تابستانی کوتاه با جاذبه های زیاد

گفتگو با آقای مهدی مجتهد پور پیرامون ترجمه کتاب « تابستان کوتاه آنارشی »

یاسائی : آقای مجتهدپور با سلام از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، کمال تشکر را دارم. بی مقدمه عرض شود که اخیرا دست به کار ترجمه­ای از نویسنده مطرح و صاحب نام آلمانی زدید به نام انسنزبرگر*. این کتاب تحت عنوان " تابستان کوتاه آنارشی*" معروف است. اگر اجازه بدهید من پرسشی را که برای اولین بار حضورا با هم داشتیم، دوباره برای خوانندگان مطرح کنم. من تابستان گذشته از شما سئوال کردم چرا آنارشیسم...؟ درجائیکه هنوز هم این مفهوم مورد سوظن است و آگاهی کاذبی از آن در سطح عمومی وجود دارد. لطفا در این مورد نظرتان را ابراز دارید.

 مجتهدپور: من هم حضور شما و تمامی خوانندگان سایت­ آبگون سلام می­ کنم و از فرصتی که به من داده­اید کمال سپاس را دارم. بله: همان­ گونه که اشاره کردید آگاهی کاذبی در مورد آموزۀ «آنارشیسم» وجود دارد که اغلب آن را دیگر نه مترادف که اصلا به معنای «هرج و مرج» می­شناسند. حتا آقای داریوش آشوری در کتاب فرهنگ علوم انسانی خود آنارشیست را « قانون ستیز، آشوب افکن» ترجمه کرده است، حال آنکه من تصور می­­کنم دقیق­ترین معادل فارسی آن «اقتدارگریزی» است که فرهنگستان زبان و ادب پارسی برای آن تعیین کرده. به گمان من آنارشی نگرشی است بسیار انسانی، آنقدر انسانی که تعهد به آن از عهدۀ انسانِ امروز خارج است. به آنارشی باید بسیار بیش از اینها پرداخت و این یکی از دلایلی است که من برای چاپ این کتاب در ایران بسیار تلاش کردم که البته به دلایل معلوم و نامعلوم بی­نتیجه ماند.

از آنجا که با اصل این کتاب که به زبان آلمانی است و شما نیز از متن اصلی جهت ترجمه استفاده کردید آشنا هستم... این برداشت را دارم که نویسنده کوشش کرده ازتاریخ کوتاه انقلاب و جنگهای داخلی (1939– 1936) و خصوصا ایفاگران نقش در اسپانیا خصوصا دوروتی* ابهام زدائی کند. آیا با من هم عقیده هستید؟

بله می توان احتمال داد که نویسنده چنین قصدی داشته، اما به هرحال قصدش هرچه بوده آن را به زیبایی و دقت تمام انجام داده به گونه­ای که آن را مثل یک رمان می­توان خواند و از خشکی یک اثر تاریخی به هیچ وجه ردی در آن نیست. البته او خودش آن را یک داستان می­داند اما من با نظر منتقد روزنامۀ « فرانکفورتر روندشاو*» موافق هستم که «هیچ رمانی نمی­تواند به این زیبایی تاریخ را بازگو کند».

شیوه نگارش و ترجمه سلیس به فارسی این کتاب کنجکاوی مرا دو چندان کرد. نخست اینکه من شخصا نثر نویسده را میشناسم و بدان علاقه دارم. دوم اینکه نویسنده در ادبیات آلمان واقعا مطرح است ... شما کتاب  کوچکی از این نویسنده با عنوان «چشم اندازهای جنگ داخلی» را نیز ترجمه کردید که خواندنی است. این سئوال مطرح است با وجود مطالب بسیاری که در ادبیات آنارشیستی وجود دارد، چرا شما این کتاب انسنزبرگر را انتخاب کردید؟ در صورتی که می­دانیم نویسنده آنارشیست نیست؟

  من هم آنارشیست نیستم. نه آنکه ایرادی به این آموزه داشته باشم، برعکس همانگونه که پیشتر گفتم آن را آموزه­ای بسیار انسانی می­دانم، اما درست به همین دلیل آن را غیرقابل اجرایی می­دانم. شما تصور کنید، روسو* بر این باور است که «انسان ذاتاً موجودی اجتماعی نیست» حال از این موجودِ «ذاتاً غیراجتماعی» توقع آنارشیسم داشتن به گمان من یک اتوپی است.

آنارشیسم کنترل را توهین به مقام انسانی می­داند حال آنکه این انسان نمی­تواند بدون پلیس، بدون دادگاه و جریمه و زندان، بدون وجود یک نیروی کنترل کننده در کنار هم نوع خود زندگی کند. از کشور خودمان بگذریم که اساسا هیچ حساب و کتابی وجود ندارد، به اروپای دمکرات و قانونمند نگاه کنیم. همین رسوایی تقلب کارخانۀ فولکس واگن در مورد موتورهای دیزلی، یا رسوایی مالی در فدراسیون جهانی فوتبال: دو سوژه­ای که امروز بر سر زبان­ها هستند. وقتی با وجود این همه عوامل کنترل و تحقیق، با آزادی رسانه­هایی که در اینجا وجود دارد و به قول معروف مو را از ماست می­کشند، باز به بوی سود بیشتر شاهد این رسوایی ­ها هستیم، چگونه این انسان می­تواند بدون وجود اهرم­های کنترل، «آنارشیستی» زندگی کند.

حتا می بینیم فردی مثل همین دوروتی که با پوست و گوشت خویش آنارشیسم را « درک» کرده، به کرات ناچار به اعمال اتوریته می ­شود ـ­ چیزی که برای آنارشیست­ها یک تابو است­ ـ اما او در مقام فرماندۀ یک سپاه سرانجام باید بداند که هنگام حمله یا دفاع، چه تعداد نیرو در اختیار دارد، اما «آنارشیست­های ضد اتوریته»، یک روز به جبهه می­ رفتند و یک روز دلشان را می­ زد و به خانه باز می ­گشتند. یعنی حتا در جامعه­ای همچون اسپانیا که آنارشیسم به فراگیرترین وجه در نیات توده ­های مردم گسترش یافته، باز درک درستی از آن وجود ندارد.

به گمان من اگر روزی آنارشیسم بتواند به درستی در جوامع انسانی جاری و ساری گردد، انسان به مقام انسانی خود رسیده و پایان تمامی دردها و آلام بشری خواهد بود. اما یقینا تا آن روز فاصلۀ زیادی داریم.

 آقای مجتهد پور من در این رمان – تاریخی البته اگر موافق این مفهوم در مورد «تابستان کوتاه آنارشی» باشید­ـ به مواردی برخورد کردم که شما با شیوه خاص خویش به فارسی ترجمه کردید. آنهم شخصیت های ایفاگر این تاریخ کوتاه اسپانیا مانند امیلینه مورین* همسر فرانسوی دورتی است. البته نویسنده زیاد در مورد وی مطلبی ننوشته اما همان سخن کوتاه، نشان از تاثیرگذاری ایشان برشخص دوروتی بوده است... نظرتان چیست؟

 نمی­دانم از این اشاراتِ به قول خودتان کوتاه و مختصر چگونه شما به این نتیجه رسیده­اید. البته زندگی با مردی که تمام عمر یا در تبعید و گریز به سر می­ برد یا در زندان و درآستانه­ی اعدام و یا در جبهه­ی جنگ، زندگی ایده­آل هر زنی نیست و بی­تردید بدون یک پشتوانه­ی اعتقادی نمی­توان آن را تحمل کرد. اما این که او روی دوروتی تاثیر گذاشته باشد؛ خیر !  من به چنین مواردی برنخوردم بلکه برعکس در مواردی می­بینیم چنان می­نماید که به تنگ آمده و دوست دارد بیشتر در کنار همسرش باشد که البته این احساسی طبیعی و قابل درک است.

 برای من که چندین دهه است دلمشغول آنارشیسم هستم... این کتاب و شیوه نگارش آن و خصوصا با مطرح کردن «بوئناونتورا دوروتی» که برای آنارشیستهای انقلابی چیزی کمتر از «چه گوارا» برای مارکسیستها نیست...این سئوال مطرح است که مترجم تا چه اندازه خود را با تاریخ  اسپانیا که برای عموم ایرانیان نا آشنا است، نزدیک می بیند...؟ آقای مجتهد پور مایلم بدانم چه جاذبه خاصی این تابستان کوتاه برای شما داشته که دست به ترجمه به زبان مادری زدید؟

 باید صادقانه بگویم که در آغاز من بیشتر مایل بودم خود انسنزبرگر را به خوانندگان فارسی­ زبان معرفی کنم. وقتی با آن پهنۀ گستردۀ کنش و شخصیت او آشنا شدم، حیرت کردم که چرا تا کنون در ایران ناشناخته مانده. از این رو به سراغ شعرها و سایر نوشته­های او رفتم. به جز کتابی که شما اشاره کردید و کتابی که اکنون مورد بحث ما است، من کتاب دیگری هم از ایشان ترجمه کرده­ام که یک داستان تخیلی برای ردۀ سنی 15 ـ 16 سال می­باشد، اما بسیار پرکشش و خواندنی که بدون تردید برای بزرگسالان هم جذابیت دارد. کتابی به نام «کجا بودی روبرت؟». اما در روند ترجمۀ این کتاب (تابستان کوتاه آنارشی) به خود موضوع آنارشیسم هم علاقمند شدم. البته من با تاریخ انقلاب اسپانیا بیگانه نبودم. می­دانیم که ارنست همنگوی در خلال همین جنگ­ها در اسپانیا به سر می ­برد و علاوه بر انجام شغل خبرنگاری، داستان­های کوتاه و بلند چندی هم در آن دوران نوشته و من تعدادی از این­ها را هم به فارسی برگردانده­ام و همین زمینه­ای بوده برای آشنایی من با تاریخ انقلاب اسپانیا، اما شخصیت دوروتی برای من ناشناخته بود و این را مدیون انسنزبرگر هستم. 

 شما تابستان 92 این کتاب را منتشر کردید و پیش درآمد کوتاهی در موردش نوشتید. اکنون دو سال از آن میگذرد... اگر بخواهید امروز دیباچه­ای بر ترجمه کتاب خود بنویسید، به چه مواردی اشاره خواهید کرد؟

من خودم را در مقامی نمی ­بینم که بخواهم بر چنین اثری دیباچه­ای بنویسم. آن یادداشت کوتاه هم که شما می­فرمایید، اشاره­ای است فهرست­وار به زندگی و آثار نویسنده. مقدمه را باید کسی بنویسد که بتواند مثلا خودِ آنارشیسم و یا روند انقلاب و نقاط قوت و ضعف آن را به نقد و بررسی کشد. من چنین صلاحیتی در خود سراغ ندارم.

میدانیم دورتی کارگری بود که در گذر زمان هنگ خود را رهبری کرد و نهایتا بطور مشکوکی به قتل رسید و اکنون بعد از چندین دهه از آن، مرگ وی در پرده ابهام است و مشخص نیست که چه کسی این جنایت را انجام داد. دوروتی امید داشت که استالین به اسپانیا کمک خواهد کرد... با اینکه خوان گارسیا اولیور* از رهبران س . ان . ت * و دوست نزدیک وی بخوبی میدانست و بارها به وی تاکید  کرده بود که: کمکهای استالین تنها به حزب کموینست خودساخته او در اسپانیا خواهد بود... نه به جنبش انقلابی اسپانیا.... در نهایت حتی استالین به خواست دوروتی دال بر آزاد کردن آنارشیستهای روسی برای ادامه مبارزه در اسپانیا پاسخ نداد. آیا در این مورد نظر خاصی دارید؟

 در مورد ابهام در مرگ دوروتی تصور من این است که تحقیقات انسنزبرگر در این کتاب، موضوع را روشن کرده و این نه قتل بل یک حادثه بوده که آنارشیست­ها بنا به دلایلی که در مصاحبه­ها عنوان می­شود تصمیم گرفتند چگونگی­اش را مخفی نگاه داشته، آن را به فاشیست­ها نسبت دهند. ولی اینکار بسیار ناشیانه صورت گرفت و از ابتدا هم غیرقابل باور و شبهه­انگیز بود.

اما در مورد نقش استالین:

به گمان من آنارشیسم در اسپانیا از پتانسیل پیروزی برخوردار بود، چرا که جنبشی توده­ای و همه­گیر شده بود. دلایل شکست آن را ـ ­مثل تقریبا تمامی انقلاب­های ناکام قرن بیستم­ ـ  دو عامل داخلی و خارجی رقم زدند. بی­عملی جنایتکارانۀ کشورهای به اصطلاح «دمکرات» به ویژه انگلستان و فرانسه تحت عنوان «عدم مداخله در امور داخلی اسپانیا» و چشم پوشی از کمکهای تسلیحاتی به جمهوری جوان اسپانبا که در عمل به معنی بازگذاشتن دست آلمان و ایتالیا در این کشور بود و سیاست خیانتکارانۀ استالین در حمایت یک جانبه از حزب نه چندان پرنفرات کمونیستی که خودش مصنوعا در اسپانیا علم کرده بود، مجموعا به قدرت­های فاشیستی آلمان و ایتالیا این امکان را داد که در سرکوب خونین انقلاب به یاری فرانکو بشتابند. بسیاری بر این باور هستند که زورآزمایی در میدان اسپانیا به هیتلر این یقین را داد که می­تواند بر زیاده­ خواهی­های خود پر پرواز دهد و در واقع جنگ داخلی اسپانیا را پیش­درآمد جنگ جهانی دوم می­دانند، هرچند اریک هابسبام* بر این نظر نیست.

لیکن عامل داخلی را نیز نباید دست­کم گرفت. تمامی گروه­های متشکل در جبهۀ ضدفاشیسم از آنجا که - خوش­باورانه ­ـ پیروزی بر فاشیسم فرانکو را قطعی می­دانستند به فکر روز مبادای پس از پیروزی بودند و در حالی که مثلا یک قبضه مسلسل در جبهه­ی  جنگ یافت نمی­شد، اینها در بارسلون و دیگر شهرهای تحت کنترل خود زرادخانه­ها را برای جنگِ فردا با متحدینِ امروز انباشته بودند، حتا خود آنارشیست­ها؛ و می­خوانیم که دوروتی شخصا به بارسلون باز می­گردد و برای گرفتن مسلسل، روی رفقای خود اسلحه می­کشد. نقش این تنگ ­نظری­ها و خوش­ خیالی­ها را نباید در این شکست نادیده گرفت.    

در پایان از اینکه لطف کردید و با من گفتگو داشتید. کمال تشکر را دارم. با امید به ادامه کار طاقت فرسای ترجمه ادبیات جهان و سپاس ویژه که اجازه دادید ترجمه ی این کتاب بصورت سلسله مقالات در سایت آبگون تجدید چاپ شود.

من هم از شما برای زحمتی که برعهده گرفته اید و فرصتی که برای معرفی هرچه بیشتر این کتاب در اختیار من نهادید سپاس فراوان دارم . با آرزوی بارآوری افزون­تر برای سایت وزین شما. شاد باشید

Hans Magnus Enzensberger   *

Der  kurze Sommer der Anarchie *

 Buenaventura Durruti Dumange *

Emilienne Morin*

Frankfurter Rundschau

 Jean-Jacques Rousseau *

CNT*

Juan Garcia Oliver*

Eric John Ernest Hobsbawm *

به بهانه ی آغاز سال تحصیلی
نگاهی به تعلیم و تربیت آنارشیستی

«آنارشی عالی ترین بیان نظم است»

نادر تیف

نمی شد مقاله ی کوتاهی در مورد تعلیم و تربیت از منظر آزادمنشانه یا آنارشیستی نوشت بی آن که یادی از ژاک – الیزه رکلو* نکرد. رکلو جغرافی دان و نظریه پرداز آنارشیسم بود که ١۵ مارس ١۸٣٠ در فرانسه متولد شد و ۴ ژوئیه ١۹٠۵ در بلژیک درگذشت. در کمون پاریس فعالانه شرکت کرد. عضو انترناسیونال اول بود و پس از اخراج میخائیل باکونین از این انترناسیونال با فشار مارکس و طرفدارانش، رکلو نیز به فدراسیون آنارشیستی ژوراسی پیوست. رکلو از پیشگامان «جغرافیای اجتماعی»، «جغرافیای سیاسی» و «جغرافی تاریخ» بود و آثارش در این موارد همچنان در دانشگاه های معتبر جهان مد نظر جغرافی دانان قرار دارد و تدریس می گردد. اما آن چه از رکلو کمتر گفته می شود نظراتش در زمینه ی پداگوژی یا علم تعلیم و تربیت است. او جمله ی آغازگر این مقاله را در سخنرانی اش به مناسبت آغاز سال تحصیلی در دانشگاه جدید بروکسل، روز ۲۲ اکتبر ١٨٩۵، بیان کرد.
آنارشیسم ایدئولوژی نیست و می خواهد متدولوژی یا روش مندی باشد که بتوان با آن جامعه را با اصل آزادی و برابری انسان ها، بی آن که یکی بر دیگری ارجح شمرده شود، اداره کرد. آنارشیست ها در مبارزاتشان مانند دیگر فعالان سیاسی با مشکلات زیادی مواجه می گردند، شکست می خورند، دست به عقب نشینی می زنند، دوباره قد راست می کنند و به راه می افتند، اما هرگز بر سر آزادی و برابری چانه زنی نمی کنند و آن ها را کامل و تمام عیار می خواهند و حاضر نیستند هیچ نوعی از دیکتاتوری را، حتا به شرط پوچ و بی معنای موقتی و گذرا بودن، بپذیرند.


هیچ جامعه یا حتا مجموعه ی کوچکی را نمی توان بی نظم و برنامه اداره کرد، اما نظم و برنامه ی آنارشیستی از کتاب های صرف نظری، کمیته های مرکزی احزاب، چند مغز متفکر و پیشروان خودخوانده بیرون نمی آید و ماحصل تجربیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جوامع بشری است. روشن است که آموزش و پرورش یا تعلیم و تربیت کودکان در جامعه ی آنارشیستی دارای اهمیت زیادی است و نمی توان از آن چشم پوشید.


رکلو می گفت:«مدارس امروز، چه آن هایی که با اصول دینی اداره می شوند و چه آن هایی که با اصول لائیک، همچون شمشیر علیه انسان های آزاد عمل می کنند. مدارس دینی و لائیک جلوگیری از تربیت کودکان آزاداندیش را منحصر به خود کرده اند.» پروژه ی اداره ی جامعه آنارشیستی در جنبه ی آموزشی و پرورشی اش هم بر اساس آزادی آموزش و هم بر اساس آموزش آزادی پی ریزی می گردد، چنان که بتوان انسانی تربیت کرد که خود آزادانه بیاندیشد و سپس عمل کند. چرا که فقط انسان هایی که آزاداندیش باشند می توانند برابری واقعی را برقرار نمایند و آزادی متعهد و همبستگی عملی را به واقعیت بدل کنند. در جوامع کنونی، چه آن جایی که تیغ دین بر کلیت آموزش و پرورش زخم می زند و چه آن جایی که ظاهراً مدارس لائیک هستند، تعلیم و تربیت کودکان برای خودرهایی آنان نیست، بلکه آنان را برای به خدمت گرفتن در جامعه ای آموزش می دهند که سراپا پوشیده از نابرابری، بی عدالتی و آزادی کشی هاست. کودکان در پداگوژی آزادمنشانه از همان ابتداء با روحیه ای منتقد آموزش می بینند و آزادی چنان بی حد و حصر خواهد بود که کودکان و نوجوانان اختیار نفی آموزش و پرورش خود را و جداشدن از آن را نیز داشته باشند. دیگر حتا واژه ی شاگرد که باید سراپا گوش استاد باشد در چنین وضعیتی از معنا تهی می گردد و یادگیرنده ی آزاد جایگزینش می گردد. اصل آزادی یگانه اصلی است که می تواند توان های یادگیری فکری و یدی و اجتماعی افراد را رها کند. مدارس دینی و لائیک – مثال های ایران و فرانسه – اختلافات فراوانی با هم دارند، اما هر دو نوع مدام در پی آن هستند که شاگردان (و نه یادگیرندگان آزاد) را یک شکل و همفکر بار آورند تا بتوانند از آن ها در نظم های خشن و نابرابر خود استفاده کنند. نقد نظم های آموزشی در این مدارس محلی از اعراب ندارند، چه رسد به نفی و دور انداختن آن ها و جایگزینی اشان با نظمی نو و نوآور. کروپوتکین، نظریه پرداز آنارشیست روسی (١٩۲١ – ١٨۴۲ میلادی) می گفت:«آیا شما نمی بینید که نظم آموزشی شما به دردنخور است چرا که وزیری می آید و روش های آموزشی اش را به هشت میلیون دانش آموز تحمیل می کند که هر کدامشان توانایی های ویژه ی خود را دارند؟ مدرسه ی شما به دانشگاه بی فکری تبدیل می شود همان گونه که زندان های شما به دانشگاه فراگیری بزه های گوناگون تبدیل می گردند.»


هر چند آموزش آزادمنش طبعاً دربرگیرنده ی داد و دهش با افراد حرفه ای و نهادهای یاددهنده است، اما خود را به آنان و آن ها محدود نمی کند. امر آموزش و پرورش فقط در محلی به نام دبستان و دبیرستان صورت نمی گیرد و کل جامعه محلی برای آموزش و پرورش خواهد بود. آموزش و پرورش آزادمنش یا آنارشیستی امری برای تمام جامعه خواهد بود. یاددهندگان در چنین حالتی مدعی به دست گرفتن و به سرانجام رساندن روند طولانی آموزش و پرورش نخواهند بود. مکان ها و جاهای آموزش و پرورش باید متعدد و چندگانه باشند. واضح است که در نقطه های متفاوت بازیگران گوناگونی نقشی در آموزش و پرورش خواهند داشت. اما زمانی که روند آموزش و پرورش کودکان آغاز می شود، مثلاً از پنج سالگی، آن گاه به هر کس که می خواهد نقشی در این روند داشته باشد، ابزار و امکانات لازم داده می شود. در چنین حالتی ست که یاددهنده در مدرسه، در کارگاه، در تفریح گاه یا هر محل دیگری نقشش به آسان کننده ی روند آموزش و پرورش تبدیل می گردد.


