علل و انگیزه های حسادت و امکان درمان آن

اما گلدمن

ترجمه : ا. مازیار ظفری

 زن و مرد زندگی را کنار یکدیگر سپری میکنند ولی گویی دیر زمانیست که با هم زندگی نمیکنند. رشک و حسادت به سادگی در چنین هوایی میبالد و به تبهکاری و کشتار میانجامد. در برابر آن گسستن پیوند زناشویی کاری دلیرانه و آزادیبخش است."

آنانکه درگیر زیستناند، گریز از رنجوری درون و شکنجههای روانی ندارند. اندوه و پریشانی برآمده از اندیشیدن به گذر زندگی، همراهان همیشگی ما هستند. این اندوه و پریشانی را انسانهای بدسرشت به ما تحمیل نمیکنند بلکه از درون روان ما فرا روییده، تار و پود وجود ما را در بر میگیرد.

دریافت این نکته بسیار بایسته است زیرا انسانهایی که به رها ساختن خویش از اینگونه پندارها ناتوانند، بدبختی خویش را دستآورد بدسرشتی دیگران میپندارند. بر پایهی این خشم و بیزاری کوتهبینانه، از رشد فکری باز میمانند و همواره دیگران را مسئول، بزهکار و گناهکار میشناسند در حالیکه خود گناهکارند. اینان به قلههای زیبای حقیقت انسانی دست نمییابند زیرا انسانهای راستین، نیک و بد، اخلاقی و غیر اخلاقی را اصطلاحاتی محدودکننده میدانند که در گیرودار کنش و واکنش احساسات بروز میکند.

امروزه نیچه، فیلسوف "فراسوی نیک و بد" را اغلب برانگیزانندهی حس تنفر ملی و ویرانگری میدانند ولی این داوری تنها از سوی کسانیست که آثار وی را نخوانده یا به درستی نخواندهاند. "فراسوی نیک و بد" یعنی آن سوی محکومیت، کشتن، تهمت زدن، پیگرد و مانند آنها. "فراسوی نیک و بد" پنجرهای بر فردیتی والا میگشاید که با همهی آنانی که چون ما نیستند و دیگرند، تفاهم دارد. من به دشواریهای جانفرسای دموکراسی که با ابزار برابری برونی به رویارویی منش ظریف انسانی میرود، نمینگرم. "فراسوی نیک و بد" از حق و شخصیت فرد سخن میگوید. چنین چیزی میتواند مایهی آشفتگی زندگی شود ولی کمترین پیوندی با نگرش پوریتانیستی ندارد که بر این باور است: حق با من است!

رادیکال آشتیناپذیر - شبهرادیکال هم داریم -  این شناخت ژرف انسانی را بیدرنگ در زمینهی روابط جنسی و عشقی به کار میبندد. هیجانهای عشقی و جنسی بیانگر درونیترین، تندترین و عاطفیترین احساسات انسانی ما میباشند. این عناصر چنان پیوند مستقیمی با ویژگیهای تن و روان هر فردی دارند که باعث تفاوت روابط عشقی آنها با یکدیگر میشوند. یعنی هر عشقی بیانگر نشانهها و تأثیرات انسانهاییست که به یکدیگر عشق میورزند. هر رابطهی عشقی میبایست به طور طبیعی، صورت کاملن شخصی داشته باشد. نه دولت، نه کلیسا، نه اخلاقیات و نه دیگران … نباید در آن دخالت کنند.

افسوس که چنین نیست. این پیوند ژرف دوسویه، زیر ممنوعیتها، اجبارها و تصیمگیریهای گوناگون قرار دارد. این عناصر خارجی کاملن با عشق بیگانه بوده، موجب تضاد و برخوردی همیشگی (میان عشق و قانون) میشوند. از این روست که زندگی عشقی ما به فساد آلوده و بیارزش میشود. عشق پاکی که ادیبان بسیار دربارهی آن سرودهاند، امروزه وجود خود را به دلیل از خود بیگانگی و مسخشدگی، از دست داده است. پول، جایگاه و پایگاه اجتماعی به مشخصات عشق تبدیل شدهاند و این امر نتیجهای مگر فحشا و تباهی ندارد، گرچه جامهی مشروعیت و اخلاق به آن بپوشانند.

رشک یا حسادت بدترین ویژگی زندگی عشقی دست و پا شکستهی ماست. عمومن تصور میشود که حسادت ارثیست و از دل آدمی زدوده نمیشود. این بهانهی سادهایست برای کسانی که توانایی و آمادگی  برخورد عقلانی با علت و معلول را ندارند.

اندوه بر عشق از دست رفته و پیوند عشقی پایانیافته بسیار پذیرفتنیست. اندوه دل آفرینندهی ادبیات ارزشمند و شناختی ژرفتر گشته است. برای نمونه میتوان از بایرون (Byron)، شلی (Shelley) و هاینه (Heine) نام برد ولی آیا میتوان این درد را با حسادت - که عمومن مورد نظر است - سنجید؟ اختلاف این دو به اندازهی تفاوت دانا و نادان یا نازک و زمخت است همچون رویارو نهادن منزلت انسانی با خشونت بی مرز و پایان. حسادت درست در برابر دلبستگی و بخشایندگی قرار دارد. هیچگاه بر منش انسانی نیفزوده است. تنها تأثیر حسادت، کینهایست که مایهی گمگشتگی انسانها شده، با گسستگی و بیاعتمادی که به وجود میآورد، آدمی را پست و زمخت میسازد.

حسادت تصویری نادرست از تراژدی-کمدی زناشویی به ما نشان میدهد. از انسان، شاکی کوتهبین و خودبینی میسازد که به محق بودن خود و به لغزش، خشونت و گناهکاری قربانی خویش باور دارد. حسادت مانع کوشش در زمینهی دریافت دیگران میگردد. تنها خواستار کیفر هر چه سختتر است. چنین طرز تفکری در "الگوی" شرافت به ثبت رسیده است. به صورت دوئل با قوانین نانوشتهای رخ مینماید که بر پایهی آنها، کیفر فریبدهندهی زن، مرگ است، حتا اگر زن و مرد آزادانه به ندای احساسات درونی خویش پاسخ داده باشند، باز هم هنگامی از شرافت اعادهی حیثیت میشود که خونی ریخته شود و مهم نیست که زن یا مرد قربانی گردد.

پژوهش تاریخی رکلوز (Reclus)، مورگان (Morgan) و دیگران در مورد زناشویی اقوام بدوی، خود استدلالی علیه حسادت است. کسی که با نوشتههای آنان آشنا نباشد نیز میداند که تکهمسری، پایانیترین شکل روابط جنسیست که حاصل خو گرفتن به زندگی خانگی و مالکیت بر زن میباشد. انحصارطلبی و احساس ناگزیر حسادت، از این سرچشمه آب مینوشد. در گذشته هنگامی که زن و مردی، بیپروا از قانون و اخلاق، یکدیگر را مییافتند، حسادتی در میان نبود زیرا حسادت بر این پندار استوار است که زن و مرد تنها از آن یکدیگرند. هنگامی که کسی جرأت پایمال نمودن این حق الهی و مقدس را به خود بدهد، حسادت دست به اسلحه میبرد. در چنین شرایطی، ادعای طبیعی بودن حسادت، خندهآور است. به راستی حسادت چیزی نیست جز حاصل غیرطبیعی انگیزهها و علل آن.

بدبختانه تنها زناشوییهای محافظهکارانه بر این حق انحصاری استوار نیست. پیوندهایی را هم که آزاد میخوانیم چنینند. در اینجا شاید باز هم کسانی به این نتیجه برسند که این هم دلیل دیگریست بر اثبات موروثی بودن حسادت. اما باید بدانیم که این حق انحصار در زناشویی از دیرباز تا امروز، نسل به نسل به نام حقی مقدس و ضامن پاکی خانواده به ما رسیده است. کلیسا و دولت همانگونه که ارتباط جنسی انحصاری را تنها ضامن زناشویی ماندگار میدانند، حسادت را نیز به نام ابزار پاسداری از حق مالکیت مینگرند ولی بسیاری از کسانی که آمادهی پذیرش قانونی بودن روابط جنسی انحصاری نیستند، خود در رها شدن از بند آداب ناتوانند و به همین دلیل چون همسایگان محافظهکارشان هنگامی که مالکیتشان به خطر افتد، به حسادت پناه میبرند.

مرد یا زن آزادهای که با بزرگواری روابط معشوق خود با دیگران را جنایت نمیانگارد، از سوی دوستان محافظهکار خود خوار میشود و یاران رادیکالش وی را به ریشخند میگیرند. او را ترسو یا تباه میدانند و کردارش را برآمده از انگیزههای پست و مادی میانگارند. به هر روی زن یا مرد مایهی ریشخندهای ناپسند و فرومایه میشوند. آن هم تنها برای آنکه او از رشک و خشم و ترساندن و کشتن نمیگوید، احساس شخصی معشوق یا همسر خود را در مییابد و آزادیاش را میپذیرد.

عناصر دیگر حسادت، غرور مرد و همچشمی زن میباشد. مردان در زمینهی جنسی، تازه به دوران رسیدگانی هستند که همواره به بخت بلند و کشش خویش مینازند، در انجام نقش تسخیرکننده، پافشاری میکنند زیرا همواره به آنان گفتهاند که زنان "فریب خوردن و تصرف شدن" را دوست دارند. میانگارند که تنها خروس روستا هستند، گاو نری میباشند که میخواهند با نشان دادن شاخشان، گاو ماده را به سوی خود بکشند. هنگامی که رقیبی پا به میدان میگذارد، غرورشان زخمی میشود. پهنهای که بر آن فرمان میرانند بر پایهی فرمانبری جنسی زن است از تنها مردی که میتواند از آن او باشد. حتا مردانی را که به اصطلاح فرهیخته مینامند چنینند. به بیان دیگر به خطر افتادن حق انحصار مرد در رابطه با غرور او، در بیشتر موارد مایهی برانگیختگی حسادت وی میشود.

آنچه انگیزهی رشک زنان میشود، بیم از آیندهی خود و فرزندانشان است که برآمده از وابستگی اقتصادیست و نیز چشم و همچشمی با زنان دیگری که میتوانند از همسرشان دلبری کنند. به راستی باید گفت که کششهای بیرونی زن، سدههاست که برگ برندهی اوست. از این رو زنان میبایست ارزش زیبایی زنان دیگر را ناچیز شمارند تا بتوانند ارزش خود را پاس دارند.

خندهآور است که  بسیار پیش میآید زن و مردی که به یکدیگر رشک میبرند، با هم پیوندی ندارند. آنچه در اینجا "بیداد" میدانند، همانا ناخرسندی و غرور زخمخورده است .همانا عشق آسیبدیدهی زنی که به همسرش بدگمان است یا جاسوسی وی را میکند، چه بسا دلبستگی به وی نداشته و هرگز در دلبسته داشتن او نسبت به خویش، نکوشیده است ولی زمانی که رقیبی پا به میدان میگذارد، زن به یاد کشش و دلبری خود چون ابزار پاسداری میافتد، ابزاری که کاربرد آن میتواند خشن و ناروا نیز باشد. آشکار است که حسادت زاییدهی عشق نیست. پژوهشها نیز نشان دادهاند که در بیشتر موارد، کسانی که کمتر دل سپردهاند، بیشتر گرفتار حسادت میباشند. کسانی که بر پایهی همآهنگی و یگانگی درونی به یکدیگر پیوستهاند، دلگرمی و پشتگرمی دوسویه را پس از دلبستگی به دیگری از دست نمیدهند و پیوند آنان به دشمنی زنندهای که بسیار گواه آن هستیم، پایان نمییابد. گاه پیش میآید که نمیتوانند انگیزهی آن را دریابند و چنین نیز هست ولی هیچیک نمیتواند از پذیرش آن سر باز زند. سرانجام باید بگویم که دور از اخلاق و زشت خواندن دلبستگی یک تن به بیش از یک تن، برداشتی نابخردانه است.

من شماری از علل و انگیزههای حسادت را بررسی کردم ولی باید از پیوند زناشویی نیز در برانگیختن حسادت یاد کنم. از نگرش دولت و کلیسا، زناشویی پیمانیست که تنها با مرگ پایان مییابد و داشتن یک زندگی سرفرازانه و درست را در آن میدانند. اکنون که میبینیم عشق با همه گوناگونی و نمودهایش دست و پا بسته میشود، جای شگفتی نیست که حسادت نیز سر بر آورد. "از هم اکنون یک روح و یک پیکرید"، همان سخنی که زن و مرد آن را میپذیرند تا جهان بیرونی پیوند آنان را بپذیرد، نتیجهای جز عدم اطمینان، کینه و فرومایگی ندارد. پیوندی که این چنین بدون وابستگی فکری و احساسی و بریده از دلبستگیها و آرزوهای برونی به یکدیگر زنجیر شده باشد، ناگزیر از کینه آکنده میگردد و دیگر شکیباییاش دشوار است. این زنجیرها به هر روی از هم خواهند گسست و آنچه پیش میآورد، بی آنکه جای شگفتی باشد، زشتترین و کمارزشترین آثار و انگیزههای منش انسانی را هویدا خواهد کرد. به بیانی دیگر، حسادت و زندگی زناشویی ساختگی امروزی ما از دست اندازیهای قانونی، مذهبی و اخلاقی برخاستهاند.
روشن است که ما در شرایط غیرعادلانه
ی اجتماعی و زیر فشار بایدهای تنگنظرانهی اخلاقی رنج میکشیم مگر آنکه نیروی آگاهی خود را که هدف آن سرشار کردن زندگی از راستی و داد است، از دست داده باشیم؟
تئوری "انسان حاصل مناسبات اجتماعی
ست"  تنها به بیعلاقگی و چشم بستن بر این مناسبات انجامیده است. همآهنگ شدن با روش نادرست و بیدادگرانهی زندگی بر بیداد و مسخشدگی آن میافزاید و همزمان انسان، این به اصطلاح اشرف مخلوقات، با همه نیروی اندیشه، شناخت و نوآوریهایش ناتوانتر و گوشهگیرتر شده، خود را به سرنوشت میسپارد.

اینک که کوشیدهام تا علل و انگیزههای زندگی دست و پا شکستهی عشقیمان را روشن نمایم، اکنون از یافتن راهی برای درمان بیماری حسادت سخن خواهم گفت. بر آنم که هر زن و مردی میتواند در کار درمان حسادت خویش یاری رساند. نخستین گام این راه، همانا درک این مهم است که هیچیک مالک و پاسدار و فرمانروا بر دیگری نیست. گام دوم آن است که هر یک آن اندازه رواداری (شکیبایی) داشته باشد که دیگری عشق و علاقهای را که از روی میل و اختیار نبوده است، بی ارزش بداند. کاری که تنها بر پایهی پاسخگو بودن در برابر سند زناشویی انجام پذیرد، نادرست و خودفریبیست. آنچه را بخواهی به زور نگه داری، ارزش نگهداری ندارد. کار نادرستتر این است که بکوشیم تا آنجا که میتوانیم درون کسانی را که دوستشان داریم، بکاویم. این کار دستآوردی مگر ویرانی اندک پیوندی که هنوز در میان ماست، نداشته و در پایان با از میان رفتن عشق، دوستی و احترام متقابل پایان میگیرد.

حسادت ابزاری ناپسند برای پاسداری از عشق و بیگمان کارآمد برای نابودی احترام به خویش است زیرا کسانی که حسادت میورزند خود را همچون معتادان به پستی میکشانند به گونهای که پیرامونیانشان با احساس بیزاری از آنان میگریزند. از دست دادن عشق یا بی پاسخ ماندن آن، هرگز نشان بیمایگی انسان نیست. مردم پراحساس میبایست از خود بپرسند که آیا آمادهی پذیرش پیوندی با زور و فشارند؟ پاسخ بیگمان منفیست.

زن و مرد زندگی را کنار یکدیگر سپری میکنند ولی گویی دیر زمانیست که با هم زندگی نمیکنند. رشک و حسادت به سادگی در چنین هوایی میبالد و به تبهکاری و کشتار میانجامد. در برابر آن گسستن پیوند زناشویی کاری دلیرانه و آزادیبخش است. آنچه پایهی استواری عشق میشود، دریافت این نکته است که زن و مرد، یک جان و تن نیستند بلکه دو تن با منشها، احساسها و دلبستگیهای گوناگونند و هر یک دارای جهانبینی، اندیشهها و پیوندهای ویژهی خود میباشند. بسیار شکوهمند و عاشقانه خواهد بود اگر این دو جهان، در آزادی و برابری یکدیگر را دیدار کنند. چنین دیداری، گرچه کوتاه، بسیار پر ارزش است. کار شایستهی عاشقان، گشودن هرچه بیشتر دروازههای عشق است. اگر عشق بتواند بیپروای سگان پاسبان پیش برود، حسادت رشد نخواهد کرد زیرا به زودی در خواهد یافت در جایی که قفل و کلید نباشد بیاعتمادی و بدگمانی شکل نخواهد گرفت.


 بازبینی و ویرایش
نخستین ترجمهی فارسی از روی متن آلمانی کتاب "زنان در انقلاب" (Frauen in der Revolution) چاپ ۱۹۷۷در انتشارات Karin Kramer Verlag و منتشر شده در ماهنامهی آبگون شماره ۷ سال اول خرداد ماه ۱۳۶۳- ژوئن ۱۹۸۴ و مقایسه با متن انگلیسی سخنرانی اما گلدمن (Emma Goldman) در سال ۱۹۱٥ در تارنمای Elephant Archives .

 

اما گلدمن (۱۹۴۰-۱۸۶۹) در سال ۱۸۸۶ هنگامی که ۱۷ سال داشت از روسیه به ایالات متحدهی آمریکا رفت. در جوانی به ازدواجی بد-سرانجام تن داد. هنگامی که در نیویورک زندگی میکرد به یوهان موست (Johann Most) گروید و آنارشیست شد. در سال ۱۸۹۲ به علت انتقاد یوهان موست از  ترور هنری فلیک (Henry Flick) توسط همکارش الکساندر برکمن (Alexander Berkman) از موست جدا شد و خود مبلغ مستقل آنارشیسم، مدافع حقوق زنان، کنترل زایمان و آزادی بیان شد. در سال ۱۹۱۹ از آمریکا رانده و به روسیه فرستاده شد. در آنجا به سختی از رژیم بلشویکی سرخورد و سال ۱۹۲۱این کشور را ترک گفت و به یکی از منتقدان جدی دیکتاتوری بلشویکی در آمد. سالهای پایان زندگیاش را در انگلستان، کانادا و اسپانیایی که درگیر جنگ داخلی و انقلاب بود، سپری کرد. زندگینامهی وی به نام "آنگونه که من زیستم" (Living My Life) نشانگر منش یگانه و استوار اوست.منبع: abgun.net 

 

آنارشیستها خرابکار نیستند !

گفتگو با مترجمان کتب کروپتکین متفکر آنارشیست روسی

حضور رضا اسکندری، هومن کاسبی و احسان طالبی

 

اشتباه مارکس این بود که مانند آدام اسمیت پایه اقتصاد سیاسی خود را بر مقوله تولید گذاشت. اگر نقطه شروع اقتصاد سیاسی را مفهوم «نیاز» بگیریم، وجه انسانی اقتصاد را برجسته کردهایم.

