌کرد. نه روسیه دیگر وطنش بود، نه آمریکا او را پذیرفته بود و نه اروپا برایش خانه‌ای دائمی محسوب می‌شد. گویی تمام عمر در حال حرکت بود، بی‌آنکه جایی واقعاً متعلق به او باشد. این حس تبعید دائمی، در نوشته‌ها و نامه‌هایش موج می‌زند. او انسانی بود که برای آزادی جنگیده بود، اما خود هرگز آرامش آزادی را تجربه نکرد. شاید همین رنج، به سخنانش عمقی می‌بخشید که بسیاری از نظریه‌پردازان خشک سیاسی فاقد آن بودند.

او بارها به گذشته‌ی خود اندیشید؛ به جوانی‌اش، به شور انقلابی، به حمایت از خشونت سیاسی و به رؤیاهایی که در روسیه فروپاشیده بودند. گلدمن هرگز کاملاً از گذشته‌ی خود توبه نکرد، اما دیگر مانند دوران جوانی به خشونت انقلابی ایمان نداشت. او اکنون می‌فهمید که خشونت، حتی اگر با نیت آزادی آغاز شود، می‌تواند فرهنگ تازه‌ای از ترس و اقتدار خلق کند. این تغییر فکری، یکی از مهم‌ترین تحولات زندگی او بود. او از زنی که زمانی تصور می‌کرد یک انفجار انقلابی می‌تواند جهان را تغییر دهد، به متفکری تبدیل شد که باور داشت آزادی واقعی باید از درون انسان آغاز شود.

رابطه‌ی او با Alexander Berkman نیز در این سال‌ها دگرگون شده بود. عشق میان آن‌ها هنوز وجود داشت، اما سال‌ها زندان، تبعید و شکست سیاسی روح هر دو را فرسوده کرده بود. برکمن که زمانی مردی پرشور و انقلابی بود، به ‌تدریج در اندوه و خستگی فرو رفت. او نیز مانند گلدمن از شکست آرمان‌های انقلاب روسیه عمیقاً زخمی شده بود. رابطه‌ی آن‌ها دیگر شور جوانی را نداشت، اما پیوندی عمیق از رنج مشترک میانشان باقی مانده بود. آن‌ها شاهد فروپاشی رؤیایی بودند که زمانی برایش حاضر بودند جان خود را بدهند.

گلدمن در نوشته‌هایش بارها به مسئله‌ی قدرت بازمی‌گشت. او به این نتیجه رسیده بود که مشکل فقط سرمایه‌داری یا یک حکومت خاص نیست، بلکه میل انسان به سلطه‌گری است. از نظر او، هر قدرت متمرکزی ــ حتی اگر با شعار عدالت و برابری آغاز شود ــ می‌تواند به استبداد تبدیل گردد. این نگاه، نتیجه‌ی تمام تجربه‌های تلخ او بود؛ از استبداد تزاری گرفته تا سرمایه‌داری آمریکا و سپس حکومت بلشویکی. او دیده بود که چگونه انسان‌ها، وقتی قدرت را مقدس می‌کنند، آزادی را قربانی می‌سازند. برای همین، بیش از هرچیز بر فردیت و استقلال انسان تأکید می‌کرد.

یکی از مهم‌ترین جنبه‌های اندیشه‌ی او، دفاع از آزادی زنان بود. گلدمن بسیار جلوتر از زمانه‌ی خود می‌اندیشید. او معتقد بود جامعه، زنان را نه‌فقط از نظر اقتصادی، بلکه از نظر عاطفی و جنسی نیز سرکوب می‌کند. در دورانی که بسیاری از زنان حتی حق تصمیم‌گیری درباره‌ی جسم خود نداشتند، او آشکارا از حق انتخاب، کنترل بارداری و استقلال زنان دفاع می‌کرد. این مواضع برایش دشمنان زیادی ساخت، اما او عقب‌نشینی نکرد. او باور داشت زنی که نتواند آزادانه عشق بورزد، کار کند و درباره‌ی زندگی‌اش تصمیم بگیرد، هنوز برده است؛ حتی اگر قوانین ظاهراً مدرن باشند.

او همچنین منتقد شدید ازدواج سنتی بود و آن را نهادی می‌دانست که اغلب زنان را به وابستگی و اطاعت وادار می‌کند. این دیدگاه در زمان خودش رسوایی بزرگی محسوب می‌شد، زیرا جامعه هنوز زن را موجودی وابسته به خانواده و مرد تعریف می‌کرد. اما گلدمن می‌گفت عشق، زمانی زیباست که آزاد باشد، نه زمانی که به قرارداد اجتماعی و اجبار اخلاقی تبدیل شود. همین نگاه، او را به یکی از پیشگامان فمینیسم رادیکال تبدیل کرد. هرچند بسیاری از هم‌عصرانش او را غیراخلاقی می‌نامیدند، اما نسل‌های بعد فهمیدند که او یکی از نخستین زنانی بود که شجاعانه درباره‌ی آزادی زن سخن گفت.