پداگوژی آزادمنش نظریه ای نیست که از ناکجاآباد سربرآورده باشد. بدین معنا که نابغه یا نوابغی نشسته و برنامه ای آموزشی برای میلیون ها و ده ها میلیون کودک و نوجوان تهیه و تدارک دیده باشند . پداگوژی آزادمنش مدام نظریه پردازی می گردد و از عمل های متکثر و گوناگون بیرون می جهد. نظر با عمل محک می خورد، یا می ماند یا جایش را به نظری نوآورانه تر و پیشرفته تر می دهد. پداگوژی آزادمنش یا آنارشیستی دارای سابقه ی تاریخی طولانی است. این پداگوژی با اصول خود یگانه است اما با اعمال خود و مکان هایش متکثر و چندگونه است.
فرانسوا رابله، نویسنده ی انسان دوست رنسانس فرانسوی که در پایان سده ی پانزدهم و آغاز شانزدهم می زیست را می توان نخستین اندیشمند آموزش آزادمنش تصور کرد. رابله بر این باور بود که آموزش انسان های اجتماعی در محیطی میسر است که از حداکثر اجبارها رهایی یافته باشند. شارل فوریه که مارکس و انگلس سوسیالیست تخیلی معرفی می کردند، دیگر اندیشمند آموزش آزادمنش است. همو بود که آموزش کامل را پیشنهاد می کرد. فوریه بود که می گفت تا آموزش کامل نباشد، یعنی یدی و فکری نباشد، نمی توان از آموزش سخن گفت. فوریه آموزش را روند و عملی با مسئولیت عمومی می دانست. می گفت که آموزش نباید مصنوعاً از زندگی اجتماعی جدا گردد و تولید لازم برای زندگی اقتصادی را در نظر نگیرد. چنین آموزشی باید اجتماعی باشد بی آن که زیر قید و بندهای جامعه قرار بگیرد. پرودون که تأثیرات فراوانی بر آثار به ویژه اقتصادی مارکس گذاشت نیز بر این باور بود که مدرسه نمی تواند از زندگی روزمره و کارگاه ها جدا باشد. او زوج آموزش و تولید را جداناپذیر توصیف می کرد. برای پرودون آموزش کامل و چندگانه ی تولیدکنندگان می تواند استقلال آن ها را از زائده ای به نام دولت به ارمغان آورد.

فرنان پلوتیه، کارگر و از بنیان گذاران سندیکالیسم انقلابی که بعدها به آنارکوسندیکالیسم معروف شد از جمله کسانی است که بسیار در باره ی آموزش کامل و آزاد سخن گفت و به این نکته می اندیشید که یادگیری را چگونه می توان با نیاز اجتماعی پیوند داد به طوری که کودکان بعدها به تولیدکنندگان رقیب یکدیگر تبدیل نشوند و در کارگاه ها استثمار نگردند. پلوتیه مسئله ی آموزش و پرورش را جزئی از مسئولیت های مهم سندیکاها می دانست . پلوتیه می گفت که قدرت های سیاسی و مذهبی از آموزش و پرورش سوء استفاده می کنند تا بتوانند کودکان را مطیع نظم نابرابر و آزادی کش موجود نمایند و امر رهایی انسان ها را مدام به تأخیر بیاندازند. به همین جهت است که پلوتیه می گفت که سندیکاها باید در آموزش و پرورش کودکان مداخله کنند تا بتوان قدرت دولتی و نفوذ دینی را برکند. پلوتیه بر این باور بود که سندیکا ابزار طبیعی برای رهایی طبقه ی کارگر است.

روند آموزش آزادمنش بنا را بر آن می نهد که یادگیرنده به تدریج خود در سازماندهی و ساماندهی به آن چه مایل است فراگیرد شرکت کند، لذا آموزش خود سازنده ی آنارشیسم است، چرا که چنین آموزش و تربیتی راه فرد را برای تبدیل شدن به انسانی خودگردان که می خواهد بر دانش خویش بیافزاید تا خود را بازشناسد و آزادی خود را به دست آورد، هموار می کند. آموزش آزادمنش امکان ایجاد فضائی را فراهم می آورد که تک تک یادگیرندگان بتوانند از لحاظ اجتماعی و حرفه ای رشد کنند و استعدادهایشان شکوفا گردد و گسترش یابد. آموزش آزادمنش می خواهد افراد آزادانه بیاندیشند و عمل کنند و قادر باشند بحثی نقادانه در رابطه با انتخاب های خودشان ارائه دهند، از این جاست که پروژه ی آموزش و پرورش آنارشیستی از انبار کردن صرف دانستنی ها فراتر می رود و به فرد یادگیرنده پیشنهاد می کند تا آن چه را فراگرفته است به بوته ی نقد بسپارد.

آموزش آزادگرا پداگوژی یا علم تعلیم و تربیتی است که نمی خواهد کودک و سپس نوجوانی بسازد که خود را معتقد و مؤمن به آنارشیسم معرفی کند یا بداند. هدف این نوع از آموزش آن است که هر فرد بتواند با تحلیل و اندیشه ی خودش بخشی از آنارشی را بسازد یا آن را توسعه دهد. در آموزش آزادمنش هر چند شناخت پدیده ها چشم پوشیدنی نیست، اما هدف غائی هم نیست. نتیجه ی آموزش فرد نباید سری مملو از دانش ها و شناخت های گوناگون باشد، بلکه باید فرد را با توجه به تأثیرات بیرونی به ابزار خودسازی و خودرهایی مجهز و مسلح کند. کودک می تواند در آزادی و در احترام به آزادی دیگران رشد کند. جیمز گیوم بر این باور بود که کودکان قادرند خود بازی ها و بحث های خود را سازماندهی کنند و حتا برای پیش بردن امور خود کسانی را از میان خویش برگزینند و اختلافاتشان را حل نمایند. گیوم می گفت که فقط در چنین صورتی است که کودکان می توانند برای زندگی اجتماعی به درستی تربیت شوند و مسئولیت پذیر و پویا گردند. گیوم همچنین می گفت که اگر به کودکان امکان انتخاب آزاد آموزگارانشان داده شود، دیگر آموزش برایشان امری دهشتناک نخواهد بود و به جان دل به معلم و دوستشان گوش فراخواهند داد.

پروژه ی آموزشی آزادگرا بنا را بر زیر علامت سئوال بردن زوج دانش و قدرت در نظام های آموزشی تاکنونی می گذارد، به همین جهت است که این پروژه مزاحمت فراوانی برای دولت پرستان و قدرت دوستان ایجاد می کند. قدرت آموزشی نباید در اختیار یاددهنده که در دست تمام یادگیرندگان باشد. دانستنی ها نتیجه ی انبار کردن طوطی وار متون گوناگون نیستند، بلکه محصول کار فردی اجتماعی شده یا عمل جمعی هستند. در نظم آموزشی آنارشیستی یاددهنده مأمور القای برنامه های آکادمیک نیستند که با دستورها و فرمان های از بالا آمده آن ها را منتقل می کنند، آنان فقط دریافت دانستنی ها را در پیوند با تمایلات یادگیرنده تسهیل می کنند.

در پروژه ی آموزش آزاد منش، یاددهنده به تدریج با کمک به یادگیری مرکزیتش را از دست می دهد و به یادگیرندگان امکان می دهد تا خود پاسخ هایشان را یا در تجربه یا در جلسات با دیگر یادگیرندگان یا در کتاب ها پیدا کنند و در نادر مواردی مستقیماً آن را از یاددهنده بگیرند. شعار پایه ای آنارشیست ها که از زبان اگوست بلانکی بیرون آمد در اینجا نیز تبلور می یابد : نه خدا (که دانای کل است) و نه رهبر (که توانای کل است).

در مطلبی دیگر تلاش خواهم کرد تا چند تجربه ی موفق و شکست خورده ی آموزش و پرورش آزادمنش را منعکس نمایم. منبع سایت : سیه مشت

نادر تیف

*Jacques Ιlisιe Reclus 1830-1905

۲١ / سپتامبر / ۲٠١۵ – ٣٠ / شهریور / ١٣۹۴

 

آنارشيسم در انقلاب اسپانيا

دانیل گرن

ترجمه از متن فرانسوی. ناصر شبآهنگ

شبح شوروى

از اصول ثابت تاريخى، يكى مسئله عقب ماندگى آگاهى ذهنى نسبت به واقعيت عينى است. درسى كه آنارشيستهاى روسى يا به عبارت ديگر ناظران درام روسيه پس از سالهاى ١٩٢٠ از اين انقلاب گرفتند، نمى توانست تا سالهاى بعد، در سطح گسترده شناخته و پذيرفته شود.اعتبار و درخشش نخستين انقلاب پيروز پرولترى، در گستره ى ١/٦ ارض، چنان بود كه جنبش كارگرى تا مدتها در تب وتاب چنين نمونه پر شكوهى بسر ميبرد. نه تنها ايتاليا، بلكه در آلمان، اطريش و مجارستان و تقريباً همه جا، شوراهاى ملهم از شوراهاى روسيه پديدار شدند. سيستم شورائى در آلمان، مقوله اصلى برنامه ى اتحاديه اسپارتاكيست روزا لوكزامبورگ *و كارل ليبكنشت* بشمار مى آمد.پس از  كشته شدن كورت آيزنز(K.Eisener) رئيس جمهور باوريا، بسال ١٩١٩ در مونيخ، يك جمهورى شورائى به رهبرى نويسنده آزادمنش گوستاو لند آور(G.Landauer) اعلام میشود. چندى بعد، لندآور توسط ضد انقلاب به قتل ميرسد. همرزم مبارزاتى وى اريش موزام (E.Mόhsam )  شاعر آنارشيست شعرى سرود بنام "مارسيز شورائى " كه كارگران را به مسلح شدن فرا ميخواند. اينبار اما نه در جهت تشكيل گروهانهاى نظامى، بلكه براى بر پائى شوراهائى به سبك روسيه و مجارستان و به منظور پايان دادن بر دنياى كهن قرنها بندگى .

با اينهمه در بهار ١٩٢٠ يك گروه انشعابى آلمانى كه از كمونيسم شورائى پشتيبانى ميكرد، از حزب كمونيست جدا شد و حزب كمونيست آلمان كا، پ، د (K.A.P.D  ) را تشكيل داد. در هلند جنبش مشابهى تحت تاثير شخصيتهائى چون هرمان گورتر(H.Gorter ) و آنتوان پانه كوك (A.Panekoek ) بر پايه ى افكار شورائى پديدار گشت. گورتر طى يك مناظره شديدالحن با لنين وبه سبكى كاملأ آزادمنشانه باكى نداشت كه به رهبر " بلامنازع " انقلاب روسيه چنين پاسخ گويد: «ما هنوز در جستجوى آن رهبران واقعى كه سعى در سلطه جوئى بر توده ها و خيانت نكنند، بسر ميبريم و تا هنگاميكه چنان كسانى را نيابيم، همه ى امور را، از پائين به بالا و توسط ديكتاتورى خود توده ها ميخواهيم. اگر قرار باشد در كوهستان راهنما بسوى پرتگاه هدايتمان كند، ترجيح ميدهيم از چنين راهنمائى محروم باشيم » !

پانه كوك نيز شوراها را شكلى از "خود حكومتى "كه جانشين انواع حكومتهاى دنياى كهن خواهد شد؛ معرفى ميكند. او نيز همچون گرامشى، قادر به تميز شوراها از " ديكتاتورى بلشويكى "نبود.

آنارشيستها تقريبأ همه جا، وبويژه در باورير، آلمان و هلند، در پا گرفتن نظرى و علمى نظام شورائى بصورتى مثبت سهيم بودند. در اسپانيا آنارشوسنديكاليستها همچون ساير انقلابيون تحت تاثير تجربه انقلاب اكتبر بسر ميبردند. در كنگره ث، ان، ت*، در مادريد ( ٢٠-١٠ دسامبر ١٩١٩ )، قطعنامه اى مورد تصويب قرار گرفت كه در آن آمده بود: حماسه خلق روس پرولتارياى جهانى را دستخوش اعجاب ساخته است".

كنگره با تشويق شديد اين متن، به پيوستن موقت خود به بين الملل، بدون ترديد و تزلزل، چون شاهد زيبائى كه خود را تسليم معشوق روياهايش كند"، بخاطر خصلت انقلابى آن، رأى مثبت داد و در عين حال، اظهار اميدوارى كرد كه يك كنگره جهانى كارگرى فرا خوانده شود، تا بر اساس زمينه اى كه اين كنگره فراهم ميكند، بين الملل واقعى زحمتكشان بوجود آيد.

با اينهمه، صداى ناهماهنگ چند انتقاد خجول هم، بدين مضمون بگوش ميرسي دكه: " انقلاب روسيه، يك انقلاب سياسى " بود كه نتوانسته است آرمان آزادمنشى را تحقق بخشد ". ليكن كنگره به اين انتقادات توجهى نكرد و تصميم گرفت يك هيئت نمايندگى به دومين كنگره بین الملل سوم كه در ١٥ ژوئيه ١٩٢٠ در مسكو برگزار ميشد اعزام دارد.

از همين هنگام بود كه پيمان دوستى متزلزل شد. نماينده ى آنارشوسنديكاليستهای اسپانيا كه براى شركت در تاسيس بين الملل سنديكائى انقلابى عجله بخرج ميداد، در برابرتعابيرى كه در قعطنامه بكارفته بود و در آن سخن از "تسخير قدرت سياسى"، "ديكتاتورى پرولتاريا" و رابطه ى ارگانيكى كه وابستگى عملى اتحاديه هاى كارگرى را به احزاب كمونيست بزحمت پنهان ميداشت،  سخت نگران شد:

شايع شده بود كه در كنگره هاى آينده بين الملل كمونيست، سازمانهاى ملى سنديكائى توسط نمايندگان احزاب كمونيست كشورهايشان نمايندگى خواهند شد. در مورد طرح "بين الملل سنديكائى سرخ*" نيز عنوان شد كه اجراى اين طرح توسط بين الملل كمونيست و بخشهاى ملى آن، صورت ميپذيرد.

آنگل پستانيا* سخنگوى اسپانيائى، پس از بيان درك آزادمنشانه خود در باره انقلاب اجتماعى مينويسد: انقلاب، كار يك حزب نيست و نمى تواند باشد، يك حزب حداكثر ميتواند اجرا كننده يك كودتا باشد، ليكن كودتا انقلاب نيست" و چنين نتيجه ميگيرد: شما به ما ميگوئيد كه بدون حزب كمونيست انقلاب نميتواند بوقوع پيوندد، بدون تسخير قدرت سياسى، هيچگونه آزادى ممكن نخواهد بود و بدون اعمال ديكتاتورى شما نمى توانيد بورژوازى را از ميان برداريد! اما اينها ادعاهائى سراسر عبثند.

كمونيستها در برابر اظهارات نماينده ث، ن، ت به اصلاحاتى در ماده ى مربوط به "ديكتاتورى پرولتاريا "در قطعنامه تظاهر كردند. اما در نهايت امر، لوزوفسكى* همان قعطنامه را در شكل اوليه و بدون اصلاحات پيشنهادى پستانيا و امضأ وى ؛ منتشر كرد. تروتسكى* از تريبون كنگره، بيش از يك ساعت، نماينده اسپانيا را مورد حمله قرار داد و هنگاميكه نماينده خواستار پاسخگوئى شد، رئيس ختم جلسه را اعلام كرد.

پستانيا، پس از چند ماه اقامت در مسكو كه در طول آن از مشاهداتش بشدت متأثر گشته بود، در ششم ماه سپتامبر ١٩٢٠، اين كشور را ترك كرد. رودلف روكر* كه او- پستانیا - را در برلين ملاقات كرده بود، وضع وى را به كسى تشبيه كرد كه "گوئى كشتى اش در دريا غرق شده بود" . پستانيا، شهامت بازگوئى واقعيت براى رفقاى اسپانيولى را در خود نيافت. ناكام ماندن آرزوهاى بزرگ انقلاب روسيه براى وى حكم "جنايت"را داشت. دستگيرى وى بمحض ورود به اسپانيا، او را از اين مسئوليت دردناك، يعنى سخن گفتن بعنوان اولين شاهد انقلاب روس رهانيد.

در طول تابستان ١٩٢١، يك هيئت نمايندگى جديد از سوى ث، ن، ت، در سومين كنگره بين المل كمونيست و نيز در كنگره ى موسس بين المل  سنديكائى سرخ شركت کرد. در ميان نمايندگان ث، ن، ت، جوانان تازه كار حامى بلشويسم نيز، ديده ميشدند. از آنجمله ميتوان از خواكين مورين*، و آندرس نين *نام برد. اما در ميان ايشان گاستون لٍوال* آنارشست خونسرد فرانسوى نيز ديده ميشد. او بزعم خطر اتهاماتى چون "مشاركت در باريهاى بورژوازى" و "همكارى با ضد انقلاب"ترجيح داد، ساكت ننشيند. او معتعقد بود، ضرر سكوت از عواقب بازگوئى اين واقعيت كه: "آنچه در روسيه شكست خورد نه انقلاب، كه دولت بود؛ و افشأ دولتى كه در پوشش انقلاب خروشان، از پشت بدان خنجر زده، فلج اش ميكند، بسيار بيشتر خواهد بود. او همين لحن را در روزنامه ى "آزادمنش"* چاپ فرانسه در نوامبر ١٩٢١ بكار گرفت. در بازگشت به اسپانيا، با توجه به قطع اميد از هر نوع "همكارى صادقانه و اصولى"با بلشويكها، به ث، ان، ت، توصيه کرد كه پيوست خود را به بين المل سوم و شاخه باصطلاح سنديكائًى آن لغو كند.

بدين ترتيب، پستانيا كه از قافله عقب مانده بود، تصميم گرفت گزارش اول خود را منتشر سازد و با گزارش دومى تكميلش نمايد. در اين گزارش، حقيقت در باره ى بلشويسم آشكارا تشريح شده بود: "مشى حزب كمونيست، در تضاد با اصول اعلام شده اين حزب در روزهاى نخست انقلاب است. انقلاب روسيه و حزب كمونيست در خط مشى و روشها و اهداف نهائى، دقيقاً در جهت مخالف پيش ميروند... حزب كمونيست بمحض تسخير قدرت مطلق، اعلام كرد: هر كس"كمونيستى" ( بخوانيد به سبك آنها ) نمى انديشد، حق انديشيدن ندارد... حزب كمونيست تمام حقوق مقدس، يعنى دستآوردهاى انقلاب را براى پرولتاريا را نفى نمود" .پستانيا، اينچنين اعتبار بين المل كمونيست را بزير سئوال ميكشد: "بين المل كمونيست صرفاً زائده اى از حزب كمونيست روسيه است و نميتواند انقلاب را در برابر پرولتارياى جهانى نماينده گى كند". كنگره ملى ساراگوسه*، كه اين گزارش در جهت آن تهيه شده بود، در ژوئن ١٩٢٢ تصميم گرفت از بين المل سوم - بعبارت دقيقتر از همتاى سنديكائى آن يعنى بين المل سنديكائى سرخ - جدا شود و يك هيت نمايندگى به كنفرانس بين الملى آنارشوسنديكاليست كه در ماه دسامبر در برلين برگزار ميشد و در طى آن يك " اتحاديه بين المللى زحمتكشان"تشكيل* شد؛ اعزام دارد. البته اين اتحاديه بين الملى مانند شبح بود چرا كه بجز شاخه مهم اسپانيائى آن در ديگر كشورها، بيش از افراد معدودى را در بر نميگرفت.

 اين تصميم، سر آغاز نفرت بى نظيرى بود كه در مسكو عليه آنارشيسم اسپانيا، به دل گرفت. خواكين مورين و آندرس نين كه از ث، ان، ت،  طرد شده بودند، حزب كمونيست اسپانيا را بنيان نهادند.در ماه مه ١٩٢، مورين در جزوه اى خطاب به رفقاى خود، جنگى بيرحمانه را به آنان وعده داد: " از ميان برداشتن نهائى آنارشيسم در كشورى كه جنبش كارگرى در آن، قريب به نيم قرن تحت تاثير تبليغات مرگبار آنارشيستى قرار داشته است، وظيفه اى بس دشوار است، اما اين همان  كاريست كه ما انجام خواهيم داد".

سنت آنارشیسم در اسپانیا

آنارشيستهاى اسپانيائى، از انقلاب روس بسيار زود درس لازم را گرفتند و اين امر، آنانرا به تدارك انقلابى ديگرگونه ؛ برانگيخت. مسخ شدن كمونيسم قدرتمدار، ايشان را مصمم ساخت تا در پى كمونيسم آزادمنش باشند. آنها كه به شدت از شبح شوروى نااميد گشته بودند، به گفته سانتيلان (santilan ) ، " آنارشيسم را آخرين اميد نجات در اين دوران تيره و تاريك" ميپنداشتند. 

انقلاب آزادمنش نه تنها در انديشه ى نظريه پردازان، كه در آگاهى توده هاى مردم نيز زمينه يافته بود. آنارشوسنديكاليسم، به گفته خوزه پيرات ( Jose Pierates) "با روانشناسى و طبيعت و عكس العملهاى خاص خود، اسپانيائی ترين بخش اسپانيا " محسوب ميگشت و محصول دو گانه ى تحول پيچيده جامعه ى اسپانيا بود. آنارشوسنديكاليسم، از يكسو با شرائط عقب مانده ى زندگى روستائيان اين كشور هماهنگى داشت و از ديگر سو با رشد پرولتارياى مدرن كه زاده صنعتى شدن كشور در بسيارى از مناطق اسپانيا بود. ويژگى آنارشيسم اسپانيا در مخلوطى از گذشته گرائى و آينده گرائى نمود مى يافت و پيوند ميان اين دو گرايش دو گانه نمى توانست خالى از نقص باشد.

اتحاديه ث. ان.ت  در سال ١٩١٨، با بيش از يك ميليون عضو، سنديكائى قوى محسوب ميشد كه بيشتر در مناطق صنعتى "كاتالان" و كمتر در شهرهاى مادريد و والانس ذينفع بود، و همچنين در روستاها و در ميان دهقانان فقيرى كه حاملين سنت "كموناليسم" روستائى، كه رنگ محلى و روحى تعاونى داشت؛ بودند.

نويسنده اسپانيائى، خواكين كوستا، در سال ١٨٩٨،بقاياى جريان" جماعت گرائى زراعى" ( collectivisme agraire) را مورد برسى قرار ميدهد. جماعتها دهكده هائى بودند كه هنوز اشتراك دراموال را ادامه ميدادند، قطعات زمين به كسانى كه صاحب زمين نبودند، داده ميشد و مراتع و ساير بخشهاى " اشتراكى" بصورت دستجمعى مورد استفاده قرار ميگرفتند. ليكن در جنوب، يعنى در منطقه مالكين بزرگ، خواست كارگران روزمزد كشاورزى، بيشتر اجتماعى كردن (socialisation ) زمين بود تا تقسيم آن. 

جماعت گرائى زراعى ثمره ى دهها سال تبليغات آنارشيستى در روستاها بود كه توسط خوزه سانچز روزا ( Jose sanchez rosa ) ، بزبانى عاميانه نوشته ميشد. اتحاديه ث . ان. ت، در جنوب ميان دهقانان آندلوسى (andalousie ) و در شرق، در منطقه لوانت ( levant)  اطراف والانس و در شمال شرقى، منطقه آراگون ( Argon ) در اطراف ساراگوسه (Saragossa ) قدرت داشت.

