میان رؤیا و واقعیت:
زندگی و اندیشهٔ اریکو مالاتستا
"... چرخش بزرگ در زندگی او هنگامی رخ داد که راهی ژنو شد و در آنجا با میخائیل
باکونین *دیدار کرد. باکونین، غول اندیشهٔ آنارشیسم رادیکال، تنها یک
رهبر
سیاسی نبود؛ او آموزگاری بود که با روحیات خروشان، اندیشهٔ مالاتستا را شکل
داد. اما رابطهٔ آنان بههیچوجه رابطهٔ شاگرد و استاد نبود؛ مالاتستا اندکی
بعد به یکی از همفکران و همراهان واقعی باکونین تبدیل شد. او به اتحادیههای
کارگری جوان اروپا پیوست، بیانیهها را ترجمه کرد، جلسات مخفی را سازمان داد،
با کارگران مهاجر گفتوگو کرد و از نزدیک دریافت که مبارزهٔ واقعی در میان مردم
جریان دارد، نه در کتابخانهها... مالاتستا همواره تأکید داشت که خشونت فردی و
تروریسم، نهفقط از نظر اخلاقی نادرست است، بلکه از نظر استراتژیک نیز جنبش را
تضعیف میکند. او معتقد بود که حکومتها برای سرکوب آزادیخواهان تنها نیاز به
یک بهانه دارند و خشونت فردی بهترین خوراک برای دستگاههای تبلیغاتی اقتدارطلب
است. در برابر این رویکرد، مالاتستا مدل مبارزهای را ترویج میکرد که بر سه
اصل استوار بود: عمل جمعی، سازماندهی تودهای و کنش مستقیمِ بدون خشونت
کور...."ادامه
تأملی بر مناقشه هربرت هارت
چرا حقوق و فلسفه آن«سرگشته» است؟
قانون بايد همواره در مسير شدن باشد
اميرعلی مالكی
"...از حيثِ پديدارشناختي، انسان هيچگاه نميتواند قانون را همچون شيئي بيروني
مشاهده كند؛ قانون همواره در تجربه زيسته او حضور دارد و معنا مييابد. از حيثِ
نهادي، هر نظامِ حقوقي ناگزير است سازوكارهايي براي تفسير و بازنگري بيافريند:
دادگاهها، نهادهاي نظارتي، دكترينهاي تفسيري و رويههاي عرفي. اين سازوكارها،
پاسخي نهادي به همان سرگشتگي بنياديناند؛ زيرا اگر قانون ميتوانست تمامِ
موقعيتهاي ممكن را از پيش
دربرگيرد، نيازي به تفسير و قضاوت نبود. آنچه ما «نظامِ حقوقي» ميناميم، در
واقع شبكهاي از نهادهايي است كه وظيفهشان مهار و جهت دادن به اين سرگشتگي
است، نه رفعِ آن. پس قانون، برخلافِ تصورِ رايج، ساختاري بسته نيست؛ بلكه
نظامي باز است كه از درونِ خود، امكانِ اصلاح و نوآوري را ميپرورد. از اين
ديدگاه، تفسير نه فقط واكنش به ابهام، بلكه عنصرِ سازنده مشروعيت است. قاضي،
وقتي قاعدهاي را معنا ميكند، در حقيقت ميانِ گذشته و آينده پل ميزند؛ او
قانون را در «لحظهاي تازه» ميآفريند. اين آفرينشِ مستمر، به حقوق خصلتِ «شدن»
ميبخشد. قانون نه مجموعهاي از هنجارهاي منجمد، بلكه فرآيند «شدن» دايمي نظم
است. از همينجاست كه سرگشتگي، بهجاي آنكه امري منفي باشد، به نيروي محرك
پويايي حقوق بدل ميشود. هر بار كه قاضي يا قانونگذار در برابر مسالهاي تازه
ميايستد، در واقع قدمي ديگر در مسيرِ خودتكويني قانون برميدارد...."