پیتر کروپتکین یکی از جدیترین و اثرگذارترین اندیشمندان و اقتصاددانان اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است و از مهمترین نظریهپردازان آنارشیسم به شمار میرود. تئوریهای اقتصادی او را بسیار انسانیتر از تئوریهای دیگر اقتصاددانان اثرگذار تاریخ معاصر یافتهاند. زندگی و آرا او همیشه بحث برانگیز بوده است، فرارش از روسیه تزاری به انگلستان و تلاش حکومت تزاری برای ترور او در لندن و همچنین پایبندی مادامالعمر او به آرمانهای آزادیخواهانه و برابریخواهانه سوسیالیسم جدا از هر گونه حزب و حکومت، او را بدل به متفکری یکه کرده که متاسفانه با تمام اثرگذاریاش در ایران چندان شناخته شده نیست.

نشر افکار با دبیری رضا نساجی در ذیل مجموعه متون کلاسیک آنارشیسم، ترجمه و انتشار مجموعه آثار کروپتکین را در دستور کار قرار داده که از این مجموعه تاکنون مجلدات اول، سوم و چهارمش به ترتیب با عناوین «تسخیر نان»، «یاری متقابل» و ««مزارع، کارخانهها و کارگاهها» منتشر شده است. جلد دوم هنوز در هزارتوی اخذ مجوز از وزارت ارشاد به سر میبرد. کتاب «تسخیر نان: رساله در دفاع علمی از اتوپیای آنارشیستی» برای نخستین بار سال گذشته (۱۳۹۸) منتشر شد و چندی پیش نیز به چاپ دوم رسید.

به بهانه چاپ دوم این کتاب جلسه معرفی و بررسی آن در خبرگزاری مهر با حضور رضا اسکندری، هومن کاسبی و احسان طالبی (مدیر تولید نشر افکار) برگزار شد. محتوای این جلسه در دو قسمت منتشر میشود. بخش نخست را که بحث و بررسی پیرامون آرا و افکار کروپتکین است، در ادامه خواهید خواند. بخش دوم به نقد عملکرد وزارت ارشاد در زمینه صدور مجوز انتشار متون نظری اختصاص دارد که روزهای آینده منتشر خواهد شد.

پیش از انتشار این مجموعه، منبع درستی برای مطالعه پیرامون آنارشیسم به فارسی وجود نداشت و همین مساله بدفهمیهایی را از آنارشیسم در ایران باعث شده بود. چه بسیار هرج و مرج طلبیهایی که به غلط به آنارشیسم تعبیر شد و… که از آن گذر میکنیم. با مطالعه کتاب «تسخیر نان» تازه متوجه میشویم که آنارشیسم صرفاً امور سلبی نیست و اتفاقاً مباحث ایجابی در آن حرف نخست را میزند. کروپتکین در «تسخیر نان»، به ترسیم برنامه عمل برای یک انقلاب اجتماعی میپردازد که اینبار، نه برای اشغال قدرت به دست تجسم سیاسی یک طبقه یا یک حزب پیشرو، که برای امحاء اقتدار دولتی سامان مییابد. انقلابی که تأمین نان برای همه نخستین و اصلیترین شعارش است. مدلی از اقتصاد سیاسی در این کتاب ارائه میشود که هرچند قدمت دارد اما برای ما ایرانیان تقریباً تشریح نشده است. اگر موافق باشید با توجه به اینکه هر دوی شما از مترجمان آثار کروپتکین هستید، بحث را با توضیح مختصری پیرامون زندگی و نظام فکری کروپتکین آغاز کنیم.

اسکندری: پیتر کروپتکین از متفکران نسل طلایی آنارشیسم روسی است. او اصالتاً متعلق به یک خاستگاه اشرافی است و اتفاقاً در بحث تاریخنگاری آنارشیسم از کروپتکین و باکونین به عنوان اشراف زادگان روس یاد میشود. کروپتکین شخصیتی کاملاً علمی است. جغرافیدان، طبیعیدان و زیست شناس است. او همچنین مکتشف است و به بسیاری از مناطق برای اکتشافات و نقشه برداری سفر علمی کرده است.

کروپتکین در فرآیند تحول اندیشه خود از یک آزادی خواه با رگههای ملی گرایانه به یک چپگرای روس و بعدها به یک آنارشیست تبدیل میشود. سالهای سال را هم در تبعید لندن زندگی میکند، تا اینکه با وقوع انقلاب ۱۹۱۷ او میتواند به روسیه بازگردد. سرانجام هم پس از گذشت اندک مدتی از انقلاب و روی کار آمدن بلشویکها، کروپتکین در روسیه فوت کرده و به خاک سپرده میشود.

نامهای که کروپتکین به لنین نوشته با این جملات آغاز میشود که: شما دارید از تزار بدتر میشوید. شما دارید میکشید، دارید زندانی میکنید دارید قانون وضع میکنید و بر مبنای آن محاکمه میکنید و اینها هیچ ربطی به آرمانهای انقلاب اکتبر ندارداما کروپتکین از جمله وزنههای اندیشه کلاسیک آنارشیستی است. او علیرغم اینکه در مقاطعی، بویژه به خاطر مواضعش درباره جنگ جهانی، بسیار مورد نقد جریان آنارشیسم قرار گرفت، اما از متفکرانی است که سهم زیادی در صورتبندی نظری آنارشیسم در دوران خود داشته است. او در عین حال شخصیت به شدت عملگرایی هم بود و همیشه در میدان عمل حضور داشت. یعنی او صرفاً یک نظریهپرداز گوشه نشین نبود و فعالیت عملی او را حتی تا آخرین روزهای زندگیاش هم میتوان دید.

کروپتکین در آخرین روزهای زندگیاش است که نامهنگاریهای پرشوری با لنین آغاز کرده و به نقد سیستم حکمرانی او میپردازد و نقادیاش تا به حدی ادامه پیدا میکند که به کاخ کرملین رفته و با لنین ساعتها به گفتوگو و مباحثه میپردازد و طبیعتاً هم این فعالیتش به نتیجهای نمیرسد.

نقد اصلیاش به سیستم حکمرانی لنین چه بود؟

اسکندری: اگر به نامهای که برای لنین نوشته، دقت کنید محورهای نقدش را فهم خواهید کرد. مشخصه اصلی نقد او بحث اقتدار است. موضوع او این بود پس از تحقق انقلاب باید قدرت به شوراهای آزاد در سطح کشور واگذار میشد و اصولاً قرار بود انقلاب مبتنی بر شکل پیگیرانه و جدی از آزادیهای عمومی باشد. همچنین انقلاب قرار بود مبتنی بر شکل تازهای از مناسبات اقتصادی باشد؛ یک اقتصاد غیرپولی، یا اقتصاد که مبتنی بر همان مناسبات تولید پیش از خود نیست. کروپتکین خطاب به لنین نوشت که قرار بود گسستی رخ دهد، اما هیچکدام از این برنامهها محقق نشد.

نامهای که کروپتکین به لنین نوشته با این جملات آغاز میشود که: «شما دارید از تزار بدتر میشوید. شما دارید میکشید، دارید زندانی میکنید دارید قانون وضع میکنید و بر مبنای آن محاکمه میکنید و اینها هیچ ربطی به آرمانهای انقلاب اکتبر ندارد.» این روند آغاز شکاف بین سوسیالیسم دولتگرا و سوسیالیسم اقتدار ستیز است. سوسیالیسم دولتگرا شامل مارکسیسم کلاسیک آرمانی، مارکسیسم – لنینیسم روسی و مارکسیسم – لنینیسم چینی میشود که مقابل آن سوسیالیسم اقتدارستیز است که مشخصاً شامل آنارشیسم میشود و لایههایی از سوسیالیسم انقلابی یا اصطلاحاً چپ رادیکال.

رضا اسکندری

اختلاف این نحلهها را باید در مرزبندی آنها با «اقتدار» دانست؟

اسکندری: اختلاف میان آنها از همین مفهوم اقتدار شروع میشود. کروپتکین در کتاب «تسخیر نان» به صورت دقیق میگوید که اگر لحظه پیروزی یک انقلاب، نخستین سوالی که به ذهن انقلابیون خطور کند، این باشد که حال چه نوع حکومتی باید جایگزین حکومت قبلی شود، آن انقلاب شکست خورده است. مقابل این دیدگاه سوسیالیسم دولتگراست که میگوید باید دولت اقتدارگرایی پس از انقلاب روی کار بیاید که برنامهها را پیش ببرد و جلوی قدرت گرفتن ضد انقلاب را سد کند. جدالی از همین جنس باعث شکاف در انترناسیونال و عامل جدایی مارکس از باکونین و جیمز گیوم میشود. همین مساله باعث اختلاف کروپتکین و لنین و همچنین باعث اختلاف و جنگ داخلی اسپانیا نیز شده است. این درگیری هنوز که هنوز است ادامه دارد.

این نکته بسیار مهمی است. با این اوصاف بفرمایید که تفاوت اقتصاد سیاسی مارکسیستی با اقتصادی سیاسی آنارشیستی در چیست؟

اسکندری: کروپتکین در همین کتاب «تسخیر نان» درباره اقتصاد سیاسی صحبت کرده و گزارهای را به عنوان گزارهای جایگزین مقابل اقتصادی سیاسی مارکس مطرح میکند. او معتقد است که مارکس ایدههای بسیار درخشانی را وارد جریان اقتصاد سیاسی کرده اما همان اشتباهی را که اقتصاد سیاسی پیش از مارکس یعنی آدام اسمیت، ریکاردو و… مرتکب شدهاند، مارکس هم تکرار کرده است. به باور کروپتکین مارکس هم مانند قبلیها نقطه شروع اقتصاد سیاسی را اشتباه گرفته است.

نقطه شروع اقتصاد سیاسی که کروپتکین پیشنهاد میدهد، «نیاز» است. به همین دلیل هم مساله کروپتکین نان، سرپناه و مساله در اختیار گرفتن ثروتها و ابزارهای تولید توسط عموم مردم است. اقتصاد سیاسی در معنای کلاسیکش یعنی از آدام اسمیت تا مارکس از نیاز شروع نمیکند. نقطه شروع آنها از تولید و مناسبات تولید است.

این شکاف را به هر حال کروپتکین بین اقتصاد سیاسی آنارشیستی و اقتصاد سیاسی مارکسیستی ایجاد میکند. اما به هر حال از زمان کروپتکین تا به امروز دیدگاههای متفاوتی به مرور شکل گرفته و صورتبندیهای دیگری نیز در اقتصاد سیاسی آنارشیستی ایجاد شده است؛ که از صورتبندیهای محیطی اکوآنارشیستها و صورتبندیهای نزدیکتر به مارکسیسم مثل تئوریهای پرایس – یکی از اقتصاددانان آنارشیست – را دربر میگیرد. اما همچنان مساله اساسی مسالهای است که کروپتکین در ساخت نظریه اقتصاد سیاسیاش مطرح میکند؛ یعنی اینکه اقتصاد سیاسی باید راه خودش را از کجا شروع کند و بر اساس چه اصولی پیش رود؟ صورتبندی ارائه شده توسط کروپتکین، پایه اقتصاد آنارشیستی است.

تا اینجای کار متوجه شدیم که فهم ما از آنارشیسم در ایران، تفاوتی ماهوی با معنای اصلی آن دارد. عجیب آنکه برخی سیاستمداران جهان از جمله ترامپ نیز در رویدادهای اخیر آمریکا قصد دارد چنین برداشت نابجایی از آنارشیسم را تبلیغ کند. اگر موافق باشید کمی هم درباره ریشههای تاریخی فهم نادرست از آنارشیسم بحث کنیم.

کاسبی: در مورد ریشه تاریخی این فهم در ایران باید به دورهای باز گردیم که هنوز انترناسیونال اول انشعاب نکرده بود و هنوز آنارشیستها و مارکسیستها کنار هم فعالیت داشتند. این هنگام مفهومی در سنت آنارشیستی پدید میآید تحت عنوان «پروپاگاندا بوسیله کردار». صورتبندی اولیه این مفهوم چه بود؟ این بود که ما در جهان امروز کنشهایی را به اجرا میگذاریم که اولاً صورت پیشنمایانه از روابطی هستند که ما در آینده تمنایشان را داریم. آن جامعه آرمانی که میخواهیم به آن برسیم، این اعمال باید بازتابی از همان روابط باشد درون مناسبات کنونی؛ و در وهله دوم نیز نقش تبلیغی ایفا میکند برای ترویج ایدههای آنارشیستی میان مردم و تهییج آنها به عمل.

کروپتکین در همین کتاب «تسخیر نان» درباره اقتصاد سیاسی صحبت کرده و گزارهای را به عنوان گزارهای جایگزین مقابل اقتصادی سیاسی مارکس مطرح میکند. او معتقد است که مارکس ایدههای بسیار درخشانی را وارد جریان اقتصاد سیاسی کرده اما همان اشتباهی را که اقتصاد سیاسی پیش از مارکس یعنی آدام اسمیت، ریکاردو و… مرتکب شدهاند، مارکس هم تکرار کرده استمثلاً در همین ماجرای کرونا، ما در استانهای کردنشین شاهد تشکیل کمیتههای محلی بودیم برای توزیع مواد ضروری و کمک به بیماران. اعمالی از این قبیل در قالب اقدام مستقیم که از سوی بسیاری از آنارشیستها تا به امروز دنبال میشوند، تشکیل پروپاگاندا به وسیله کردار میدهند که شامل خشونت و خرابکاری نیز میشود اما به هیچوجه محدود به آن نیست.

این «پروپاگاندا به وسیله کردار» در دهه ۸۰ تا ۹۰ قرن نوزده عمدتاً صورت تروریستی به خودش میگیرد: ترورهای بسیاری که آن دوران رخ میدهد به عنوان مثال پادشاه اسپانیا، رییس جمهور آمریکا و… که اتفاقاً کروپتکین هم دائماً با این ترورها مخالفت میکند. البته ابتدا کروپتکین مدافع این مفهوم بود اما وقتی این حجم از کنشهای تروریستی را دید صریحاً با آن مخالفت کرد. به هر حال همین روند موجب میشود که پیوند عمیقی میان تروریسم و آنارشیسم در آن دوران ایجاد شود. به همین دلیل در فهم مردم عادی و جریانهایی که دائماً روزنامهنگاران و سیاستمداران نیز به آن دامن میزدند، آنارشیسم برابر شد با تروریسم و همچنین – با توجه به دلالتهای اسمی که دارد – هرج و مرج طلبی.

در این مفهوم همه آنارشیستها هیچ آرمان ایجابی ندارند و صرفاً یکسری خرابکارند که دست به ترور و سوقصد زده و اماکن را تخریب میکنند. تداعی بین این دو واژه تا همین دوران هم ادامه دارد و چیزی که بیش از همه به آن دامن میزند مخصوصاً در ایران، برخوردی است که مارکسیستها و لنینیستها با این مفهوم داشتند. جزوه پرطرفدار «کمونیسم چپرو: بیماری کودکانه» و «دولت و انقلاب» به ایران آمده و با سلطهای که که لنینیستها در گفتمان چپ در ایران داشتند، این جزوه بسیار منتشر شده و آنارشیسم از طریق این جزوه شناخته میشود. یعنی دیدی که چپهای ایران به آنارشیسم دارند از آن جزوه نشات میگیرد و خوانش اشتباهی که لنین یا تروتسکی از آنارشیسم به عنوان هرج و مرج طلبی یا اعمال خشونت کورکورانه داشتند.

اسکندری: یکی از قدیمیترین مواردی که در سیاست با کلمه «آنارشی» روبهرو میشویم، ذیل جنبش لولرز در بریتانیاست. یعنی جنبشی که معتقد بود که سطوح اجتماعی را باید به صورت قهری به هم نزدیک کرد. این یک شکلی از مبارزه طبقاتی است. لولرها از اولین گروههایی بودند که از آنارشی به عنوان یک موقعیت اجتماعی پساانقلابی دفاع کردند و همان زمان هم اولین سنگ بنای پیوند آنارشی و ترور در مطبوعات سیاسی بریتانیا گذاشته شد. دو حزب اصلی آن دوران بریتانیا بر علیه این جنبش متحد شده و جالب اینجاست که در تمامی نشریات نیز از آنارشی با عنوان خرابکاری یاد شد.

همین رویکرد و همین نگاه تقریباً در تمامی رویدادهایی که آنارشیستها در آن حضور داشتند به طرق مختلفی تکرار شد. به عنوان مثال اتفاقی که از کمون پاریس بعدها بسیار نقل و روی آن بحث شد، مساله ستون وندوم بود که به دستور کمون و به پیشنهاد گوستاو کوربه نقاش، مجسمه ناپلئون بناپارت را پایین کشیدند. مشابه همین رخداد نیز چندی پیش در آمریکا روی داد و در جنبشی که پس از کشته شدن آن سیاهپوست توسط پلیس شکل گرفت، مجسمه یک آدم جنگ طلب و قاتل را پایین آوردند.

از زمان رخ دادن اتفاق ستون وندوم در فرانسه جنبشهای نزدیک به جنبش آنارشیستی یعنی جنبشهایی که خصلت کمونار داشتند همواره با این برچسب روبهرو شدند که شما مخالف تمدن و فرهنگ هستید و این شما ستون وندوم را پایین کشیدید. به هر حال آن ستون فقط مجسمه بود و بر اساس اصول انقلاب کبیر فرانسه اصولاً چنین چیزی نباید ساخته نمیشد و حالا که ساخته شده طبیعی است که پایین کشیده شود. مشابه این اتفاق بارها و بارها تکرار شده است. ترورها در مقطعی از زمان کمک به تثبیت این چهره بسیار کمک کرد. در مقابل شکافی که از آغاز بین مارکس و باکونین و مکتب ساعت سازان یورا، در انترناسیونال اتفاق افتاد و جدایی آنها که به شدت نظری و سازمانی بود در عصر استالین تبدیل شد به یک جدایی سیاسیِ به شدت سرکوبگر.

درباره اقتصاد سیاسی آنارشیستی باید بگویم که آنها دقیقاً از نیاز از مردم و ارضای نیاز مردم شروع میکنند. اقتصاد سیاسی مارکسیستی در تضاد با آنهاست و دقیقاً از تولید شروع میشود. پیامدی که اندیشه آنارشیستی دارد اجتناب از آن اقتصادگرایی و توسعه گرایی خاص مارکسیسم است که نمونههایش را در چین و شوروی دیدهایمدر جنگ داخلی اسپانیا، نیروهایی که در جبههها علیه کودتای فرانکو جنگیدند و دفاع سلحشورانهای از جمهوری کردند، سازمانهای آنارشیستی و کارگری بودند. مشخصاً در ناحیههایی مانند جبهه آراگون و… آنارشیستها دست بالا را داشتند و با تمام توان به نبرد مشغول بودند. با این اوصاف اما اینجا مقطعی از زمان است که آن درگیری قدیمی نظری به قیمت خون هزاران آدم و به قیمت از دست رفتن جمهوری اسپانیا و متعاقب آن وقوع جنگ جهانی دوم به واسطه قدرت گیری فاشیسم، تمام شد. مهم اینجاست که دولت کرملین حمایت خود از جمهوری خواهان اسپانیا در جنگ داخلی را منوط به خلع سلاح آنارشیستها و سرنگونی دولت سوسیالیستیمیکند که مورد پذیرش آنارشیستها بود. با این کمک باید احزاب سوسیالیست تعطیل شده و صرفاً حزب کمونیست در اسپانیا حاکم میشد.