اين بافت دوگانه ى" صنعتى- زراعى"، آنارشوسنديكاليسم اسپانيا را كه خود را دنباله روى كمونيسم آزادمنش ميخواند، به دو سمت كم و بيش متفاوت سوق ميداد: يكى كموناليسم (communalisme) و ديگرى سنديكاليسم. كموناليسم، آهنگى محلى گرايانه (particulariste) و روستائى داشت و حتى ميتوان گفت بيشتر جنوبى بشمار میآمد، چرا كه يكى از پايه هاى اساسى أن در منطقه آندلسى قرار داشت، حال آنكه سنديكاليسم آهنگى تماميت گرا ( integrationniste  )، شهرى و شمالى داشت، چرا كه مهد اصلى آن در كاتلان بود. نظريه پردازان آزادمنش اندكى در ميان اين دو قطب سرگردان بودند. گروهى از ايشان پيرو نظرات استادانه اما ساده انگارانه كروپتكين ( kropotkine ) بودند كه آرمانش را در كمون هاى قرون وسطائى مييافت. در ديد ايشان، اين كمونها با سنت جماعات روستائى ابتدائى در اسپانيا يكسان انگاشته ميشد و همين امر شعار "كمون آزاد" را بر زبانشان جارى ميساخت. 

بدين ترتيب، پس از اعلام جمهورى به سال ١٩٣١ در اسپانيا، همزمان با قيام در چندين نقطه اسپانيا، تلاش بسيارى براى تحقق اين كمونيسم آزادمنش بعمل آمد. گروههاى كوچك دهقانان صاحب زمين، از طريق موافقتنامه هاى مشترك و داوطلبانه، تصميم گرفتند مشتركاً كار كنند و سود حاصل را به تساوى تقسيم و محصول كار را بصورت جمعى بمصرف رسانند. آنها انجمنهاى روستائى را برانداختند،كميته هاى انتخابى را بجايشان برقرار شاختند و ساده پندارانه بر آن بودند كه خواهند توانست از قيود محيط اجتماعى، از بند ماليات و خدمت نظام، خود را رها سازند.

گروه ديگرى از آنارشيستها كه خود را طرفدار باكونين (Bakkounine) ، بنيانگذار جنبش كارگرى جماعت گرا (Collectiviste) سنديكاليست و انقلابى در اسپانيا و شاگرد وى ريكاردو مِلا (Ricardo Mella)، ميدانستند، بيش از گروه اول به مسائل عصر خود و عصر طلائى قديم، توجه داشتند و واقعه بين تر از آنها بودند. انها تماميت اقتصادى را مد نظر داشتند و بدرستى بر آن بودند كه طى يك دوران طولانى گذار، اساس مزد افراد ميبايست"ساعت كار انجام شده" توسط ايشان و نه "ميزان احتياج" آنها باشد. آنها ساختار اقتصادى آينده را در تركيبى از اتحاديه هاى محلى و فدراسيونهاى شاخه هاى گوناگون صنعتى ميديدند. با اينهمه، اتحاديه هاى محلى (sindiddados) كه مدت مديدى انحصار را در اتحاديه ث. ان. ت، در اختيار داشتند و به كارگران نزديكتر بودند و از هر گونه خود محورى صنفى بر كنار و بالواقع، كانون مادى و معنوى پرولتاريا بشمار ميآمدند، از همان آغاز موجب آميختگى مفاهيم "سنديكا و كمون" در ذهن توده هاى سنديكاها گشتند. 

مسأله ديگرى نيز آنارشوسنديكاليستهاى اسپانيا را از هم جدا ميساخت و سبب احيأ مباحثات تئوريك ميگشت، كه در كنگره بين المل آنارشيسم در سال ١٩٠٧ سنديكاليستها را در برابر آنارشيستها قرار داد: در درون اتحاديه ث. ان. ت، فعاليتهاى مطالباتى روزمره، موجب يك جريان رفورميستى گرديده بود. فدراسيون آنارشيستى ايبريا (F.A.E) كه در سال ١٩٢٧، تاسيس شد، وظيفه دفاع از تماميت مشى آنارشيسم را در برابر اين جريان اصلاح طلب بر عهده گرفت. در ١٩٣١، گرايش سنديكائى در بيانيه اى تحت نام "ترنته" (Trente) عليه " ديكتاتورى" اقليتها در درون جنبش سنديكائى قيام كرد و بر استقلال و خودكفائى سنديكاليسم پا فشرد. به دنبال اين داستان، گروهى از سنديكاها، ث. ان. ت، را ترك کردند. هر چند اين انشعاب، كمى پيش از انقلاب ژوئيه ١٩٣٦ بوقوع پيوست، منجر به فروپاشى سازمان نشد و جريان رفورميستى درون اتحاديه همچنان ايستادگى و رُشد كرد. 

تنها در سال ١٩٣١ كه اتحاديه ث. ان. ت، تصميم به سازماندهى فدراسيونهاى صنعتى مطرود در سال ١٩١٩، ميگيرد. هر چند آنارشيستهاى خالص به مركزيت گرائى و ديوان سالارى اين فدراسيونها بدگمان بودند، ليكن تمركز سرمايه دارى در همان صنعت اجتناب ناپذير بود و نهايتاً در سال ١٩٣٧ ، فدارسيونهاى بزرگ صنعتى واقعاً سازمان يافتند.

ميراث عقيدتى

آنارشيستهاى اسپانيائى از انتشار آثار بزرگ و كوچك نظریه آنارشيسم بين الملل بزبان ملى فروگذاری نميكردند و از اين راه مانع از فراموشى سوسياليسم انقلابى ميشدند. آگوستين سوشى (A.Souchy) آنارشوسنديكاليست آلمانى كه بخشى از عمر خود را در خدمت به اشاعه ى آنارشيسم اسپانيا گذارند، مينويسد: " آنارشيستها در مجامع سنديكائى و گروهى خود، در روزنامه ها و جزوات و كتابهايشان، مسأله انقلاب اجتماعى را بي وقفه و پيگيرانه مورد بحث قرار ميدادند". 

در فرداى اعلام جمهورى، در ١٩٣١، اسپانيا شاهد شكوفائى عظيمى در نوشته هاى" آينده نگر"(Anticippationsniste) ميباشد. پيراتس (Pirerats) در اين مورد، فهرستى شامل ٥٠ عنوان عرضه ميكند كه بقول خودش بسيار ناقص است. او چنين تأكيد ميكند: "كثرت كتابهائى كه  راه انقلاب را به مردم نشان میدادند، خود نشانگر" وسواس به سازندگى انقلابى است". جزوه جيمز گيوم (J.Guillaume)  تحت عنوان " افكارى در باب سازماندهى اجتماعى" (١٨٧٦) با كتاب پير بنارد (P.Besnard)  بنام "سنديكاهاى كارگرى و انقلاب اجتماعى" كه بخشهاى وسيعى از آنرا نقل قول كرده بود و در سال ١٩٣٠ در پاريس منتشر شد، شناسانده ميشود. در سال ١٩٣١ ، گاستون لِوال (G.Leval) كه به آرژانتين مهاجرت كرده بود، كتاب"مسائل اقتصادى انقلاب اسپانيا" را منتشر ميكند كه اثر مهم سانتيلان (Santillan) تحت عنوان (Die Diago ABAD) مستقيماً از آن الهام گرفته و بعدها به آن اشاره ميكنيم.

در سال ١٩٣٢، دكتر ايزاك پونته (I.Puente) پزشك روستائى يك كميته روستائى - مُوسس يك كميته قيام در آراگون در سال بعد -  طرحى كم و بيش ساده گرايانه و ايده آليستى از كمونيسم آزادمنش انتشار داد. ديدگاه هاى اين طرح در كنگره ث، ن، ت، در ساراگوسه، در اول ماه مه ١٩٣٦ مورد استفاده قرار گرفت. 

برنامه سارگوسه با دقتى تمام، عملكرد دموكراسى مستقيم و روستائى را مشخص ميسازد. هيئت محلى يا كمونى توسط مجمع عمومى اهالى و از نمايندگان كميته هاى گوناگون فنى انتخاب ميشود. مجمع عمومى هر بار كه منافع كمون اقتضأ كند، بنابر درخواست اعضأ هيئت كمون يا بخواست خود اهالى تشكيل ميشود. پستهاى مختلف مسئوليت هيچگونه  خصلت اجرائى يا ديوانسالارانه اى را در بر نميگيرد. كسانى كه اين پستها را بر عهده دارند باستثناى چندين تكنيسين و آمارگر كار توليدى خود را همچون سايرين انجام ميدهند و در پايان روز كار، براى مذاكره پيرامون مسائل غير مترقبه كه ملزم به تصويب در مجمع عمومى نيستند، دور هم جمع ميشدند.

هر يك از كارگران فعال يك "كارت توليد كننده" دريافت ميكنند كه بر روى آن ارزش كار ارائه شده از سوى وى، بصورت واحد روز، ثبت شده و چنين ارزشى قابل تعويض با كالاها خواهد بود. عناصر غير فعال يا ناتوان جامعه نيز تنها يك كارت ساده "مصرف كننده" دريافت ميكنند. 

هيچ قاعده مطلقى وجود ندارد. خودمختارى كمونها مورد احترام است. كمونهائى كه بخواهند ميتوانند يك سيستم معاوضه داخلى را، بشرط ضربه نزدن به ساير كمونها، برگزينند.اين خود مختارى كمونى، در واقع وظيفه ى همبستگى جمعى درونى فدراسيونهاى ايالتى و منطقه اى كمونها را نفى نميكرد.

آموزش معنوى در صدر مسائلى بود كه شركت كنندگان در كنگره ساراگوسه بدان ميپرداختند. اين آموزش ميبايستى دستيابى تمامى افراد جامعه را در سراسر طول زندگى، به دانش و هنر و تحقيقات گوناگون، هماهنگ با توليد منافع مادى، تضمين ميكرد. عملى ساختن يك چنين فعاليت دوگانه اى، يعنى توليد منابع مادى و معنوى، سلامت طبيعت انسانى را تأمين ميكرد. تقسيم كار يدى و كار فكرى در جامعه، بايد از جامعه رخت بر مى بست. همه، در آن واحد، هم كارگر يدى و هم كارگر فكرى بشمار ميآمدند . همينكه روز كار توليد كننده به پايان ميرسيد، هر فرد مالك مطلق اوقات خويش بود. اتحاديه ث، ان، ت، بر آن بود كه با ارضأ نيازهاى مادى در يك جامعه، نيازهاى معنوى در سر لوحه ى كار قرار ميگيرند.

مدتها بود كه آنارشوسنديكاليستهاى اسپانيا در فكر آن بودند تا استقلال گروههاى موسوم به "گروههاى خويشاوند" (groupeso assimiles) را حفظ كنند. از جمله اين گروهها ميتوان از طبيعت گرايان (ناتوراليسم) و گياه خوران (vegetarians) ... نام برد كه هواداران بيشمارى و از آن جمله در ميان دهقانان فقير جنوب يافته بودند. اين دو روش در زندگى به مثابه مراحل تدارك جهت گذار به جامعه آزادمنش نگريسته ميشد. بهمين علت اتحاديه ث،ان،ت، در كنگره ساراگوسه، از توجه به سرنوشت اين گروههاى طبيعت گرا و برهنه گرا (Nudiste) به عنوان نافرمانان در برابر صنعتى شدن خوددارى نكرد. اما از آنجايكه چنين گروههائى به لحاظ روش خويش نميتوانستند به كليه خواستهاى خود دست يابند، كنگره پيشنهاد ميكند كه نمايندگان آنها در نشست كنفدراسيون كمون ا جهت نيل به موافقتنامه هاى اقتصادى با ديگر كمونه اى زراعى و صنعتى وارد مذاكره شوند. آيا چنين امورى مضحك به نظر ميرسند؟ آيا از ديد ث، ان، ت، تلاش براى ارضأى خواستهاى بينهايت گوناگون بشرى در آستانه يك تحول عظيم و خونين اجتماعی ؛ امر مضحكى نبود؟ 

كنگره ساراگوسه سر انجام با وفادارى به آموزشهاى باكونين بر « علت العمل بودن بى عدالتى اجتماعى به مثابه اساس ارتكاب  تمامی جرائم» ، پاى فشارد. کنگره می اندشید که با از ميان برداشتن بى عدالتى « همه تبهكاری ها نیز ،  رخت از ميان بر ميبندند» ... با اشاره به این مورد مهم در کنگره بدین  باور رسیده بود كه : " انسان طبعاً شرير نيست. كمبودهاى فرد، چه در زمينه اخلاقى و چه در زمينه توليدى، با طرح شدن در مجامع مردمى و يافتن راه حلهاى مناسب در هر مورد، درمان پذير ميگردد" .

كمونيسم آزادمنش مايل به اجراى شيوه تأديبى ديگرى، بجز روشهاى بازدارنده آموزشى يا پزشكى نيست. هنگاميكه كسى قربانى امراض ميشود به همآهنگى حاكم بر مناسبات همنوعانش تجاوز ميكند. چنين نا هنجارى ، از راه مُدارا و در همان حال با بر انگيختن وجدان و حس مسئوليت اجتماعى در او درمان خواهد يافت. براى مداواى التهابات جنسى كه در اين مورد تنها احترام به آزادى ديگران كافى نبود، كنگره ساراگوسه "تعويض آب و هوا" را طرح كرد. اين مرهم چه در امراض كالبُدى و چه در بيماريهاى ناشى از عشق، مُوثر بود. با وجود اين ، اسندیکای ث، ان، ت، اصولاً در امكان پيدايش چنين عوارضى در فضاى آزادى جنسى، ترديد داشت. 

هنگاميكه ث، ان، ت،  در ماه مه ١٩٣٦ « برنامه ى ساراگوسه » را تصويب كرد، هنوز هيچكس نميتوانست تصور كند كه شايد دو ماه ديگر زمانى فرا رسد تا مجبور به پياده كردن آن برنامه باشند. در عمل هم اجتماعى كردن زمينها و صنايع در پى پيروزى انقلابى١٩ ژوئيه، مشخصاً از برنامه خيال پردازانه فاصله گرفتند. فراموش نكنيم كه اگركلمه " كمون" در هر سطر برنامه ى ساراگوسه تكرار شده بود، كلمه اى كه بعدها براى ناميدن واحدهاى توليدى سوسياليستى بكار رفت، كلمه ى "كلكتيويته"* [جماعت] بود. اين مسئله را نبايد صرفاً يك تغییر ساده ى لغوى بحساب آورد. مسئله در واقع بر سر آن بود كه سازندگان خودگردانى در اسپانيا در دوره ى انقلاب از برداشتى ديگرگون ملهم شده بودند: دو ماه پيش از آغاز كنگره، ديه گو آباد دِه سانتيلان* در كتابش موسوم به "ارگانيسم اقتصادى انقلاب*" اين برداشت ديگرگونه را در قالب طرحى براى ساختمان اقتصادى كشور ارائه داده بود.

سانتيلان بر خلاف بسيارى از همقطارانش، نمونه اى كم و بيش سترون و قالبى از آنارشيستهاى بزرگ قرن نوزدهم نبود. تأسف او از آن بود كه ادبيات آنارشيستى ٢٥ تا ٣٠ سال گذشته، توجه اندكى به مسائل مشخص اقتصاد نوين داشته و فاقد دورنمائى اساسى براى آينده بود، و بالعكس آثار متعددى كه به زبانهاى گوناگون با الهام از آنارشيسم بوجود آمده بودند؛ صرفاً به تكرار انتزاعى مفهوم آزادى بسنده ميكردند. در مقابل اين ادبيات آشفته، سانتيلان بر پاره اى از گزارشاتى تأكيد ميكرد كه به كنگره هاى ملى و بين المللى انترناسيونال اول فرستاده شده بودند. اين گزارشها به عقيده سانتيلان قابل ستايش بودند چرا كه درك ارائه شده در آنها نسبت به مسائل اقتصادى، بسيار عميق تر از بينشهائى بود كه بعدها در ادبيات آنارشيستى مطرح گرديدند.

سانتيلان فردى عقب افتاده نبود، و همپاى زمان خود پيش ميرفت. براى او مشخص بود كه رُشد حيرت انگيز صنايع نوين، جامعه را در مقابل مسائلى جديد و غير قابل پيش بينى قرار داده است. بازگشت به موفقعيت موجود در دوران گاو آهن رومى، يا اشكال بدوى و پيشه ورى توليد، بنظر او امرى ناممكن بود. بهمين جهت او معتقد بود كه جاى تعصبات محلى، غبطه خوردن به دوران طلائى قديم، كمونهاى آزاد فردى و قرون وسطائى كروپتكين، درون موزه آثار باستانى است. اينها به نظر سانتيلان، بقاياى درك كموناليست بودند كه اكنون ديگر ازاعتبار افتاده بود.

به نظر وی از لحاظ اقتصادى، وجود كمونهاى آزاد ناممكن است: " آرمان ما ايجاد چنان كمونهاى جمعى و متحدى است كه در تماميت اقتصادى كشور ما و كشورهاى انقلابى جاى گيرند". جماعت گرائى و خودگردانى را نبايد به معناى تعويض مالكيت خصوصى يك فرد يا مالكيت خصوصى چند نفر گرفت. زمين، كارخانجات، معادن و وسائل حمل  و نقل ثمره كار همه مردم است پس بايد به همه تعلق داشته و در خدمت همه آنها قرار گيرد. اقتصاد امروز نه فقط محلى نيست، بلكه مرزهاى ملى را نيز در هم شكسته و بدل به مسئله جهانى شده است. مشخصه زندگى جديد، پيوند ميان كليه نيروهاى توليد كننده و توزيع كننده ميباشد." تحول اقتصادى جهان امروز، وجود يك اقتصاد اجتماعى شده، هدايت و برنامه ريزى شده را ناگزير ميسازد".

براى انجام وظيفه همآهنگ سازى و برنامه ريزى، سانتيلان پيشنهاد ميكرد يك شوراى فدرال اقتصادى تشكيل شود. اين شورا ميبايستى فاقد قدرت سياسى بوده و تنها دستگاهى ساده براى هماهنگى و تنظيم امور اقتصادى،ادارى بحساب آيد. دستورالعملهاى شورا از پائين، يعنى از سوى شوراهاى كارخانه اى، صادر ميشد. شوراهاى اخير در آن واحد، در شوراهاى سنديكائى شاخه هاى صنعتى و شوراهاى سنديكائى شاخه هاى صنعتى و شوراهاى محلى اقتصاد، با يكديگر متحد ميشدند.
 در نتيجه، شوراهاى فدرال را ميبايستى نتيجه ى پيوند ميان دو شاخه، يكى محلى و ديگرى حرفه اى، بشمار آورد. شوراهاى فدرال، با در دست داشتن داده هاى آمارى كه بوسيله سازمانهاى پايه اى تهيه ميشدند، قادر بودند موقعيت كشور را در هر مقطعى بررسى كنند. شورا بعلاوه ميتوانست، نقصانهاى بزرگ موجود، و بخشهاى كه در آنها نياز به رُشد و توسعه صنايع  يا كشاورزى وجود داشت را تشخيص داده و اقدامات موثر را انجام دهد.

از " زمانيكه قدرت عالى در دست اعداد و آمار باشد، ديگر نيازى به ژاندارم نخواهد داشت". در چنين نظامى ، تضييقات دولتى نه فقط سودآور نيستند بلكه بى حاصل و ناممكن اند. شوراهاى فدرال، علاوه بر امور فوق الذكر، ميبايستى بر توسعه ى قواعد جديد در توليد، بر نفوذ متقابل مناطق مختلف بر يكديگر، و بر ايجاد همبستگى ملى نظارت داشته و آنها را ترغيب ميكرد. شورا بعلاوه، به يافتن روشهاى جديد در كار، فرآيندهاى تازه توليدى و فنون جديد روستائى، يارى ميرساند. انتقال نيروى كار مور نياز از يك منطقه به منطقه ديگر، و از يك شاخه صنعتى به شاخه ى ديگر، نيز ميبايستى بر عهده شوراى فدرال ميبود.

 شكى نيست كه سانتيلان درسهاى زيادى از انقلاب روس گرفته بود. انقلاب روس به او آموخته بود كه چگونه خطر احياى دستگاه دولتى و ديوانسالار را بايد جدى گرفت. انقلاب روس بعلاوه به وى آموخته بود كه پيروزى انقلابى جز از طريق يك دوره گذار اقتصادى ممكن نيست. ماركس و لنين اين دوران را دوران حفظ "حقوق بورژوائى" مينامند. براى مثال، نمى بايد با يك ضربه و به يكباره سيستم بانكى و پولى را از ميان برداشت. بالعكس بايد از اين نهادها، با ايجاد پاره اى از تغییرات در آنها، بعنوان وسائل موقت براى گردش و معاوضه ى كالا استفاده كرد تا زندگى اجتماعى حالت فعال خود را از دست ندهد و سپس براى حصول به اشكال نوين اقتصادى راهگشائى كرد. سرانجام ناگفته نگذاريم كه سانتيلان مسئوليتهاى بسيار مهمى را در انقلاب اسپانيا بر عهده داشت. او به ترتيب عضو كميته مركزى قواى ضد فاشيست (پايان ژوئيه ١٩٣٦)، عضو شوراى  اقنصادی كاتالان(يازده اوت)، وزير اقتصاد يكى از حكومتهاى محلی (اواسط دسامبر)بود.

يك انقلاب "غير سياسى"

از آنچه تاكنون گفتيم ميتوان نتيجه گرفت كه انقلاب اسپانيا، به هنگام وقوع خود، چه در فكر انديشمندان آزادمنش و چه در آگاهى مردمى به محله پختگى رسيده بود. از اينرو عجيب نبود كه جناح راست، پيروزى انتخاباتى"جبهه خلق*" در فوريه ١٩٣٦ را، آغاز فرآيندى انقلابى بحساب آورد. در واقعيت نيز، توده ها خيلى زود، چارچوب هاى تنگ پيروزى انتخاباتى را در هم شكستند. مردم به بازيهاى پارلمانى اهميتى نميدادند، لذا براى آزاد ساختن زندانيان، حتى منتظر تشكيل دولت هم نشدند. دهقانان، از پرداختن اجاره زمين، سرپيچيدند. كارگران روزمزد زراعى زمينها را به اشغال خود در آوردند و شروع بكار بر آنها كردند. مردم روستاها خود را از شر انجمنهاى ده خلاص كرده و امور خود را خود بدست گرفتند. كارگران راه آهن، براى خواست ملى شدن خطوط آهن دست به اعتصاب زدند. كارگران ساختمانى در مادريد، خواستار برقرارى كنترل كارگرى، نخستين قدم بسوى اجتماعى شدن، گشتند.

پاسخ فرماندهان نظامى و در راس آنها سرهنگ فرانكو باين پيش در آمدهاى انقلابى، كودتائى ضد انقلابى بود. اما كودتا در عمل، كار را به تسريع فرآيند انقلاب كشاند. به استثناى شهر سويل، در اكثر شهرهاى بزرگ چون مادريد، بارسلون، و والانس، مردم سر به قيام برداشتند. سربازخانه ها محاصره شدند. انبوه باريكاردها خيابانها را پوشاندند. نقاط سوق الجيشى شهرها به اشغال اهالى در آمد. كارگران از همه سو به فراخوان سنديكاهاى خود پاسخ مثبت دادند، مرگ را تحقير كرده وبا سينه هاى عريان و دست خالى به پايگاهاى فرانكيستها يورش بردند. توپخانه دشمن به اشغال نيروهاى انقلاب در آمد و سربازان به صفوف انقلابيون پيوستند.