بااین‌حال، زندگی شخصی خودش نیز آرام و بی‌تناقض نبود. او با وجود دفاع از عشق آزاد، بارها دچار حسادت، تنهایی و شکست عاطفی شد. این مسئله نشان می‌دهد که حتی بزرگ‌ترین نظریه‌پردازان آزادی نیز از ضعف‌ها و رنج‌های انسانی جدا نیستند. گلدمن انسانی بسیار احساسی بود و همین احساسات شدید، هم سرچشمه‌ی قدرتش بودند و هم عامل رنجش. او می‌توانست با شور عظیمی عاشق شود، اما همین شور گاهی او را به درد و بی‌ثباتی می‌کشاند. شاید به همین دلیل نوشته‌هایش فقط متون سیاسی نیستند؛ در آن‌ها می‌توان قلب انسانی زخمی را نیز دید.

در دهه‌های پایانی عمر، جهان بار دیگر به‌سوی خشونت می‌رفت. ظهور فاشیسم در اروپا، جنگ داخلی اسپانیا و سایه‌ی جنگ جهانی دوم، گلدمن را نگران کرده بود. او می‌دید که جهان دوباره به سوی نوعی اقتدارگرایی خطرناک حرکت می‌کند. بااین‌حال، هنوز امیدش را کاملاً از دست نداده بود. او از انقلاب اسپانیا حمایت کرد، زیرا احساس می‌کرد آن جنبش هنوز روح آزادی‌خواهانه‌ی واقعی دارد. اما حتی آنجا نیز نگران بود که جنگ و قدرت، آرمان‌های انسانی را نابود کنند. تجربه‌های گذشته باعث شده بودند که دیگر هیچ انقلابی را ساده‌لوحانه ستایش نکند.

گلدمن در سال‌های پایانی عمرش بیش از پیش به مسئله‌ی فرهنگ، آموزش و آگاهی اهمیت می‌داد. او باور داشت اگر انسان‌ها از درون تغییر نکنند، هیچ انقلاب سیاسی‌ای آزادی واقعی نخواهد آورد. این نگاه، حاصل تمام رنج‌ها و شکست‌های او بود. او دیگر به تغییرات سریع و انفجاری اعتماد نداشت. اکنون معتقد بود جامعه فقط زمانی می‌تواند آزاد شود که انسان‌ها یاد بگیرند بدون سلطه‌گری و اطاعت زندگی کنند. این اندیشه، گلدمن سالخورده را از آن دختر انقلابی جوانی که زمانی به «تبلیغ از طریق عمل» ایمان داشت، بسیار متفاوت کرده بود.

مرگ Alexander Berkman  ضربه ای سنگین برای او بود. برکمن که از بیماری و ناامیدی رنج می‌برد، سرانجام به زندگی خود پایان داد. این حادثه، اندوه عظیمی بر روح گلدمن گذاشت. او نه‌ فقط معشوقش، بلکه بخشی از گذشته و جوانی‌اش را از دست داده بود. مرگ برکمن برای او نمادی از شکست نسلی بود که با رؤیای آزادی برخاسته بود اما در برابر خشونت تاریخ فرسوده شد. بااین‌حال، گلدمن تا آخرین سال‌های زندگی دست از نوشتن و سخن‌ گفتن برنداشت.

او سرانجام در سال ۱۹۴۰ در کانادا درگذشت. پیکرش را در شیکاگو، نزدیک قبر فعالان هی‌مارکت، به خاک سپردند؛ همان انسان‌هایی که دهه‌ها پیش جرقه‌ی شورش را در قلب او روشن کرده بودند. مرگ او پایان زندگی زنی بود که تقریباً تمام عمرش را در تبعید، مبارزه و جست ‌وجوی آزادی گذراند. اما اندیشه و نامش زنده ماندند، زیرا او فقط درباره‌ی سیاست سخن نمی‌گفت؛ او درباره‌ی روح انسان حرف می‌زد. درباره‌ی این پرسش که آیا انسان می‌تواند بدون ترس، بدون سلطه و بدون دروغ زندگی کند یا نه.

امروز، اما گلدمن همچنان شخصیتی بحث‌برانگیز است. برخی او را قهرمانی آزادی‌خواه می‌دانند و برخی دیگر او را متفکری خطرناک و افراطی. اما شاید حقیقت در همین پیچیدگی نهفته باشد. او نه فرشته بود و نه هیولا؛ انسانی بود پر از شور، اشتباه، عشق و تناقض. او گاهی خشونت را رمانتیک کرد و گاهی بیش از حد به انقلاب امید بست، اما درعین ‌حال شجاعت داشت حقیقت را ببیند، حتی وقتی آن حقیقت آرزوهای خودش را نابود می‌کرد. همین صداقت فکری، او را از بسیاری از ایدئولوگ‌های قرن بیستم متمایز می‌کند.

زندگی او درسی بزرگ درباره‌ی آزادی است. گلدمن آموخت که آزادی فقط سرنگونی یک حکومت نیست؛ آزادی باید در روابط انسانی، در عشق، در هنر و در حق متفاوت‌بودن نیز وجود داشته باشد. او دریافت اگر انقلابی فردیت انسان را نابود کند، دیگر ارزشی ندارد. شاید مهم‌ترین میراث او همین هشدار باشد: قدرت، حتی وقتی با زیباترین شعارها ظاهر می‌شود، می‌تواند به دشمن آزادی تبدیل گردد و شاید به همین دلیل است که نام اما گلدمن هنوز پس از دهه‌ها زنده مانده؛ زیرا او نماینده‌ی انسانی است که هرگز از پرسیدن و شوریدن دست نکشید.