به دلیل آنکه در جنگ داخلی اسپانیا حجم قابل توجهی از نویسندگان و روزنامه نگاران از سراسر دنیا به آنجا رفته و مشغول مشارکت در جنگ شدند و اتفاقات را گزارش میکردند، دستگاه تبلیغاتی استالینیستی هم بیکار ننشسته بود و پاتکهای جدی میزد. آن دوران در ایران یکسری از فعل و انفعالات جدی سیاسی رخ داده بود و رسانههای مختلف از نشریات حزب توده گرفته تا مطبوعات حزب دموکرات هرکدام گزارشاتی از جنگ داخلی اسپانیا کار کرده و در آن از خیانتهای آنارشیستها و تروتسکیستها حرف میزدند.

به موجب همین رخدادها این باور در جریانهای چپ ایران به شدت جا افتاد که آنارشیستها جملگی خشونت طلب، تروریست و خائنمسلکاند که باید به هر طریق ممکنی مهارشان کرد. از آن طرف داشتههای متنی فارسی درباره آنارشیسم هم بسیار کم بوده و هست. صرفاً در هفت هشت سال گذشته است که ما شاهد کار شدن جدی متون آنارشیستی هستیم. با انتشار دوره آثار کروپتکین میتوان گفت که از میان متفکران و نظریهپردازان اصلی آنارشیسم، آثاری از سه شخصیت به فارسی وجود دارد: کروپتکین، چامسکی و یک جزوه کوچک هم درباره باکونین.

آثار پرودون هنوز ترجمه نشدهاند؟ به گمانم ترجمهای از کتاب مشهور «فلسفه فقر» وجود داشته باشد؟ اگر نداشته باشد که بازهم میتوان کتاب و اندیشه دیگری را در ایران مثال زد که دربارهاش بسیار صحبت میشود اما ترجمهای از آن به فارسی وجود ندارد.

اسکندری: «فلسفه فقر» هیچگاه به فارسی ترجمه نشده است، اما کتاب «فقر فلسفه» که پاسخ و جوابیه مارکس به پرودون است بارها در ایران ترجمه و منتشر شده است. مقابل چند ترجمهای که از فقر فلسفه وجود دارد، کتاب اصلی که این کتاب در جواب به آن نوشته شده هیچگاه به فارسی درنیامده است. خود من مشغول ترجمه آن هستم.

این نادیده گرفته شدن آثار آنارشیستی در جریانهای فکری ایران معاصر عجیب است. در صورتی است که پیش کشیده شدن مفهوم «نیاز» در اقتصاد سیاسی آنارشیستی نشان میدهد که آنها تئوریهای ایجابی برای بهبود اوضاع دارند و این نکته بسیار مهمی است.

کاسبی: اتفاقاً اشاره شما به این موضوع جالب است چون کروپتکین در مقاله «آنارشیسم، فلسفه و آرمان» که کتابش فعلاً چاپ نشده، دقیقاً مبحث را اینگونه آغاز میکند که: «عنوان مقاله ممکن است برای شما عجیب به نظر برسد که آنارشیسم هم، فلسفه و آرمانی دارد. مگر صرفاً آنارشیسم یک چیز نیهیلستی و خرابکار با مفاهیم سلبی نیست! من این مقاله را نوشتم تا نشان دهم آنارشیسم بیش از اینکه سویه سلبی داشته باشد سویه ایجابی درباره اقتصاد سیاسی، جامعه شناسی، انسان شناسی و… دارد.»

روی دیگر این سکه، اتهام اتوپیایی بودن و رویاپرداز بودن آنارشیستهاست که به واقعیت بیاعتنا هستند و در ابرها سیر میکنند. اما حقیقت این است که اگر ادبیات نظری آنارشیستها را مرور کنید (که البته در دسترس خوانندگان فارسیزبان نیست) بیش از آنکه به ترسیم نقشه آینده یا خیالپردازی درباره جامعه آتی پرداخته باشند، شاهد استراتژیهای عملی هستیم درباره اینکه اکنون چه باید کرد و بهترین کنشها یا تاکتیکها برای به زیر کشیدن سلطه و حرکت به سوی آرمان آنارشیستی کداماند. همانطور که در این مجموعه آثار کروپتکین نیز میتوان دید.

درباره اقتصاد سیاسی آنارشیستی باید بگویم که آنها دقیقاً از نیاز از مردم و ارضای نیاز مردم شروع میکنند. اقتصاد سیاسی مارکسیستی در تضاد با آنهاست و دقیقاً از تولید شروع میشود. پیامدی که اندیشه آنارشیستی دارد اجتناب از آن اقتصادگرایی و توسعه گرایی خاص مارکسیسم است که نمونههایش را در چین و شوروی دیدهایم. این ایده که «تولید» محور روابط است و ما اگر در شوروی انقلاب کمونیستی میکنیم باید منجر به توسعه هرچه بیشتر اقتصادی شود، توسط مارکسیستها مطرح شد. در این وجه ایده محوری اقتصاد سیاسی در این خلاصه میشود که تضاد بین مناسبات تولید و نیروهای مولد باید برطرف شده تا نیروی مولد و تولید کالا هرچه بیشتر توسعه یابند.

سوال مهم این است که مارکسیسم سرمایهداری را بر چه مبنایی نقد میکند؟ نقد آنها بر این مبناست که مناسبات تولید بر پایه مالکیت خصوصی مانع از رشد بیشتر نیروهای مولد و مانع از تولید بیشتر کالا میشود. به همین دلیل هم ما پس از انقلاب جامعهای انسانیتر و رفاه بیشتر برای کارگران را نمیبینیم. صرفاً استثمار بیشتر در اثر تولید بیشتر است. در مقابل اما کروپتکین صریحاً میگوید که ما با روزی سه ساعت کار هم میتوانیم تمامی کالاهای مورد نیازمان را تولید کنیم، به حدی که رفاه در اختیار همگان باشد و آسایشی که مورد نیاز خانوادههایی در سطح متوسط است، تامین شود.

بنابراین در اقتصاد سیاسی آنارشیستی تمرکز بر تولید کالاهایی مازاد بر آنچه نیاز داریم، نیست. کما اینکه والتر بنیامین هم بعدها این ایده تولیدگرایی و شتابگرایی را با این ادبیات نقد کرد که همگان به دنبال تسریع تاریخ و رشد بیشتر هستند، اما چیزی که به آن نیاز داریم کشیدن ترمز اضطراری است. هیچ لزومی وجود ندارد که اقتصاد از این بیشتر رشد پیدا کند و تولید مدام بیشتر شود. یکی از بحثهای اساسی امروز هم تخریب محیط زیست به دلیل تولید بیش از حد است.

برای مثال، جان بلامی فاستر در یکی از مقالات به اسطوره رشد بیپایان میپردازد که گویا میتوان با پیشرفت نکنولوژی و علم، رشد اقتصادی و افزایش تولید کالا را تا همیشه داد که ابداً این طور نیست و صرفاً موجب نابودی زیست سیارهای با تمام موجودات ساکن بر آن میشود.

تولید بیشتر از نیاز در ساختار اقتصادی هم معضلی به نام «دلالی» را پیش میآورد.

اسکندری: در مورد داستان تولید و این تلقی از اقتصاد سیاسی در بین معاصرترها یک نظریه پرداز بسیار جدی به نام دیوید گربر ظهور کرده است. یکی از کتابهایش این نظریهپرداز را به همراه آقای کاسبی و یکی دیگر از دوستان سالها پیش ترجمه و منتشر کردیم.

پس از انقلاب اکتبر در شوروی جامعهای انسانیتر و رفاه بیشتر برای کارگران را نمیبینیم. صرفاً استثمار بیشتر در اثر تولید بیشتر است. در مقابل اما کروپتکین صریحاً میگوید که ما با روزی سه ساعت کار هم میتوانیم تمامی کالاهای مورد نیازمان را تولید کنیم، به حدی که رفاه در اختیار همگان باشدگربر نظریه مهمی ارائه داده به نام «شغلهای مزخرف». در حقیقت ایده او بحث iww است که یک سازمان کارگری رادیکال است. میگوید که اگر ما مشاغل بی حاصل را که تامین کننده هیچکدام از نیازهای بشری نیستند، حذف کنیم و نیروی آزادشده از این مشاغل را در کنار افرادی قرار دهیم که مشغول تولید نیازهای واقعی انسانی هستند، آنگاه است که ما با هفتهای چهار روز کار با هر روز کاریای چهار ساعت، قادر خواهیم بود تمام نیازهای جان را برآورده کنیم. گربر این را به صورت کاملاً روشن و اقتصادی اثبات کرده است و هیچ چیز عجیبی در روند اثبات او نیست.

کاسبی: کروپتکین هم در کتاب «تسخیر نان» به این نکته اشاره کرده که بخش کوچکی از مردم واقعاً چیزی را تولید میکنند و بقیه شغلهای کاذبی است که نیروهای کار را به هرز میبرد.

اسکندری: اینکه پایه اقتصاد سیاسی بر تولید گذاشته شود یا نیاز، تفاوت کوچکی به نظر میآید، اما همین تفاوت کوچک در بروندادها و در برنامه عمل سیاسی، تفاوت بسیار عظیمی را ایجاد میکند. اینکه شما مساله و دغدغهتان پرداختن به نیاز است رویکردتان بسیار متفاوت از دغدغه تولید خواهد بود. یعنی شما دیگر نیاز به دولت مرکزی مقتدر ندارید. در حالی که وقتی صورتبندی اصلی این باشد که چطور میتوان کارگران را بیشتر به کار گرفت تا بهرهوری بالاتر رود و چطور میتوان توسعه را بیشتر کرد، با این حالت دیگر نمیتوان اداره امور را به سازمانهای آزادِ مردمنهاد واگذار کرد. این وضعیت نیاز به کسی دارد تا در صدر نشسته و به همه بگوید که چه کار کنند و چه نکنند؟ او باید الگوهای مدیریتی عجیب و غریب بیاورد تا همه به هدف توسعه بیشتر برسند.

کاسبی: یکی از رسواترین مسائل شوروی هم بحث مدیریت علمی کارخانهها بود. آنها در پی پیدا کردن بهترین شرایط بدنی برای کارگر بودند تا بتواند در آن شرایط بیشترین کالا را تولید کرده و کمتر مریض شود. در این حالت کارگر به قول مارکس تبدیل میشود به زائدهای از ماشین و حرکات او هم به صورت ماشینی تنظیم میشوند تا بیشترین بازده داشته باشند.

اما وقتی بر نیاز تمرکز کنیم اقتصاد انسانیتری خواهیم داشت که حتی با سطح تولید کمتر از اکنون هم میتوان به نیازها پرداخت. هماکنون حجم عمده نیرو برای تولید کالاهای پرتی مصرف میشود که کارکرد اصلیشان ارضای خوی تجملاتی ثروتمندان است. بنابراین با سطح تولید کمتر هم میتوان همه نیازها را برآورده کرد و نیازی به سازماندهی سفت و سخت و جنون تولید نیست.

جنبشهای جدید و نظریهپردازانی چون یانیس واروفاکیس – که بر حضور و رای مردم در مسائل مهم اقتصادی تاکید دارد – و وولف با کتاب «اقتصاد را تسخیر کنید» تا چه حد از کروپتکین تاثیر گرفتهاند؟

اسکندری: اشنایدر عنوان خوبی به این جریانها میدهد. او ایدهای را به نام جریانهای کنجکاو به آنارشیسم، مطرح کرده است. به باور او همانقدر که بدنه نظریات آنارشیستی در طول تمام این سالها وامدار کروپتکین بوده، تمام جنبشهای کنجکاو آنارشیسم هم وامدار اندیشههای کروپتکین هستند. مساله مهم این است که کروپتکین علیرغم وزن و جایگاه بالایی که برای آنارشیسم دارد بخشی از جنبش انارشیستی است؛ و یکی از ارکان هر جنبش آنارشیستیای این است که شما نمیتوانید به واسطه جایگاهی که یک آدم پیدا کرد به او اقتدا کنید. جریان آنارشیستی بارها و بارها و بارها در مواضع مختلف چه در زمان زندگی و چه در زمان مرگ کروپتکین از نظریات او عبور کرده است.

با این اوصاف اما اگر امروزه ما اقتصاد کاربردیای با مبنای محاسبات – و نه نظریات انتزاعی – داریم که از امکان پذیری و حتی الزام یک نظام اقتصادی سیاسیِ انسانی دفاع میکند، به واسطه مسیری است که کروپتکین شروع کرده. او از نخستین نظریهپردازانی است که برای اقتصاد سیاسی فرمولبندیهای اساسی آورده است. در کتاب «یاری متقابل» که هومن کاسبی ترجمهاش کرده، کروپتکین از زیست شناسی و تکامل کمک میگیرد تا به بیان قرن نوزدهمی خودش علمی، بتواند اماکن پذیری این اقتصاد انسانی خود را اثبات کند. بسیاری از نهادهایی که امروزه مواضع آنارشیستی و شبه آنارشیستی دارند به واسطه امتداد پیدا کردن همین دیدگاهها و نظریات است که میتوانند روی موضع خودشان بایستند.

کاسبی: در واقع اکثر جریانهای آنارشیستی و شبه آنارشیستی چه آگاهانه و چه ناآگاهانه – یعنی ممکن است کروپتکین را نخوانده باشند و ذکری هم از نامش نکنند – ایدههایشان وامدار کروپتکین است. پدیدهای که به تازگی در سیاتل آمریکا با آن مواجه شدهایم یعنی گروههای همبستگی، مدیون آرای کروپتکین بویژه نظریات درج شده در کتاب «یاری متقابل» هستند اما نمیتوان با اطمینان گفت که کروپتکین خواندهاند، حتی ضروری هم نیست که خودشان کروپتکین را خوانده باشند.

برای مثال در مه ۶۸ پاریس، سازمانهای آنارشیست رسمی در ضعیفترین وضعیت خود تا آن زمان بودند و هیچ نقش فعالی در آن رخدادها نداشتند. تقریباً اشارهای به «آنارشیسم» وجود ندارد و هیچکدام از کنشگران و سازمانهای دخیل، بر خودشان برچسب آنارشیست نمیزنند، حتی موقعیتگرایان (سیتواسیونیستها که قرابت بسیاری با آن ایدهها داشتند.) اما ما با نگاه عقب متوجه روحیه آنارشیستی در تاکتیکها و اقدامات آن دوره میشویم که به نوعی احیای سیاست اقتدارستیز پس از شکست انقلاب اسپانیا است، برای مثال کمیتههای اقدام. البته باید از این دام نیز پرهیز کرد که بیش از حد در برچسبزنی مشتاقانه عمل کنیم و دیدگاه خاص خودمان را تحمیل کنیم یا ایدهها و اعمالی را آنارشیستی بنامیم که در واقع چنین نیستند. اما مشخص است که بخش اعظم آنچه میتوان در جنبشهای کنونی، حقیقتاً ضدسرمایهداری و برابریخواه تلقی کرد، چه در زمینه اقتصادی به طور اخص، مانند خودمدیریتی کارخانهها، و چه در زمینه کمونیسم به طور اعم، بیشتر مرهون کروپتکین هستند تا مثلاً مارکس.

جنبش تسخیر چطور؟

اسکندری: درباره جنبش تسخیر بحث زیاد است. این جنبش از بزنگاههایی است که آنارشیسم بینالمللی را به دو قسمت تقسیم کرد: کسانی که موافق بودند این جریان هرچند نقدهایی به آن وجود دارد، آنارشیستی و یا شبه آنارشیستی است و گروههایی که معتقد بودند این جریان نه تنها آنارشیستی نیست که نمیتوان آن را یک جریان برابری خواه هم به شمار آورد.

مساله مهم این است که ما از چه ابزار و رویکردی برای تحلیل استفاده میکنیم؟ معتقدم که بهترین راه برای درنیفتادن به این بحث راه حل اشنایدر است که به همه این گروهها میگوییم کنجکاو به آنارشیسم و از آن عبور میکنیم. مگر جایی که به ضرورت باید خود آن جنبش را تحلیل کنیم.

همیشه صحبت بر این بوده که سیاه، بجز سیاه بودن خودش، دیگر چیزی برای گفتن به ما ندارد و صرفاً Noise است و ما در مقام نماینده و در مقام حزب باید Noiseهای این را به Voice ترجمه کنیم. در نهایت مهمترین نکتهای که اکنون در عرصه سیاست باید در نظر گرفت همین نفی نمایندگی استاما مسالهای که برای من روشنتر از جنبش تسخیر است، اتفاقاتی است که این چند ماه اخیر در آمریکا رخ داده. شما میبینید که یک گروه غیر اقتداری بینالمللی مبتنی بر همبستگی مثل «آنتیفا» به مرحلهای میرسد که رییس جمهور آمریکا برای تروریستی اعلام کردنش به هر دری میزند. آنتیفا مشخصاً یک گروه آنارشیستی است که اثرگذاری سیاسی و اجتماعی عجیبی در آمریکا پیدا کرده و تفکر این گروه را دارد طیف مهمی را در جامعه آمریکایی نمایندگی میکند.

آنتیفا از زمان شکل گیریاش در انتخاب نمادها، شعارها و در انتخاب نحوه عمل و شیوه سازماندهی خود، یک گروه مشخصاً آنارشیستی است. خیلی بیشتر از اتفاق جنبش تسخیر میشود درباره این گروه و عملکردش صحبت کرد.

کاملاً هم آمریکا را به چالش کشید هرچند که تمامی رسانهها سعی در تخریب این گروه داشتند. اما سوال مهمی که اینجا پیش میآید تفاوت میان آنارشیستهای فردگرا با آنارشیستهای سندیکایی است و اینکه چه جنبشهایی در این دو طیف قرار میگیرند؟

اسکندری: آنارشیسم حداقل از نظر نامگذاری طیف بزرگی از ایدهها را دربر میگیرد. بسیاری از ایدهها خودشان را شکلی از آنارشیسم میدانند. در این طیف آنارکوکاپیتالیستها یا جنبش سیاه و زردها هم هستند، جالب اینجاست که یکی از شعارهای جنبش آنتیفا این است که اگر فاشیستی دیدی با او دست به یقه شو اما اگر یک نفر از گروه «سیاه و زرد» دیدی فرار کن. یعنی اعضای این گروه را یک پله از فاشیستها بدتر میدانند و واقعاً هم ترسناکتر از فاشیستها هستند.