با خروش اين خشم توده اى، كودتاى نظامى در عرض ٢٤ ساعت به شكست منجر شد. انقلاب اجتماعى با خودانگيختگى آغاز شده بود. انقلاب در مناطق و شهر هاى مختلف، پيشرفتى متفاوت داشت. شديدترين شكل آن در كاتلان و بارسلونا مشاهده ميشد. مقامات رسمى، تازه از گيجى ناشى از حركت اوليه انقلاب خارج شده بودند كه دريافتند. قدرت آنها ديگر وجود خارجى ندارد. دولت، پليس، ارتش و ادارات ظاهراًعلت وجودى خود را از دست داده بودند. گاردهاى شخصی* يا متوارى شده يا به هلاكت رسيده بودند.

 كارگران پيروز، كليه امور امنيتى را در درس گرفته بودند. فورى ترين مسئله، مسئله آذوقه رسانى بود. ابتدا، كميته ها مواد مورد نياز را در باريكاردها، كه بدل به محل اطراق شده بودند، توزيع ميكردند و سپس غذاخوريهاى اشتراكى بوجود آمدند. كميته هاى محله، امر سازماندهى ادارى را بعهده داشتند و كميته هاى جنگ، اعزام گروههاى مسلح كارگران را به جبهه نبرد. "خانه هاى مردم" [محل تجمع اهالى] بدل به شهرداري  و برزن ها شدند. مسئله ديگر به "د فاع از جمهورى" در مقابل فاشيسم محدود نميشد: انقلابى اجتماعى براه افتاده بود. اين انقلاب نيازى نداشت كه همچون انقلاب روسيه در هر بخشى ارگانهاى قدرت خود را بوجود بيآورد چرا كه حضور سازمانهاى آنارشوسنديكاليست و كميته هاى گوناگون منتخب از آن، در كليه نقاط كشور، ضرورت انتخاب شورا (با سويت ها) را از ميان برده بود. در كاتلان، ث، ان، ت و اقليت آگاه آن اف، آ، اى *(FAI ) قدرتى به مراتب بيشتر از مقامات رسمى يافته بودند.

 هيچ چيز مانع از آن نميشد كه كميته هاى كارگرى، بويژه در بارسلون، قدرتهاى رسمى اى را كه عملاً در اختيار داشتند، بدست گيرند. با اين وصف آنارشيستها از اين كار پرهيز كردند. آنارشيسم اسپانيا از دهها سال پيش از اتقلاب، مردم را همواره از نيرنگ و فريب "سياست" بر حذر ميداشت و آنها را تشويق ميكرد كه مسائل "اقتصادى" را برتر بدانند. آنارشيستها مردم را از انقلاب بورژوا دموكراتيك بر حذر ميداشتند تا آنها را بسوى عمل مستقيم، بسوى انقلاب اجتماعى بكشانند. استدلال آنارشيستها كه خود را در حاشيه انقلاب قرار ميدانند تقريباً اين بود كه: بگذاريد كه سياسيون هر كارى كه ماييلند بكنند، ما " غير سياسى ها " دست بر مسئله اقتصادى ميگذاريم. براى نمونه نشريه ى خبرى ث، ن، ت . اف، آ، اى، در سوم سپتامبر ١٩٣٦ مقاله اى منتشر كرد بنام "در باره بى فايدگى حكومت" در اين مقاله ادعا شده بود كه مصادره ى اقتصادى خود بخود "موجب فلج شدن و از  ميان رفتن دولت بورژوا خواهد شد.... ادامه دارد. پایان قسمت دوم

1.collectivite 2. Diego Abad – de Santillan 3.El Organismo Economico De La Revolucion 4. Frnte Popular 5.Seville. Madrid.Barcelona . Valance 6.F.A.I 7.Action Directe 8. Les Gardes Civiles

آنارشيستها در حكومت

اما بزودى، كم بها دادن به آنارشيستها به قدرت سياسى به عكس خود تبديل شد و انها را به افراد حكومت خواه مبدل ساخت. كمى پس از انقلاب ١٩ ژوئيه، ملاقاتى در بارسلون ما بين مبارز آنارشيست گارسيا اليور* و رئيس محلى كاتلان، كه فردى بورژوا ليبرال بنام كومپانيس* بود، صورت گرفت. فرد اخير بزعم آنكه خود آماده ى كناره گيرى بود، در مقامش حفظ شد. ث، ان، ت و اف، آ، اى، از اعمال " ديكتاتورى" آنارشيستى چشم پوشيدند و آمادگى خود را براى همكارى با ساير جناح هاى چپ اعلام كردند. در اواسط سپتامبر، ث، ان، ت، از رئيس شوراى حكومت مركزى، لارگو كابالرو*، خواستار تشكيل " شوراى دفاع" شد. اين شورا، مركب از ١٥ عضو بود كه آنارشيستها با داشتن ٥ عضو در آن بسنده كردند. معناى اين عمل، جز شركت وزارى آنارشيست در دولتى غير آنارشيستى، منتها در لواى نامى تازه، نبود.

آنارشيستها بعلاوه مقاماتى را در حكومت محلى، يكى در كاتلان و ديگرى در مادريد نيز پذيرفتند. آنارشيست ايتاليائى، كاميلو برنه رى* كه در اين هنگام در بارسلون بود، در نامه اى سر گشاده به تاريخ ١٤ آوريل ١٩٣٧ خطاب به رفيق وزير، فردريكا مون تنسى*، آنارشيستهاى اسپانيا را مورد سرزنش قرار داد. وى آنها را در دولت، به گروگان و به برده اى تشبيه ميكرد كه پوششى است بر "سياستمدارهائى كه با دشمن لاس ميزنند".

بايد تذكر دهيم (1) دولتى كه آنارشيستها در آن شركت كرده بودند، دولتى بورژوا باقى مانده و كارمندان و كاركنان آن غالباً فاقد وفادارى نسبت به جمهورى بودند. اما ببينيم به چه علت آنارشيستها اينطور از اصول اعتقادى خود روى برگردانده بودند! ابتدا بگوئيم كه وقوع انقلاب اسپانيا پاسخى بود پرولترى به كودتائى ضد انقلابى. ضرورت مبارزه با قواى فرانكو بوسيله چريكهاى ضد فاشيست، از همان اوان كار، انقلاب را به موضع دفاعى كشيده و بدان خصوصيتى نظامى داده بود. حساب آنارشيستها آن بود كه عليه دشمن مشترك، خواهى نخواهى ناچار به اتحاد با كليه نيروهاى سنديكائى و حتى احزاب سياسى مخالف فرانكو هستند. هر اندازه حمايت نيروهاى فاشيستى از فرانكيسم توسعه بيشترى ميافت، به همان نسبت نيز مبارزه ى "ضد فاشيستى" به جنگى واقعى و به سبك كلاسيك، به جنگ همه جانبه و كامل تبديل ميشد.

لذا، آنارشيستها، بدون نفى بيش از بيش اصول عقيدتى خود، چه در زمينه سياسى و چه در زمينه نظامى، قادر به شركت در چنين مبارزه اى نبودند. استدلال غلط آنها اين بود كه پيش از پيروزى در جنگ ، پيروزى در انقلاب ناممكن و سرانجام به اذعان سانتيلان " آنها همه چيز را فدا ی جنگ كردند" . اما برنه رى بر خلاف آنارشيستهاى اسپانيائى معتقد بود كه  جنگ به معناى كلاسيك آن داراى ارجحيت نبوده و شكست فرانكو جز از طريق جنگى انقلابى ميسر نيست. ترمز كردن در روند انقلاب، برابر بود با تضعيف سلاح اساسی جمهورى يعنى شركت فعال توده ها. ولى وخيم ترين مسئله در آن بود كه جمهورى اسپانيا از يكسو در محاصره اقتصادى دموكراسى هاى غربى قرار داشت و از سوى ديگر با پيشروى نيروهاى فاشيست حيات آن به خطر افتاده بود.

در چنين شرائطى، كمك نظامى شوروى به جمهورى مسئله اى حياتى بشمار ميرفت. اما كمك شوروى به دو عامل بستگى داشت: نخست آنكه شوروى مايل بود حزب كمونيست اسپانيا به حداكثر و آنارشيستها به حداقل ممكن از اين كمكها بهره برند. وسپس آنكه، استالين به هـيچ عنوان خواستار پيروزى انقلاب اجتماعى در اسپانيا نبود. علت اين مسئله آن بود كه اولاً اين انقلاب، انقلابى آزادمنش بود و ثانياً پيروزى آن به مصادره سرمايه هاى انگليسى در اسپانيا منجر ميشد. در حاليكه شورورى انگلستان را  متحد احتمالی خود در "مجمع دموكراسي ها " عليه هيتلر، بحساب مى آورد و نمى توانست چنين ضربه اى بدان وارد آيد.

كمونيستهاى اسپانيائى تا بجائى پيش رفتند كه حتى وجود انقلاب را نفى كرده و از آن تحت عنوان عمليات نظامى براى سركوب شورش نظامى  ياد ميكردند. زمانيكه در روزه هاى خونين ماه مه ١٩٣٧ ، كارگران بوسيله نيروهاى امنيتى تحت فرماندهى استالينيستها خلع سلاح شدند، آنارشيستها، تحت لواى" اتحاد عمل ضد فاشيستى" ، كارگران را از پاسخگوئى به عمليات مذبور منع كردند. بررسى اصرار شوم آنارشيستها در ارتكاب اشتباه در "جبهه خلق" كه آنها را تا شكست نهائى جمهويخواهان پيش برد، خارج از چارچوب نوشته ى حاضر قرار ميگيرد.

١) اتحاديه بين اللملى كارگران كه ث، ان، ت بدان پيوسته بود، در روزه هاى ١١ تا ١٣ ژوئن ١٩٣٧ كنگره اى فوق العاده در پاريس منعقد كرد. در اين كنگره سازمان آناركوسنديكاليست اسپانيا، به علت شركتش در حكومت و سازشهائى كه در نتيجه اين شراكت انجام داده بود، مورد سرزنش قرارگرفت. سباستين فور* كه با اين تصميم پشتيبانى حزبى يافته بود، دست به انتشار مقالاتى كوبنده تحت عنوان "سراشيب محتوم" در روزنامه "آزادمنش" مورخ ٢٢،٨،٥ ژوئيه زد. در اين مقاله ها وى به شركت آنارشيستهاى اسپانيا در حكومت حمله برد. ث،ان،ت، كه از اين موضوع بشدت سرخورده بود، موجبات استعفاى دبير اتحاديه ى بين المللى كارگران ، پير به نارد*، را فراهم كرد.

آنارشيستهاى اسپانيائى

 در زمينه اى كه براى آن قابل اهمیت بودند، يعنى در زمينه اقتصادى- تحت تاثير توده ها- سر سختى نشان داده و حاضر به سازش نبودند. خودگردانى زراعى و صنعتى تا حدود زيادى توانسته بود آزادانه توسعه يابد. اما با افزايش قدرت دولت و تشديد خصوصيت استبدادى جنگ، تضاد ميان جمهورى بورژوائى جنگ طلب نيز هر چه بيش از پيش با تجربه كمونيسم، يا كلى تر بگوئيم، با جماعت گرائى آزادمنش، عميق تر ميشد. و سر انجام، این خودگردانى بود كه ناچار به عقب نشينى شده و بر محراب مبارزه ضد فاشيسم قربانى گشت.

بقول پيراتس، تجربه خودگردانى در اسپانيا هنوز از لحاظ اسلوب شناسى بررسى نشده است و بايد گفت كه چنين بررسى اى كارى بس دشواراست چرا كه خودگردانى بنا بر زمان و مكان، وابسته به تغيیرهاى بيشمارى بود، بهرحال، بد نيست كه در اينجا قدرى بر تجربه ى مذبور تاًمل كنيم، خصوصاً همانطور كه گفتيم خودگردانى در اسپانيا هنوز موضوعى ناشناخته است. حتى در اردوى جمهوريخواهان نيز، مسئله خودگردانى با سكوت برگزار شد و بهاى چندانى بدان داده نميشد.

جنگ داخلى در اسپانيا چه در آن زمان چه حتى امروز، تا اندازه ى  زيادى خودگردانى را از ديده پنهان و از خاطره ى انسانها مى زدايد. حتى در فيلمى همچون " مرگ در مادريد " كوچكترين اشاره اى باين موضوع نميشود. با وجود اين خودگرانى را بايد مثبت ترين ميراث آنارشيستهاى اسپانيا بشمار آورد.

در فرداى انقلاب ژوئيه ١٩٣٦، اين پاسخ رعدآسا و گسترده و مردمى به كودتای فرانكو، صاحبان صنايع و مالكان بزرگ با شتابزدگى اموال خود را رها كرده و بخارج از مرزهاى اسپانيا پناه بردند. كارگران و دهقانان اموال رها شده را در دست خود گرفتند. زحمتكشان روز مزد كشاورزى بر آن شدند كه با وسائل پيش پا افتاده به كشت زمين ادامه دهند و بدين منظور در "جماعتها " به گرد هم آمدند. كنگره منطقه اى كه از سوى  ث. ان، ت.فرا خوانده شده بود، در ٥ سپتامبر همان سال، اشتراكى كردن زمينها، تحت كنترل و اداره سنديكاها و اجتماعى كردن املاك بزرگ و اموال فاشيستها را تصويب كرد.

مالكان كوچك ميان تملك فردى و تملك جمعى حق انتخاب آزاد داشتند. اقدامات قانونى در اين زمينه كمى ديرتر به انجام رسيد. در ٧ اكتبر ١٩٣٦ دولت جمهورى، كليه اموال " افراد همدست با شورش فاشيستى " را بدون پرداخت خسارت، مصادره كرد. اين اقدام جنبه اى نا كامل داشت چرا كه صرفاً بخش كوچكى از مصادرات اموال از سوى مردم را از لحاظ قانونى تائيد ميكرد. در واقع دهقانان بدون آنكه فرقى ميان مالكان موافق يا مخالف با كودتا قائل شوند، اموال آنها را مصادره كرده بودند.

در كشورهاى رُشد نيافته كه با كمبود وسائل لازم فنى براى كشت در مقياس گسترده روبرو هستند، دهقانان فقير بيشتر به مالكيت خصوصى كه تاكنون آنرا تجربه نكرده اند تمايل دارند، تا به كشاورزى سوسياليستى. اما در اسپانيا، آگاهى آزادمنش و در همان حال ، سنت هاى جماعت گرايانه، عواملى بودند كه رُشد نايافتگى در زمينه ى فنى را جبران ميكردند. دهقانان فقير سوسياليسم را برگزيدند حال آنكه دهقانان غنى، براى نمونه در كاتالان، بر فردگرائى سماجت ميورزيدند. اكثريت بزرگ زحمتكشان زمين ( ٩٠ در صد ) از همان ابتدا خواستار ورود به جماعتها بودند. بدين ترتيب، ميان دهقانان ، و كارگران شهرها كه بواسطه كار خود، خواستار اجتماعى شدن وسائل توليد بودند، پيوند حاصل شد. نكته جالب آن بود كه ظاهراً آگاهى اجتماعى در روستاها حتى از شهرها بيشتر بود.

جماعتهاى زراعى اداره در دو زمينه را بر  عهده داشتند: زمينه اقتصادى و زمينه امور عملى. اين دو عملكرد متمايز بودند ولى غالباً سنديكاها بودند كه آنها را اجرا و يا كنترل ميكردند. براى اداره اقتصادى، مجمع عمومى زحمتكشان روستا، يك كميته مديريت انتخاب ميكرد كه در آن بجز مدير، كليه افراد به كار يدى خود ادامه ميدادند. كار براى تمام مردان توانا، بين ١٨ تا ٦٠ سال اجبارى بود. دهقانان به دسته هاى ١٠ نفر يا بيشتر، تقسيم شده و در راس هر دسته يك نماينده قرار ميگرفت. به هر دسته بنا بر سن افراد و موضوع كارش، منطقه اى براى كشت و يا وظيفه اى  خاص سپرده ميشد. هر غروب، كميته مديريت، نمايندگان را ملاقات ميكرد. در زمينه ى اداره ى امور عملى ، كمون مرتباً اهالى را به مجمع عمومى فرا ميخواند تا به فعاليتهاى جارى رسيدگى كنند.

همه چيز،  بجز لباسها، اثاثيه منزل، وسائل شخصى ، احشام كم مقدار، قطعات باغ و طيورى كه براى مصرف خانوادگى نگهدارى ميشدند، بصورت اشتراكى در آمده بود. پيشه وران ، آرايشگران، كفاشان و ساير حرفه ها در جماعتها به گرد هم آمده بودند. هر جماعت گوسفند هاى خود را به گله هاى چند راسى تقسيم و بدست شبانان مى سپرد تا در كوهستانها به چرا روند.

براى توزيع مواد توليدی ، روشهاى گوناگونى تجربه ميشدند كه بعضى از جماعت گرائى و بعضى از كمونيسم كم و بيش ملهم شده و بعضى تركيبى از اين دو بودند. در اغلب موارد، دستمزد به احتياج افراد خانواده بستگى داشت. هر رئيس خانواده به عنوان حقوق روزانه حواله اى دريافت ميكرد كه بر آن مقدارى به پزو نوشته شده بود. اين حواله تنها به كالاهاى مصرفى در مغازه  های كمون كه غالباً در كليسهاعمارات وابسته به آن مستقر شده بودند، قابل تعويض بود. مبلغ مصرف نشده در يك حساب پس انداز فردى واريز ميشد و فرد ميتوانست مقدارى از آنرا بصورت پول تو جيبى دريافت كند. اجاره خانه، برق، مددرسانى به سالمندان، معالجات پزشكى و داروها مجانى بودند. مدارس اغلب در صومعه هاى قديمى مستقر و براى كودكان كمتر از ١٤ سال ( كه كار يدى براى آنان ممنوع بود) اجبارى و رايگان بودند.

پيوستن به جماعت ، داوطلبانه بود چرا كه در نظر آنارشيستها آزادى مسئله اى اساسى بود. هيچگونه فشارى بر مالك كوچك وارد نمى آمد. ولى آنها ، بدليل ادعاى خودكفا بودنشان و خارج ماندن تعمد يشان از جماعتها، نميتوانستند انتظار كمك يا خدمتى از جماعتها را داشته باشند. با اين همه ، اين دسته از املاك مجاز بودند داوطلبانه در فعاليتهاى مشترك شركت و محصولات خود را در مغازه هاى كمون بفروش بگذارند. آنها بعلاوه ميتوانستند در مجمع عمومى شركت و از بعضى امتيازات جمعى استفاده برند. تنها مورد اجبار بر آنها اين بود كه اولاً : حق نداشتند زمينهائى بيش از حد توان خود به كشت در اختيار داشته باشند، و ثانياً نميبايستى شخص و يا اموال آنها خللى در نظم سوسياليستى ايجاد ميكرد. بهرحال گاه اينجا وانجا زمينهائى از طريق مبادله داوطلبانه دهقانان فردى، نقل و انتقال ميافتند. اما در اكثر روستا هاى اجتماعى شده ، افراد خارج از كمون ، چه دهقان و چه تاجر بتدريج كاهش يافته و با مشاهده ى افراد ،  خود ترجيح ميدادند به جماعتها بپيوندند.

در اين حال نكته اى آشكار شد: كمون هائى كه بر جماعت گرائى تكيه كرده و به افراد بر حسب روزهاى كارشان مزد پرداخت ميكردند، بهتر از ديگرانى -هر چند تعدادشان كم بود - كه تلاش كرده بودند بيش از حد در كمونيستى كردن كامل پيش روند؛ دوام آوردند. در اين كمونهاى اخير توجهى به خود خواهی كه هنوز در طبيعت انسانها و بخصوص زن ها وجود داشت؛ نشده بود. در بعضی ار روستاها که پول را از میان برده بودند ، توليد و مصرف با استفاده از شرائط موجود و در دایره اى بسته انجام ميگرفتند. مضرات اين ركود فلج كننده اما بزودى آشكار شد  و روحیه فردگرائی بر روحیه اجتماع گرائی غلبه کرد.همین امر موجب آن شد که جماعت ها در این گونه روستاها به دليل خروج خرده مالكين كه بدون برخوردارى از خُلق و خوى كمونيستى منطقه را ترک کرده بودند ؛ از هم بپاشد.

كمونها در فدراسيون هاى ولا يتى و اين فدراسيون ها در فدراسيون هاى منطقه اى گرد هم آمدند. تمام زمين هاى هر فدراسيون ولا يتى قاعدتاً ( ١) زمينى يك پارچه و بدون تقسيم بندى بشمار مى آمد. همبستگى ميان روستاها، فوق العاده زياد بود. صندوقهاى بخصوص جهت تامين هزينه ى جماعتها ى فقير بوجود آمده بودند. مازاد وسائل كار، مواد اوليه و نيروى كار موجود در اختيار جماعتهاى نيازمند قرار ميگرفت.

اجتماعى شدن روستاها اما ، بر اساس مناطق مختلف متفاوت بود. در كاتالان كه در آن ملاك كوچك و متوسط تفوق داشته و سنتهاى عميق فردگرايانه وجود داشت، اجتماعى شدن جز در چند جماعت نمونه ديده نميشد. بالعكس در آراگون بيش از ٣/٤ زمينهاى اشتراكى شده بودند. در همين منطقه، گذار يك گروه جنگى آزادمنش بنام " هنگ دروتى" بسوى جبهه نبرد در شمال براى مبارزه عليه فرانكيستها  و بدنبال آن ايجاد قدرتى انقلابى كه از توده های مردمى نشأت گرفته و در نوع خود در جمهورى اسپانيا بى نظير بود، عوامل ديگرى بودند كه به ابتكارات آفريننده زحمتكشان روستا ها تشکیل شده بود.

 در اين منطقه حدود ٤٥٠ جماعت تشكيل شده بود كه ٥٠٠ هزار عضو را در بر ميگرفتند. در منطقه لووان كه چهار استان را در بر ميگرفت و پايتخت آن والانس و از ثروتمندترين مناطق اسپانيا بود، بيش از ٩٠٠ جماعت بوجود آمد. در اين جماعتها كه ٤٣ درصد آبادى هاى اين منطقه را در بر ميگرفتند، ٥٠ درصد مركبات منطقه توليد و ٧٠ درصد تجارت منطقه انجام ميگرفت. در كاستيل حدود ٣٠٠ جماعت تشكيل شد كه ١٠٠ هزار عضو داشتند. موج اجتماعى شدن استرامادور و بخش كوچكى از آندالوزى را نيز در بر گرفت. اما در آستورى هر چند روند اشتراكى كردن بلهوسانه ظاهر شد اما خيلى زود از ميان رفت. 