ادامه
به مناسبت تجدید چاپ نسخه دوم کتاب
«آنارشیسم»
نوشته جرج وودکاک*
وودکاک در نقد ادبی نیز جایگاهی خاص داشت. کتاب «روح بلورین» که به بررسی آثار جورج اورول اختصاص دارد، نهتنها تحلیلی دقیق از یک نویسنده بزرگ است، بلکه آینهای از علاقه وودکاک به نویسندگانی است که با قدرت سر سازش نداشتند. در این اثر، او اورول را نه بهعنوان صرفاً نویسنده «۱۹۸۴» یا «مزرعه حیوانات»، بلکه بهعنوان روشنفکری اخلاقی معرفی میکند که دغدغهاش صداقت و حقیقت بود. این نوع نگاه، در نقدهای دیگر وودکاک نیز دیده میشود، از جمله در بررسی زندگی و کار هربرت رید، شاعر و هنرمند آنارشیست انگلیسی.اما وودکاک تنها نظریهپرداز و منتقد نبود. او سفر میکرد و مینوشت، و سفرهایش به هند، پاکستان، و خاور دور، فصلهایی تازه در آثارش گشود. در «فراتر از کوههای آبی»، خاطرات سفرش به شبهقاره هند را ثبت کرده است؛ سفری که با دیدار از جوامع کوچک، گفتگو با کشاورزان و اندیشمندان محلی و مشاهده همزیستی سنت و مدرنیته، درک او از امکانهای گوناگون زندگی اجتماعی را گسترش داد. این تجربهها، بهویژه دیدار با تبعیدیان تبتی، باعث شد بعدها به فعالیتهای بشردوستانه برای حمایت از پناهندگان روی آورد...ادامه
.
.
تناقضات آزادی و عقلانیت در جامعهٔ ایران
« رسالهای در بحران فرد و فردیت»
"... انسان ایرانی در روزگار حاضر با یکی از وخیمترین وضعیتهای اقتصادی تاریخ
معاصر خویش مواجه است. فشار فزایندهٔ تورم، فرسایش پیوستهٔ قدرت خرید، ناپایداری
شغلی و زوال امنیت اجتماعی، نه تنها زیست مادی افراد را به مرز فرسودگی کشانده،
بلکه روان جمعی جامعه را نیز دستخوش اضطرابی مزمن کرده است. فقر دیگر تنها یک معضل
اقتصادی نیست، بلکه به صورتی خزنده به فقر فرهنگی و فکری بدل شده است؛ زیرا هنگامی
که اکثریت مردم در اندیشهٔ لقمهای نان و سقفی
لرزاناند، مجال پرسشگری، آموختن و پرورش عقل نقاد از میان میرود. این فقر ذهنی
حتی دامان قشر تحصیل کرده و دانشگاهی را نیز رها نکرده است؛ چهبسا بسیاری از
دارندگان عناوین علمی، به جای اندیشیدن مستقل، به بازتولید کلیشههای سیاسیِ کهنه و
روایتهای ایدئولوژیک بسنده میکنند. دانشگاهها ـ که میبایست کانون زایش تفکر
آزاد باشند ـ اغلب به دستگاههای تکرار مفاهیم سترون بدل شدهاند و فضای فکریشان،
بیش از آنکه عقلانیت نقاد بپرورد، حافظ انجماد ذهنی است! بخش قابل توجهی از
روشنفکران ایرانی هنوز در سایهٔ اندیشههای بازمانده از دوران جنگ سرد نفس میکشند؛
دورانی که جهان را به دو اردوگاه خیالیِ خیر و شر تقسیم میکرد....."