چامسکی به صراحت اعلام کرده که هر آنارشیستی، سوسیالیست است. اگر به این تعریف که بر مبنای یکسری از مقدمات نظری ارائه شده، قائل باشیم، ذیل این تعریف طیفهای مختلفی از آنارشیسم قرار میگیرند. از آنارشیسم فردگرای سوسیالیستی مثل جریانهای مهاجران ایتالیایی در آمریکا گرفته تا آنارشیسم سندیکایی، آنارشیسم کمونیستی، اکوآنارشیسم، آنارشیسم کالکتیویستی و… تمامی این گروهها ذیل آنارشیسم تعریف میشوند. مساله مهم میزان اهمیتی است که هرکدام از اینها به مقولههایی چون «سازماندهی»، فرآیندهای زیست محیطی و شاخصهای دیگری چون جنسیت میدهند. میزان این اهمیت، این گروههای مختلف را از همدیگر جدا میکند. آنارشیسم فردگرا – البته آن قسمتش که خصلت سوسیالیستی دارد نه ورژن آمریکایی هنری دیوید ثورو – مخالفتی با مفهوم سازماندهی دارد. شاید یکی از کلیدیترین مسائلی که این دو اندیشه با هم دارند مفهوم سازماندهی است. آنارشیسم جمع گرا معتقد است به امکان سازماندهی فاقد اقتدار. آنارشیسم فردگرا معتقد است که هر شکلی از سازماندهی به همراه خود صورتی از اقتدار را میآورد. این درگیری باعث شکاف بین اینها شد. ماجرای تیراندازی به «اریکو مالاتستا» در آمریکا در زمانی که برای مصاحبه رفته بود، یکی از بارقههای این جدایی است. ولی همچنان نزدیکیهایی بین آنارشیسم فردگرا با آنارشیسم جمع گرا، بسیار زیاد است، یعنی شکاف آشتی ناپذیری وجود ندارد.

کاسبی: لزوماً آنارشیستهای فردگرا با هر شکلی از سازمان مخالف نبودند و نمیتوان آنها را مخالف صرف سازمان نامید.

اسکندری: اگر بخواهیم ساده سازی کنیم یکی از مهمترین محورهای اختلاف همین بحث سازمان است.

کاسبی: بحث بر سر شکلی از آن سازمان ثابت سندیکایی است. آنها بیشتر به دنبال سازمانی سیالتر و غیرساختارمندتر میگشتند که آزادی فردی را سرکوب نکند. افراطیترین صورت آن را در اتحادیه اگوئیستهای اشتیرنر میتوان دید.

یعنی تأکید بر این است که هیچ شکلی از قهر پذیرفته نیست، چه از سوی دولت، چه از سوی مراتب سازمان. اما یکی از مناقشهبرانگیزترین اختلافات میان فردگرایان و سندیکالیستها، علاوه بر بحث آزادی فردی و در پیوند با آن، بحث مالکیت ابزار تولید است که به صورت جمعی باشد یا مالکیت خصوصی بر ابزار و محصولات هر فرد باقی بماند. یعنی فردگرایان به هیچ وجه این ایده را نمیپذیرفتند که ابزار تولید در میان اعضای سندیکا مشترک باشد تا هر کس در جایگاه خود با آنها کار کند و محصولات نیز به این طریق توزیع شوند. بلکه معتقد بودند که هر کس بر زمین یا دستگاهی که با آن کار میکند حق مالکیت دارد و محصولات خود را نیز میتواند آزادانه در بازار مبادله کند که بنابراین بیشتر به نوعی سوسیالیسم بازار نزدیک میشود.

اگر موافق باشید درباره زبان ترجمه هم صحبت کنیم. یکی از منتقدان اشاره کرده که مخاطب فارسی با این ترجمه بسیار آسانتر و بهتر کروپتکین و اندیشههایش را به نسبت مخاطبان در زبان اصلی متوجه میشود و این سخن گزافی نیست. واقعاً ترجمه روان است. قلم کروپتکین هم به این روانی است؟

اسکندری: نسخهای از «تسخیر نان» که منتشر شد و در سطح جهانی دیده میشود نسخهای است که خود کروپتکین به انگلیسی نوشته است. کروپتکین یک شخصیت علمی و آکادمیک جدی است و همین ویژگی به همراه غیرانگلیسی زبان بودنش در متن به شدت مشخص است. به این معنا که در انتخاب واژه در متن انگلیسی کاملاً مشخص است که کلماتی که کروپتکین به استخدام خود درآورده، بسیار متمایز از واژگانی است که ما در متنهای معمول انگلیسی میبینیم. او بجای واژگان معمولتر و در دسترستر، کلماتی را به استخدام خود میگیرد که دقیقاً نشان دهنده کسی است که انگلیسی را در محیط آکادمیک فرا گرفته است. به همین خاطر متن انگلیسی در مواردی اذیت کننده است؛ جملات طولانی و کلمات کمیاب. اما گذشته از این ویژگی، کسانی که متون بنیادین آنارشیسم را که قرار است به عنوان برنامه عمل به آنها رجوع شود، نوشتهاند، عمدتاً سعیشان این بوده که متن زبان خوشخوانی داشته باشد. در کروپتکین هم این خوشخوانی البته برای یک آکادمیسین غیرانگلیسیزبانی است که دارد به انگلیسی مینویسد.

کاسبی: چون انگلیسی زبان نخست کروپتکین نیست، در برخی موارد بجز کلمات، ساختارهای جملات عجیبند. در روند ترجمه کتاب «یاری متقابل» برخی قسمتها را ناچار میشدم به ترجمه فرانسه این متن رجوع کنم تا متوجه شوم که کروپتکین دارد به انگلیسی چه میگوید؟

نکته پایانی؟

اسکندری: این چند سال درگیر شدن با متون، نظریات و شخصیتهای آنارشیسم یک چیز را برای من روشن کرده است و آن هم این است که هیچ اتفاق خوبی در هیچ حوزهای بدون همکاری، همراهی و همبستگی آزادانه و برابر انسانها امکان پذیر نیست. در وضعیت هولناک جهان امروز، وضعیتی که هر روز صبح انسانها با هراس به تلفنهای همراه خود نگاه میکنند، فکر میکنم رجوع کردن به آن چیزی که اندیشه آنارشیسم داعیهدارش بوده و هست، دیگر یک سرگرمی ذهنی نیست، ضرورتی برای زنده بودن است. امیدوارم که تمرینمان در این کار بیشتر شود و بتوانیم این ایده را نزدیک به زندگی واقعی کنیم.

کاسبی: میخواهم بحث را با اشاره به اتفاقات اخیر آمریکا تمام کنم. در رویدادهایی که اکنون در آمریکا در حال رخ دادن است، غیر از هیاهوی رسانهای به دلیل کشته شدن جرج فلوید یا ضدیت با نژادپرستی، شاید مهمترین بحث این باشد که سیاهان بر حق خودشان و برابری با سایر مردمان تاکید میکنند. ابراز خودشان در مقام یک انسان برابر با دیگران. بر همین اساس مباحثی که بوجود آمد این بود که سیاهان صدایی برای خودشان ندارند. شرایط اینگونه بود که چند سیاهپوست مشهور و اکثراً سفیدپوستان کلام اینها را به حوزههای عمومی و سیاست، ترجمه و نمایندگی کنند. در واقع جنبش آنارشیستی یکی از مهمترین عناصرش همواره نقد نمایندگی بوده است. شعار انترناسیونال هم رهایی طبقه کارگر به دست خودش بوده است. در نتیجه در اتفاقات اخیر اگر سیاهان را به جای طبقه کارگر بگذاریم، باید تحلیل کنیم که سیاهان در آن سیستم سیاسی رسمی نیاز به نماینده ندارند، بحث سر این است که خودشان حرفی برای گفتن دارند و جایگاهی برابر با تمام انسانهای دیگر.

بحثی که رانسیر در این موضوع دارد با فرق گذاشتن میان Voice و Noise جالب توجه است. سیاهان، بومیها، طبقه کارگر و تمامی به حاشیه رانده شدگان همواره Noise تلقی شدهاند. همیشه صحبت بر این بوده که سیاه، بجز سیاه بودن خودش، دیگر چیزی برای گفتن به ما ندارد و صرفاً Noise است و ما در مقام نماینده و در مقام حزب باید Noiseهای این را به Voice ترجمه کنیم. در نهایت مهمترین نکتهای که اکنون در عرصه سیاست باید در نظر گرفت همین نفی نمایندگی است. این است که ما نیاز به یک عامل انقلابی و حزبی که مارکسیسم روی آن تاکید میکند، نداریم یا حزبی که بخواهیم برای دفاع از حقوقمان به پارلمان بفرستیم. ما در مقام موجوداتی برابر از صدا و سخن خودمان برخورداریم و به دنبال این هستیم که به آزادی برابر و حق تعیین سرنوشت خودمان برسیم. خبرگزاری مهر

به مناسبت در گذشت یک آنارشیست : دیوید گریبر

(David Graeber – Wikipedia)

« چند مقاله از نویسنده برای اطلاع بیشتر رجوع شود به دنیای مجازی»

ديويد گريبر*  انسانشناس، فعال سیاسی و متفکر آنارشیست آمریکایی، در 59 سالگي درگذشت

نشر مقالات تنها جهت تنویر افکار است و ضرورتا تمام نظریات مورد تایید سایت آبگون نیست!

 

علیه دولت و سرمایه‌.......دیوید گریبر، انسانشناس و نویسنده آنارشیست كتابهای پرفروش درباره بوروكراسی و اقتصاد مانند «شغلهای مزخرف: یک نظریه» و «بدهی: 5000 سال اول» در 59سالگی درگذشت. سوم سپتامبر (13 شهریور) نیكا دوبروفسكی، هنرمند و نویسنده و همسر گریبر در توییتر اعلام كرد كه او دوم سپتامبر در بیمارستانی در ونیز درگذشته است. علت مرگ او هنوز معلوم نیست. گریبر علاوه بر شهرتش بهخاطر نوشتههایی گزنده و نافذ درباره بوروكراسی، سیاست و سرمایهداری، یكی از چهرههای برجسته جنبش اشغال والاستریت و استاد انسانشناسی در مدرسه اقتصادی لندن (LSE) بود. آخرین كتاب او با عنوان «سرآغاز همهچیز: تاریخی جدید از بشریت» كه با دیوید ونگرو نوشت، پاییز 2021 منتشر خواهد شد. روتگر برگمن، مورخ هلندی، گریبر را «یكی از بزرگترین متفكران زمانه ما و نویسندهای خارقالعاده» نامید. اُون جونز، مقالهنویس گاردین، او را اینگونه توصیف كرد: «یك غول روشنفكری، مملو از انسانیت، كسی که کارهایش باعث الهام و تشویق و تربیت خیلیها شده است». جان مكدانل، نماینده مجلس از حزب كارگر، نوشت: «من دیوید را یك دوست و متحد بسیار باارزش میدانستم. تحقیقات و نوشتههای نوآورانهاش تفكری بدیع و رویكردهایی خلاقانه در كنش سیاسی به روی ما گشود. همه ما عمیقا دلتنگ او خواهیم بود». تام پن، ویراستار گریبر در انتشارات «پنگوئن رندوم هاوس»، گفت این نشر از شنیدن خبر مرگ او عمیقا متأثر شده است و گریبر را «یك رادیكال واقعی و پیشگام در همه کارهایش» نامید. پن گفت: «كارهای الهامبخش دیوید روش فهم مردم از جهان را تغییر شکل داد. در كتابهایش كنجكاوی مدام و جستوجوگرانه و سرباززدن از پذیرش راهحلهای سادهانگارانه به چشم میخورد و همه اینها در اوج تیزبینی و طنز. از همه اینها گذشته، توانایی منحصربهفرد او برای تصور دنیایی بهتر که از انسانیت عمیق و ماندگار او برمیآمد. ما عمیقا مفتخریم كه ناشر او بودیم و همگی دلتنگ او خواهیم بود: مهربانیاش، صمیمیتش، خردمندیاش و دوستیاش. فقدان او بیحدواندازه اما میراث او عظیم است. آثار او و روحش به حیات خود ادامه خواهد داد».
گریبر در 1961 در نیویورك از پدر و مادری كه فعال سیاسی بودند، زاده شد. پدرش در جنگ داخلی اسپانیا همراه بریگادهای بینالمللی جنگید و مادرش یكی از اعضای اتحادیه زنان كارگر پوشاك بود. گریبر در نوجوانی به ترجمه هیروگلیف مایایی مشغول شد و همین قضیه در ابتدای فعالیت دانشگاهیاش جلب توجه میکرد. پس از تحصیل انسانشناسی در کالج پرچیس در نیویورك و دانشگاه شیكاگو، برنده كمكهزینه تحصیلی معتبری شد و دو سال را به كار میدانی انسانشناسی در ماداگاسكار گذراند. در سال 2005 یک سال قبل از اینکه عضو هیئت علمی دانشگاه شود، دانشگاه ییل تصمیم گرفت به قرارداد او پایان دهد. گریبر فکر میکرد كه این موضوع بهخاطر مواضع سیاسیاش است؛ بیش از چهارهزارو 500 همكار و دانشجو دادخواستی را در حمایت از او امضا كردند و در نتیجه دانشگاه ییل به او پیشنهاد یك فرصت مطالعاتی یكساله داد كه او قبول كرد و برای كار در دانشگاه گلداسمیت قبل از پیوستن به مدرسه اقتصادی لندن به انگلستان رفت. او در سال 2015 به گاردین گفت: «حدس میزنم كه از دو جهت ضربه خوردم. یكی اینكه ظاهرا از كارم لذت بسیار زیادی میبرم. بهعلاوه من از طبقهای اشتباه هستم: از خانوادهای متعلق به طبقه كارگر میآیم». كتاب او با عنوان «بدهی: 5000 سال اول» که در سال 2011 منتشر شد، او را به شهرت رساند. در این كتاب، گریبر خشونت پنهان در روابط اجتماعی مبتنی بر پول را بررسی كرد و خواهان رفع بدهیهای دولتها و مصرفكنندگان شد. این كتاب به بحث در میان منتقدان موافق و مخالف دامن زد و درعینحال فروشی بالا داشت و همه از آن تعریف کردند، از توماس پیكتی تا راسل برند.
سپس در سال 2013 كتاب «پروژه دموكراسی، یك تاریخ، یك بحران، یك جنبش» را منتشر کرد كه درباره فعالیتش در جنبش تسخیر والاستریت بود و بعد هم در سال 2015، كتاب «اتوپیای قواعد: درباره تكنولوژی، حماقت و لذات پنهان بوروكراسی» را منتشر ک. در سال 2013 مقالهای نوشت با عنوان «درباره پدیده شغلهای مزخرف» که بعدها منجر به شکلگیری کتاب «شغلهای مزخرف: یك نظریه» در سال 2018 شد، کتابی كه در آن استدلال میكند بیشتر شغلهای یقهسفید بیمعنیاند و پیشرفتهای تكنولوژیك باعث شده مردم بیشتر كار كنند نه كمتر. او در سال 2015 به گاردین گفت: «بخشهای عظیمی از مردم، در اروپا و بهویژه در آمریكای شمالی، در سراسر زندگی كاریشان در حال انجام وظایفی هستند كه به نظرشان غیرضروری است. آسیب اخلاقی و روحی ناشی از این وضعیت عمیق است. زخمی بر روح جمعی ماست. عملا هنوز هیچكس درباره آن صحبت نمیكند». او حتی اذعان كرد كه كار خود او میتواند بیمعنی باشد: «هیچ معیار عینیای برای ارزش اجتماعی نداریم».
او در این کتاب بین کارهای بیارزش و کارهای مزخرف تمایز قائل میشود: «شغل بیارزش (shit jobs) همان شغل بد است، شغلی که هرگز خواستار انجام آن نیستید، کمرشکن و شاق است، نه پول خوبی بابت انجام آن به شما میدهند، نه کسی قدردان کار شماست. افرادی که به انجام چنین کاری مبادرت میورزند، چندان احترام نمیبینند. نکته اینجاست که در اغلب موارد کارهای بیارزش مزخرف نیستند، به این معنا که نمیشود اینگونه از کارها را بیفایده یا بیمعنا قلمداد کرد، زیرا درواقع این دسته از مشاغل مستلزم انجام کاری است که واقعا ضرورت دارد انجام شود، مثل رساندن مردم به مقصدشان، چیزی را ساختن، از کسی مراقبتکردن یا کارهای نظافتی شخصی را انجامدادن و... . کارهای مزخرف (bullshit jobs) در اغلب موارد حقوق مکفی و مزایای خوب دارند، برخوردشان با شما مثل کسی است که مهم است و واقعا کاری را انجام میدهد که باید انجام گیرد؛ اما فیالواقع، خودتان هم خوب میدانید نه شخص مهمی هستید و نه کارتان ضروری است. در نتیجه بر این اساس این دسته از مشاغل نوعا در نقطه مقابل قرار میگیرند. اگر کسی مشغول نظافت، پرستاری، آشپزی یا راندن یک اتوبوس باشد، دقیقا میدانید که چه میکند و چرا انجام آن مهم است. اما درباره مدیر یک برند خاص یا مشاور اقتصادی هرگز نمیشود به این روشنی صحبت کرد. همواره بین فایده یک شکل دادهشده از کار و اجرت آن کار نوعی رابطه معکوس وجود داشته است. البته این قاعده معدود استثناهای شناختهشدهای هم دارد نظیر پزشکان و خلبانان، ولی در کل معمولا درست است. آنچه اتفاق افتاده این است که در الگوی مشاغل تغییر چندانی رخ نداده است، ما همچنان با حجم گستردهای از انواع مشاغل بیفایده و نسبتا پردرآمد طرفیم. بهگونهای فریبکارانه ما را به ظهور اقتصاد خدماتی حواله میدهند، اما اغلب مشاغل خدماتی واقعی بافایده و کمدرآمدند، منظورم گارسونها، رانندگان اوبِر، آرایشگران و نظیر آن است و تعداد کلی آنان نیز بههیچوجه تغییر نکرده است. آنچه واقعا تغییر کرده شمار مشاغل دفتری، اداری و مدیریتی است که به نظر میرسد به نسبت تعداد کل کارگران در قرن پیش سه برابر افزایش یافته است. درست اینجاست که پای مشاغل بیهوده و بیفایده وسط میآید» (جهانی بدون شغلهای مزخرف، گفتوگو با دیوید گریبر، ترجمه نیما عیسیپور، روزنامه «شرق»، شماره 3293). از دیدگاه گریبر تقریبا همه این مشاغل مزخرف را میتوان حذف کرد. افرادی که در مشاغل مزخرف مشغول به کار هستند اغلب در خفا معتقدند اگر شغلشان (یا حتی در مواردی کل صنعت مربوطه) نیست و نابود شود، هیچ اتفاق خاصی رخ نخواهد داد یا شاید حتی بشود گفت، با حذف مثلا بازاریابهای تلفنی، لابیگرها یا بسیاری از مؤسسههای حقوقی، جهان به مکان بهتری برای زندگی بدل خواهد شد. تازه از نظر او این همه ماجرا نیست: همه آنهایی را در نظر بگیرید که سخت کار میکنند و در خدمت همین مشاغل مزخرف هستند، ساختمانهای اداریشان را نظافت میکنند، حافظ امنیتشان هستند، آنان را از آفات و جانوران موذی دور نگاه میدارند یا به مراقبت از افرادی مبادرت میورزند که به علت کار سخت و جانفرسا روی هیچ و پوچ به انواع و اقسام آسیبهای روانشناختی و اجتماعی دچار شدهاند. گریبر تردید ندارد که میشود بهراحتی کاری را که انجام میشود نصف کرد و این چیزی است که آثار مثبت عظیمی روی همهچیز خواهد داشت؛ از هنر تا فرهنگ و تغییرات آبوهوا.
گریبر كه از نوجوانی آنارشیست بود، حامی جنبش آزادی كردها و «تجربه دموكراتیك چشمگیری» بود كه او توانست در رژاوا، منطقه خودمختار در سوریه ببیند. او در اواخر دهه 1990 بهشدت درگیر فعالیت سیاسی شد. گریبر شخصیتی محوری در جنبش تسخیر والاستریت در سال 2011 بود، هرچند نپذیرفت شعار «ما 99 درصد هستیم» ابداع او بوده است، شعاری که بهخاطر آن بارها تحسین شد. او نوشت: «من اول پیشنهاد دادم كه خودمان را 99 درصد بنامیم. سپس دو نفر از جنبش خشمگینان اسپانیا و یك آنارشیست یونانی كلمه «ما» را اضافه كردند و بعدتر یكی از فعالان قدیمی ضد جنگ (عضو گروه مستقل «غذا و نه بمب») یك «هستیم» به آن اضافه كرد. آن وقت میگویند با کار جمعی نمیتوان چیزی ارزشمند ایجاد كرد! من نامهای آنها را ذكر كردم، اما با توجه به اینكه اطلاعات پلیس دنبال سازماندهندگان اولیه جنبش تسخیر والاستریت بود، شاید بهتر بود این كار را نمیكردم». میراث فلسفی و سیاسی گریبر بهعنوان یک پژوهشگر، روشنفکر عرصه عمومی و مبارزی مادامالعمر در راه عدالت اجتماعی که تأثیری عمیق بر فضای فکری چپ معاصر گذاشت، هنوز آنچنان که باید و شاید بررسی نشده است. با وجود این، امید به تغییر در وضعیت و ساختار نابرابر جهان یکی از مهمترین میراثی است که او برای آیندگان بهجا گذاشته است.شرق .                                            (  2020 - 1961) * David Rolfe Graebe
منبع: گاردین