در اينجا بايد به مسئله اى اشاره كنيم: سوسياليسم توده اى در اسپانيا، برغم تصور بسيارى از افراد ، صرفاً محصول فعاليت آنارشوسنديكاليستها نبود. بازيگران خودگردانى غالباً به شهادت گاستون لوال نادانسته آزادمنش بودند. در استانهائى كه فوقاً بدانها اشاره شدً گاه دهقانان سوسيال دموكرات، كاتوليك و در آستورى كمونيستها بودند كه ابتكار عمل را در روند اشتراكى كردن بدست گرفتند(٢).    

بهر حال خودگردانى زراعى، در مواردى معدود كه مخالفان در آن خرابكارى ميكردند، يا بدليل جنگ كه در آن خرابكارى ميشد و در آن وقفه مى افتاد، اما از موفقيت غير قابل انكارى برخوردار شد. البته نبايد ناگفته گذاشت كه موفقيت خودگرانى تا حدودى هم به علت موقعيت عقب افتاده كشاورزى در اسپانيا، بدست مى آمد. در واقع سطح توليد در املاك بزرگ در دوره پيش از انقلاب به اندازه اى نازل و رقت انگيز بود كه سبقت گرفتن از آن چندان مشکل نبود. ١٠ هزار فئودال اسپانيائى كه نيمى از سرزمين اسپانيا را در مالكيت خود داشتند، ترجيح داده بودند كه زمينهاى خود را بصورت باير رها كنند تا اينكه قشرى از دهقانان مستقل بوجود آيد و به زحمتكشان روزمزدى كه براى آنها كار ميكردند حقوق مناسبى پرداخت كنند. آنها هراس داشتند كه مبادا موقعيت خان - خانى خود را از كف بدهند و به همين علت مانع از بهره بردارى از ثروت طبيعى خاك اسپانيا ميشدند.

اما با پيروزى خودگردانى، كشت  زمين ها در قطعات بزرگ و بر اساس يك طرح عمومى و رهنمودهاى كارشناسان زراعى آغاز شد. به بركت مطالعات تكنسين هاى زراعى، بازده زمينها بزودى بين ٣٠ تا ٥٠ درصد افزايش يافت. بر مساحت زمينهاى زير كشت افزوده شد. روش های کار پیشرفت کردند و انرژی انسانی ، حیوانی و مکانیکی به صورت معقول تر به کار گرفته شدند. در نتیجه بر انواع محصول افزوده شد.

آبيارى تكامل يافت، در بخشهائى از كشور جنگل كارى شد، نهالستانها توسعه يافتند، خوک دانهای بسيارى ساخته شد. مدارس فنى و روستائى بوجود آمدند.  مزارع نمونه ساخته شدند. بهترين احشام دست چين و تكثير شده و صنايع كمكى براى بخش كشاورزى بكار افتادند. اجتماعى شدن برترى خود را چه بر مالكيت بزرگ ملاك غير محلى و غايب در محل كه بخشى از زمينها را بحال خود رها كرده بودند، وبه خرده مالكانى كه زمينهاى خود را با روشهاى بدوى، با بذر نامرغوب و بدون كود، كشت ميكردند، ثابت كرد.

نخستين طرحهاى برنامه ريزى اقتصادى بوجود آمدند. اين برنامه ريزى (ها) بر پايه ى آمار توليد و مصرف كه از سوى جماعتها تهيه و بوسيله كميته هاى ولايتى مربوط و جمع آورى و به كميته منطقه اى ( كه كميت و كيفيت توليد و منطقه را زير كنترل داشت) داده ميشد؛ انجام ميگرفت. معاملات خارجى هر منطقه از سوى كميته منطقه اى صورت ميگرفت كه محصولات فروشى را كه ميبايستى  در مقابلشان مجموع خريدهاى مشترك منطقه صورت ميافت؛ جمع آورى ميكرد. 

آنارشوسنديكاليسم روستائى، قابليت خود را در سازماندهى كليه امور، به بهترين شكلى در منطقه لووان به ثبوت رساند. صدور مركبات نياز به روشهاى تجارى جديد و دقيقى داشت كه برغم چند اختلاف گاه شديد، با توليد كنندگان ثروتمند، بصورت درخشانى به اجرا در آمدند. اما در كنار رُشد مادى، جامعه از لحاظ معنوى نيز رُشد ميكرد.

باسواد كردن بزرگسالان آغاز شد. فدراسيونهاى منطقه اى در روستاها دست به برگذارى كنفرانس، نمايش فيلم و اجراى تئاتر ميزدند. موفقيعت هاى خودگردانى نه فقط حاصل سازمان قدرتمند سنديكاليسم، تا حدود زيادى نيز به بركت هوشيارى، ابتكارات مردم بدست مى آمد. دهقانان برغم بيسوادى، نمايشگر آگاهى سوسياليستى، شناخت عملى و روحيه ى همبستگى و فداكارى بودند كه تحسين ناظران خارجى را بر مى انگيخت.

فرنر بركوى كه جزو جناح مستقل حزب كارگر انگلستان بود، و امروز بعنوان لُرد مقلب شده است، بعد از ديدارى از جماعت سگوربه چنين گفت: " روحيه دهقانان، اشتياق آنها، نحوه اى كه هر يك از آنها سهم خود را در كوشش مشترك بانجام ميرسانند وغرورى كه از اين بابت احساس ميكنند، اينها همه و همه سزاوار تحسين هستند". 

خودگردانى در صنايع  نيز برترى خود را نشان داد، بخصوص در كاتالان كه صنعتى ترين منطقه اسپانيا بشمار مى آمد. كارگران،  مديريت كارخانه ها رها شده را بصورتى خودانگيخته در دست ميگرفتند تا آنها را بكار اندازند. كارخانجات بارسلون كه پرچم سرخ و سياه ث . ان. ت بر فراز آنها بر افراشته شد، تا ٤ ماه، بوسيله كارگران كه در كميته هاى انقلابى گرد آمده بودند، و بدون كمك يا دخالت دولت، وگاه حتى بدون برخوردارى از مديريتى مجرب، اداره ميشدند.شانس کارگران آن بود که تکنسینها دوش به دوش به آنان یاری میرساندند. در حاليكه چه در روسيه سالهاى ١٩١٨-١٩١٧ و چه در ايتالياى سال ١٩٢٠، زمانى كه كارگران در دوره اى كوتاه كارخانجات را اشغال كردند، مهندسان از يارى رساندن به تجربه جديد اجتماعى شدن خوددارى كردند.

 در اكتبر ١٩٣٦، كنگره سنديكائى در بارسلون تشكيل شد. اين كنگره به نمايندگى از جانب ٦٠٠،٠٠٠ هزار كارگر برگزار شده و هدف از آن بررسى مسئله ى اجتماعى شدن صنايع بود. تصويب نامه ى دولت محلى كاتالان در ٢٤ اكتبر ١٩٣٦، به ابتكار كارگران جنبه قانونى داد. اما اين تصويب نامه در عين تأئيد عمل انجام شده (اجتماعى كردن) ، شكلى از كنترل دولتى را وارد روند خودگردانى كرد. دو بخش بوجود آمد. يكى بخش سوسياليستى و ديگرى بخش خصوصى. كارخانجاتى كه بيش از صد كارگر داشتند يا مالكين آنها بوسيله دادگاه خلقى به شورش عليه دولت متهم شده بودند، يا ازتوليد محصولات خودداری کرده بودند.

سر انجام آندسته از كارخانجاتى كه اهميتشان در اقتصاد ملى لزوم خروج آنها را از بخش خصوصى توجيه ميكرد و بعلاوه گروهى از كارخانجات مقروض، اجتماعى شدند. (كارخانجاتى كه تعداد كارگرانشان بين پنجاه تا صد نفر بود، به تقاضاى ٣/٤ كارگران آنها قابل اجتماعى شدن بودند).

هر كارخانه خود گردان از سوى يك كميته مديريت، داراى ٥ تا ١٥ عضو، اداره ميشد. اين كميته در بر گيرنده نمايندگان بخشهاى مختلف كارخانه بود و در مجمع عمومى كارگران براى دوره اى ٢ ساله انتخاب ميشد. اما نيمى از افراد آن هر ساله قابل تعويض بودند. كميته، يك مدير انتخاب كرده و تمامى يا بخشى از اختيارات خود را بوى تفويض ميكرد. در موُسسات مهم انتخاب مدير ميبايستى بوسيله سازمانى دولتى مربوط نيز تائيد ميشد. از سوى ديگر يك مأمور كنترل دولت نيز در هر كميته شركت ميكرد. در نتيجه بر چنين شيوه اى ديگر نميشود نام خودگردانى نهاد و بهتر آن است كه آنرا نوعى "مديريت مشترك" ميان كارگران و دولت بناميم.

كميته مديريت بوسيله مجمع عمومى كارگران يا شوراى عمومى شاخه صنعتى (مركب از ٤ نماينده ى كميته هاى مديريت، ٨ نماينده ى سنديكاهاى كارگرى و ٤ تكنيسين كه از سوى سازمان دولتى مربوطه منصوب ميشدند) قابل عزل بود. شوراى عمومى نامبرده مسئول برنامه ريزى فعاليتها و تقسيم سود بوده و تصميمات آن لازم الاجرا بودند. 

در كارخانجاتى كه خصوصى باقى ماندند، يك كميته انتخابى كارگران، كنترل توليد و شرائط كار را در "همكارى نزديك با صاحبكار" بعهده داشت. در كارخانجات اجتماعى شده، شيوه مُزدبرى بطور كامل پابر جا ماند. هر كارگر مثل سابق، از حقوق ثابت برخوردار بود و سود حاصله از كارخانه در مقياس همان كارخانه تقسيم نميشد. دستمزدها بعد از اجتماعى شدن تقريباً افزايش نيافت و حتى سطح آنها در كارخانجات اجتماعى شده پائين تر از بخش خصوصى بود.

تصويب نامه ٢٤ اكتبر ١٩٣٦، در واقع سازشى بود ميان تمايل به اداره خودمختارانه از يك سو و گرايش به قيومت دولتى از سوى ديگر، سازشى ميان سرمايه دارى و سوسياليسم. اين تصويب نامه بوسيله يكى از وزراى آنارشسيت تدوين شدن و ار آنجا كه آنارشيستها در دولت شركت كرده بودند، بوسيله ث . ان. ت نيز تصويب شده بود. آنارشيستها كه اينك خود اهرمهاى دولت را در دست داشتند چگونه ميتوانستند خود از دخالت دولت در خودگردانى كنار كشند؟ گرگى كه در آغل گوسفندان راه يافت سرانجام ارباب آغل خواهد شد.

 بهرحال در عمل بنظر ميرسد كه برغم قدرت قابل توجهى كه به شوراهاى عمومى شاخه صنعتى واگذار شده بود، خودگردانى كارگرى با خطر انحراف بسوى نوعى  فردگرائى خودخواهانه، يا نوعى "تعاون گرائى بورژوائى" روبرو بود. بقول پيراتس، هر واحد توليدى در انديشه ى منافع خود بود. در نتيجه: جماعتهاى غنى و فقير بوجود آمدند. گروه اول ميتوانستند مُزد بالاٍ ئى پرداخت كنند در حاليكه گروه دوم حتى از پرداخت دستمزد در سطح قبل از انقلاب نيز عاجز بودند. گروه اول، تا حد مازاد از مواد اوليه برخوردار بودند و گروه دوم از اين حيث در مضيقه بسر ميبردند والخ.

علاج سريع براى اين نابرابرى ها ، تأسيس يك صندوق مركزى مساوات بود كه فرصت ميداد منابع بصورت برابر توزيع شوند.در دسامبر ١٩٣٦، در نشست سنديكائى والانس تصميم به آن گرفته شد كه ميان بخشهاى مختلف توليد بر اساس يك طرح عمومى و سامانه اى، هماهنگى ايجاد شده و بدين ترتيب از رقابتهاى آزاردهنده و كوششهاى پراكنده جلوگيرى كرد.

سنديكاها از اين زمان به بعد، بار ديگر سازماندهى منظم كليه صنايع را از طريق تعطيل صد كارخانه كوچك و تمركز كردن توليد در كارخانجات كوچك و متمركز كردن توليد در كارخانجات مجهز آغاز كردند. براى مثال، تعداد كارخانجات ذوب آهن از ٧٠ به ٢٤ واحد رسيد، رقم دباغ خانه ها به ٤٠ و شمار  كارخانه هاى شيشه سازى از حدود ١٠٠ واحد به حدود ٣٠ واحد رسيد. اما تمركز صنعتى در زير كنترل سنديكائى نميتوانست با همان سرعت و تكاملى كه آنارشوسنديكاليستها مايل بودند، به انجام برسد، چرا؟ بدين دليل كه استالينيستها و رفورميستها با مصادره ى اموال طبقه متوسط مخالفت ورزيده و بگونه اى مذهبى به بخش خصوصى احترام ميگذاشتند.

 در ساير مراكز صنعتى اسپانيا كه تصويب نامه ى كاتالان به اجرا در نيامد، اشتراكى كردن شامل كارخانجات كمترى نسبت به كاتالان شد. اما در موُسسات خصوصى اغلب، همچون در آستورى، كميته هاى كنترل كارگرى وجود داشت.

خودگردانى صنعتى نيز مانند خودگردانى زراعى ، در مقياس گسترده از موفقعيت برخوردار بود. شواهد زيادى در اين مورد، بخصوص در مورد كاركرد مطلوب خدمات شهرى بصورت خودگردانى موجودند. صنعت اجتماعى شده كمك تعيين كننده اى به جنگ ضد فاشيستى بحساب مى آمد. اندك كارخانجات اسپانيائى كه پيش از سال ١٩٣٦ تأسيس شده بودند، همگى در خارج از كاتالان مستقر بودند چرا كه سرمايه داران اسپانيائى اعتمادى به پرولتارياى كاتالان نداشتند. بهمين دليل لازم بود كه تعدادى از كارخانجات منطقه بارسلون با سرعت دگرگون شوند تا بتوانند فرآورده هاى ضرورى براى دفاع از جمهورى را توليد كنند.

كارگران و تكنيسينها با شور و اشتياق و با روحيه اى آكنده از ابتكار به تلاش ميپرداختنند. توليدات نظامى كه اكثراً در كاتالان ساخته ميشدند به سرعت روانه ى جبهه ميگشتند. در همين حال، تلاشى مشابه نيز براى تأمين توليدات شيميائى مورد استفاده در جنگ انجام گرفت. در زمينه ى تأمين محصولات مورد نياز شهر ها نيز، صنعت و استفاده از شاهدانه، الياف مصير، ساقه برنج و سلولوز در صنايع آغاز شد. 

1-      ميگوئيم " قاعدتاً " چرا كه در اين مورد، كشمكشهائى ميان روستاها وجود داشت.

2- با اين وجود در مناطق جنوبى كه از كنترل آنارشيستها خارج بودند، خلع مالكيت از مالكان بزرگ كه بوسيله انجمنهاى روستائى انجام ميگرفت، به چشم زحمتكشان روزمزد كشاورزى، تغييرى انقلابى نمى آمد، چرا كه شرائط مزدى آنها تغيير نميكرد و در آنها اثرى از خودگردانى ديده نميشد.

Colonne Duruuti. Castille.Estramadure.Ausuries.Caston Levale.Ferener Brockway.Segorbe.Cogestion.Cooperativisme Bourgeois.

نابودى خودگردانى

با اين وجود، اعتبارات و بازرگانى خارجى به خواست جمهورى در دست بخش خصوصى باقى ماندند. البته كنترل بانكها در اختيار دولت بود، ولى از به خدمت در آوردن آنها براى پيشبرد خودگردانى، پرهيز ميشد. بدين ترتيب، بسيارى از جماعتها كه از سرمايه اوليه محروم بودند، ناچار شدند ابتدا صرفاً با سرمايه هايى كه در زمان انقلاب ژوئيه ٣٦ مصادره كرده بودند، سر كنند و سپس روز به روز با تكيه بر شانس دست به استفاده از منابعى همچون جواهرات و وسايل قيمتى متعلق به كليساها، صومعه ها وفرانکیستها ، كار خود را به پيش برند. هر چند ث. ان. ت براى تامين مالى خودگردانى، تأسيس يك "بانك فدرال" را در نظر گرفته بود، اما تمايل به رقابت با سرمايه ى مالى  كه از اجتماعى شدن مصون مانده بود، خيالى خام بيش نبود.

تنها راه حل ؛ واگذاشتن كل سرمايه مالى در دست پرولتارىای سازمان يافته بود. اما ث. ان. ت كه در واقع اسير "جبهه خلقى" شده بود، جرأت پيشروى تا اين حد را نداشت. اما مشكل اساسى، خصومت ابتدا پنهان و سپس آشكار حكومت هاى محلى گوناگون جمهورى اسپانيا، با امر خودگردانى بود. آنها به خودگردانى اتهام ميزدند كه گويا به "وحدت جبهه" بين طبقه كارگر و خرده بورژوازى خدشه وارد ساخته و در نتيجه نقش دشمن را بازى ميكند (با اين حال، كسانى كه اين چنين به خودگردانى ايراد ميگرفتند، خود آبايى از آن نداشتند كه از تحويل سلاح به پيشتازان آزادمنش سرباز زنند، موجب آن گردنند كه آنها در آراگون با دست خالى به جنگ مسلسل هاى فاشيسم رفته و نابود شوند، و در عين حال آنها را متهم به "انفعال" كنند.)

اورييه وزير كمونيست كشاورزى، در ٧ اكتبر ١٩٣٦ بخشنامه اى صادر کرد که با آن اشتراکی شددن بخشی از زمينها قانونى اعلام گرديد. اما اين بخشنامه برغم ظاهر فريبنده اش، محتوايى ضد اشتراكى داشت و به منظور مأيوس ساختن دهقانان از شركت در روند اجتماعى شدن صادر شده بود. با اين بخشنامه، مدت زمان مشخصى براى جماعتها تعيين شد كه خود را قانونى كنند. زمينهايى كه در اين مدت در چارچوب قانونى قرار نمى گرفتند، بطور خودكار غير قانونى اعلام شده  و قابل استرداد به مالكين سابق شان بودند.

اوريبه*(Uribe) دهقانان را تحريك ميكرد كه در جماعتها وارد نشوند و يا آنها را عليه جماعتها بر مى انگيخت. وى در يك سخنرانى كه در دسامبر ١٩٣٦ براى ملاكين كوچك فردگرا ايراد كرد، اعلام نمود كه سلاحهاى حزب كمونيست و دولت در اختيار آنهاست. او سپس كود وارداتى را كه از تحويل آن به جماعتها خوددارى كرده بود، ميان این دهقانان تقسيم كرد. اوريبه و همقطاراقتصادیش  كومه ره را از حكومت کاتالان، مالكين كوچك و متوسط، و حتى گروهى از مالكين بزرگ كه بظاهر خرده مالك در آمده بودند را در سنديكايى ارتجاعى گرد هم آورد. آنها بعلاوه، سنديكاهاى كارگرى را از سازمان آذوقه رسانى بارسلون محروم كرد. و اين سازمان را به بخش خصوصى سپردند.

خلاصه آنكه، حكومت ائتلافى پس از در هم شكستن پيشتازان انقلاب در مه ١٩٣٧ در بارسلون، اينك ابايى از آن نداشت كه با توسل به زور، خودگردانى دهقانى را نيز نابود سازد. بخشنامه ى مورخ ١٠ اوت ١٩٣٧ انحلال "شوراى منطقه اى دفاع" آراگون را به بهانه ى آنكه گويا اين شورا" در حاشيه جريان مركزيت ساز" قرار گرفته، اعلام كرد. رهبر اين شورا خواكين آسكاسو* متهم به " فروش جواهرات" شد حال آنكه وى اين جواهرات را براى تأمين پول لازم براى جماعتها فروخته بود. كمى بعد، هنگ يازدهم سوارى كه تحت فرماندهى فردى استالينيست بنام ليستر* قرار داشت، با كمك چندين تانك عليه جماعتها وارد كارزار شد. ورود اين هنگ به آراگون، همچون يورش به منطقه انجام گرفت. مسئولان كارخانجات اجتماعى شده دستگير، اماكن آنها اشغال و سپس تعطيل شدند. كميته هاى مديريت منحل گشتند. مغازه هاى اشتراكى به غارت رفتند، اثاثيه ى آنها در هم شكسته شد و اعضايشان متفرق شدند. مطبوعات كمونيستى سخن از "اشتراكى كردن اجبارى" مى گفتند. ٣٠ درصد از جماعتهاى آراگون بكلى نابود شدند.

معهذا استالينيسم برغم تمام خشونت هايش نتوانست در مجموع، دهقان آراگونى را تبديل به ملاك خصوصى كند. به محض آنكه هنگ ليستر منطقه را ترك گفت، اكثر دهقانان، ورقه هاى مالكيت را كه به زور تهديد اسلحه امضأ كرده بودند، پاره پاره كرده بودند و بار ديگر جماعتها را بر پا ساختند. بقول ژ. مونيس : اين يكى از نمونه وارترين دوره هاى اسپانيا بود. دهقانان بار ديگر اعتقاد راسخ خود را به سوسياليسم، برغم ترور حكومت و تحريم اقتصادى كه قربانى اش شده بودند؛اعلام ميكردند.

اما بازسازى جماعتهاى آراگون دليل ديگرى هم داشت كه چندان قهرمانانه نبود: حزب كمونيست بعد از يورش در آراگون متوجه شده بود كه ضربه ى سختى به شاهرگ حيات اقتصادى زراعى وارد آورده است، بنحوى كه برداشتهاى محصول، بدليل كمبود نيروى انسانى، سقوط كرده و بعلاوه مبارزين جبهه آراگون را دچار يأس ساخته و بصورت خطرناكى طبقه متوسط ملاكين زمين را تقويت نموده است. به همين علت حزب تلاش كرد با احيا جماعتهاى جديد نه از مساحت و نه از كيفيت زمينهاى سابق برخوردار بودند و از اين گذشته اعضاى كمترى را در بر ميگرفتند چرا كه بسيارى از مبارزان سابق براى فرار از تعقيب و آزار مأموران به جبهه هاى نبرد و به هنگ هاى آنارشيستها پناه برده بودند و يا دستگير و زندانى شده بودند.

در منطقه لووان، در كاستيل، در ولايت هاى هونسكا و ترروئل نيز جمهوريخواهان كمونيست دست به يورش هاى مشابهى عليه خودگردانى زراعى زدند. بهرحال در بعضى مناطق كه هنوز بدست فرانكيستها نيافتاده بودند، از جمله در مناطق لووان، تا اندازه اى به حيات خود ادامه داد.

ميان حكومت والانس نير در زمينه سوسياليسم زراعى، كه آنرا لااقل بايد دو پهلو دانست، به شكست جمهورى اسپانيا يارى رساند. چرا كه دهقانان فقير چندان اطمينان نداشتند كه منافع آنها در نبرد براى جمهورى نهفته است.