ادامه
سه چهره در بسترهای متفاوت

« اشتیرنر . مالاتستا . براندو»
"...آزادی در نگاه این سه مرد، نه جدولی فلسفی است، نه شعاری انقلابی و نه تصویری زیباشناختی؛ آزادی ضربان یک قلب است، حرکتی آرام و بیوقفه که هر روز باید آن را شنید. آزادی با یک «نه» آغاز میشود، اما در همانجا پایان نمییابد. «نه» اشتیرنر، «نه» مالاتستا و «نه» براندو، هر سه از جنس آگاهیاند؛ نهای که از تقلید نمیآید، نهای که برای نمایش نیست، نهای که از سر خشم کور گفته نمیشود. این نه، انتخابی است که فرد را با خویشتن خویش روبهرو میکند؛ انتخابی که اگر با عدالت جمعی و بازتاب فرهنگی همراه نشود، بهراحتی به انزوا یا توهمِ آزادی میلغزد. اما وقتی هر سه بُعد اندیشه، کنش و هنر با هم گره میخورند، آزادی به چیزی زنده و کاربردی تبدیل میشود؛ تجربهای که انسان را دیگرگون میسازد..." ادامه
« ملاقات سه شخصیت تاریخی در نیویورک»
*****
خودباوری رادیکال
«سفری به جهان ماکس اشتیرنر*»
"....اشتیرنر
نه دشمن دیگری است و نه منکر پیوندهای انسانی. او میپذیرد که انسان با انسانهای
دیگر زیست میکند، همکاری و رابطه برقرار میکند. اما این روابط باید «از آنِ فرد»
باشند، نه بر او تحمیل شوند. اشتیرنر اتحاد طبیعی یگانهها را به رسمیت میشناسد،
اما آن را «اتحاد مالکان» مینامد. اتحادی داوطلبانه، زادهٔ نیاز، سود یا دوستی؛
اتحادی که نه قانون گذاری میکند و نه از اعضا میخواهد به یک کلیت وفادار بمانند.
چنین اتحادی فقط تا زمانی دوام دارد که طرفین در آن حضور خود ر
ا
«مالکیّتِ خود» بدانند. این نگرش دقیقاً نقطهای است که او را از نظریه پردازان
سیاسی و متفکران ایدئولوژی زده جدا میکند. اشتیرنر هیچ نسخهای برای سازمان
اجتماعی نمیدهد، هیچ «بهترین دولت»ی طراحی نمیکند و حتی به دنبال بهبود نهادها
نیست. او کسی نیست که نظامی بنا کند؛ او اندیشمندی است که نظامها را در هم
میشکند...
میراث اشتیرنر برای آنارشیسم یادآوری یک حقیقت ساده است: هیچ آزادی پایدار نیست
مگر آنکه فرد در درون خود آزاد باشد. آزادی بیرونی بدون آزادی درونی، به محض ایجاد،
دوباره به اسارت میانجامد. این اصل، شالودهای است که بسیاری از آنارشیستها بر
مبنای آن کوشیدند سیاست را به میدان رهایی، نه سلطه، تبدیل کنند...."ادامه
.
در آستانه گسست تاریخی؛ جنبش نوین ایران،
بن بست قدرت و سرنوشت یک ملت

"...حکومت دیکتاتوری اسلامی ایران در مقطع کنونی در وضعیتی قرار گرفته است که می توان آن را نوعی «آچمز تاریخی» توصیف کرد؛ وضعیتی که در آن گزینههای پیشِ رو نه تنها محدود، بلکه همگی پرهزینه و خطرناکاند. انباشت بحرانهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی، بههمراه فرسایش شدید مشروعیت و مقبولیت ، حاکمیت را به نقطهای رسانده که دیگر امکان بازگشت به وضعیت عادی پیشین وجود ندارد. ابزارهای سنتی کنترل، از سرکوب خیابانی گرفته تا تبلیغات رسمی، کارآمدی گذشته را از دست دادهاند و شکاف میان حکومت و جامعه به سطحی رسیده که ترمیم آن با اصلاحات سطحی عملاً ناممکن به نظر میرسد... در چنین شرایطی، مقامات و بدنه اصلی قدرت عملاً با دو مسیر کلی روبه رو هستند. مسیر نخست: ترک کشور و تلاش برای نجات فردی است؛ راهی که در تاریخ معاصر بارها توسط رهبران و کارگزاران حکومتهای فروپاشیده انتخاب شده است..."ادامه
مرثیهای برای حقیقتِ گمشده
« جامعهشناسی دروغ، روایت قدرت و اخلاق بیداری جمعی »
"...در
این میان هنرمندان، اندیشمندان و چهرههای فرهنگی نیز مسئولیتی بنیادین دارند.