Emma Goldman  در جریان Spanish Civil War ( انقلاب و جنگ داخلی در اسپانیا) به اسپانیا رفت و این سفر یکی از آخرین فصل‌های مهم زندگی سیاسی او بود. هنگامی که جنگ داخلی اسپانیا در سال ۱۹۳۶ آغاز شد و نیروهای جمهوری‌خواه، سوسیالیست‌ها و آنارشیست‌ها علیه نیروهای فاشیست Francisco Franco  جنگیدند، گلدمن بار دیگر احساس کرد شاید هنوز بتوان نوعی انقلاب آزادی‌خواهانه و انسانی را نجات داد؛ انقلابی که برخلاف بلشویسم، بر خودگردانی، آزادی فردی و مشارکت مردمی استوار باشد.

او در آن زمان دیگر زنی سالخورده و خسته از تبعیدها و شکست‌های سیاسی بود، اما با وجود سن بالا، به اسپانیا سفر کرد تا از جنبش آنارشیستی اسپانیا حمایت کند. گلدمن به‌ویژه با اتحادیه‌ی آنارشیستی Confederación Nacional del Trabajo (CNT) فدراسیون آنارشیستی  Federación Anarquista Ibéric)(َّFAI) همکاری داشت. او از دیدن این ‌که کارگران و دهقانان در برخی مناطق اسپانیا کارخانه‌ها و زمین‌ها را به‌صورت جمعی اداره می‌کنند، هیجان‌زده شده بود. برای او، اسپانیا یادآور رؤیایی بود که زمانی درباره‌ی آزادی و خودگردانی اجتماعی در ذهن داشت؛ رؤیایی که در روسیه نابود شده بود.

اما حتی در اسپانیا نیز نگاه او دیگر ساده‌لوحانه و رمانتیک نبود. تجربه‌ی شوروی باعث شده بود نسبت به هر قدرت متمرکزی بدبین شود. او نگران نفوذ کمونیست‌های طرفدار شوروی در اردوگاه جمهوری‌خواهان بود و می‌ترسید انقلاب اسپانیا نیز قربانی اقتدارگرایی حزبی شود. گلدمن بارها هشدار داد که اگر انقلاب فقط به جنگ قدرت تبدیل شود، روح آزادی‌خواهانه‌ی آن از بین خواهد رفت. او تلاش می‌کرد میان حمایت از مبارزه علیه فاشیسم و دفاع از آزادی فردی تعادل برقرار کند؛ کاری که در فضای خشن جنگ داخلی بسیار دشوار بود.

سفر اسپانیا برای گلدمن از نظر احساسی نیز اهمیت زیادی داشت. او احساس می‌کرد هنوز می‌تواند بخشی از مبارزه‌ای باشد که به انسان و آزادی وفادار مانده است. برخلاف روسیه‌ی بلشویکی، آنارشیست‌های اسپانیا ــ دست‌کم در آغاز انقلاب ــ بیشتر بر شوراهای محلی، مشارکت مردمی و آزادی اجتماعی تأکید می‌کردند. همین مسئله سبب شد گلدمن با شور بیشتری از آنان دفاع کند. او در سخنرانی‌ها و نوشته‌هایش تلاش می‌کرد افکار عمومی جهان را متوجه خطر فاشیسم و اهمیت انقلاب اسپانیا کند.

بااین‌حال، پایان ماجرا برای او دوباره تلخ بود. نیروهای جمهوری‌خواه شکست خوردند و حکومت فاشیستی فرانکو بر اسپانیا مسلط شد. گلدمن بار دیگر شاهد نابودی رؤیایی انقلابی بود. این شکست، آخرین ضربه‌ی بزرگ سیاسی در زندگی او محسوب می‌شود. او چند سال بعد، در ۱۹۴۰، درگذشت؛ درحالی‌که هنوز از آزادی، فردیت و مقاومت در برابر استبداد دفاع می‌کرد. اسپانیا برای او آخرین جایی بود که تصور کرد شاید هنوز بتوان انقلابی انسانی و آزاد آفرید؛ آخرین شعله‌ی امید پیش از خاموشی کامل زندگی‌اش.

اگر Emma Goldman  امروز در عصر دیجیتال، شبکه‌های اجتماعی، سرمایه‌داری پلتفرمی و نظارت الکترونیک زندگی می‌کرد، احتمالاً جهان کنونی را ترکیبی از آزادی ظاهری و اسارتی پنهان می‌دید. او شاید می‌گفت انسان مدرن دیگر فقط با زنجیرهای آهنی زندانی نمی‌شود، بلکه با الگوریتم‌ها، تبلیغات، ترس اجتماعی، مصرف‌گرایی و اعتیاد به دیده‌شدن کنترل می‌شود. گلدمن احتمالاً از این‌ که انسان‌ها امروز می‌توانند آزادانه حرف بزنند اما درعین‌حال زیر نظارت دائمی دولت‌ها و شرکت‌های عظیم فناوری باشند، شگفت‌زده و نگران می‌شد. او احتمالاً می‌گفت قدرت دیگر فقط در کاخ‌های سیاسی نیست؛ اکنون در داده‌ها، رسانه‌ها، شرکت‌های فناوری و ذهن انسان‌ها پنهان شده است. برای او، جامعه‌ی امروز شاید نوعی «زندان نرم» بود؛ زندانی که در آن، انسان‌ها گاهی تصور می‌کنند آزادند، درحالی‌که سلیقه، خشم، ترس و حتی عشقشان نیز هدایت می‌شود.