ديوانسالاران و سوسياليستهاى" قدرت مدار" در خودگردانى صنعتى نيز برغم موفقيتهايش، خرابكارى مى كردند، براى اينكار آنها ابتدا كارزار وسيعى از طريق مطبوعات و راديوها، براى اتهام زنى و دروغ پراكنى عليه خودگردانى براه انداختند تا از جمله صداقت شوراهاى كارخانه اى را در امر مديريت به زير علامت سئوال كنند. حكومت مركزى جمهورى از اختصاص هر گونه اعتبارى موسسات خودگردان كاتالان سرباز ميزد، حتى زمانى كه فابرگاس(Fabregas) وزير آزادمنش اقتصاد در كاتالان، پيشنهاد كرد كه يك ميليارد پزوتا موجودى در صندوق پس انداز، به عنوان ضمانت اعتبارات مزبور پذيرفته شود، هنگاميكه در ژوئن ١٩٣٧، كموررا(Comorera) استالينيست ، عهده دار وزرات اقتصاد شد. كارخانجات خودگردان را از مواد اولیه ای که بی ابا در اختیار کارخانجات خصوصی قرار میداد؛ محروم كرد. او بعلاوه، از پرداخت بهاى محصولاتى كه ادارات كاتالان به كارخانجات اجتماعى شده سفارش داده بودند، شانه خالى كرد.

 حكومت مركزى از وسيله اى اساسى براى فلج ساختن جماعتها برخوردار بود و آن ملى كردن وسائل حمل و نقل بود. از اين طريق حكومت قادر بود به ميل خود، مواد لازم را به اين يا آن كارخانه برساند يا آنرا محروم كند. حكومت مذبور حتى براى دوخت اونيفورم هاى مورد نياز ارتش نيز، كارخانهاى خارجى را به كارخانجات نساجى اجتماعى شده ى كاتالان ترجيح ميداد. حكومت مركزى، با بهانه كردن ضرورت دفاع ملى، با بخشنامه ى ٢٢ اوت ١٩٣٧، پياده شدن بخشنامه ى اكتبر ١٩٣٦ كاتالان در باره اجتماعى شدن ها را الغا كرد و اين امر را باصطلاح" مخالفت با روحيه ى قانون اساسى" اعلام نمود. بدين ترتيب، كارفرماها و مديران بر كنار شده بوسيله خودگردانى، يعنى دقيقتر بگوئيم كسانى كه حاضر نشده بودند در كارخانجات خودگردان سِمت تكنسين را بپذيرند با روحيه ى انتقام جويانه ى خود مشاغل سابق خويش را بدست آورند.

نقطه نهايى در اين روند، بخشنامه ى ١١اوت ١٩٣٨ بود كه در صنايع جنگ را به سود وزارت تسليحات، نظامى كرد. يك ديوانسالارى سنگين و سوء استفاده جو در كارخانجات حاكم شد. سيلى از مديران و بازرسان كه سِمت خود را صرفاً مديون خط سياسى خود، و روشنتر بگوئيم مديون پيوستن اخير خود به حزب كمونيست بودند، روانه ى كارخانجات شدند. كارگران از اينكه كنترل كارخانجات را كه در ماه هاى بحران جنگ، تماماً خود بر پا ساخته بودند، دچار يأس و نوميدى شده و همين امر بر توليد تأثير مى گذاشت.

با این همه خودگردانی صنعتی کاتالان در سایر شاخه ها تا خرد شدن جمهوری اسپانیا ادامه یافت اما از آنجا که صنایع بازارهای اصلی خود را از دست داده بودند و با قطع اعتبارات لازم از سوی حکومت، قدرت خرید مواد اولیه ضروری را نداشتند؛ تولید به کندی صورت می گرفت.

خلاصه آنکه جماعت های اسپانیائی که تازه پا به عرصه وجود گذاشته بودند،ناچار به تحمل چارچوب سخت جنگ شدند و تحت نام یا به بهانه همین جنگ که با وسائل نظامی سنتی انجام میگرفت ؛ جمهوری اسپانیا بال های نیروی پیشتاز خود را برید و با ارتجاع داخلی سازش کرد.

با اين وجود، جماعتهاى اسپانيا، درس آموزنده اى براى ما باقى گذاشتند. در سال (Emma Goldman)١٩٣٨اِما گلدمن تحت تأثير اين انقلاب، با چنين كلماتى آنرا تحسين كرد: " اشتراكى كردن صنايع و زمينها، بزرگترين ارمغان هر دوران انقلابى است. بنابرين حتى اگر فرانكيستها هستند كه پيروز شده و آنارشيستهاى اسپانيايى را نابود كرده اند، فكرى كه آنها عرضه كردند به حيات خود ادامه خواهد داد. " فدريكا مونتسنى" ( F.Montseny) در سخنرانى اش به تاريخ ٢١ ژوئيه ١٩٣٧ در بارسلون دو قطب مخالف اين انقلاب را معرفى كرد. " در يك سو، طرفداران قدرت و دولت فراگير، طرفداران اقتصاد تحت رهبرى دولت، طرفداران آنچنان سازماندهى اجتماعى كه همه ى انسانها را به روشى نظامى اداره كند و دولت را بدل به ارباب و رئيس بزرگ نمايد، قرار گرفته اند، و در سوى ديگر، طرفداران اداره و بهره بردارى از مزارع، معادن، كارخانجات و كارگاهها بوسيله ى خود طبقه ى زحمتكش، طبقه اى كه در فدراسيون هاى سنديكايى سازمان يافته باشد". و اين تناقص تنها در حدود انقلاب اسپانيا قرار نگرفته بلكه مى تواند، در مقياس جهانى، كل سوسياليسم را در بر گيرد.  پايان

 نشر نخست در ماهنامه آبگون شماره 16-17 دی و بهمن ماه 1364 / فوریه 1968

« برنامه ای برای سازمان آنارشیستی »

اریکو مالاتستا

مترجم : ح  . قانونی

"... برای من قابل فهم است. ذهن رفقای روس  بیش از حد انباشته از موفقیت هائی

 است که بلشویکها در کشورشان داشته اند و آنان می خواهند

بلشویک وار، آنارشیستها را در ارتشی منظبط (؟) متحد کنند..."

                       به طور اتفاقی جزوه ای به زبان فرانسوی – بدیهی است که نشریات غیر فاشیستی در ایتالیا توقیف هستند – به دستم رسید ، تحت عنوان  : (( طرحی برای برنامه سازمان آنارشیستی )) که در نوامبر 1926 از جانب " آنارشیست های روس " خارج از کشور منتشر شده است. تصور می  کنم که مخاطب اصلی آن رفقای روس باشند. اما این طرح به مسائلی می پردازد که همانسان شامل همه آنارشیستها است. به علاوه آشکار است – از زبان نوشته – که نیت آن گردآوردن رفقای همه کشورها است. بهرحال خوب است روس ها و نیز همه افراد بررسی کنند که آیا این پیشنهاد با اصول آنارشیستی همآهنگ است ؟ آیا در عمل واقعا کمکی به اهداف آنارشیستی می کند؟

آنارشسیم و سازمان

انگیزه رفقائی که این پلاتفرم ( طرح ) را پیشنهاد می کنند؛ عالی است. آنان به درستی گلایه دارند که آنارشیستها به نسبت ارزش نظری و عملی آئین شان - صرفنظر از کثرت ، شجاعت و روحیه فداکاریشان – نفوذ و تاثیری بر رویداهای سیاسی – اجتماعی نداشته و ندارند و نیز بر این باورند که علت اصلی این عدم توفیق نسبی همانا نبود سازمانی وسیع ، جدی و موثر است.... تا اینجا بطور کلی موافقم!

سازمان چیزی جز آزمون تعاون و همبستگی نیست. شرط طبیعی و ضروری زندگی اجتماعی است. واقعیت گریز ناپذیری که دربر گیرنده هر انسانی است. چه جامعه انسانی به طور عام و چه گروهی از مردم که هدف مشترکی دارند. از آنجا که انسان نه میل و نه توان زیستن در انزوا را دارد. از آنجا که در واقع نمی تواند به انسان واقعی تبدیل شود و نیازهای مادی و اخلاقی خود را ارضا کند... مگر با ورود در جامعه و در تعاون با همگنان خویش.

 به ناچار آنهائی که امکانات یا هوشیاری کافی ندارند که سازمان آزاد در کنار دیگرانی که هم خواست و هم احساس او هستند؛ بیآفریند. باید به سازمان دیگران – معمولا طبقه با گروه حاکم – که منافشان در استثمار کار بقیه است ، گردن نهند. ستم معدودی ممتار بر توده ها ، همواره نتیجه ناتوانائی اکثریت مردم در توافق میان خود و ایجاد سازمان هائی با دیگر کارگران برای تولید و لذت و بالطبع دفاع از خود در مقابل بهره کشان و ستمگران بوده است.

آنارشیسم برای چاره جوئی این قبیل امور سر برآورده است. اصل بنیادین آن ، سازمان آزاد است که با اراده آزاد همه سازندگانش  به دور از قدرتمداری ، یعنی به دور از تحمیل خواست های فردی بر دیگران خلق و حراست شده است. بنابراین طبیعی است که آنارشیستها باید هم در زندگی خصوصی و هم در زندگی سازمانی خود ، همان اصولی را به کار بندند که از نظر آنها مبنای جوامع انسانی است.

از برخی مباحثات ممکن است چنین برمی آید که هستند آنارشیستهائی که با هرگونه سازمان مخالفند. اما در واقع بسیاری از بحث هائی که میان ما بر سر این موضوع در میگیرد - که گاها زیادی نیز هست – در اساس بر سر شکل است  نه اصل سازمان. حتی اگر از ابهامات ناشی از تعریف اصطلاحات یا از فضای مسموم تفاوت های شخصی آکنده باشند. لذا در عمل حتی رفقائی که بر اساس گفته های خودشان مخالف سرسخت سازمان اند. هنگامیکه واقعا بخواهند کاری انجام گیرد، خود نیز خویش را چون دیگران و اغلب حتی بهتر، سازمان می دهند... تکرار می کنم مسئله تنها بر سر شیوه است!

به این دلیل  تنها می توانم از پیش قدمی رفقای روس هواداری کنم. چرا که بر این اعتقادم که سازمانی وسیع تر ، همآهنگ تر و استوار تر از آنچه تاکنون آنارشیستها برایش تلاش کرده اند؛ بی گمان می تواند عامل مهمی در توانمندی و موفقیت و ابزاری قدرتمند برای ترویج آرمان هایمان باشد – حتی اگر موفق به برطرف کردن همه اشتباهات و ضعف ها نباشند - که شاید در جنبشی همانند جنبش ما که در موقعیت زمانی عالی قرار گرفته و از این روی مجبور است علیه عقب افتادگی و بی تفاوتی و اغلب خصومت اکثریت مبارزه کند که اجتناب ناپذیر است.

سازمان کارگری و سازمان ویژه

فرای همه مسائل فکر می کنم برای این که آنارشیستها قادر به تاثیر بر روند میارزه توده ها برای تعالی و رهائی از بند باشند؛ فوری و ضروری است که به توافق برسند و خود را به بهترین شکل ممکن سازمان دهند.امروز بزرگترین تحول اجتماعی ، جنبش کارگری ( اتحادیه کارگری ) است و جهت آن وسیعا به وقایعی که در انقلاب آینده اتفاق خواهد افتاد و نیز هدفی که باید در آن انقلاب بدان دست یافت ؛ بستگی دارد.

کارگران از طریق سارمان هائی که به خاطر دفاع از منافعشان ایجاد شده است از ستمی که تحمل می کنند و آنتاگونیسمی که آنان را از ارباباشان جدا می کند؛ آگاه میشوند. آنان آرزوی زندگی بهتری را می کنند و خوی به مبارزه مشترک و همبسته  میگیرند. رشد می کنند و می توانند به پیشرفت هائی برسند که تحت ادامه رژیم دولتی و سرمایه داری قابل حصولند. بعد از اینکه کشمکش فراتر رود که طبیعتا غیرقابل حل میشود . انقلاب با ارتجاع به وقوع می پیوندد.

آنارشیستها باید به سودمندی و اهمیت جنبش اتحادیه کارگری آگاه باشند. آنان باید از پدیدار شده آن پشتیبانی کرده و آنرا به ابزار عمل تبدیل کنند و با همکاری سایر نیروهای مترقی همه کوشش خود را به کار بندند که این جنبش متضمن انقلابی اجتماعی گردد.

انقلاب اجتماعی که پایان جامعه طبقاتی وقرار است آغاز آزادی کامل، برابری ، صلح و همبستگی میان همه انسان ها باشد.اما توهمی عظیم و فاجعه آمیز است که مانند بسیاری تصور کنیم : جنبش کارگری بخودی خود می تواند و باید به چنین انقلابی رهنمون شود. برعکس! همه جنبشهائی که بر پایه خواست های مادی و کوتاه مدت بنا شده اند( ... و جنبش کارگری نمی تواند بر هیچ پایه دیگری بنا شود) به خاطر نبود انرژی ، تحرک و تلاش آمیخته انسان هائی با ایمان که به خاطر آینده ای آرمانی مبارزه و جانفشانی میکنند. لذا آنان را ناگزیر به تن دادن به وضع موجود سوق میدهند. اینان مروج روحیه محافظه کاری و نیز هراس از تغییر میان آنانی هستند که برای دست یافتن به شرایط بهتری برای خود تلاش می کنند. که این اغلب به آفرینش طبقه ممتار جدید، تقویت و استحکام نظامی که انسان آرزوی ویرانی اش را دارد؛ پایان می پذیرد.

از این روی نیاز فوری برای سازمان های پالایش یافته آنارشیستی هست که هم از درون و هم از برون اتحادیه کارگری برای رسیدن به جامعه آنارشیستی و زدودن همه نطفه های انحراف و واپسگرائی مبارزه کنند. اما روشن است که سازمان های آنارشیستی برای رسیدن به اهداف نهائی شان در اساسنامه و عملکردشان باید همآهنگ با اصول آنارشیسم باشند. بدین معنی که به هیچ وجه نباید آلوده اقتدارگرائی شوند. آنان باید کنش آزاد افراد را با نیاز و خشنودی از تعاون؛ آشتی دهند. و به تکامل آگاهی و ابتکار عمل اعضایشان یاری رسانند. آنان در حوزه فعالیتشان باید خود سرمشقی باشند جهت کسب معلومات و امکان سازی اخلاقی و مادی آینده ای که آرزویش را داریم. آیا طرح سئوال انگیز، پاسخگوی این پیش ضرورت ها است؟

فکر نمی کنم نحوه فرمول بندی این برنامه - به عقیده من- به گونه ای است که به جای ایجاد اشتیاق بیشتر به سازمان میان آنارشیستها، تقویت کننده تعصبات آن دسته از رفقائی است که معتقدند: سازمان به معنی اطاعت از رهبران و تعلق به دستگاهی متمرکز و اقتدار گرا است که مانع ابتکار عمل آزاد افراد است. در واقع بعضی از نیات اصلی این طرخ علیرغم اعتراضات ما، اصرار در نسبت دادن چیزی به آنارشیستها دارد که خلاف حقیقت است!

" ... ما اجازه نداريم در انتظار بمانيم تا آنارشي از راه برسد و تا آن لحظه خود را در ميان تبليغاتي ساده محدود سازيم..."

3 ـ تك سازمانی يا چند سازمانی؟

"...آنچه مسلم است ، ميان آنارشيست ها مانند هر جامعه انساني ، عناصري با كيفيات متفاوت وجود دارند و بدترين آنان كساني هستند كه به نام آنارشي افكاري را به جريان مي اندازند كه در نهايت با آنارشيسم نا مربوط است!..."

بيائيم بررسي كنيم : در بدو امر به نظر مي رسد ، اميد اتحاديه همه آنارشيست ها در يك «« اتحاديه عمومي »» يا آنطور كه طرح مزبور بيان مي دارد ، در يك تشكل انقلابي فعال واحد است كه اشتباه و در عمل غير ممكن! ما آنارشيست ها مي توانيم اذعان كنيم كه همگي به يك حزب متعلقيم در صورتي كه مرادمان از واژه ( مفهوم ) حزب همه آناني باشند كه در يك طرف قرار دارند يعني همه آنان كه اشتياقي مشترك دارند و به راه هاي گوناگون عليه دشمن مشترك مبارزه مي كنند! اما به معناي امكان و يا شايد حتي آرزوي اتحاد همه در مجمعي خاص نيست.

تفاوت هاي بسيار زيادي در محيط و شرايط مبارزه وجود دارد. تفاوت هاي بسيار زيادي در امكانات فعاليت كه هر فرد نوعي از آن را ترجيح مي دهد ، تفاوت هاي بسياري در خلقيات و مشكلات شخصي براي سازگاري با اتحاديه عمومي . اگر به اين تفاوت ها به طور جدي توجه نشود ، اتحاديه عمومي به جاي وسيله اي همآهنگ و هم نهاده ، تبديل به عاملي دست و پاگير فعاليت شخصي و شايد نيز دامن زدن به تلخ ترين كشمكش ها مي شود!

به عنوان مثال : چگونه مي توان به يك طريق و با همان مردم مجمع علني اي براي تبليغ و تهييج ميان توده ها و نيز انجمن مخفي اي ـ كه تحت فشار شرايط سياسي كشوري كه در آن فعاليت مي كنند ـ را سازمان داد و نيات ، ابزار و اعضا را از دشمن ؛ مخفي نگاه داشت!؟ چگونه طرفداران كار آرام سياسي و انقلابي ها مي توانند ، تاكتيك هاي خود را همآهنگ كنند. در حالي كه اولي ها تبليغ و نمونه آوري را براي تحول تدريجي افراد و لذا تحول جامعه كافي مي دانند! دومي ها بر اعتقاد به لزوم نابودي قهرآميز نظمي كه بر پايه قهر قرار دارد و پديد آوردن شرايط لازم براي انتشار آزاد تبليغات و تلاش عملي براي ارتقاي ايدئولوژيك ، در مقابل قهر ستمگران ؛ پافشاري مي كنند!؟

چگونه مي توان مردمي را كه به دلائل خاص خودشان يكديگر را دوست ندارند و يا محترم نمي شمارند و به هيچ طريقي نمي توانند به يكسان مبارزان آنارشيست خوب و مؤثري باشند، كنار يكديگر نگاه داشت !؟ گذشته از اينها ، نويسندگان طرح ( پلاتفرم ) نظريه اتحاد دوباره نمايندگان جريان هاي مختلف آنارشيستي را «« غير قابل قبول »»  اعلام مي كنند! آنان مي گويند :  «« به هم پيوستن تئوريك و عملي عناصر نامتجانس چيزي جز دورهم گرد آوردن ملغمه اي از افرادي كه همه مسائل مربوط به جنبش آنارشيستي را به طرق مختلف مي بينند نيست و به محض اينكه در متن آزمون واقعي زندگي قرار گيرد، ناگزير از هم مي گسلد! »» .

بسيار خوب اما اگر آنان موجوديت آنارشيست هائي را با گرايش هاي ديگر به رسميت مي شناسند ، پس بايد همين طور اين حق را براي آنان قائل باشند كه آنطور كه مي خواهند خود را سازمان دهند و براي آنارشي به طرقي كه بهترينش مي پندارند ؛ كار كنند! آيا اين كه براي تكفير همه آناني كه برنامه هاشان را نمي پذيرند ، ادعا خواهند كرد كه از آنارشيسم بريده اند!؟ آنان مي گويند ؛  «« خواهان گردآوري دوباره همه عناصر سالم جنبش آزاديبخش در سازماني واحد هستند!»» . و طبعتا به سمت اين گرايش سوق داده خواهند شد كه فقط آناني را كه همانند خودشان فكر مي كنند ، سالم ارزيابي كنند! اما با عناصر نا سالم چه خواهند كرد!؟

آنچه مسلم است ، ميان آنارشيست ها مانند هر جامعه انساني ، عناصري با كيفيات متفاوت وجود دارند و بدترين آنان كساني هستند كه به نام آنارشي افكاري را به جريان مي اندازند كه در نهايت با آنارشيسم نا مربوط است! اما چگونه مي توان ار آن اجتناب كرد؟ حقيقت آنارشي نمي تواند و نبايد به انحصار يك فرد و يا يك كميته درآيد و نيز نمي تواند به اراده اكثريت واقعي و خيالي وابسته شود! فقط لازم است ـ و اين كافي نيز هست ـ كه هركس بيشترين امكان را براي انتقاد ، داشته باشد و هر شخصي قادر باشد پاي عقايدش بايستد و رفقايش را خود انتخاب كند. در تحليل نهائي آينده ثابت خواهد كرد كه حق با چه كسي بوده است!

4 – آنارشيسم و مسئوليت جمعي

  بنابراين بيائيم از انديشه گردآوردن همه آنارشيست ها در سازماني واحد صرفنظر كنيم و ببينيم  اتحاديه عمومي اي كه اين رفقاي روس پيشنهاد مي كنند. به عنوان مثال اتحاديه فراكسيون آنارشيست ها ، واقعا چيست؟ بينيم آيا فرم سازماني كه پيشنهاد شده است ، با اصول و روش هاي آنارشيستي انطباق دارد و آيا از اين روي مي تواند به پيروزي آنارشيست ها منجر شود؟

باز هم به نظر من نمي تواند. من شكي در صداقت پيشنهاد هاي آنارشيستي اين رفقا ندارم : آنها مي خواهند به كمونيسم آنارشيستي دست يابند و در جستجوي سريعترين راه ممكن اند! اما خواستن كافي نيست ! به كار گرفتن ابزار صحيح نيز لازم است. مثلا اگر كسي بخواهد به محلي برود، بايد راه را درست انتخاب كند. اگر نه ، به جائي كاملا متفاوت ميرسد! از اين روي آنان به دور ار هموارتر كردن راه رسيدن به كمونيسم آنارشيستي با سازمان شان كه نمونه سازماني قدرتمدار است ، فقط مي توانند : گوهر آنارشيسم را تياه كنند و آن را به سرانجامي كاملا متفاوت از آنچه قصدشان بوده است ؛ برسانند!

در حقيقت اتحاديه عمومي آنان شامل سازمان هاي تك ساحتي بسياري است كه دبيراني فعاليت هاي سياسي و تكنيكي را از جنبه نظري هدايت مي كنند! براي همآهنگ كردن فعاليت همه سازمان هاي عضو، هيات اجرائيه اتحاديه وجود دارد كه وظبفه اش اجراي تصميمات اتحاديه نيز (( هدايت ايدئولوژيك ( سازماني ) سازمان ها در انطباق با ايدئولوژي و مشي تكنيكي عمومي اتحاديه )) است!