آثار هنری، ادبی و پژوهشی توان شکل دهی به وجدان جمعی را دارا هستند و
میتوانند یا در خدمت تحریف واقعیت قرار گیرند یا سپری در برابر آن شوند. هنر
بیپشتوانهٔ پژوهش تاریخی، هرچند از نیت خیر برخیزد، ممکن است باور نادرست را
تثبیت کند؛ اما هنر مسئولانه میتواند پاسدار حقیقت باشد و وجدان عمومی را
بیدار نگاه دارد. شفافیت منابع، نقد متقابل اندیشهها و مسئولیتپذیری اخلاقی
صاحبان اعتبار فرهنگی، شرط اساسی این پاسداری است....
آنچه این رساله پیش روی ما مینهد، توصیف بحرانی است فراتر از جعل خبر یا تحریف
روایتها؛ بحرانی عمیق در اعتماد، معنا و حقیقت. دروغ در عصر ما پدیدهای
تصادفی و پراکنده نیست، بلکه سازمانیافته، هدفمند و در پیوند با نفرتهای
ایدئولوژیک عمل میکند. با این همه، تاریخ نشان داده است که حقیقت هرگز بهکلی
خاموش نمیشود. حتی اگر به تأخیر افتد یا دستخوش تحریف گردد، سرانجام از دل
وجدانهای بیدار سر برمیآورد؛ وجدانهایی که حاضر نیستند کرامت انسان را فدای
آسایش فکری و سکوتِ امن خود کنند...."ادامه
تخیل جامعهی پساسرمایهداری
« اقتصاد مشارکتی تا افق پسادولتی آنارشیستی »

"...ترکیب اقتصاد مشارکتی و افق پسادولتی آنارشیستی، تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در آن آزادی فردی و عدالت اجتماعی همزمان محقق شدهاند. این تصویر فراتر از یک آرمان است؛ مسیر عملی و قابل اجرا برای بازتعریف روابط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی را نشان میدهد. چنین جامعهای نه تنها ابزارهای لازم برای عدالت و رفاه جمعی را فراهم میکند، بلکه افراد را به مشارکت فعال، مسئولیتپذیری و همبستگی تشویق میکند. بنابراین، اقتصاد مشارکتی نه تنها یک مدل اقتصادی، بلکه یک نقشه راه برای تحقق جامعه پساسرمایهداری و افق آنارشیستی است که میتواند به شکل عملی و فرهنگی پایههای یک جهان انسانیتر و عادلانهتر را بنیانگذاری کند....در چشمانداز جامعهی پساسرمایهداری، مسئلهی محوری، طراحی نظمی است که عدالت و آزادی را همزمان تضمین کند. اقتصاد مشارکتی مایکل آلبرت*، با نفی مالکیت خصوصی سرمایهدارانه و تمرکز قدرت، مدلی ارائه میدهد که در آن تولید و توزیع ثروت بر پایهی مشارکت برابر و تصمیمگیری دموکراتیک سازمان مییابد. این مدل، قدرت را از نهادهای متمرکز به شبکهای از شوراهای خودگردان منتقل میکند و مسئولیت اجتماعی را جایگزین منطق سود فردی میسازد..."ادامه

انقلاب علمی کی و چگونه آغاز شد؟
ادامه...