او احتمالاً نسبت به سرمایه‌داری دیجیتال بسیار انتقادی می‌بود. گلدمن در زمان خودش کارخانه‌ها را نماد استثمار می‌دید؛ اما امروز شاید شرکت‌های فناوری و اقتصاد مبتنی بر داده را شکل تازه‌ای از همان سلطه تلقی می‌کرد. او احتمالاً می‌گفت انسان مدرن ساعت‌ها از عمرش را در فضایی می‌گذراند که در آن، توجه، احساسات و تنهایی‌اش به کالا تبدیل شده‌اند. شاید هشدار می‌داد که شبکه‌های اجتماعی، در کنار تمام امکاناتشان، می‌توانند انسان را به موجودی وابسته به تأیید دیگران بدل کنند؛ انسانی که ارزش خود را با لایک، دنبال‌کننده و دیده‌شدن اندازه می‌گیرد. او می‌توانست بگوید بزرگ ‌ترین خطر عصر جدید این است که انسان، بدون آنکه متوجه شود، فردیت خود را آرام - ‌آرام به بازار و رسانه واگذار می‌کند.

اما درعین‌ حال، گلدمن احتمالاً از برخی جنبه‌های جهان امروز نیز شگفت ‌زده و امیدوار می‌شد. او که تمام عمر برای آزادی زنان جنگید، شاید از دیدن زنانی که امروز می‌توانند تحصیل کنند، کار کنند، درباره‌ی جسم خود سخن بگویند و علیه خشونت اعتراض کنند، احساس پیروزی می‌کرد. او احتمالاً جنبش‌های زنان، اعتراضات مدنی و صدای نسل جوان را نشانه‌ای از ادامه‌ی همان مبارزه‌ای می‌دانست که خود زمانی آغاز کرده بود. اما بعید است کاملاً راضی می‌بود؛ زیرا احتمالاً می‌گفت جامعه هنوز زنان را تحت فشار زیبایی اجباری، نگاه کالایی و خشونت پنهان قرار می‌دهد. او شاید هشدار می‌داد که آزادی واقعی زنان فقط در حضور اجتماعی نیست، بلکه در استقلال روانی، اقتصادی و عاطفی آنان نیز معنا پیدا می‌کند.

اگر امروز با زنان سخن می‌گفت، احتمالاً به آنان می‌گفت: «مراقب باشید جامعه فقط شکل زندان را عوض نکند.» او شاید هشدار می‌داد که زن مدرن نباید دوباره اسیر تصویری شود که رسانه‌ها و بازار از او می‌سازند. احتمالاً می‌گفت آزادی زن فقط در تقلید از الگوهای موفقیت مردانه نیست، بلکه در این است که بتواند زندگی، عشق، جسم و رؤیاهای خود را بدون ترس انتخاب کند. او زنان را تشویق می‌کرد که از تنهایی نترسند، از قضاوت اجتماعی نگریزند و ارزش خود را وابسته به تأیید دیگران نکنند. شاید می‌گفت خطرناک‌ترین زندان برای زنان، زندانی است که در ذهن و احساس خود حمل می‌کنند.

برای جوانان نیز سخنانش احتمالاً بسیار تند و بیدارکننده بود. او شاید می‌گفت: «مراقب باشید شورش شما نیز به کالا تبدیل نشود.» در دنیایی که حتی اعتراض، مد، موسیقی و خشم سیاسی می‌توانند بخشی از بازار شوند، گلدمن احتمالاً از جوانان می‌خواست استقلال فکری خود را حفظ کنند. او شاید هشدار می‌داد که بسیاری از جنبش‌های امروز، به‌ جای آنکه انسان را آزاد کنند، فقط شکل تازه‌ای از هویت جمعی و فشار اجتماعی می‌سازند. گلدمن احتمالاً جوانان را تشویق می‌کرد که مطالعه کنند، عمیق فکر کنند و از تبدیل ‌شدن به توده‌ای خشمگین اما بی‌تفکر بپرهیزند. او همیشه از انسان مستقل دفاع می‌کرد؛ انسانی که جرئت دارد حتی در برابر گروه خودش نیز پرسشگری کند.

احتمالاً درباره‌ی سیاست امروز نیز بدبین اما صادق بود. شاید می‌گفت جهان هنوز گرفتار همان چرخه‌ی قدیمی قدرت است؛ فقط لباس آن عوض شده است. او می‌توانست هشدار دهد که مردم هنوز رهبران سیاسی، احزاب و ایدئولوژی‌ها را بیش از حد مقدس می‌کنند. تجربه‌ی شوروی به او آموخته بود که حتی زیباترین آرمان‌ها نیز می‌توانند به استبداد تبدیل شوند، اگر انسان‌ها آزادی فردی و حق انتقاد را فراموش کنند. بنابراین احتمالاً امروز هم علیه هر نوع اقتدارگرایی ــ چه از سوی دولت، چه شرکت‌های بزرگ و چه جنبش‌های ایدئولوژیک ــ موضع می‌گرفت.