آيا اينها آنارشيستي است !؟ به نظر من به دولت و كليسا مي ماند! درست است كه پليس و سرنيزه در كار نيست و نيز مريداني مؤمن  ـ كه پذيراي ايدئولوژي ديكته شده هستند ـ وجود ندارد اما اين تنها به معني آن است كه دولت آنان ، دولتي ناتوان و تحقق ناپذير و كليساي شان ، پرورشگاه واگذاشتن و گوشه گيري است! جانمايه و گرايش قدرتمدارانه و نيز تاثيرات آموزشي آن همواره ضد آنارشيستي باقي مي ماند!

  ببينم آيا اين ادعا حقيقت دارد يا نه! «« ارگان اجرائي جنبش آزاديبخش عمومي اتحاديه آنارشيستي اصول مسئوليت دسته جمعي را براي اعضا عنوان مي كند. كل اتحاديه نسبت به فعاليت انقلابي و سياسي اتحاديه مسئول است»» طرفداران اين نظريه ، بعد از بيان اين حرف ها كه نفي مطلق استقلال فردي ( در عمل ) است و به ياد مي آورند كه آنارشيست نيز هستند ! آنگاه خود را فدرآليست توصيف مي كنند و عليه تمركز قدرت مي خروشند و مي گويند ، ««  نتايج اجتناب ناپذير تمركز ، همانا برده وار و مكانيكي شدن زندگي اجتماعي و حيات سازمان است»» !

اما اگر اتحاديه ، نسبت به آنچه هر يك از اعضايش انجام مي دهد ، مسئول است! چگونه مي تواند به افراد عضو و گروه هاي مختلف ، آزادي تلاش براي پياده كردن برنامه عمومي را به طريقي كه فكر مي كنند ، بهترينش است ؛ اعطا كند؟ چگونه مي توان مسئول انجام عملي بود كه توان جلوگيري اش نيست؟ بدينسان ، اتحاديه و به واسطه آن كميته اجرائي بايد بر فعاليت هاي هر فرد عضو نظارت كند و فرمان دهد كه چه كنند و چه نكنند ! از آنجا كه موافق نبودن با تصميم گرفته شده با توجه به مسئوليتي كه پيش از اين پذيرفته شده ، دردي را دوا نمي كند. هيچكس پيش از جلب موافقت و رضايت هيات اجرائيه كاري از دستش ساخته نيست و نيز اين كه آيا مي توان مسئوليت اعمال سازماني را پيش از آگاهي نسبت به آنچه مي خواهند انجام دهد؛ پذيرفت. آن هم در حاليكه نتوان آن را از انجام كاري كه مورد موافقت نيست ؛ بازداشت!؟

 افزون بر اين ، نويسندگان پلاتفرم مي گويند كه اين «« اتحاديه »» است كه تعيين و تكليف مي كند! اما هنگامي كه از اتحاديه سخن ميرود ، آيا منظور همه اعضا است !؟ در اين صورت ، براي آن كه اتحاديه قادر به فعاليت باشد ، لازم خواهد بود همه افراد ، هميشه و در مورد همه موضوعات ، عقيده يكساني داشته باشند! حال اگر اين بديهي است كه همه بايد بر سر اصول عام و اساسي هم راي باشند چرا كه به جز آن نمي توانند متحد شوند يا متحد بمانند ، قابل فهم نيست كه همه انديشندگان بتوانند در همه اوقات و بر سر آنچه كه بايد انجام گيرد ، تحت هر شرايطي و نيز بر سر انتخاب افراد براي پركردن پست هاي اجرائي هم عقيده باشند.

5 ـ آنارشيسم و اصل اكثريت

در واقعيت ـ همانگونه كه از متن پلاتفرم بر مي آيد ـ اراده اتحاديه ، فقط مي تواند به معني اراده اكثريتي باشد كه تجلي خود را در كنگره اي مي يابد كه كميته اجرائي را معين و كنترل مي كند و نيز در مورد كليه مسائل مهم تصميم مي گيرد! بديهي است كه كنگره از نمايندگاني تشكيل ميشود كه منتخب راي اكثريت گروه هاي عضو هستند . همين نمايندگان تصميم مي گيرند كه چه بايد كرد؛ البته بازهم با راي اكثريت!

  از اين روي تصميمات را اكثريت ( يك اكثريت ) اتخاذ مي كنند به خصوص زماني كه بيش از دو ديدگاه متباين در كار است ( نظر ) اقليتي را بيش ، نمايندگي نمي كنند! لازم به تذكر است: با توجه به شرايطي كه آنارشيست ها در آن زندگي و فعاليت مي كنند، كنگره آنان حتي كمتر از مجالس بورژوائي ـ چنان كه بايد جنبه نمايندگي داشته و كنترل آن بر كميته اجرائي ـ اگر مرجعيت داشته باشد ، تازه به زحمت مي تواند مناسب و بّرا باشد! در عمل ، آنان كه به كنگره آنارشيست ها ميروند ، كساني هستند كه استطاعت آن را دارند ، يعني كساني كه پول دارند و در بازداشت پليس نيستند!

  كساني كه فقط خود و جمع كوچكي از دوستانشان را نمايندگي مي كنند ـ گو اينكه كساني هستند كه نمايندگان واقعي ديدگاه ها و خواست هاي اجتماعي بزرگندـ در عين حال براي پيشگيري از دسائس خائنان و جاسوسان ـ در حقيقت به خاطر لزوم همين پيشگيري  ـ بررسي جدي اختيارات و اعتبار آنها ممكن نيست!

  در هر حال نظام اكثريتي واقعي ، اين است: نظامي كاملا پارلماني ! پر واضح است كه آنارشيست ها ، حكومت اكثريت ( دموكراسي ) را قبول ندارند ، همانگونه كه عده اي قليل ( آريستوكراسي ، اليگارشي يا ديكتاتوري طبقاتي يا حزبي ) و نيز حكومت فردي ( آتوكراسي ، سطنتي يا ديكتاتوري فردي ) را قبول ندارند. آنارشيست ها به كرّات حكومت به اصطلاح اكثريت ـ كه در عمل همواره به سلطه اقليت كوچكي رهنمون ميشودـ را نقد كرده اند! آيا باز هم بايد به خاطر رفقاي روس مان همين كار را انجام دهيم ؟

  آنارشيست ها مسلما بر اين امر واقفند كه در زندگي اشتراكي ، غالبا پذيرفتن ديدگاه هاي اكثريت ، از طرف اقليت ، ضروري است! هنگامي كه نياز يا نفع آشكاري در انجام كاري وجود دارد و براي انجام آن تعاون همه لازم مي شود ، پس جمع كوچك ، بايد درك كند كه مجبور است خود را با خواست جمع بزرگ منطبق كند و به طور كل ، براي اينكه بشود با يكديگر در مسالمت و بر زمينه اي برابر به سر برد ، ضروري است كه همه با تحمل ، بردبار و انعصاف پذير باشند! اما انطباق بخشي با بخش ديگر ، بايد دوجانبه و داوطلبانه باشد و ريشه در آگاهي بر ضرورت آن و آمادگي فردي داشته باشد ، نه اين كه زندگي اجتماعي را از راه كينه توزي فلج كند و نيز نبايد چون اصل يا قانوني اجباري؛ تحميل شود.

اين آرماني است كه شايد در آزمون اجتماعي ، نيل تمام و كمال بدان ، دشوار باشد. اما مسلم است كه در هر گروهبندي انساني ، توافق آزادانه تر و خودانگيخته تر ميان اكثريت و اقليت ، آزادتر بودن از قيد هر فرمولبندي اي كه از طبيعت چيز ها ناشي نمي شود ، به آنارشيسم نزديك تر است! باري : اگر آنارشيست ها حق اكثريت را در حكومت بر جامعه انساني بطور كلي رد مي كنند ـ چرا كه تحت اين شرايط ، فرد به خاطر اينكه نمي خواهد با چشم پوشي از امكانات زندگي انساني ، خويشتن را منفرد كند ، ناچار است محدوديت هاي معيني را بپذيرد ـ و اگر مي خواهند همه كارها از طريق توافق آزاد همگان انجام شود ، چگونه مي توانند در سراسر زمين ، نظريه حكومت اكثريت را با تعاون ضرورتا آزاد و داوطلبانه خويش پيوند دهند! واعلام دارند : تصميمات اكثريت حتي پيش از معلوم بودن پذيرفته شود؟

  اين قابل فهم است كه غير آنارشيست ها بر اين باور باشند كه آنارشي : يعني سازمان آزادي بدون تسلط اكثريت و بالعكس! تخيلي است كه در آينده اي دست نيافتني ، ممكن يا نا ممكن است ! اما اين غيرقابل درك است : كساني كه ادعاي اعتقاد به آنارشيسم و تمايل رسيدن به آنارشي را دارند يا حداقل آغازيدن در اين راه را فوري ميشمارند ، اصول بنيادي آنارشيسم را با روش هاي مختلفي كه به منظور تضمين پيروزي آن پيشنهاد مي كنند ، زير پا بگذارند!

6 ـ مبانی سازمان آنارشيستی

  به نظر من : سازمان آنارشيستي بايد بر اساس بسيار متفاوتي نسبت به آنچه كه از طرف رفقاي روس پيشنهاد شده است ؛ بنا شود :

1 ـ خودمحتاري كامل ، استقلال كامل و از اين روي مسئوليت كامل فردي و جمعي!

2 ـ توافق آزاد ميان كساني كه فكر مي كننند ، اتحاد و تعاون در راه رسيدن به هدف مشترك سودمند است !

3 ـ  وظيفه اخلاقي در پشتيباني از تعهدات و انجام ندادن آنچه كه خلاف برنامه پذيرفته شده است. بر اساس اين مباني است كه چارچوب عملي مناسبي را ميتوان براي جان بخشيدن واقعي به سازمان آفريد! بدينسان گروه ها ، فدراسيوني از گروه ها ، فدراسيوني از فدراسيون ها ، ميتينگ ها ، كنگره ها ، ارتباطاتي متقابل مي يابند و غيره!

همه اينها بايد آزادانه انجام پذيرد تا مانع انديشه و ابتكار عمل افراد نشود كه وزن بيشتري به مبارزه مشتركي دهد كه شكل منفرد آن ناممكن يا بسيار كم تاثير است! بدين طريق ، كنگره هاي سازمان آنارشيستي كه به خاطر نقش مجمع نمايندگان ، دچار نقائصي كه ذكر كردم ، هست! از هر نشان آتوريته گرائي آزاد خواهد شد چرا كه آنان قانوني نمي گذارند و تصميمات خويش را بر ديگران تكليف نمي كنند!

آنان براي حفظ و گسترش ارتباط شخصي ميان فعالترين رفقا ، براي ارزيابي و دامن زدن به مطالعات منظم در باره راه ها و امكانات فعاليت ، براي خبر رساني از شرايط حوزه هاي مختلف و فوري ترين آكسيون هائي كه در منطقه بايد انجام گيرد ، براي فرموله كردن ديدگاه هاي گوناگوني كه ميان آنارشيست ها در جريان است و نيز صورت برداري آن ديدگاه ها تلاش مي كنند!

تصميمات آنان ـ نه چون فرامين بي چون و چرا ـ چون نظريات ، توصيه ها و پبشنهاداتي است كه فقط براي آن كساني كه مي پذيرند ، قابل اجر است! ار گان هاي اداري اي كه آنان معين مي كنند ـ كميسيون ارتباطات و غيره ـ هيچگونه قدرت اجرائي ندارند. آنان فقط به نام كساني اقدام مي كنند كه خواهان و موافق اين اقدامات اند و حق تحميل ديدگاه هاي خود را ندارند. آنان مسلما مي توانند پشتيبان ديدگاه هاي خود بوده و آن را به عنوان گروهي از رفقا و نه به عنوان نظر رسمي سازمان پخش كنند!

  آنان قطعنامه هاي كنگره و نظريات پيشنهادات ارسالي گروه ها و اشتراك مساعي ميان همه كساني كه بر سر نكات گوناگون ، اتفاق نظر دارند كمك مي رسانند!  هر شخصي براي ارتباط مستقيم با هر كه ميخواهد يا استفاده از كميته هاي ديگري كه توسط گروه هاي خاصي معين شده است ؛ آزاد است! در سازمان آنارشيستي ، هر فرد عضو مي تواند هر نظري را ابراز كند و يا هر روشي را كه در تضاد با اصول پذيرفته شده نباشد و به فعاليت ديگران لطمه نزد ؛ به كار گيرد!

در هر مورد ، هر سازمان مشخصي تا زماني كه دلائل اتحاد از دلائل افتراق بيشتر باشد باقي مي ماند! در غير اين صورت در گروه بندي هاي يكدست تري مستحيل مي شود! البته دوام و استمرار هر سازماني ، شرط موفقيت نبرد طولاني اي است كه پيش روي داريم و اين نيز طبيعي است كه هر بنيادي الهام بخش غريزه حيات ابدي مي تواند باشد. اما دوام سازمان آزاديبخش بايد روحيه همبستگي ميان اعضايش و انعطاف پذيري ساختن آن در مقابل تغييرات مداوم اوضاع و احوال مي باشد! پس هنگامي كه ديگر پاسخگوي رسالتي نيست چه بهتر كه بميرد!

7 ـ جمع بندی

  شايد رفقاي روس به بي ثمري آن سازماني كه من استتناط كردم يا وجود دارد ؛ پي برده اند. براي من قابل فهم است. ذهن اين رفقا بيش از حد ، انباشته از موفقيت هائي است كه بلشويك ها در كشورشان داشته اند. آنان ميخواهند بلشويك وار ، آنارشيست ها را در ارتشي (؟) منظبط ، متحد كنند كه تحت هدايت ايدئولوژي و عملي چند رهبر ، براي ضربه زدن به رژيم كنوني در صفوف فشرده به حركت درآيد و آنگاه با دستاورد هاي مادي اين پيروزي بر ارگان قدرت جامعه اي تكيه زنند!

      شايد به راستي تحت چنين نظامي ـ گو آن كه آنارشيست ها آن را بپذيرند و رهبران آن انسان هاي نابغه اي باشند ـ بازده مادي مان بزرگ شود! اما به چه قيمتي !؟ آيا آنچه در روسيه بر سر سوسياليسم و كمونيسم آمد ، بر سر آنارشيسم نخواهد آمد!؟ اين رفقا نگران پيروزي اند و ما نيز ! اما براي زيستن و پيروز شدن ، نيازي به چشم پوشيدن از دلائل فراوان براي زيستن و ( در عين حال ) تحريف شخصيت پيروزي محتوم نيست . پايان

 *Errico Malatesta

 1853 1932

ترجمه از متن انگیسی  از نشریه فریدم (Freedom) شماره 41-40 توسط  ح . قانونی

نشر نخست : در ماهنامه آبگون ( سردبیر و مسئول : فرشید یاسائی) شماره یک – سال اول . مهرماه 62 - اکتبر

 1983

 

ناكامی انقلاب روسيه

 اما گلدمن

بخشي از توهم زدائي من نسبت به انقلاب روسيه سال 1924

« فردا ؛ فرزند امروز است . زمان حال ، دست های خود را تا ژرفای آينده خواهد

 گسترد! اين قانون زندگي فردی و اجتماعي است » اما گلدمن

« قسمت اول و دوم »

" بلشویک ها نشان دادند که چکونه نباید انقلاب کرد "

کروپتکین

اكنون آشكار است كه چرا انقلاب روسيه بدانگونه كه توسط حزب كمونيست ( بلشويك )، رهبري شد به ناكامي انجاميد.قدرت سياسي حزب كه در دولت سازمان يافته و متمركز شده بود با استفاده از تمام ابزاري كه در اختيار داشت ، در پي ابقاي خويش بود! مقامات مركزي حزب كوشش كردند تا فعاليت هاي مردم را به اجبار به درون اشكال متناسب با مقاصد حزب برانند كه تنها هدفش عبارت از تقويت دولت و به انحصار درآوردن تمام فعاليت هاي اقتصادي ، سياسي ، اجتماعي و حتي تمام تجلّيات فرهنگي بود.

  اما انقلاب هدف كاملا متفاوتي داشت و خصلت آن همانا نفي اقتدار و تمركز بشمار مي آمد. انقلاب در تلاش گشودن ميدان هرچه گسترده تري براي ابرازات پرولتاريا و افزايش فعاليت هاي فردي و جمعي بود. هدف ها و گرايش هاي انقلاب ، درست در قطب مخالف اهداف و گرايشات حزب سياسي حاكم ؛ قرار داشتند!

روش هاي انقلاب و دولت نيز در قطب مخالف يكديگر قرار داشتند. روش هاي انقلاب از روح خود انقلاب الهام مي گرفت. رهائي از تمام نيروهاي ستمگر و بازدارنده و به طور خلاصه اصل آزادي اراده ! در مقابل ، روش هاي دولت ( و طبيعتا دولت بلشويك ) مبتني بر اجبار بوده ، در جريان امور؛ ضرورتا به خشونت سيستماتيك ، سركوب و تروريسم ؛ تحول يافت !

به اين ترتيب دو گرايش متضاد ، يعني انقلاب و دولت بلشويكي جهت غلبه بر يكديگر مبارزه اي بر سر مرگ و زندگي دست يازيدند! اين دو گرايش با هدف ها و روش هاي متناقض شان ، قادر به عمل همآهنگ نبودند : پيروزي دولت به معناي شكست انقلاب بود !

اگر تصور شود كه ناكامي انقلاب روسيه كاملا به منش بلشويك ها ارتباط داشت ، به اشتباه رفته ايم . زيرا اين امر حاصل اصول و روش هاي بلشويسم بود! شور آزاديخواهي و اختيارگرائي را روح و اصول اقتدارمنشانه دولت ؛ فرو نشاند! هر حزب سياسي ديگري هم كه حكومت را در روسيه تحت كنترل مي داشت ، نتيجه اساسا يكساني حاصل مي گرديد!

 انقلاب روسيه را بيشتر ايده هاي بلشويكي ازبين برد تا خود بلشويك ها ! و اين همان ماركسيسم بود ، گرچه تغيير شكل يافته و به طور خلاصه ، حكومت گرائي متعصبانه بود كه در اين امر نقش داشت! انقلاب روسيه ، قرن ها مبارزه اصول اختيارگرائي در مقابل اقتدار را در مقياس كوچك منعكس مي نمايد! زيرا اگر پيشرفت به معناي پذيرش عمومي تر ، اصول آزادي در مقابل تحميل نباشد ، چه معناي ديگري مي توان براي آن قائل گرديد! انقلاب روسيه گامي بود به سوي اختيارگرائي كه توسط حزب بلشويك ، توسط پيروزي موقت ايده ارتجاعي حكومت گرائي ، به شكست انجاميد!

   در روز هاي ابتداي انقلاب ، اصول اختيارگرائي قدرتمند بود و نياز به آزادي بيان ، همه را بسوي خود جلب مي نمود! اما هنگامي كه اولين موج اشتياق ، به جذر زندگي كسالت بار روزمره در نشست، براي روشن نگاهداشتن شعله آزادي به اعتقادي خلل ناپذير نياز پيدا كرد ! در وسعت بيكران روسيه ، تنها تني چند به روشن نگاهداشتن اين شعله همت گماردند!

  آنارشيست ها كه تعدادشان اندك بود ، تلاش هايشان در دوره حكومت تزار مطلقا سركوب شده بود ، فرصت ثمردهي نيافتند! مردم روسيه كه تا حدودي آنارشيست هاي غريزي مي باشند ، هنوز با اصول و روش هاي حقيقي اختيارگرائي بيش از آن نا آشنا بودند كه قادر به استفاده موثر از آنها در زندگي باشند! اغلب آنارشيست هاي روسيه ، متاسفانه بجاي پرداختن به كوشش هاي مهمتر اجتماعي و جمعي ، هنوز درگير فعاليت هاي فردي و گروهي بودند!

اما ناكامي آنارشيست ها در روسيه ـ به شرحي كه رفت ـ به هيچ وجه به معناي شكست ايده اختيارگرائي نيست ! برعكس. انقلاب روسيه بدون آنكه جاي ترديد بگذارد ، نشان داده است كه ايده دولت ، سوسياليسم دولتي ، در تمام تجلّياتش ( اقتصادي ، سياسي ، اجتماعي ، آموزش ) ايده اي كاملا درمانده و ورشكسته مي باشند! اقتدار ، حكومت و دولت هرگز در طول تاريخ تاثيري چنين ايستا و حتي ضد انقلابي نداشته و در يك كلام ، همان آنتي تز انقلاب از كار درنيامده اند!

حقيقتي كه در جريان پيشرفت آشكار گشته ، اين است كه تنها روش و روح اختيارگرايانه قادر است انسان را در جريان كشمكش ابدي اش در زمينه دستيابي به زندگي بهتر ، زيباتر و آزادانه تر ، گامي فراتر برد! انقلاب تنها در صورتي ـ عليرغم وجود عقايد و احزاب سياسي مختلف ـ حقيقتا و دائما موفق خواهد بود كه هرگونه استبداد سياسي را قاطعانه رد نموده ، براي تبديل انقلاب به انقلابي واقعي در همه ارزش هاي اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي تلاش ورزد!

نه صرف دست به دست شدن حكومت بين احزاب سياسي ، نه پنهان نمودن حكومت فردي زير نقاب شعار هاي پرولتاريائي و نه تعييرات گوناگون در صحنه سياست! هيچيك در خدمت انقلاب نيستند بلكه تنها واژگوني تمام اصول اقتدارمنشانه است كه قادر خدمت به انقلاب مي باشد!

در زمينه اقتصادي ، اين دگرگوني بايد بدست توده كارگران صنعتي انجام گيرد! اين توده مي تواند بين دولت صنعتي يا آنارشو سنديكاليسم ، يكي را انتخاب نمايد. در صورت گزينه اول ، تحول سازنده ساختار اجتماعي جديد به همان اندازه كه از جانب دولتي سياسي تهديد ميشد، در مخاطره قرار مي گيرد! اين تهديد ، همچون باري جانفرسا ، بر گرده اشكال نوين زندگي سنگيني خواهد كرد! به اين دلائل ، سنديكاليسم ( يا صنعتي گرائي ) بر خلاف ادعاي نمايندگانش به تنهائي و بخودي خود كافي نيست! اشكال گوناگون انرژي خلاقه مردم تنها زماني حراست و دفاع خواهد شد كه روح اختيارگرائي در سازمان هاي اقتصادي كارگران نفوذ نمايد!

فقط ابتكار عمل آزادانه و شركت همگاني در امور انقلاب قادر به جلوگيري از تكرار اشتباهات عظيمي است كه در روسيه انجام شد. بعنوان مثال : در صورتي كه سازمان هاي صنعتي كارگران در پتروگراد قادر به تصميم گيري آزادانه راجع به كالا هاي عمومي مي بودند، با توجه به سوختي كه تنها در چند ورستي ( واحدقديمي طول در روسيه ، معادل 1067 متر ) اين شهر موجود بود، دليلي براي تحمل رنج سرما وجود نمي داشت! اگر وسائل كشاورزي انبار شده در خاركف يا ديگر مراكز صنعتي كه پخش آن ها مستلزم دستور از مسكو بود ، در دسترس دهقانان اوكرائين قرار داشت ، خللي در كشت زمين هايشان به وجود نمي آمد!