مبانی یک دانش ناموجود

دیوید گریبر از معدود اندیشمندان آکادمیک بود که خود را صراحتا آنارشیست میدانست و تلاش نظری خود را معطوف به برساختن شکلی از انسانشناسی آنارشیستی کرد. كتاب «پارههای انسانشناسی آنارشیستی» او در سال 2004 منتشر شد. او در این کتاب درپی آن است تا امكانات نادیدهگرفتهشدهای را شرح دهد که انسانشناسی میتواند بهعنوان یک رشته علمی در اختیار اندیشه آنارشیستی قرار دهد. گریبر در معرفی این کتاب مینویسد: «آنچه در ذیل میآید، سلسلهای از افكار، طرحهای اولیه از نظریات بالقوه و بیانیههای کوچک است كه مراد از همگی آنها، نگاهی اجمالی به خطوط کلی پیکره نظریهای رادیكال است که در واقع وجود ندارد، هرچند شاید زمانی در آینده به وجود آید. از آنجا که انسانشناسی آنارشیستی بنا به دلایل بسیار خوبی باید واقعا وجود داشته باشد، کار خود را با پرسش از اینکه چرا چنین چیزی موجود نیست و به همین طریق چرا شكلی از جامعهشناسی، اقتصاد، نظریه ادبی و علوم سیاسی آنارشیستی وجود ندارد، آغاز خواهیم کرد».(ص 8)
گریبر در نخستین بخش این رساله میكوشد برخی پارههای انسانشناسی آنارشیستی را جمعآوری كند و مضامین مشترك آنها را بررسی کند. در بخش دوم فراتر میرود و چارچوب نظریهای اجتماعی را به تصور درمیآورد كه بهزعم او میتواند زمانی در آینده به وجود بیاید. او در تلاش برای پاسخگویی به سؤالی که در آغاز کتاب مطرح میکند (چرا آنارشیستها در آكادمی چنین انگشتشمارند؟)، از شکافی همیشگی میان دانشگاه و انسانشناسی آکادمیک با آنارشیسم (برخلاف رابطه دوستانه ماركسیسم و آكادمی) و نیز شکاف درونی در نظریهپردازی آنارشیستی یاد میکند و با برشمردن دانش نظری و تجربی که انسانشناسان در اختیار تفکر آنارشیستی قرار دادهاند، میکوشد مبانی این دانش فعلا ناموجود را پایهریزی کند. برای نیل به چنین مقصودی از دانش انسانشناسی بهره میگیرد تا نظراتی را در دفاع از آرمانگرایی، مشارکت داوطلبانه، مبارزه علیه نابرابری، دموکراسی اجماعی و نیز در نفی سرمایهداری، سلسلهمراتب، دموکراسی اکثریتی و دولت مدرن ارائه کند.
فصل دوم شكلهایی از انسانشناسی آنارشیستی را كه از پیش موجود و عمدتا ریشهگرفته از مارل مووس و «اقتصاد هدیه» است، واکاوی میکند. موس به اخلاقیاتی بدیل علاقهمند بود. این اخلاقیات عرصه را برای تفكر دراینباره میگشودند كه چگونه میتوان در جوامع بدون دولت و بازار زندگی كرد. اما مهمترین راهکاری که گریبر در پیشروی انسانشناسی قرار میدهد، «آزادسازی خیال» انسانشناختی است. اندیشیدن در باب جهانی دگرگونه که هرچند دشوار اما امکانپذیر است: «حتی فکرکردن به این مسئله هم کار دشواری است که زیستن در چنین جهانی که در آن هر کسی واقعا قدرت آن را داشته باشد تا برای خودش تصمیم بگیرد چه الزاماتی را در سطح فردی و در سطح جمعی درپی خواهد داشت، چنین افراد آزادی دوست دارند به چه اجتماعاتی تعلق داشته باشند و چه هویت‌‌هایی را برای خود برخواهند گزید. اما برقرارساختن آن جهان حتی از آنچه بتوان تخیل کرد هم دشوارتر است. چنین کاری مستلزم تغییردادن تقریبا همهچیز است. همچنین با مقاومت لجوجانه و بهغایت خشن آنانی روبه‌‌رو خواهد بود که بیش از همه از تنظیمات موجود بهره می‌‌برند». این راهی است که به باور گریبر، آنارشیسم پیشروی انسانشناسان میگذارد تا با گسست از صورتبندیهای پیشپاافتاده نظری، چیزی بیش از چرخدندهای در ماشین سرکوب سرمایه باشند. «حق با آنارشیست‌‌هاست. فکر می‌‌کنم انسان‌‌شناس‌‌ها هم باید با آنان هم‌‌داستان بشوند. ما انسان‌‌شناس‌‌ها ابزارهایی در دست داریم که می‌‌توانند اهمیت بسزایی برای آزادی بشری داشته باشند. بیاییم در برابر این ابزارها کمی مسئول‌‌تر باشیم».
گریبر چند موضوع مشخص را پیشنهاد میکند که انسانشناسی آنارشیستی باید آنها را حلوفصل کند و در کتاب به شرح مختصر هر نکته میپردازد: 1- نظریه دولت، 2- نظریهای پیرامون موجودیتهای سیاسی که دولت نیستند، 3- نظریهای پیرامون سرمایهداری، 4- قدرت/جهل (یا قدرت/حماقت)، گریبر یک نظریه احتمالی راجع به رابطه قدرت نه با دانش كه با جهل و حماقت را در مخالفت صریح با نظریه قدرت و دانش فوکو بررسی میکند: «زیرا خشونت، و مشخصا خشونت ساختاری، آنجا که تمام قدرت در یک سو انباشته است، ایجاد جهل میكند» (ص 89) 5-بومشناسی اتحادیههای داوطلبانه، 6- نظریهای در باب سعادت سیاسی، 7- سلسلهمراتب، 8- رنج و لذت: در باب خصوصیسازی میل: «حكمتی مشترك میان آنارشیستها، اتونومیستها، موقعیتگرایان و دیگر انقلابیون نوین وجود دارد مبنی بر اینكه نسل پیشین انقلابیون عبوس، مصمم و ازجانگذشته كه جهان را فقط از منظر رنجهاش میشناسد، نهایتا خودشان فقط رنجهای بیشتری تولید خواهند كرد» (ص 91)، 9- یك یا چند نظریه در باب از خودبیگانگی.
به زعم گریبر هر نظریه اجتماعی آنارشیستی باید به نحوی خودآگاه هر ردی از پیشتازباوری را بزداید: «نقش روشنفكران یقینا شكلدهی سرآمدانی نیست كه میتوانند به تحلیلهای راهبردی صحیح دست یابند و آنگاه تودههای را به تبعیت وادارند. اما اگر نقش روشنفكران این نیست، پس چیست؟». این پرسش یكی از دلایلی است كه گریبر نام این رساله را «پارههای انسانشناسی آنارشیستی» گذاشته است زیرا حوزهای است كه به نظرش انسانشناسی در موقعیت خوبی برای كمك قرار دارد. نه فقط بدین خاطر كه انسانشناسان بهجای جامعهشناسان یا مورخان، اكثر اجتماعات واقعا موجود خودگردان و اقتصادهای واقعا موجود غیربازاری را در جهان مورد تحقیق و بررسی قرار دادهاند بلكه همچنین بدین سبب كه عمل مردمنگاری لااقل چیزی شبیه به یك الگو، ولو الگویی ناقص و ابتدایی، از این امر به دست میدهد كه چگونه كنش فكری انقلابی غیرپیشتازباور میتواند كارساز باشد. گریبر معتقد است كه نظریه اجتماعی میتواند خودش را ازطریق نوعی فرایند دموكراتیك مستقیم از نو صورتبندی كند: «چنین پروژهای درواقع باید دو مؤلفه داشته باشد: یكی مردمنگارانه و دیگری اتوپیایی كه در گفتوگویی دائم با همدیگر معلق ماندهاند».
یکی از نکات قابلتأملی که گریبر طرح میکند، این است كه تصور سنتی آنارشیستی از رویارویی خشونتآمیز با دولت را به چالش میکشد. او پروژه تحصیلات تكمیلی خود را با فرهنگهای قبیلهای در ماداگاسکار از جمله در تسیمیهتی در شمال غربی این کشور انجام داد. تسیمیهتیها، هرگونه اقتدار دولتی را رد میکنند و جامعه خود را برساس اصولی برابریطلبانه سازمان میدهند و بدینترتیب توانستهاند خودمختاری و فرهنگ خود را برای دههها تا به امروز ادامه دهند، نه با مقابله با دولت، بلکه با نوعی «گریز»: «آنها آنارشیستهای شمال غرب ماداگاسكار هستند و توانستهاند آوازه خود را در مقام استادان گریز همچنان حفظ كنند: در دوران استعمار فرانسه، مدیران گلایه میكردند كه میتوانستند نمایندگانی را برای مذاكره در خصوص تقسیم كار برای احداث جاده در نزدیكی یكی از روستاهای تسیمیهتی بفرستند، با ریشسفیدانی مذاكره كنند كه ظاهرا با نمایندگان همداستان و همراه بودند و تنها یك هفته بعد با تجهیزات بازگردند و دریابند كه آن روستا تماما تخلیه شده است؛ تكتك ساكنان روستا به نزد اقوام و خویشانشان در جای دیگری از كشور نقل مكان كرده بودند». (ص 68)
درحالیکه انسان‌‌شناسان بر بایگانی گسترده‌‌ای از تجربیات بشر و مجموعه‌‌ای از آزمون‌‌های اجتماعی و سیاسی که هیچکس دیگری آنها را در اختیار ندارد تکیه زده‌‌اند، با وجود این، گریبر حجم تمام مردم‌‌نگاری‌‌های تطبیقی انجامشده را «شرمآور» میداند. او در پایان كتاب دوباره به پرسشی که در ابتدای کتاب مطرح کرده بود، بازمیگردد: اگر تأسیس دانشی آنارشیستی این همه با دانستههای انسانشناختی قرابت دارد و میتواند این دانش را در مسیری رهاییبخش به پیش برد، «چرا انسان‌‌شناسان تابهحال این کار را نکرده‌‌اند؟». به زعم گریبر انسانشناسی از بسیاری جهات رشتهای به نظر میرسد كه از توان بالقوه خودش میهراسد. برای مثال، انسانشناسی تنها رشتهای است كه این جایگاه را دارد كه در مورد نوع بشر در مقام یك كل دست به تعمیماتی بزند؛ چراكه تنها رشتهای است كه واقعا كل بشریت را در نظر میگیرد و با تمام نمونههای غیرطبیعی آن آشناست. باوجوداین انسانشناسی قاطعانه از انجام چنین کاری سرباز میزند و گریبر در پایان کتاب تلاش میکند دلایل این کوتاهی را توضیح دهد. .شرق 

طبقه و بوروکراسی در روژئاوا

دیوید گریبر/ مترجمان: مبین رحیمی و جلالالدین رحیمی

این مطلب شامل ترجمهی یک یادداشتِ کوتاه و یک سخنرانی از دیوید گریبر دربارهی ویژگیهای انقلاب روژئاوا است.

 

۱-چند مثال انضمامی از ضدسرمایه­دارانه بودن انقلاب روژئاوا­

مقدمه: چندی پیش پروفسور دیوید گریبر، انسان­شناسِ آنارشیست، به همراه هیئت نمایندگیِ آنگلو آمریکن، برای یک مأموریت مشاهداتی به روژئاوا رفته بود. او هنگام بازگشت با شور و شوق فراوانی از انقلاب در روژئاوا سخن گفت و به شدت از چپ­ها و آنارشیست­هایی که نمی­خواستند نسبت به جنبش آزادیبخش کُردها -حداقل در عمل- تعهدی داشته باشند، انتقاد کرد. البته چپ­های دوآتشه هم به گریبر به­خاطر این دفاع از روژئاوا حمله کردند و از او خواستند شواهد و مدارکی در رابطه با سویگانِ ضدسرمایه­داریِ انقلابِ روژئاوا ارائه کند. متن حاضر پاسخ دیوید گریبر به این خواسته است.

★★★

مدرک؟ علت اینکه من این انقلاب را ضدسرمایهدارانه خواندم این بود که [در روژئاوا] تکتکِ اشخاصی که با آنها صحبت کردم اظهار کرد که ضدسرمایهداری است و سرمایهداری را دشمن نهایی انقلاب قلمداد میکند. بسیاری این صورت­بندیِ صریح را بیان می­کردند: «بدون کم کردنِ شرِ دولت، نمی­توان از سرمایه­داری خلاص شد، بدون ریشهکن کردنِ پدرسالاری نمیتوان از شر دولت خلاص شد.»

شاید بهتر باشد به­جای تمسخر مردمی که واقعاً درگیر مبارزه­ی انقلابیِ روزانه هستند، ادبیاتِ گستردهای را از نظر بگذرانید که جنبش کردها دربارهی این موضوع تولید کرده است. قرار نبود من در مصاحبهای[۱] که به هر ترتیب فاقد پرسش دربارهی این موضوع بود یک تحیل اقتصادی با جزئیات ارائه کنم. اما اگر واقعاً کنجکاو هستید –فرض میکنم این احتمال وجود دارد که برخی از شما باشید- می­توانم یک لیست مختصر مقدماتی درست کنم.

I

قبل از انقلاب، اقتصادِ روژئاوا و به­خصوص اقتصادِ کانتونِ جِزیره[۲]، یک اقتصاد کشاورزیِ وابسته بود که گندم، کتان، و البته نفت خام برای فراوری در سایر نقاط کشور (در خود جزیره پالایشگاه یا پتروشیمی وجود نداشت) عرضه میکرد. تقریباً نیمی از اراضی و سایرِ منابع تحت مالکیت دولت بودند، اما عملاً توسط مقاماتِ حکومتیِ گوناگون بهصورتِ ملکِ خصوصی اداره میشدند. گذشته از این، یک اقتصادِ بازار[۳] برای تأمین نیازهای اساسی وجود داشت که بخشِ عمدهی آن را بازار سیاه یا کالاهای قاچاق تشکیل می­داد. پس از انقلابِ روژئاوا، طبقه­یِ بورژوا تقریباً بهکلی گریخت و ساختمان­ها و اراضیِ متعلق به بعثی­ها تحت کنترل همگانی قرار گرفتند و بین کمون­های محلی، که در سطح هر محله­ وجود دارند و در راستای خطوطِ دموکراسیِ مستقیم سازمان یافته­اند، و شهرداری­هایی که توسط نمایندگان منتخب کمون­ها ادره می­شوند توزیع شدند. این­ [داراییهای عمومی] به پروژه­های گوناگون، از آکادمی­های آموزشِ همگانی گرفته تا تعاونی­ها[۴]، تخصیص داده شدهاند. همچنین تلاش شده تا پتروشیمیها، پالایشگاه­ها، کارخانه­های فرآوریِ لبنیاتِ و مانند اینها تحت ادارهی عمومی ایجاد شوند تا مواد خامی را فرآوری کنند که در گذشته به کارخانههای سایرِ بخشهای سوریه فرستاده میشدند.

II

نظام دانشگاهی [در روژئاوا] یکی از بخشهای کلیدی در استراتژی اقتصادی است. شش هفته دوره­یِ آموزشیِ فشرده در اشکال گوناگونِ تخصص ارائه می­شود، که در گذشته توسط بعثی­ها به انحصار درآمده و تا حد زیادی نوعی از اداره با حاکمیتِ متخصصان بود. به­منظور جلوگیری از ظهور طبقاتِ­ تکنوکرات، یک استراتژی آگاهانه با هدف حرفهزدایی[۵] از دانش در کار است. آکادمی­های اقتصادی نه­تنها دانش فنی را تعلیم می­دهند، بلکه علاوه بر آن روی مدیریت جمعی[۶] تأکید دارند و میکوشند چنین مهارتهایی را به کسر هرچه بزرگتری از جمعیت اشاعه دهند.

III

هدف این است که تعاونی­ها مستقیماً در ارتباط با یکدیگر قرار داده شوند تا در نهایت استفاده از پول در بخش تعاونی از میان برداشته شود.

IV

علاوه بر مجموعه­های اشتراکی[۷] و بخشِ تعاونی، یک بخشِ «اقتصاد باز»[۸] در روژئاوا وجود دارد، که شامل اقتصاد بازارِ موجود نیز می­شود. با این حال، این بخش اکنون با هدف مداخله برای اجرای سقف قیمت روی هر چیزی که یک کالای ضروری قلمداد میشود، تحت نظارت نهاییِ کمون­های محلی قرار گرفته است. از آنجایی که روژئاوا در یک تحریم اقتصادی سخت به­سر می­برد، در واقع بیشتر کالاهای موجود در بازارها از سایرِ نقاط قاچاق می­شوند، بنابراین جای تعجب نیست که [این مدیوم] عمدتاً در دست بخش خصوصی باقی مانده است. ضروریات اصلی (عمدتاً گندم و بنزین که در سطح محلی تولید می­شوند) توسط یک هیئت مرکزی و به گونه­ای رایگان در بین کمونهای محلی و مجموعه­های اشتراکی، توزیع می­شوند.