اما شاید مهم‌ترین سخن او برای انسان امروز این می‌بود که: «آزادی فقط بیرون از شما نیست؛ درون شما نیز باید آزاد شود.» گلدمن در سال‌های پایانی عمرش به این نتیجه رسیده بود که انسان‌ها اگر از درون ترسو، وابسته و مطیع باقی بمانند، هیچ انقلاب سیاسی‌ای آنان را نجات نخواهد داد. اگر امروز زنده بود، احتمالاً می‌گفت بسیاری از انسان‌ها در ظاهر آزادند، اما در عمل اسیر ترس، تنهایی، مصرف‌گرایی و نیاز به تأیید دیگران‌اند. او شاید از مردم می‌خواست دوباره معنای عمیق زندگی، عشق، دوستی، هنر و آزادی فردی را کشف کنند؛ زیرا بدون این‌ها، حتی پیشرفته‌ترین جوامع نیز می‌توانند به زندان‌هایی مدرن و خاموش تبدیل شوند.

Living My Life  (*) مهم‌ترین و مشهورترین اثر Emma Goldman   است و درواقع بدون پرداختن به این کتاب، شناخت شخصیت او کامل نمی‌شود. این کتاب فقط یک زندگینامه‌ی سیاسی نیست؛ اعتراف‌نامه‌ی روح زنی است که تمام عمر میان عشق، شورش، تبعید و جست‌وجوی آزادی سرگردان بود. «Living My Life» که در سال ۱۹۳۱ منتشر شد، اثری عظیم و مفصل است که گلدمن در آن نه‌تنها وقایع زندگی‌اش، بلکه احساسات، شکست‌ها، تناقض‌ها و تحولات فکری خود را با صداقتی کم‌نظیر روایت می‌کند. برخلاف بسیاری از انقلابیون که خاطراتشان بیشتر شبیه دفاعیه‌ای سیاسی است، گلدمن در این کتاب خود را پنهان نمی‌کند؛ او از عشق‌هایش، حسادت‌هایش، اشتباهاتش، خشمش و حتی ضعف‌هایش نیز سخن می‌گوید.

یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی کتاب این است که خواننده با یک شخصیت خشک ایدئولوژیک روبه ‌رو نمی‌شود، بلکه با انسانی زنده مواجه می‌گردد. گلدمن در «Living My Life» نشان می‌دهد که چگونه از کودکیِ سرشار از خشونت و تحقیر در روسیه‌ی تزاری به زنی انقلابی تبدیل شد. او با جزئیات از مهاجرتش به آمریکا، کار در کارخانه‌ها، فقر، آشنایی با جنبش آنارشیستی و تأثیر عمیق واقعه‌ی هی‌مارکت سخن می‌گوید. در این کتاب، آمریکا هم‌زمان سرزمین فرصت و سرزمین بی‌رحمی است؛ کشوری که آزادی را تبلیغ می‌کند اما کارگران، مهاجران و مخالفان سیاسی را سرکوب می‌نماید. همین نگاه دوگانه، به خاطرات او عمقی تاریخی و اجتماعی می‌دهد.

بخش مهمی از کتاب به رابطه‌ی پیچیده‌ی او با Alexander Berkman  (الکساندر برکمن) اختصاص دارد. گلدمن با صداقتی نادر درباره‌ی عشق، حسادت، فاصله‌ها و دردهای این رابطه می‌نویسد. او نشان می‌دهد که چگونه زندگی سیاسی و عاطفی‌اش درهم تنیده بودند. در «Living My Life»، عشق فقط مسئله‌ای شخصی نیست؛ بخشی از فلسفه‌ی آزادی اوست. او از این می‌نویسد که چرا ازدواج سنتی را نوعی اسارت می‌دانست و چرا باور داشت انسان باید بتواند آزادانه عشق بورزد. اما درعین‌حال، کتاب نشان می‌دهد که حتی خود او نیز از رنج‌های عاطفی و تناقض‌های احساسی در امان نبود. همین صداقت، اثرش را انسانی و تأثیرگذار می‌کند.

گلدمن در این کتاب همچنین با شجاعت درباره‌ی دفاعش از خشونت انقلابی سخن می‌گوید. او توضیح می‌دهد که چرا در جوانی تصور می‌کرد اقدامات قهرآمیز می‌توانند جامعه را بیدار کنند. اما اهمیت کتاب در این است که نویسنده در آن متوقف نمی‌ماند؛ خواننده می‌تواند تحول فکری او را نیز ببیند. تجربه‌ی زندان، تبعید و به‌ویژه انقلاب روسیه باعث شد نگاهش پیچیده‌تر و تلخ‌تر شود. او به‌تدریج دریافت که انقلاب، اگر آزادی فردی را نابود کند، می‌تواند به همان اندازه‌ی نظام‌های پیشین سرکوبگر باشد. این سیر تحول، یکی از عمیق‌ترین جنبه‌های کتاب است.

بخش‌های مربوط به سفر او به روسیه‌ی بلشویکی، از تکان‌دهنده‌ترین قسمت‌های «Living My Life» هستند. گلدمن با درد و اندوه شرح می‌دهد که چگونه رؤیای انقلاب در برابر چشمانش فروپاشید. او ابتدا با شور و امید وارد روسیه شد، اما سپس شاهد سانسور، پلیس مخفی، زندانی‌شدن آنارشیست‌ها و سرکوب آزادی شد. روایت او از دیدارش با Vladimir Lenin و نیز تأثیر شورش Kronstadt Rebellion  بسیارعاطفی و دردناک است. در این بخش‌ها، خواننده نه‌فقط شکست یک پروژه‌ی سیاسی، بلکه فروپاشی ایمان یک انسان را می‌بیند.