اين نمونه بارز حكومت گرائي و تمركزطلبي بلشويكي است كه بايد هشداري به كارگران اروپا و آمريكا در زمينه اثرات ويرانگر دولت گرائي باشد! تنها نيروئي كه قادر به سازماندهي موفقيت آميز زندگي اقتصادي و ادامه توليد مي باشد، همانا نيروي صنعتي توده ها است كه از طريق انجمن هاي اختيارگرايانه شان ( آنارشو سنديكاليسم ) اعمال گردد! از سوي ديگر ، تعاوني هائي كه بطور همآهنگ با سازمان هاي صنعتي عمل نمايند ، همچون واسطه توزيع و مبادله بين شهر و ده عمل كرده و در عين حال ، توده هاي صنعتي و كشاورزي در ارتباطي برادرانه بيكديگر مي پيوندند! به اين ترتيب در زمينه خدمات و كمك متقابل ، پيوند مشتركي بوجود مي آيد كه محكمترين سنگر انقلاب و موثر تراز كار اجباري ، ارتش سرخ و يا تروريسم است!

  انقلاب تنها از اين طريق مي تواند همجون كاتاليزوري در خدمت تسريع تحول و تكامل اشكال نوين اجتماعي قرار گرفته ، توده ها را به دست آوردهائي بزرگ رهنمون گردد! اما سازمان هاي اختيار گراي صنعتي و تعاوني ها ، تنها وسيله كنش مقابل مراحل پيچيده زندگي اجتماعي بشمار نميروند و در كنار آنها ، نيروهاي فرهنگي اي نيز وجود دارند كه عليرغم ارتباط تنگاتنگشان با فعاليت هاي اقتصادي ، از عملكرد خاص خود نيز برخوردارند!

      در روسيه ؛ تقريبا از همان آغاز انقلاب اكتبر ، اين امر به علت جدائي خشونت بار روشنفكران و توده ها غير ممكن شده بود! راست است كه گناه اصلي اين امر متوجه روشنفكران بود كه در روسيه ـ همچون ساير كشور ها ـ به شدت به دامن بورژوازي چنگ انداخته بودند! عنصر روشنفكر كه قادر به درك معناي عظيم وقايع انقلابي نبود ، سعي كرد تا با كارشكني ، جريان انقلاب را سد نمايد! اما در روسيه گونه اي روشنفكران ديگر ، با سابقه طولاني انقلابي و افتخارآميز صد ساله نيز وجود داشتند!

   اين دسته از روشنفكران گرچه قادر به قبول بي چون و چراي ديكتاتوري جديد نبودند اما نسبت به مردم وفادار ماندند! خطاي مهلك بلشويك ها اين بود كه هيچگونه تمايزي بين اين دو گونه روشنفكر قائل نشدند! آنان با اعمال ترور عليه روشنفكران به مثابه يك طبقه ، به اين كارشكني ها پاسخ دادند و جنگ نفرت انگيزي را براه انداختند كه از آنچه با بورژوازي انجام داده بودند به مراتب شدت بيشتري داشت ! روشي كه موجد فاصله اي عظيم بين روشنفكران و پرولتاريا گرديد و سدي در برابر كار سازنده ايجاد نمود!

لنين نخستين كسي بود كه به اين خطاي جنايتبار پي برد! وي نشان داد كه متقاعد كردن كارگران به اينكه بدون كمك روشنفكران قادر به ساختمان صنايع و پرداختن به كار فرهنگي مي باشند، خطاي دهشتناكي بوده است! پرولتاريا از دانش و آموزش لازم جهت پرداختن به اين امور برخوردار نبود و از سوي ديگر ، روشنفكران هم مي بايست در جهت زندگي صنعتي بازآموزي مي شدند! اما وقوف بر اين اشتباه از ارتكاب خطاي ديگري توسط لنين و حزبش ممانعت ننمود! متخصصين فن به كار فرا خوانده شدند اما به صورتي كه پريشاني هم به ( آنتاگونيسم ) خصومت با رژيم افزوده گشت !

 در حاليكه گرسنگي كارگران ادامه داشت ، مهندسان متخصص صنعتي و تكنيسين ها كه از دستمزد هاي بالا و امتيازات ويژه برخوردار بوده، بهترين جيره خواروبار را دريافت مي كردند! به كارمندان نازپرورده دولت و كارفرمايان جديد و بيرحم توده ها تبديل گشتند! سال هاي سال اين عقيده سفسطه آميز را به توده ها باوراندند كه پيروزي انقلاب تنها نيازمند زور بازو بوده ، فقط كار فيزيكي است كه داراي بارآوري مي باشد و آنان را درگير جنگ كينه توزانه اي نمودند كه در آن هر روشنفكري مهر ضد انقلاب و تئوري باف خورد و توده ها ديگر نتوانستند با كساني صلح برقرار نمايند كه آموخته بودند به آنان بي اعتماد باشند و خوارشان بدانند!

  متاسفانه روسيه تنها كشوري نيست كه اينگونه طرز تلقي پرولتاريائي عليه روشنفكران در آن رايج مي باشد! هرجا كه عوام فريبان سياسي بر ناداني تود ها تكيه زنند، به آنان مي آموزند كه آموزش و فرهنگ ، تعصباتي بورژوائي مي باشند و كارگران قادرند كار خود را بدون آنها به پيش برده ، جامعه را به تنهائي بازسازي نمايند! انقلاب روسيه به وضوح نشان داد كه مغز و بازو ، هر دو جهت بارسازي اجتماعي لازمند! در پيكره اجتماع ، كار فكري و كار يدي همان ارتباط تنگاتنگي را با يكديگر دارند كه در ارگانيسم انسان بين مغز و دست ، برقرار است ! هريك بدون ديگري ، فاقد عملكرد مي باشند!

  در صفحات قبل سعي در نشان دادند دلائل شكست اصول و روش ها و تاكتيك هاي بلشويكي نمودم. كوشش كردم تا نشان دهم ، چرا اين اصول و روش ها در كشورهائي كه حتي از بالاترين رشد درجه صنعتي برخوردارند، نيز محكوم به شكست است! پيش از آن اشاره كردم كه اين نه بلشويسم بلكه خود ماركسيسم بود كه شكست خورد! به عبارت ديگر تجربه روسيه ، ورشكستگي ايده دولت يعني اصل اقتدار را به اثبات رسانيد!

  در يك جمله مي توان گفت كه گرايش ذاتي دولت عبارت است از متمركز ساختن ، محدود نمودن و انحصاري كردن تمام فعاليت هاي اجتماعي و در مقابل ، ماهييت انقلاب عبارت است از رويانيدن ، گستردن و انتشار خويش در حوزه هائي هرچه گسترده تر! به بياني ديگر دولت نهادين و ايستا است و انقلاب رونده و پويا ! ايده دولت ، انقلاب روسيه را به هلاكت كشانيد و در مورد ساير انقلاب ها هم همين نتيجه را ببار خواهد آورد!  مگر آن كه ايده اختيارگرائي بر آن چيره شود!  معهذا من از اين نيز فراتر ميروم، تنها بلشويسم ، ماركسيسم و حكومت گرائي ، مسبب مرگ انقلاب و نيز تمام پيشرفت هاي حياتي انسان نمي گردد! شكست انقلاب روسيه ، علت بسيار ژرفتري دارد و آن را بايد در درك سوسياليستي از خود انقلاب يافت!

« هيچ انقلابي به مثابه يك عامل آزاديبخش قادر به توفيق نخواهد بود مگر آن كه گوهر و گرايش

 وسائل به كار گرفته شده جهت پيشبرد آن ، با مقاصدش يكسان باشند » اما گلدمن

  ايده غالب و تقريبا عمومي انقلاب ـ به خصوص ايده سوسياليستي آن ـ اين است كه انقلاب عبارت از دگرگوني قهرآميز شرايط اجتماعي است كه باعث چيرگي يك طبقه اجتماعي ـ طبقه كارگر ـ بر طبقه ديگر يعني سرمايه دار مي گردد! چنين دركي ، مفهومي  است از يك دگرگوني فيزيكي ناب و بدين صورت ، فقط به تغييرات صحنه سياست و آرايش مجدد نهاد ها توجه دارد!

ديكتاتوري بورژوازي توسط « ديكتاتوري پرولتاريا » ( يا به وسيله ديكتاتوري « پيشتازان » اين طبقه ) جايگزين مي گردد! لنين جاي رومانف ها  را ميگيرد و كابينه سلطنتي غسل تعميد داده شده ، شوراي كميسارباي خلق ناميده ميشود! تروتسكي به وزارت جنگ منصوب مي گردد و يك كارگر ساده ، فرمانده نظامي مسكو ميشود! اين است گوهر درك بلشويكي انقلاب كه به زبان عمل ترجمان شده است! درك ساير احزاب سوسياليستي از انقلاب نيز ، با چند تغيير جزئي ؛ همين است! اين درك ؛ ذاتا و به طور مهلكي خطا مي باشد!

  راست است كه انقلاب جرياني قهرآميز است اما اگر نتيجه اي جز تغيير نوع ديكتاتوري و تغيير نام ها و شخصيت هاي سياسي نداشته باشد ، به سختي مي توان ارزشي براي آن قائل شد! مطمئنا ارزش مبارزات و فدا كاري ها و نيز از دست رفتن انسان ها و ارزش هاي فرهنگي كه در هر انقلابي پيش مي آيد را نخواهد داشت! چنين انقلابي حتي اگر باعث بهبود وضع اجتماعي گردد (در مورد روسيه چنين نبوده است ) باز هم ارزش بهاي عظيمي كه براي آن پرداخت ميشود را نخواهد داشت! صرف بهبود اوضاع ، بدون انقلابات خونين نيز امكان پذير است. تصور من اين است كه انقلاب خواستار بهبود هاي ناقص يا اصلاحات نمي باشد!

نظر من ـ كه انقلاب روسيه آن را هزار بار مستحكم تر نموده است ـ اين است كه رسالت بزرگ انقلاب ، انقلاب اجتماعي ، همانا نوسنجي بنيادي ارزش ها است! نه تنها نوسنجي ارزش هاي اجتماعي بلكه ارزش هاي انساني نيزهست ! نهاد ها و وضعيت موجود ، بر پايه عقايدي جان سخت استوارند! تغيير اوضاع و در عين حال دست نزدن به ايده ها و ارزش هاي اساسي فقط به معناي يك دگرگوني سطحي است كه نه مي تواند پيگير باشد و نه قادر به بهبودي واقعي به ارمغان آورد! تغييري است در شكل و نه محتوي كه انقلاب روسيه به نحو دردآوري آن را اثبات نمود!

خطاي بزرگ و تراژدي عظيم انقلاب روسيه ، به خصوص اين بود كه كوشش نمود تا ( از طريق رهبري حزب حاكم سياسي ) فقط نهاد ها و شرايط را تغيير دهد و ارزش هاي انساني و اجتماعي نهفته در انقلاب را يكسره ناديده گرفت ! بدتر از همه اين كه دولت كمونيستي با شهوت قدرت ديوانه وارش ، حتي به تحكيم بسياري از عقايد و مفاهيمي پرداخت كه انقلاب به قصد محو آن ها انجام شده بود!

دولت كمونيستي به تقويت و تائيد بدترين كيفيات ضد اجتماعي پرداخت و به طور منظم به نابودي مفاهيم نوپاي ارزش هاي جديد انقلابي همت گمارد! دولت كمونيستي ، حس عدالت و برابري ، عشق به آزادي و برادري انسان ها ـ اين بنياد هاي بازسازي واقعي جامعه ـ را تا حد نابودي ؛ سركوب كرد! به حس غريزي برابري انسان ، برچسب احساساتي گري زدند! ارزش مقام انسان و آزادي را خرافات بورژوائي قلمداد نمودند! پاس داشتن ارزش زندگي كه گوهر بازسازي جامعه است را تحت عنوان مفهومي غير انقلابي و حتي ضد انقلابي محكوم كردند!

اين دگرگون جلوه دادن بيمناكانه ارزش هاي اساسي ، تخم ويراني را كاشت! اين طرز تلقي كه انقلاب را فقط وسيله تضمين قدرت سياسي مي دانست ! به ناچار وضعي را ايجاد كرد كه در آن تمام ارزش هاي انقلابي بايد تحت انقياد نياز هاي سوسياليستي و در واقع در خدمت قدرت حكومتي تازه به چنگ آمده ؛ قرار مي گرفتند!

دليل وجودي دولت كه زير نقاب منافع انقلاب و مردم پنهان گشته بود، به تنها محك سنجش اعمال و حتي احساسات تبديل گرديد. خشونت و قهر كه حاصل تراژيك و گريز ناپذير خيزش انقلابي بود ، به رسم و عادتي مستقر مبدل شده ، همچون قدرتمندترين و « ايدهآل » ترين نهاد بر تخت نشانيده شد! آيا خود زينوويف نبود كه درژينسكي ، اين سركرده چكاي خونخوار را همچون « قديس انقلاب » تقديس نمود!؟

مسخ ارزش هاي اخلاقي ، به سرعت در شعار هاي مسلط بر حزب كمونيست تبلور يافت : هدف وسيله را توجيه مي كند! در گذشته يسوعيان ( يسوعيون ، عضو فرقه مذهبي بنام انجمن عيسي كه بوسيله لايولا تاسيس شد) و ماموران تفتيش عقايد ، مباني اخلاقي را تابع همين تدبير نموده بودند ! و بر يسوعيان همان گذشت كه بر انقلاب اكتبر ! پي آمد بلاواسطه اين شعار ، چيزي جز دروغ ، نيرنگ ، رياكاري ، تهديد و قتل علني و مخفي نبود! اين نكته كه بلشويسم و جنبش يسوعيان كه فاصله زماني و عقيدتي عظيمي با يكديگر دارند ، در جريان تكامل اصل هدف وسيله را توجيه مي كند! هر دو به نتيجه دقيقا مشابهي دست يافتند! مي بايست بي نهايت مورد علاقه محققين روانشناسي اجتماعي باشد!

 اين وجه اشتراك تاريخي كه تا به حال ناديده گرفته شده است ، حاوي مهمترين پند ها براي تمام انقلاب هاي آتي و براي تكامل آينده انسان مي باشند! سفسطه اي بزرگتر از اين وجود ندارد كه معتقد باشيم هدف ها و مقاصد ، ربطي به روش ها و تاكتيك ها ندارند! چنين برداشتي ، تهديدي است جدي براي بازسازي نوين جامعه و تجارب انساني ، همگي برخلاف اين امر حكم ميدهند. وسائل مورد استفاده ، از طريق عادت فردي و كارورزي اجتماعي به سه بخش لاينفك مقاصد نهائي تبديل شده بر آن تاثير مي گذارند و تغيير شكلش ميدهند و سرانجام ، هدف و وسيله يكسان ميگردند!

  من اين امر را از همان آغاز ورودم به روسيه ، ابتدا به طور مبهم و بعد ها به مراتب آگاهانه تر و روشن تر احساس نمودم! روش هاي حزب حاكم ، چنان باعث تيرگي ابهام مقاصد بزرگ و الهام بخش انقلاب گشته بود كه تشخيص وسائل مورد استفاده ، ضرورتا از لحاظ رواني و اجتماعي بر هدف تاثير گذارده ، آن را تغيير ميدهد! سراسر تاريخ انسان ، اثبات بي وقفه اين حقيقت جاودان بوده است كه تهي شدن روش ها از مفاهيم اخلاقي ، به معناي سقوط در ورطه كامل بي هويتي اخلاقي است. تراژدي فلسفه بلشويكي بدان گونه كه عملا در انقلاب روسيه تحقق يافت ، در      همين امر نهفته است و شايد كه اين درس بيهوده اي نباشد!

هيچ انقلابي به مثابه يك عامل آزاديبخش قادر به توفيق نخواهد بود مگر آن كه گوهر و گرايش وسائل به كار گرفته شده جهت پيشبرد آن ، با مقاصدش يكسان باشند! انقلاب عبارت است از نفي شرايط موجود ، اعتراضي است عليه نا انسانيت انسان عليه انسان با تمام بندگي نهفته در آن . انفلاب ؛ نابود كننده ارزش هاي حاكمي است كه مجموعه نظام بي عدالتي و ستم و دروغ ، از طريق تحميق و خشونت بر آن استوار گشته اند!

انقلاب پرچمدار ارزش هاي نويني است كه راهگشاي دگرگوني بنيادين روابط انسان با انسان و انسان با جامعه مي باشند! انقلاب فقط اصلاحگر و محو كننده بعضي از شر هاي اجتماعي نيست! تغيير دهنده صرف اشكال و نهادها و توزيع كننده مجدد رفاه اجتماعي نيز نمي باشند! بلكه همه اينها است و بسيار بيش از اينها ! انقلاب بيش از هر چيز عبارت است از نوسنجي ارزش ها و خود حامل ارزش هاي نوين مي باشد! انقلاب ؛ آموزگار بزرگ اخلاق نوين است كه به درك جديدي از زندگي و تجليات آن در روابط اجتماعي ، رهنمون مي گردد. انقلاب ؛  نوسازي ذهني و معنوي است!

اولين حكم اخلاقي انقلاب ، عبارت از يكساني هدف و وسيله ميباشد ! هدف نهائي همه دگرگوني هاي انقلابي اجتماع ، برقراري اصل حرمت زندگي انسان ، مقام انسان و نيز حق برخورداري از آزادي و رفاه است! دگرگوني قهرآميز جامعه ، تنها در خدمت اين هدف ضروري انقلاب است كه قابل توجيه مي باشد. زيرا تغييرات سطحي ، از طريق فرايند عادي تكامل نيز امكان پذيرند! در مقابل ؛ انقلاب نشانگر دگرگوني دروني و اساسي و بنيادي است و نه تغيير ظاهري صرف!دگرگوني باطني مفاهيم و ايده ها ، در قشر هاي اجتماعي هرچه گسترده اي نفوذ نموده و نهايتا در خيزشي قهرآميز كه انقلاب نام گرفته است، به ثمر مي نشيند!

آيا اين اوج گرفتگي ، فرايند نوسنجي ارزش ها را واژگون خواهد نمود؟ از آن روي برخواهد تافت و به آن خيانت خواهد كرد؟ آيا در روسيه چنين اتفاقي روي داد؟ انقلاب بايد فرايندي كه خود در نتيجه اوج گرفتن آن پديد مي آيد را تسريع نموده و فراتر برد! رسالت اصلي انقلاب آن است كه به فرايند فوق ، نيروي خلاقه بخشيده ، آن را به اوج رساند و گسترده ترين عرصه تجلي و بيان آن را ، در اختيارش گذارد. انقلاب؛ تنها در اين صورت بخود وفادار خواهد بود!

معناي عملي اين امر آن است كه دوره انقلاب عملي يا به سخن ديگر ، دوره گذار ، بايد مقدمه و پيش درآمد شرايط اجتماعي نوين باشد. اين دوره ، آستانه زندگي نوين و منزلگه انسان و انسانيت مي باشد. و بدين صورت بايد از خميرمايه زندگي نوين باشد كه در همآهنگي با ساختمان اين بنايي جديد قرار دارد!

فردا ؛ فرزند امروز است. زمان حال ، دست هاي خود را تا ژرفاي آينده خواهد گسترد! اين قانون زندگي فردي و اجتماعي است. انقلابي كه فاقد ارزش هاي احلاقي باشد ؟ بدعت گذار بي عدالتي ، تحميق و ستم در جامعه آينده خواهد گشت! ابزاري كه براي تدارك آينده به كار ميگيرد ، به سنگ بناي آن تبديل ميگردد! شرايط تراژيك روسيه خود شاهدي بر اين امر است!

روش هاي متمركز نمودن قدرت در دست هاي دولت ، مايه بي اثر گشتن تلاش هاي فردي گشته است. حكومت مطلقه ناشي از ديكتاتوري نه تنها مردم را بسوي اطاعت برده وار سوق داده و فريفته است! بلكه بالاتر از آن ، شعله آزادي را فرو نشانيده است! تروريسم سازمان يافته ، توده ها را به تباهي و خشونت كشانيده ، تحقق اشكال گوناگون زندگي ايدهآل را مانع گشته و تمامي منزلت انسان و ارزش هاي زندگي را محو كرده است!

اجبار و تحميل  در هر قدم به تلخي گزنده تلاش ها انجاميده ، كار را به مجازات بدل نموده ، كل وجود را به طرحي جهت فريب دوجانبه دگرگون كرده و مايه احياء پست ترين و خشونت بار ترين غرايز انسان گشته است! نبايد از تاكيد بر اين نكته بازايستاد كه انقلاب ، بدون الهام گيري از آمال نهائي اش ، كاري است عبث !

روش هاي انقلابي نير بايد با هدف هاي انقلابي همنوا باشند. وسائلي نيز كه جهت پيشبرد انقلاب به كار گرفته ميشوند بايد هنمآهنگ با مقاصد آن باشند. كوتاه سخن ؛ ارزش هاي اخلاقي اي كه انقلاب در پي استقرار آنها در جامعه نوين مي باشند بايد به فعاليت هاي انقلابي دوره به اصطلاح گذار متكي باشد! اين دوره ، تنها هنگامي به صورت پلي واقعي و قابل اتكاء به سوي زندگي بهتر در مي آيد كه سنگ بناي آن از همان مصالحي باشد كه ساختار زندگي اي كه بايد بدان دست يافت را تشكيل دهند. انقلاب ؛ آينه آينده است! پايان

ناکامی انقلاب روسیه* ترجمه از متن انگلیسی (The Anarchist Reader)

چاپ نخست در ماهنامه آبگون ( با سردبیری و مسئولیت . فرشید یاسائی )

شماره (5 و 6) سال اول . فروردین / اردیبهشت 1363. مارس/آوریل 1984

 اما گلدمن (Emma Goldman 1869-1940 ) - 1940-1869 )  سال 1886 هنگامی که 17 سال داشت از روسیه به ایالات متحد آمریکا رفت. در جوانی به ازدواجی بدسرانجام تن داد پس از سکنی گزیدن در نیویورک تحت تاثیر یوهان  موست (Johann Most  ) قرار گرفت و آنارشیست شد. در سال 1892 به علت انتقاد یوهان موست به  ترور هنری فلیک توسط همکارش الکساند برکمن، از موست جدا شد و خود به مبلغ مستقل آنارشسیست ، مدافع زنان ، کنترل موالید و آزادی بیان تبدیل شد. در سال 1919 از آمریکا اخراج و به روسیه فرستاده شد. در آنجا به سختی از رژیم بلشویکی سرخورده و سال 1921این کشور را ترک گفت و به یکی از منتقدین جدی دیکتاتوری بلشویکی در آمد. ، وی بقیه عمرش را بین انگلستان ، کانادا و اسپانیا طی جنگ داخلی و انقلاب  سپری کرد. خود زئگینامه وی به نام « زیستن زندگی ام » (Living My Life) - آنگونه که من زیستم - نشانگر شخصیت مستقل او میباشد.