V

در مورد اتحادیه­های کارگری سؤال کردیم، اما گفته شد از آنجایی که بخش «اقتصادِ باز»، اساساً تجاری است و متشکل از مغازه­های کوچک، یا حتی مردمی که چیزهایی را در مقابل خانه­های­شان می­فروشند، و تقریباً تمامیِ تولید در اختیارِ مجموعه­های اشتراکیِ تحتِ مالکیتِ کارگران قرار دارد؛ این بحث [یعنی بحثِ اتحادیهها] اولویت ندارد. با این حال، یک اتحادیه­ی زنان وجود دارد که فعالانه برای حقوق کار مراقبتی[۹]، چه مزدی باشد و چه نباشد، سازماندهی شده است.

VI

البته تعدادی سرمایهدارِ بومی وجود دارند که داراییشان مصادره نشده است؛ بعضی از آنها حتی بخشی از «حکومتِ خودگردانِ» رسمی هستند؛ ادبیاتی که برای توجیه وجود آن­ها به­کار می­رفت این بود که هدف انقلاب «دگرگونسازیِ زمینهای که به آنها امکانِ عمل کردن میدهد» از طریق متحول ساختنِ شیوهی عملکردِ اقتصاد بهمثابه یک کل، و تغییر ساختارِ قدرتِ سیاسی با هدفِ ناممکن ساختنِ معاوضهی مزیت اقتصادی با نفوذ سیاسی است، تا نهایتاً در بلندمدت نتوانند به عملِ خود بهمثابه سرمایهدار ادامه دهند.

VII

ابعاد نابه­هنگامِ گفتمان طبقاتی در روژئاوا، این ایده است که پرولتاریای اصلی را خودِ زنان تشکیل می­دهند (در اینجا مبنای استدلال ایدئولوژی آلمانی و غیره بود) و تفاوت­های طبقاتی میان مردان، کمتر شامل حال زنان می­شود. این استدلال با صورت­بندیِ سرمایه­داری وابسته به وجود دولت است و دولت هم به وجود پدرسالاری وابسته است قرین است. بهنظرِ آنها نابودیِ چیزی که «مدرنیته­یِ سرمایه­داری»[۱۰] خوانده می­شود تنها با حملهی همزمان به هر سهی اینها امکان­پذیر است. برای نمونه، به خانواده به مثابه مکانِ اولیهی تولید نگریسته می­شود، چون تولید در درجهی اول تولید انسانها و تنها در درجهی دوم تولید ثروتِ مادی است (وارونهسازیِ ایده­یِ تولید و بازتولید اجتماعی)، و به زنان به مثابه اصلیترین طبقهی تحتِ استثمار درونِ این سیستم؛ راه­حلی که آن­ها میکوشند اجرا کنند عبارت است از تضعیف همزمانِ امکانِ بازتحمیلِ اقتدار دولتی و پدرسالاری با استفاده از بازگرداندن ابزارِ قدرت قهری به کمون­های محلیِ مستقیماً دموکراتیک (نیروهای امنیتی به گروههای کاریِ «وفاقِ عمومی و صلحِ» هر کمون جواب پس می­دهند نه به «حکومتِ» رسمی) و کسب اطمینان از این که هم خودِ نیروهای امنیتی و هم کمونها متشکل از زنان باشند. تاکید بر آموزش نظامی و تسلیحاتیِ زنان، صرفاً یک ضرورتِ ناشی از شرایطِ جنگی نیست؛ در واقع مردم اصرار دارند که این بخشی کلیدی از چگونگی درکِ آن­ها از یک پروژهی ضدسرمایه­داریِ گسترده­تر برای دگرگونیِ تولیدِ اجتماعی است، پروژه­ای که امکان بازسازیِ نظام اقتصادیِ بالابه­پایینِ سرمایه­داری را از میان میبرد. منبع : سایت پروبلماتیما

 

این فهرست فقط برای شروع مناسب است. موارد بسیار بسیار بیشتری وجود دارند.

 

★  این یادداشت ترجمـه­ای اسـت از:

– Graeber, David (2014), “Some concrete examples of how the Rojava revolution is anticapitalist”, Anarchist Writers.

 

 ***

۲-بازاندیشیِ مقاومت

درهمشکستنِ طبقه و بوروکراسی در انقلاب روژئاوا

از من خواسته شده است که درباره بوروکراسی، طبقه و خطرهای تهدیدکنندهی انقلاب در روژئاوا صحبت کنم. من فکر می­کنم این [موضوع] بسیار مهم است، زیرا اگر بخواهیم دربارهی کورسوهای امید در شرایط تاریخیمان صحبت کنیم، احتمالاً [روژئاوا] مهم­ترین موضوع است. احتمالاً انقلاب در روژئاوا مهمترین چیزی است که از زمان حوادث اسپانیا در دههی ۱۹۳۰ به بعد روی این سیاره اتفاق افتاده. این یک فرصت عالی است. در واقع، اکنون انقلاب در روژئاوا بیش از انقلاب اسپانیا تداوم یافته و توانسته خود را حفظ کند. فکر می­کنم همزمان با برداشته شدنِ تحریمها، سروکلهی مشکلات مشخصی پیدا میشود که باید با آن­ها مقابله کرد، و من تصور می­کنم که مردم به این مسائل فکر میکنند. اما به نظر من شناخت دقیقِ خطری که با آن مواجه هستیم -آنهم در نامحسوسترین اشکالِ آن- اهمیت زیادی دارد.

مشخصهی اصلیِ تجربهی­ شخصی من در «جنبش­ عدالت جهانی» و «جنبش اشغال وال استریت» درکِ تدریجیِ این واقعیت بود که هر دوی این جنبش­ها علیه بوروکراسی بودند، و اینکه خود سرمایه­داری به شکلی فزاینده داشت اشکال بروکراتیکتری پیدا میکرد. من گمان می­کنم نخستین بار هنگام اعتراض به چیزی که در آن زمان «جهانیسازی» نامیده میشد این واقعیت را دریافتیم. البته حرکت موسوم به «جنبش ضدجهانیسازی[۱۱]» در واقع یک جنبشِ ضدِ جهانیسازی نبود. ما خود را «جنبشِ جهانیسازی» مینامیدیم، و این جنبش را تلاشی برای زدودنِ واقعیِ مرزها و همبستگی انسانیِ واقعی علیه سیستمی قلمداد میکردیم که خود را پشتِ نقابِ جهانیسازی پنهان کرده بود، و در واقعیت در حال ایجاد مرزهای هردم مستحکمتری در مقابل حرکت آزادانهی انسانها و ایدهها بود تا سرمایه بتواند آزادانه حرکت کند و از آن مرزها بهرهبرداری کند. با گذشت زمان، متوجه شدیم چیزی که واقعاً با آن مواجه بودیم نخستین بوروکراسی اداری جهانی[۱۲] بود، یعنی مجموعهی نهادهایی که بیشتر مردمِ آمریکا حتی از وجود آنها نیز بیخبر بودند، مانندِ صندوق بین­المللی پول، سازمان تجارت جهانی و بانک جهانی، و تارعنکبوتِ یکپارچهای که میانِ این نهادها و شرکت­های فراملیتی، امور مالی بین­المللی، و همچنین NGOها تنیده شده است. اساساً برای نخستین بار در تاریخِ بشر، یک بوروکراسی اداری سیاره­ای[۱۳] شکل گرفته بود که کاملاً فاقد پاسخگوییِ دموکراتیک بود. ما میکوشیدیم عملکرد این نظام را برملا کنیم. به همین خاطر، وقتی صندوق بین­المللی پول یا بانک جهانی اجلاس برگزار میکردند، جشنواره­های عظیمی علیه سرمایه­داری بهپا میشد، تا حدی فقط برای اینکه به وجود افرادی که واقعاً جهان را اداره میکردند اشاره شود. ما میکوشیدیم با ایجاد الگوی خاصِ خودمان از شکلی که دموکراسیِ واقعی ازپایین­به­بالا[۱۴] میتواند به خود بگیرد، [با این شبکه] مبارزه کنیم. اگر با ۱۰ سال جهشبهجلو به جنبش اشغالِ والاستریت نگاه کنیم، درمییابیم که این جنبش نیز به نحوی [با جنبشِ جهانیسازی] همانند بود. اینبار هم هنگام شروع جنبش اینگونه به مسئله فکر نمیکردیم، اما گذشت زمان به شکلی فزاینده آشکار کرد که در حال مبارزه با چیزی بسیار مشابه [یعنی با همان شبکه] هستیم. مثلاً ایدهی «یکدرصد»: یکدرصد کسانی بودند که تمام مزایای رشد اقتصادی را درو کرده بودند، اما علاوه بر این، تمام مشارکت سیاسی را نیز قبضه کرده بودند: چیزی در حدود ۹۹% مشارکت سیاسی را ۱% از جمعیت انجام میداد. این افراد عملاً سیستم سیاسی را خریده بودند. مشخصاً، نظام سیاسی آمریکا چیزی نیست جز یک سیستم رشوهخواریِ نهادینهشده. این اشخاص موفق شده بودند ثروت خود را به قدرت تبدیل کنند و بار دیگر این قدرت را به ثروت مبدل سازند. آنها به صورت مستمر موقعیتهایی خلق میکردند تا بتوانند از حکومت به مثابهی آپارتوسی برای استخراج ثروت استفاده کنند. به این ترتیب، خود سرمایهداری داشت به گونهای متفاوت عمل میکرد. سودِ حاصل از تجارت –چه برسد به تولید- در شرکتهای بزرگِ والاستریت کمتر و کمتر میشد و سود حاصل از بخش مالی هرچه بیشتر افزایش مییافت، و البته بخش مالی معنایی ندارد جز بدهیِ بقیهی مردم. بدهیها باید از خلال سیاست، یعنی با سیاستگذاریهای هدفمند، خلق میشدند. پس اساساً، بوروکراسی داشت به عنوان وسیلهی استخراج مازاد سرمایهدارانه[۱۵] مورد استفاده قرار میگرفت. به این ترتیب ما یک نظام جهانی داریم که بدهی و سایر وسایل استخراجِ منابع را خلق و نگهداری میکند، و خارج از قلمروِ هرگونه پاسخگویی دموکراتیک قرار دارد.

وقتی دو سال پیش از روژئاوا بازدید کردم، دریافتم که این بحث بسیار مهم است، زیرا آنجا نیز بوروکراسیهای مشابهی وجود دارد. به سرعت برای من روشن شد که در این منطقه نوعی بازی در کار است. این بازی به میانجیِ بوروکراسیِ شرکتها، بوروکراسیِ نظامی و همچنین بوروکراسیهای انساندوستانه –که بخشی از همان تارعنکبوت هستند- انجام میشود. اساساً این بازی عبارت است از خلق تصاویری از ترور و رنجهای بشری. پس نوعی بازاریابی برای تصاویر ترسناک یا جریحهدارکننده در کار است، که سپس بهگردش در میآیند. نهایتاً از این تصاویر برای دریافت تسلیحات، پشتیبانی، پول و کنترل منابع –از همه مهمتر نفت- استفاده میشود. پس کل سیستم نوعی سلسلهمراتب بالابهپایین[۱۶] است برای بازتوزیع منابع. [مثلاً] اگر به باشوور در عراق بروید، این واقعیت را با وضوح بسیار مشاهده میکنید. این بازی را داعش و حکومتهای گوناگون به طرق مختلف، و همه از طریق رسانهها، بازی میکنند. برای مثال آشکار است که داعشیها فیلمهای هالیوودی بسیار زیادی دیده بودند. آنها تلاش زیادی میکردند تا تصویری را خلق کنند که غربیها از بزرگترین شرِ ممکن در ذهن دارند. همهی اینها بخشی از یک بازیِ دستکاریِ تصاویر بود. وقتی با فعالان جنبش آزادیبخش کردها صحبت میکردم، چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که سؤال اساسیِ آنها این است که چگونه میتوان بازیِ متفاوتی خلق کرد و چگونه میتوان از این محدودهها فراتر رفت. از صمیم قلب مکالمهای را به یاد میآورم که با نیلوفر کوچ[۱۷] دربارهی نفت انجام دادم. در روژئاوا مقادیر زیادی نفت وجود دارد. در حال حاضر، آنها نمیتوانند این نفت را صادر کنند زیرا یک تحریم وجود دارد. نیلوفر گفت ما میتوانیم نفت را بفروشیم و وارد شبکههایی شویم که بقیه در چارچوب آنها عمل میکنند. اما شاید با نفت بتوان کارِ دیگری کرد. شاید بتوان آن را به عنوان یک هدیه بخشید. این نوع خلاقیت تلاش میکند خود از شرایط بازی رها سازد. اساساً مضمون این انقلاب همین است. این نوع خلاقیت باعث شد دریابم در روژئاوا چه اتفاقی در حال رخ دادن است. با کمال تعجب، در روژئاوا افرادی را دیدم که معتقداند محاصره، با اینکه به لحاظ اثرات انسانی فاجعهبار است، از جهات مشخصی یک مزیت بهشمار میآید. با اندیشیدن به این مسئله، دریافتم که بهواقع این یکی از بزرگترین مشکلاتی است که جنبشهای انقلابی با آن مواجه هستند. به این ترتیب، توانستم تجربیات خودم را از نو در پرتو آن ارزیابی کنم. چگونه باید با انبوههی نهادهای بوروکراتیک بزرگتر که بر زور قاهر مبتنیاند، و در حال حاضر اساساً عصارهی حیات و تاروپودِ سرمایهداری هستند ادغام شد؟ برای دریافت منابع باید در آنها ادغام شد، اما در عینِ حال، باید ساختارهایی داشت که تضمین کنند منطق این نهادها بر جنبش چیره نمیشوند و کنترل آن را بهدست نمیگیرند. من متوجه شدم که در روژئاوا دقیقاً برای همین هدف تلاش میکنند. در آنجا اساساً دو ساختار قدرت وجود دارد. اول تشکیلاتِ خودگردان[۱۸] که دقیقاً مثل یک حکومت عمل میکند: پارلمان، هیئت وزیران و [به صورت کلی] آپاراتوس رسمی حکومت را دارد. دوم ساختارهای پایینبهبالا، و ساختارهای گوناگون کنفدرالیسمِ دموکراتیک با سه لایهی مختلف نمایندگی از شوراهای سطح پایین به سطوح بالاتر. به این ترتیب، در ابتدا بسیاری از ما، زمانی که به قانون اساسی نگاه میکردیم، [به نظرمان میرسید که] مشخصاً ضددولت نیست، بلکه دقیقاً شبیه یک دولت است. خیلیها بهشدت منتقدِ آن بودند. اما بعداً، زمانی که به آنجا رسیدیم دریافتیم که اساساً دو ساختار وجود دارد. ساختارِ بالابهپایین برای سروکلهزدن با خارجیها کاملاً ضروری است. در عینِ حال، مردم اصرار داشتند که آنچه مشاهده میکردیم یک پروژهی دولتی نیست، به این علت که هر کسی که اسلحه در اختیار دارد، یعنی هر کسی که واقعاً دارای قدرت قهری است، به ساختارهای پایینبهبالا پاسخگو است، نه به ساختارهای بالابهپایین. نکتهی کلیدیِ انقلاب روژئاوا اساساً یک موقعیتِ قدرتِ دوگانه است. ممکن است این موقعیت در تاریخ منحصربهفرد باشد، موقعیتِ قدرت دوگانهای که در آن افراد یکسانی هر دو بخش را برپا کردهاند.

این واقعیت را بیش از هر زمان، هنگامی که در قامشلی بودم دریافتم. در قامشلی، یک بخش هنوز تحت کنترل حکومت بود: خیابان و ادارهی پست (که فکر میکنم مرکزِ حکومت بود). اما از همه مهمتر، آنها تردد هوایی را کنترل میکردند. من مدتی به این موضوع فکر کردم و دریافتم که این کاملاً عاقلانه است، زیرا وقتی فقط یک فرودگاه داشته باشید، چه استفادهای از آن میتوانید بکنید؟ اگر دو فرودگاه داشته باشید میتوانید به صورت رفتوبرگشت بین آنها پرواز کنید. با یک فرودگاه نمیتوان به جایی پرواز کرد، برای اینکه اگر بخواهید به جایی پرواز کنید، باید یکسری معاهداتِ بینالمللی را تماماً امضا کنید. باید موافقتنامههای امنیتی، ایمنی، و انواع گوناگونی از موافقتنامههای تجاری داشته باشید. در واقع چنین چیزی غیرممکن است، مگر اینکه شما یک دولت باشید. این امر نشان میدهد که همهی این سازوکارهای بوروکراتیک به واقع در وهلهی نخست خوب و ضروری هستند –کسی نمیخواهد هواپیماها سقوط کنند، و همانطور که میدانید مردم روژئاوا نگرانیهای امنیتی خاصی دارند، زیرا اگر هواپیماها پرواز کنند بسیاری تلاش خواهند کرد آنها را منفجر کنند. با این حال همهی این معاهدات بینالمللی شکلِ خاصی را فرض میگیرند: آنها فرض میکنند شما یک دولت هستید، و اگر مانند یک دولت عمل نکنید با شما معامله نمیکنند. پس عملاً لازم است یک غشاء ساخته شود، نوعی ساختار میان همهی اشکال سازمانی که میتوانند در نهادهای بینالمللی، که شکل دولتی را تحمیل میکنند، ادغام شوند از یکسو، و تجربهی مستقیماً دموکراتیک پایین‌‌بهبالا که مایهی حیاتی است که روژئاوا را تا این حد درخشان و به لحاظ تاریخی امیدوارکننده ساخته است از سوی دیگر. بیشتر نزاعهایی که من زمانی که به دنبال نقاط تنشزا و موضوعاتی که مردم دربارهی آنها بحث میکردند میگشتم شاهد بودم، همیشه به این موضوع ربط داشت. به دو مورد اشاره میکنم که در آن زمان توجهم را جلب کردند. یکی زمانی بود که با چیزی شبیه به وزارت اقتصاد (یادم نیست عنوان دقیق آن چه بود، افرادی که مسئول هماهنگیِ امورِ اقتصادی بودند) صحبت کردیم. آنها دربارهی تأثیرات مخرب محاصره، ضرورت دسترسی به انرژی، تمایل به ایجاد روابط بینالمللی گوناگون صحبت کردند. این کاملاً عاقلانه بود، زیرا آنها در شرایط اقتصادیِ وخیمی قرار داشتند. اما بعدها ناظم، که از یک سال قبل به نمایندگی از ما در آنجا حضور داشت و با افراد مشابهی صحبت کرده بود، گفت: «عجب! این کاملاً با چیزی که ما دفعهی قبل شنیدیم متفاوت است! دفعهی قبل که ما اینجا بودیم، گفته شد که محاصره به نوعی یک موهبت با لباس مبدل است، زیرا به ما امکان میدهد نهادهای اتونومی خلق کنیم تا خودبسنده شویم». متوجه شدم که این یک نقطهی تنش است. کسانی بودند (انسانهایی بسیار تحصیلکرده، بالغ و دنیادیده) که روژئاوا را درون شبکهای از انواع متفاوتِ روابط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی با دنیای بیرون میدیدند. آنها استدلال میکردند که بعضی چیزها شدیداً مورد نیاز هستند. برای اینکه زیرساخت ویران نشود، جایگزینی قطعات چیزهای خاص ضرورت دارد. در آنِ واحد گروههای دیگری بودند که میگفتند این بهایی معقول است که برای داشتنِ آزادیِ خلقِ تجربهی اتونوم باید پرداخته شود. یکی از گردهمآییهایی که در آن مشارکت کردیم، دومین نقطهای بود که در آن دیدم مردم بر سر چیز مهمی بحث میکنند. مشخص بود که این گردهمآییها تعیینکننده هستند، زیرا اغلب پیش میآمد که مردم بسیار عصبانی شوند و بر سر یکدیگر فریاد بزنند. بنابراین، واضح بود که این مجمع [صرفاً] دموکراسیِ نمایشی نیست. چیزی که برای مردم بیشترین برانگیزانندگی را داشت به آسایش مربوط بود. آسایش تقریباً معادل پلیس است، یعنی [متولی] امنیت داخلی. موردی وجود داشت که باعث شده بود یکی از افراد را احضار کنند. به خاطر ندارم دقیقاً مشکل چه بود. فکر کنم کسی بود که مظنون به احتکار شکر بود. میخواستند افرادی را برای تفتیش یک خانه مأمور کنند. عضوی از آسایش که به این کمیتهی محلیِ امنیتِ مجمع دموکراتیکِ محلی احضار شده بود گفت که نمیتواند بدون هماهنگی با افسر فرماندهاش و کسب اجازه این کار را انجام دهد. حضار بسیار ناراحت شدند و به او گفتند که این یک ساختار بالابهپایین نیست، آنها کمیتهی محلی هستند و عضو آسایش در واقع به آنها پاسخگوست. سپس دربارهی این صحبت کردند که شاید لازم باشد یک نشان یا نوعی کلاه طراحی کنند تا به این افراد یادآوری شود که در حقیقت باید به اعضای کمیته پاسخگو باشند [نه به افسران فرمانده]. بنابراین از قبل نوعی آگاهی عمیق نسبت به خطرات منطقِ بالابهپایین و تبدیل شدن به چیزی شبیه به یک دولت، و اینکه باید مدام گوشبهزنگ بود تا چنین اتفاقی نیفتد، وجود دارد. من فکر کردم که این مسئله بینهایت مهم است زیرا نشان میدهد که چه چیزی واقعاً در خطر است. فشار شدیدی از بالا برای ادغام در نظام بزرگتر وارد میشود. شما مجبورید روابط بینالمللی داشته باشید. اما در همین حین، [نهادهای بینالمللی] بدونِ وقفه خواهند کوشید منطق خاصی را اشاعه دهند که فرض میکند امور از بالا اداره میشوند نه از پایین. نکتهی دیگر اینکه پس از بازگشت، به گزارشهای حقوق بشر در روژئاوا نگاه کردم. دیدبان حقوق بشر گزارش نسبتاً منتقدانهای نوشته است. یکی از انتقادات گزارش این بود که [در روژئاوا] استانداردهای جهانیِ محاکم قضایی برآورده نمیشوند. فکر کردم این بسیار گویاست، زیرا در واقع آنها در تلاشاند نوعی سیستم عدالت اساساً متفاوت و پایینبهبالا خلق کنند که بر اصول عدالت ترمیمی بر اساسِ اتفاق آرا مبتنی است و انگارههای انتقام و کیفر را از میان برمیدارد. همهی اینها بسیار زیباست و تجربهی تاریخیِ مهمی به شمار میرود، ولی باز هم بنا به استانداردهای جهانی، نقض حقوق بشر بهحساب میآید. چیزی که فعالان حقوق بشر در تلاشاند تا به انجام برسانند ایجاد حفاظهای امن در مقابل قدرت دولتی است، اما این حفاظها وجود قدرت دولتی را فرض میگیرند. بنابراین از نقطهنظرِ آنها، حذف کامل قدرت دولتی به همان اندازه نقض حقوقِ بشر است که وجود قدرت دولتی نامحدود و مستقیم. فکر میکنم این مورد هم مانند مورد وزیران اقتصاد نشان میدهد که افراد بینهایت خوشنیت میتوانند در ورود مجدد منطق دولت نقش همدست ایفا کنند و کل پروژه را بهخطر بیندازند.