از نظر ادبی نیز «Living My Life» اثری مهم است. نثر گلدمن پرشور، تصویری و عاطفی است. او فقط گزارش تاریخی نمی‌دهد؛ فضاها، چهره‌ها، احساسات و تنش‌های روحی را زنده می‌کند. کتابش ترکیبی از تاریخ، فلسفه، سیاست و اعتراف شخصی است. شاید به همین دلیل است که حتی کسانی که با آنارشیسم موافق نیستند نیز این اثر را تحسین می‌کنند. گلدمن در این کتاب نشان می‌دهد که چگونه سیاست می‌تواند به عمیق‌ترین لایه‌های زندگی خصوصی انسان نفوذ کند و چگونه عشق، تبعید، شکست و امید از هم جدا نیستند.

اگر بخواهیم عصاره‌ی «Living My Life» را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت این کتاب روایت انسانی است که تمام عمرش خواست آزاد باشد، اما هرجا رفت با شکلی تازه از قدرت و سلطه روبه‌رو شد. این اثر فقط خاطرات یک زن انقلابی نیست؛ سندی است از بحران‌های قرن بیستم، از رؤیاهای آزادی‌خواهانه و از تراژدی انسان‌هایی که می‌خواستند جهان را تغییر دهند اما خود نیز زیر بار خشونت تاریخ خرد شدند. به همین دلیل، «Living My Life» هنوز یکی از مهم‌ترین زندگینامه‌های سیاسی و انسانی قرن بیستم به شمار می‌رود.

نقدهایی که به Emma Goldman  وارد شده، بخشی‌از آن منصفانه و بخشی‌شان ساده‌سازی‌شده‌اند. او شخصیتی پیچیده بود و نمی‌توان درباره‌اش فقط با دوگانه‌ی «قهرمان» یا «خطرناک» قضاوت کرد. اما درباره‌ی مسئله‌ی خشونت، انتقادها کاملاً جدی و قابل ‌بحث‌اند؛ زیرا گلدمن در برخی دوره‌های زندگی‌اش واقعاً از «خشونت انقلابی» دفاع کرد و آن را واکنشی مشروع به خشونت دولت و سرمایه‌داری می‌دانست. این صرفاً اتهامی از سوی مخالفانش نیست؛ خودش نیز در نوشته‌ها و سخنرانی‌هایش گاهی این موضع را آشکارا بیان کرده است.

اما برای فهم اینکه آیا این دفاع «درست» بوده یا نه، باید دو سطح را از هم جدا کرد: نخست، فهم تاریخی و دوم، داوری اخلاقی. از نظر تاریخی، می‌توان فهمید چرا او و بسیاری از آنارشیست‌های قرن نوزدهم به خشونت گرایش پیدا کردند. آن دوران، دوره‌ی سرکوب شدید کارگران، تیراندازی به اعتصاب‌ها، فقر گسترده و نبود راه‌های قانونی برای اعتراض بود. بسیاری از انقلابیون احساس می‌کردند نظام موجود خود بر پایه‌ی خشونت بنا شده است؛ بنابراین واکنش قهرآمیز را نوعی دفاع از انسانیت می‌دیدند. گلدمن هم دقیقاً در چنین فضایی شکل گرفت. او خشونت را از خلأ اختراع نکرد؛ بلکه آن را پاسخی به جهانی می‌دید که از نظر او خودش خشونت‌آمیز بود.

اما فهم تاریخی الزاماً به معنای تأیید اخلاقی نیست. مهم‌ترین نقد به گلدمن این است که او در جوانی گاهی تأثیر اخلاقی و انسانی خشونت را دست‌کم می‌گرفت و بیش از حد به قدرت «شوک انقلابی» ایمان داشت. تجربه‌هایی مثل اقدام Alexander Berkman علیه هنری کلی فریک نشان دادند که ترور سیاسی نه ‌تنها جامعه را آزاد نکرد، بلکه اغلب به سرکوب شدیدتر و ترس عمومی انجامید. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که بسیاری از منتقدان می‌گویند گلدمن، با وجود نیت آزادی‌خواهانه‌اش، گاهی خشونت را رمانتیک می‌کرد.

درعین ‌حال، خود گلدمن نیز در ادامه‌ی زندگی‌اش تا حدی به همین نتیجه رسید. تجربه‌ Russian Revolution (انقلاب روسیه) و سپس سرکوب‌های بلشویکی، نگاه او را تغییر داد. او دید انقلابی که با خشونت و قدرت متمرکز اداره شود، می‌تواند آزادی را نابود کند. به همین دلیل، گلدمن سال‌های بعد بیشتر بر آزادی فردی، آموزش، فرهنگ و آگاهی اجتماعی تأکید می‌کرد تا بر ترور و شورش مسلحانه. این تحول مهم است، زیرا نشان می‌دهد او برخلاف بسیاری از ایدئولوگ‌ها، حاضر بود از تجربه‌های تلخ درس بگیرد.