در پایان، پس از اینکه ده روز آنجا بودیم (که مدت زیادی نیست)، از ما خواسته شد تا انتقادات خود را بیان کنیم، یعنی بگوییم چه کارهایی را میتوان بهتر انجام داد و مراقب چه چیزهایی باید بود. ما رایزنی کردیم و به یک لیست رسیدیم. یک مسئله خطر ظهور سیاستمداران بود: وقتی یک سیستم متشکل از نمایندگان دارید، [کارِ آنها] بسیار زمانبر است. هر کسی نمیتواند این کار را انجام دهد. پس چطور میتوان تضمین کرد که افراد خاصی به متخصصان سیاسی بدل نشوند و طبقهی سیاسی ظهور نکند؟ مسئلهی دیگر این بود که چگونه میتوان میان ساختارهای پایینبهبالا و ساختارهای بالابهپایین یک غشاء ایجاد کرد، تا تضمین شود که این نوع بسیار خیرخواهانه ولی در عینِ حال خطرناک و خزندهی بوروکراتیزاسیون [در کل ساختار] رسوخ نمیکند. نهایتاً، مسئلهی طبقهی اجتماعی: وقتی هنگام صحبت با مردم در روژئاوا به طبقه اشاره میکردیم، بخش بزرگی از واکنش چیزی شبیه به کلافگی بود. «دوباره نه! واقعاً نمیخواهم بار دیگر دربارهی اینکه آیا دهقانها واقعاً پرولتاریا هستند یا نه بحث کنم». [به نظر خیلیها] این مباحثات مارکسیستیِ قدیمی بسیار نخنما و نامربوط هستند. من با این نظر موافقم. اما فکر میکنم اگر مسئلهی طبقهی اجتماعی کلاً کنار گذاشته شود، به همان اندازه خطرناک خواهد بود. اگر رهیافت کسی مانند پیر بوردیو را اتخاذ کنیم، خواهیم دید که انواع متفاوتی از سرمایه وجود دارد: سرمایهی اقتصادی (که تا حد زیادی میتوان بر آن نظارت کرد)، و علاوه بر آن سرمایهی اجتماعی و فرهنگی. افراد خاصی وجود دارند که از ارتباطات بینالمللی برخوردارند و همچنین (تقریباً به شکلی طبیعی) میدانند با موقعیتهایی مشخص چگونه باید برخورد کنند، در نهایت، این افراد از خلال روابطشان با دنیای بیرونی، سلسلهمراتبها را از نو ایجاد میکنند. به نظر من یکی از مهم‌‌ترین مسائل این است که دقیقاً چگونه باید از این اتفاق جلوگیری کنیم. ما دقیقاً مشابهِ این مشکل را در هر دو جنبشی که دربارهی آنها صحبت کردم داشتیم، هم در جنبش عدالت جهانی و هم در جنبش اشغالِ والاستریت. گرایشی در کار بود برای بوروکراتیزاسیونِ داخلی. افراد با فرآیندها و اصول به گونهای برخورد میکردند که گویی قاعده هستند، و در مواجهه با آنها باید از مجموعهی قواعدِ مدونی پیروی کرد. هرچه بیشتر این اتفاق میافتاد، احساس میکردیم کسانی که دارای زمینهی طبقاتِ متوسط یا بالا هستند احساس راحتیِ بسیار بیشتری میکنند، و کسانی که زمینهی معمولیتری دارند معذب میشوند و میتینگها را ترک میکنند. این برای هر جنبشِ اجتماعی یک خطر دائمی است، مگر اینکه عمیقاً دربارهی آن خودآگاه باشیم. بنابراین گمان میکنم که در روژئاوا، به شکلی تناقضآمیز، محاصره اجازه داده است نوع جدیدی از جامعه ظاهر شود. اما چالشهای واقعی وقتی آشکار میشوند که امور بهپیش روند. باید راههایی پیدا کنند تا این انرژی زیبای پایینبهبالا حفظ شود، بدون اینکه بوروکراسیِ خزنده کنترل امور را بهدست گیرد. میخواستم این را به عنوان یک مسئله مطرح کنم. گمان میکنم مهم است که به آن فکر کنیم.

ویراست سخنرانی دیوید گریبر در کنفرانس:

Challenging Capitalist Modernity III:

Uncovering Democratic Modernity ― Resistance, Rebellion and Building the New.

DAY II: David Graeber – Re-Thinking Resistance: Smashing Bureaucracies and Classes (2017) KONTEXT-TV

[۱] مصاحبهی «نه، این یک انقلاب واقعی است!».

[۲]. Cizire

[۳] bazaar

[۴] cooperatives

[۵] deprofessionalization

[۶] cooperative management

[۷] collectives

[۸]. open economy

[۹] caring labor

[۱۰]. capitalist modernity

[۱۱] Anti-Globalization Movement

[۱۲] global administrative bureaucracy

[۱۳] planetary administrative bureaucracy

[۱۴] bottom-up

[۱۵] capitalist surplus

[۱۶] top-down

[۱۷] ریاست مشترک «کنگرهی ملیِ کردستان».

[۱۸] Self-administration

 

انقلابهای برعکس

نویسنده: دیوید گریبر / مترجم: مصطفی آقایی

 

«تمامِ قدرت ازآنِ تخیلورزی.»

«واقعبین باش، و غیرممکن را مطالبه کن…»

هرکسی که درگیرِ سیاستِ رادیکال است این عبارات را هزار مرتبه شنیده. معمولاً، دفعهی اولی که آدم با آنها مواجه میشود افسون میکنند و برمیانگیزانند، سپس چنان تکراری میشوند که پیشِپاافتاده بهنظر میرسند، یا در پسزمینهی پرسروصدای زندگیِ رادیکال گم میشوند. تقریباً هیچوقت موضوعِ تأمل نظری جدی قرار نمیگیرند.

بهنظرِ من در مقطعِ تاریخیِ فعلی، قدری تأملِ اینچنینْ فکرِ بدی نیست. بههرصورت، در لحظهای بهسر میبریم که تعاریفِ پذیرفتهشده مغشوش شدهاند. کاملاً ممکن است که در آستانهی یک لحظهی انقلابی، یا مجموعهای از لحظات انقلابی قرار داشته باشیم، ولی دیگر هیچ ایدهی شفافی دربارهی معنای این چیزها نداریم. بههمینخاطر، این مقاله محصول تلاشی مداوم برای بازاندیشیِ واژههایی چون واقعگرایی، تخیل، بیگانگی، بوروکراسی و خودِ انقلاب است. [آنچه میخوانید] ثمرهی حدودِ شش سال کار کردن در جنبشِ جهانیسازیِ بدیل[۱]، مخصوصاً در رادیکالترین بخشِ آن، یعنی عناصر آنارشیست و معطوف به کُنشِ مستقیم است. آن را یک گزارشِ نظری مقدماتی فرض کنید. علاوه بر چیزهای دیگر، میخواهم بپرسم: چرا این واژهها، که برای اکثر ما مباحثاتِ بهفراموشیسپردهشدهی دههی ۱۹۶۰ را یادآوری میکنند، هنوز در چنین محافلی طنینانداز هستند؟ چرا ایدهی هر دگرگونیِ اجتماعیِ رادیکال تاایناندازه «غیرواقعگرایانه» بهنظر میرسد؟ وقتی هیچکس انتظار گسستی یگانه و عظیم از ساختارهای قدیمیِ سرکوب را ندارد، معنای انقلاب چیست؟ با اینکه بهنظر میرسد این پرسشها با یکدیگر متجانس نیستند، بهگمانِ من پاسخها بهیکدیگر مربوطاند. اگر در مواردِ پرشماری بهنظر میرسد که از کنارِ پیکرهای نظریِ موجود عبور میکنم، کاملاً تعمدی است: تلاش میکنم ببینم که آیا میتوان براساسِ تجربیاتِ این جنبشها و جریانهای نظریِ الهامبخشِ آنها شروع به ساختنِ چیزی جدید کرد [یا نه]. خلاصهی استدلالام این است:

۱- نظرگاههای سیاسیِ راست و چپ، بیش از هرچیز بر مفروضاتِ متفاوتی دربارهی واقعیاتِ نهایی قدرت مبتنی هستند. راست در هستیشناسیِ سیاسیِ خشونت ریشه دارد، [هستیشناسیای] که در آن واقعبینبودن یعنی درنظرگرفتنِ نیروهای تخریب. در پاسخ، چپ مستمراً انواعِ گوناگونی از هستیشناسیِ سیاسیِ تخیلورزی را ارائه کرده است، که در آن نیروهایی که واقعیاتِ نهایی قلمداد میشوند و باید آنها را درنظرگرفت نیروهایی هستند که چیزها را بهوجود میآورند (نیروهای تولید، خلاقیت، و غیره).

۲- نابرابریهای سیستماتیکی که با تهدیدِ زور پشتیبانی میشوند – خشونتِ ساختاری – همیشه اشکالِ دستوپاشکستهای از تخیلورزی تولید میکنند. این واقعیت وضع را پیچیدهتر میکند. آنچه «بیگانگی» مینامیم تجربهی زیستن درون این ساختارهای شکسته است.

۳- درکِ مألوفِ ما از انقلابْ شورشی[۲] است: این ایده عبارت است از کنار زدنِ واقعیتهای موجودِ خشونت با براندازیِ دولت، و سپس، آزادساختنِ قدرتهای تخیل و خلاقیتِ مردمی بهمنظورِ غلبه بر ساختارهایی که بیگانگی میآفرینند. طیِ قرن بیستم، نهایتاً آشکار شد که مشکل واقعی عبارت است از چگونگیِ نهادیسازیِ چنین خلاقیتی بدونِ خلقِ ساختارهای تازهی خشونتبارتر و بیگانهکنندهتر. در نتیجه، مدلِ شورشی دیگر کاملاً موجه بهنظر نمیرسد، اما واضح نیست چهچیزی جای آن را خواهد گرفت.

۴- یک پاسخْ احیای سنتِ کُنشِ مستقیم بوده است. در عمل، آکسیونهای تودهای دنباله‌‌ی شورشی معمول را معکوس میسازند. بهجای رویاروییِ دراماتیک با دولت، که نخست به غلیانِ جشنوسرورِ مردمی، خلقِ نهادهای دموکراتیک تازه و سرانجام ابداعِ مجددِ زندگی روزمره میانجامد، برای سازماندهی بسیجِ تودهای، اکتیویستهایی که عمدتاً از گروههای خردهفرهنگی بیرون آمدهاند نهادهای تازه و مستقیماً دموکراتیکی میآفرینند تا «فستیوالهای مقاومت» را، که در نهایت به رویارویی با دولت میانجامند، سازماندهی کنند. این تنها یک جنبه است از جنبشی عمومی برای صورتبندیِ مجدد، که بهنظرِ من تا حدی از اثرگذاریِ آنارشیسم ملهم است، و تا حدِ بیشتری از فمینیسم – جنبشی که نهایتاً میخواهد اثراتِ لحظاتِ شورشی را بهشکلی مستمر بازآفرینی کند.

اجازه دهید این موارد را بهنوبت توضیح دهم.

 

I: «واقعبین باش…»

از ابتدای سال ۲۰۰۰ تا اواخر ۲۰۰۲، من با «شبکهی کُنش مستقیم»[۳] در نیویورک کار میکردم – گروه اصلیای که در آن شهر و آن زمان مسئولِ سازماندهی آکسیونهای تودهای بهمثابهی بخشی از جنبشِ عدالتِ جهانی[۴] بود. در واقع، DAN بهمعنای دقیقِ کلمه گروه نبود، بلکه شبکهای مرکزیتزدوده بود که بر اساسِ اصلِ دموکراسیِ مستقیم، و مطابق با شکلی از فرآیندِ اجماعِ ظریف و درعینِحال بهشکلیتعجبآور مؤثر عمل میکرد. در جریانِ تلاشها برای خلقِ اشکالِ سازمانیِ جدیدی که در صفحاتِ قبلی [دربارهی آنها] نوشتم این شبکه نقشِ مرکزی ایفا کرد. DAN [تنها] در فضای نابِ سیاسی وجود داشت؛ هیچ منبعِ قابلِ لمس، یا حتی خزانهی پراهمیتی نداشت که بخواهد اداره کند. سپس، روزی کسی به DAN یک اتومبیل داد. درنتیجه، بحرانی کوچک، ولی دنبالهدار ایجاد شد. بهسرعت دریافتیم که بهلحاظِ حقوقی، مالکیتِ خودرو برای یک شبکهی مرکزیتزدوده غیرممکن است. خودروها میتوانند در مالکیت افراد، یا شرکتهای بزرگ که افراد ساختگی هستند باشد. حکومتها نیز میتوانند مالکِ آنها باشند. اما شبکهها نمیتوانند. جز در صورتی که تمایل داشتیم خودمان را بهصورتِ یک شرکتِ بزرگِ غیرانتفاعی ثبت کنیم (که مستلزمِ یک تجدیدِ سازمانِِ کامل و ترکِ اکثرِ اصول برابریخواهانهمان میبود)، تنها چاره یافتن یک داوطلب بود که آمادگی داشته باشد تا طیِ فرآیندهای حقوقی ادعای مالکیت نماید. اما دراینصورت نیز آن شخص در قبالِ تمام جریمههای پرداختنشده و هزینههای[۵] بیمه مسئول قلمداد میشد، و ضمناً لازم بود برای هرکسی که میخواست خودرو را از ایالت خارج کنند اجازهنامهی حقوقی صادر کند؛ و البته، درصورتِ توقیف خودرو، تنها او میتوانست آن را ترخیص کند. پسازمدتی، خودروی DAN به مشکلی چنان همیشگی بدل شده بود که بیخیالِ آن شدیم.