در مورد اما گلدمن می‌توان هم ‌زمان دو چیز را پذیرفت. اول اینکه خشم گلدمن علیه بی‌عدالتی واقعی و انسانی بود؛ او از رنج کارگران، زنان و فقرا عمیقاً متأثر می‌شد و مبارزه‌اش صرفاً جاه‌طلبی سیاسی نبود. دوم اینکه دفاع از خشونت، حتی وقتی از دل خشم اخلاقی بیرون می‌آید، خطر بزرگی دارد؛ زیرا خشونت معمولاً فقط در نقطه‌ی آغاز باقی نمی‌ماند و می‌تواند به فرهنگی از حذف، ترس و اقتدار تبدیل شود. تاریخ قرن بیستم پر از انقلاب‌هایی است که با آرمان آزادی آغاز شدند اما به استبداد رسیدند. شاید مهم‌ترین نکته درباره‌ی گلدمن این باشد که او خودش نیز در پایان عمر، نسبت به رؤیای خشونت انقلابی بدبین‌ تر شد. او هیچ‌گاه کاملاً صلح‌طلب نشد، اما فهمید که آزادی واقعی را نمی‌توان فقط با نابودی دشمن ساخت. از نظر او - سال‌های پایانی- اگر انسان‌ها از درون آزاد نباشند، هر انقلابی دیر یا زود شکل تازه‌ای از سلطه تولید خواهد کرد. همین تحول فکری است که شخصیت او را جذاب می‌کند؛ نه اینکه همیشه درست بود، بلکه اینکه توانست در برابر تجربه‌های واقعی، باورهای خودش را دوباره بازبینی کند.

سخن پایانی: سرگذشت Emma Goldman  داستان زنی است که تمام عمرش را در مرز میان رؤیا و واقعیت گذراند. او از کودکی با خشونت، فقر و تبعیض روبه‌رو شد و همین تجربه‌ها روحش را به سوی عصیان سوق دادند. اما آنچه او را به شخصیتی ماندگار تبدیل می‌کند، فقط مبارزه‌های سیاسی‌اش نیست؛ بلکه این حقیقت است که او هیچ‌گاه حاضر نشد انسان را فدای ایدئولوژی کند. او ابتدا به انقلاب ایمان آورد، سپس با چشمان خود دید که چگونه انقلاب می‌تواند به استبدادی تازه بدل شود. همین تجربه باعث شد درک عمیق‌تری از آزادی پیدا کند؛ آزادی‌ای که نه در قدرت دولت، بلکه در کرامت و فردیت انسان معنا می‌یابد.

گلدمن تمام عمر کوشید از انسانی دفاع کند که زیر فشار دولت، سنت، مذهب و سرمایه‌داری خرد می‌شد. او از زنان دفاع کرد، زیرا می‌دید چگونه جامعه آنان را به سکوت و وابستگی وادار می‌کند. از عشق آزاد سخن گفت، زیرا باور داشت عشق بدون آزادی به زندان تبدیل می‌شود. علیه جنگ موضع گرفت، زیرا معتقد بود دولت‌ها انسان‌ها را قربانی جاه‌طلبی خود می‌کنند و سرانجام علیه بلشویسم ایستاد، زیرا فهمید حتی انقلاب نیز اگر آزادی را نابود کند، چیزی جز شکلی تازه از بردگی نیست. همین صداقت اخلاقی، مهم‌ترین ویژگی او بود.

شاید تراژدی بزرگ زندگی اما گلدمن این بود که هرجا رفت، با شکلی تازه از سلطه روبه‌رو شد. از روسیه‌ی تزاری گریخت، اما در آمریکا استثمار سرمایه‌داری را دید. به انقلاب روسیه امید بست، اما در آنجا نیز استبداد حزبی را تجربه کرد. گویی تمام قرن بیستم، با تمام خشونت‌ها و شکست‌هایش، در زندگی او فشرده شده بود. اما با وجود تمام این سرخوردگی‌ها، او هرگز دست از رؤیای آزادی نکشید. حتی در تلخ‌ترین سال‌های عمرش، هنوز باور داشت انسان می‌تواند جهانی انسانی‌تر و آزادتر بسازد؛ جهانی که در آن، عشق، اندیشه و فردیت قربانی قدرت نشوند.

امروز، نام اما گلدمن فقط یادآور یک فعال سیاسی نیست؛ بلکه یادآور انسانی است که با تمام وجود زیست، اشتباه کرد، عاشق شد، شورید و رنج کشید. او نشان داد آزادی مفهومی ساده و قطعی نیست، بلکه مبارزه‌ای دائمی در درون و بیرون انسان است. شاید مهم‌ترین پیام زندگی او این باشد که هیچ آرمان بزرگی نباید انسان را به ابزار تبدیل کند. اگر آزادی، شادی، عشق و کرامت انسان از میان بروند، حتی باشکوه‌ترین انقلاب‌ها نیز معنای خود را از دست خواهند داد. اما گلدمن با تمام تناقض‌ها و خطاهایش، تا پایان عمر وفادار به این باور ماند که روح انسان باید آزاد بماند؛ حتی اگر جهان سراسر زندان باشد. پایان. ژوئن 2026

چند نقل ‌قول مشهور از اما گلدمن :

« آزادی، اگر معنایی داشته باشد، یعنی حق گفتن چیزی که مردم نمی‌خواهند بشنوند.»