بهنظرم رسید که در این داستان چیزِ مهمی وجود دارد. چرا پروژههایی چون DAN –پروژههای دموکراتیکسازیِ جامعه- اغلب بهمحضِ مواجهه با واقعیتِ مادیِ سخت، رؤیاهایی بیخاصیت بهنظر میرسند؟ حداقل در موردِ ما، این مسئله ارتباطی به ناکارآمدی نداشت: افسرانِ پلیسِ سراسرِ کشور ما را بهترین نیروی سازماندهیشدهای که هرگز مجبور شده بودند با آن دستوپنجه نرم کنند خوانده بودند. بهنظرم میرسد که «اثر واقعیت» (اگر مُجاز باشم چنین نامی بر آن بگذارم) بیشتر ناشی از این است که پروژههای رادیکال درست درلحظهی ورود به جهانِ اشیاء بزرگ و سنگین، ریزش میکنند یا حداقل بسیار دشوارتر میشوند: [جهانِ] ساختمانها، ماشینها، تراکتورها، قایقها، و ماشینآلاتِ صنعتی. ریشهی مشکل این نیست که بههرنحوه، ادارهی دموکراتیکِ این چیزها ذاتاً دشوار است –تاریخ پر است از جماعت[۶]هایی که باموفقیت درگیرِ ادارهی دموکراتیکِ منابعِ مشترک میگردند. مسئله ناشی از این است که، مانند اتومبیلِ DAN، مقرراتِ حکومتیِ بیانتها آنها را احاطه میکند، و نتیجتاً درعمل نمیتوان آنها را از نمایندگانِ مسلحِ حکومت پنهان کرد. در آمریکا، مثالهای بیشماری از این معضل را دیدهام. یک تصرفگاه[۷] پس از یک مبارزهی طولانی قانونی میشود؛ ناگهان بازدیدکنندگانِ ساختمان سرمیرسند و اعلام میکنند که تعمیراتی که ساختمان را به سطحِ استانداردِ قانونی میرساند دههزار دلار هزینه دارد. بهاینترتیب سازماندهندگان مجبور میشوند چندسالِ بعدی را صرفِ سازماندهی فروشِ محصولاتِ آشپزی[۸] و جمعآوریِ اعانه[۹] کنند. این بهمعنای افتتاح حسابهای بانکی است، و درادامه مقرراتِ حقوقی تعیین میکنند که یک گروه دریافتکنندهی کمکِ مالی[۱۰]، یا دارایِ رابطه با حکومت چگونه باید سازمان یابد (دوباره میگویم: نه بهشکلِ یک جمعِ برابریخواه). تمامیِ این مقررات با خشونت اجرا میشوند. با اینکه حقیقت دارد که در زندگیِ معمولی، پلیس بهندرت با باتومکشیدن اجرای مقرراتِ قانونیِ ساختمان را مطالبه میکند، چنانکه آنارشیستها معمولاً کشف میکنند، اگر یکنفر بهسادگی وانمود کند که دولت و مقرراتِ آن وجود ندارند، درنهایت این خشونت واقعاً رخ خواهد داد. ندرتِ ظهور واقعیِ چماقها فقط کمک میکند که خشونت دشوارتر دیده شود. این واقعیت، بهنوبهی خود اثرِ تمامیِ این مقررات را –مقرراتی که تقریباً همیشه فرض میکنند که رابطهی نرمال میانِ افراد توسطِ بازار میانجیگری میشود، و همچنین گروههای نرمال توسطِ روابطِ سلسلهمراتبی و دستوری سازماندهی میشوند- طوری جلوه میدهد که گویی نه از انحصارِ حکومت در استفاده از زور، بلکه از عظمت، جمود و سنگینیِ خودِ اشیاء برآمده است.

بنابراین زمانی که از کسی میخواهند «واقعبین» باشد، واقعیتی که موردِ اشاره قرار گرفته مشابهِ واقعیتِ یک فکتِ طبیعی و مادی نیست. حقیقتی مثلاً زشت دربارهی سرشتِ انسان نیز نیست. معمولاً [منظور از واقعبینی] چیزی نیست جز بازشناسیِ[۱۱] آثارِ تهدیدِ سیستماتیکِ خشونت. این واقعیت زبانِ ما را نیز شکل میدهد. مثلاً چرا یک ساختمان با استفاده از عبارتِ ریِلپراپرتی[۱۲] یا ریِلاستیت[۱۳] موردِ اشاره قرار میگیرد؟ real بهکاررفته در اینجا از res لاتین (بهمعنای چیز) مشتق نشده، بلکه از real اسپانیایی میآید، که بهمعنای «سلطنتی»[۱۴] یا «متعلق به پادشاه» است. تمامِ زمینِ یک قلمرو حکومتی[۱۵] ازآنِ حاکم است؛ بهلحاظِ حقوقی هنوز هم چنین است. بههمیندلیل، دولت حق دارد مقرراتِ خود را تحمیل کند. ولی حاکمیت نهایتاً بهمعنای انحصارِ چیزی است که با حُسنِتعبیر[۱۶] «زور» نامیده میشود، یعنی خشونت. طبقِ استدلالِ شناختهشدهی جورجو آگامبن، از نقطهنظرِ حاکم[۱۷]، اگر چیزی زنده است از آنروست که میتوان آنرا کشت. همچنین میتوان گفت مِلک واقعی است[۱۸] از آنرو که دولت میتواند آن را مصادره یا تخریب کند. به طریقِ مشابه، زمانی که کسی در روابطِ بینالملل موضعی «واقعبینانه» اتخاذ میکند، فرض میگیرد که دولتها از تمامِ ظرفیتهایی که در اختیارشان قرار دارد استفاده خواهند کرد، از جمله از زورِ نظامی، تا منافع ملیِ خود را دنبال کنند. [در این حالت] کدام «واقعیت»[۱۹] بازشناسی میشود؟ قطعاً نه واقعیت مادی. این ایده که ملتها موجودیتهایی انسانگون هستند که مقاصد و منافع خود را دارند یکسره متافیزیکی است. پادشاهِ فرانسه مقاصد و منافعِ خود را داشت. «فرانسه» ندارد. چرا وانمود کردنِ اینکه «فرانسه» مقاصد و منافعِ ملی دارد واقعبینانه بهنظر میرسد؟ بهخاطرِ اینکه کسانی که دولتملت را کنترل میکنند تواناییِ گردآوریِ ارتش، اقدام به تجاوزِ نظامی، و بمبارانِ شهرها را دارند، و میتوانند بهنامِ چیزی که «منافعِ ملی» خود میخوانند تهدید به استفادهی سازمانیافته از خشونت کنند – و انکار چنین امکانی ابلهانه است. منافع ملی واقعی هستند زیرا میتوانند آدم را بکشند.

در اینجا واژهی محوری «زور» است، مانندِ «انحصارِ دولت در استفاده از زور». هرزمان که از این کلمه استفاده میشود، خود را در جوارِ هستیشناسیِ سیاسیای مییابیم که در آن با قدرتِ تخریب، تحمیلِ درد به دیگران یا تهدید به شکستن، آسیبرساندن یا لهکردنِ بدنهای دیگر (یا فقط زندانی کردنِ همیشگیِ آنها در اتاقی کوچک) چنان برخورد میشود که گویی معادلِ اجتماعیِ خودِ انرژیای هستند که کیهان را پیش میراند. اگر دوست دارید، به استعارهها و جابجاییهایی فکر کنید که ساختِ این دوجمله را میسر میسازند:

دانشمندانْ طبیعتِ قوانینِ فیزیکی را موردِ بررسی قرار میدهند تا نیروهای حاکم بر کیهان را بفهمند.

پلیسْ متخصصِ کاربستِ علمیِ زورِ فیزیکی برای اجراییسازیِ قوانینِ حاکم بر جامعه است.

تا جایی که ذهنِ من قد میدهد، این جوهرهی اندیشهی دستِراستی است: هستیشناسیای که بااستفادهاز وسایلِ ظریف، به خشونت امکان میدهد پارامترهای هستیِ اجتماعی و عقلِ سلیم را تعریف کند.

از طرفِ دیگر، چپ همیشه بر مجموعهی دیگری از مفروضات دربارهی اینکه نهایتاً چهچیز واقعی است، [و] دربارهی خودِ زمینههای موجودیتِ سیاسی، بنا شده. واضح است که چپگرایان واقعیتِ خشونت را انکار نمیکنند. تعدادِ زیادی از نظریهپردازانِ چپگرا بسیار به آن میاندیشند. اما تمایل ندارند به آن جایگاهِ بنیادینِ مشابهی بدهند.(۱) بهجای چنین چیزی، استدلال میکنم که اندیشهی چپگرایانه بر مبنای چیزی شکل گرفته که من «هستیشناسیِ سیاسیِ تخیلورزی» مینامم (میتوانستم آن را هستیشناسیِ خلاقیت، ایجاد یا ابداع نیز بنامم(۲)). امروزه، بیشترِ افراد تمایل دارند این گرایش را با میراثِ مارکس، با تأکیدی که روی انقلابِ اجتماعی و نیروهای تولیدِ مادی دارد، اینهمان سازند. ولی حتی مارکس نیز نهایتاً چیزی بیش از مردِ زمانهی خودش نبود، و واژگانِ او از استدلالهای فراگیرتر دربارهی ارزش، کار و خلاقیت سرچشمه میگرفت که در محافلِ رادیکالِ زمانهی او رایج بودند، چه در جنبشِ کارگری، و چهبسا در انواع رمانتیسیسم و زندگیِ رندانه[۲۰] که در پاریس و لندنِ آن زمان ظاهر میشدند. خودِ مارکس، با وجود همهی تأسفی که بهحالِ سوسیالیستهای یوتوپیاگرای معاصر با خودش میخورد، هرگز دست از اصرار روی این نکته برنداشت که آنچه انسانها را از حیوانات متمایز میکند این است که معماران، برخلافِ زنبورها، نخست ساختارها را در ذهنشان عَلَم میکنند. بهزعمِ مارکس، ویژگیِ یکتای انسانها است که نخست چیزها را میبینند[۲۱] و سپس بهوجود میآورند. همین فرآیند است که با عنوانِ «تولید» از آن یاد میکند. تقریباً در همین زمان، سوسیالیستهای یوتوپیاگرایی چون سنسیمون استدلال میکردند که با توجه به بصیرتهای عظیمی که دیگر صنعت قدرتِ واقعیساختنشان را داشت، لازم است هنرمندانْ آوانگارد، یا بهقولِ خودِ سنسیمون، «پیشقراولِ»[۲۲] یک نظمِ اجتماعیِ تازه شوند. چیزی که در آن زمان ممکن بود فانتزیِ یک جزوهنویسِ عجیبوغریب بهنظر برسد، بهزودی به منشورِ ائتلافی پراکنده، نامطمئن، ولی ظاهراً همیشگی بدل شد که تا امروز دوام آورده است. اگر از آن زمان تا کنون، آوانگاردهای هنری و انقلابیونِ اجتماعی نسبت به یکدیگر نوعی قرابتِ عجیب احساس کردهاند، و از زبان و ایدههای یکدیگر بهره جستهاند، ظاهراً تا جایی چنین بوده که هردو به این ایده متعهد باقی ماندهاند که حقیقتِ نهایی و پنهانِ جهان این است که بهدستِ ما ساخته میشود، و بههمین راحتی میتوانستیم آن را بهشکلی متفاوت بسازیم. در این مورد، جملاتی چون «همهی قدرت از آنِ تخیلورزی» جوهرِ اصیلِ[۲۳] چپ را بیان میکنند.

البته، پاسخ راست به این تأکید روی خلاقیت و تولید این است که انقلابیون بهشکلی سیستماتیک اهمیت تاریخی و اجتماعیِ «وسایلِ تخریب» را نادیده میانگارند: دولتها، ارتشها، جلادها، تجاوزاتِ بربری، جنایتکاران، گروههای خلافکارِ غیرقانونی و غیره. طبقِ استدلالِ راستگرایان، وانمود به اینکه این چیزها وجود ندارند، یا بهسادگی میتوان آنها را ازمیان برداشت، نتیجتاً تضمین میکند که در واقع رژیمهای چپگرا، در مقایسه با کسانی که رهیافتِ «واقعبینانه»تری اتخاذ میکنند، مرگ و تخریبِ بسیار بیشتری ایجاد خواهند کرد.

 دوگانهای که پیشنهاد میکنم آشکارا تا حدِ زیادی سادهسازانه است. میتوانیم وضعیتهای متعددی را مدنظر قرار دهیم. برای مثال، بورژوازیِ زمانِ مارکس فلسفهای شدیداً تولیدگرایانه[۲۴] داشت – یکی از دلایلی که مارکس میتوانست بهآن بهمثابهی نیرویی انقلابی بنگرد همین بود. عناصری از راست که با ایدهآلِ هنری همآمیزی دارند، و رژیمهای مارکسیستِ قرنِ بیستم، اغلب نظریههای اساساً دستِراستیِ قدرت را در آغوش کشیدند، و غیر از لفاظی، خدمتِ ناچیزی به سرشتِ تعیینکنندهی تولید کردند. با وجودِ این، فکر میکنم این واژهها مفید هستند، زیرا اگر با «تخیلورزی» و «خشونت» نه بهمثابهی حقیقتِ پنهانِ جهان، بلکه بهمثابهی اصولِ درونباش، و بهیکاندازه قوامدهندهی هر واقعیتِ اجتماعی برخورد شود، تواناییِ آشکارسازیِ چیزهای پراهمیتی را دارند که در حالاتِ دیگر قابلِ مشاهده نیستند. نخستین نکته اینکه همهجا، بهنظر میرسد تخیلورزی و خشونت بهطُرُقی غیرقابلِپیشبینی، و کاملاً معنادار، بریکدیگر اثر میگذارند.

اجازه دهید با چند کلمه دربارهی خشونت آغاز کنم، و طرحِ کلیِ استدلالهایی را عرضه نمایم که در جای دیگر با جزئیات بیشتر مطرح ساختهام:

 

II: دربارهی خشونت و آوارگیِ خیال

من یک انسانشناسِ حرفهای هستم. مقدمهچینیِ مباحثاتِ انسانشناسانه دربارهی خشونت تقریباً همیشه با گزارههایی انجام میشود دربارهی اینکه کنشهای خشونتآمیزْ اعمالِ ارتباطاتی هستند، ذاتاً معنادارند و همین ویژگیِ آنهاست که حقیقتاً اهمیت دارد. بهبیانِ دیگر، خشونت عمدتاً ازطریقِ تخیلورزی عمل میکند.

البته که این گزاره صادق است. هیچ فردِ عاقلی اهمیتِ ترس و وحشت را در زندگیِ انسانی انکار نمیکند. اَعمالِ خشونتآمیز میتوانند گونهای از کنش ارتباطی باشند –و درحقیقت معمولاً هستند.(۲) اما همین را میتوان دربارهی هر کُنشِ انسانی [ـِ دیگری نیز] گفت. بهنظرِ من میرسد که آنچه واقعاً دربارهی خشونت اهمیت دارد این است که چهبسا تنها شکلِ عملِ انسانی باشد که امکانِ عملکردن بر دیگران بدونِ برقراریِ ارتباط را فراهم میسازد. بگذارید دقیقتر بیان کنم. کاملاً ممکن است خشونت تنها طریقهای باشد که به یک موجودِ انسانی امکان میدهد آثاری نسبتاً معنادار بر اعمالِ دیگری بگذارد بدونِ اینکه هیچچیزی دربارهی او [=قربانیِ خشونت] بفهمد. تقریباً همهی راههای دیگری که ممکن است فرد بخواهد از طریقِ آنها بر اعمالِ کسی اثر بگذارد، ایجاب میکنند که اولی حداقل ایدهای از اینکه آن کس گمان میکند کیست، و خودِ او را چگونه میشناسد، از موقعیتِ موردبحث چه میخواهد، و مجموعهای از ملاحظات دیگر داشته باشد. اگر اولی ضربهای بهاندازهی کافی محکم بر سرِ دومی فرود آورد، تمامِ اینها نامربوط میشوند. حقیقت دارد که آثاری که میتوان با توسری ایجاد کرد [بهلحاظِ گوناگونی و تنوع] کاملاً محدود هستند. اما این آثار کاملاً واقعی هستند، و واقعیت این است که بدونِ نوعی دستبهدامانشدنِ معانی و دریافتهای مشترک، اشکالِ بدیلِ کُنش اصلاً نمیتوانند هیچگونه تأثیری داشته باشند. علاوهبراین، حتی تلاش برای اثرگذاری بر دیگری ازطریقِ تهدید به خشونت، که بهوضوح مستلزمِ سطحی از ادراکاتِ مشترک است (حداقل، طرفِ مقابل باید بفهمد که دارد تهدید میشود، و بفهمد که چهچیزی از او خواسته میشود)، در مقایسه با هر کُنشِ دیگری، به میزانِ کمتری از این اشتراکات نیاز دارد. اکثر روابطِ انسانی – مخصوصاً روابطِ دنبالهدار، مثل روابطِ دوستانِ یا دشمنانِ قدیمی- بهغایت پیچیده هستند، و بهشکلی بیانتها از تجربه و معنا انباشته شدهاند. این روابط مستلزمِ کار تفسیریِ مستمر و اغلب ظریف هستند؛ هرکسی که درگیر [ـِ چنین روابطی] است باید انرژیِ مشخصی را صرف تصورِ نقطهنظرِ دیگری کند. از سوی دیگر، تهدیدِ دیگران به خشونتِ فیزیکی امکانِ فاکتورگرفتنِ تمامی اینها را فراهم میسازد. روابطی را امکانپذیر میسازد که بسیار طرحوارتر[۲۵] هستند، مثل «اگر از این خط عبور کنی به تو شلیک میکنم، و گذشته از این، اصلاً برایم مهم نیست که تو که هستی و چه میخواهی». مثلاً به همین خاطر است که خشونتْ اسلحه، یا حتی تقریباً میشود گفت برگِ برندهی موردِ علاقهی احمقهاست، زیرا درواقع شکلی از حماقت است که دادنِ پاسخِ هوشمندانه به آن از همهی اشکالِ دیگر دشوارتر است.

با وجودِ این، باید در اینجا یک قید ضروری اضافه کرد. هرچه دو طرف بهلحاظِ ظرفیتِ [بهکارگیریِ] خشونت متوازنتر باشند، احتمالِ اینکه هیچیک از این توصیفات صادق نباشند بیشتر میشود. اگر دو طرف در یک مسابقهی نسبتاً برابرِ خشونت شرکت کنند، قطعاً برای هردوی آنها خوب است که هرآنچه را ممکن باشد دربارهی حریف بفهمند. واضح است که یک فرماندهِ نظامی تلاش میکند تا بهذهنِ حریفاش دسترسی پیدا کند. دو دوئلیست، یا بوکسر، تلاش خواهند کرد حرکت بعدیِ یکدیگر را پیشبینی کنند. درواقع تنها زمانی چنین نیست که یکطرف بهلحاظِ ظرفیتِ واردآوردنِ آسیبِ فیزیکی برتریِ بیچونوچرا دارد. البته، زمانی که یکطرف برتری بیچونوچرا داشته باشد، بهندرت مجبور میشود واقعاً دست به تیراندازی، کتکزدن یا منفجرکردنِ مردم بزند. صرفِ تهدید معمولاً کفایت میکند. این امر اثری غریب دارد: بدانمعناست که سرشتنماترین کیفیتِ خشونت – یعنی ظرفیتِ آن برای تحمیلِ روابطِ اجتماعیِ بسیار ساده که به همذاتپنداریِ تخیلورزانه[۲۶]ی بسیار ناچیزی نیاز دارند- بیشتر در موقعیتهایی رخ مینماید که با امکانِ خشونت تعریف میشوند، ولی [وقوعِ] خشونتِ فیزیکیِ واقعی کمتر از همهجا محتمل است.

معمولاً به این وضعیتْ خشونتِ ساختاری گفته میشود: همهی این نابرابریهای سیستماتیکی که نهایتاً از پشتیبانیِ تهدیدِ زور برخوردارند، و بههمیناعتبار، میتوانند بهخودیِخود شکلی از خشونت درنظر گرفته شوند. همانطور که فمینیستها از مدتها قبل گفتهاند، نظامهای خشونتِ ساختاری بدونِ استثنا ساختارهای همذاتپنداریِ تخیلورزانهی بسیار نامتوازنی تولید میکنند. مسئله این نیست که کارِ تفسیری انجام نمیشود، هیچ شکلِ قابلِتشخیصی از جامعه بدونِ چنین کاری نمیتواند عمل کند. بارِ فلجکنندهی کارِ تفسیری به قربانیان [ـِ خشونتِ ساختاری] محول میشود.

بگذارید با خانوارِ پدرسالار شروع کنیم. در آمریکا، بخشِ ثابتی از سیتکام