« زنان تا زمانی آزاد نیستند که بر جسم خود اختیار نداشته باشند»

« عشق، آزاد است؛ نمی‌تواند در قفس قوانین زندگی کند»

« دولت، با ترس زندگی می‌کند و ترس را گسترش می‌دهد»

« انقلاب بدون دگرگونی روح انسان شکست خواهد خورد»

« اخلاق رسمی جامعه، اغلب چیزی جز ریاکاری سازمان‌یافته نیست»

« هر جامعه‌ای که فردیت انسان را سرکوب کند، دیر یا زود به خشونت می‌رسد»

« هدف نهایی انسان، زندگی کامل و آزاد است؛ نه صرفاً بقا»

*الکساندر برکمن (Alexander Berkman)، نویسنده و فعال سیاسی روسی-آمریکایی، یکی از برجسته‌ ترین چهره‌های جنبش آنارشو-کمونیسم در اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ بود. او به دلیل مواضع رادیکال و دوستی نزدیکش با اما گلدمن شهرت دارد. مواضع خشونت آمیز وی کاملا رد است!

خلاصه زندگی و تأثیرات کلیدی او عبارتند از:

ترور نافرجام (۱۸۹۲): برکمن در واکنش به سرکوب خونین کارگران معترض اعتصاب هومستد، تلاش کرد هنری کلی فریک (سرمایه‌دار صنعتی معروف) را ترور کند. فریک زنده ماند و برکمن به ۱۴ سال زندان محکوم شد.

کتاب «یادداشت‌های یک آنارشیست از زندان»: او پس از آزادی، این کتاب را نوشت که به یکی از شاهکارهای ادبیات زندان و نقد سیستم قضایی آمریکا تبدیل شد.

مخالفت با جنگ: او به دلیل مخالفت علنی با ورود آمریکا به جنگ جهانی اول، دستگیر و در سال ۱۹۱۹ به همراه اما گلدمن به روسیه شوروی اخراج (دیپورت) شد.

نقد بلشویک‌ها: برکمن ابتدا از انقلاب روسیه حمایت کرد، اما پس از دیدن سرکوب‌های حکومت شوروی (به‌ویژه شورش کرونشتات)، به یکی از منتقدان سرسخت لنین و بلشویک‌ها تبدیل شد و کتاب «افسانه بلشویک» را در نقد آن‌ها نوشت.

پایان زندگی (۱۹۳۶): او سال‌های پایانی عمر خود را در تبعید و فقر در فرانسه گذراند و در نهایت به دلیل بیماری شدید، خودکشی کرد.

* یوهان موست (Johann Most سیاست‌مدار و روزنامه‌نگار آلمانی-آمریکایی، یکی از تاثیرگذارترین چهره‌های آنارشیسم رادیکال و آنارشو-کمونیسم در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود. بیشترین تأثیر او در تاریخ سیاسی، نظریه‌پردازی و ترویج مفهوم «تبلیغ از راه عمل» (Propaganda of the deed) و سازماندهی جنبش‌های کارگری رادیکال است! نظرات خشونت آمیز او نقد و رد است!

ترویج و جا انداختن «تبلیغ از راه عمل انقلابی»

خشونت هدفمند: موست از حامیان سرسخت ترور سران دولت‌ها و سرمایه‌داران بزرگ بود. او این اقدام را راهی برای بیدار کردن توده‌ها می‌دانست.

راهنمای بمب‌سازی: او با انتشار جزوه‌ها و مقالاتی در مورد نحوه ساخت و استفاده از مواد منفجره (از جمله دینامیت)، به «مبلغ خشونت انقلابی» معروف شد.

تغییر مفهوم: او ایده «تبلیغ از راه عمل» را از یک مفهوم تئوریک، به یک استراتژی عملی در جنبش‌های تندرو تبدیل کرد.

۲. تأثیر بر چهره‌های برجسته آنارشیست

پرورش اما گلدمن: موست به عنوان مربی و راهنمای اما گلدمن (Emma Goldman)، آنارشیست مشهور، عمل کرد و تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری تفکرات اولیه او داشت.

الکساندر برکمن: ایدئولوژی خشونت‌آمیز موست، الهام‌بخش الکساندر برکمن در اقدام به ترور «هنری کلی فریک» (سرمایه‌دار صنعتی آمریکا) در سال ۱۸۹۲ بود.

روزنامه‌نگاری و رسانه‌های رادیکال

نشریه Freiheit (آزادی): او با راه‌اندازی و سردبیری این روزنامه به زبان آلمانی، شبکه‌ای از ارتباطات رادیکال بین‌المللی در اروپا و آمریکا ایجاد کرد.

۴. رادیکال کردن جنبش کارگری آمریکا

تأثیر بر واقعه های‌مارکت: گرچه او مستقیماً در بمب‌گذاری میدان های‌مارکت شیکاگو (۱۸۸۶) دست نداشت، اما ادبیات آتشین و سخنرانی‌های او فضای رادیکالی را ایجاد کرد که منجر به سرکوب شدید آنارشیست‌ها شد.

اتحادیه‌های کارگری: او به قطبی‌شدن و رادیکال شدن مطالبات کارگران مهاجر آلمانی‌زبان در ایالات متحده کمک شایانی کرد.

برای مطالعه بیشتر درباره زندگی و سیر تحول فکری او، می‌توانید به زندگینامه او در دانشنامه آزاد Wikipedia یا مقالات بررسی تاریخی در وب‌سایت Freedom News مراجعه کنید.

* « آن ‌گونه که من زیستم » Living My Life .مترجم فارسی این کتاب قطور ، خانم سهیلا بسکی است و انتشارات نیلوفر آن را به چاپ رسانده است!